معضلی ویرانگر به نام "جلب توجه"

کلیدها:

این فایل در مرداد ماه 1399 بروزرسانی شده است

جایی خواندم که : خطر کشته شدن به وسیله کوسه، بسیار کمتر است  ازخطر کشته شدن به خاطر “گرفتن عکس سلفی”

این موضوع در نگاه اول شاید به نظر خنده‌دار باشد اما خبر از این معضلی می دهد به نام  عدم احساس لیاقت.

کمبود احساس لیاقت، باتلاقی است که به سادگی انرژی و توانایی شما را در مسیری پر از تقلا و بدون نتیجه، هدر می‌دهد. اگر کمی در زندگی خود دقیق شویم، نمودِ این موضوع را بهتر متوجه می‌شویم:

چند درصد از کارهایی که انجام می دهید، به خاطر مورد توجه قرار گرفتن، توسط دیگران است؟

چند درصد از رفتارهای شما، برای راضی نگه داشتن همسرتان… فرزندتان … رئیس‌تان … جامعه و … است؟

به این موضوع فکر کن که:

اگر مسئله ای به نام «تایید شدن توسط دیگران» یا «جلب توجه آنها» اهمیتش را برای شما از دست بدهد، چقدر از کارهایی از زندگی روزمره ات حذف می شد که تا الان بخش مهمی از اولویت، انرژی، تمرکز و حتی پول شما را صرف می کند؟

فکر کردن درباره این سوال و پاسخ به آن، شما را به خودشناسی می‌رساند. به شما کمک می کند تا اولویت های زندگی‌ات را بشناسی و ارزش‌گذاری کنی تا بتوانی اصل را از فرع بهتر تشخیص دهی و با توجه به آن، اولویت های زندگی‌ات را از نو ارزش‌گذاری کنی و انرژی و توانایی خود را در مسیرِ ارزش‌سازتری خرج کنی. تأمل در این سوال، قدم مهمی است برای پرورش عزت نفس‌تان.

چون تغییر اساسی زندگی شما از ساختنِ احساس لیاقت‌تان شروع می‌شود‌، تغییر شخصیت و رفتارهای شما از ساختنِ عزت نفس تان شروع می‌شود.

اساسِ همه ی موفقیت های شما روی احساس لیاقت‌تان بنا می شود. اگر بتوانی پایه های محکم تری برای احساس لیاقت در خود بسازی، به همان اندازه زندگی‌ات در تمام جنبه ها با کیفیت تر می شود.

به همان اندازه بخش مهمی از انرژی و تمرکز شما آزاد می شود برای صرف کردن در مسیر رشد.

هرچه احساس لیاقت خود را بیشتر تقویت می کنی،به همان نسبت  می توانی در مسیری قدم برداری و کارهایی را انجام دهی و شغلی را انتخاب کنی و سبک زندگی ای را انتخاب کنی که خودت را راضی کند نه دیگران را.

یعنی توانا می شوی در  دست برداشتن از راضی کردن دیگران و  اولویت قرار دادنِ رضایت خودت؛

“احساس لیاقت”، رمز اساسی همه ی موفقیت های بشری است. وقتی انسان “عزت نفس” خود را به این حد از رشد می‌رساند، اهرمی در خود می سازد و توانمندی درخود کشف می‌کند که هر غیرممکنی را ممکن می‌‌سازد. تمام افرادی که توانسته‌اند تحولی در جهان بوجود آورند، بدون استثناء مهم ترین عامل موفقیت‌شان، “عزت نفس‌شان” بوده است.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

360 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سیده مینا سیدپور» در این صفحه: 3
  1. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1865 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم

    روزنودونهم، روزشمار زندگی من!

    معضلی ویرانگر به نام جلب توجه!!!!!

    واقعا والحق که این جلب توجه یه معضل ویرانگرهست…

    از صبح که چشمتو وا میکنی تمام،فکر و ذهنت این باشه که چطور حرف بزنی چطور رفتار کنی چطور لباس بپوشی چطور برخورد کنی که باب میل دیگران باشی، یا حس حسادتشون رو برانیخته کنی، یا حس دلسوزی وترحمشون، یا حس عشق و دوستداشتنشون رو، یا حس …….

    یک عمر، با اینجوری زندگی کردیم که خیلی چیزها برام یه الگو یا یک سبک مشخصی داشت، طوریکه اگه با اون الگو وسبک خودمون رو هماهنگ میکردیم ، مثلا بهمون الگو داده بودن ملاک دوست داشته شدن، قد وهیکل و پول وثروت و تحصیلات و خانواده معروف و مشهور وسرشناس داشتن و شاگرد اول بودن و ….هست یا اینکه باید مهر ومحبت زیادی نشون بدی، از خودگذشتگی داشته باشی، یا مثلا دروغ بگی وسیاست داشتی باشی بیشتر می تونی خودی نشون بدی ودیده بشی و دوستداشتنی باشی وقدرتو میدونن…

    خلاصه که ماهم با همین الگو میخواستم مورد تایید باشیم، دوستداشتنی باشیم و مورد دلخواه دیگران، اصلا باورمون این بود که باید حتمنی دیگران در موردمون تعریف وتمجید کنند، نباید کسی برضد ما برعلیه ما حرفی بزنه، باید همرنگ جماعت باشیم، باید پیرو اصول جمع وتابع جمع باشیم، باید که اهداف مشترکی داشته باشیم وقتی توی جمع خانواده یا دوستان یا همکاران هستیم تا کسی ازمون انتقاد نکنه،یا مورد غصب وناراحتی کسی نشیم به طور خلاصه همیشه میخواستیم همرو راضی نگهداریم وآدم خوبه داستان باشیم….

    وجالبه هر چقد تلاش میکردیم نمیشد که نمیشد، اتفاقا همیشه مورد انتقاد وسرزنش وترد شدن وقضاوت وتهمت و..‌قرار میگرفتیم و در نهایت هم دیگران مقصر بودند و ما آدم مظلومه داستان که ای بابا من صدمو گذاشته بودم، من همه کاری کردم دیدی قدر ندونستن، دیدی چقدر بی معرفتن، دیدی چقدر ظالمن و حسود و باهام دشمنی دارن؟!!¡

    اما وقتی هر کدوم از ما فهمیدیم اصلا اصل چیز دیگست وداستان برمیگرده به درون خودمون، دنبال راه وچاره گشتیم و نالان وعاجز وتسلیم هدایت خواستیم ولطف خدا شامل حالمون شد بیایم تو مسیر سیدحسین عباسمنش!

    خیلی جالبه، به قول اقای پرستویی تو فیلم مارمولک به اندازه تک تک آدمها راه رسیدن به خداوند وجود داره….

    حالا اون کسیکه نزدیک بوده به فرکانس سیدحسین عباسمش اومده هدایتی به این مسیر، که از نظر من مسیری سراسر خیر وبرکت وخوشی هست…

    اینکه سیدحسین عباسمنش سالها از اول تا به امروز، داره یه چیز رو فریاد میزنه که آی مردم، آی زن آی مرد، مهمترین رابطه شما، رابطه ی خودتون وخداوند هست…

    همون نیرویی که شمارو خلق کرده شمارو خلیفه خودش کرده بهتون کتابی داده که کلام خودش هست وراه ورسم درست زندگی کردن رو توی کتابش بهتون اموخته، اما خب یه سری آدم اومدن یه جور دیگه برات معنیش کردن وباعث شدن تو از اون خدا بترسی ازش دور بشی ازش ناامید بشی؟

    بیا من تورو هدایت میکنم مسیری رو بهت نشون میدم و کلام خداوند رو جوری برات معنیش میکنم جوری فکر خدا رو برات تفسیرش میکنم که بفهمی ودرک کنی وباور کنی ویقین پیدا کنی که از سمت خالقت فقط بهت خیروخوشی میرسه وهرچی شر وبدی بوده از سمت خودت بوده، اما این نوید رو بهت میدم که اگه 6 ماه 1 سال تمرکزت رو از بیرون خودت از هرچیزی غیر تمرکز روی افکار وگفتار ورفتار خودت برداری، بیای بشینی پای این اصولی که من باورش کردم وتوزندگیم پیادش کردم بهت قول میدم که توهم مثل من طعم خوشبختی رو بچشی…

    واونکه حرف گوش کرد و اومد تواین مسیر ، بی شک از همون روز اول تغییرات رو دیده وهرچی بیشتر پیش رفته متوجه شده انقدر داره از درون پر میشه، انقدر خداوند رو بهتر شناخته که دیگه نیازی نداره برای جلب توجه کردن وعزیز بودن و مورد تایید شدن خودش رو خسته کنه….

    دیگه نیازی نداره هزارتا ترفند همزمان امتحان کنه تا دلخواه ودوستداشتنی باشه بلکه وقتی با خدا و در پناه امن خدا هست و خداوند انقدر به اصل درونیش به سیرت و روح و روانش زیبایی وپاکی و ارزش، عطاء میکنه که از بیرون هم بدون اینکه تلاشی انجام بده همیشه وهمه جا و پیش همه دوستداشتنی زیبا و خواستنی ودلخواه هست وحتی اگر کسی هم دوستش نداشت و براش ارزش نخواست، براش مهم نباشه، چون دیگه فهمیده هدف خداوند از خلقتش چی بوده وهدفش برای زندگی در این دنیا راضی نگهداشتن خداوند وراضی نگهداشتن روح وروان وقلب خودش است و کافیه درستکاری وصداقت وعشق رو سرلوحه خودش قرار بده، انوقته که درون وبیرونش یکی میشه و برتخت پادشاهی خودش تکیه میزنه…..

    تازه انوقته که متوجه میشه همه چیز از درون خودش نشات میگیره وهرچقدر خودش درگیر درون خودش هست وتلاش میکنه که درونش غنی باشه وارزشمند بیرونش هم به همون اندازه غنی وارزشمند میشه وانوقت که آدمها بدون هیچ دلیلی بهش ابراز عشق وعلاقه میکنند و دوستانش افرادی میشن که انو همونطور که هست دوست دارند وسلامتی وثروت وشادی وموفقییت هاش وخوشبختیش باعث میشه حتی توی تنهایی خودش اون حس ارزشمندی رو داشته باشه بدون هیچ نوع ماسک وآرایش و حرف و رفتار اضافه و اجبار و سختی و تلاش مضاعفی…

    خب زمان میبره ولی شدنیه، وقتی هم کسی از درون غنی بشه، دیگه خیلی چیزها براش بی اهمییت میشه ، و اون تمرکز آزاد شده وانرژی ازاد شده برای جلب توجه کردنش رو وقتی آورده تمرکزی روی خودش وغنی کردن درونش می بینه که دیگه وقتی نداره تا بذاره برای اینکه ببینه آیا از نظر دیگران موردتایید هست یانه….

    چون تمام حواسش جلب توجه کردن به شخصیت خودش هست… نه صرفا ظاهرش، ودیگه اونجوری که دیگران می پسندند نیست بلکه طوری هست که هم خدا می پسنده هم خودش وهم دیگران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  2. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1865 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم ومریم بانوی عزیزم و

    سلام به همه ی دوستانم در این سایت

    مرابه سوی نشانه ام هدایت کن، آورد منو به این بخش پراز آگاهی، مثل همه ی فایلهای شما استاد عزیزم آموزنده و کاربردی…

    الهی هزاران بارشکر الله مهربان رو که از وقتی دارم از آموزه های شما استفاده میکنم به شناخت نسبتا خوبی از خودم رسیدم، چون حالا دیگه احساساتم رو میشناسم، تا یه حسی میاد سراغم ویه فکری میاد توی ذهنم که کاری انجام بدم ویا حرفی بزنم، از خودم می پرسم چرا میخوای این حرفو بزنی چرا میخوای اینکارو انجام، واز اونجایی که من باور کردم مهمترین رابطه ی زندگی من رابطه ی من با خداوند هست، متوجه میشم که باز گرفتار جلب توجه شدم، باز این کمبود عزت نفسم داره کار دستم میده تا هرشخصیتی باشم جز خود واقعیم!!

    شکر خدا همینکه مچ خودم رو میگیریم وبا یه گفتگوی ذهنی باخودم میفهمم حس وحالم چیه، سریع به خودم یادآوری میکنم که آیا بازم دوست داری مثل گذشته عذاب بکشی؟! دوست داری تو ناراحتی بسرببری؟! دوست داری حرفی بزنی کاری انجام بدی که نه تنها کمکی بهت نمی کنه بلکه بهت حس بدی میده؟!

    وقتی این سوالات رو از خودم میکنم سریع منصرف میشم از حرف وعملی که میخواستم انجام بدم که شالودش جلب توجه بوده..

    چون توگذشته اکثر حرفها ورفتارهام برای این بود خودی نشون بدم، بگم منو ببینید من ال هستم من بل هستم من می تونم، من بلدم، من توانمندم، من زیباهستم، من همه چیز تموم هستم،من تونستم انجامش بدم، من …من.‌‌..من…

    واین من ها واقعا منواز خود واقعیم دور کرده بود…

    من همش با چیزهای کذب و پوچ و بی ارزش ، دنبال ارزش خریدن وتایید گرفتن برای خودم بودم..

    وهمه اش برمیگشت به کمبودهام، انسان ذاتا دوست داره دیگران بهش توجه کنن، خب منیکه از بچگی چیز ارزشمند وتوچشم بیایی نداشتم برای عرضه کردن ودیده شدن .،( مثل بابای پولدار وحمایتگر، ثروت ودارایی، خانواده سرشناس، تحصیلات عالیه و …) که اکثرا جامعه اینهارو ملاک شخصییت وارزش انسانی میدونن متاسفانه!!!

    سعی میکردم یه طوری خودم رو نشون بدم وابراز وجود کنم..

    چون از بچگی دیده بودم که 95 درصد مردم جامعه، برای دیده شدن یه سری چیزها رو امتیاز میدونن، وهرکی اون امتیازات رو داره پس با ارزشه پس دوست داشتنیه پس باشخصییته وهمه بهش توجه میکنن ودوستش دارن، ( چیزایی مثل ظاهر زیبا، اندام خوب، پول وثروت، مال واموال، تحصیلات،پوششهای خاص، خوردن غذاهای خاص ، مسافرت خارج از کشور رفتن، تو مدرسه های عالی غیرانتفاعی درس خوندن، بابای پولدار داشتن، خونه وماشین عالی داشتن، یا مثلا دکتر ومهندس بودن…)

    خیلی از این موقعییت هارو در طول زندگیم یا ساختم یا بدستش اوردم، ولی هیچکدوم نه تنها بهم ارزش واقعی و رضایت وحس خوشبختی رو نداد بلکه باعث شده بود ناامید تر بشم از اینکه دیگه زورم نمیرسید همرو راضی نگهدارم، همه دوستم داشته باشن، وهمه منو تایید کنن..

    تا اینکه به لطف الله از شما یادگرفتم اینکه من انسان صادق وشرافتمند ودرستکار وبا ایمانی باشم همین باعث میشه مورد تایید خدا باشم، وتایید شدن نزد خدا برای آدم برکاتی به همراه داره که آدم از درون پر وغنی میشه، انقدر درآرامش وصلح وامنییت باخودش هست که دیگه نه بدست اوردنها خیلی شاد وسر خوشش میکنه ونه از دست دادنها ناامید وغمگینش میکنه..

    نه تنها دیگه تلاشی نمی کنه برای جلب توجه، بلکه اخلاق نیکو وپسندیدش، وایمانش و صداقت ودرستکاریش باعث میشه خداوند اونو محبوب دل دیگران کنه وبهش عزت وآبرو وشرف وبزرگی میده….

    مدتهاست شکر خدا برای خودم زندگی میکنم و انقدر از رفتارهای گذشته ام آسیب دیده بودم که وقتی شخصییتم عوض شد وبه این حداز رضایت وآرامش وامنییت رسیدم هیچ چیزی دیگه برام مهمتر از رضای خداوند ورضای خودم نیست…

    موقعییت ها خودشون میان، پول خودش میاد، ادمهای درست خودشون میان، محبت وعشق و دوستی وعشق خودش میاد، من فقط سرجای خودم هستم، جاییکه سعی میکنم بازم میگم سعی میکنم هرفکری هر حرفی هر عملی که انجام میدم در جهت رضای خداوند وبندگیش باشه…

    اصلا آدم وقتی از توجه خدا غنی میشه،یه جوری میشه، ناب میشه، بی حدومرز مهربون وبخشنده میشه، با همه توی صلح هست وبه همه ی جهان عشق می ورزه، دیگه نگاهاش وصداش و رفتارش همه دلچسب و دوست داشتنی میشه، طوریکه آرایش چهرش میشه لبخنده های پی درپی، زیبایی وپوشش اندامشش میشه فروتنی وتواضعش، سرمایه و مال وداراییش میشه صداقتش، ایمانش، یکتاپرستیش…

    وقتی من برای خوشبختی خودم وخیر دنیا وآخرتم سعی میکنم درسترین کار رو انجام بدم دیگه چه اهمییتی داره کسی منو تایید یا تکذیب کنه؟!

    انقدر آسیب از ماسک ونقاب بر چهره زدنها دیدم که از وقتی سعی کردم خود واقعییم باشم پراز سکوتم پراز آرامش پراز خدا پراز امنییت، دنیا زیر ورو بشه، من شکر الله حال دلم خوبه..

    نه ترس از دست دادن دارم، نه ترس ترد شدن، نه ترس تنها موندن…

    چه بسا تنهایی هزار بار بهتره از بودن با کسایی هست که تورو همینطور که هستی نخوان ومدام بخوان که تغییرت بدن که طبق خواست اونا باشی..

    وچقدر این دنبال تایید نبودن دنبال جلب توجه نبودن، وقت در دسترس من قرار داده واز کارهای بیهوده وبی نتیجه دورم کرده، تا بشینم به شخصییتم به علایقم، به اهدافم، به اموراتم رسیدگی کنم….

    رسیدگی به کارهایی که منو رشد میده به سمتی که هم خیر دنیارو صاحب بشم وهم خیر آخرت رو…

    در نهایت اونکه باید منو تایید کنه خداست، جاییکه من وخودش تنهای تنها باید باهم روبرو بشیم….

    انشالله که توی این مسیر درست ثابت قدم بمونم انشالله که شیرینی دلچسب این ارامش وخوشبختی و امنیت همیشه به کامم باشه ..

    چون به محض اینکه از مسیرم دور بیفتم وتمرکزم از روی خودم برداشته بشه دوبار درگیر کم وزیاد وزشت وزیبا وبدو خوب دنیای مادی و مردم اطرافم بشم دوباره میشم مثل قبل، هرچی رشته بودم پنبه میشه..

    انشالله هممون در مسیر صراط مستقیم خداوند همیشه وهرلحظه ثابت قدم باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1865 روز

    به نام خداوندبخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به شما دوست گرامی ام اقا عباس.

    وقتی کامنت شمارو میخوندم سه،چهار سال پیشم یادم اومدم، من دقیقا بعداز جدایی از همسرم، یه تایمی خیلی خیلی دلم میخواست جوری زندگیم تغییر کنه که یه جورایی به همه ثابت بشه من می تونم من بلدم من حالیمه ومن فلانم و….

    دقیقا همونموقعه ها بود که عضو سایت شده بودم وداشتم فقط فایلهای رایگان رو میدیدم وسعی میکردم آگاهیهاشون رو باور کنم تا بتونم به کارشون بگیرم…

    من واقعا پذیرفته بودم که مشکل از خودم هست ولی نمیخواستم دیگران اینو متوجه بشند، ولی توی دلم پیش خدا که نمی تونستم دروغ بگم، به خدا میگفتم من مشکل دارم من عیب های شخصیتیم بیشتر از حسن هام هست خدایا خودت کمک کن اونهارو پیدا کنم واز خودم دورشون کنم.

    ولی در ظاهر هنوز تلاش میکردم به هر دری میزدم که خانوادم واطرافیان اینو باور کنند که من ادم عاقل و درستی هستم و مشکل از طرف مقابلم از شرایط از دیگران واز خداست که نمیذاره من انجور که باید خودمو نشون بدم.

    خلاصه که کم کم با خودم صادق شدم وتازه بعد چندماه رسیدم به جایگاهی که شما توی کامنتتون نوشتید.

    در عین حالیکه میدونستم دارم خودمو به زور هم شده سرپانگه میدارم وبالا میکشم که دیگران منو تایید کنند وبهم توجه کنند، یه روزی نمیدونم واقعا چه اتفاقی افتاد شاید دیگه خیلی خسته شده بودم از اینکه اونجوری باشم واون آدمی بشم که دیگران دوست دارند، تصمیم گرفتم حس کنم یه آدم تنهام که دارم توی این دنیا زندگی می کنم که هیچکس جز خودم وجود نداره، وفقط خدا شاهده کارها واعمالم هست، انوقت گفتم خب مینا حالا چطوری فکر میکنی ورفتار میکنی؟ اصلا فک کن خانواده و کساییکه میشناسنت دیگه وجود ندارند هرکی هم هست یه مشت غریبه اند که بود ونبود تو وکارهای تو وزندگی تو وخوشبختی وبد بختی تو اصلا براشون مهم نیست، خب حالا چطوری زندگی میکنی؟؟؟

    اولین کاری که کردم با خانواد قطع رابطه کردم، با اینکه توی یه شهر زندگی میکردیم و فاصلمون دوتا خیابون بود، ( حالا شما اگه با خانواده زندگی می کنید می تونید تمرین کنید که فقط برای انجام کارها وحرفهای ضروری و واجب باهاشون در ارتباط باشید و وارد حاشیه های روابط خانوادگی نکنید خودتون رو تا بتونید نتیجه بهتری بگیرید، الیته یه تایم چندماه برای کنترل ذهن و کار روی این موضوع خیلی کمک کنده می تونه باشه)

    بعد شروع کردم ببینم الان چی دوست دارم؟ چه چیزهایی بود که توی زندگی مشترک داشت آزادی منو میگرفت وباعث شده بود نتونم حس خوشبختی داشته باشم دقیقا برم سراغ همون کارها تا حالم با خودم خوب بشه.

    شاید خیلی خنده دار باشه ولی من واقعا توی زندگی مشترک دو سه ساله ای که باهمسر دومم داشتم حتی نمی تونستم یه قهوه برای خودم درست کنم وتنهایی یه فیلم مورد علاقمو ببینم یا برم استخر یا برم پارک وسینما تنهایی یا حتی دوساعت برم تو اتاقم برای خودم کتاب بخونم!!!

    چون همسر اولم وضع مالی خوبی نداشت و براثر اعتیاد از دنیا رفته بود من بعد 7 سال از فوت همسرم برای این ازدواج کردم که اینبار زندگیمو انجور که دوست دارم بسازم تازه خیلی خوشحال بودم که همسر دومم بسیار پولدار و خوشتیپ و سرشناس هست، واینهارو معیارهایی میدونستم که به خانوادم و دیگران بگم بیاین ببینید من اینبار چه ازدواجی کردم چه انتخابی کردم و حالا چقدر همه چیز خوب وعالیه…

    لعنت خدا بر شیطان رانده شده از خوبی ها، که باعث میشه آدم از نعمت های خدا بد استفاده کنه، یا ناسپاسی کنه، یا مغرور بشه، که در نهایت همه چیز پوچ میشه نابود میشه واتفاقا اون چیزی ویا کسی یا موقعییتی که فکر میکنی باعث نجاتت میشه یا تورو بالا میبره یا باعث مثلا توچشم اومدنت میشه پیش دیگران همون میشه باعث عذابت!!!

    من اینارو با گوشت وپوست واستخونم حس کردم، چون واقعا ازدواج دومم 90 درصد برای دیگران وجلب توجه وتایید دیگران بود.

    به هرحال وقتی بعد جدایی تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم، جهان روی خوش خودش رو به طرز شگفت انگیزی بهم نشون داد، طوریکه خوردن همون قهوه، رفتن به استخر و دریا و پیاده روی و رفتن به سینما و پارک و…

    اونم تک وتنها، وحتی با تاکسی یا پیاده چون شرایط مالیم انموقعه اجازه نمیداد که بخوام زیاد هزینه کنم برای خودم، همون کارهای کوچیک ، پوشیدن لباسهایی که دوست داشتم، آرایش نکردن و نپوشیدن لباسهایی که مجبور بودم طبق استاندارد همسرم توخونه بگردم واون لباسها و آرایش اذییتم میکرد، اینکه هر تایمی دلم بخواد بخوابم حتی وسط روز، یا هرغذایی که دوست دارم بخورم، تلفنم رو 10 شب خاموش کنم، اینکه شبانه روز توی سایت باشم و روی خودم تمرکز داشته باشم همه ی اینها باعث شد من حالم هزار درجه خوب شد.

    حالا چرا؟؟؟

    چون دقیقا من داشتم برای خودم زندگی میکردم برعکس کسایی که جدا میشند یا توی روند طلاق هستند دوست دارند بیشتر با خانوادشون باشند همش در مورد مسائل زندگی وجداییشون حرف بزنند واحساس ترحم ودلسوزی دیگران رو برانگیخته کنند واین وسط مورد سرزنش و احساس گناه هم قرار بگیرند…

    البته ناگفته نماند که من در پی گوش کردن وعمل کردن به حرفهای استاد مهریه ام رو بخشیده بودم که نخوام برم دادگاه و ….

    واین مسئله خودش یه رهایی بی حدوحسابی بهم داده بود..

    خلاصه که اون 6و7 ماه دوری از همه وتنهایی باعث شد به یقین برسم که اصلا بود ونبود من برای کسی مهم نیست، خوشبختی یا بدبختی من برای کسی مهم نیست وهرکسی به فکر خودش وزندگی خودش هست..

    وهمونهایی که وقتی مثلا من توی زندگی خودم بودم ومیومدن ومیرفتند و به به و چه چه میکردند ظاهری بوده وحالا هم که زندگیم خراب شده بوده هم داشتند پشت سرم حرفهای مفت میزدند ویا اصلا دیگه حرفی نمیزدند.

    حتی خانوادم که توی هر دوتا ازدواجی که داشتم ودر کل زندگیم همش فکر ابروی خودشون ونفع خودشون بودند.

    من همه ی این مسیرهارو رفتم تا یاد گرفتم شاید به سختی اما بلاخره باور کردم که تنها رابطه ی که من باید روش تمرکز کنم رابطه ی منو خدای منه ولاغیر، وقتی تمرکزم میاد روی خودم تا کاریو که درسته و تاجایی که بلدم ومی تونم درست انجامش بدم دیگه باقیو میسپارم دست خدا…

    من فقط تلاش خودم رو می کنم، دیگه برای مردم زندگی نمی کنم.

    اصلا دیگه اون چیزی که عرف هست توجامعه برام معنی نداره، چون هربار یه چیزی عرف هست یه چیزهایی از نظر دیگران عیب وزشت هست یا یه چیزهایی خوب وپسندیدنی….

    ولی در نهایت این من هستم که وقتی تلاشم رو برای خوب ودرست زندگی کردن می کنم دیگه برام مهم نیست دیگران تاییدم می کنند یا ردم می کنند.

    اتفاقا وقتی سعی میکنی به خودت فکر کنی حال خودت رو خوب نگهداری از طریق درستش، برای خودت وقت بذاری و برای خودت حس شادی وآرامش به وجود بیاری، می بینی که انقدر از چیزهای کوچیک لذت میبری که تایمت جوری پر میشه که دیگه وقت نداری به کسی غیر خودت فکر کنی..

    من هنوزم گاهی حس می کنم یه جاهایی میخوام پیشرفت کنم که دیگران اینو متوجه بشند خصوصا خانوادم، بعد سریع به خودم یاد آوری میکنم مینا جان زندگی کوتاهتر از اینه که بشینی فکر کنی دیگران چی میگند بهت.

    بخدا قسم که ثروت وپول وشهرت و جمال وزیبایی به تنهایی باعث عزت نفس واعتماد به نفس هیچکس نمیشه..

    همه چیز به مرور عادی میشه، یعنی آدم هرچقدر پولدار باشه و زیبا وخوش اندام باشه و هرچقدر هم مشهور باشه باز هم دیگران حرفی برای گفتن دارند و هم بدای خود شخص همه چیز عادی میشه، ویه جایی میرسه که طرف دیگه از نقش بازی کردن شوآف کردن ویا توچشم بودن خسته میشه، چون همش باید دنبال راهی باشه زیباتر وپولداتر ومشهورتر وقویتر و …..دیده بشه..

    من خودم فقط دارم سعی می کنم بهترین خودم باشم واز همین فرصتی که در اختیار دارم وچیزهایی که خدا در اختیارم گذاشته نهایت لذت رو ببرم.

    وتاجایی که می تونم سهم خودم رو درست انجام بدم.

    ویکی از راهکارهایی که خیلی بهم کمک کرده دید مثبت داشتن به شرایط واتفاقات وموقعییت ها هست..

    مثلا من وقتی شرایطش رو ندارم یه مسافرت خارجی برم مثل قبل یا حتی یه مسافرت داخلی خوب وعالی، میگم اوکی فعلا میرم جاهای دیدنی شهر واستان خودم رو میگردم…

    یا فعلا ماشینی که میخوام رو ندارم با تاکسی واسنپ میرم خدارو شکر هزینه های اینارو که دارم…

    بارها شده مادرم ویا اطرافیان گفتند تو الان باید بهترین ماشین ومیلیاردی زیر پات می بود، از بس که ولخرجی و این پولهایی که میدی برای اسنپ وتاکسی و …الان دوتا ماشین خریده بودی!!!

    ومن توی دلم میگم من الانشم می تونم یه ماشین خوب بگیرم ولی اون پولو سرمایه کردم برای کار دیگه ای.

    اصلا دیگران هرچی میخوان بگن این زندگیه منه، وقرار نیست همه مثل هم باشند 5 تا انگشت مثل هم نیستند.

    خود خداوند توی کتابش میگه ما آدمها وتلاشهاشون رو بر همدیگه برتری دادیم که تا اینجوری هرکسی با ایفای نقش خودش به پیشرفت جهان کمک کنه…

    این نشون میده هرکسی سرجای درست خودشه ..ومقایسه اصلا کار درستی نیست.

    نه من باید خودم رو باکسی مقایسه کنم نه اجازه بدم که کسی منو مقایسه کنه یا کسی ازم توقع چیزی رو داشته باشه که دلخواه خودش هست.

    رفتن به قبرستون هم خیلی خیلی تواین سه،چهارسال بهم کمک کرد که زیاد غرق بازی زندگی وروزگارو آدمها نشم، دیدن قبرآدمهایی که تا همین دیروز زنده بودند بهم یادآوری میکنه که هرکی باشی هرچی داشته باشی باید بذاری بری تک وتنها پیش معبودت وفقط چیزهایی که میبری اعمالت هست..

    آیا ارزشش رو داره که آدم خودش رو انقدر تو فشار بذاره برای بدست آوردنهایی که خیلی ضروری نیست یا برای داشتن روابط و ارتباطاتی وتاییدگرفتن از آدمهایی که وجودشون لزوما نیاز نیست یا مهم نیست توی زندگیمون!!

    بخدا قسم که ما برای سخت زندگی کردن وسخت گرفتن به خودمون به این دنیا نیومدیم واصلا ارزشش رو نداره غیر آرامش وامنیت وشادی خودمون ورضایت قلبی خودمون وخداوند کاری دیگه ای انجام بدیم، زندگی داره میگذره وباید واقعا برای دل خودمون زندگی کنیم.

    دوست گرامی اقا عباس عزیز امیدوارم در پناه امن خداوند همیشه راضی وپر روزی وسلامت وشاد باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: