فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 57 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نگین فلامرزی گفته:
    مدت عضویت: 2022 روز

    به نام یگانه خدا

    روز هفدهم

    سلام به استاد عزیزم عباس منش و خانم مریم گلی

    من عاشقتونم و خدارا صدهزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن چنین اموزگارانی.😊خیلی دوستون دارم و برنامه روزشمتر زندگی خیلی داره به من کمک میکنه برا متعهد بودن به تمرکز بر روی قوانین و خواندشان و نوشتن و ثبت ارام ارام ان ها در ذهنم.واقعا برنامه ی فوق العاده ای گذاشتین😄مرسی و ازخودم هم تشکر میکنم برای ادامه دادن مسیرم🥰خدایاشکرتت.

    خداوند یعنی کسی که صاحب اختیار هرانچه که هست نیسته کسی که فرمانروای هستی است،کسی که قدرت مطلق و یگانه خالقه؛پروردگار من یکیه.اونیه که هرانچه که هست و نیستا خلق کرده و به فرمان و طبق قوانین او درجریان است؛خداوندی که در قلب و جان من قرار داره و طبیعت و وجود منه و هر لحظه کنترمه و باهامه و داره باهم حرف میزنه،راهنماییم میکنه و هدایتم میکنه. کسیه که فقط با اون دلم ارام میگیره و بودن با اونه که منا به عرش میرشونه و فراموشی اون یعنی فراموش کردن اصل ،فراموش کردن طبیعت خودم،ظلم کردن دستی دستی به خودم،محروم کردن خودم از وجودم،محروم کردن خودم از خوشبختی چیزی که لایقشم و کفر ورزیدن.خداجون تو فوق العاده ای.شکرت که یگانه هستی،شکرت که این قدرت فقط از توست ،فقط تو.

    خدایا ایمانم را قوی دار .بیشتر و بیشتر و هدایتگر و رفیق و یار و همراه امیشگی من باش.شکرت به خاطر تمام بودن هات،تمام زیبایی ها و نعمت ها و برکات بی انتهایت.دوست دارم واقعی ترین.یگانه خداوندم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    محمدرضا باتقوی_1381 گفته:
    مدت عضویت: 2274 روز

    سلام

    میخوام از غلبه کردن به یکی از ترسای بزرگم که سالها باهام بود بنویسم اینجا بنویسم

    ترسم این بود که تنهایی بیرون نمیرفتم

    من جدیدا دوره ارزشمند اصول کسب و کار شخصی رو گرفتم و جلسه 1 هستم

    تو این جلسه استاد از تکامل میگن و من هم برای غلبه بر این ترسم تکامل رو رعایت کردم

    من 20 سالم هست و خب این ترس نباید تو این سن بطور معمول در آدم وجود داشته باشه!

    و این ترس اینطوری بود که من هرجایی بیرون میرفتم باید با یکی از اطرافیانم میرفتم

    و من شروع کردم که بر این ترسم غلبه کنم

    و آروم آروم اول مغازه سر کوچه رو تنهایی رفتم

    بعدش تنهایی برای یک مصاحبه در یک مسیر 15 دقیقه ای رفتم

    که واقعا لذت بخش بود و کمی هم تو پارک اون نزدیکی ها نشستم و خیلی خوب بود که دیگه افکار و صحبت های اطرافیان نبود و خودم و فکرام تنها بودیم.

    و بعدش تصمیم گرفتم از خونمون( در دورشهر،قم) برای اولین بار،به سمت حرم حضرت معصومه برم اما اومدنی مادرم بیاد دنبالم و تو مسیر از خداوند خواستم اتفاقات مثبت و لذت بخش برام رقم بزنه و سپاسگزاری کردم در زمان حال( که یعنی گفتم مثلا خدایا شکرت که کلی اتفاق خوب برام “افتاد”)

    و تو راه شیطنت هایی را نیز انجام دادم یا بهتره بگم شجاعت هایی رو ههه

    مثل تمرین درخواست غذای رایگان که البته استاد گفته بود یه چیز سفارش بدین بعد بگین فلان چیز هم رایگان بده،ولی من یه راست به دوتا ذرت مکزیکی فروشی رفتم و گفتم:

    سلام اقا یه ذرت مکزیکی رایگان بدینlol(که البته با یه برخورد مناسب گفتن نمیتونیم یا نداریم رایگان ببخشید!{ولی باید میدادن عهxD}). و خب بار اولیش نمیدونم ناخودآگاه چرا با لحن یک فرد گدا درخواست کردم پس این حساب نبود! ولی بار دوم حساب بود.

    بعدش رفتم حرم و نماز جماعت وقتش شد رفتم اون جلو نشستم تو شبستان گفتم بزار از انرژی امام جماعت استفاده کنم ،داشتن دعای قبل از نماز میخوندن(دعا بهش میگن دیگه؟ نمیدونم!)و یه آخوندی کنارم بود پرسیدم: امام جماعت کیه؟ گفت:نمیدونم یه فردی میاد معمولا قبل از شروع نماز جماعت و بعد از تموم شدن این دعا اسمشو میگه.

    بعد یه عطر داشت میزد به خودش به منم داد که بزنم ،منم همون اول ناخودآگاه تشکر کردم و گرفتم ازش، حالا نمیدونم تعارف کرد یا واقعا میخواست بده خخخ امان از اعتماد به نفس(انصافا هر چی تو این مسیر جلوتر میرم خنده دار تر میشه اتفاقات فارغ از نتایج شگفت انگیز دیگش،که شاید بخاطر این شاد بودن و نگاه شوخی آلود منه!)

    عطر خوشبویی هم بود دمش گرم

    نماز جماعت تموم شد و تشکر کردم ازش بابت عطر و آرزوی موفقیت براش و رفتم. که اینجا اتفاق جادویی افتاد که نمیدونم باورتون میشه یا نه واقعا!

    رفتم سمت مردانه دیدم یه آخوندی نشسته رو صندلی یه میز هم جلوش یه جوونی هم جلوش یه تابلو مانند هم روی میز بود نوشته بود: صمیمانه

    پاسخ به سوالات نوجوانان

    بعد کنارشون هم یه اخوند دیگه ای بود چندتا نوجوون دورش بعد من که خیلی آگاهی رو دوست دارم تو هر ضمینه ای میخواستم برم یکم ترس برم داشت که اینا بچن من حداقل 4-5 سال از اینا بزرگترم ولی یاد تو دل ترس هات برو و قانون درخواست افتادم

    ((منبع: دوره با ارزش،قانون آفرینش))

    به آخونده(دوست دارم با احترام بیشتری خطابشون کنم ولی نمیدونم چی باید گفت، آخوندن دیگه xD) گفتم: منم میتونم تو جمعتون باشم؟ گفت: نمیدونم! (و از بچه ها پرسید)بچه ها شما دوست دارین بیاد؟. بعد بچه ها یه کم فکر کردن گفتن بیاد!

    بعد صحبت کرد و سوال های احکام دینی هم میکردو اینا خلاصه تموم شد معلوم شد جایزه داشته اینکه بیای تو جمعشون!

    خب جایزه چی بود بنظرتون؟ حدس بزنید همچین مجلسی جایزش باید چی باشه؟ کتاب دینی؟ فلان چیز دینی؟ هر چیزی که ربط داشته باشه به دین دیگه نه؟

    اشتباهههه!

    جایزش عینک VR بود!( برای اینکه بیشتر درک کنید که چطور من به این تجربه هدایت شدم برای بار دوم=کامنتم راجب سفر به تهران در{سفر به دور آمریکا قسمت 1} رو بخونید)

    البته که ندادن ببری خونت عینک vr رو اما! برای چند دقیقه میزاشتن بزنی چشمت و هدفون هم میزاشتن گوشت و چیزی که پخش میکرد البته دینی بود جنگ امام علی نمیدونم با کی بود!

    و با این تجربه من به خونه برگشتم و این تجربه ماله کی بود؟ دیروز :جمعه – 11 آذر 1401 .

    و من امروز میخوام برم حرم تکی و تکی هم برگردم!

    یعنی تکاملی استاد تا فلوریدا دارم میام خخخخ

    فعلاااا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 1370 روز

    به نام فرمانروای این جهان

    به نام قدرتمند ترین جهان

    به نام خدایی که من رو خالق زندگیم کرده

    به نام خدایی که به من قدرت خلق زندگی ام را داده است

    به نام خدای قشنگم که منشا همه‌ی چیز است

    سلام استاد _ صبح بخیر

    سلام مریم مهربونم

    روز هفدهم روزشمار تحول زندگی من

    نجواها و حرفای توی ذهنم امروز از حرفای شیطانه که پرسه میزنه و من بهش توجه نمیکنم. یجوری توی ذهنم حرف میزنه که انگار من مسئولیت و قدرت زندگیم رو ندارم. من خالق زندگی خودم هستم. من میتونم حالاتم رو کنترل کنم. چون من خالق شرایط زندگیم هستم. من یه موجود بی مسئولیت و بدون اراده و اختیار نیستم‌.

    من اختیار زندگیم رو دارم. خدایاشکرت بابت این زیبایی ها بابت همه ی اتفاقات خوب

    استاد چقدر حرفاتون بی نظیر بود

    همیشه به این فکر میکنم. همه چیز از ان خداست. من این ادم ها و زمین و اسمان و ابن خانه و همه چیز برای خداست که به ما رسیده. این طبیعت این همه چیزهای خارلق العاده. اما چقدر زود فراموش میکنیم چقدر زود درگیر ادمهای دیگر میشویم اما خالق و پروردگار و صاحب اختیار این همه چیز را فراموش میکنیم.

    این سوالی بود که همیشه بارها در ذهن من بود و جوابم رو گرفتم.بیشتر از نود درصد مردم جهان ایمان ضعیفی دارن توکل ضعیفی دارن که به انسان ها قدردت میدن و بجای یاری و توکل به خالق این جهان به ادما قدرت میدن و از اونها طلب رزق و روزی میکنند.

    اما خدای من که میگه از من درخواست کن تا به تو بده. خدای من که اینقدر مهربونه. خدای من که اینقدر احابت کننده‌ی خواسته هاست. خدایی که در تمام زیبایی ها پیدا میشه. خدایی که اگر به اون ایمان بیاری اگه توکل کنی اگه بهش اعتماد کنی تو در زیبایی ها خوبی ها و در عشق و سلامتی و ارامش و ثروت غلت میزنی.

    این خدایی بی نظیر و بی نهایت قدرتمند رو چطور باور نداریم؟ اما تا دلت بخواد شرک رو تجربه میکنیم و قدرت میدیم به موجوداتی که قدرتی ندارن و ما بهشون قدرت میدیم.

    من تسلیم خدای قشنگکم. تسلیم خدایی که من رو به زیباهایی ها میرسونه به عشق میرسونه. به من هدایت و الهام میکنه. و من رو به خواسته هام میرسونه‌.

    خدای مهربونم قربونت برم. من تسلیم توام من به تو ایمان دارم و خیلییی خیلییی ازت ممنونم که به من قدرت و اختیار زندگیم رو دادی و من میتونم خالق شرایطمم باشم.

    قربونت برم خدای مهربونم.

    خیلییی دوستتون دارم.

    خدایا شکرت بابت این صبح زیبا

    خدایا شکرت بابت این نفس های زیبایی که امروز میکشم

    خدایا شکرت برای دیدن دوباره برادرم که خوشحال شدم اول صبحی و دیروز تو خواسته هام نوشته بودم

    خدایا شکرت بابت موفقیتی که داره براش تلاش میکنه

    خدایاشکرت برای امروز و حال خوب امروز

    این حال خوب که اتفاق های خوب رو رقم میزنه. احساس خوب که زیبایی ها رو بیشتر میکنه

    خیلییی دوستتون دارم

    به خدای بزرگ میسپارم هممون رو️🫂

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    Wahab گفته:
    مدت عضویت: 1061 روز

    به نام خداوندی که مرا همواره هدایتم میکند

    سلام به همه عزیزان

    استاد عزیزم سپاسگزار شما هستم

    از خانم مریم شایسته هم سپاسگزارم بابت تدارک این سفرنامه زیبا

    روز هفدهم از سفرنامه من

    احساس میکنم با دیدن این فایل که چندین بار گوش دادم و بعد شروع کردم به نوشتن درباره مطالب این فایل و آنچه در گذشته انجام داده بودم

    (درباره حساب کردن روی افراد و شکست خوردن ها و بدهکاری هایم که تماما دلیلش حساب کردن روی آدمها بود، و بی ارزش دانستن خودم بود).

    تازه همین امروز خدا را به اندازه یی که در ذهنم میگنجد درک کردم و یک ورژن جدید از خدا و رب در ذهنم شکل گرفته.

    و من تازه فهمیدم که باید آن شکست ها را میخوردم و آن بدهی ها باید بوجود میامد تا من به سمت خداوند بیایم و روی افراد و مخلوق خداوند حساب باز نکنم.

    گرچه خداوند بارها و بارها به من گفته بود و نشان داده بود که روی آدمها حساب باز نکنم ولی من همچنان گوش شنوا و چشم بینا نداشتم که میشنیدم و میدیدم و در جهل خودم غرق بودم.

    و روی آدمهایی که حساب باز کرده بودم و آنها دستی از دستان خداوند شده بود برایم(در حقیقت خداوند از طریق آنها به من کمک میکرد زیرا من دستان دیگرِ خداوند را بسته بودم ) بازهم ندانسته کریدیتش را دادم به آن افراد.

    و من خیلی از خدا دور شده بودم.

    ولی بازهم خداوند دست از هدایت من برنداشت و با استاد عباسمنش آشنایم کرد.

    ولی این بار منم میخواستم که هدایت شوم.

    و این روز ها در تمرین های کد نویسی از خداوند هدایت میخواهم و خداوند هم هدایتم میکند تا از صحبت های استاد درک عمیقتری پیدا کنم

    با اینکه این فایل ها را چندین و چند بار شنیده ام ولی درکی که حالا از‌ فایل های سفرنامه و این روزها پیدا کرده ام زمین تا آسمان فرق میکند.

    انگار جنس این فایل ها با فایل های قبل فرق دارد

    قبلا فقط فایل ها را گوش میدادم به عنوان حرفهای انرژی مثبت و حال خوب کن

    ولی حالا میشینم و صفحه ها می نویسم درباره این صحبت ها و زندگی خودم

    و زندگیم را با این حرف ها مقایسه میکنم و میخواهم بر اساس این صحبت ها زندگیم را بسازم، نه فقط برای حال خوب کردن.

    خدایا سپاسگزارم که هدایتم میکنی

    سپاسگزارم که بالاخره خودت را به شناساندی

    دوست عزیزی که این برگ از سفرنامه را میخوانی تو هم بشین و گذشته ات را شخم بزن و بنویس و بعد معجزه این صحبت ها را میفهمی.

    درپناه خداوند شاد و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    میلاد خوشبخت گفته:
    مدت عضویت: 1514 روز

    سلام استاد عزیزم

    هرچقدر بیشتر این فایل رو گوش میدم بهتر معنی توحید رو درک میکنم.

    مثل وقتایی که میگید تبلیغات لازم نیست

    لازم نیست به هر دری بکوبید برای دیده شدن

    لازم نیس دولا و راست بشید پیش هر کسی بجز خدا

    لازم نیس شب و روزتون و به هم بدوزید و فقط بدویین

    لازمه که ایمان داشته باشیم و لازمه که خدا رو منبع قدرت و ثروت و تمام آنچه که در جهان هست ببینیم

    لازم که فقط از خودش بخایم و از تمام لحظات زندگی لذت ببریم با خیال راحت

    خدایا شکرت که هدایتم میکنی

    خدایا شکرت برای امروز

    خدایا شکرت که از جایی که گمان نمی برم به من روزی میرسونی

    خداوند از بی نهایت دستانش برای کمک به من استفاده میکنه

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    سحر احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2895 روز

    سلام.

    خدایا من هرآنچه دارم از توست.من به هر خیری فقیرم.خدایا من را به راه راست هدایت کن.

    الان دارم اینجا مینویسم تا یادم بماند.

    من خودم خیلی توحیدی میدونستم اما فهمیدم همین که کسی تهدیدم می‌کند و من میترسم من شرک دارم.

    من خدای دارم که قدرت جهان دست اون هست. اون همه کارهاست. من چرا میترسم؟ چرا نگران میشم؟ من کسی دارم که همه کارهست. بهم قول داده هوا دارد اگر من فقط از اون بخواهم. خدایا خودت میدونی من بجز تو هیچکس ندارم و همیشه همه چی رو از تو میخام. من ببخش که امروز ترسیدم از تهدید رئیس. تو همه کار هستی رئیس چیکارت. تو رئیس منی. تو همه چیز میشوی همه کس را به شرط ایمان. امروز ترسید خواستم از خانم هاشمی بخواهم کمک کند خدایا من توکل به تو هست. من از اون درخواست کردم اما من میدونم تو اگر بخواهی میشود و اگر تو نخواهی نمیشود..خدایا من ازت معذرت میخام من امروز ترسید و نگران شدم. من ببخش فهمیدم اشتباه کردم. من نباید بترسم.من نباید نگران بشم.کسی که تو رو دارد یعنی همه قدرت جهان پشت هست چرا بترسم؟ خدایا این تضاد من هست کمک کن ازش با افتخار بگذرم وقتی یکسال دیگه به این روز فکر میکنم به خودم افتخار کنم من فقط بخدا اعتماد کردن و بهترین اتفاق برام افتاد.خدا برای من کافی هست.برگی بدون اذن خدا از درخت نیافتد. خدایا من به تو تکیه کردم و خدا من به تو اعتماد کردم .خدایا اعتماد هیچکس را زایل نمیکند. هر اتفاقی بیفتد خیر هست و من بهت اعتماد دارم خدا.این اتفاق واسه اینکه من توحیدی تر بشم من باید ظرفم بزرگتر بشود.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    ...... گفته:
    مدت عضویت: 2479 روز

    چقدر احساس می کنم خود خدا هم دوست دارد که من بنده بهش نزدیک شوم چون من با نزدیکتر شدن به خداوند به همه چیز می رسم چون می تونم با رب خودم ارتباط داشته باشم چون من تکه ای از خود وحودیش هستم

    خدایا خودت کمکم کن که همراه باشم با تو

    خدایا دست من را بگیر

    خدایا من همیشه منتظر خبرهای خوب و موفقیت آمیز برای خودم هستم از سمت تو چون تو بی نهایت هستی چون تو بی حساب می دهی بدون منت

    الهی به امید تو

    چه راز و نیازهایی که با تو دارم

    چه درخواست هایی که دارم و خودم عاجزم و تو قادر متعالم تو که خالق کل کیهان هستی فقط می تونی درخواست های من بنده حقیر در برابر خودت را اجابت بفرمایی

    خدایا من را همیشه و همیشه و همیشه در مدار بالا و بهترینها قرار بده

    الهی به امید تو

    این روزها نوای یا حسین یا حسین در شهرم خیلی به گوشم میرسه . جای امام حسین روی چشمان من است ولی من از خدای رحمان و رحیم و همیشگی خودم فراوانی بی نهایت در تمام جنبه های زندگیم و خودم را می خواهم و احتیاج به هیچ واسطه ای ندارم

    یا رحیم

    یا رحمان

    یا کریم

    من به تو فقیرم

    من به تو محتاجم

    دست گدایی من را همیشه پر کن از خزانه ی خودت

    می دونم تو دوست داری من به تمام خواسته هام برسم

    ای مهربان

    ای صاحب فضل عظیم

    ای بی کران

    من تهی را پر کن

    من تهی را لبریز کن

    همه ی زندگی من توحید است یگانه پرستی است

    من نمی دونم

    من نمی دونم

    من نااگاهم در برابر علم تو

    در برابر فضل تو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مریم درویشی گفته:
    مدت عضویت: 3170 روز

    به نام خدا

    سلام

    دیروز ظهر برای اولین بار رفتم یکی از این شهرهای نزدیک شهرمون که یک تیم اصلی توی لیگ برتر داره با چند ملی پوش

    شهر کوچیکی هست نسبت محل زندگی من ولی امکانات و تایمی که برای فوتسال میذارن خیلی بیشتره، و برای رده سنی مختلف سانس داره

    حس خیلی خوبی بهم داد محل سالن توی منطقه منازل شرکت نفت بود که هر خیابونش یه نگهبان داشت میتونستی سوال بپرسی

    خیابون اصلی محله تمیز و المان های خوشگلی توی بلوار خیابون بود

    ساکت، اروم، تمیز، پر بود از خونه های قدیمی با سقف شیربونی،که احتمالا امریکایی ها یا انگلیسی ها قبلا اونجا ساکن بودن

    و خونه های جدیدی که ساخته بودن

    سالن همایش بزرگی داشت

    خونه هایی که دور تا دورشون پر از درخت بود

    سالن خوب جایگاه تماشاگر (تازه این سالن اصلی نیست که تیم اصلیشون اونجا بازی و تمرین میکنند) ابخوری خیلی خیلی نزدیک به زمین کلی صندلی برای نشستن کنار زمین

    فقط سه نفر مسئول دفتر ثبت نامش بود که یه دفتر و میز خوب داشتن

    تازه گوشی رو قبل از ورود ازمون گرفتن جاش یه علامت شماره دار دادن که بتونیم گوشیمون بعد از اتمام راحت برداریم در کمال امنیت

    پرسنل با درک بالا

    مربی پا به توپ

    صحفه نمایش نتیجه مسابقه اون بالا خود نمایی میکرد

    استاد عزیزم دیروز رفتم اونجا فهمیدم یه سری کارها انجام بدم برای اینکه بتونم کلاسها رو برم

    برعکس چیزی که توی شهر خودم دیدم یعنی عملا همه چیز توی شهر خودم راحت بود و من هیچ پروسه اداری نگذروندم چون اونجا منو میشناختن و هر موقع میخواستم میتونستم نرم یا برم (هرچند خودم خیلی با این سیستم راحت نیستم) در کل همه چیز راحت بود همیشه پول داشتم هیچ چالشی نداشتم

    اما الان به این فکر میکنم من یه روز دو روز پدرم منو میبره و هیچ مشکلی ندارم وقتی اون هست چون همیشه از لحاظ مالی و فیزیکی حمایتم کرده ولی من به این فکر کردم که بعد از چند روز که برم سر تمرین 100 درصد به چالش میخورم و مطمئنم پدرم نمیتونه حمایتم کنه

    از دیشب ناامیدی اومده سراغم

    امروز صبح بلنذ شدم ناامید بودم ولی یه لحظه به خودم گفتم مگه ناامید باشی اتفاقی میوفته توی همین شرایط میمونی و هیچ کس قرار نیست بیاد تو رو بکنه بازیکن فوتسال

    هنوز که اتفاقی نیوفتاده ،پدرمم که هیچ مخالفتی نداشته ،فقط من نمیدونم برای اینده چیکار باید بکنم

    فقط من نمیدونم از کجا و چطوری شرایط رفتنم شاید برای مدت زیادی چجور جور میشه

    نمیدونم چجور با مسئله رفت و امدم به اون شهر چیکار کنم

    فقط چون نمیدونم

    توی حرف زدن با خودم این جمله اومد ” فقط روی خدا حساب باز کن” یعنی در ادامه جمله هایی که میگفتم این جمله وصل شد به حرفهام

    یه لحظه گفتم شاید باید برم سراغ ایت فایل

    اخه استاد عباسمنش یه فایل با این عنوان داره

    فایل چندبار گوش دادم

    اره استاد فهمیدم که وقتی پدرم همین چند وقت پیش بهم قولی داده بود و زد زیر قولش چقدر گریه کردم چقدر این اتفاق حالم بد کرد

    فراموشش کرده بودم تا اینکه این فایل گوش دادم

    من پیش بینی کردم که اگر بخوام با این فکر که ” بریم ببینیم چی میشه ” برم جلو هیچ اتفاقی نمیوفته و دست از پا دراز تر برمیگردم خونه و دیگه نمیرم کلاس

    ازطرفی خیلی دوست دارم برم امیدیه، خیلی دوست دارم برم اونجا فوتسالم ادامه بدم چون دیگه نزدیکم میشم به تیم اصلی و میتونم عضو تیمشون بشم

    به علاوه، رفت و امد یا زندگی توی اون محله نفتی حس ارزشمندی بهم داد

    مثل هر باری که مسیرم یا دور دور شبانم میخوره به محله هایی که اسم هاشونم انگلیسی یا امریکاییه و محل زندگی نفتی های قدیمی یا کارمندای رتبه بالا پتروشیمی هست

    یا حتی وکلا یا مدیرهای مدارس ، لذت و احساس ارزشمندی زندگی در اون محله که شاید از بعضی جهات امکاناتش عالی نباشه بهم میده به خدا میگم خدایا منم میخوام توی این محله هایی باشم که مشغول زندگی وکار خودشونن و کسی کاری به کسی نداره و زندگیشون میکنن

    خدایا خودت میدونی چقدر حال کردم وقتی اون سالن ورزشی رو توی اون محله دیدم

    من میخوام برم اونجا خدای من ، ولی هیچ پلن و ایده ای ندارم، خدایا میدونم ایمانم ضعیفه میدونم میخوام روی تو حساب کنم میخوام توحید یاد بگیرم روی تو حساب کنم

    روی تو حساب کنم

    روی تو حساب کنم

    تمام وجودم بذارم که روی تو حساب کنم

    خدایا خودت میدونی که همین الان بعضی بچها فوتسال شهرم تردید دارن برگردن به مربی قبلشون چون میدونن اون مربی ادم درستی نیست از طرفی ام قدمی برای جای بهتر برنمیدارن خدایا ولی من نمیخوام مثل اونا باشن

    من میخوام ثابت کنم که فوتسال ارزشش داره اگه اونا به هدف و خودشون شک دارن

    خدایا من نمیخوام با عجله و بدو بدو کارام ببرم جلو، من میخوام با لذت برم جلو من میخوام همه ترسام ازم بگیری بهم شور و شوقی دوباره بدی

    امیدمو زنده کنی، منو از شرک پاک کنی

    بیادم بیاری که در گذشته ام که یک ریال پول نداشتم ولی با قدرت هدفم دنبال کردم و تونستم قدم های بلندی بردارم ففط چون روی تو حساب کردم

    خدایا من توی ایمان اوردن به نابلدم ناخردم

    تو هدایتم کن ،بهم هر روز هر روز این باور و نشونه بده که هیچ وقت دیر نیست برای شروع کردن و رفتن دنبال ارزوها

    خدایا خودت میدونی خدایا من چقدر میخوام که بازیکن حرفه ای فوتسال بشم

    بازیکن تیم ملی بشم

    هدایتم کن مثل اب خوردن باورام تغییر بدم

    بدون ترس پا به توپ بشم بازیکن مقابلم محو کنم و خودم به دربازه برسونم و بشوتممم توی دربازه

    هدایتم بدون ترس از مصدوم شدن برم با سرعت به سمت توپ بدوم

    میخوام برم امیدیه و دیگه به پشت سرمم نگاه نکنم تا خود هدفم که تیم ملیه که جام ملتهای اسیاست که جام جهانیه که لژیونر شدن توی یکی از بهترین لیگ های اروپاست

    خدایا کمکم کن امروز به هیچ کسی جز خودت احتیاج ندارم

    کمکم کن اینقدر باورت کنم که هر کس و هرچیزی جز دستی از دستان قدرتمند تو نبینم با خیال راحت مسیرم که جلوشو نمیبینم برم

    الهی هدایتم کن

    با ایمان

    مریم درویشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      سـعـیـد گفته:
      مدت عضویت: 943 روز

      سلام به دوست عزیزم

      تو که نمیدونی چی میخواد پیش بیاد و خداوند چه پلنی برات داره پس بهش اعتماد کن و برو . به دیگران نگاه نکن . منتظر دست هیچ کس حتی پدرت نباش و قوی باش به دستای خداوند نگاه کن و ادامه بده در ادامه دادن مسیر بزرگی هست

      خدا پلن خوبی برات چیده فقط تو الان نمیبینیش. این مسیر تو رو بزرگتر میکنه که خودت رو بشناسی.

      شرک رو از وجود پاک کن تا به هدفت برسی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        مریم درویشی گفته:
        مدت عضویت: 3170 روز

        سلام آقا سعید عزیز، ممنونم که با کامنتتون بهم یاد اوری کردید

        اخر هفته گذشته بود با نشانه من یکی از فایلهای مصاحبه استاد دوستان اومد برام و من فرداش که کامنتها رو میخوندم حس کردم باید یه قدمی بردارم نشینم توی خونه ،همون لحظه یادم افتاد که من کلا یه جوری از تیم قبلی شهرم رفتم که دیگه برنگردم الان باید چکنم ؟ یکی از هم تیمی هام که سال اول باهم بودیم مادرم توی باشگاه دیده بود و شماره منو ازش گرفته بود و به مادرم گفته بود مریم نمیخواد بیاد فوتسال تیم داریم

        منم که یاد این هم تیمی سابقم افتادم گفتم بذار برم سراغش توی باشگاه بدنسازی، همون لحظه به خواهرم زنگ زدم تایمشون پرسیدم گفت همین امروز اخرین روز فعالیتشون توی هفته هست منم چندساعت بعدش اماده کردم و رفتم سراغش برام تعریف کرد گفتم چه خبر منا گفتی به مادرم تیم داری؟ گفت اره یه چندتا تیم هست ولی نگفت اسمشون چه تیمی

        همش فوکوسش روی تیم خودش که سالها قبل باهاشون مسابقه میرفت بود ولی شدید از مربیش ضربه خورده بود و شک داشت میگفت نمیدونم برم یا نه، به من گفت تو میای؟ من گفتم نه، منا تو توی حرفات گفتی چند تیم درسته؟

        گفت اره گفتم چه تیمی بعدش اسمش گفت

        گفت یکی از دوستام اونجاست و.. گفتم میتونی برام هماهنگ کنی گفت باشه شماره ش بهم داد زنگ بزنم

        قرار بود پنج شنبه بریم اما از اونجا که من بابام خارج از استان بود و یه جورایی ام رفتن برای خودم سخت میدیدم گفتم بیخیالش بذار هفته دیگه بابام میاد باهم میریم با دوستم

        قبل از اینکه کلا کنسل کنم دوستم پیام داد من فردا نمیتونم اگر میخوای بری

        منم گفتم باشه

        شنبه رسید، دوستم گفته بود کلاس ها روزهای فرد منم گفتم بذار امروز زنگ بزنم با طرف صحبت کنم ببینم چجوریه شرایطشون وقتی زنگ زدم صحبت کردیم فهمیدم این تیمی که دوستم درموردش بهم گفت همین امروز شنبه کلاسش برگزار میشه روزهای زوج و اون روزهای فرد واسه یه تیم دیگه توی یه شهر دور تر بود که ایشون گویا فقط بعضی موقع میاد سر این تمرینی که دوستم معرفی کرده بود

        خلاصه به دوستم گفتم میای گفت نمیدونم باید به پدرم بگم

        همون لحظه فهمیدم بهونه س میخواد نیاد گفتم از این حرفش مشخصه یعنی نمیخواد بیاد

        چند ساعت بعد با پدرم رفتیم اون شهر و تمرین

        اما یه چیزی برام عجیب و جالب بود

        من یکی دو ماه پیش به مادرم و پدرم میگفتم اگر میخوام پیشرفت کنم باید برم شهر x, y, z و تک تک این شهرها جفت محل زندگیم هستن و بشدت مخالفت میکردن میگفتن

        این چی میشه

        اون چی میشه

        این چیکار میکنی و…

        ولی شنبه که میخواستم برم امیدیه پدرم دوبار گفت شرایطش برای کسی مثل تو جور نیست و دیگه هیچی نگفت و خیلی جالبع برام حتی پدرم فهمید که من میخوام دیگه برم تمرین این تیم ولی خیلی مخالفت نکرد جز دوبار اون حرف زد دیگه در تمام مدتی که ما توی سفر بودیم رفتیم و برگشتیم همه چیز در سکوت بود

        اول حرفم گفتم جالب و عجیب ولی این نباید برای من عجیب و جالب باشه بخاطر همین وقتی برگشتم احساس کردم باید بشینم و توحید باور کنم

        این کامنت نوشتم حس کردم مرور مسیر میتونه بهم کمک کنه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          سـعـیـد گفته:
          مدت عضویت: 943 روز

          سلام به مریم عزیز لژیونر فوتبال ایران

          هدایتی چشمم به کامنتت افتاد خوندم و خودش میگفت واسش بنویس و ول کن نبود تا اون چیزایی که گفت رو ننوشتم.

          شاید نباید الان این حرف ها رو بگم اما ادم گاهی بابت کارهایی که میتونه انجام بده اما انجام نمیده خیلی حسرت خواهد خورد.

          من خودم قبلا خیلی ادم وابسته ای به پدر و مادرم بودم اما از یه جایی میخواستم استقلال برای خودم داشته باشم و هیچی پلنی نداشتم چکار کنم . ارزو داشتم برم شهرهای دیگه رو ببینم و دوست پیدا کنم

          اما خدا طوری کارام رو درست کرد که رفتم توی چندین شهر ایران زندگی کردم و تجربه ها و دوستان بسیار ارزشمندی بدست اوردم که نمیشه براش قیمت گذاشت.

          اما فکر میکنی دوستایی که موندن توی شهر پدرو مادرم چی شدن تهش یه کارمند شدن و اصلا اون چیزهای خوب زندگی رو تجربه نکردن چون ترس داشتن و به محیط امنشون چسبیدن

          روی هیچ کس جز خودت و خدا حساب نکن . و بیخیال دوست و رفیق و حمایت خانواده باش . هرکسی نون لیاقتشو میخوری اگه باور داری جات بیشتر از اینجاست پس باید ایمانتو نشون بدی و قلبا خودتو باور کنی. هرکسی مسیرش فرق داره

          تو چه میدونی خدا چه پلنی برات داره . شاید برات راهی شد که بهتر اونچه میخوای و فکرشو نمیکنی به راحتی برسی و شاید نگرشت تغییر کرد و مسیر تازه برات باز شد و کلا دنبال یه مسیر خاص نباش چون دست خدا رو میبندی .

          بگو من نمیدونم تا برات درست کنه

          برای خودت از خدا نشونه بخواه اگه نمیدونی چکار کنی

          در اخر لینک کامنتی از ابراهیم که تو سایته میذارم . چند دقیقه قبل خوندمش

          https://abasmanesh.com/fa/cross-country-road-trip-episode-205/comment-page-30/?orderby=comment_rate&order=asc#comment-1217675

          در پناه خدا باشی

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            مریم درویشی گفته:
            مدت عضویت: 3170 روز

            سلام سعید عزیز

            :)))))) ایموجی لبخند برای اینکه گفتید لژیونر فوتبال ایران.

            قبل از ساعت 6 بود که احساس کردم برای بیرون اومدن از درد و فشارها باید یه قدمی برداشت باید رفت توی دل کار باید ادامه داد توی توهم حرفهای که شنیدی نباید بمونی یه حسی بهم گفت وقتی پدرت ساعت 7 از سرکار اومد ازس درخواست کن بگو که میخوای بری اونجا تا کمکت کنه،

            من توی سایت بودم داشتم کامنت ها رو میخوندم و یهو دیدم علامت ابی و پاسخ شماست، رفتم کامنت ابراهیم خوندم از همون اولش که گفت درخواست کردن گفتم پس این نشونس که باید برم از پدرم درخواست کنم اما نمیدونم این کامنت این انرژی این چی بود که الان انگار فرو ریختم، تمام لحظاتی که داشتم کامنتش رو میخوندم اونقدر شدت اشکام فراتر از ظرفیت وجودم بود که بزور و بشدت میخواستن روی صورتم سرایز بشن انگار فروریختم نمیدونم چه حسی

            واقعا اگر این کامنت شما نشونه نیست پس چیه اونم قبل از اینکه ساعت 7 بشه من بخونمش قبل از اینکه از پدرم درخواست کنم

            نمیدونم الان چه حسی دارم ولی میدونی من امروز ظهر به خودم گفتم خدایا من به هیچ چیزی جز فوتسال نمیتونم فکر کنم با خودم گفتم الان مدرک دانشگاه صنعتی شریف بیان بهم بدن با پیرهن تیم ملی عوض نمیکنم

            حرفها توی ذهنم قطع وصل میشه

            ازشما سپاسگزارم که برام نوشتید و همونطور بخاطر لینک کامنت ابراهیم

            احساس میکنم با خوندن کامنتش ویران شدم

            واقعا خدا اینقدر بزرگ؟ میگه روی من فقط حساب کن بعد من از پارسال دارم حساب کتاب میکنم

            میگه روی من حساب کن میگم نمیرسم 1 ماه دیگه نمیشه 2 ماه دیگه سر تمرین فلان باشم

            باز دارم محدودش میکنم به زمان.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    سحر زیبا گفته:
    مدت عضویت: 1194 روز

    فکرمیکردم رسیدم ب ته خط..تنهاوبی پناه ب هرکسی میخاستم پناه ببرم تاشرایطم ازاینی ک هست بهتربشه دقیقااا اون دقیقه ی نود دنباال یک فایلی بودم تا یکذره ب احساس بهتربرسم وبتونم مغلوب بشم ب ذهم چموشم.‌‌اومدم توی سایت واین فایل روبازکردم تمام وجودم شدگوووش وفهمیدم ک چ کردم چقدرمشرک بودم..تمام سیاهیاروپس زدم تمام صداهاروقطع کردم وفقط چشمم دنبال روزنه ی امیدبود تواون بین وسط اون همه نجوا ی صدایی اومدک اروم باش همه چیوبسپربمن ودقیقاا خداوندمنواروم کردباتمام وجوووودم توکل کردم ب خداوگفتم ک اون درست میکنه بالاخره اگرم ازاین بدترشد بازم خاست اونه من تسلیمم من قبول میکنم هرررچی ک شد میمونم پای حرف تمام کساییک قراره بادرست نشدن بمن حرفی بزنن امااخداوند بمن عزت بخشیدمنوبردبالا ودقیقاااصبح بابیدارشدنم نویدخبرای خوب روبمن دادودیدم باچشم خودم ک خدابرام درستش کرد واقعن میخکوب شدم متحیییییرازاین خدای رحمان ک وقتی مافقط ازاون بخایم برامون میشه همه کس همه چیییز…

    نمیدونم احساسم روچجوری بیان کنم هنوزم وقتی فکرمیکنم ب این اتفاق انگارک دوباره بااازاین خبرخوش بهم داده شد چوون یکجورایی برام عین معجزه بود وچقدرمن امروزبااین اتفاق این باورک خدابرام همه چیزمیشه فقط اراون بخام،،این باورقویتررشدومن دررررک کردم فهمیدم ک یک پله رفتم بالاترر

    وباورتوحیدی قویترازتمام باورهاست وقتی ک توکل کنی نتیجه ش قطعاشیرینه نتیجه ش لذت بخشه وای کاااش فراموش نکنیم ک توهرمسیری قدم برمیداریم هرکاریوشروع میکنیم خداردکنارمون حس کنیم اونوبُلدکنیم واعتبارهمه چیوبدیم ب اون چوون فرمون کائنات دست اونه وخداوند ازما ایمان مانسبت ب خودش رومیخاد

    خییلی ممنونم ازشماااستادعزیزم ک باصدای الهییتون این درس بزرگ رودادین شمادستی ازدستان خداوندشدید، امیدوارم ک کامنت منوبخونین حسم واقعن فوق العاده ست وهنوزم یجورایی انگارک باورم نمیشه ازاین اتفاق عالی

    درپناه خداوندشادوپیروزباشید

    دوستون دارم استادعزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    کیمیا آدمپور گفته:
    مدت عضویت: 495 روز

    با درود بر عشق خاص و خالص خداوند

    میشه گفت یک هفته یا کم تر نشد که این فایل رو گوش بدم و مابقی فایل ها برسم نمی دونم دلیل شو شاید به علت مسئولیت جدیدی بود که بر عهده گرفتم رئیس هلدینگی که اونجا مشغول به کار هستم برای جشنواره فیلم فجر تدارک نمایشگاه کتابی دیده بودن و من رو مسئول اون جا کردن در یک هفته جشنواره یعنی میشه گفت این آدم عزیز به هیچ عنوان تا قبل از این جشنواره پولی نمی‌داد و می گفت خب شما داری رزومه برای خودت درست می کنی و… و واقعا از پیشنهادکاری که دادن جا خوردم اما همونجا خداروشکر کردم چون در این مسیر قرار گرفتم این پیشنهاد به وسیله مدیر هلدینگ پیشنهاد شد و خداروشکر که به خوبی انجام شد و حتی عکسم داخل روزنامه قرار گرفت برای دیدار مسئول سازمان اون کتاب ها و من میشه گفت حتی از زبان بدنم تو عکس هم نگاه می کنم احساس این رو دارم که اون فرد و اعضای گروهشون چه قدر بزرگ می بینم اما خی کم کم به خودم مسلط شدم باهاشون همکلام شدم و حتی مصاحبه هم گرفتن اما چاپ نشد نمی دونم و آخر اون روز که اولین روز جشنواره بود عکاس محترمی گفت مشهور شدی عکست رفت صفحه اول روزنامه و اونجا راحت گفتم خداروشکر اون عکاس شاید نمی دونم فکر من بود که هی تکرار میکرد معروف شدی مشهور شدی و منم هربار میگفتم خداروشکر و خب شب خبر چاپ شد و من هم خوشحال و وقتی این فایل رو امروز گوش کردم تا آخر دقیقا این یک هفته که پر تلاش و مشغله و دوست داشتنی بود خداروشکر برای من خیلی از مواردی یادم اومد که فکر می کردم این آدم تهش هست دیگه در هر دوره ای از زمانی که سپری کردم مدرسه ،دانشگاه، خانواده و… حالا اون فامیل پولداره اون باکلاسه اون حاجاقا و….. یادمه یه روز برادرم نماز می خوندن و شخص مهمی که حالا مهمان هم حساب نمیشد اومده بود و ریموت در خراب شده بود نماز برادرم به جای رسید که دعا داشتن میکردن و مامان اول رفت گفت برو پسرم حاجی اومده درو باز کن برادرم سر دعا بود گفت نه مامان گفت نه یعنی چی اومد بیرون بعد من خودم رفت چون آدم بزرگه مهمه اگه ناراحت بشه چی میشه چی از طرفش قطع میشه ما بدبخت میشیم چرا داداشم این کار رو میکنه تو ذهنم بود اینا رو بهش نگفتم اما گفتم داداش برو لطفا اما هنوز چهره اون روزش رو یادمه که خیلی آروم بهم گفت نه و من ناراحت خودم یا مامان زودی رفتیم در رو باز کردیم می تونم بگم تو اون دوره برادرم با سایت و فایل های آقای عباسمنش آشنا شده بودن منم که به آگاهی الانم نرسیده بودم ببین یعنی بدترین اتفاق ها رو فکر می کردم چون اون آدم رو چنان بزرگ کرده بودیم که خدا وای از این آدم بزرگ تر نیست اصلا برای تک تک کارهای که برامون کرد متشکرم از اون آقا ولی این قضیه بزرگ کردنه اصلا تو کتم نمیره و خب من هرچی بزرگ ترشدم اون موقع 16 سالم بود و الان 26 و خب قدرت اون آدم که همیشه خدا منم منم میکرد با بازنشستگی کم کم تر میشد و من به همچین آدم های که با یه بازنشستگی با یه اخراج از جاشون تکون می خورن اعتماد می کردم اما خدا اونی که باید بهش اعتماد می کردم نکردم و یا اون قسمت تهدید شخصی این کار رو کرد من در این سطح از آگاهیم نبودم و اصلا نمی تونستم فکر کنم روزی بشینم و فایل گوش بدم لاکن خدا جوری چیده بود که من الان اینجام یه معتقد به خدا معتقد به الله اش

    سپاس گذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: