این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/08/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-08-21 20:48:312025-08-21 20:49:25سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 249
241نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اینم عصاره قوانین و نکات مهم فایل تصویری سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 249
با عشق تقدیم به نگاه زیباتون
سلام عزیزم… بیا، بیا اینجا کنارم بنشین. میخواهی داستان زندگی مرا بشنوی؟
راستش را بخواهی، داستان پیچیدهای نیست. زندگی من بوی علف تازه، صدای زنگولهی بزغالهها و طعم شیر گرم را میدهد.
بعضیها فکر میکنند من فقط یک خانمِ بزها (Goat Lady) هستم، اما بگذار رازی را در گوشت بگویم: این بزها، این تپهها، این طلوع آفتاب… اینها همه معلمهای من هستند.
هر روز صبح که خورشید هنوز دارد کش و قوسی به تن طلاییاش میدهد، من از خواب بیدار میشوم.
اولین کاری که میکنم، گوش دادن است. نه به رادیو یا اخبار، نه! به صدای قلبم گوش میدهم.
گاهی وقتها قلبم زمزمه میکند: امروز روزِ بخشیدن است. مثل همان روزی که سعید (خانم Goat Lady سید (استاد عباس منش) را بیشتر اوقات در مکالماتش سعید تلفظ میکنه )، دوست خوبم، بیخداحافظی رفته بود.
یک حسی درونم گفت: «آن پنیر و شیر را برای او نگه داشته بودم.» منطق میگفت او رفته، شاید دیگر برنگردد. اما قلبم میدانست که برمیگرده.
میدانی، کائنات زبان خودش را دارد و با حسها با ما حرف میزند. من فقط یاد گرفتهام کمتر فکر کنم و بیشتر حس کنم.
مردم میپرسند چطور اسم هفتاد تا بز را از حفظم؟ خندهام میگیرد! مگر میشود اسم بچههایت را فراموش کنی؟
هر کدامشان برای من یک دنیا هستند. آیوی با آن نگاه مغرورش، املت کوچولو که همیشه دنبال مادرش است… وقتی به آنها عشق میدهی، فقط یک گله حیوان نمیبینی؛ یک خانواده بزرگ میبینی.
و این عشق، مثل چشمهای است که هر چه بیشتر از آن برداری، زلالتر و پرآبتر میشود.
این قانون اول زندگی من است: عشق را خرج کن تا تمام نشود.
میبینی که موقع کار آواز میخوانم؟ اتحاد دستها معجزه میآفریند… این فقط یک شعر نیست، دعای من است.
باور دارم وقتی با شادی و خنده کاری را انجام میدهی، فرکانس آن کار عوض میشود.
شیری که با عشق دوشیده شود، پنیری که با آواز درست شود، طعم دیگری دارد. انگار خودِ زندگی در آن میجوشد. دنیا یک آینهی بزرگ است؛ اگر به آن بخندی، به تو میخندد. اگر برایش آواز بخوانی، با زیباترین نغمهها جوابت را میدهد.
یک روز کتابی میخواندم که زندگی را به یک سفر زیارتی تشبیه کرده بود.
میگفت ما در این سفر، کلی بار و کولهپشتی با خودمان حمل میکنیم: نگرانیها، وابستگیها، باورهای قدیمی…
مثل آن بزغالهای که میخواهد به مادرش بچسبد، حتی وقتی میداند شیری در کار نیست.
در این مسیر، یک جایی باید کولهپشتیات را زمین بگذاری. باید سبک شوی.
باید همه چیز را رها کنی تا بتوانی به مقصد برسی. من هر روز این را تمرین میکنم. وقتی یک شیشه شیر یا یک تکه پنیر را به کسی هدیه میدهم، فقط یک خوراکی نمیدهم؛ دارم یک تکه از وابستگیهایم را رها میکنم و به جریان هستی اعتماد میکنم.
و اما بزرگترین درسی که زندگی به من داده… میخواهی بدانی؟
این است که ما نقاش زندگی خودمان هستیم. قلممو دست خودمان است.
سالها پیش، شاید من هم مثل خیلیها فکر میکردم که اتفاقات، تقصیر دیگران است؛ تقصیر شرایط، تقصیر گذشته.
اما یک روز فهمیدم این بزرگترین دروغی است که به خودمان میگوییم.
وقتی کسی را مقصر میدانی، یعنی قدرتت را دو دستی به او تقدیم کردهای.
اما وقتی میپذیری که باورهای تو، افکار تو، دنیای تو را میسازند، آنوقت است که معجزه شروع میشود.
چون اگر تو آن را ساختهای، پس خودت هم میتوانی تغییرش دهی! به همین سادگی و به همین قدرتمندی.
ما فراموش کردهایم که تکهای از روح خدا در وجودمان است؛ یک قدرت بیپایان برای خلق کردن. لازم نیست کار عجیبی بکنی، فقط کافی است در همین لحظه که نشستهای، حاضر باشی.
تمام حقیقت در همین حضور نهفته است.
و عشق؟ عشق یعنی همین که این حضور را در خودت و در دیگری ببینی و به آن احترام بگذاری.
زندگی من همین است. یک رقص ساده با لحظهها.
یک گفتگوی بیکلام با طبیعت. و یک ایمان عمیق به اینکه اگر قلبت را با عشق و بخشش پُر کنی، کائنات تو را در آغوش میگیرد و هر آنچه را که نیاز داری، سخاوتمندانه به تو هدیه میدهد… درست مثل یک مادر مهربان که به فرزندش عشق و شیرش را هدیه می دهد.
در پناه خالق همیشه شاد،سلامت،ثروتمند،موفق و عاقبت بخیر باشید در دنیا و آخرت.
بینهایت از قلم شما شگفت زده شدم و چقدر کلمات هم وزن و موزون بود من خیلی این خانم گوت رو دوست دارم چون در زندگی که داره جاری و اصلاً رهایی از کلماتش ورفتارهاش و سبک زندگیش همینطوری مثل ی بارون بیصدا ولی حسابی شسته و رفته است که هر چی چیزای زیادی هست رو با خودش میشوره و میبره
کلمات شما نور بود یک نور فراگیر ومنسجم …
وقتی داشتین درباره این حرکتِ سخاوتمندِ جهان وطبیعت بعلاوه روحی مجرد و رها حرف میزدید من دقیقاً یاد جودی و آنه افتادم یک روحی سرشار از سلامتی انرژی و خالص وناب …
ازشما سپاسگزارم بسیاررررر و خیلی تحسین برانگیز بود این عشق واین تواضع که با یک کلماتی دیگر خاص تر میشد
«شیری که با عشق دوشیده شود پنیری که با آواز درست شود طعم دیگری دارد…»
…
«زندگی همین است .یک رقص ساده با لحظه ها »
…
بهترین های خودتون باشید در پناه عشقی که هرگز نمیمیرد
سلام ودرود خدمت آیای صادق صادقی بزرگوار وبینظیر بسیار عالی وساده وروان پر از عشق به تحریر در آوردید بسیار سرشار از ذوق وشوق وشادی شدم لحظه به لحظه خانم گوت لیدی را در روبه روی خودم احساس کردم که چقدر با لذت وسربلندی صحبت میکنه و واقعا این خانم خیلی خیلی پر از عشق و محبته و این حس از قلم شما بیرون آمد وبه جان مانشست باز هم سپاس گزارم که هر دو ترجمه را خواندم خدابه شما و قلمتون برکت و توفیق بده
سلام به همه ی عشقا، سلامی به زیبایی هر چی که زیباست به استاد عزیزم، که صداش برام روح دوباره و آرامشه.
یه مدتی نبودم و فاصله گرفته بودم
درگیر مسأله ای بودم و احساس میکردم با تقلا کردن میتونم حلش کنم.
من از این سایت و آگاهی هایی که بدست آورده بودم خیلی نتیجه گرفتم و خیلیاشو به اشتراک هم گذاشتم ولی بعضی وقتا درگیر یه تله ای میشی به اسم اینکه من میتونم، من بلدم و باید به هر قیمتی شده، این مسأله رو حل کنم…
ولی هر چی بیشتر تقلا میکنی انگار بیشتر تو اون مشکل فرو میری، انگار هر چی تلاش میکنی ازش بگذری ، بزرگتر و قوی تر میشه و تو از اینکه نتونستی حریفش بشی احساس ضعف میکنی.
یواش یواش اون احساس مغلوب شدن بهت غلبه میکنه و یادت میره اصلا چی یاد گرفته بودی، یادت میره قانون زندگی چیه، آروم آروم از مسیر دور میشی درحالی خودت فکر میکنی داری حلش میکنی.
یه دفعه به خودت میای و میبینی ای دل غافل که چقدر خودتو گم کردی.
اینارو به خودم میگم که یادم نره، بعضی وقتا باید رها کرد
وقتی میبینی داره احساستو منفی میکنه، وقتی نمیتونی توجهتو کنترل کنی، عزیز من، رهاش کن.انقدر سعی نکن زور بزنی تا از این مرحله بگذری.
تو همین برهه، با وجود اون مسأله زندگی قشنگیاشو داره، تو همه اینارو ول کردی و چسبیدی که اون مشکلو حل کنی که چیو ثابت کنی؟؟؟که من میتونم، من بلدم
عشق و لذت زندگیمو فراموش کردم و افسوس برای نداشته هااا
امروز فقط چند دقیقه ی اول فایل و دیدم.صدای استاد که به گوشم خورد چقدر آروم شدم، انگار همه ی حرفهای استاد به یک باره بهم گوشزد شد.
من برگشتم با حس عالی و رهایی از هر آنچه که اذیتم میکنه.
ولی این رهایی مدلش فرق میکنه
رها نمیکنم که اون مسأله حل شه، رها میکنم که دوباره به حس عالی و فوق العاده ای که با حضورم بین شما داشتم برگردم.
با دیدن این قسمت احساس رهایی ودر لحظه زندگی کردن وشکر گزار بودن وتجربه فراوانی وثروت
دیدن روابط زیبا ولذت بردن از انرژی خوبی که اطرافمون وجود داره،،وبا دور شدن از خودمون ودرک احساس خوبمون، ممکنه روزانه کمتر تجربه اش کنیم،،،کمکم میکنه که شکر گزار درک این حال خوب باشم وهر لحظه بیشتر تجربه اش کنم
در این فایل زیبا هدیه هایی که این خانم زیبا ودوست داشتنی باعشق آماده کرده بود وبا انرژی وحال خوب به استاد داد،،،من رو به فکر واداشت که دقت کنم
،،چند روز اخیر چقدر شکر گزار مهربونی ها وزیبایی هایی که از اطرافیانم دریافت کردم ،،،هستم؟؟؟
از کامنت پر محتوی دوستمون آقای صادقی سپاسگزارم،،،که از شروع فایل زیبایی های اون رودخونه وفراوانی آب رو بهمون یادآوری میکنه
وهمچنین هدیه های پنیر،تخم مرغ وشیر و...
که استاد دریافت کردند وهدیه ظروف زیبایی که به دوستمون دادند اون خوشحال شد وتوش تخم مرغ درست کرد وبا عشق توضیح میداد،،چقدر کمک میکنه آگاهانه قدر دان باشم،،،
خانم جوان وزیبایی که با مهربونی کمک میکرد وهمراهی شون قابل تحسین هست
آقا سعید که هم خوانی وهمراهیشون با دوست خوش انرژیمون حین بالا رفتن از تپه قابل تحسین هست
شور وشوق گوت لیدی از خوندن وبیان اینکه شما انرژی وحال خوب این هم خوانی رو دریافت کردین وتمرکزش روی اصل موضوع قابل تحسینه
اون اردکهای زیبا وارتفاع اون کوهی که موضوع فیلم در جستجوی خوشبختی وحرکت گوسفندان از بالای تپه به سمت پایین ،،،حین اجرای تمرکز روی یوگا،،رو یادآوری کرد که همه خندیدند، ،تجسم زیبایی رو توذهنم ایجاد کرد،،چون من از یوگا وتمرکزش لذت میبرم واون هیجان تجربه اش لذت بخشه
“” اتحاد دست ها معجزه می آفریند
بیاین همه دست به دست هم بدیم
زندگی روی زمین چقدر زیباست وقتی میتونی بخندی وبرقصی ودوستانه تلاش کنی،،اون وقته که همه چیز برای رسیدن به هدف جور میشه،،
اتحاد دستها معجزه می آفریند ،،وقتی آدمها باهم صعود میکنند.
به زودی به قله ی هر کوهی که جسورانه فتح میکنیم ،،خواهیم رسید
دستهایمان را برای خوش آمد گویی به خورشید
بلند میکنیم ،،،،زیبایی این شعر حس خوبی بهم میده،،،،
بالا رفتن از تپه،،وشکر گزاری بدن سالم وغذای خوشمزه وسالم قابل تحسینه،،وهمین تمرکز روی داشته ها وحال خوبمون رو بیشتر میکنه،،یادآوری روزانه اش که هر روز گوت لیدی عاشقانه انجام میده قابل تحسینه،،وسلامتی وحال خوب وانرژی خوبی که در سن 70 سالگی تجربه میکنه وحتی دیدنش اینقدر حال خوب به ما هدیه میده که شکر گزاریم
بیاد داشتن اسم 70 بز وصدا کردنشون با عشق قابل تحسینه
دقت وتمرکز گوت لیدی برای انتخاب پنیر تازه برای استاد،،علی رغم اینکه همه شون رو با عشق آماده کرده،،،قابل تحسینه
گفتگو استاد با آقا سعید هم در راستای هم فرکانسی تو این سفر جالب بود::
کتاب چرخ دستی ها ومطالب اون که،،،مسیر معنوی در زندگی وقتی توش قدم میذاریم
ایستگاههای مختلفی داره،،،طول مسیر چیزهای زیادی پیدا میکنی
بعضی ها بارهای سنگینی با چرخ دستی حمل میکنند
وسعی میکنند آنها را در طول مسیر با خود ببرند
ودرنهایت،،وقتی به اندازه کافی پیش رفتی ،،باید هر چه داری رو رها کنی،،،،
باید آرام آرام هرچیزی که مانع پیشرفتت هست رو رها کنی ،،،
چون در پایان،هیچ وابستگی، هیچ دارایی،،وحتی
هیچ باوری ودیدگاهی رو نمیتونی با خودت ببری
ودر آخر تو عریان وخالی هستی ،،،،،،،
چقدر این متن برای من قابل تامل بود،،،نوشتم که بهم یادآوری بشه،،،
عمق و وسعت دید این جوان به مسیری که در زندگی طی میکنیم ونوشتن شعر ونثر روزانه اش در این زمینه ودرک وآگاهی اش قابل تحسینه
واینکه راه به اشتراک گذاشتن نور درونش رو از طریق نوشتن شعر پیدا کرده وعاشقانه انجامش میده ،،قابل تحسینه
قسمتی از ادامه گفتگو::
“”” در تاریکی بودن ، خود نمایشی شگفت انگیز از
توانایی ما برای خدا گونه بودن است،زیرا ما با افکار و ارداه خود ،واقعیت مان را تغییر میدهیم، ،،پس اگر قدرت انجام این کار را داریم،قدرت معکوس کردنش را هم داریم
قدرت تغییر وآشکار کردن حقیقت وجودی مان،،که همین “” حضوری”” است که من وتو در این لحظه شریک هستیم “”””
باشگاه بدنسازی وفراوانی هر وسیله مورد نیاز قابل تحسینه
تخم مرغ وگوشت خوشمزه نوش جونتون استاد
فراوانی شیر وماستی که ازش تهیه میکنین،،گوارای وجودتون،،،آدمها وابزاری در مسیر تهیه این شیر با انرژی خوب همراه بودند ،،،،که خوردن این فرآورده رو لذت بخش تر میکنه،،،خدایا شکرت برای اینهمه نعمت وفراوانی که هر لحظه در زندگیمون جاریه
سپاسگزارم از استاد عزیزم وخانم شایسته نازنین که دوست داریم ببینیمشون
سلااام به استاد جان که هر روز دارین جوون تر میشید ماشالا
سلام به همه ی دوستان هم فرکانسیم
،
استاد کلا باورهای ما داره زیرو رو میشه با این فایل ها و شنیدن بعضی حرفا
داریم برعکس هر آنچه که دیدیم و شنیدم رو با دوتا چشمهامون توی این فایل ها میبینم
اول فایل این حرف شما اصلا به کلی 180 درجه با حرفهایی که توی سالیان سال زندگیم شنیدم تفاوت داشت
گفتید هر روز هم داره آب این رودخونه بیشتر میشه!!!
همون موقع به فکر فرو رفتم
گفتم ببین پی جاهایی از دنیا هست که هر روز داره آبش بیشتر میشه
اگر تو ایران واقعا داره به فرض مثال آب کمتر میشه که همینم خیلی جاها حرف پوچ و واهی هست .نه به این دلیل که حقیقت اینه
بلکه توجه دست جمعی به کمبود ها باعث ایجاد این تجربه شده
و من که از وقتی حرفهای شمارو باور کردم و به فراوانی داخل فایل ها توجه کردم
از همون موقع همیشه هدایت شدم به فراوانی بیشتر
و جهان داشت باورهای منو به من ثابت میکرد
و بعد. از 4 سال الان توی استانبول زیبا و فوقالعاده هستم
که الان وسط تابستونیم ولی اینجا حتی سر ظهر هم نسیم خنک و ملایم میاد که اصلا پوست آدم رو نوازش میکنه و من چقدررررر سپاسگذار تر شدم
چقدررررر آسمان زبان و ابرهای خوشگل و ساختمون های قشنگ اینجا هست
و از همه مهمتر
فراوانی آب
چیزی که توی اصفهان سالها بود دیگه تجریش نمیکردم و یک جورایی دیگه پذیرفته بودم اون شرایطو
اما وقتی هدایت شدم به سمت شما
از همون روزهای اول تو ذهنم ساختم که من میرم جایی زندگی میکنم که پر از آب باشه و یک رودخانه ی بزرگ از وسطش رد بشه و پر از فراوانی باشه
پر از آدم های شاد و پر انرژی باشه
و الان اینجا تو مرحله ی اول دقیقا همینطوریه .اصلا عشق میکنم وقتی میرم دریا رو میبینم اون قایق ها و کشتی هایی که روی دریا و رودخانه ی وسط شهر هستن
اینجا دقیقا اصفهان دوران بچگیم برام زنده شد
وقتی بعضی شب ها میرم روی پل گالاتا کلییییی آدم رو پل هستن دارن ماهی میگیرن شادی میکنن لذت میبرن
خیلیییی خوبه خیلی دوست دارم این زنده بودنم
وقتی میرم دم ساحل پیاده روی کلیییی آدم هستن و دارن لذت میبرن
و این نتیجهی تمرکز بر زیبایی هاست
این اثبات قانونه
اینقدر به آدمهای خوب توی فایل های شما دقت کردم اینقدر صحبت های شما رو در مورد کمک انسان ها بهتون شنیدیم و دیدم که خودم الان توی کشور غریب هم دارم تجربه میکنم
و کاااملا میبینم که هرکس نسبت به باورهاش داره نتیجه میگیره
،
پس یه باور خیلی درست
آب رودخانه ها داره بیشتر میشه
خدارو شکر
پایه و اساس جهان بر رشده
،
استاد
چقدرررررر جهان واقعا پر از مردمان نازنینه
چقدر حسه خوبیه که خداوند میاد و از طریق آدمها بهت عشق میورزه
چقدر حس خوبیه که آدمها با عشششق میخوان اون چیزی که دارن رو به تو هدیه بدن و با تو تقسیم کنن
استاد
بازهم موهبت ثروتمند شدن رو توی این فایل به تصویر کشیدید
واقعا وقتی آدم ثروتمند باشه چقدررررر بخشنده تر میشه چقدررررر روابط عاشقانه تری رو میتونه تجربه کنه
وااااای
من خودم عااااااشق اینم که اینقدر از لحاظ مالی آزاد باشم که اونجوری که دوست دارم از ته دل به دوستانم و دستان خدا عشق بورزیم
چون من خودم عااااااشق انسان ها هستم
همیشه دوست داشتم تو شرایط باشم که باااا عشق محبت دستان خدارو پاسخ بدم نه برای اینکه برای اونا جبران کرده باشم
نه
برای سپاسگذاری برای تجربه ی عشق بیشتر
اولین کسی که عاااشقانه عشقمو و ثروتمو به پاش میریزم مادرمه
دستاشو پر از طلا میکنم براش بهترین خونه رو میگیرم با بهترین خدمت کار ،دپست دارم براش کسب و کار راه بندازم البته اگر بزاره ، دوست دارم عاااااشقانه ذره ای از محبت خداوند رو از طریق مادرم نسارم کرده براش جبران کنم
بفرستمش بره سفرهایی که دوست داره با بهترین امکانات و خدمات
براش بهترین لباس هارو بگیرم
و بشینم و لبخندشو شادیشو ببینم
آخه مامان من خیلی پول دوست داره
مامانم خیلی سانتال مانتاله و من میخوام ثروتمو بریزم به پاش که عشققق کنه،
،
چقدر ثروت خوبه که وقتی میخوای بری پیش عزیزانت دست پر بری پیششون براشون هدیه بخری و عشقتو نسارشون کنی خوشحالشون کنی شادشون کنی
،
باور دیگه ای که این فایل برای ما زیرو رو کرد
شادابی و بشاشی و سلامتی خانم گوت لیدی هست
پس هست
پس میشود که توی این سن هم اینطوری سالم و سلامت و بشاش و پر انرژی باشی
ماشالا ماشالا
چطوری سربالایی رو داشت بالا میرفت انگار نه انگار
میرقصیدو شادی میکردو بالا میرفت
چقدر خوبن این مردم
،
از بس اینجا دارم سعی میکنم زبون ترکی یاد بگیرم
که ناخودآگاه
موقع صحبت کردن این دوستان آمریکایی داشتم سعی میکردم که از اون هام یاد بگیرم و ببینم چی میگن
،
من همیشه خودم عاشق انگلیسی بودم و همیشم براش توی مدرسه و دانشگاه وقت میگذاشتم و توش خیلی خوب بودم هم نوشتن هم خوندن هم صحبت کردن ، فقط گوش کردنش رو خیلی کار نکردیم
الان من خیلی از جملات و کلمات رو میفهمیدم چی میگن ولی خب نمیتونستم همپوشانی بدم بهشون
ولی باور دارم که خیلییییی زبان انگلیسی رو زود زود توش به مهارت میرسم چون خب بیشتر روش کار کردم و بیشتر دوستش دارم
اگر از چالش یاد گیری زبان ترکی تا وقتی اینجا هستم بر بیام که میام
پام برسه به کشور انگلیسی زبان مطمئنم تو مدت زمان خیلی کمی میتونم هم بفهمم چی میگن هم صحبت کنم همین بنویسم
البته حتما از خواهر عزیزم هم کمک میگیرم که به نظرم یکی از بهترین اساتید زبانه،
.
همیشه خودمو لایق بودن در فضایی مثل فضای آمریکا و این انسان ها میدیدم
همیشه موقع فیلم دیدن خودمو توی اون دنیا تصور میکردم و الان داره تکاملم طی میشه و هر بار خودمو بیشتر لایق میدونم
لایق آزادی
لایق انسانهای فوقالعاده
لایق زیبایی تمیزی لایق آرامش آسایش لایق فراوانی لایق تکنولوژی های روز دنیا
لایق بودن تو فضایی که افراد بیشتری به دنبال رشد و پیشرفت هستن
لایق بودن در دنیایی شاد و پر انرژی
و
الان که قانون رو بهتر دارم درک میکنم
فهمیدم که وقتی با اون فضا هم ارتعاش بشی خود به خود هدایت میشی همون فضا ها به همون انسانها
،
خواسته های ما وجود داره
کافیه این فرکانس ها و ارتعاشات وجودی ما که با تغییر باور هامون اتفاق میوفته باهاش هماهنگی بشه
اون وقت به صورت کاملا طبیعی جوری که فکر میکنی خیلی عادی بود خواستتو تجربه میکنی ،
،
دیدن این فایلها و زیبایی ها و فرصت های پیش رو
بهم کمک میکنه که دهنمو بتونم کنترل کنم و به سمت جلو نگه دارم تا به این هدایتی که توسط خداوند شدم و همینطوری یه هویی وارد مسیر مهاجرت شدم بتونم ادامه بدم
تا الان که وااااقعا تو آرامشم با همه ی چالش هاش
که انصافا تا همین الان همه چیز خیلی عالی پیش رفته ولی بازم تو آرامشم احساس میکنم اینجا لیاقت منو داره و از وقتی اومدم اینجا اصلا نمیدونم تو ایران چه خبره
چون اصلا خبری نیست
اونایی که باید لذت ببرن دارن لذت میبرن اونایی هم که تو مدار بدبختی ها باشن فرقی نمیکنه کجای این دنیا باشن
هر جا باشن بازم بلا سرشون میاد
من اینجا با دوتا چشم های خودم دارم میبینم
همونطور که توی ایران دارم افراد ثروتمند و موفق بیشتری رو هر روز میبینم
ولی مهم اینه که وقتی اعراض میکنی و دهنتو کنترل میکنی
جهان هدایتت میکنه جایی که کنترل ذهن خیلی برات راحت تر میشه فضا برات ایزوله تر میشه
الان اینجا صبح که از در خونه میرم بیرون فقط فراوانی میبینم
شکر خدا زبونشون هم درست نمیفهمم که چی میگن اما عمدتا آدمهای پر انرژی ،شاد و اهل حالی هستن
.
چقدر دلم تخم مرغ محلی خوشمزه و شیر محلی و سرشیرو اینا خواست
چقدر حال میده هدایت شی به همچین جاهایی و از غذای محلی اونجا استفاده کنی و لذت ببری
چقدر لذت میبرم از دیدن آداب و رسوم و فرهنگ های مختلف
،
چقدر انرژی این پسر که داشت حرف میزد خوب بود مثبت بود ، چقدر آرامش داشت
استاد جان چقدر قانون دقیق کار میکنه که هرکجا این جهان باشی افرادی کنار تو قرار میگیرن که باهات هم فرکانس باشن
و شما اینو عیناً ثابت کردید توی فایل ها که همییییشه انسانهای فوقالعاده و نازنین که اتفاقا نه حرفهاشون به خداوند و معنویت و قانون جذب میرسه سر راهتون قرار میگیرن ،
،
چه ماهی تابه های خفنی گرفتید برای گوت لیدی
جالبه که شما خودتون به وسایل با کیفیت آشپزخانه علاقه دارین
،
چقدر این خانوم جون لیدی شیرینه و زیبا حرف میزنه و صورت و چهرهش هم شاداب و بشاشه
چقدر با عشق براتون شیر ریخت و تخم مرغها رو بهتون داد تخم مرغ های هیولا
و
نگاه مثبت بین شما همیشه در همه جا زیبایی هارو بیرون میکشه
،
باید بازهم برگردم و این فایل هارو تکرار کنم تا این نکته زیبا بین و به دنبال فراوانی ها و زیبایی دوباره در من بیشتر و بیشتر بشه تا باز هم هدایت بشم به جاهای بهتر و زیبا تر و فوقالعاده تر
استاد جان خیلی ممنونیم بابت به اشتراک گذاری این فایلها
واقعا خدارو شکر
اینم بگم اون تصویری که از خونه ای که دوست داشتم داشته باشم با همون ویویی که دوست داشتم داشته باشم که هم طلوع خورشیدو ببینم هم غروب خورشیدو
الان دقیقا توش هستم
همین عصری کامل نشستم غروب خورشید رو دیدم و سپاسگذاری کردم
کافیه فقط بتونیم خواستمونو توی رهنمون تجسم کنیم و احساس کنیم .صددددد در صدددددد برامون اتفاق میوفته صد در صد
سال 1396 یه اتفاقی برام افتاد و من دچار یک شکست عاطفی شدم در حد یک ماه اشنایی و یک خواستگاری ساده
ولی درون من انقدر داغون بود (پر از شرک ،پر از ترس،پر از باورهای بی ارزشی ،باورهای کمبود )و این شکست تنها و تنها من رو برد پایین و اون احساسات ناخوشایند رو بهم نشون داد.
من انقدر حالم بد بود و زده بود کل معده کبد روده مغز همه چیزم به هم ریخته بود
و هیچ دکتری کارساز نبود
حتی تمام کتاب هایی که خونده بودم برام کارساز نبودند
تا اینکه فقط و فقط دنبال ارامش بودم و این خواسته توسط خداوند اجابت شد و چیزی که من دنبالش بودم ولی نمی دیدیمش اینبار توی مسیری که همیشه می رفتم دیدمش ،یوگا نورا
اسم باشگاهی بود که یوگا کار می کردند با یک مربی خفن
هیچی از یوگا و مدیتیشن نمی دونستم و حتی نمی دونم کی منو برد دم در این باشگاه.؟
فقط گفتم من میخوام ارامش داشته باشم و بهم گفتن اینجا دقیقا جایی که ما به ارامش می رسیم.
و من یه مدت باشگاه رفتم و یوگا کار کردم
بعدش کلی مطالعه کردم و کلی خودم توی خونه یوگا،مدیتیشن انجام دادم و خیلی به لطف خدا کمک حالم شد خیلی زیاد.
توی همون سال ها کتاب سرگذشت یک یوگی رو خوندم که خیلی برام جالب بود و شخصیت اصلی این کتاب آقای پاراماهانسا یوگاناندا همون که عکسش توی این دهکده و خونه خانم لیدی گوت بود و اینکه اقای یوگاناندا یک مرکز یوگا مدیتیشن توی امریکا تاسیس کردن هم توی اون کتاب داستانش بود و الان استاد ما رفته حضوری اینجایی که من فقط توی کتاب خونده بودمش رو از نزدیک دیده و برامون فیلم گرفته تا ما هم بهره مند بشیم از این سفر پربرکت
وجای بسی بسیار شکر و سپاس داره که خیلی چیزها در رویای ماست و توی مسیری که ماهستیم اون رویاها یکی داره محقق میشه
و اینکه یکی از بچه ها توی یکی از قسمت های سفر به دور امریکا نوشته بود من از خدا خواستم برم ابشار نیاگارا رو ببینم و با رفتن استاد عباسمنش و خانم شایسته نازنین و فیلمی که برای ما گرفتن این خواسته به نوعی محقق شد .
انشالله در تجربه زندگی هم دور نیست که اتفاق بیافته فقط به تعهد و همت ما نیاز داره .
استاد عباسمنش عزیز بی نهایت سپاس که هستی و این سبک زندگی رو داری و بی نهایت سپاس که خداوند ما رو به سمت شما هدایت کرد.
اگر کار خیری را آشکار کنید، یا آن راپنهان دارید، یا از بدیِ [دیگران] گذشت کنید، [کاری مورد پسند خدا انجام داده اید]؛ یقیناً خدا [با قدرت داشتن بر انتقام] همواره گذشت کننده و تواناست. (149)
سلام به بخشش و بخشندگی
سلام به استاد هم جهت با جریان خداوند
سلام به گوت لیدی در صلح با خود
سلام به دختر نازنین و زیبا
سلام به پسر زیبا و در صلح با خود
سلام به آرامش این تصاویر
سلام به رودخانه خروشان .
سلام به فراوانی نعمتها
سلام به پل زیبا و بلند
سلام به آب و صدای دلنشینش
سلام به عشق الهی
سلام به دوربین استاد
سلام به ثروت
سلام به نعمت و رحمت
سلام به برکت های الهی
سلام به بزهای بهشتی
سلام به امکانات این خانه و سرزمین
سلام به روح پاک الهی در تک تک وجود تان
سلام به زندگی
سلام به زیبایی ها
سلام به سرزندگی
سلام به نشاط و شادی
سلام به خوشحالی
سلام به نعمت های الهی
سلام رحمت الهی
سلام مرغها و اردکها
سلام به وسایل گوت لیدی
سلام به دستانی که در این مسیر کمک کننده هستند
سلام به دشت آرام و پراز فراوانی
سلام به آواز و خوانندگی
سلام به انگیزه و شور و اشتیاق
سلام به هدیه دادن و هدیه گرفتن
سلام به دل بزرگ آدمها
سلام به محبت و عشق
سلام به مواد غذایی سالم و خوشمزه
سلام به ظروف عالی
سلام به رشد و پیشرفت جهان
سلام به زندگی که یک سفر زیارتی است برای رسیدن به خدا
در این سفر هر چیزی خود خداست تا چشم بینش گر ما را باز کند بروی خودش
این سفررا همه جوره باید معنوی کنیم
در این سفر فقط باید عشق
ولادت و شادی و آرامش و صلح و دوستی
را برقرار کرد
در این سفر باید تغییر کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید لذت برد و شادی کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید ثروت را تجربه کرد و ازش عبور کرد تا بخدا رسید
دراین سفر باید سلامتی را تجربه کرد تا بخدا رسید
در ابن سفر باید معنویت را تجربه کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید روابط سالم را تجربه کرد تا به خدا رسید
در این سفر باید با یک رهگذر همچون عزیز دل همچون آشنا برخورد کرد حتی با یک لبخند
خسیس نباشیم
در این سفر باید عشق را تجربه کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید با هدایت همراه شد که با حال خوب و آرامش دریافت میکنیم
در این سفر باید خندید و شعر خوند و رقصید
در این سفر باید خودت باشی
در این سفر باید صادق و درستکار باشی تا بخدا رسید
در این سفر باید قانون جهان را رعایت کنی تا بخدا رسید
در این سفر قانون برای همه یکی است
در این سفر باید باور کرد که فقط یک نیروی خیر حاکم بر جهان هستی وجود دارد
در این سفر باید با خدا یکی شد
در این سفر باید قلب را پاک کرد و جایگاه خداوند را باز کنیم
در این سفر قلب ما جایگاه خداوند است
در این سفر باید ذهن را با روح هماهنگ کرد
در آید سفر باید احساس خوب را ادامه داد
در این سفر باید باورهای توحیدی مرجع بشه جزیی از شخصیتم
در این سفر باید تمرین و تکرار و آموزش اولویت کارهای من باشد
در این سفر باید فقط تسلیم شد و اعتماد کرد
در این سفر باید رها بودو بیخیال همه مسائل
در این سفر باید آرام گرفت و پارو نزنی
در این سفر باید خودتو بسپاری به جریان هدایت
در این سفر باید هدایت ها را بیشتر تایید کنم و قدم های را تکاملی بردارم
در این سفر باید پایدار باشم در احساس خوب
در این سفر باید با هر کس و هر چیزی عشق داد
خدایا شکرت برای این پارک در از فراوانی چقدر از این محیط لذت بردم
چقدر فراوانی بینهایت دیدم و ورودی عالی به ذهنم داده شد
خدایا شکرت
در این سفر باید فقط توحیدی عمل کرد و روی دوش خداوند نشست
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم.
واقعا یک طبیعیت رویایی هست و با دیدن اینها من باورم میشه که چنین جاهایی وجود داره .
من انگلیسی ام زیاد خوب نیست ولی فهمیدم که اون خانم فوق العاده و پر انرژی چیزی پرسید که آیا این یکی رو دوست داری و شما گفتی بله حتماً.
ولی من خودم و یا افرادی که اعتماد به نفس پایین تری دارند چنین هدایایی رو قبول نمیکنم یعنی من اگر خودم در این موقعیت بودم میگفتم نه ممنون ، دست شما درد نکنه ، نیازی نیست و…
تا جایی که دیگه واقعا درگیری پیش بیاد(منظورم اینه که از او اصرار از ما هم انکار )
چقدر اون احساس لیاقت شما بالا بود و با این که اون خانم میخواست به شما پنیر بده شما گفتی کدوم تازه تره و این باز برای من درس هست که همیشه به بهترین ها قانع بشیم . در صورتی که یک ذهن معمولی یا تفکر شیطانی میکنه نه نه یوقت این حرفو نزنی ها ! اون میخواد هدیه بده و تو نباید هیچ درخواستی داشته باشی و همین ها رو هم نباید قبول کنی .
خلاصه خواستم که ردپای خودم رو از ذهنیت خودم در این فایل گذاشته باشم و انشالله در آینده به سراغ این کامنت خواهم آمد و تغییرات رو متوجه خواهم شد.
سلام ودرود خدمت استاد عزیز خانم شایسته جان ودوستان عزیز همراه
وقتی آمدم وسایت را باز کردم حس کردم که فایل جدید آمده باشه چقدر خوشحال شدم که در ادامه ی سفر به دور آمریکا و خانم گوت لیدی جانم بود وای چقدر این خانم دوست داشتنیه چقدر عکسی که روی بیلبود صفحه هست حس جذاب ولذت بخشی بهم میده که اینجور رها هستند دستاشون را مثل بچها بالا بردن شادی میکنن در صلح ومهربانند خدایا برای این مدل انسانها که میبینمشون شکرت امروز یک خانواده از بندر عباس آمده بودن شهر ما تا به اصفهان بروند دم خونمون نشسته بودن باهاشون سلام تعارف کردم وخیلی ذوقشون را کردم که در مسافرتند انسانهای مهربان ومحترم را من بیشتر میبینم فایل خیلی عالی بود رفتم کامنت آقای صادق صادقی راهم کامل خوندم خیلی سپاس گزارم از ترجمه ی این صفحه خیلی عالی بود خیلی حرف های خوبی زده شد صحبت ها برای امروز وحال من هست امید وارم سربلند وپیروز بیرون بیام از این چالش ناب
صحبت های این آقا چقدر خوبه همه در مسیر موفقیت وشناخت خود وخدای خود هستند چقدر دفتر خوبی داشت و چقدر هم زمانی ها چقدر انسانهای عالی در کنارتون میان و خیلی دوستتون دارم استاد سپاسگزار تمام محبت هاتون هستم
خدایا شکرت
همه چیز خوب وعالی بود اونجا خیلی زیبا بود که ماهی تابه را انداختند سطل زباله و راحت ماهی تابه های زیبا وبا کیفت هدیه اش را استفاده کرد وچقدر مثلمن ذوق کرد که دیگه نمیچسبه خدایا شکرت برای وسایل باکیفیت
سفر عالیه واقعا چقدر با این سفر ها خواسته های جدیدی درماشکل میگیره .غذاتون خیلی باحال بود استاد نوش جانتون منم این غذا را خیلی دوست دارم گوشت سرخ شده وتخم مرغ خیلی عالی هستید هروقت من به این فایل ها هدایت میشم سراسر جانم از اعماق وجودم سرشار از عشق ولذت میشوم .
گاهی اوقات درمیانهی دعا یا مراقبه، درسکوت طبیعت یاحتی وسط شلوغیهای شهر، یک صدا ازدرون میاد. صدایی که نه شبیه افکارپراکنده است و نه مثل صداهای بیرونی؛ یک پیام آرام امامحکم. برای من، یکی ازعمیقترین الهامهایی که گرفتم همین بود:
«پول زیاد بهت میدم… ساده بهت میدم… راحت استفاده کنی.
اما پیگیر این نشو که ازکجا اومده.
و مثل خضر نبی درمسیری که بهت دادم بمون.
دلیلی نداره به کنش یا واکنش عوامانه عوام مردم کاری داشته باشی.»
این کلمات، مثل بارانی برخاک تشنهی وجودم نشست. تا مدتها به آن فکر میکردم. چرا خداوند باید چنین پیامی به من بدهد؟ مگر نه اینکه ما از بچگی یاد گرفتیم همیشه دنبال علت باشیم، دنبال منبع، دنبال توضیح منطقی؟ چرا اینبار خودش میگوید: «پیگیر منشأش نشو»؟
~~~~~
هدایا، بیبهانه وبیمحاسبه
چند روز بعد از این الهام، اتفاقی افتاد که معنایش را بیشتر برایم روشن کرد. من مثل همیشه در حال پیادهروی درمسیر کوهستانیام بودم. ذهنم آرام بود و داشتم به صدای پرندگان گوش میدادم. ناگهان تلفنم زنگ خورد. دوست قدیمی اما سالخورده بود که مدتها از اوخبری نداشتم. بعد از چند جملهی کوتاه، بیهیچ مقدمهای گفت: «محسن، یه مبلغی برات کارت به کارت کردم. حس کردم شاید لازم داشته باشی.»
مبهوت ماندم. هیچ درخواستی نکرده بودم، هیچ حرفی نزده بودم. حتی او خبر نداشت من این روزها در چه وضعیتیام. اما همان روز پولی قابل توجه به حسابم واریز شد.
ابتداذهن منطقیام شروع کرد به پرسش: چرا؟ از کجا؟ چه دلیلی دارد؟ اما بلافاصله یادآن الهام افتادم: «پیگیر منشأش نشو.» فهمیدم که این فقط اسکناس یا عدد در حساب بانکی نیست. این یک هدیه الهی است، مثل همان پنیر و شیر و ماستی که Goat Lady برای استاد عباسمنش کنار گذاشته بود.
~~~~~
پول بهعنوان نماد عشق خدا
از آن لحظه به بعد، نگاهم به پول تغییر کرد. دیگر آنرا صرفاً بعنوان وسیلهای برای خرید یا پرداخت نمیدیدم. پول، مثل باران است؛ گاهی ازآسمان میبارد، گاهی از کوهها سرازیر میشود، گاهی از دست یک دوست یا حتی یک غریبه به تو میرسد. اما سرچشمهاش همیشه یکی است: خدا.
وقتی پولی بیخبر به دستم میرسید، میدانستم این یک عشق لبریز است. خداوند آنقدربخشنده است که عشقش از درون بعضی آدمها لبریز میشود وبه شکل پول، هدیه یا فرصت خودش را نشان میدهد. این عشق بیقید وشرط است، بیانتظار و بیمعامله.
~~~~~~
مسیر خضر؛ اعتماد بیچونوچرا
🟣 یادم آمد ازخضر نبی در قرآن: کارهایی انجام میداد که برای همراهش عجیب و حتی ناعادلانه به نظر میرسید. کشتیای را سوراخ کرد، دیواری را تعمیر کرد، کودکی را کشت… ظاهر کارهاقابلفهم نبود، اماحکمت پشتش عمیقتر از عقل سطحی بود.
خدا به من گفت: «مثل خضر بمون.» یعنی به جای تجزیهوتحلیل بیپایان، اعتماد کن. اگر هدیهای رسید، بپذیر. اگرپولی ناگهانی آمد، شکر کن. اگرفرصتی باز شد، استفاده کن. قرار نیست همهچیز برایت شفاف و قابلمحاسبه باشد. حکمت پشت پردههاست، وظیفه تو فقط حرکت درمسیر است.
🪶و این برای منِ تریدرِ بازارهایِ ناشناخته، حکم یک شمشیر دو لبه داشت ؛ اما اعتماد کردم وتسلیم جانان شدم .
~~~~~
نگاه مردم، سنگینی قضاوت
اماچرا خدا گفت: «به کنش یا واکنش عوام کاری نداشته باش»؟ چون وقتی نعمتی بدستت میرسد، مردم بیکار نمیمانند.
▪︎ یکی میگوید: «حتماً پارتی دارد.»
▪︎ دیگری میگوید: «شاید ارثی رسیده.»
▪︎ عدهای هم میپرسند: «یعنی چی که پول همینطوری رسید؟ نکنه خلافی پشتش باشه؟»
اگربخواهی درگیر توضیح دادن و قانع کردن همه شوی، انرژیات هدر میرود. راه درست این است که مثل خضر، در سکوت ادامه دهی. آنهالازم نیست دلیلش را بفهمند. این رابطه میان تو و خدایت است، نه میان تو و مردم.
~~~~~
تجربههای کوچک، اما عمیق
چندبار دیگر هم این اصل را تجربه کردم. یک بار هنگام خرید، فروشنده گفت: «این جنس تخفیف خورده، لازم نیست همه پول رو بدی.» درحالیکه هیچ تابلویی از تخفیف نبود.
باردیگر کسی که اصلاً انتظارش را نداشتم، گفت: «محسن، من میخوام برات فلان وسیله روبخرم، هدیه من باشه.»
■ هربار، ذهنم میخواست دنبال علت باشد، اما دوباره همان الهام در گوشم میپیچید: «پیگیر منشأش نشو.»
~~~~~
جهان، حسابدارسخاوتمند
نکته جالب اینجاست: هر بار که هدیهای گرفتم، مدتی بعد خودم هم بیاختیار چیزی به کسی بخشیدم. گویی جهان میخواست تعادلش رابرقرار کند. مثلاً بعد از دریافت آن پول ناگهانی، من هم به یک دوست دیگر کمک مالی کردم، بدون اینکه از او انتظار جبرانی داشته باشم.
این جریاندهیِ عشق است. خدا میفرستد، تو میگیری، تو هم میفرستی. *این چرخه همان «حسابداری دقیق و سخاوتمند جهان» است. هیچچیز در خلأنمیماند. هر عشقی چند برابر میچرخد و بازمیگردد.
~~~~~
پیام برای من و برای تو
این تجربهها به من یاد داد که در بازی زندگی، زیاد دنبال چراییها نباشم. وقتی نعمتی میآید، بگویم «الحمدلله» و بپذیرم. وقتی پولی ناگهانی میرسد، آن را با آرامش خرج کنم. وقتی هدیهای داده میشود، بالبخند قبول کنم.
🟢 این یعنی فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدا در وجودمان گذاشته.
⭕️ چون اگرمدام بخواهیم همهچیز را با منطق محدود توضیح دهیم، در واقع داریم در را بر روی معجزهها میبندیم.
~~~~~
جمعبندی؛ سفر با خضر
امروز وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم پر ازلحظاتی است که خدا بیبهانه و بیمحاسبه به من داده است. از پول گرفته تا فرصت، از آدمهای خیررسان گرفته تا لحظههای آرامش ناب. همه اینها برایم یک پیام دارند:
● خدا روزیرسان است.
●او بیدلیل میبخشد، چون عاشق است. ( خود را لایق بدان)
●وظیفه من فقط این است که مثل خضر، اعتماد کنم، در مسیر بمانم و نگذارم قضاوت مردم یا شکهای ذهنی مرا ازجریان نعمت جدا کند.
●هدایایی که میآیند، فقط اسکناس یاکالا نیستند؛ آنها نامههای عاشقانه خدا به من هستند.
●هربار که میآیند، میخواهم به یاد بیاورم: «محسن، نپرس از کجا آمد. فقط بپذیر، شکر کن و ادامه بده.»
به نااااام خداااااوند جااااان و خرد خداااااوند مقتدرم
سلام
آقااااامحسن
حال دلت لحظه ی الهام ویقین و حرکت درمسیر نور الله
هستی بخش و روزی دهنده
خدایی که هرگز نمیمیرد و هر مرده ای رو جان میدهد و جان میگرید هر وقت اذن آن رسیده باشد…
راستش !
اومدن دَم دَر اتاقتون و در زدن و اجازه گرفتن واسه حرف زدن یه الهام میخواست که چون این دومین بار بود توی این دو روز به کامنت شما رسیدم الان اجازه میگیرم و حرف میزنم
اینجااااا
دیگه مرکز رسیدن به یک خلوصه و قتی با گوت راه میری وصداشو می شنوی وقتی جاری میشی برای حرکت …
خداوند رو عاشقانه سپاسگزارم براین این دقیقه ها
از شماااا هم عاشقانه سپاسگزارم که مسیر خضر رو شکافتی و این فکرهااااا رو که محدود کننده است انداختی و جاش نور و انرژی خدا کاشتی …
در واقع همه ی جهان یک هدیه برای زندگی کردن در مسیر رشد …
من ی جمله ای دارم که همیشه تکرارش میکنم «خداوند روز رسان من است و هم اکنون به همه ی زوایای زندگیم برکت می بخشد تا شاهد توانگری وسعادتی بیکران باشم »
از کتاب معجزه ی سپاسگزاری
…
چند وقت پیش از کائنات هدیه گرفتم که ی جفت گوشواره نارنجی بود مثل لپای فندق و فهمیدم چون فندق رو بعنوان نه یک انسان بلکه یک هدیه الهی تحسین کردم و از وجودش تشکر کردم وحسابی بهش گفتم تو خیلی بینظیری … اون گوشواره ها رسید دستم منم همون شب برای قدر دانی از خدای ستوده گذاشتم گوشم
و چقدر مسرور و خوشحال بودم
چند شب پیش رفتم مهمونی دوتا پرنده دیدم مثل خود فندق با اینکه رنگاشون فرق میکرد ولی هر دوشون اون لُپ نارنجی رو داشتن بازهم خدا رو شکر کردم و بازهم نشستم بهشون انرژی خوب دادم و تحسینشون کردم …
دقیقاً باید مثل خضر حرکت کرد
«یعنی فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدا در وجودمون گذاشته»
خیلی خوشحال شدم اینجا قلم من حرکت کرد وبرات نوشت و ازت تشکر کرد … خدا رو صد هزار مرتبه شکر
به نام خدای عاشق و زنده، خدای هستیبخش و روزیدهندهای که هرلحظه در رگهای جهان جاریست و هرثانیه مارا به سوی نور میبرد.
سلام سعیدهی عزیز، همفرکانس زیبا وهمدل در مسیر نور.
انرژی والهام کلامت، یادم انداخت که خداچقدر نزدیکه و چطور حتی در کوچکترین نشانهها، مثل لپهای نارنجی یک پرنده یا برق یک گوشواره ساده، عشق خودش رو به مانشون میده.
این نگاهت به زندگی، همون نگاهیه که درش هیچ چیزی بیمعنی نیست. هرچیزی هدیهست. هراتفاقی نشونهست. و هرلحظه فرصتی برای تجربهی عظمت خدا. و مجدد چه زیبانوشتی: فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدادر وجودمون گذاشته… این جمله مثل یک زنگ بیدارباشه برای همه ما.
سعیدهیخوشگل ، بنّا خبر کردم… !
گفتم بیاین اینجا
بنایی دلبرانه داریم
اُسّای بنا هم جواب داده چشم :
رقص بر شعرِ تر و نالهٔ نِی خوش باشد / خاصه رقصی که در آن دستِ نگاری گیرند (حافظ)
قرارشده در اتاق محسن رو از جا بکنن… آذین بندی هم کنن ، طرح بزنن، طاق بزنن ، آیینهکاری کنن .
چرا؟
گلایه دارن که چرا سعیده میاد توی بهشت سرکشیمیکنه ، اسم درخونه و دراتاق میاره!
سعیده بانو… دیگه درِ این اتاقِ خانه مانند رو از چارچوب کندم،
که مشغولالذمه باشی هر بار پا به بهشت عباسمَنشداتکام گذاشتی، بیهیچ اجازه، مستقیم بیای بنشینی کنار رفیقت محسن و گَپ بزنی.
تو اهل نوری و اینجا مأوای دلهای عاشقه؛ پس هر حضورت، تجلی تازهای از عشق خداست.
«وَادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ» ( حجر، 46) /در آن [بهشت] با سلامت و امنیت وارد شوید.
میدونی سعیده جان؟ وقتی کلماتت روخوندم، حس کردم دارم با یک روح همسفر درمسیر خضر حرف میزنم. کسی که فقط تو کتابا دنبالش نمیگرده، بلکه توی لحظههای زندگی واقعی دنبالشه؛ توی گوشوارهی نارنجی، توی لپ پرندهها، توی سپاسگزاریهای سادهای که دروازههای توانگری بیپایان روبازمیکنن.
اینکه اینجا، دراین صفحه، قلبت جاری شد و قلمت به حرکت درآمد، خودش یکی ازاون نشونههای خداییه. چون جهان دقیقاً همونجایی قلم ما رومیچرخونه که باید پیامش به کسی برسه.
سعیدهی نازنین، منم خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که همفرکانسهایی مثل تو رو سر راه آدم قرار میده، تا یادمون نره در این مسیر پرنور تـــــنها نیستیم. سپاس ازحضورت، از کلامت، از عشقی که ریختی.
درتمام لحظههای زندگیت، سرشار از شکوه خدا باشی. ثروت و شادی مثل بارون بیاد سمتت،
وهر روز بیشتر ببینی که این قدرت خلق در وجودت چطور معجزه میآفرینه.
شاد، ثروتمند، الهامگرفته و همیشه لبریز از عشق الهی باشی سعیدهی عزیز.
به نام خدااااا ی سکوتهای صبور سکوتهایی که نقش شُکر را قلم میزند روی هر پستی وبلندی ،هر فراز و نشیب هر اشکی هر خنده ای هر محبتی وشکایتی …
…
سلام جوشش بی انتها در فصلهای پر نقش وخیال
محسن ِ جانم
حال دلت راستی !که دوست دارم خودم ترکیبِ خوشحالش باشم (اگه خیلی نزدیک شدن نباشه به حریم حرمتهای شما برای اون لحظه ای به یقین می نویسی …منظور خردمندان در وادی عشق یا احساس در این دنیا شعور باطنی و مسلک سپاسگزاریهایی میخواد از جنس کلمات استاد … ادعایی ندارم اصلاً که بگم میتونم بهترین ها بشم برای این مسیر یا هر مسیر دیگه ای توی زندگیم، توی روابطم ولی تلاش خودمو میکنم ،اگر خودم نبودم برگردم … هدایت خدا نباشه هرگز نمی تونم قدمی بردارم توی ج 19 فکر میکردم توی کامنتم خیلی نوشتم در واقع توی اون لحظه که نیمه شب هنوز از راه نرسیده بود انگار یجورایی طی زمان شد واسم دنبال کامنتم میگشتم فرداش فکر کنم متوجه شدم نه اون چیز دیگه ای بود )…
آخه حرفا باید صیقل شده بیان بشن … چیزی که قلبت دوست داره روحت اون رو می طلبه
…
ترکیب هر کلمه ای برای من گوشه ای از این مسیر بود
امروز استاد نازنینم جلسه ی فوق العاده ای گذاشت که شد اسمش جلسه 21در ُبعد غروری که مولد نیست در بُعد سپاسگزاری هایی که بدیهی شدند
اما تصویر نبود صدا بود
شاید سعیده یادش رفت هر جلسه به استادش بگه من بخاطر تصویری بودن جلسات از شما عاشقانه سپاسگزارم وبه یاد آوردم الان چه نعمتی در حضور ساحت اون تصویر هست وقتی برق چشمهای مهربان رو میبینم و سکوت اون دکور که انگار نه حتماً سر تا پا دارن گوش میدن و میگن “الحمدلله رب العالمین”
ومن اقامه ی نماز میکنم بار هر حمدی و سپاسی یادم اومد که خودم از استاد نازنینم خواسته بودم که تصویری باشه جلسات اگر امکانش بود ! ببین چقدر خوب شد !من عاشق همزمانی ها هستم … واستادی که حرمت هر نفسی رو نگه میداره
…
شکیبایِ من
میخوام اینطور باهات شروع کنم که خودت بارونی، خودت اون هوای سکوت و فریادی نمیدونم چطوری میتونم باهات حرف بزنم که بتونم بجای حرف احساسم رو نه فقط منتقل کنم که باهاش مدتهااااای زیاد سپاسگزاری کنم
…
دنبال جای خالی میگشتم ببین قلم تو ،قلم من توی این پیاده روی های چند کیلومتری روی این صفحه ها چه معجزه ای کرده که من دنبال واژه می گردم برای تو نه فقط بنویسم بشم بازتاب خودت بازتاب خودم بازتاب خیلیا مثل منو تو
… محسنِ آقا، آقایی نازنینم … اینجا برات هرچی بنویسم کمه کلاً دیگه کمه، باید به فراوانی اندیشه وافکار وباورها برسم تا هم قدم باورن باشم
میدونی؟
از روح حرف زدی ؟
از سحرگاه از اون اشعه ی «ألیس الصبح بقریب»
میگن قطعاً نزدیکه…
پس خدای شکور من خیلی دوستم داره که خودش واژه میده میگه
اینجااااا
چقدر خوب !
اصلاً فیلتر نداره برعکس من ،بعضی وقتها میگم خب شد همون صافیه همون صیقل اما ای داد اگر حسم منو بخواد ببره جایی دیگه !
الان دوست دارم برات آهنگ نماز بنویسم
که بعدها شد نیاز
دوست دارم بگم “تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه “…
آقا محسن
و تا ابد برات بخونمش
…
بعضی وقتها بعضی حرفات از چرخش ساده ی خودم میگه، ی فکر ،ی احساس ،ی تصمیم
شما که میدونی من عاشق آگاهیات هستم
بخاطرش خدا رو شکر میکنم نه یک بار …
ی جاهایی دقیقاً متوجه میشم حتی سخت میگیری نه اینکه بخوای به زور چیزی رو منتقل کنی نه ، دوست داری دقیقاً مثل استاد که آرزوشه ما خوب رشد کنیم …
داشتی از دل سکوت برام قصه میگفتی!؟ همون سکوتی که خودش پر ازصداست، صداهای شکر، صداهای حمد… چ ِ قشنگ نوشتی: سکوتایی که نقش شکر رو روی بلندی وپستی زندگی میزنن. راست میگی، همین سکوته که دل آدمومیسازه.
ببین چه هنرمندانه نوشتی: «حرفا باید صیقلخورده بیان بشن.» واقعاًهمینه… وقتی دل مینویسه، حتی اگه کلمات ساده باشن، اثرش می مونه. همین صیقلی که ازعشق وسپاس میاد، همونیه که حرفو نورانی میکنه.
اشارهت به جلسه 21 … اینکه دیدی حتی نبود تصویر خودش یه یادآوری بود از نعمتی که احتمالا قبلاً داشتی… چه نگاه قشنگیه… این یعنی همزمانی رو تو تکتک لحظهها داری میبینی. همونجایی که خدا میگه: «الحمدلله رب العالمین» و تومیشنوی.
سعیدهی جان، چیزی که بیشتر ازهمه از کلماتت گرفتم، این بود که تو داری سپاسگزاری رو زندگی میکنی، نه فقط میگی. حتی وقتی از برق نگاه استاد گفتی، یا از دکوری که سکوت میکنه، معلومه تو داری با چشم دل نگاه میکنی. این خودش بزرگترین عبادته.
دیوونه… که نوشتی ” برات آهنگ نماز بنویسم که…نیاز…”، این فریدون فروغی کجاست ، بدم محسن.چ سیبیلاشو… ؛ آخه تو… اینقد عمیق شنیدی و نوشتی! چون واقعاً نماز وقتی قشنگ میشه که از دلِ نیاز بیاد، نه از روی عادت. و تو همینو داری حس میکنی. اینجور باشه باید ده روزی یه بار عکس پروفایلتو آپدیت کنیا ! بحث ِ عمله .
~~~
از سختگیری من هم گفتی… « هی بگو تا حظ کنم » . آره سعیده جان، من گاهی جدی مینویسم چون میخوام حرف درست جا بیفته، مثل همون چیزی که استاد همیشه آرزوشه: ما خوب رشد کنیم. همین جدیت هم از عشق واقعیه.
هرچند این جدیت که سابقا افراطی بود ،به زعمِ محسن الانی عباسمنشی…، نصف موها و محاسنمو سپید کرد توی جوونی.
اما اشکال نداره… خدا منو تنها کرد که هر روز برم پیش این طبیب و مالک کائنات و جوونی از دست رفتمو گاماسگاماس جبران کنه… ؛ اونقد که ، این ملاقاتهای هر روزه و شبانه رو با هزارتا راوفور هم عوض نمیکنم ؛ …میخوام راجبش داستانها بنویسم ؛ چون روی پارکینگلات تویوتاها نشستم. و دیگه خیلی بذلهگو شدم.
و آزاد شدم ؛همیشه هم دنبال آدم کاملا آزادم ، آزاد از فرهنگ و تفکراتی که راندمان پایینی داره. آزاد مثل استاد و مریم بانو.
قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ / گفتند: خدایا، ما بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحمت و رأفت نفرمایی سخت از زیانکاران خواهیم بود. bi .
~~~~~
میدونی چی برات میخوام؟
اینکه همینجور شفاف بمونی، مثل بارون. ساده و بیفیلتر، مثل همون سکوتی که توصیف کردی. چون اونموقع دیگه هیچ فاصلهای نمی مونه بین حس وکلمه، بین شکر و زندگی. اونموقعست که طیالزمان ،فسنیسرهللیسری وار ، میشه طیالارض . شکداری؟
خداهم پشتیبانت باشه، توی همه لحظههات، چه وقت بارون، چه وقت فجـــــر، چه وقت سجـــــده.
قلمت پر از نور، دلت پر ازشکر… و همیشه همونجور که نوشتی: «بغلت کنم واژه به واژه و بگم دوست دارم.» ؛ نه اینکمه، اینجوری بهتره: «همیشه مث یک قصه پر از حادثهای» . امان از دست فریدون و رامش .
به ناااام خداااااوند جااان و خرد خداااااوند مقتدرم
سلام
به آااااقا محسنِ بارون زده ی شاداب تر از گُل ،به وقت نمِ سحرگاه ،کلمه به کلمه نازنینی که قدم هاش حکمت و صبوری داره میان عجله های من
عاشقانه ازت سپاسگزارم
حال دلت خدمت به بارانهای نیامده به برگ های مشتاق و مهیا برای هر نمناکی و عطری که عیش ونوش دارد برای آگاهی هایش
ولی دیدی حتی بعضی از این سکوتها و نمناکی ها حق مطلب رو ادا می کنن…
راستش دنبال صبر نیستم دنبال دیدن خودم توی صبری هستم که تازگی داره برام مزه مزه اش کنم تا اینکه نه از واژه که از خود ِ خاک خورده ام متولد بشم
محسنِ جانِ بی تکلفِ دل نواز
خدا قوت
چی بگم من!
چقدر چقدر چقدر خندیدم به شیطنهای این آواها به رسولی که خودش میدونه چی میگه اما بقیه نمیدونن شاید هم صاحب نامه ندونه بعداً بفهمه وقتی شروع میکنه به مراقبه …
تا وقتی که بانگ” الله اکبر” از پشت درهای بسته شنیده بشه و همزمان که ستاره ستاره آسمان در تیر شهاب سنگها درخشان تر از قبل میشه پاهای برهنه و جامه های سفید بیرون بیان و بگن «لا الله الا الله …»
من از سرازیری شروع میکنم تا به رسم به سربالایی
مثل نامه ی جا مانده ،نه؛ نامه ای که در چند کلمه اش دریایی از آگاهی داشت و عزیز کتاب خدا شد «بسم الله…»
من که بی خبر از رامشم و چه آرامشی سراغم اومد و مهمان چای سبزم شد و کلوچه سنتی فومن …چه راه دوری و چه دریایی محل عبور نعمتهای خدا شد و رسید دستم با چه نوری وسروری
برای خدایی که همیشه کافی ست فرقی نداره کجای قصه دستاشو نشون بده حرفاشو بزنه کجا اون دل ِ دل داده رو به سر وسامان برسونه
الهی شکر چه رنگی داشتن این واژه ها این تحسین کردنی دارن مثل چلچراغ می ماند این انگشتا این خلوص دیدن و شنیدن ونوشتن
وسط حرفها هوس کردم سعادت آباد باشم و بعد دیدم حضرت عشق دقیق گفت آره ؛سعیده اون هم آذر ماه بعد یاد زاپاتای پیتزا فروش افتادم…
وقتی رسیدم به رامش کنجکاوی خودم رو اون کودک درونم که دوست داشت ببینه محسن ِ جان بخش چی براش سوغاتی آورده کلی شادی کودکانه کلی، خدایا شکرت چقدر بنده نوازی و بنده پروری میکنی چقدر تو گشایشی برای هر لبخندی و هر سپاسی و هر شکری…
خانم زیبایی که از شنیده های خودش حرف میزد و سعیده گوش میکرد و یکی و بعضیا میکرد و گاهی می نوشت و همه اینا جمع شبانه ی خلوت اُنس سعیده و قلبش شدن
من ازت بینهایت ممنونم که این لحظه ی نابِ نعمت حضور و لذت از مرور تلخی و زایش لحظه های عاشق رو به من هدیه دادی
ولی ی چیز
کسی هست به من بگه قصه ی پر حادثه نبوده ؟ هممون ی جورایی دلِ مطلب رو
نیمه های راه یا جایی یا در الهامی یا در حرکت بادی وصدای پایی گم کردیم
ولی حادثه ها برای قلبهای زنده اینطوری تعبیر میشه ،انگار، «وقتی به دریا میزنیم دستمو رها نکن»
پس به قول روح محاسنی که شهادت ِهر تجربه ست داریم جلو تر میریم پیش درمانِ جان و دل و آزادی روح و فکر و جسم و هر چیزی رو تجربه کنیم برای همون آزادی که گفتی
…
خیلی خوبه که آزاد شدی از اون سطح پایین کشیدی خودتو بالا من که این شیوه ی ساده اما قشنگ رسیدن رو دوست دارم
جام هلالی لطف لطیف و سخاوتمند خدا همراهت باشه
فرشته ها دُورت بگردن زمین و آسمون دم و بازدم
قلبتو ببوسن هر بار که از تغییر خودت شگفت زده میشی هربار که عباسمنشی جلو میری
مبارکت باشه
محسنِ جان
من همیشه این انتهای آیه رو واسه خودم میخوندم قبلنا از کجا آوردیش !
بنویس داستانتو
من خیمه ی آگاهیات
خدایا شکرت صد هزار مرتبه عاشقانه ی عاشقانه
آره دوست دارم این سخت گیری مهربون رو
اصلا ً من قصدم این نبود سبیل کَشی بشه
اینجاااااا عالی بود
یعنی همش عالیه
خدایا من ازت ممنونم عشق جان
شک ندارم طی الارض شدن هم با خدای دانا و شنوا امکان پذیره
چی گفتی !
این نکته ی ظریف من اتفاقا ً قصد دارم عوض کنم
ولی تصمیم الان نبود
ی تصویر خودش اومد نه از من از برقعی که نمازش قضا شد ی فضا و مسیری بهشتی ناز بی حجاب (یعنی خوشحال وسرحال و عاشق ِ زندگی )
و بی دغه دغه ی پسر و دختر… دستشون دراز گلای خود رو …
خدایا
منو یاد توحید عملی ق 9 انداخت
مثل یک “یاد آوری مقدس” بود
این احتمالا ً انتخابم میشه واسه ده روز اول
من خیلی لذت بردم
چقدر ازت ممنونم
جانا
برات عهد های اجابت شده از خدای رحمت میخوام برات پیوسته در مسیر نعمت رو میخوام
چه قشنگ با کودکی، با آینه، با واژهها و حتی باسکوتها بازی کردی و از دل همهشون آگاهی بیرون کشیدی.
