این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-28.gif8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2015-12-11 21:21:172021-11-09 07:54:07دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم!
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
تنها کبوتری که من بهش بیجا دان دادم، همان شخص عزیزی است که در قدم دوم جلسه دوم گفتید،که احساس خوب نداشتن و سعی میکردند با خریدن وسیله و نشون دادن به اطرافیان حالشون خوب کنند ولی در درون داغون بودند.همون آقایی که زانتیا خریده بود ولی سالها بعد ارایشگاه زده بود تو کوچه و شما خیلی ناراحت شدید و بهش گفته بودید چیکار کردی با خودت.
سال ۹۲ ایشون تازه مغازه زده بود و در اوضاع مالی شدیدا بدی به سر می برد ،قبلش هم ماشین سنگین خریده بود و گواهینامه نداشت و ضرر کرده بود و فروخته بود و اصفهان خونه خریده بود ولی درامدی نداشتند و خیلی تو بد اوضاع بودند و اونم همش میگفت من اگه پایه یک داشتم الان ماشینم داشتم ،من اگه پایه یک داشتم حداقل راننده ماشین سنگین بودم و ماهیانه اینقدر میگرفتم،استاد من هم ی نیم سکه داشتم دادم بهش گفتم برو پایه یک بگیر و من هم نیازی به این پول ندارم ،خودت هر زمانی اوضاعت خوب شد بهم بده.
استاد این شخص هیچ وقت خودش حاضر نبود با پول خودش که الان گواهینامه پایه یک ۱۰ ملیونه تقریبا،بره گواهینامه بگیره ولی با لطف بیجا که من در حقش کردم ایشون گواهینامه را گرفت ولی تا سالها بعد در همون مغازه ارایشگری موند ،بعد مغازه را بست و با وام مسکن ماشین سنگین خرید و اختلافات خانوادگیش شروع شد و ماشین فروخت و طلاق گرفتند .
میخوام این نتیجه را بگیریم که اگه من گذاشته بودم این مسیر خودش طی کنه اینقدر توهم ماشین سنگین به وجود نمیومد و الان زندگی خیلی بهتری داشت ولی من اومدم کمک کنم بهش ، ولی بهش گاری وصل کردم و اون هم نا آگاهانه سالهاست داره به خودش میکشه و الان هم میگه من باید جرثقیل بخرم و نون تو جرثقیله.
و اگر این کاری که من کردم نمیکردم حداقل تو همون دو تاشغل خودش ی کاری میکرد و اینقدر از مسیر دور نمیشد.
سلام وقتتون بخیر.یادمه سالها پیش دانشجوی رشته ام بی ای بودم.درس فناوری اطلاعاتمون کتاب بسیار قطوری داشت.استاد هم عادت داشت که هر هفته امتحان بگیره و همین باعث شده بود این درس رو در طول ترم جدی بگیرم.یادمه تو یکی از جلسات سوال بسیار خوبی از استاد پرسیدم که نتیجه مطالعه خوبم بود و باعث تعجب هم کلاسی و هم خونه ایم شد.براش عجیب بود که این درس رو جدی گرفتم.بعد اون جلسه بهم گفت “میدونی تمامی سوالاتی که استاد امتحان میگیره تو گروه ایمیلیمون موجوده و استاد ترم قبل همه رو تو گروه فرستاده”.تازه اینجا یادم اومد که از ترم قبل سوالایی که این استاد برای دانشجوهاش میفرستاد رو دارم.و همین باعث تنبلی شدید من شد و از اون به بعد دیگه اون درس رو نخوندم.قبل هر جلسه تند تند سوالات و جواباشون رو میخوندم و نمره عالی هم میگرفتم ولی دریغ از ذره ای علم که بمن اضافه بشه.به نظرم این یکی از نمونه های محبتی بود که هم کلاسیم میخواست بکنه ولی به ضرر من تموم شد.ممنونم از شما🌷🌷🌷
سلام استاد عزیز و بزرگوار.. خدا را شاکر هستم که با شما آشنا شدم و از صحبت های شما دارم استفاده میکنم..من یک جفت پرنده داشتم هر دفعه که تخم میگذاشتند مداوم تخم ها را چک میکردم بعضی وقتها خودم جوجه را از تخم بیرون میآوردم. جوجه که بدنیا می آمد انواع غذا های مفید به آنها میدادم و همه این رسیدگی ها باعث مردن همه جوجه ها میشدند. تا زمانی که دیگه رها کردم و دیگه توجهات را کم کردم.. هم تخمها جوجه میشدند. هم جوجه ها بزرگ میشدند و کلی زیاد شدند… ممنونم و همه گروه را دوست دارم آنشاله همه دوستان سلامت وشاد باشند
من میخواستم فقط کوتاه یه تجربه شخصی رو بگم من به واسه خواهرم که اوضاع مالی خوبی نداشت دلسوزی میکردم و همش کمکش میکردم به روش های مختلف نه تنها من بلکه همه اعضای خانواده اینکارو میکردن بعد دیدیم زندگیش رو به زوال رفت حتی زندگیش با شوهرش دلشت خراب میشد اینقدر که عادت کرده بودن به کمک دیگران اومده بودن توی یک سوئیت کوچیک تو همسایگیمون به صورت رایگان نشسته بودن و همش انتظار داشتن بقیه کاری بکنن جوری شده بود که خواهرم با وجود شوهر و بچه به سمت مرد دیگه ای رفت و زندگیش داشت نابود میشد تا اینکه همه دیگه این کمک کردن و قطع کردیم همسایمون سوئیت و ازش گرفت ما هم دیگه هیچ کمکی نمیکردیم به خورشون اومدن و الان یه خونه توی بهترین جای محله اجاره کردن دارن زندگی میکنن و بچه هاشونو بزرگ میکنن شوهرش از جایی بهش پول رسید و خونه خوبی اجاره کردن داره کار میکنه و زندگیشو جلو میبره آبجیمم کسب و کار خونگی راه انداخت و فر گازی خریده داره شیرینی و نون های خونگی میپزه و جلو میبره زندگیشو الهی شکررر
سلام وعرض ادب واحترام خدمت دایی سیدعزیزوگل کاملا درسته به نظرمن دل سوزی یعنی خود سوزی وخداسوزی چون قلب ما برای خداهست واگر بخواهیم با دل سوختن هرلحظه اتیشش بزنیم که بجایی نخواهد رسید همه ما هزاران دلیل داریم برای تایید کلام شما من یه زمانی جوجه کبوتری داشتم وازکوچیکی خودم بهش غذامیدادم این پرنده بزرگ شده بود وهنوز دوست داش من بهش غذابدم که اگر مادرپدرش بهش غذا میدادن این توقع رونداش دست درازی در اکوسیستم طبیعت بازخورد خوبی نداره ممنون ازهمه شماعزیزان
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز وهمه دوستان زیبای من، من از بچگی تا سن ۱۸ساگی که درسم تموم شد اصلا کار نکردم و همیشه از طرف پدرم پول بهم میرسید، نه که پول زیاد، پول تو جیبی فقط، پدر منم وضع مالی خوبی نداشت یه کارگر ساده شرکت، ۱۸ سالگی چون نه کاری بلد بودم نه میدونستم به چی علاقه دارم ، نه به درس علاقه داشتم واز شرایط فعلی بیزار… تصمیم گرفتم برم سربازی تا ازاین فضا دوربشم، به دلیل این حمایت بیجا، تا۲۱سالگی مت هیچ چیز از بازار کار نمیدونستم،هیچ چیز از مسائل مالی نمیدونستم، و همش یه نگاهی داشتم که خب بابام حتما یه پولی بهم میده کاری رو شروع کنم!!
بعد سربازی نزدیک به یک سال افسره شده بودم و کاری انجام نمیدادم و منتظر بودم یه کسی یه کاری واسم بکنه، و جدا ازاون هم کلی سوال بی جواب تو ذهنم بود… چون دیگه به خداام باورنداشتم،شرایط خیلی بدی و تجربه کردم که نمیخوام بازش کنم ته ته سیاهی و دیدم و یه روز تصمیم گرفتم کلا همه چی و از اول شروع کنم کلا شهرم رو عوض کنم و از همه جی از خانواده دوستان و این محیط دور بشم و خودم و پیدا کنم خدای واقعی و پیدا کنم، شروع کردم تو دیوار دنبال خونه گشتن و دنبال کار، یه روزی پیش دوستم بودم داشتم قهوه میخوردم توکافه داشتم بهش سوالای ذهنم رو میگفتم گفت امیرحسین یه نفررو بهت معرفی میکنم استاد عباسمنش برو ببین چی میگه و از اون موقع دنیای من عوض شد انکار این آدم همون کسیه که میخوام حرفاش رو بشنوم(حالا راجبش بعدا حتما کامت میزارم)
فقط خواستم بگم از اون موقعی که تصمیم گرفتم اون روند حمایت رو قطع کنم و بزم دنبال رویاهام کلی زندکی من از همه لحاظ تغییر کرد
ممنونم استاد عزیز که دستی شدی از بی نهایت دستان خدا توزندگیم و خوشحالم خانواده ای مثل شما دارم تا اینجا باهم نظراتمون رو بگیم و ازتحربه های هم استفاده کنیم، این اولین کامنت منه و نتونستم شاید خوب بیان کنم ولی گفتم بزار شروع کنم و تکاملم رو توکامنت گذاشتن طی کنم❤❤❤
واقعا استاد به عنوان یک راهنما عالی هستند و تا کنون من بهترین راهنمایی ها و بهترین نکات را یاد گرفتم
آنچه که من یاد گرفتم این بود
وقتی به یک فرد گدا و کسی که عادت کرده است به پول راحت و مفت به دست بیاورد مخصوصا گداها کمک می کنیم این سبب می شود که نه تنها به آنها کمک نمی کنیم بلکه سبب می شود که او از توانایی خودش استفاده نکند
دقیقا من بخاطر تضاد ها و مشکلاتی که در زندگی من به وجود آمده است بزرگ شده ام و توانسته ام به رشد برسم
این فایل نشانه امروز من بود و من نمیدونم چندین و چندبار باید این فایلها رو گوش بدم و انقد بشنوم تا عادات بدم کم بشه و از بین بره
ساعتها وقت میذارم و گوش میدم اما از هزاران ضرری که ندونسته از این آگاهی ها داشتم جلوگیری میگیری و هزاران نفع و برکتی به من میرسونه که حاصل دانستن و عمل کردن این آگاهی هاست !