خیلی دوست داشتم این نگاهت رو که حتی شیطنت کلمات یه کوچولو یا برق چشمهای کودک درونمون، میشه دریچهای برای دیدن خود واقعی. همین نشونهها هستن که یادمون میدن رهاکنیم و بذاریم خداقصه روقشنگتر بنویسه.
اینکه گفتی «حادثهها برای قلبهای زنده اینطوری تعبیر میشه»… آره، هر تضاد، هر اتفاق، یه دست دعوتکنندهست به سمت رشد، به سمت آزادی. و چه لذتی داره وقتی آدم ببینه داره پلهپله بالا میره و آزاد میشه .
سعیده جان، ممنونم برا این همه عشق و نوری که توی کلماتت ریختی. خوندنش نه فقط من، که هر کسی رو میبره به یه دنیای دیگه، دنیایی که پر ازایمان و رنگ و بارونه. خدا پشت و پناهت باشه، و فرشتهها همونطور که نوشتی هر دم وبازدم دورت بچرخن .
رسول / زاپاتا / طیال../ آزادی/ محاسنِ شهادتی / برقعی/ ده روز…. فعلا یکیطلبت
حکمت را به هر کس بخواهد می دهد، و آنکه به او حکمت داده شود، بی تردید او را خیر فراوانی داده اند، و جز صاحبان خرد، کسی متذکّر نمی شود.
سلام و درود به برادر محسن عزیز ، امیدوارم حال دلتون مثل همیشه عالی عالی باشه
این را بدان آرامش قبل از معجزه ، سکوت قبل از بارش است
دقیقا زمانی که فکر می کنی هیچ چیز تغییر نکرده ، همان زمانی است که بزرگترین تغییر در راه است
در این لحظات فقط آرام بمان
فقط با عشق زندگی کن
فقط سپاسگزار باش
و ببین که چطور جهان به فرمان خداوند به نفع تو می چرخد
من در اینجا اعتراف میکنم که در کامنت نوشتن خیلی تنبلی میکنم حتی اگه به خودم برچسب تنبلی بزنم این میدونم ، ولی اکثر کامنت های دوستان سایت میخونم و از صبح تا شب ذهن بمباران میکنم با فایل های دوره هم جهت و قرآن شنیدن و تفکر و تأمل کردن به آیات و نشانه های خداوند
این یه مدتی دارم از تنهایی خودم لذت میبرم و سپاسگزار خداوند هستم بابت این همه فضل و فراوانی که به من عطا کرده
محسن جان تقریبا همه کامنت هات با عشق میخوانم و ازشون درس یاد میگیرم ، مرسی که هستی و آفرین به شما که اینقدر رو خودت داری کار میکنی
الان در یه جای سر سبز رو چمن نشسته ام و دور و روم همش ماشین لوکس و شاسی بلند مثل تویوتا دوکابین سفید هایلوکس و لکسوس و سانتافه و یه فضای روحانی و پر از نخل و همه جا فراوانی و فضل خداوند ، در بهتر منطقه اهواز اومدم پیاده روی کنم ، البته یه گوشم ایرپاد داره و جلسه 9 فراوانی داره پلی میشه و خدا رو شکر اوضاع رو به راه هست
خیلی از کامنت هات لذت میبرم و همیشه تحسینت میکنم
باور میکنی نتونستم پیاده رویم بکنم ، الهامه اومد گفت آقا جان تا کامنتت ننویسی پیاده رویت نکن ، الان میخوای گوش کنی به حرف دلت میخوای گوش نکنی و من گفتم چشم عزیزم و الان با 10 برابر پر قدرت میخوام برم پیاده رویم بکنم ، راستی همیشه از کامنت هات اسکرین شات هم میگیرم برای خودم اینقدر دوستشون دارم
میلیون ها کیلومتر اسکرول کردم تا به هدفم نزدیک تر بشم و این داستان همچنان ادامه دارد
استاد عزیزم مرسی که هستی تاج سری بی نهایت ازتون سپاسگزارم
دمت گرم داداش بابت این همه عشق وانرژی که توی کامنتت ریختی .
ازهمون اول که شروع کردم به خوندنش، قشنگ حس کردم داری از دل مینویسی و این یعنی اصلِ ماجرا همینه: اتصال به دل و جریان خدا.
اون جملهت که گفتی آرامش قبل ازمعجزهست واقعاً به دلم نشست. داداش همینطوره… خیلی وقتا درست لحظهای که فکر میکنیم هیچی تکون نمیخوره، خدا داره پشت پرده قشنگترین صحنهها رو برا ماآماده میکنه.
اینکه اعتراف کردی تنبلی میکنی ولی باز نوشتی، خودش نشونهی شجاعته توامان با صداقته ،همین حرکتت برای من یه پیام بود: “محسن بشین و با دل بنویس، حتی اگه کامل و بینقص نیست.”
خیلی باحال بوداون قسمتی که گفتی الهامت اومد و گفت بدون نوشتن، پیادهروی نرو :))
یعنی دقیقاً داری گوش میدی به همون ندای قلبت که همهمون دنبالشم. خدا خیرت بده حمزه.
مرسی از این همه تصویری که دادی از فضای اطرافت—ماشینهای لوکس، نخلها، چمنها، جلسهی 9 فراوانی توی گوش… انگار باهات قدم زدم و همه چی رو دیدم . بنازمت .
حمزه جان، منم ازت یاد میگیرم. همین عشق و انرژیای که میذاری، همین اینکه اسکرینشات میگیری و نگه میداری، نشونهی اینه که چقدر به مسیرت وبه خودت احترام میذاری.
مطمئن باش توی این راه، همین عشق و ایمان و سپاسگزاری تو رو میبره سمت اون چیزایی که دلت میخواد. ومنم خوشحالم که هممسیر همچین رفیق بامعرفتی مثل تو هستم.
به امید دیدن روزی که توی بهترین نقطهی دنیا، رو چمنهای سبز، کنار ماشین رؤیاییت بشینیم و بگیم: “یادته؟ از دل همین کامنتها استارت زدیم!” 🩵
کلماتت فقط جمله نبودن، هرخطش مثل قطرهای از بارون رحمت بود که روی روحم ریخت و یهجوری زلالم کرد. تو همون لحظه فهمیدم: خدا یه نامهی تازه برام فرستاده، بامُهر عشق، و فرستادهش تویی.
وقتی کامنتت روخوندم، انگار پردهای ازآسمون کنار رفت و نسیمی پر ازبوی بهشت نشست روی دلم.
چه زیباگفتی از قفلها و زنجیرهایی که سالها روحتو بسته بودن وحالا یکییکی پاره میشن… چه لطیف نوشتی از بیداری، ازیادآوری، از اینکه روحت یهو به خودش میاد و میگه: «من تاج اشرف مخلوقات رو روی سرم دارم، من تکهای از خود خدام، من دسترسی دارم به همهچی…». بهبه زکیه، این یعنی رهایی، یعنی همون لحظهای که پرنده بعد ازسالها قفس، یهو پنجره رو باز میبینه و پر میکشه سمت آسمون.
وقتی نوشتی: “آخیش خدایا صدهزار مرتبه شکرت” من ناخودآگاه همزمان با تو زمزمه کردم. انگار صدامون باهم قاطی شد و رفت بالا… بالـــــا… تا رسید به همونجایی که دعای همهی عاشقا جمع میشه.
رفیق من، یادته گفتی روزایی بود که خدا روفقط عذابدهنده میدیدی؟ روزایی که حتی خجالت میکشیدی باهاش حرف بزنی؟ همون موقعی که توی سجده از ته دل میگفتی: «خدایا منو پاک کن بعد خاک کن… منو شبیه اسمم کن». حالانگاه کن! همین امروز، همین لحظه، خدا داره نشونت میده اجابت همون دعاست.
تویی که میترسیدی حرف بزنی، حالا داری با خدا شوخی عاشقانه میکنی، داری باهاش رفاقت میکنی، داری میگی همه چی امنه، همه چی تحت کنترله، هر خواستهای ممکنه.
این یعنی تودیگه همون آدم سابق نیستی. تو بیدار شدی، پرندهی روحت پرواز کرده. تغییرت مبارک 🩷️
زکیه جان، من مطمئنم تو همین حالا هم شبیه اسمت شدی.
«ذکر» یعنی یادآوری… و تو باحرفات یادمون میاری که خدا همیشه همین نزدیکیهاست.
همینطور که گفتی محسن یعنی نیکوکار، و خدا خواست این اسم رو به من بده وحالا داره تو وجودم جلوه میکنه، اسم تو هم حکـــــمت داره.
تو شدی همون کسی که با کلماتش زنگی رو بصدا درمیاره، که بیدارت میکنه، که یادمون میده از کجا اومدیم و کجا داریم میریم.
🪶تو تایید شدی از سمت درگاه خداوند.
اون بخش از کامنتت که جملات منو بازنویسی کردی… باور کن اشک شوق آورد به چشمام. چون دیدم خدا همون نوری که از من گذرداد رو برد گذاشت توی دل تو و بعد دوباره برگردوند به سمت من، ولی این بار قشنگتر، پررنگتر.
این یعنی چرخهی هدایت، چرخهی عشق… یه بازی شیرین و رشددهنده الهی بین دلهای ماو خدای مهربـــــــــــــــون ِ مهربونمون.
زکیه جان، بدون که ثبات قدمی که از خدا میخوای، همین الان تو وجودت هست. چون داری یادآوری میکنی، چون داری هر روزشکر میکنی، چون یادت نرفته «من کجا بودم و الان کجام».
خدا خودش میگه: یادتون بیاد نعمتایی که دادم. تو الان داری زندگی میکنی معنای همین آیه رو .
میدونی توی قلب من چه تصویری ازت نقش بسته؟ مثل یه رفیقی که با هم افتادیم توی جادهی سبز کوهپایه، جادهای که پر از نسیم و آواز پرندههاست. توکنارم راه میری، هر وقت دلم میلرزه میگی: «محسن! همه چی امنه، همه چی تحت کنترله، فقط بیا، رهاشو، ادامه بده.» و من با خنده نگاهت میکنم و میگم: خدایا شکـــــرت برای این رفیق شفیق.
دوستت دارم زکیهی نازنینم . توخودِ هدیهای از طرف خدایی توی سایت بهشتی . امیدوارم خداوند همیشه مثل همین امروز، پرندهی روحت رو در آسمون آرامش وایمان آزادنگه داره. آمیـــــن .
الهی صدهزار مرتبه شکرت… برای این رفاقت، برای این حضور، برای این نور.
و بیاد آوردن داشته ها،تازه دارم درک میکنم وقتی خدا میگه بیاد بیار ک چ نعمتهایی بهت دادم یعنی چی
شب قبل ازاینکه کامنتت و دریافت کنم
خداوند منو دعوت کرد ب پیاده روی، بدون اینکه گوشی و ایرپاد همرام باشه
خیلی کم پیش میاد ک درحین پیاده روی فایل گوش ندم
ولی اینبار خیلی واضح بهم گفت گوشی تو بزار تو خونه، خودت تنها بیا
وقتی رفتم اولش فکرم خالی بود ،شروع کردم ب توجه ب زیبایی های اطرافم،ماه درخشان و آرامش وسکوت شب
و آروم آروم شروع کردم ب شکر گزاری
این فکر اومد تو سرم ک
زکیه چطور ب ابن مسیر هدایت شدی ؟؟
ازکجا شروع شد؟
چطوری اومدی تا اینجا؟
چطور ب ابن نقطه رسیدی؟
بعد هی رفتم عقب تر ،عقب تر
عقب تر
رسیدم ب نقطه ای ک دیگه فهمیدم مسیرم اشتباهه
قلبم بهم میگفت
احساسم ک باید تغییر کنی
من واقعا تسلیم شده بودم
یادم اومد ک از پروکسی استفاده میکردم ،و ی روز اسپانسر کانالش
ی گروه شکر گزاری و گذاشته بود و حسم گفت عضو بشو ،منم عضو شدم
اوایل چندروزی یکبار میرفتم و همین جوری شکرگزاری ها رو میخوندم
بعد بیشتر رفتم
بیشتر خوندم
بعد خودمم میومدم از رو شکرگزاری هایی ک مینوشتن تو گروه از رو همون ها یاد میگرفتم و منم میگفتم
چقدددد شیرین بود برام این کار ،چ حس لذتی بهم میداد
چ دفتر ها پر کردم
اینقد مینوشتم ک دستم درد میگرفت و انگشت شستم بی حس میشد
همین جوری حالم و خوب میکرد،تا جایی رسید ک من گروه و رهبری میکردم خدای من
تو پاکسازی اسما الحسنی
همه اسم های خدا رو میگفتیم تو ی ساعت مشخص ،خدای من عجب انرژی ناب و خالصی میگرفتم رو ابرا بودم
دیگه خودم هر زمان ک دوسداشتم تو گروه شروع میکردم و بقیه هم میومدن
تا اینکه تو پیوی لینک ی گروه جدید ی استاد و برام فرستادن زهرا قاسمی ک ای اف تی کار میکرد
من رفتم ،روح من تشنه ی آگاهی بود هر آگاهی جدید مدار منو بالاتر میبرد و خیلی حس منو بهتر میکرد،40 روز ی دوره ازش شرکت کردم
ک همون زمان ی دوستی تو پی وی بهم پیام داد ک شاگرد استاد بود
خداوند مامورش کرده بود ک بیاد تا منو با استاد آشنا کنه
ولی من حرف استاد قاسمی تو سرم بود ک فقط با یک استاد کار کن
تا یک روز توی گروه فایلی از استاد گذاشتن ،ک وقتی گوش دادم تمام وجودم تایید کرد
اون چرخ دنده ای ک سرجاش قرار گرفت و قلب من شروع ب تپیدن کرد
و بعد از 2 وسال و نیم آماده ی ورود ب ابن دانشگاه توحیدی شدم
و دیگه هیچ وقت سراغ هیچ استاد دیگه نرفتم خداروشکر
تو تمام این مراحل ک همه اش رو نمیشه اینجا نوشت خداوند پشتیبانی بود درسته آگاه نبودم بهش خیلی جاها متوجه الهامش میشدم چون قلبم میگفت و من شک نداشتم ک کاری ک بهم گفته درسته
اون شب من دوباره خودم و مسیری ک اومده بودم و هدایت شدم و چندین بار مرور کردم
و دیدم ک خدا چقد عاشقانه و صبورانه و باعشق لحظه ب لحظه هدایتم کرد
و چقد زود فراموشم میشه ک خدایی ک منو از هیچ خلق کرده
از روح پاک خودش ب من بخشید
منو لایق و ارزشمند. آفرید
با دمیدن روحش در وجودم ،لیاقتمندی عالم و یکجا بهم هدیه داد
و باعشق هرلحظه داره خیرو شرم و بهم میگه
بهترین حامی
بهترین هادی
و بهترین پشتیبان
و روزی رسانه منه
اون سرپرست و صاحب اختیار منه
من چی دارم از خودم ک بهش مغرور باشم
هیییچی
هرچی دارم باعشق خودش بهم هدیه داده
از بینایی چشمای سالمم
از شنوایی گوش های سالمم
از قلبم ک 34 ساله داره باعشق میتپه برام
از روده و کلیه و سیتم عصبی ،تنفسی و و و
من چیکار میکنم برای بدنم
من از هیچ خبرندارم ک چطور داره کار میکنه
اگه ب من بود ک همون روز اول ک بدنیا اومدم ک خودم و کور میکردم
همون لحظه اول خوابم میگرفت و نمیتونستم نفسم و مدیریت کنم
قلبم از کار میفتاد
الهی هزاران بارشکرت
خدایا هرآنچه دارم از آن توست، از تو بهم رسیده
منو قدردان داشته هام قرار بده
قلبم و هرلحظه ب یادت زنده نگهدار
خدایا صدهزار مرتبه شکرت عاشقتمممم
ک بعد هدایت شدم ب
شعر زیبای مولانا
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
تو ندانی
که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی…..!
مررسی ازت محسن عزبزم
مرررسی بخاطر تبریک قشنگت با تمام قلبم پذیرفتمش و خداروشکر کردم
مرررسی بخاطر انرژی و عشقی ک بهم دادی
ان شاالله هزاران برابرش بهت برگرده
منم دوستت دارم محسن جانم :))
خداروشکر میکنم بخاطر اینکه با شما دوست ناب قشنگم توی این مسیر زیبا هستم
بنام خالقی که عشق را آفرید
اینم عصاره قوانین و نکات مهم فایل تصویری سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 249
با عشق تقدیم به نگاه زیباتون
سلام عزیزم… بیا، بیا اینجا کنارم بنشین. میخواهی داستان زندگی مرا بشنوی؟
راستش را بخواهی، داستان پیچیدهای نیست. زندگی من بوی علف تازه، صدای زنگولهی بزغالهها و طعم شیر گرم را میدهد.
بعضیها فکر میکنند من فقط یک خانمِ بزها (Goat Lady) هستم، اما بگذار رازی را در گوشت بگویم: این بزها، این تپهها، این طلوع آفتاب… اینها همه معلمهای من هستند.
هر روز صبح که خورشید هنوز دارد کش و قوسی به تن طلاییاش میدهد، من از خواب بیدار میشوم.
اولین کاری که میکنم، گوش دادن است. نه به رادیو یا اخبار، نه! به صدای قلبم گوش میدهم.
گاهی وقتها قلبم زمزمه میکند: امروز روزِ بخشیدن است. مثل همان روزی که سعید (خانم Goat Lady سید (استاد عباس منش) را بیشتر اوقات در مکالماتش سعید تلفظ میکنه )، دوست خوبم، بیخداحافظی رفته بود.
یک حسی درونم گفت: «آن پنیر و شیر را برای او نگه داشته بودم.» منطق میگفت او رفته، شاید دیگر برنگردد. اما قلبم میدانست که برمیگرده.
میدانی، کائنات زبان خودش را دارد و با حسها با ما حرف میزند. من فقط یاد گرفتهام کمتر فکر کنم و بیشتر حس کنم.
مردم میپرسند چطور اسم هفتاد تا بز را از حفظم؟ خندهام میگیرد! مگر میشود اسم بچههایت را فراموش کنی؟
هر کدامشان برای من یک دنیا هستند. آیوی با آن نگاه مغرورش، املت کوچولو که همیشه دنبال مادرش است… وقتی به آنها عشق میدهی، فقط یک گله حیوان نمیبینی؛ یک خانواده بزرگ میبینی.
و این عشق، مثل چشمهای است که هر چه بیشتر از آن برداری، زلالتر و پرآبتر میشود.
این قانون اول زندگی من است: عشق را خرج کن تا تمام نشود.
میبینی که موقع کار آواز میخوانم؟ اتحاد دستها معجزه میآفریند… این فقط یک شعر نیست، دعای من است.
باور دارم وقتی با شادی و خنده کاری را انجام میدهی، فرکانس آن کار عوض میشود.
شیری که با عشق دوشیده شود، پنیری که با آواز درست شود، طعم دیگری دارد. انگار خودِ زندگی در آن میجوشد. دنیا یک آینهی بزرگ است؛ اگر به آن بخندی، به تو میخندد. اگر برایش آواز بخوانی، با زیباترین نغمهها جوابت را میدهد.
یک روز کتابی میخواندم که زندگی را به یک سفر زیارتی تشبیه کرده بود.
میگفت ما در این سفر، کلی بار و کولهپشتی با خودمان حمل میکنیم: نگرانیها، وابستگیها، باورهای قدیمی…
مثل آن بزغالهای که میخواهد به مادرش بچسبد، حتی وقتی میداند شیری در کار نیست.
در این مسیر، یک جایی باید کولهپشتیات را زمین بگذاری. باید سبک شوی.
باید همه چیز را رها کنی تا بتوانی به مقصد برسی. من هر روز این را تمرین میکنم. وقتی یک شیشه شیر یا یک تکه پنیر را به کسی هدیه میدهم، فقط یک خوراکی نمیدهم؛ دارم یک تکه از وابستگیهایم را رها میکنم و به جریان هستی اعتماد میکنم.
و اما بزرگترین درسی که زندگی به من داده… میخواهی بدانی؟
این است که ما نقاش زندگی خودمان هستیم. قلممو دست خودمان است.
سالها پیش، شاید من هم مثل خیلیها فکر میکردم که اتفاقات، تقصیر دیگران است؛ تقصیر شرایط، تقصیر گذشته.
اما یک روز فهمیدم این بزرگترین دروغی است که به خودمان میگوییم.
وقتی کسی را مقصر میدانی، یعنی قدرتت را دو دستی به او تقدیم کردهای.
اما وقتی میپذیری که باورهای تو، افکار تو، دنیای تو را میسازند، آنوقت است که معجزه شروع میشود.
چون اگر تو آن را ساختهای، پس خودت هم میتوانی تغییرش دهی! به همین سادگی و به همین قدرتمندی.
ما فراموش کردهایم که تکهای از روح خدا در وجودمان است؛ یک قدرت بیپایان برای خلق کردن. لازم نیست کار عجیبی بکنی، فقط کافی است در همین لحظه که نشستهای، حاضر باشی.
تمام حقیقت در همین حضور نهفته است.
و عشق؟ عشق یعنی همین که این حضور را در خودت و در دیگری ببینی و به آن احترام بگذاری.
زندگی من همین است. یک رقص ساده با لحظهها.
یک گفتگوی بیکلام با طبیعت. و یک ایمان عمیق به اینکه اگر قلبت را با عشق و بخشش پُر کنی، کائنات تو را در آغوش میگیرد و هر آنچه را که نیاز داری، سخاوتمندانه به تو هدیه میدهد… درست مثل یک مادر مهربان که به فرزندش عشق و شیرش را هدیه می دهد.
در پناه خالق همیشه شاد،سلامت،ثروتمند،موفق و عاقبت بخیر باشید در دنیا و آخرت.
به ناااام خدااااوند جاااان وخرد خدااااوند مقتدرم
سلام آقا صادق
حال دلتون زندگی در همین لحظه
بینهایت از قلم شما شگفت زده شدم و چقدر کلمات هم وزن و موزون بود من خیلی این خانم گوت رو دوست دارم چون در زندگی که داره جاری و اصلاً رهایی از کلماتش ورفتارهاش و سبک زندگیش همینطوری مثل ی بارون بیصدا ولی حسابی شسته و رفته است که هر چی چیزای زیادی هست رو با خودش میشوره و میبره
کلمات شما نور بود یک نور فراگیر ومنسجم …
وقتی داشتین درباره این حرکتِ سخاوتمندِ جهان وطبیعت بعلاوه روحی مجرد و رها حرف میزدید من دقیقاً یاد جودی و آنه افتادم یک روحی سرشار از سلامتی انرژی و خالص وناب …
ازشما سپاسگزارم بسیاررررر و خیلی تحسین برانگیز بود این عشق واین تواضع که با یک کلماتی دیگر خاص تر میشد
«شیری که با عشق دوشیده شود پنیری که با آواز درست شود طعم دیگری دارد…»
…
«زندگی همین است .یک رقص ساده با لحظه ها »
…
بهترین های خودتون باشید در پناه عشقی که هرگز نمیمیرد
شاد وثروتمند باشید
سلام ودرود خدمت آیای صادق صادقی بزرگوار وبینظیر بسیار عالی وساده وروان پر از عشق به تحریر در آوردید بسیار سرشار از ذوق وشوق وشادی شدم لحظه به لحظه خانم گوت لیدی را در روبه روی خودم احساس کردم که چقدر با لذت وسربلندی صحبت میکنه و واقعا این خانم خیلی خیلی پر از عشق و محبته و این حس از قلم شما بیرون آمد وبه جان مانشست باز هم سپاس گزارم که هر دو ترجمه را خواندم خدابه شما و قلمتون برکت و توفیق بده
به نام نور و عشق
سلام به همه ی عشقا، سلامی به زیبایی هر چی که زیباست به استاد عزیزم، که صداش برام روح دوباره و آرامشه.
یه مدتی نبودم و فاصله گرفته بودم
درگیر مسأله ای بودم و احساس میکردم با تقلا کردن میتونم حلش کنم.
من از این سایت و آگاهی هایی که بدست آورده بودم خیلی نتیجه گرفتم و خیلیاشو به اشتراک هم گذاشتم ولی بعضی وقتا درگیر یه تله ای میشی به اسم اینکه من میتونم، من بلدم و باید به هر قیمتی شده، این مسأله رو حل کنم…
ولی هر چی بیشتر تقلا میکنی انگار بیشتر تو اون مشکل فرو میری، انگار هر چی تلاش میکنی ازش بگذری ، بزرگتر و قوی تر میشه و تو از اینکه نتونستی حریفش بشی احساس ضعف میکنی.
یواش یواش اون احساس مغلوب شدن بهت غلبه میکنه و یادت میره اصلا چی یاد گرفته بودی، یادت میره قانون زندگی چیه، آروم آروم از مسیر دور میشی درحالی خودت فکر میکنی داری حلش میکنی.
یه دفعه به خودت میای و میبینی ای دل غافل که چقدر خودتو گم کردی.
اینارو به خودم میگم که یادم نره، بعضی وقتا باید رها کرد
وقتی میبینی داره احساستو منفی میکنه، وقتی نمیتونی توجهتو کنترل کنی، عزیز من، رهاش کن.انقدر سعی نکن زور بزنی تا از این مرحله بگذری.
تو همین برهه، با وجود اون مسأله زندگی قشنگیاشو داره، تو همه اینارو ول کردی و چسبیدی که اون مشکلو حل کنی که چیو ثابت کنی؟؟؟که من میتونم، من بلدم
عشق و لذت زندگیمو فراموش کردم و افسوس برای نداشته هااا
امروز فقط چند دقیقه ی اول فایل و دیدم.صدای استاد که به گوشم خورد چقدر آروم شدم، انگار همه ی حرفهای استاد به یک باره بهم گوشزد شد.
من برگشتم با حس عالی و رهایی از هر آنچه که اذیتم میکنه.
ولی این رهایی مدلش فرق میکنه
رها نمیکنم که اون مسأله حل شه، رها میکنم که دوباره به حس عالی و فوق العاده ای که با حضورم بین شما داشتم برگردم.
نتیجه هر چی بشه، با جان دل پذیرام
چون دیگه یه تسلیم واقعی ام……..
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم
سفر به دور آمریکا قسمت 249
با دیدن این قسمت احساس رهایی ودر لحظه زندگی کردن وشکر گزار بودن وتجربه فراوانی وثروت
دیدن روابط زیبا ولذت بردن از انرژی خوبی که اطرافمون وجود داره،،وبا دور شدن از خودمون ودرک احساس خوبمون، ممکنه روزانه کمتر تجربه اش کنیم،،،کمکم میکنه که شکر گزار درک این حال خوب باشم وهر لحظه بیشتر تجربه اش کنم
در این فایل زیبا هدیه هایی که این خانم زیبا ودوست داشتنی باعشق آماده کرده بود وبا انرژی وحال خوب به استاد داد،،،من رو به فکر واداشت که دقت کنم
،،چند روز اخیر چقدر شکر گزار مهربونی ها وزیبایی هایی که از اطرافیانم دریافت کردم ،،،هستم؟؟؟
چقدر شکر گزار این آگاهی ها وحال خوب وتغییر دیدگاهم بدنبال اون هستم؟؟؟
از کامنت پر محتوی دوستمون آقای صادقی سپاسگزارم،،،که از شروع فایل زیبایی های اون رودخونه وفراوانی آب رو بهمون یادآوری میکنه
وهمچنین هدیه های پنیر،تخم مرغ وشیر و...
که استاد دریافت کردند وهدیه ظروف زیبایی که به دوستمون دادند اون خوشحال شد وتوش تخم مرغ درست کرد وبا عشق توضیح میداد،،چقدر کمک میکنه آگاهانه قدر دان باشم،،،
خانم جوان وزیبایی که با مهربونی کمک میکرد وهمراهی شون قابل تحسین هست
آقا سعید که هم خوانی وهمراهیشون با دوست خوش انرژیمون حین بالا رفتن از تپه قابل تحسین هست
شور وشوق گوت لیدی از خوندن وبیان اینکه شما انرژی وحال خوب این هم خوانی رو دریافت کردین وتمرکزش روی اصل موضوع قابل تحسینه
اون اردکهای زیبا وارتفاع اون کوهی که موضوع فیلم در جستجوی خوشبختی وحرکت گوسفندان از بالای تپه به سمت پایین ،،،حین اجرای تمرکز روی یوگا،،رو یادآوری کرد که همه خندیدند، ،تجسم زیبایی رو توذهنم ایجاد کرد،،چون من از یوگا وتمرکزش لذت میبرم واون هیجان تجربه اش لذت بخشه
“” اتحاد دست ها معجزه می آفریند
بیاین همه دست به دست هم بدیم
زندگی روی زمین چقدر زیباست وقتی میتونی بخندی وبرقصی ودوستانه تلاش کنی،،اون وقته که همه چیز برای رسیدن به هدف جور میشه،،
اتحاد دستها معجزه می آفریند ،،وقتی آدمها باهم صعود میکنند.
به زودی به قله ی هر کوهی که جسورانه فتح میکنیم ،،خواهیم رسید
دستهایمان را برای خوش آمد گویی به خورشید
بلند میکنیم ،،،،زیبایی این شعر حس خوبی بهم میده،،،،
بالا رفتن از تپه،،وشکر گزاری بدن سالم وغذای خوشمزه وسالم قابل تحسینه،،وهمین تمرکز روی داشته ها وحال خوبمون رو بیشتر میکنه،،یادآوری روزانه اش که هر روز گوت لیدی عاشقانه انجام میده قابل تحسینه،،وسلامتی وحال خوب وانرژی خوبی که در سن 70 سالگی تجربه میکنه وحتی دیدنش اینقدر حال خوب به ما هدیه میده که شکر گزاریم
بیاد داشتن اسم 70 بز وصدا کردنشون با عشق قابل تحسینه
دقت وتمرکز گوت لیدی برای انتخاب پنیر تازه برای استاد،،علی رغم اینکه همه شون رو با عشق آماده کرده،،،قابل تحسینه
گفتگو استاد با آقا سعید هم در راستای هم فرکانسی تو این سفر جالب بود::
کتاب چرخ دستی ها ومطالب اون که،،،مسیر معنوی در زندگی وقتی توش قدم میذاریم
ایستگاههای مختلفی داره،،،طول مسیر چیزهای زیادی پیدا میکنی
بعضی ها بارهای سنگینی با چرخ دستی حمل میکنند
وسعی میکنند آنها را در طول مسیر با خود ببرند
ودرنهایت،،وقتی به اندازه کافی پیش رفتی ،،باید هر چه داری رو رها کنی،،،،
باید آرام آرام هرچیزی که مانع پیشرفتت هست رو رها کنی ،،،
چون در پایان،هیچ وابستگی، هیچ دارایی،،وحتی
هیچ باوری ودیدگاهی رو نمیتونی با خودت ببری
ودر آخر تو عریان وخالی هستی ،،،،،،،
چقدر این متن برای من قابل تامل بود،،،نوشتم که بهم یادآوری بشه،،،
عمق و وسعت دید این جوان به مسیری که در زندگی طی میکنیم ونوشتن شعر ونثر روزانه اش در این زمینه ودرک وآگاهی اش قابل تحسینه
واینکه راه به اشتراک گذاشتن نور درونش رو از طریق نوشتن شعر پیدا کرده وعاشقانه انجامش میده ،،قابل تحسینه
قسمتی از ادامه گفتگو::
“”” در تاریکی بودن ، خود نمایشی شگفت انگیز از
توانایی ما برای خدا گونه بودن است،زیرا ما با افکار و ارداه خود ،واقعیت مان را تغییر میدهیم، ،،پس اگر قدرت انجام این کار را داریم،قدرت معکوس کردنش را هم داریم
قدرت تغییر وآشکار کردن حقیقت وجودی مان،،که همین “” حضوری”” است که من وتو در این لحظه شریک هستیم “”””
باشگاه بدنسازی وفراوانی هر وسیله مورد نیاز قابل تحسینه
تخم مرغ وگوشت خوشمزه نوش جونتون استاد
فراوانی شیر وماستی که ازش تهیه میکنین،،گوارای وجودتون،،،آدمها وابزاری در مسیر تهیه این شیر با انرژی خوب همراه بودند ،،،،که خوردن این فرآورده رو لذت بخش تر میکنه،،،خدایا شکرت برای اینهمه نعمت وفراوانی که هر لحظه در زندگیمون جاریه
سپاسگزارم از استاد عزیزم وخانم شایسته نازنین که دوست داریم ببینیمشون
سلامت وشادوسربلند باشید
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر
سلااام به استاد جان که هر روز دارین جوون تر میشید ماشالا
سلام به همه ی دوستان هم فرکانسیم
،
استاد کلا باورهای ما داره زیرو رو میشه با این فایل ها و شنیدن بعضی حرفا
داریم برعکس هر آنچه که دیدیم و شنیدم رو با دوتا چشمهامون توی این فایل ها میبینم
اول فایل این حرف شما اصلا به کلی 180 درجه با حرفهایی که توی سالیان سال زندگیم شنیدم تفاوت داشت
گفتید هر روز هم داره آب این رودخونه بیشتر میشه!!!
همون موقع به فکر فرو رفتم
گفتم ببین پی جاهایی از دنیا هست که هر روز داره آبش بیشتر میشه
اگر تو ایران واقعا داره به فرض مثال آب کمتر میشه که همینم خیلی جاها حرف پوچ و واهی هست .نه به این دلیل که حقیقت اینه
بلکه توجه دست جمعی به کمبود ها باعث ایجاد این تجربه شده
و من که از وقتی حرفهای شمارو باور کردم و به فراوانی داخل فایل ها توجه کردم
از همون موقع همیشه هدایت شدم به فراوانی بیشتر
و جهان داشت باورهای منو به من ثابت میکرد
و بعد. از 4 سال الان توی استانبول زیبا و فوقالعاده هستم
که الان وسط تابستونیم ولی اینجا حتی سر ظهر هم نسیم خنک و ملایم میاد که اصلا پوست آدم رو نوازش میکنه و من چقدررررر سپاسگذار تر شدم
چقدررررر آسمان زبان و ابرهای خوشگل و ساختمون های قشنگ اینجا هست
و از همه مهمتر
فراوانی آب
چیزی که توی اصفهان سالها بود دیگه تجریش نمیکردم و یک جورایی دیگه پذیرفته بودم اون شرایطو
اما وقتی هدایت شدم به سمت شما
از همون روزهای اول تو ذهنم ساختم که من میرم جایی زندگی میکنم که پر از آب باشه و یک رودخانه ی بزرگ از وسطش رد بشه و پر از فراوانی باشه
پر از آدم های شاد و پر انرژی باشه
و الان اینجا تو مرحله ی اول دقیقا همینطوریه .اصلا عشق میکنم وقتی میرم دریا رو میبینم اون قایق ها و کشتی هایی که روی دریا و رودخانه ی وسط شهر هستن
اینجا دقیقا اصفهان دوران بچگیم برام زنده شد
وقتی بعضی شب ها میرم روی پل گالاتا کلییییی آدم رو پل هستن دارن ماهی میگیرن شادی میکنن لذت میبرن
خیلیییی خوبه خیلی دوست دارم این زنده بودنم
وقتی میرم دم ساحل پیاده روی کلیییی آدم هستن و دارن لذت میبرن
و این نتیجهی تمرکز بر زیبایی هاست
این اثبات قانونه
اینقدر به آدمهای خوب توی فایل های شما دقت کردم اینقدر صحبت های شما رو در مورد کمک انسان ها بهتون شنیدیم و دیدم که خودم الان توی کشور غریب هم دارم تجربه میکنم
و کاااملا میبینم که هرکس نسبت به باورهاش داره نتیجه میگیره
،
پس یه باور خیلی درست
آب رودخانه ها داره بیشتر میشه
خدارو شکر
پایه و اساس جهان بر رشده
،
استاد
چقدرررررر جهان واقعا پر از مردمان نازنینه
چقدر حسه خوبیه که خداوند میاد و از طریق آدمها بهت عشق میورزه
چقدر حس خوبیه که آدمها با عشششق میخوان اون چیزی که دارن رو به تو هدیه بدن و با تو تقسیم کنن
استاد
بازهم موهبت ثروتمند شدن رو توی این فایل به تصویر کشیدید
واقعا وقتی آدم ثروتمند باشه چقدررررر بخشنده تر میشه چقدررررر روابط عاشقانه تری رو میتونه تجربه کنه
وااااای
من خودم عااااااشق اینم که اینقدر از لحاظ مالی آزاد باشم که اونجوری که دوست دارم از ته دل به دوستانم و دستان خدا عشق بورزیم
چون من خودم عااااااشق انسان ها هستم
همیشه دوست داشتم تو شرایط باشم که باااا عشق محبت دستان خدارو پاسخ بدم نه برای اینکه برای اونا جبران کرده باشم
نه
برای سپاسگذاری برای تجربه ی عشق بیشتر
اولین کسی که عاااشقانه عشقمو و ثروتمو به پاش میریزم مادرمه
دستاشو پر از طلا میکنم براش بهترین خونه رو میگیرم با بهترین خدمت کار ،دپست دارم براش کسب و کار راه بندازم البته اگر بزاره ، دوست دارم عاااااشقانه ذره ای از محبت خداوند رو از طریق مادرم نسارم کرده براش جبران کنم
بفرستمش بره سفرهایی که دوست داره با بهترین امکانات و خدمات
براش بهترین لباس هارو بگیرم
و بشینم و لبخندشو شادیشو ببینم
آخه مامان من خیلی پول دوست داره
مامانم خیلی سانتال مانتاله و من میخوام ثروتمو بریزم به پاش که عشققق کنه،
،
چقدر ثروت خوبه که وقتی میخوای بری پیش عزیزانت دست پر بری پیششون براشون هدیه بخری و عشقتو نسارشون کنی خوشحالشون کنی شادشون کنی
،
باور دیگه ای که این فایل برای ما زیرو رو کرد
شادابی و بشاشی و سلامتی خانم گوت لیدی هست
پس هست
پس میشود که توی این سن هم اینطوری سالم و سلامت و بشاش و پر انرژی باشی
ماشالا ماشالا
چطوری سربالایی رو داشت بالا میرفت انگار نه انگار
میرقصیدو شادی میکردو بالا میرفت
چقدر خوبن این مردم
،
از بس اینجا دارم سعی میکنم زبون ترکی یاد بگیرم
که ناخودآگاه
موقع صحبت کردن این دوستان آمریکایی داشتم سعی میکردم که از اون هام یاد بگیرم و ببینم چی میگن
،
من همیشه خودم عاشق انگلیسی بودم و همیشم براش توی مدرسه و دانشگاه وقت میگذاشتم و توش خیلی خوب بودم هم نوشتن هم خوندن هم صحبت کردن ، فقط گوش کردنش رو خیلی کار نکردیم
الان من خیلی از جملات و کلمات رو میفهمیدم چی میگن ولی خب نمیتونستم همپوشانی بدم بهشون
ولی باور دارم که خیلییییی زبان انگلیسی رو زود زود توش به مهارت میرسم چون خب بیشتر روش کار کردم و بیشتر دوستش دارم
اگر از چالش یاد گیری زبان ترکی تا وقتی اینجا هستم بر بیام که میام
پام برسه به کشور انگلیسی زبان مطمئنم تو مدت زمان خیلی کمی میتونم هم بفهمم چی میگن هم صحبت کنم همین بنویسم
البته حتما از خواهر عزیزم هم کمک میگیرم که به نظرم یکی از بهترین اساتید زبانه،
.
همیشه خودمو لایق بودن در فضایی مثل فضای آمریکا و این انسان ها میدیدم
همیشه موقع فیلم دیدن خودمو توی اون دنیا تصور میکردم و الان داره تکاملم طی میشه و هر بار خودمو بیشتر لایق میدونم
لایق آزادی
لایق انسانهای فوقالعاده
لایق زیبایی تمیزی لایق آرامش آسایش لایق فراوانی لایق تکنولوژی های روز دنیا
لایق بودن تو فضایی که افراد بیشتری به دنبال رشد و پیشرفت هستن
لایق بودن در دنیایی شاد و پر انرژی
و
الان که قانون رو بهتر دارم درک میکنم
فهمیدم که وقتی با اون فضا هم ارتعاش بشی خود به خود هدایت میشی همون فضا ها به همون انسانها
،
خواسته های ما وجود داره
کافیه این فرکانس ها و ارتعاشات وجودی ما که با تغییر باور هامون اتفاق میوفته باهاش هماهنگی بشه
اون وقت به صورت کاملا طبیعی جوری که فکر میکنی خیلی عادی بود خواستتو تجربه میکنی ،
،
دیدن این فایلها و زیبایی ها و فرصت های پیش رو
بهم کمک میکنه که دهنمو بتونم کنترل کنم و به سمت جلو نگه دارم تا به این هدایتی که توسط خداوند شدم و همینطوری یه هویی وارد مسیر مهاجرت شدم بتونم ادامه بدم
تا الان که وااااقعا تو آرامشم با همه ی چالش هاش
که انصافا تا همین الان همه چیز خیلی عالی پیش رفته ولی بازم تو آرامشم احساس میکنم اینجا لیاقت منو داره و از وقتی اومدم اینجا اصلا نمیدونم تو ایران چه خبره
چون اصلا خبری نیست
اونایی که باید لذت ببرن دارن لذت میبرن اونایی هم که تو مدار بدبختی ها باشن فرقی نمیکنه کجای این دنیا باشن
هر جا باشن بازم بلا سرشون میاد
من اینجا با دوتا چشم های خودم دارم میبینم
همونطور که توی ایران دارم افراد ثروتمند و موفق بیشتری رو هر روز میبینم
ولی مهم اینه که وقتی اعراض میکنی و دهنتو کنترل میکنی
جهان هدایتت میکنه جایی که کنترل ذهن خیلی برات راحت تر میشه فضا برات ایزوله تر میشه
الان اینجا صبح که از در خونه میرم بیرون فقط فراوانی میبینم
شکر خدا زبونشون هم درست نمیفهمم که چی میگن اما عمدتا آدمهای پر انرژی ،شاد و اهل حالی هستن
.
چقدر دلم تخم مرغ محلی خوشمزه و شیر محلی و سرشیرو اینا خواست
چقدر حال میده هدایت شی به همچین جاهایی و از غذای محلی اونجا استفاده کنی و لذت ببری
چقدر لذت میبرم از دیدن آداب و رسوم و فرهنگ های مختلف
،
چقدر انرژی این پسر که داشت حرف میزد خوب بود مثبت بود ، چقدر آرامش داشت
استاد جان چقدر قانون دقیق کار میکنه که هرکجا این جهان باشی افرادی کنار تو قرار میگیرن که باهات هم فرکانس باشن
و شما اینو عیناً ثابت کردید توی فایل ها که همییییشه انسانهای فوقالعاده و نازنین که اتفاقا نه حرفهاشون به خداوند و معنویت و قانون جذب میرسه سر راهتون قرار میگیرن ،
،
چه ماهی تابه های خفنی گرفتید برای گوت لیدی
جالبه که شما خودتون به وسایل با کیفیت آشپزخانه علاقه دارین
،
چقدر این خانوم جون لیدی شیرینه و زیبا حرف میزنه و صورت و چهرهش هم شاداب و بشاشه
چقدر با عشق براتون شیر ریخت و تخم مرغها رو بهتون داد تخم مرغ های هیولا
و
نگاه مثبت بین شما همیشه در همه جا زیبایی هارو بیرون میکشه
،
باید بازهم برگردم و این فایل هارو تکرار کنم تا این نکته زیبا بین و به دنبال فراوانی ها و زیبایی دوباره در من بیشتر و بیشتر بشه تا باز هم هدایت بشم به جاهای بهتر و زیبا تر و فوقالعاده تر
استاد جان خیلی ممنونیم بابت به اشتراک گذاری این فایلها
واقعا خدارو شکر
اینم بگم اون تصویری که از خونه ای که دوست داشتم داشته باشم با همون ویویی که دوست داشتم داشته باشم که هم طلوع خورشیدو ببینم هم غروب خورشیدو
الان دقیقا توش هستم
همین عصری کامل نشستم غروب خورشید رو دیدم و سپاسگذاری کردم
کافیه فقط بتونیم خواستمونو توی رهنمون تجسم کنیم و احساس کنیم .صددددد در صدددددد برامون اتفاق میوفته صد در صد
خدایا هزاران بار شکرت
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به استادان عزیزم و دوستان گرانقدر
سال 1396 یه اتفاقی برام افتاد و من دچار یک شکست عاطفی شدم در حد یک ماه اشنایی و یک خواستگاری ساده
ولی درون من انقدر داغون بود (پر از شرک ،پر از ترس،پر از باورهای بی ارزشی ،باورهای کمبود )و این شکست تنها و تنها من رو برد پایین و اون احساسات ناخوشایند رو بهم نشون داد.
من انقدر حالم بد بود و زده بود کل معده کبد روده مغز همه چیزم به هم ریخته بود
و هیچ دکتری کارساز نبود
حتی تمام کتاب هایی که خونده بودم برام کارساز نبودند
تا اینکه فقط و فقط دنبال ارامش بودم و این خواسته توسط خداوند اجابت شد و چیزی که من دنبالش بودم ولی نمی دیدیمش اینبار توی مسیری که همیشه می رفتم دیدمش ،یوگا نورا
اسم باشگاهی بود که یوگا کار می کردند با یک مربی خفن
هیچی از یوگا و مدیتیشن نمی دونستم و حتی نمی دونم کی منو برد دم در این باشگاه.؟
فقط گفتم من میخوام ارامش داشته باشم و بهم گفتن اینجا دقیقا جایی که ما به ارامش می رسیم.
و من یه مدت باشگاه رفتم و یوگا کار کردم
بعدش کلی مطالعه کردم و کلی خودم توی خونه یوگا،مدیتیشن انجام دادم و خیلی به لطف خدا کمک حالم شد خیلی زیاد.
توی همون سال ها کتاب سرگذشت یک یوگی رو خوندم که خیلی برام جالب بود و شخصیت اصلی این کتاب آقای پاراماهانسا یوگاناندا همون که عکسش توی این دهکده و خونه خانم لیدی گوت بود و اینکه اقای یوگاناندا یک مرکز یوگا مدیتیشن توی امریکا تاسیس کردن هم توی اون کتاب داستانش بود و الان استاد ما رفته حضوری اینجایی که من فقط توی کتاب خونده بودمش رو از نزدیک دیده و برامون فیلم گرفته تا ما هم بهره مند بشیم از این سفر پربرکت
وجای بسی بسیار شکر و سپاس داره که خیلی چیزها در رویای ماست و توی مسیری که ماهستیم اون رویاها یکی داره محقق میشه
و اینکه یکی از بچه ها توی یکی از قسمت های سفر به دور امریکا نوشته بود من از خدا خواستم برم ابشار نیاگارا رو ببینم و با رفتن استاد عباسمنش و خانم شایسته نازنین و فیلمی که برای ما گرفتن این خواسته به نوعی محقق شد .
انشالله در تجربه زندگی هم دور نیست که اتفاق بیافته فقط به تعهد و همت ما نیاز داره .
استاد عباسمنش عزیز بی نهایت سپاس که هستی و این سبک زندگی رو داری و بی نهایت سپاس که خداوند ما رو به سمت شما هدایت کرد.
دوستتان داریم.
خدایا شکرت
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
سلام به مهربونی خداوند که بی نهایت است
إِنْ تُبْدُوا خَیْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ عَفُوًّا قَدِیرًا ﴿149﴾
اگر کار خیری را آشکار کنید، یا آن راپنهان دارید، یا از بدیِ [دیگران] گذشت کنید، [کاری مورد پسند خدا انجام داده اید]؛ یقیناً خدا [با قدرت داشتن بر انتقام] همواره گذشت کننده و تواناست. (149)
سلام به بخشش و بخشندگی
سلام به استاد هم جهت با جریان خداوند
سلام به گوت لیدی در صلح با خود
سلام به دختر نازنین و زیبا
سلام به پسر زیبا و در صلح با خود
سلام به آرامش این تصاویر
سلام به رودخانه خروشان .
سلام به فراوانی نعمتها
سلام به پل زیبا و بلند
سلام به آب و صدای دلنشینش
سلام به عشق الهی
سلام به دوربین استاد
سلام به ثروت
سلام به نعمت و رحمت
سلام به برکت های الهی
سلام به بزهای بهشتی
سلام به امکانات این خانه و سرزمین
سلام به روح پاک الهی در تک تک وجود تان
سلام به زندگی
سلام به زیبایی ها
سلام به سرزندگی
سلام به نشاط و شادی
سلام به خوشحالی
سلام به نعمت های الهی
سلام رحمت الهی
سلام مرغها و اردکها
سلام به وسایل گوت لیدی
سلام به دستانی که در این مسیر کمک کننده هستند
سلام به دشت آرام و پراز فراوانی
سلام به آواز و خوانندگی
سلام به انگیزه و شور و اشتیاق
سلام به هدیه دادن و هدیه گرفتن
سلام به دل بزرگ آدمها
سلام به محبت و عشق
سلام به مواد غذایی سالم و خوشمزه
سلام به ظروف عالی
سلام به رشد و پیشرفت جهان
سلام به زندگی که یک سفر زیارتی است برای رسیدن به خدا
در این سفر هر چیزی خود خداست تا چشم بینش گر ما را باز کند بروی خودش
این سفررا همه جوره باید معنوی کنیم
در این سفر فقط باید عشق
ولادت و شادی و آرامش و صلح و دوستی
را برقرار کرد
در این سفر باید تغییر کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید لذت برد و شادی کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید ثروت را تجربه کرد و ازش عبور کرد تا بخدا رسید
دراین سفر باید سلامتی را تجربه کرد تا بخدا رسید
در ابن سفر باید معنویت را تجربه کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید روابط سالم را تجربه کرد تا به خدا رسید
در این سفر باید با یک رهگذر همچون عزیز دل همچون آشنا برخورد کرد حتی با یک لبخند
خسیس نباشیم
در این سفر باید عشق را تجربه کرد تا بخدا رسید
در این سفر باید با هدایت همراه شد که با حال خوب و آرامش دریافت میکنیم
در این سفر باید خندید و شعر خوند و رقصید
در این سفر باید خودت باشی
در این سفر باید صادق و درستکار باشی تا بخدا رسید
در این سفر باید قانون جهان را رعایت کنی تا بخدا رسید
در این سفر قانون برای همه یکی است
در این سفر باید باور کرد که فقط یک نیروی خیر حاکم بر جهان هستی وجود دارد
در این سفر باید با خدا یکی شد
در این سفر باید قلب را پاک کرد و جایگاه خداوند را باز کنیم
در این سفر قلب ما جایگاه خداوند است
در این سفر باید ذهن را با روح هماهنگ کرد
در آید سفر باید احساس خوب را ادامه داد
در این سفر باید باورهای توحیدی مرجع بشه جزیی از شخصیتم
در این سفر باید تمرین و تکرار و آموزش اولویت کارهای من باشد
در این سفر باید فقط تسلیم شد و اعتماد کرد
در این سفر باید رها بودو بیخیال همه مسائل
در این سفر باید آرام گرفت و پارو نزنی
در این سفر باید خودتو بسپاری به جریان هدایت
در این سفر باید هدایت ها را بیشتر تایید کنم و قدم های را تکاملی بردارم
در این سفر باید پایدار باشم در احساس خوب
در این سفر باید با هر کس و هر چیزی عشق داد
خدایا شکرت برای این پارک در از فراوانی چقدر از این محیط لذت بردم
چقدر فراوانی بینهایت دیدم و ورودی عالی به ذهنم داده شد
خدایا شکرت
در این سفر باید فقط توحیدی عمل کرد و روی دوش خداوند نشست
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم.
به نام خالق زیبایی ها
باسلام واحترام
خدمت استادعباس منش نازنین وخانم شایسته عزیزوهمراهان گرامی
استادخداقوت خیلی خیلی عالی بود
سپاسگزارم ازاینکه این حس وحال خوبتون روبامابه اشتراک می گذارید
وحال ما رواز بی حوصله گی وکلافگی به عالی ارتقا میدیداین فایل منویادبرنامه های بچگیم انداخت یاد(هایدی وحنادختری درمزرعه)
وخاطرات شیرین بچگی برام تازه شدمنویادسادگی ویک رنگی مردم روستا انداخت منوبه گذشته های
خیلی دوربردوحالم رودگرگون کردیادزمانی که پدرم درقیدحیات بودوزندگی لذت بخشی داشتیم ودرروستازندگی میکردیم ومادرم باشیر ماست دوغ کره وپنیروروغن پاک درست میکردودرتنورخونه نون می پخت وهمه چی ارگانیک وطبیعی بود حتی سیب زمینی وپیازوگوجه لوبیا بادام گردوو……خودشون کاشت وبرداشت میکردن
چقدردلم جای دنج وسرسبزمثل اونجا روخواست ان شاءالله درآینده ای نزدیک همه باهم آنجادورهم دیداربی نظیری داشته باشیم
استادسلیقه تون تحسین برانگیزه هدیه تون عالی بودخداحفظتون کنه تشکرفراوان ازشما وتیم قوی تون که ماروبه سمت بهشت روی زمین هدایت میکنیدوباعث می شید زیبایی هاروبیشترببینیم ودرک کنیم وقدردان نعمت های زیباوبی نهایت خداوندباشیم
خداپشت وپناهتون
سلام به استاد عزیز.
واقعا یک طبیعیت رویایی هست و با دیدن اینها من باورم میشه که چنین جاهایی وجود داره .
من انگلیسی ام زیاد خوب نیست ولی فهمیدم که اون خانم فوق العاده و پر انرژی چیزی پرسید که آیا این یکی رو دوست داری و شما گفتی بله حتماً.
ولی من خودم و یا افرادی که اعتماد به نفس پایین تری دارند چنین هدایایی رو قبول نمیکنم یعنی من اگر خودم در این موقعیت بودم میگفتم نه ممنون ، دست شما درد نکنه ، نیازی نیست و…
تا جایی که دیگه واقعا درگیری پیش بیاد(منظورم اینه که از او اصرار از ما هم انکار )
چقدر اون احساس لیاقت شما بالا بود و با این که اون خانم میخواست به شما پنیر بده شما گفتی کدوم تازه تره و این باز برای من درس هست که همیشه به بهترین ها قانع بشیم . در صورتی که یک ذهن معمولی یا تفکر شیطانی میکنه نه نه یوقت این حرفو نزنی ها ! اون میخواد هدیه بده و تو نباید هیچ درخواستی داشته باشی و همین ها رو هم نباید قبول کنی .
خلاصه خواستم که ردپای خودم رو از ذهنیت خودم در این فایل گذاشته باشم و انشالله در آینده به سراغ این کامنت خواهم آمد و تغییرات رو متوجه خواهم شد.
برای شما آرزوی سلامتی میکنم و ازتون ممنونم
به نام الله جان
سلام ودرود خدمت استاد عزیز خانم شایسته جان ودوستان عزیز همراه
وقتی آمدم وسایت را باز کردم حس کردم که فایل جدید آمده باشه چقدر خوشحال شدم که در ادامه ی سفر به دور آمریکا و خانم گوت لیدی جانم بود وای چقدر این خانم دوست داشتنیه چقدر عکسی که روی بیلبود صفحه هست حس جذاب ولذت بخشی بهم میده که اینجور رها هستند دستاشون را مثل بچها بالا بردن شادی میکنن در صلح ومهربانند خدایا برای این مدل انسانها که میبینمشون شکرت امروز یک خانواده از بندر عباس آمده بودن شهر ما تا به اصفهان بروند دم خونمون نشسته بودن باهاشون سلام تعارف کردم وخیلی ذوقشون را کردم که در مسافرتند انسانهای مهربان ومحترم را من بیشتر میبینم فایل خیلی عالی بود رفتم کامنت آقای صادق صادقی راهم کامل خوندم خیلی سپاس گزارم از ترجمه ی این صفحه خیلی عالی بود خیلی حرف های خوبی زده شد صحبت ها برای امروز وحال من هست امید وارم سربلند وپیروز بیرون بیام از این چالش ناب
صحبت های این آقا چقدر خوبه همه در مسیر موفقیت وشناخت خود وخدای خود هستند چقدر دفتر خوبی داشت و چقدر هم زمانی ها چقدر انسانهای عالی در کنارتون میان و خیلی دوستتون دارم استاد سپاسگزار تمام محبت هاتون هستم
خدایا شکرت
همه چیز خوب وعالی بود اونجا خیلی زیبا بود که ماهی تابه را انداختند سطل زباله و راحت ماهی تابه های زیبا وبا کیفت هدیه اش را استفاده کرد وچقدر مثلمن ذوق کرد که دیگه نمیچسبه خدایا شکرت برای وسایل باکیفیت
سفر عالیه واقعا چقدر با این سفر ها خواسته های جدیدی درماشکل میگیره .غذاتون خیلی باحال بود استاد نوش جانتون منم این غذا را خیلی دوست دارم گوشت سرخ شده وتخم مرغ خیلی عالی هستید هروقت من به این فایل ها هدایت میشم سراسر جانم از اعماق وجودم سرشار از عشق ولذت میشوم .
🟣 «هدایای خدا، پولهای ساده و مسیر خضر»
گاهی اوقات درمیانهی دعا یا مراقبه، درسکوت طبیعت یاحتی وسط شلوغیهای شهر، یک صدا ازدرون میاد. صدایی که نه شبیه افکارپراکنده است و نه مثل صداهای بیرونی؛ یک پیام آرام امامحکم. برای من، یکی ازعمیقترین الهامهایی که گرفتم همین بود:
«پول زیاد بهت میدم… ساده بهت میدم… راحت استفاده کنی.
اما پیگیر این نشو که ازکجا اومده.
و مثل خضر نبی درمسیری که بهت دادم بمون.
دلیلی نداره به کنش یا واکنش عوامانه عوام مردم کاری داشته باشی.»
این کلمات، مثل بارانی برخاک تشنهی وجودم نشست. تا مدتها به آن فکر میکردم. چرا خداوند باید چنین پیامی به من بدهد؟ مگر نه اینکه ما از بچگی یاد گرفتیم همیشه دنبال علت باشیم، دنبال منبع، دنبال توضیح منطقی؟ چرا اینبار خودش میگوید: «پیگیر منشأش نشو»؟
~~~~~
هدایا، بیبهانه وبیمحاسبه
چند روز بعد از این الهام، اتفاقی افتاد که معنایش را بیشتر برایم روشن کرد. من مثل همیشه در حال پیادهروی درمسیر کوهستانیام بودم. ذهنم آرام بود و داشتم به صدای پرندگان گوش میدادم. ناگهان تلفنم زنگ خورد. دوست قدیمی اما سالخورده بود که مدتها از اوخبری نداشتم. بعد از چند جملهی کوتاه، بیهیچ مقدمهای گفت: «محسن، یه مبلغی برات کارت به کارت کردم. حس کردم شاید لازم داشته باشی.»
مبهوت ماندم. هیچ درخواستی نکرده بودم، هیچ حرفی نزده بودم. حتی او خبر نداشت من این روزها در چه وضعیتیام. اما همان روز پولی قابل توجه به حسابم واریز شد.
ابتداذهن منطقیام شروع کرد به پرسش: چرا؟ از کجا؟ چه دلیلی دارد؟ اما بلافاصله یادآن الهام افتادم: «پیگیر منشأش نشو.» فهمیدم که این فقط اسکناس یا عدد در حساب بانکی نیست. این یک هدیه الهی است، مثل همان پنیر و شیر و ماستی که Goat Lady برای استاد عباسمنش کنار گذاشته بود.
~~~~~
پول بهعنوان نماد عشق خدا
از آن لحظه به بعد، نگاهم به پول تغییر کرد. دیگر آنرا صرفاً بعنوان وسیلهای برای خرید یا پرداخت نمیدیدم. پول، مثل باران است؛ گاهی ازآسمان میبارد، گاهی از کوهها سرازیر میشود، گاهی از دست یک دوست یا حتی یک غریبه به تو میرسد. اما سرچشمهاش همیشه یکی است: خدا.
وقتی پولی بیخبر به دستم میرسید، میدانستم این یک عشق لبریز است. خداوند آنقدربخشنده است که عشقش از درون بعضی آدمها لبریز میشود وبه شکل پول، هدیه یا فرصت خودش را نشان میدهد. این عشق بیقید وشرط است، بیانتظار و بیمعامله.
~~~~~~
مسیر خضر؛ اعتماد بیچونوچرا
🟣 یادم آمد ازخضر نبی در قرآن: کارهایی انجام میداد که برای همراهش عجیب و حتی ناعادلانه به نظر میرسید. کشتیای را سوراخ کرد، دیواری را تعمیر کرد، کودکی را کشت… ظاهر کارهاقابلفهم نبود، اماحکمت پشتش عمیقتر از عقل سطحی بود.
خدا به من گفت: «مثل خضر بمون.» یعنی به جای تجزیهوتحلیل بیپایان، اعتماد کن. اگر هدیهای رسید، بپذیر. اگرپولی ناگهانی آمد، شکر کن. اگرفرصتی باز شد، استفاده کن. قرار نیست همهچیز برایت شفاف و قابلمحاسبه باشد. حکمت پشت پردههاست، وظیفه تو فقط حرکت درمسیر است.
🪶و این برای منِ تریدرِ بازارهایِ ناشناخته، حکم یک شمشیر دو لبه داشت ؛ اما اعتماد کردم وتسلیم جانان شدم .
~~~~~
نگاه مردم، سنگینی قضاوت
اماچرا خدا گفت: «به کنش یا واکنش عوام کاری نداشته باش»؟ چون وقتی نعمتی بدستت میرسد، مردم بیکار نمیمانند.
▪︎ یکی میگوید: «حتماً پارتی دارد.»
▪︎ دیگری میگوید: «شاید ارثی رسیده.»
▪︎ عدهای هم میپرسند: «یعنی چی که پول همینطوری رسید؟ نکنه خلافی پشتش باشه؟»
اگربخواهی درگیر توضیح دادن و قانع کردن همه شوی، انرژیات هدر میرود. راه درست این است که مثل خضر، در سکوت ادامه دهی. آنهالازم نیست دلیلش را بفهمند. این رابطه میان تو و خدایت است، نه میان تو و مردم.
~~~~~
تجربههای کوچک، اما عمیق
چندبار دیگر هم این اصل را تجربه کردم. یک بار هنگام خرید، فروشنده گفت: «این جنس تخفیف خورده، لازم نیست همه پول رو بدی.» درحالیکه هیچ تابلویی از تخفیف نبود.
باردیگر کسی که اصلاً انتظارش را نداشتم، گفت: «محسن، من میخوام برات فلان وسیله روبخرم، هدیه من باشه.»
■ هربار، ذهنم میخواست دنبال علت باشد، اما دوباره همان الهام در گوشم میپیچید: «پیگیر منشأش نشو.»
~~~~~
جهان، حسابدارسخاوتمند
نکته جالب اینجاست: هر بار که هدیهای گرفتم، مدتی بعد خودم هم بیاختیار چیزی به کسی بخشیدم. گویی جهان میخواست تعادلش رابرقرار کند. مثلاً بعد از دریافت آن پول ناگهانی، من هم به یک دوست دیگر کمک مالی کردم، بدون اینکه از او انتظار جبرانی داشته باشم.
این جریاندهیِ عشق است. خدا میفرستد، تو میگیری، تو هم میفرستی. *این چرخه همان «حسابداری دقیق و سخاوتمند جهان» است. هیچچیز در خلأنمیماند. هر عشقی چند برابر میچرخد و بازمیگردد.
~~~~~
پیام برای من و برای تو
این تجربهها به من یاد داد که در بازی زندگی، زیاد دنبال چراییها نباشم. وقتی نعمتی میآید، بگویم «الحمدلله» و بپذیرم. وقتی پولی ناگهانی میرسد، آن را با آرامش خرج کنم. وقتی هدیهای داده میشود، بالبخند قبول کنم.
🟢 این یعنی فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدا در وجودمان گذاشته.
⭕️ چون اگرمدام بخواهیم همهچیز را با منطق محدود توضیح دهیم، در واقع داریم در را بر روی معجزهها میبندیم.
~~~~~
جمعبندی؛ سفر با خضر
امروز وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم پر ازلحظاتی است که خدا بیبهانه و بیمحاسبه به من داده است. از پول گرفته تا فرصت، از آدمهای خیررسان گرفته تا لحظههای آرامش ناب. همه اینها برایم یک پیام دارند:
● خدا روزیرسان است.
●او بیدلیل میبخشد، چون عاشق است. ( خود را لایق بدان)
●وظیفه من فقط این است که مثل خضر، اعتماد کنم، در مسیر بمانم و نگذارم قضاوت مردم یا شکهای ذهنی مرا ازجریان نعمت جدا کند.
●هدایایی که میآیند، فقط اسکناس یاکالا نیستند؛ آنها نامههای عاشقانه خدا به من هستند.
●هربار که میآیند، میخواهم به یاد بیاورم: «محسن، نپرس از کجا آمد. فقط بپذیر، شکر کن و ادامه بده.»
به نااااام خداااااوند جااااان و خرد خداااااوند مقتدرم
سلام
آقااااامحسن
حال دلت لحظه ی الهام ویقین و حرکت درمسیر نور الله
هستی بخش و روزی دهنده
خدایی که هرگز نمیمیرد و هر مرده ای رو جان میدهد و جان میگرید هر وقت اذن آن رسیده باشد…
راستش !
اومدن دَم دَر اتاقتون و در زدن و اجازه گرفتن واسه حرف زدن یه الهام میخواست که چون این دومین بار بود توی این دو روز به کامنت شما رسیدم الان اجازه میگیرم و حرف میزنم
اینجااااا
دیگه مرکز رسیدن به یک خلوصه و قتی با گوت راه میری وصداشو می شنوی وقتی جاری میشی برای حرکت …
خداوند رو عاشقانه سپاسگزارم براین این دقیقه ها
از شماااا هم عاشقانه سپاسگزارم که مسیر خضر رو شکافتی و این فکرهااااا رو که محدود کننده است انداختی و جاش نور و انرژی خدا کاشتی …
در واقع همه ی جهان یک هدیه برای زندگی کردن در مسیر رشد …
من ی جمله ای دارم که همیشه تکرارش میکنم «خداوند روز رسان من است و هم اکنون به همه ی زوایای زندگیم برکت می بخشد تا شاهد توانگری وسعادتی بیکران باشم »
از کتاب معجزه ی سپاسگزاری
…
چند وقت پیش از کائنات هدیه گرفتم که ی جفت گوشواره نارنجی بود مثل لپای فندق و فهمیدم چون فندق رو بعنوان نه یک انسان بلکه یک هدیه الهی تحسین کردم و از وجودش تشکر کردم وحسابی بهش گفتم تو خیلی بینظیری … اون گوشواره ها رسید دستم منم همون شب برای قدر دانی از خدای ستوده گذاشتم گوشم
و چقدر مسرور و خوشحال بودم
چند شب پیش رفتم مهمونی دوتا پرنده دیدم مثل خود فندق با اینکه رنگاشون فرق میکرد ولی هر دوشون اون لُپ نارنجی رو داشتن بازهم خدا رو شکر کردم و بازهم نشستم بهشون انرژی خوب دادم و تحسینشون کردم …
دقیقاً باید مثل خضر حرکت کرد
«یعنی فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدا در وجودمون گذاشته»
خیلی خوشحال شدم اینجا قلم من حرکت کرد وبرات نوشت و ازت تشکر کرد … خدا رو صد هزار مرتبه شکر
لبریز از شکوه و عشق خدا باشی در مسیر زندگیت…
شاد وثروتمند باشید
به نام خدای عاشق و زنده، خدای هستیبخش و روزیدهندهای که هرلحظه در رگهای جهان جاریست و هرثانیه مارا به سوی نور میبرد.
سلام سعیدهی عزیز، همفرکانس زیبا وهمدل در مسیر نور.
انرژی والهام کلامت، یادم انداخت که خداچقدر نزدیکه و چطور حتی در کوچکترین نشانهها، مثل لپهای نارنجی یک پرنده یا برق یک گوشواره ساده، عشق خودش رو به مانشون میده.
این نگاهت به زندگی، همون نگاهیه که درش هیچ چیزی بیمعنی نیست. هرچیزی هدیهست. هراتفاقی نشونهست. و هرلحظه فرصتی برای تجربهی عظمت خدا. و مجدد چه زیبانوشتی: فعال نگه داشتن قدرت خلقی که خدادر وجودمون گذاشته… این جمله مثل یک زنگ بیدارباشه برای همه ما.
سعیدهیخوشگل ، بنّا خبر کردم… !
گفتم بیاین اینجا
بنایی دلبرانه داریم
اُسّای بنا هم جواب داده چشم :
رقص بر شعرِ تر و نالهٔ نِی خوش باشد / خاصه رقصی که در آن دستِ نگاری گیرند (حافظ)
قرارشده در اتاق محسن رو از جا بکنن… آذین بندی هم کنن ، طرح بزنن، طاق بزنن ، آیینهکاری کنن .
چرا؟
گلایه دارن که چرا سعیده میاد توی بهشت سرکشیمیکنه ، اسم درخونه و دراتاق میاره!
سعیده بانو… دیگه درِ این اتاقِ خانه مانند رو از چارچوب کندم،
که مشغولالذمه باشی هر بار پا به بهشت عباسمَنشداتکام گذاشتی، بیهیچ اجازه، مستقیم بیای بنشینی کنار رفیقت محسن و گَپ بزنی.
تو اهل نوری و اینجا مأوای دلهای عاشقه؛ پس هر حضورت، تجلی تازهای از عشق خداست.
«وَادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ» ( حجر، 46) /در آن [بهشت] با سلامت و امنیت وارد شوید.
میدونی سعیده جان؟ وقتی کلماتت روخوندم، حس کردم دارم با یک روح همسفر درمسیر خضر حرف میزنم. کسی که فقط تو کتابا دنبالش نمیگرده، بلکه توی لحظههای زندگی واقعی دنبالشه؛ توی گوشوارهی نارنجی، توی لپ پرندهها، توی سپاسگزاریهای سادهای که دروازههای توانگری بیپایان روبازمیکنن.
اینکه اینجا، دراین صفحه، قلبت جاری شد و قلمت به حرکت درآمد، خودش یکی ازاون نشونههای خداییه. چون جهان دقیقاً همونجایی قلم ما رومیچرخونه که باید پیامش به کسی برسه.
سعیدهی نازنین، منم خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که همفرکانسهایی مثل تو رو سر راه آدم قرار میده، تا یادمون نره در این مسیر پرنور تـــــنها نیستیم. سپاس ازحضورت، از کلامت، از عشقی که ریختی.
درتمام لحظههای زندگیت، سرشار از شکوه خدا باشی. ثروت و شادی مثل بارون بیاد سمتت،
وهر روز بیشتر ببینی که این قدرت خلق در وجودت چطور معجزه میآفرینه.
شاد، ثروتمند، الهامگرفته و همیشه لبریز از عشق الهی باشی سعیدهی عزیز.
به نام خدااااا ی سکوتهای صبور سکوتهایی که نقش شُکر را قلم میزند روی هر پستی وبلندی ،هر فراز و نشیب هر اشکی هر خنده ای هر محبتی وشکایتی …
…
سلام جوشش بی انتها در فصلهای پر نقش وخیال
محسن ِ جانم
حال دلت راستی !که دوست دارم خودم ترکیبِ خوشحالش باشم (اگه خیلی نزدیک شدن نباشه به حریم حرمتهای شما برای اون لحظه ای به یقین می نویسی …منظور خردمندان در وادی عشق یا احساس در این دنیا شعور باطنی و مسلک سپاسگزاریهایی میخواد از جنس کلمات استاد … ادعایی ندارم اصلاً که بگم میتونم بهترین ها بشم برای این مسیر یا هر مسیر دیگه ای توی زندگیم، توی روابطم ولی تلاش خودمو میکنم ،اگر خودم نبودم برگردم … هدایت خدا نباشه هرگز نمی تونم قدمی بردارم توی ج 19 فکر میکردم توی کامنتم خیلی نوشتم در واقع توی اون لحظه که نیمه شب هنوز از راه نرسیده بود انگار یجورایی طی زمان شد واسم دنبال کامنتم میگشتم فرداش فکر کنم متوجه شدم نه اون چیز دیگه ای بود )…
آخه حرفا باید صیقل شده بیان بشن … چیزی که قلبت دوست داره روحت اون رو می طلبه
…
ترکیب هر کلمه ای برای من گوشه ای از این مسیر بود
امروز استاد نازنینم جلسه ی فوق العاده ای گذاشت که شد اسمش جلسه 21در ُبعد غروری که مولد نیست در بُعد سپاسگزاری هایی که بدیهی شدند
اما تصویر نبود صدا بود
شاید سعیده یادش رفت هر جلسه به استادش بگه من بخاطر تصویری بودن جلسات از شما عاشقانه سپاسگزارم وبه یاد آوردم الان چه نعمتی در حضور ساحت اون تصویر هست وقتی برق چشمهای مهربان رو میبینم و سکوت اون دکور که انگار نه حتماً سر تا پا دارن گوش میدن و میگن “الحمدلله رب العالمین”
ومن اقامه ی نماز میکنم بار هر حمدی و سپاسی یادم اومد که خودم از استاد نازنینم خواسته بودم که تصویری باشه جلسات اگر امکانش بود ! ببین چقدر خوب شد !من عاشق همزمانی ها هستم … واستادی که حرمت هر نفسی رو نگه میداره
…
شکیبایِ من
میخوام اینطور باهات شروع کنم که خودت بارونی، خودت اون هوای سکوت و فریادی نمیدونم چطوری میتونم باهات حرف بزنم که بتونم بجای حرف احساسم رو نه فقط منتقل کنم که باهاش مدتهااااای زیاد سپاسگزاری کنم
…
دنبال جای خالی میگشتم ببین قلم تو ،قلم من توی این پیاده روی های چند کیلومتری روی این صفحه ها چه معجزه ای کرده که من دنبال واژه می گردم برای تو نه فقط بنویسم بشم بازتاب خودت بازتاب خودم بازتاب خیلیا مثل منو تو
… محسنِ آقا، آقایی نازنینم … اینجا برات هرچی بنویسم کمه کلاً دیگه کمه، باید به فراوانی اندیشه وافکار وباورها برسم تا هم قدم باورن باشم
میدونی؟
از روح حرف زدی ؟
از سحرگاه از اون اشعه ی «ألیس الصبح بقریب»
میگن قطعاً نزدیکه…
پس خدای شکور من خیلی دوستم داره که خودش واژه میده میگه
اینجااااا
چقدر خوب !
اصلاً فیلتر نداره برعکس من ،بعضی وقتها میگم خب شد همون صافیه همون صیقل اما ای داد اگر حسم منو بخواد ببره جایی دیگه !
الان دوست دارم برات آهنگ نماز بنویسم
که بعدها شد نیاز
دوست دارم بگم “تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه “…
آقا محسن
و تا ابد برات بخونمش
…
بعضی وقتها بعضی حرفات از چرخش ساده ی خودم میگه، ی فکر ،ی احساس ،ی تصمیم
شما که میدونی من عاشق آگاهیات هستم
بخاطرش خدا رو شکر میکنم نه یک بار …
ی جاهایی دقیقاً متوجه میشم حتی سخت میگیری نه اینکه بخوای به زور چیزی رو منتقل کنی نه ، دوست داری دقیقاً مثل استاد که آرزوشه ما خوب رشد کنیم …
مدتیه دعای من فهمیدن ِ بهتر ِ حرفای توئه… خیلی چیزای دیگه
~~~~~~…~~~~~~
آهنگ دیوونه ی محسن چاووشی رو هم جدیداً خیلی دوست می دارم
…
الهی که هر لحظه ات در مسیر آسونی ها و برکتهای بیشمار وبی حد خدا باشه خصوصا ً
طلوع فجر و نیمه های سجده گاهت هر کجا که پیشونیت شکر میکنه و روحت تازه میشه
بغلت میکنم واژه به واژه
و «دوست دارم»
…
شاد باشی و ثروتمند و خدا محافظت
به نام ِ خدای ِ مهربون ِ مهربون .
سلام به مهربونِ دلی، سعیدهی عزیز
داشتی از دل سکوت برام قصه میگفتی!؟ همون سکوتی که خودش پر ازصداست، صداهای شکر، صداهای حمد… چ ِ قشنگ نوشتی: سکوتایی که نقش شکر رو روی بلندی وپستی زندگی میزنن. راست میگی، همین سکوته که دل آدمومیسازه.
ببین چه هنرمندانه نوشتی: «حرفا باید صیقلخورده بیان بشن.» واقعاًهمینه… وقتی دل مینویسه، حتی اگه کلمات ساده باشن، اثرش می مونه. همین صیقلی که ازعشق وسپاس میاد، همونیه که حرفو نورانی میکنه.
اشارهت به جلسه 21 … اینکه دیدی حتی نبود تصویر خودش یه یادآوری بود از نعمتی که احتمالا قبلاً داشتی… چه نگاه قشنگیه… این یعنی همزمانی رو تو تکتک لحظهها داری میبینی. همونجایی که خدا میگه: «الحمدلله رب العالمین» و تومیشنوی.
سعیدهی جان، چیزی که بیشتر ازهمه از کلماتت گرفتم، این بود که تو داری سپاسگزاری رو زندگی میکنی، نه فقط میگی. حتی وقتی از برق نگاه استاد گفتی، یا از دکوری که سکوت میکنه، معلومه تو داری با چشم دل نگاه میکنی. این خودش بزرگترین عبادته.
دیوونه… که نوشتی ” برات آهنگ نماز بنویسم که…نیاز…”، این فریدون فروغی کجاست ، بدم محسن.چ سیبیلاشو… ؛ آخه تو… اینقد عمیق شنیدی و نوشتی! چون واقعاً نماز وقتی قشنگ میشه که از دلِ نیاز بیاد، نه از روی عادت. و تو همینو داری حس میکنی. اینجور باشه باید ده روزی یه بار عکس پروفایلتو آپدیت کنیا ! بحث ِ عمله .
~~~
از سختگیری من هم گفتی… « هی بگو تا حظ کنم » . آره سعیده جان، من گاهی جدی مینویسم چون میخوام حرف درست جا بیفته، مثل همون چیزی که استاد همیشه آرزوشه: ما خوب رشد کنیم. همین جدیت هم از عشق واقعیه.
هرچند این جدیت که سابقا افراطی بود ،به زعمِ محسن الانی عباسمنشی…، نصف موها و محاسنمو سپید کرد توی جوونی.
اما اشکال نداره… خدا منو تنها کرد که هر روز برم پیش این طبیب و مالک کائنات و جوونی از دست رفتمو گاماسگاماس جبران کنه… ؛ اونقد که ، این ملاقاتهای هر روزه و شبانه رو با هزارتا راوفور هم عوض نمیکنم ؛ …میخوام راجبش داستانها بنویسم ؛ چون روی پارکینگلات تویوتاها نشستم. و دیگه خیلی بذلهگو شدم.
و آزاد شدم ؛همیشه هم دنبال آدم کاملا آزادم ، آزاد از فرهنگ و تفکراتی که راندمان پایینی داره. آزاد مثل استاد و مریم بانو.
قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ / گفتند: خدایا، ما بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحمت و رأفت نفرمایی سخت از زیانکاران خواهیم بود. bi .
~~~~~
میدونی چی برات میخوام؟
اینکه همینجور شفاف بمونی، مثل بارون. ساده و بیفیلتر، مثل همون سکوتی که توصیف کردی. چون اونموقع دیگه هیچ فاصلهای نمی مونه بین حس وکلمه، بین شکر و زندگی. اونموقعست که طیالزمان ،فسنیسرهللیسری وار ، میشه طیالارض . شکداری؟
خداهم پشتیبانت باشه، توی همه لحظههات، چه وقت بارون، چه وقت فجـــــر، چه وقت سجـــــده.
قلمت پر از نور، دلت پر ازشکر… و همیشه همونجور که نوشتی: «بغلت کنم واژه به واژه و بگم دوست دارم.» ؛ نه اینکمه، اینجوری بهتره: «همیشه مث یک قصه پر از حادثهای» . امان از دست فریدون و رامش .
به ناااام خداااااوند جااان و خرد خداااااوند مقتدرم
سلام
به آااااقا محسنِ بارون زده ی شاداب تر از گُل ،به وقت نمِ سحرگاه ،کلمه به کلمه نازنینی که قدم هاش حکمت و صبوری داره میان عجله های من
عاشقانه ازت سپاسگزارم
حال دلت خدمت به بارانهای نیامده به برگ های مشتاق و مهیا برای هر نمناکی و عطری که عیش ونوش دارد برای آگاهی هایش
ولی دیدی حتی بعضی از این سکوتها و نمناکی ها حق مطلب رو ادا می کنن…
راستش دنبال صبر نیستم دنبال دیدن خودم توی صبری هستم که تازگی داره برام مزه مزه اش کنم تا اینکه نه از واژه که از خود ِ خاک خورده ام متولد بشم
محسنِ جانِ بی تکلفِ دل نواز
خدا قوت
چی بگم من!
چقدر چقدر چقدر خندیدم به شیطنهای این آواها به رسولی که خودش میدونه چی میگه اما بقیه نمیدونن شاید هم صاحب نامه ندونه بعداً بفهمه وقتی شروع میکنه به مراقبه …
تا وقتی که بانگ” الله اکبر” از پشت درهای بسته شنیده بشه و همزمان که ستاره ستاره آسمان در تیر شهاب سنگها درخشان تر از قبل میشه پاهای برهنه و جامه های سفید بیرون بیان و بگن «لا الله الا الله …»
من از سرازیری شروع میکنم تا به رسم به سربالایی
مثل نامه ی جا مانده ،نه؛ نامه ای که در چند کلمه اش دریایی از آگاهی داشت و عزیز کتاب خدا شد «بسم الله…»
من که بی خبر از رامشم و چه آرامشی سراغم اومد و مهمان چای سبزم شد و کلوچه سنتی فومن …چه راه دوری و چه دریایی محل عبور نعمتهای خدا شد و رسید دستم با چه نوری وسروری
برای خدایی که همیشه کافی ست فرقی نداره کجای قصه دستاشو نشون بده حرفاشو بزنه کجا اون دل ِ دل داده رو به سر وسامان برسونه
الهی شکر چه رنگی داشتن این واژه ها این تحسین کردنی دارن مثل چلچراغ می ماند این انگشتا این خلوص دیدن و شنیدن ونوشتن
وسط حرفها هوس کردم سعادت آباد باشم و بعد دیدم حضرت عشق دقیق گفت آره ؛سعیده اون هم آذر ماه بعد یاد زاپاتای پیتزا فروش افتادم…
وقتی رسیدم به رامش کنجکاوی خودم رو اون کودک درونم که دوست داشت ببینه محسن ِ جان بخش چی براش سوغاتی آورده کلی شادی کودکانه کلی، خدایا شکرت چقدر بنده نوازی و بنده پروری میکنی چقدر تو گشایشی برای هر لبخندی و هر سپاسی و هر شکری…
خانم زیبایی که از شنیده های خودش حرف میزد و سعیده گوش میکرد و یکی و بعضیا میکرد و گاهی می نوشت و همه اینا جمع شبانه ی خلوت اُنس سعیده و قلبش شدن
من ازت بینهایت ممنونم که این لحظه ی نابِ نعمت حضور و لذت از مرور تلخی و زایش لحظه های عاشق رو به من هدیه دادی
ولی ی چیز
کسی هست به من بگه قصه ی پر حادثه نبوده ؟ هممون ی جورایی دلِ مطلب رو
نیمه های راه یا جایی یا در الهامی یا در حرکت بادی وصدای پایی گم کردیم
ولی حادثه ها برای قلبهای زنده اینطوری تعبیر میشه ،انگار، «وقتی به دریا میزنیم دستمو رها نکن»
پس به قول روح محاسنی که شهادت ِهر تجربه ست داریم جلو تر میریم پیش درمانِ جان و دل و آزادی روح و فکر و جسم و هر چیزی رو تجربه کنیم برای همون آزادی که گفتی
…
خیلی خوبه که آزاد شدی از اون سطح پایین کشیدی خودتو بالا من که این شیوه ی ساده اما قشنگ رسیدن رو دوست دارم
جام هلالی لطف لطیف و سخاوتمند خدا همراهت باشه
فرشته ها دُورت بگردن زمین و آسمون دم و بازدم
قلبتو ببوسن هر بار که از تغییر خودت شگفت زده میشی هربار که عباسمنشی جلو میری
مبارکت باشه
محسنِ جان
من همیشه این انتهای آیه رو واسه خودم میخوندم قبلنا از کجا آوردیش !
بنویس داستانتو
من خیمه ی آگاهیات
خدایا شکرت صد هزار مرتبه عاشقانه ی عاشقانه
آره دوست دارم این سخت گیری مهربون رو
اصلا ً من قصدم این نبود سبیل کَشی بشه
اینجاااااا عالی بود
یعنی همش عالیه
خدایا من ازت ممنونم عشق جان
شک ندارم طی الارض شدن هم با خدای دانا و شنوا امکان پذیره
چی گفتی !
این نکته ی ظریف من اتفاقا ً قصد دارم عوض کنم
ولی تصمیم الان نبود
ی تصویر خودش اومد نه از من از برقعی که نمازش قضا شد ی فضا و مسیری بهشتی ناز بی حجاب (یعنی خوشحال وسرحال و عاشق ِ زندگی )
و بی دغه دغه ی پسر و دختر… دستشون دراز گلای خود رو …
خدایا
منو یاد توحید عملی ق 9 انداخت
مثل یک “یاد آوری مقدس” بود
این احتمالا ً انتخابم میشه واسه ده روز اول
من خیلی لذت بردم
چقدر ازت ممنونم
جانا
برات عهد های اجابت شده از خدای رحمت میخوام برات پیوسته در مسیر نعمت رو میخوام
برات شادی هر لحظه و قلبی مطمئن میخوام
~~~
شاد و ثروتمند باشی
سعیدهی عزیز و نازنین سلام
چه قشنگ با کودکی، با آینه، با واژهها و حتی باسکوتها بازی کردی و از دل همهشون آگاهی بیرون کشیدی.
خیلی دوست داشتم این نگاهت رو که حتی شیطنت کلمات یه کوچولو یا برق چشمهای کودک درونمون، میشه دریچهای برای دیدن خود واقعی. همین نشونهها هستن که یادمون میدن رهاکنیم و بذاریم خداقصه روقشنگتر بنویسه.
اینکه گفتی «حادثهها برای قلبهای زنده اینطوری تعبیر میشه»… آره، هر تضاد، هر اتفاق، یه دست دعوتکنندهست به سمت رشد، به سمت آزادی. و چه لذتی داره وقتی آدم ببینه داره پلهپله بالا میره و آزاد میشه .
سعیده جان، ممنونم برا این همه عشق و نوری که توی کلماتت ریختی. خوندنش نه فقط من، که هر کسی رو میبره به یه دنیای دیگه، دنیایی که پر ازایمان و رنگ و بارونه. خدا پشت و پناهت باشه، و فرشتهها همونطور که نوشتی هر دم وبازدم دورت بچرخن .
رسول / زاپاتا / طیال../ آزادی/ محاسنِ شهادتی / برقعی/ ده روز…. فعلا یکیطلبت
شاد، ثروتمند و در مدار عشق الهی باشی ؛ آمین.
سلام و درود به استاد بینظیرم و مریم بانو و تمام دوستان هم جهت با جریان خداوند
امیدوارم همه دوستان رو مومنتوم مثبت تایتانیکی و هم جهت با جریان خداوند باشند
یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا ۗ وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ
حکمت را به هر کس بخواهد می دهد، و آنکه به او حکمت داده شود، بی تردید او را خیر فراوانی داده اند، و جز صاحبان خرد، کسی متذکّر نمی شود.
سلام و درود به برادر محسن عزیز ، امیدوارم حال دلتون مثل همیشه عالی عالی باشه
این را بدان آرامش قبل از معجزه ، سکوت قبل از بارش است
دقیقا زمانی که فکر می کنی هیچ چیز تغییر نکرده ، همان زمانی است که بزرگترین تغییر در راه است
در این لحظات فقط آرام بمان
فقط با عشق زندگی کن
فقط سپاسگزار باش
و ببین که چطور جهان به فرمان خداوند به نفع تو می چرخد
من در اینجا اعتراف میکنم که در کامنت نوشتن خیلی تنبلی میکنم حتی اگه به خودم برچسب تنبلی بزنم این میدونم ، ولی اکثر کامنت های دوستان سایت میخونم و از صبح تا شب ذهن بمباران میکنم با فایل های دوره هم جهت و قرآن شنیدن و تفکر و تأمل کردن به آیات و نشانه های خداوند
این یه مدتی دارم از تنهایی خودم لذت میبرم و سپاسگزار خداوند هستم بابت این همه فضل و فراوانی که به من عطا کرده
محسن جان تقریبا همه کامنت هات با عشق میخوانم و ازشون درس یاد میگیرم ، مرسی که هستی و آفرین به شما که اینقدر رو خودت داری کار میکنی
الان در یه جای سر سبز رو چمن نشسته ام و دور و روم همش ماشین لوکس و شاسی بلند مثل تویوتا دوکابین سفید هایلوکس و لکسوس و سانتافه و یه فضای روحانی و پر از نخل و همه جا فراوانی و فضل خداوند ، در بهتر منطقه اهواز اومدم پیاده روی کنم ، البته یه گوشم ایرپاد داره و جلسه 9 فراوانی داره پلی میشه و خدا رو شکر اوضاع رو به راه هست
خیلی از کامنت هات لذت میبرم و همیشه تحسینت میکنم
باور میکنی نتونستم پیاده رویم بکنم ، الهامه اومد گفت آقا جان تا کامنتت ننویسی پیاده رویت نکن ، الان میخوای گوش کنی به حرف دلت میخوای گوش نکنی و من گفتم چشم عزیزم و الان با 10 برابر پر قدرت میخوام برم پیاده رویم بکنم ، راستی همیشه از کامنت هات اسکرین شات هم میگیرم برای خودم اینقدر دوستشون دارم
میلیون ها کیلومتر اسکرول کردم تا به هدفم نزدیک تر بشم و این داستان همچنان ادامه دارد
استاد عزیزم مرسی که هستی تاج سری بی نهایت ازتون سپاسگزارم
حمزه رفیق نازنین و باصفا ، سلام
دمت گرم داداش بابت این همه عشق وانرژی که توی کامنتت ریختی .
ازهمون اول که شروع کردم به خوندنش، قشنگ حس کردم داری از دل مینویسی و این یعنی اصلِ ماجرا همینه: اتصال به دل و جریان خدا.
اون جملهت که گفتی آرامش قبل ازمعجزهست واقعاً به دلم نشست. داداش همینطوره… خیلی وقتا درست لحظهای که فکر میکنیم هیچی تکون نمیخوره، خدا داره پشت پرده قشنگترین صحنهها رو برا ماآماده میکنه.
اینکه اعتراف کردی تنبلی میکنی ولی باز نوشتی، خودش نشونهی شجاعته توامان با صداقته ،همین حرکتت برای من یه پیام بود: “محسن بشین و با دل بنویس، حتی اگه کامل و بینقص نیست.”
خیلی باحال بوداون قسمتی که گفتی الهامت اومد و گفت بدون نوشتن، پیادهروی نرو :))
یعنی دقیقاً داری گوش میدی به همون ندای قلبت که همهمون دنبالشم. خدا خیرت بده حمزه.
مرسی از این همه تصویری که دادی از فضای اطرافت—ماشینهای لوکس، نخلها، چمنها، جلسهی 9 فراوانی توی گوش… انگار باهات قدم زدم و همه چی رو دیدم . بنازمت .
حمزه جان، منم ازت یاد میگیرم. همین عشق و انرژیای که میذاری، همین اینکه اسکرینشات میگیری و نگه میداری، نشونهی اینه که چقدر به مسیرت وبه خودت احترام میذاری.
مطمئن باش توی این راه، همین عشق و ایمان و سپاسگزاری تو رو میبره سمت اون چیزایی که دلت میخواد. ومنم خوشحالم که هممسیر همچین رفیق بامعرفتی مثل تو هستم.
به امید دیدن روزی که توی بهترین نقطهی دنیا، رو چمنهای سبز، کنار ماشین رؤیاییت بشینیم و بگیم: “یادته؟ از دل همین کامنتها استارت زدیم!” 🩵
عاشقانه درپناه خدا باشی، داداش .
بنام خدای بخشنده ی مهربانم
سلام ب دوست عزیزززم آقا محسن عزیز
خیلی خوشحالم و خداروشکر میکنم ک یکبار دیگه در مدار خوندن کامنت زیبای شما قرار گرفتم
خداروشکر میکنم بخاطر وجود پراز خیر و برکتت توی این مکان بهشتی
هربار ک هدایت میشم ب یکی از کامنتای شما انگار سوخت جت میگیرم
همه چی دوباره از اول شروع میشه برام
تکرار قانون اونم ب شکل کاملا متفاوت و البته خیییلی وحشتناک زیبا
قلبم
روحم این آکاهی ها رو میشناسه
و انگار خود واقعیش و بیاد میاره
اینکه تاج اشرف مخلوقات و برسرش داره
اینکه چقددد ارزشمند و والا مقام هست
اینکه تکه ای از وجود خداست
اینکه چقد دسترسی داره ب همهچی، تازه بیدار میشه
و خودش و میشناسه
آخیششش خدایا صدهزار مرتبه شکرت ک قفل وزنجیر هایی ک انگار ب روحم بسته شده بود پاره شد
قلبم آروم گرفت
و مطمئن شد ک همه چی تحت کنترل خداست
همه چی امن و امانه
هر چی بخوام فراوان هست
بی انتها وجود داره
هرررخواسته ای دست یافتنی هست
و خداوند چقد باعشق داره همه چی رو میبخشه ب ما
و چقد هرلحظه کنارم هست و هدایتم میکنه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
محسن عزیزم دوست قشنگم
خیییلی ازت ممنونم بابت کامنت فوق العاده ای ک نوشتی و مرسی ازت ک مینویسی
راستی اسمت خییییلی قشنگه تا حالا دقت کردی چقدددد شبیه اسمتی
محسن: یعنی کسی ک نیکی میکنه،یعنی نیکو کار
کار نیک میکنه
یکی از اسمهای خداونده
و چقد زیبا تجلی شده در وجود شما
من ی باوری دارم ،اینکه هرکس شبیه اسمش هست و الان دارم قشنگ میبینم شما شبیه اسمت شدی
یادمه چندسال پیش ک غرق در احساس گناه و اندوه تاریکی و گمراهی بودم
و ب شدت از خدا میترسیدم
و اونو عذاب دهنده میدیدم
حتی میترسیدم ازش درخواستی بکنم و باهاش حرف بزنم،خودم و اینقد غرق گناه میدیدم ک روم نمیشد ازش درخواست کنم
فقط ی خواسته داشتم ازش وبارها تو سجده بهش میگفتم
اینکه،خدایا من پاک کن بعد خاک کن
،منو شبیه اسمم کن ،قبل اینکه بمیرم و از دنیا برم
والان ک توی این فضای معنوی و الهی هستم نمیدونم چطور خداروشکر کنم بابتش
هرچند ب اون درجه نرسیدم هنوز ولی همدار شدن با این مسیر کسایی مث شما و دوستان توحیدی سایت
برام بهترین نتیجه و هدیه ی خداونده
و بابت همین ب خودم افتخار میکنم و سپاسگزار خداوند هستم
از خدا میخوام ک ثابت قدمم کنه توی این مسیر زیبا و بیادم بیاره ک تو چ مداری بودم و الان تو چ مداری
و انسان واقعا فراموشکاره
برای همینه ک خدا میگه
بیاد بیارید نعمتهایی ک بهتون دادم ،بیاد بیارید
و شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند
چقد قشنگ گفتی:
●وظیفه من فقط این است که مثل خضر، اعتماد کنم، در مسیر بمانم و نگذارم قضاوت مردم یا شکهای ذهنی مرا ازجریان نعمت جدا کند.
●هدایایی که میآیند، فقط اسکناس یاکالا نیستند؛ آنها نامههای عاشقانه خدا به من هستند.
●هربار که میآیند، میخواهم به یاد بیاورم: «محسن، نپرس از کجا آمد. فقط بپذیر، شکر کن و ادامه بده.»
و وجود نازنین شما هدیه ی خداونده تو زندگی من و خیییلی بابتش سپاسگزارم:))
ب خدای بزرگ میسپارمت
زکیهی عزیز و جانِ جانان سلام به روی ماهت.
کلماتت فقط جمله نبودن، هرخطش مثل قطرهای از بارون رحمت بود که روی روحم ریخت و یهجوری زلالم کرد. تو همون لحظه فهمیدم: خدا یه نامهی تازه برام فرستاده، بامُهر عشق، و فرستادهش تویی.
وقتی کامنتت روخوندم، انگار پردهای ازآسمون کنار رفت و نسیمی پر ازبوی بهشت نشست روی دلم.
چه زیباگفتی از قفلها و زنجیرهایی که سالها روحتو بسته بودن وحالا یکییکی پاره میشن… چه لطیف نوشتی از بیداری، ازیادآوری، از اینکه روحت یهو به خودش میاد و میگه: «من تاج اشرف مخلوقات رو روی سرم دارم، من تکهای از خود خدام، من دسترسی دارم به همهچی…». بهبه زکیه، این یعنی رهایی، یعنی همون لحظهای که پرنده بعد ازسالها قفس، یهو پنجره رو باز میبینه و پر میکشه سمت آسمون.
وقتی نوشتی: “آخیش خدایا صدهزار مرتبه شکرت” من ناخودآگاه همزمان با تو زمزمه کردم. انگار صدامون باهم قاطی شد و رفت بالا… بالـــــا… تا رسید به همونجایی که دعای همهی عاشقا جمع میشه.
رفیق من، یادته گفتی روزایی بود که خدا روفقط عذابدهنده میدیدی؟ روزایی که حتی خجالت میکشیدی باهاش حرف بزنی؟ همون موقعی که توی سجده از ته دل میگفتی: «خدایا منو پاک کن بعد خاک کن… منو شبیه اسمم کن». حالانگاه کن! همین امروز، همین لحظه، خدا داره نشونت میده اجابت همون دعاست.
تویی که میترسیدی حرف بزنی، حالا داری با خدا شوخی عاشقانه میکنی، داری باهاش رفاقت میکنی، داری میگی همه چی امنه، همه چی تحت کنترله، هر خواستهای ممکنه.
این یعنی تودیگه همون آدم سابق نیستی. تو بیدار شدی، پرندهی روحت پرواز کرده. تغییرت مبارک 🩷️
زکیه جان، من مطمئنم تو همین حالا هم شبیه اسمت شدی.
«ذکر» یعنی یادآوری… و تو باحرفات یادمون میاری که خدا همیشه همین نزدیکیهاست.
همینطور که گفتی محسن یعنی نیکوکار، و خدا خواست این اسم رو به من بده وحالا داره تو وجودم جلوه میکنه، اسم تو هم حکـــــمت داره.
تو شدی همون کسی که با کلماتش زنگی رو بصدا درمیاره، که بیدارت میکنه، که یادمون میده از کجا اومدیم و کجا داریم میریم.
🪶تو تایید شدی از سمت درگاه خداوند.
اون بخش از کامنتت که جملات منو بازنویسی کردی… باور کن اشک شوق آورد به چشمام. چون دیدم خدا همون نوری که از من گذرداد رو برد گذاشت توی دل تو و بعد دوباره برگردوند به سمت من، ولی این بار قشنگتر، پررنگتر.
این یعنی چرخهی هدایت، چرخهی عشق… یه بازی شیرین و رشددهنده الهی بین دلهای ماو خدای مهربـــــــــــــــون ِ مهربونمون.
زکیه جان، بدون که ثبات قدمی که از خدا میخوای، همین الان تو وجودت هست. چون داری یادآوری میکنی، چون داری هر روزشکر میکنی، چون یادت نرفته «من کجا بودم و الان کجام».
خدا خودش میگه: یادتون بیاد نعمتایی که دادم. تو الان داری زندگی میکنی معنای همین آیه رو .
میدونی توی قلب من چه تصویری ازت نقش بسته؟ مثل یه رفیقی که با هم افتادیم توی جادهی سبز کوهپایه، جادهای که پر از نسیم و آواز پرندههاست. توکنارم راه میری، هر وقت دلم میلرزه میگی: «محسن! همه چی امنه، همه چی تحت کنترله، فقط بیا، رهاشو، ادامه بده.» و من با خنده نگاهت میکنم و میگم: خدایا شکـــــرت برای این رفیق شفیق.
دوستت دارم زکیهی نازنینم . توخودِ هدیهای از طرف خدایی توی سایت بهشتی . امیدوارم خداوند همیشه مثل همین امروز، پرندهی روحت رو در آسمون آرامش وایمان آزادنگه داره. آمیـــــن .
الهی صدهزار مرتبه شکرت… برای این رفاقت، برای این حضور، برای این نور.
بنام خدای رحمان و رحیم ک صاحب فضل عظیم است
سلام ب دوست توحیدی قشنگم ،محسن مهربون دوسداشتنی
خداروشکر میکنم بخاطر وجود نازنین و پراز مهرت
آقا محسن، نمیدونی کامنتت،حرفات و آگاهی ک تو تک تک کلماتت جاری بود چ کرد با قلب من،با روح من
نمیدونم چندبار کامنتت و خوندم هربار انرژیش بیشتر میشد
ی کانال درست کردم تو تلگرام برای خودم ک شکرگزاری هامو ،خواسته هامو،نشانه ها و نتایج و اونجا ذخیره میکنم
کامنت شمارو هم اونجا کپی کردم
مخصوصا این جمله رو:
🪶تو تایید شدی از سمت درگاه خداوند
این پیغام منو خیییلی بزرگتر کرد،نمیتونم احساسم و بیان کنم
باعث شد وجودم آرووم بگیره و غرق در عشق و آرامش بشه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
چقد زیبا اجازه میدی وصل بشی ب خدای درونت
چقد قشنگ تصویر ذهنی مبهمی ک ازخودم داشتم و شفاف کردی
ک زکیه تو هدایت شدی
خداوند با عشق تو رو پاک کرد
و مورد لطف و رحمت خودش قرار داد
یادت باشه ک خداوند مشتاق تراز توست ب تو
فک نکن خودت مسیرو تنهایی اومدی
خدا تو تک تک لحظات همرات بود
هدایتت کرد
حمایتت کرد
باعشق ازت حفاظت کرد
و بیاد آوردن داشته ها،تازه دارم درک میکنم وقتی خدا میگه بیاد بیار ک چ نعمتهایی بهت دادم یعنی چی
شب قبل ازاینکه کامنتت و دریافت کنم
خداوند منو دعوت کرد ب پیاده روی، بدون اینکه گوشی و ایرپاد همرام باشه
خیلی کم پیش میاد ک درحین پیاده روی فایل گوش ندم
ولی اینبار خیلی واضح بهم گفت گوشی تو بزار تو خونه، خودت تنها بیا
وقتی رفتم اولش فکرم خالی بود ،شروع کردم ب توجه ب زیبایی های اطرافم،ماه درخشان و آرامش وسکوت شب
و آروم آروم شروع کردم ب شکر گزاری
این فکر اومد تو سرم ک
زکیه چطور ب ابن مسیر هدایت شدی ؟؟
ازکجا شروع شد؟
چطوری اومدی تا اینجا؟
چطور ب ابن نقطه رسیدی؟
بعد هی رفتم عقب تر ،عقب تر
عقب تر
رسیدم ب نقطه ای ک دیگه فهمیدم مسیرم اشتباهه
قلبم بهم میگفت
احساسم ک باید تغییر کنی
من واقعا تسلیم شده بودم
یادم اومد ک از پروکسی استفاده میکردم ،و ی روز اسپانسر کانالش
ی گروه شکر گزاری و گذاشته بود و حسم گفت عضو بشو ،منم عضو شدم
اوایل چندروزی یکبار میرفتم و همین جوری شکرگزاری ها رو میخوندم
بعد بیشتر رفتم
بیشتر خوندم
بعد خودمم میومدم از رو شکرگزاری هایی ک مینوشتن تو گروه از رو همون ها یاد میگرفتم و منم میگفتم
چقدددد شیرین بود برام این کار ،چ حس لذتی بهم میداد
چ دفتر ها پر کردم
اینقد مینوشتم ک دستم درد میگرفت و انگشت شستم بی حس میشد
همین جوری حالم و خوب میکرد،تا جایی رسید ک من گروه و رهبری میکردم خدای من
تو پاکسازی اسما الحسنی
همه اسم های خدا رو میگفتیم تو ی ساعت مشخص ،خدای من عجب انرژی ناب و خالصی میگرفتم رو ابرا بودم
دیگه خودم هر زمان ک دوسداشتم تو گروه شروع میکردم و بقیه هم میومدن
تا اینکه تو پیوی لینک ی گروه جدید ی استاد و برام فرستادن زهرا قاسمی ک ای اف تی کار میکرد
من رفتم ،روح من تشنه ی آگاهی بود هر آگاهی جدید مدار منو بالاتر میبرد و خیلی حس منو بهتر میکرد،40 روز ی دوره ازش شرکت کردم
ک همون زمان ی دوستی تو پی وی بهم پیام داد ک شاگرد استاد بود
خداوند مامورش کرده بود ک بیاد تا منو با استاد آشنا کنه
ولی من حرف استاد قاسمی تو سرم بود ک فقط با یک استاد کار کن
تا یک روز توی گروه فایلی از استاد گذاشتن ،ک وقتی گوش دادم تمام وجودم تایید کرد
اون چرخ دنده ای ک سرجاش قرار گرفت و قلب من شروع ب تپیدن کرد
و بعد از 2 وسال و نیم آماده ی ورود ب ابن دانشگاه توحیدی شدم
و دیگه هیچ وقت سراغ هیچ استاد دیگه نرفتم خداروشکر
تو تمام این مراحل ک همه اش رو نمیشه اینجا نوشت خداوند پشتیبانی بود درسته آگاه نبودم بهش خیلی جاها متوجه الهامش میشدم چون قلبم میگفت و من شک نداشتم ک کاری ک بهم گفته درسته
اون شب من دوباره خودم و مسیری ک اومده بودم و هدایت شدم و چندین بار مرور کردم
و دیدم ک خدا چقد عاشقانه و صبورانه و باعشق لحظه ب لحظه هدایتم کرد
و چقد زود فراموشم میشه ک خدایی ک منو از هیچ خلق کرده
از روح پاک خودش ب من بخشید
منو لایق و ارزشمند. آفرید
با دمیدن روحش در وجودم ،لیاقتمندی عالم و یکجا بهم هدیه داد
و باعشق هرلحظه داره خیرو شرم و بهم میگه
بهترین حامی
بهترین هادی
و بهترین پشتیبان
و روزی رسانه منه
اون سرپرست و صاحب اختیار منه
من چی دارم از خودم ک بهش مغرور باشم
هیییچی
هرچی دارم باعشق خودش بهم هدیه داده
از بینایی چشمای سالمم
از شنوایی گوش های سالمم
از قلبم ک 34 ساله داره باعشق میتپه برام
از روده و کلیه و سیتم عصبی ،تنفسی و و و
من چیکار میکنم برای بدنم
من از هیچ خبرندارم ک چطور داره کار میکنه
اگه ب من بود ک همون روز اول ک بدنیا اومدم ک خودم و کور میکردم
همون لحظه اول خوابم میگرفت و نمیتونستم نفسم و مدیریت کنم
قلبم از کار میفتاد
الهی هزاران بارشکرت
خدایا هرآنچه دارم از آن توست، از تو بهم رسیده
منو قدردان داشته هام قرار بده
قلبم و هرلحظه ب یادت زنده نگهدار
خدایا صدهزار مرتبه شکرت عاشقتمممم
ک بعد هدایت شدم ب
شعر زیبای مولانا
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
تو ندانی
که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی…..!
مررسی ازت محسن عزبزم
مرررسی بخاطر تبریک قشنگت با تمام قلبم پذیرفتمش و خداروشکر کردم
مرررسی بخاطر انرژی و عشقی ک بهم دادی
ان شاالله هزاران برابرش بهت برگرده
منم دوستت دارم محسن جانم :))
خداروشکر میکنم بخاطر اینکه با شما دوست ناب قشنگم توی این مسیر زیبا هستم
واین لطفت خداست
ب خدای بزرگ میسپارمت
فالله خیر حافظا و هو الرحم راحمین
محبوب زیباسیرت زکیه جان
آنچه نوشتی، برای من نه یک پاسخ، که “آینهای” بود که خداوند در آن، مرا به یادخویش انداخت.
زکیه جان، میدانی چرا جملهی “🪶تو تأیید شدی از سمت درگاه خداوند” اینچنین درجانت نشست؟
چون صدای خودِخدا بود که از دهان بندهای گذشت؛ من چیزی ندارم که ببخشم، تنها عبوری بودم برای آن نَفَسِ قدسی.
رمز میان ما وخدا همین است:
وقتی قلب، تسلیم میشود، خدا از زبان دیگری باما سخن میگوید.
گاهی از کامنتی ساده،
گاهی از پیادهروی بیهندزفری،
گاهی ازنگاه به ماه شب.
هر بار که این رمز را کشف میکنی، پردهای از اسرار برداشته میشود، و تو میفهمی که همیشه “محافظت شدهای”.
زکیه جان، راهی که آمدی، نه آغاز داشت و نه پایان دارد.
تو همیشه درمسیر بودهای؛ فقط لحظهای، چشمانت بازشد و دیدی.
این همان رمزی است که عارفان درگوش هم آهسته میگویند:
«راه، نه گذر از زمین به آسمان؛ که گشودن چشم بر آسمانیست که همیشه در تو بود.»
الهی شکربرای این همنشینیِ روحانی،
که میان دو دل، نه اینترنت است و نه فاصله، تنها “او”ست.
خدا تو را درحجاب نورش حفظ کند ، ب ِنامی که جز او نامی نیست.