من بارها سر دلسوزی بیجا حتی روابطم رو از دست میدادم و طرد میشدم و افرادی که در برهه ای از زندگی در حال پیدا کردن خودشون و مسیرشون بودن نمیشد به زور دستشون رو بگیری و بیاریشون تو راهی که تو فکر میکنی درسته !!
یاد حضرت ابراهیم افتادم که زن و بچه کوچیکش رو رها کرد تو بیابون و رفت پی الهامی که بهش شده بود و با این ایمان و توکل و باور که خدایی که خدای منه و منو هدایت میکنه اونها رو هم رها نمیکنه!
و من چقدر آرزو دارم به این یقین و اطمینان قلبی برسم
استاد بارها روابطم رو از دست دادم بخاطر دلسوزیهای بیجا ! و حتی طرد شدم و این دلسوزی چقدر تو فرهنگ ما پسندیده بود ! بارها به آدمهایی کمک میکردم و چه پولهایی خرج میکردم و میفهمیدم دروغ بوده حتی به آدمهایی که نمیشناختم حتی از فضای مجازی و حتی تمام پولهایی که داشتم که برای رشد خودم بود برای لذت و نعمت زندگی خودم بود !
الان نظرم عوض شده درباره کمک کردن
من با پیشرفت خودم میتونم به آدمها به طرق مختلف کمک کنم
وقتیکه خودم داشته باشم
و اونم نه در حدی که لطف مکرر بشه حق مسلم !
شاید کامنت نوشتن ساعاتی وقت منو بگیره اما رفتارهایی که درون من عوض میشه بارها و بارها از ضرر رسوندن بهم جلوگیری میکنه و واقعا ارزشش رو داره
ارزش داره که من رو خودم کار کنم و همه چیز رو از خودم ببینم و خودم رو مرکز بدونم
فکرم رو
تصمیماتم رو و تجربیاتم رو عوض کنم و نتایج بهتری بگیرم
استاد
ممنونم از اینکه این آگاهی ها رو برای بهتر زندگی کردن ما به اشتراک میگذارید
زمانی که برادر بزرگ من تصمیم گرفت به خدمت سربازی بره , اموزشی خود در شیراز و یگان خود را در بوشهر گذراند , ما در تهران زندگی میکنیم , برادرم زمانی که در بوشهر خدمت میکرد در تابستان گرم ان شهر و دوری از خانواده باعث شده بود شرایط سختی را سپری کنه و یادم میاد مرتب به مادرم میگفت که کاری براش کنه تا انتقالی بگیره بیاد تهران , مادر من هم از روی دلسوزی به کسانی که میشناخت گفت تا برای برادر من کاری انجام دهند تا به تهران بیاد و در اینجا خدمت کنه , موفق هم شد و انتقالی برای برادرم فراهم شد و بعد از ١١ ماه خدمت اتقالی گرفت به تهران , ولی از زمانی که به تهران اومد دیگه خدمت نرفت و سرباز فراری شد, بعد از سال ها همیشه این خلع در ذهنش بود که ای کاش در همان بوشهر خدمت خودم را تمام میکردم
در حال حاضر برادرم در قید حیات نیست
نوبت به من رسید که خدمت برم
من بعد از ٢ ماه خدمت بهم گفته شد که به دلیل لاغری که دارم میتوانم معاف شوم , فقط دکتر مربوطه به من گفت 4 کیلو برای معاف شدن وزنم زیاد است , اگر بتوانم این 4 کیلو را در عرض ٢ هفته کم کنم معاف میشوم , من هم تصمیم گرفتم که ٢ هفته هیچ غذایی نخورم تا این 4 کیلو کم شود , فقط در طول این ٢ هفته خرما و اب میخوردم که زنده بمونم , بعد از دو هفته که به شورای پزشکی رفتم با یه حال کاملا خراب و مریض چون ٢ هفته هیچ غذایی نخورده بودم و این باعث ضعف شدید در من شده بود ولی موفق شده بودم که معاف شم , قسمت اصلی داستان اینجاست که بعد از 45 روز استعلاجی من اقدام کردم به تسویه حساب با ارتش و گرفتن کارت معافی , ولی بعد از کلی تلاش موقعی که کارت معافی من را میخواستند صادر کنند , به من گفتن که شما اشتباهی معاف شدی و این قانون در حال حاضر نیست , من در ان لحظه نمیدانستم باید چیکار کنم , انگار دنیا روی سرم خراب شده بود , بعد از این همه تلاش حالا باید از اول خدمت میکردم , من هم تصمیم گرفتم که دیگه ادامه ندهم, و همه کل خانواده میگفتن که حق داری عزیزم , موقصر تو نبودی , یه چند ماهی گذشت ولی من با این خلع که خدمتم نصفه مونده خیلی زجر میکشیدم , تا اینکه یه روز خواهرم بر عکس حرف بقیه که بهم حق داده بودن , گفت که باید بری خدمت وگر نه هیچ وقت به اون ارزوی سفر به خازج از ایران نمیرسی , خیلی فکر کردم که تونستم تصمیم بگیرم که با همه ی اتفاقاتی که افتاده دوباره از اول خدمتم را شروع کنم و تمومش کنم , این کار را انجام دادم , درسته که خیلی سخت بود ولی ارزش اینو داشت که بعد از اتمام خدمتم اولین سفرم به ترکیه بود , هر لحظه که در ترکیه قدم میزدم به خودم میگفتم که شهریار دمت گرم ارزششو داشت , من شروع خدمتم سال ٩٠ بود و اتمام ان ٩٣ ,الان هر بار که پاسپورت خودم را میبینم خیلی شکر گذار هستم و احساس قوی بودن بهم دست میده
وقتی ما شجاعت بخرج میدیم و برای اهدافمون بها میپردازیم نه تنها به خواستمون میرسیم بلکه دیگه اون آدم سابق هم نیستیم یه ادم جدید یکی قویتر یکی باشهامت تر یکی پردل و جرعت تر و شیرتر میشیم
درتمام طول داستانت معلول هایی که اتفاق افتاد همه به یک علت برمیگشت اونم قوانین ثابت و بینظیر کیهان !
از خوندن ردپات بسی لذت بردم هرکجا که هستی شاد ، پیروز وسلامت باشی
سپاس فراوان از شما خانم فاطمه عزیز , ممنونم از تشویقتون
بعضی وقت ها اتفاق هایی در زندگیمون رخ میده که همون موقع درک نمیکنیم که چرا اون اتفاق افتاده , ولی با گذر زمان حکمت اون کار را متوجه میشیم و اتفاقا خیلی هم خدارو سپاس گزاریم بابت اون اتفاق.
استاد عزیزم سلام.
تنها کبوتری که من بهش بیجا دان دادم، همان شخص عزیزی است که در قدم دوم جلسه دوم گفتید،که احساس خوب نداشتن و سعی میکردند با خریدن وسیله و نشون دادن به اطرافیان حالشون خوب کنند ولی در درون داغون بودند.همون آقایی که زانتیا خریده بود ولی سالها بعد ارایشگاه زده بود تو کوچه و شما خیلی ناراحت شدید و بهش گفته بودید چیکار کردی با خودت.
سال ۹۲ ایشون تازه مغازه زده بود و در اوضاع مالی شدیدا بدی به سر می برد ،قبلش هم ماشین سنگین خریده بود و گواهینامه نداشت و ضرر کرده بود و فروخته بود و اصفهان خونه خریده بود ولی درامدی نداشتند و خیلی تو بد اوضاع بودند و اونم همش میگفت من اگه پایه یک داشتم الان ماشینم داشتم ،من اگه پایه یک داشتم حداقل راننده ماشین سنگین بودم و ماهیانه اینقدر میگرفتم،استاد من هم ی نیم سکه داشتم دادم بهش گفتم برو پایه یک بگیر و من هم نیازی به این پول ندارم ،خودت هر زمانی اوضاعت خوب شد بهم بده.
استاد این شخص هیچ وقت خودش حاضر نبود با پول خودش که الان گواهینامه پایه یک ۱۰ ملیونه تقریبا،بره گواهینامه بگیره ولی با لطف بیجا که من در حقش کردم ایشون گواهینامه را گرفت ولی تا سالها بعد در همون مغازه ارایشگری موند ،بعد مغازه را بست و با وام مسکن ماشین سنگین خرید و اختلافات خانوادگیش شروع شد و ماشین فروخت و طلاق گرفتند .
میخوام این نتیجه را بگیریم که اگه من گذاشته بودم این مسیر خودش طی کنه اینقدر توهم ماشین سنگین به وجود نمیومد و الان زندگی خیلی بهتری داشت ولی من اومدم کمک کنم بهش ، ولی بهش گاری وصل کردم و اون هم نا آگاهانه سالهاست داره به خودش میکشه و الان هم میگه من باید جرثقیل بخرم و نون تو جرثقیله.
و اگر این کاری که من کردم نمیکردم حداقل تو همون دو تاشغل خودش ی کاری میکرد و اینقدر از مسیر دور نمیشد.
امیدوارم خود استاد این کامنت بخونند.
در پناه الله یکتا شاد و سر بلند باشید
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و تمام هم فرکانسی
من یه رفیقی دارم از دوران بچگی این بنده زمانی ک به دبیرستان رسید بخاطر وضعیت بد مالی خانواده از مدرسه اومد بیرون و رفت سرکار
چندین سال کار و تونست یه واحد خونه بالای خونه ی باباش اینا بسازه
بعد ازدواجبخاطر کنار نیومدن عروس مادر شوهر مجبور شدن برن مستاجری
این آقا هم چندتا شغل عوض کرد و همش داشت برای مردم کار میکرد
آخرین شغلی ک داشت راننده مبل فروشی پیش پسر دایی بنده بود
من دو سال پیش یه زمینی خریدم قرار بود مغازه بسازم
بعد چند ماه ساختم
اوایل شروع ساخت خوردیم ب کرونا
چون مغازه ها تعطیل بود این دوست من هم بیکار بود میومد پیش من و سر مغازه
بالاخره مغازه آماده شد میگفت من مبل فروشی بزنم
یه سرمایه کمی داشت شروع کرد
من از روی دلسوزی مغازه رو ک دادم پول پیش نکرفتم اجاره همچند ماه اول گفتم نده بقیه ماها هم نصف قیمت (در صورتی کلا تو ۱۷ ماه ۴ ماه اجاره داد)
خودم براش از جیبم کلی هزینه کردم
الان بعد دو سال حالا بخاطر افکار نادرست ک مشتری نیست و پول نیست داره جمع میکنه
و شاید این دلسوزی و اجاره نکرفتن بود ک اینطور شد
سلام وقتتون بخیر.یادمه سالها پیش دانشجوی رشته ام بی ای بودم.درس فناوری اطلاعاتمون کتاب بسیار قطوری داشت.استاد هم عادت داشت که هر هفته امتحان بگیره و همین باعث شده بود این درس رو در طول ترم جدی بگیرم.یادمه تو یکی از جلسات سوال بسیار خوبی از استاد پرسیدم که نتیجه مطالعه خوبم بود و باعث تعجب هم کلاسی و هم خونه ایم شد.براش عجیب بود که این درس رو جدی گرفتم.بعد اون جلسه بهم گفت “میدونی تمامی سوالاتی که استاد امتحان میگیره تو گروه ایمیلیمون موجوده و استاد ترم قبل همه رو تو گروه فرستاده”.تازه اینجا یادم اومد که از ترم قبل سوالایی که این استاد برای دانشجوهاش میفرستاد رو دارم.و همین باعث تنبلی شدید من شد و از اون به بعد دیگه اون درس رو نخوندم.قبل هر جلسه تند تند سوالات و جواباشون رو میخوندم و نمره عالی هم میگرفتم ولی دریغ از ذره ای علم که بمن اضافه بشه.به نظرم این یکی از نمونه های محبتی بود که هم کلاسیم میخواست بکنه ولی به ضرر من تموم شد.ممنونم از شما🌷🌷🌷
سلام استاد عزیز و بزرگوار.. خدا را شاکر هستم که با شما آشنا شدم و از صحبت های شما دارم استفاده میکنم..من یک جفت پرنده داشتم هر دفعه که تخم میگذاشتند مداوم تخم ها را چک میکردم بعضی وقتها خودم جوجه را از تخم بیرون میآوردم. جوجه که بدنیا می آمد انواع غذا های مفید به آنها میدادم و همه این رسیدگی ها باعث مردن همه جوجه ها میشدند. تا زمانی که دیگه رها کردم و دیگه توجهات را کم کردم.. هم تخمها جوجه میشدند. هم جوجه ها بزرگ میشدند و کلی زیاد شدند… ممنونم و همه گروه را دوست دارم آنشاله همه دوستان سلامت وشاد باشند
سلام استاد عزیزم و مریم جان و بر و بچه های سایت
من میخواستم فقط کوتاه یه تجربه شخصی رو بگم من به واسه خواهرم که اوضاع مالی خوبی نداشت دلسوزی میکردم و همش کمکش میکردم به روش های مختلف نه تنها من بلکه همه اعضای خانواده اینکارو میکردن بعد دیدیم زندگیش رو به زوال رفت حتی زندگیش با شوهرش دلشت خراب میشد اینقدر که عادت کرده بودن به کمک دیگران اومده بودن توی یک سوئیت کوچیک تو همسایگیمون به صورت رایگان نشسته بودن و همش انتظار داشتن بقیه کاری بکنن جوری شده بود که خواهرم با وجود شوهر و بچه به سمت مرد دیگه ای رفت و زندگیش داشت نابود میشد تا اینکه همه دیگه این کمک کردن و قطع کردیم همسایمون سوئیت و ازش گرفت ما هم دیگه هیچ کمکی نمیکردیم به خورشون اومدن و الان یه خونه توی بهترین جای محله اجاره کردن دارن زندگی میکنن و بچه هاشونو بزرگ میکنن شوهرش از جایی بهش پول رسید و خونه خوبی اجاره کردن داره کار میکنه و زندگیشو جلو میبره آبجیمم کسب و کار خونگی راه انداخت و فر گازی خریده داره شیرینی و نون های خونگی میپزه و جلو میبره زندگیشو الهی شکررر
سلام وعرض ادب واحترام خدمت دایی سیدعزیزوگل کاملا درسته به نظرمن دل سوزی یعنی خود سوزی وخداسوزی چون قلب ما برای خداهست واگر بخواهیم با دل سوختن هرلحظه اتیشش بزنیم که بجایی نخواهد رسید همه ما هزاران دلیل داریم برای تایید کلام شما من یه زمانی جوجه کبوتری داشتم وازکوچیکی خودم بهش غذامیدادم این پرنده بزرگ شده بود وهنوز دوست داش من بهش غذابدم که اگر مادرپدرش بهش غذا میدادن این توقع رونداش دست درازی در اکوسیستم طبیعت بازخورد خوبی نداره ممنون ازهمه شماعزیزان
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز وهمه دوستان زیبای من، من از بچگی تا سن ۱۸ساگی که درسم تموم شد اصلا کار نکردم و همیشه از طرف پدرم پول بهم میرسید، نه که پول زیاد، پول تو جیبی فقط، پدر منم وضع مالی خوبی نداشت یه کارگر ساده شرکت، ۱۸ سالگی چون نه کاری بلد بودم نه میدونستم به چی علاقه دارم ، نه به درس علاقه داشتم واز شرایط فعلی بیزار… تصمیم گرفتم برم سربازی تا ازاین فضا دوربشم، به دلیل این حمایت بیجا، تا۲۱سالگی مت هیچ چیز از بازار کار نمیدونستم،هیچ چیز از مسائل مالی نمیدونستم، و همش یه نگاهی داشتم که خب بابام حتما یه پولی بهم میده کاری رو شروع کنم!!
بعد سربازی نزدیک به یک سال افسره شده بودم و کاری انجام نمیدادم و منتظر بودم یه کسی یه کاری واسم بکنه، و جدا ازاون هم کلی سوال بی جواب تو ذهنم بود… چون دیگه به خداام باورنداشتم،شرایط خیلی بدی و تجربه کردم که نمیخوام بازش کنم ته ته سیاهی و دیدم و یه روز تصمیم گرفتم کلا همه چی و از اول شروع کنم کلا شهرم رو عوض کنم و از همه جی از خانواده دوستان و این محیط دور بشم و خودم و پیدا کنم خدای واقعی و پیدا کنم، شروع کردم تو دیوار دنبال خونه گشتن و دنبال کار، یه روزی پیش دوستم بودم داشتم قهوه میخوردم توکافه داشتم بهش سوالای ذهنم رو میگفتم گفت امیرحسین یه نفررو بهت معرفی میکنم استاد عباسمنش برو ببین چی میگه و از اون موقع دنیای من عوض شد انکار این آدم همون کسیه که میخوام حرفاش رو بشنوم(حالا راجبش بعدا حتما کامت میزارم)
فقط خواستم بگم از اون موقعی که تصمیم گرفتم اون روند حمایت رو قطع کنم و بزم دنبال رویاهام کلی زندکی من از همه لحاظ تغییر کرد
ممنونم استاد عزیز که دستی شدی از بی نهایت دستان خدا توزندگیم و خوشحالم خانواده ای مثل شما دارم تا اینجا باهم نظراتمون رو بگیم و ازتحربه های هم استفاده کنیم، این اولین کامنت منه و نتونستم شاید خوب بیان کنم ولی گفتم بزار شروع کنم و تکاملم رو توکامنت گذاشتن طی کنم❤❤❤
سلام استاد مهربان
سلام بر دوستان عزیزم در این سایت عالی
همه چیز خدا رو شکر عالی است
این فایل بسیار کوتاه بود اما بیار بسیار عالی بود
پر از نکته بود
واقعا استاد به عنوان یک راهنما عالی هستند و تا کنون من بهترین راهنمایی ها و بهترین نکات را یاد گرفتم
آنچه که من یاد گرفتم این بود
وقتی به یک فرد گدا و کسی که عادت کرده است به پول راحت و مفت به دست بیاورد مخصوصا گداها کمک می کنیم این سبب می شود که نه تنها به آنها کمک نمی کنیم بلکه سبب می شود که او از توانایی خودش استفاده نکند
دقیقا من بخاطر تضاد ها و مشکلاتی که در زندگی من به وجود آمده است بزرگ شده ام و توانسته ام به رشد برسم
یاد بگیرم که آگاهانه به دیگران کمک کنم
از روی دلسوزی و ترحم به کسی کمک نکنم
بیش از حد نباید محبت کرد
همه چیز سرجای خودش باید انجام بشود
ممنون استاد عزیز از این فایل عالی و زیبا
ممنون از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای زیبایی ها
سلام استاد وقتتون بخیر
این فایل نشانه امروز من بود و من نمیدونم چندین و چندبار باید این فایلها رو گوش بدم و انقد بشنوم تا عادات بدم کم بشه و از بین بره
ساعتها وقت میذارم و گوش میدم اما از هزاران ضرری که ندونسته از این آگاهی ها داشتم جلوگیری میگیری و هزاران نفع و برکتی به من میرسونه که حاصل دانستن و عمل کردن این آگاهی هاست !
من بارها سر دلسوزی بیجا حتی روابطم رو از دست میدادم و طرد میشدم و افرادی که در برهه ای از زندگی در حال پیدا کردن خودشون و مسیرشون بودن نمیشد به زور دستشون رو بگیری و بیاریشون تو راهی که تو فکر میکنی درسته !!
یاد حضرت ابراهیم افتادم که زن و بچه کوچیکش رو رها کرد تو بیابون و رفت پی الهامی که بهش شده بود و با این ایمان و توکل و باور که خدایی که خدای منه و منو هدایت میکنه اونها رو هم رها نمیکنه!
و من چقدر آرزو دارم به این یقین و اطمینان قلبی برسم
استاد بارها روابطم رو از دست دادم بخاطر دلسوزیهای بیجا ! و حتی طرد شدم و این دلسوزی چقدر تو فرهنگ ما پسندیده بود ! بارها به آدمهایی کمک میکردم و چه پولهایی خرج میکردم و میفهمیدم دروغ بوده حتی به آدمهایی که نمیشناختم حتی از فضای مجازی و حتی تمام پولهایی که داشتم که برای رشد خودم بود برای لذت و نعمت زندگی خودم بود !
الان نظرم عوض شده درباره کمک کردن
من با پیشرفت خودم میتونم به آدمها به طرق مختلف کمک کنم
وقتیکه خودم داشته باشم
و اونم نه در حدی که لطف مکرر بشه حق مسلم !
شاید کامنت نوشتن ساعاتی وقت منو بگیره اما رفتارهایی که درون من عوض میشه بارها و بارها از ضرر رسوندن بهم جلوگیری میکنه و واقعا ارزشش رو داره
ارزش داره که من رو خودم کار کنم و همه چیز رو از خودم ببینم و خودم رو مرکز بدونم
فکرم رو
تصمیماتم رو و تجربیاتم رو عوض کنم و نتایج بهتری بگیرم
استاد
ممنونم از اینکه این آگاهی ها رو برای بهتر زندگی کردن ما به اشتراک میگذارید
سلام وقت بخیر
یه داستان از زندگی خودم میخوام براتون بگم
زمانی که برادر بزرگ من تصمیم گرفت به خدمت سربازی بره , اموزشی خود در شیراز و یگان خود را در بوشهر گذراند , ما در تهران زندگی میکنیم , برادرم زمانی که در بوشهر خدمت میکرد در تابستان گرم ان شهر و دوری از خانواده باعث شده بود شرایط سختی را سپری کنه و یادم میاد مرتب به مادرم میگفت که کاری براش کنه تا انتقالی بگیره بیاد تهران , مادر من هم از روی دلسوزی به کسانی که میشناخت گفت تا برای برادر من کاری انجام دهند تا به تهران بیاد و در اینجا خدمت کنه , موفق هم شد و انتقالی برای برادرم فراهم شد و بعد از ١١ ماه خدمت اتقالی گرفت به تهران , ولی از زمانی که به تهران اومد دیگه خدمت نرفت و سرباز فراری شد, بعد از سال ها همیشه این خلع در ذهنش بود که ای کاش در همان بوشهر خدمت خودم را تمام میکردم
در حال حاضر برادرم در قید حیات نیست
نوبت به من رسید که خدمت برم
من بعد از ٢ ماه خدمت بهم گفته شد که به دلیل لاغری که دارم میتوانم معاف شوم , فقط دکتر مربوطه به من گفت 4 کیلو برای معاف شدن وزنم زیاد است , اگر بتوانم این 4 کیلو را در عرض ٢ هفته کم کنم معاف میشوم , من هم تصمیم گرفتم که ٢ هفته هیچ غذایی نخورم تا این 4 کیلو کم شود , فقط در طول این ٢ هفته خرما و اب میخوردم که زنده بمونم , بعد از دو هفته که به شورای پزشکی رفتم با یه حال کاملا خراب و مریض چون ٢ هفته هیچ غذایی نخورده بودم و این باعث ضعف شدید در من شده بود ولی موفق شده بودم که معاف شم , قسمت اصلی داستان اینجاست که بعد از 45 روز استعلاجی من اقدام کردم به تسویه حساب با ارتش و گرفتن کارت معافی , ولی بعد از کلی تلاش موقعی که کارت معافی من را میخواستند صادر کنند , به من گفتن که شما اشتباهی معاف شدی و این قانون در حال حاضر نیست , من در ان لحظه نمیدانستم باید چیکار کنم , انگار دنیا روی سرم خراب شده بود , بعد از این همه تلاش حالا باید از اول خدمت میکردم , من هم تصمیم گرفتم که دیگه ادامه ندهم, و همه کل خانواده میگفتن که حق داری عزیزم , موقصر تو نبودی , یه چند ماهی گذشت ولی من با این خلع که خدمتم نصفه مونده خیلی زجر میکشیدم , تا اینکه یه روز خواهرم بر عکس حرف بقیه که بهم حق داده بودن , گفت که باید بری خدمت وگر نه هیچ وقت به اون ارزوی سفر به خازج از ایران نمیرسی , خیلی فکر کردم که تونستم تصمیم بگیرم که با همه ی اتفاقاتی که افتاده دوباره از اول خدمتم را شروع کنم و تمومش کنم , این کار را انجام دادم , درسته که خیلی سخت بود ولی ارزش اینو داشت که بعد از اتمام خدمتم اولین سفرم به ترکیه بود , هر لحظه که در ترکیه قدم میزدم به خودم میگفتم که شهریار دمت گرم ارزششو داشت , من شروع خدمتم سال ٩٠ بود و اتمام ان ٩٣ ,الان هر بار که پاسپورت خودم را میبینم خیلی شکر گذار هستم و احساس قوی بودن بهم دست میده
ممنون که وقت گذاشتید و داستان منو خوندید
خوشحال میشم نظر دوستان را هم ببینم
افرین به تو شهریار باید به خودت افتخار کنی
وقتی ما شجاعت بخرج میدیم و برای اهدافمون بها میپردازیم نه تنها به خواستمون میرسیم بلکه دیگه اون آدم سابق هم نیستیم یه ادم جدید یکی قویتر یکی باشهامت تر یکی پردل و جرعت تر و شیرتر میشیم
درتمام طول داستانت معلول هایی که اتفاق افتاد همه به یک علت برمیگشت اونم قوانین ثابت و بینظیر کیهان !
از خوندن ردپات بسی لذت بردم هرکجا که هستی شاد ، پیروز وسلامت باشی
سپاس فراوان از شما خانم فاطمه عزیز , ممنونم از تشویقتون
بعضی وقت ها اتفاق هایی در زندگیمون رخ میده که همون موقع درک نمیکنیم که چرا اون اتفاق افتاده , ولی با گذر زمان حکمت اون کار را متوجه میشیم و اتفاقا خیلی هم خدارو سپاس گزاریم بابت اون اتفاق.
منم ارزو میکنم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشید