دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم! - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

513 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عاطفه زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1124 روز

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست

    با درود خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته ی گل و دوستان همفرکانسیم

    این فایل نشانه ی امروز من در تاریخِ پنجمِ آبانِ 1404 هست.

    من هر روز و ساعت ها، صدایِ گرم و مهربانِ استاد رو گوش می کنم و بینهایت لذت می برم و واقعاً هر روز زندگیم باکیفیت تر می شه(بینهایت سپاس از شما استاد گرامی)

    همه چیز توحیده، من این رو هر روز تکرار می کنم و به گذشته ی نامتعادلم بر نمی گردم، چون اگر بخوام در موردِ اونها بنویسم، باید یه طومار از باورهایِ اِشتباهم، عملکرد هایِ اِشتباهم و شِرک به خدا بنویسم و در واقع من تصمیم گرفتم تغییرات مثبتم رو در فایل ها بنویسم.

    تغییراتِ من، که در موردِ موضوعِ امروز هست: من از زمانیکه یاد گرفتم همه چیز توحیده و خدا درخواست هر درخواست کننده ای رو پاسخ می ده و باید من اول سمت خودم رو انجام بدم و کارها رو به خدا بسپرم، محککککککم، دست از حمایت های غیر متعارفم، برای موضوعاتی که اصل و اساسش نادرستِ، هست رو برداشتم. این نوع تفکر باعث شده، توقع خانواده ی خودم و حتی بعضاً خواهر و برادرهای خودم که خودشون زندگی مستقل دارن از من کمتر بشه. خلاصه امروز به خودم گفتم من دیگه هرگز از مسیر توحید خارج نمی شم، حتی اگه به ظاهر شرایط بد بشه و من روی خودم کار می کنم نتیجه هم دست خداست.

    کنترل ذهنم در این موارد خیلی بهتر شده البته با تمرین های استاد عزیز هر روز به روز و قوی ترم می شه.

    ممنون استاد این فایل من رو مصمم تر کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2467 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به استاد عزیز و ارزشمندم

    سلام به همه عزیزان هم مسیر در رشد و بهبود

    خدایا شکرت بخاطر اینکه توی این صفحه از خودم سال 99ردپا گذاشتم و با خوندنش یک یادآوری سریع از شرایطی که داشتم بهم شد، خدایا شکرت برای این سایت، خدایا شکرت برای این آگاهی ها که حتی به من یاد میده تا آگاهانه کمک نکنم یا نکنم.

    خدایا شکرت برای شنیدن و درک کردن این آگاهی ها

    خدایا شکرت برای امروز و برای تجربه های خوبی که سه نفره داشتیم….

    خدای خوبم سپاسگزارم که به من یاد میدی تا منو بزرگتر میکنی با یادآوری مسیری که اومدم و اینکه چقدر قشنگ باعث شده این حمایت نداشتن هامون ما رو قوی تر کنه، منو رشد بده منو حرکت بده به سمت جاهای بهتر…

    واقعا حرکت کردن خوبه

    واقعا چقدر آگاهانه کمک نکردن خودم یک نگرش عمیق میخواد و این دلسوزی بیجا رو از من دور میکنه تا یادم بیاد تا دلسوزی بیجا نکنم، دل رحم بیجا نکنم و این با وجود آگاهی داشتن از این موضوع باعث نمیشه که همیشه اینجوری عمل نکنم، مثلا الان یادم اومد چطور خیلی ظریف این ویژگی احساسی بودن ما ایرانی ها (بقول استاد) باعث نشه که در من باعث بشه که ضربه زننده بشه.

    گاهی باید اجازه بدیم افراد بخورن زمین تا رشد کنند.

    گاهی باید حمایت نکرد تا بیشتر به توانایی های خودشون و قدرت خدا تکیه کنند…

    گاهی باید احساسات رو بخاطر یک نگرش بزرگتر قربانی کرد. خدایا کمکم کن…. تا قربانی کنم تا تسلیم تر بشم تا رشد کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 880 روز

    سلام به استاد عزیز و همسر محترمشون و همه ی دانشجوهای سایت استاد عباسنمش

    استاد من دنبال جواب این سوال بودم و نیازی نیست زیاد در مورد موضوعاتی که برام پیش اومدن فکر کنم چون میتونم چندین خط راجع بهش بنویسم.

    مدت ها بود فکرم دنبال این بود که معنی درست و واقعی کمک کردن چی هست؟

    من دوتا موضوع برام پیش اومد و میخوام هر دو موضوع رو کامل بنویسم و ازتون میخوام تجربه ی من رو کامل مطالعه کنین .

    بچه ها نمیدونین من تا چه حدی عاشق حیوانات و طبیعت هستم! کبوترا که میان توی تراس خونه من با ذووووق فراوان میشینم نگاهشون میکنم و از غذا خوردنشون کیف میکنم و حتی وقتی میرم سوپر مارکت انقدر تو مسیر هر گربه ای میبینم دوست دارم بشینم ساعت ها نگاش کنم و از قمقمه ام بهشون آب بدم ک بعضی وقتا خود گربه ها هم تعجب میکنن! انقدر من عاشق این موجودات بامزه ام!

    بخاطر همین ، یه مدت من هر روز یه مشت کنجد میریختم داخل یه ظرفی و اونو میزاشتم توی تراس…پرده رو هم میزدم کنار که اگه کبوترا بیان من بتونم ببینمشون.. هر روز یه کبوتر قهوه ای رنگ میومد توی تراس و مینشست توی ظرف کنجد ، انقدرررر با اشتها و تند تند غذا میخورد که من فکر میکردم الان خفه میشه!..واقعا یک مشت کنجد رو کاااامل تنهایی میخورد انقدر هر روز میومد و من هر روز براش یه ظرف کنجد میزاشتم وزنش دو برابر شده بود از بس هر روز بهش میرسیدم با خودم فکر میکردم این چقدر گرسنه س!..هر وقت یادش میوفتم خندم میگیره انقدر که غذا میخورد و چاق شده بود!..

    خلاصه کار هر روز من شده بود این! من تقریبا هر روز باید ظرف کنجد پرنده ام پر باشه که هر وقت بیاد تو تراس بشینه چیزی برای خوردن پیدا کنه..تازه انقدر خیالش از بابت امنیت تراس خونه ی ما راحت شده بود یه روز متوجه شدیم یه گوشه توی سقف تراس لونه درست کرده و یه تخم کوچولو گذاشته!خدایا من وقتی اون صحنه رو دیدم یعنی مررررردم از خوشحالی!جوجه ش که به دنیا اومد انقدر من خوشحال بودم و هر روز میرفتم تو تراس نگاهش میکردم و ظرفش رو پر میکردم دیگه کم کم مطمئن شدم دارم بهشون کمک میکنم و باید هر روز این کار رو تکرار کنم ! با این که هر روز براشون غذا میزاشتم اما مامان اون جوجه خودش میرفت برای جوجه اش غذا پیدا میکرد و بهش غذا میداد خلاصه کم کم بهش بال زدن یاد داد و پرواز کرد رفت..اینجا من یه سوالی برام پیش اومد که کمک کردن من به نوعی داره این چرخه ی طبیعت رو بهش آسیب میزنه! این جوجه اگه از اول یاد می‌گرفت غذای آماده بخوره هیچوقت برای بقای خودش تلاشی نمی‌کرد و به توانایی خودش پی نمیبرد !

    اصلا هر موجود زنده ای بطور غریزی خودش میدونه چجوری باید زندگی کنه و چرخه ی حیات اینجوری ادامه پیدا میکنه!

    این سوال از همون روز توی ذهنم پیش اومد که کمک کردن دقیقا چه اصولی باید داشته باشه؟ من تو کمک کردن به همنوع خودم تا حالا چجوری عمل کردم و چه نتیجه ای حاصل شده؟

    من از روزی که کار کردم و خودم پول دراوردم حتی قبلتر از اون تو ذهنم این بود من تا روزی که پول درمیارم به نیازمندا کمک خواهم کرد! اصلا به همین دلیل هست که من پولدار شدم!

    علاوه بر خودم به دیگران هم کمک میکنم!

    همیشه وقتی میرفتم بازار ده هزار تومن تا پنجاه هزار تومن میذاشتم داخل کیفم و هر چقدر میتونستم به گداها کمک میکردم..از خدا که پنهان نیست تا پول خردای توی کیفمو تا قرون آخر نمیبخشدم خیالم راحت نمیشد حتی پول برگشت تاکسی رو هم میدادم و بعد واسه راننده باید کارت به کارت میکردیم!من توی هیچ شهری مثل شهر خودم به این حد و اندازه تعداد آدم هایی که توی خیابون گدایی میکنن توی عمرم ندیدم! اصلا و ابدا قصدم توهین به همشهریای عزیزم نیست و کسانی که همشهری من هستن و اهواز زندگی میکنن حتما میدونن منظور من اون عده گداهایی هستن که از شهرای دیگه ای اومدن و حتی زبان و پوششون هم با قومیت های مختلف اهوازی ها فرق داره! بازار نادری بقدرررری این چند وقت اخیر گداها زیااااد شدن که من به شخصه فقط وقتی واقعا نیاز داشته باشم یه چیزی بخرم میرم بازار نادری چون اصلا حس خوبی نمیگیرم..یعنی از جایی که تاکسی منو پیاده میکنه معمولا رو به روی یه قصابی خیلی معروف و قدیمی پیاده میشم از دم در اون قصابی تااااااا ته بازار تو هر کوچه و خیابون کنار خود قصابی ، کنار سینما ، روبه روی خود قصابی که بزرگترین بازار موبایل اهوازه ، یکم اونور تر رو به روی سیتی سنتر کارون ، جلوتر وقتی وارد بازار امام میشم همینطور گدا و نیازمند میبینی! زن و مرد و بچه و آدمایی که واقعا به قول استاد خودشون یه بلایی سر خودشون اوردن خودم خداشاهده به چشم دیدم طرف پاشو سوزونده دراورده مردم ببینن دلشون بسوزه!

    بعضی وقتا که بحثش پیش میاد پدرم همیشه میگه من به هیچ فقیری کمک نمیکنم! من همیشه تعجب میکردم یا فکر میکردم یه نوع بی رحمی داره اتفاق میوفته اما یه بار که این جمله رو ازش شنیدم کلا نظرم عوض شد! پشت چراغ قرمز بودیم یه آقایی با یه تیپ معقول و ظاهر تقریبا آراسته باورم نمیشد گدا باشه پدرم گفت : آخه این چه کاریه؟! سالمی میتونی راه بری حرکت کنی خوب جای گدایی برو کار کن پول دربیار! یکم بعد گفت اینجور آدما بحثشون فقر و این چیزا نیست اینا وقتی میبینن میتونن از این راه پول دربیارن دیگه خودشونو خسته نمیکنن برن سر کار!

    اون موقع فهمیدم من واقعا اشتباه فکر میکردم و کاملا حق با پدرمه!

    امروز که این فایل رو گوش کردم دیدم حرفای شما دقیقا درسته و فهمیدم تو بحث کمک کردن خیلی باید حواسم جمع باشه که آیا واقعا دارم کمک میکنم یا دارم به اون فرد بیشتر آسیب میزنم!

    یه موضوع دیگه اینه که ، پستچی محله ی ما که بسیار آقای باشخصیت و انسان وظیفه شناسی هستن مدتی هست متاسفانه درگیر بیماری سرطان هستن

    همیشه برای مخاطبینشون پیام میفرستن و چون من هم مثل بقیه کسایی که براشون بسته میارن جزو مخاطبینشون هستم این پیام ها واسم میان که برای شیمی درمانی و تزریق خون نیاز مالی پیدا کردن و درخواست کمک میکنن دو سه باری من در حد توانم بهشون کمک کردم و همیشه بسیار تشکر میکنن و عذر خواهی میکنن که هر بار برای منم این پیام میاد..خلاصه من هر چند بار که این پیام ها واسم میان، وظیفه ی خودم میدونم به یک انسان بیمار کمک کنم! یه چیزی این وسط منو اذیت می‌کرد که آیا دارم کار درستی انجام میدم؟ آیا اون فرد بجای این که بخدا امیدوار بمونه امیدش به دستای بنده ی خداوند که من باشم نمیمونه؟ خیلی دلم میخواست درباره ی این موضوع از خودتون راه حل بشنوم استاد بخاطر همین اومدم تو بخش عقل کل سوالات و جواب های دانشجو ها رو مطالعه کردم دو سه نفر به فایل به این فایل اشاره کرده بودن و آخرین کامنتی که خوندم یکی از بچه ها تاکید داشت چندبار این فایل رو ببینیم اسم این فایل خیلی نظر من رو جذب کرد به کبوترها غذا ندهیم! خیلی واسم جالب بود کجای این کار اشتباهه! خوشحالم واقعا هیچوقت به این اندازه احساس خوبی نسبت به گرفتن جواب سوالم رو نداشتم و میخوام بیشتر راجع به کمک کردن جستجو کنم و بدونم چجوری باید کمک کنم

    مرسی از شما استاد عزیزم و از خداوند همراه و متعال سپاسگزارم که به این فایل هدایت شدم

    آرزوی بهترین ها رو برای همه ی شما عزیزان دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    سیدمحمد لایق گفته:
    مدت عضویت: 2572 روز

    سلام ب استادعزیزم و همه ی اعضای صمیمی خانواده عباسمنش

    اول از همه میخوام تسکر کنم از خداوند ک در مداری هستم ک الان توی سایت باشم و بعد تشکر کنم از استادعزیزم بابت ظبط این فایل فوق العاده ک درکش میتونه سالهای سال مارو جلو بندازه

    من میخام اینجا تجربه خودمو بنویسم راجع ب کمک هایی ک ب ظاهر کمک بود ولی باعث ظربه زدن ب اون فرد و خودم شد ،من چندین و چند سال بود ک فکر میکردم اگر ب دیگران کمک کنم واسشون خوبه و احساس میکردم ک با اینکار بهشون کمک میکنم در واقع داستان از این قرار بود ک من توی کسب و کارم مجموعه فروش داشتم ک چندده نفری میشدن،من چون توانایی هایی داشتم گ اتفاقا بخاطره تضادهایی ک باهاش مواجه شده بودم این توانمدی هارو کسب کرده بودم همش سعی میکردم ب دیگران کمک کنم و میرفتم کارهاشونو انجام میدادم مثلا بجای اونها کار میکردم و …من فکر میکردم دارم ب اونها کمک میکنم ولی نتیجه بعد از چندسال این شد :افرادی رو تو مجموعم داشتم بی اعتماد بنفس ،فکر میکردن ک ضعیف هستن و توانمندی ندارن ،متوقع شده بودن ،دیگه روی خودشون و خدای خودشون حساب نمیکردن ،مسئولیت پذیر نبودن دیگه ،کسب و کار رو بلد نبودن و تبدیل شده بودن ب آدم های بی عرضه ای ک نگاهشون ب دسته دیگرانه و درآخرهمبا با دلخوری و نارحتی و بدو بیراه از من جدا شدن البته زمانی این اتفاق افتاد ک من داشتم روی خودم و باورهام کار میکردم و دیگ هم فرکانس نبودیم

    این تجربه من بود و امیدوارم بتونم ثروتمند و موفق شم چون من با ثروتمند شدن و موفق شدنم و شاد بودنم ب دیگران هم کمک کردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      فهیمه پژوهنده گفته:
      مدت عضویت: 2467 روز

      درود بر شما دوست هم فرکانسی بخاطر خاطره جالبی که از این فایل گذاشتین…..

      منم به دنبال پیدا کردن نقاط ضعف و ترمزهای مرتبط خودم در این زمینه هستم. و دیدگاه شما یک زاویه ایی در ذهنم باز کرد که ریز تر بشم و جور دیگه هم نگاه کنم به رفتارهام……

      ممنون از شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    هلن کامرانی گفته:
    مدت عضویت: 2106 روز

    سلام استاد عزیز،

    ممنون بابت این فایل زیبا🌼🌼🌼🙏.متأسفانه من قبلا این دلیسوزی بی جا رو در مورد زمین و زمان انجام دادم و الان چقدر از این بابت متاسف و ناراحتم.🙏 درکل آدمی هستم که هیچ وقت از کسی کمک نمیخوام و همش میگم خدا حتی اگه وظیفه طرف مقابل بعنوان پدر و مادر یا همسرباشه و وظایفی باشه خیلی وقتها چشم پوشی و اغماض کردمکردم. به جای اونها خیلی وقتا درک کردم، سنگ زیرین آسیاب شدم، حتی کار کردم به جاشون…. یادمه دوس پسرم باورهای الهی و بزرگی نداشت و همش خطا میرفت دنبال پول پرستی، کار زیاد ، دخترای جلف و پولدار و… ، همش میگفتم اشکال نداره همه مون اشتباه میکنیم اما رفته رفته کار بدتر شد، جوری که خدا به قلبم انداخت تو که از من خدا ، بنده م رو که بیشتر دوس نداری، بس کن خدایی برا منه نه تو بنده! خودم راهنمایی و هدایت مردممو دارم ، تو فقط وظیفه ت رو انجام بده و بیان کن ،دنبال زندگی و رشد خودت باش، باقیش با منه…. باور کنید آقای عباس منش سر اینکه همش میخواستم کمک کنم به دیگران ،بدنمم دچار بیماری شده بود، یه زخم های عمیق پوستی عذاب آوری افتاد به جونم، من حق نداشتم زندگی دیگرانو براشون بهشت کنم، اونا باید خودشون اینکارو میکردن،

    خیلی عذاب کشیدم و آخرفهمیدم هر کس باید خودش به خداش وصل بشه و تمام!

    خدا از سر تقصیراتم بگذره که با معربونی های بی جام دردسرساز شده بودم ،باوجود اینکه من یه دختر 28 سالع بیشتر نیستم اما برای رشد دیگران خیلی اشتباهات کردم، خدایا لطفا منو ببخش، میدونم که بخشیدی و این راهو جلو گذاشتی، ممنونتم خداجونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    مرضیه خرمی گفته:
    مدت عضویت: 2480 روز

    سلام استاد عزیزم

    این موضوع بسیار بسیار در زندگی من تاثیر گذاشته

    دلسوزی های اشتباه…

    که من اصلا متوجه وجودشون در درونم نبودم

    در فرهنگ ما بسیار به خدمت به پدر و مادر اشاره شده و من تحت تاثیر این فرهنگ قوانین خاصی به طور اتوماتیک درونم شکل گرفتند که من باید همیشه کنار پدر ومادرم باشم و نباید تنهاشون بزارم

    و این باعث شده نتونم از جایی که هستم فراتر برم

    ازتون ممنونم چقدر باید خداروشکر کنم که در زندگیم با شما آشنا شدم

    و چقدر ممنونم ازتون برای این همه فایل رایگان

    یکی از یکی ناب تر و ارزشمندتر

    سپاسگزارتون هستم خیر و برکت در زندگیتون جاری باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    hanife sepehri گفته:
    مدت عضویت: 1748 روز

    سلام استاد عزیزم که اینقدر خوشگل و خوشتیپ هستی

    استاد عزیزم چقدر قشنگ توضیح دادی

    چقدر سوال های آگاهانه از خودتون می‌پرسی که آیا به گدا کمک کردن هم درست است یا نه

    شکر خدا وقتی سوال خوب بپرسیم خداوند مارا هدایت می‌کنه به دریافت پاسخ درست

    به کبوترها غذایی ندهیم

    من تجربه مادر شدنم رو می گویم

    وقتی دختر عزیزم سوگل به دنیا آمد .چون اولین فرزندم بود خیلی دوست داشتم تمام مهر و عشق مادری ام رو نثارش کنم .. خیلی مواظب بودم که گریه نکنه همیشه پیش مادر شوهرم بود که نکنه گریه کنه ..

    خیلی بغلی عادت کرده بود کافی بود که زمین می گذاشتیمش خیلی میزد زیر گریه خیلی اذیت میشدم کار هام رو نمی‌تونستم راحت انجام بدم 5،6بار باید بهش سر میزدم . اما از یه جایی به مشکل بر خوردم از مادر شوهرم دورتر شدم.کسی رو نداشتم که بهش سر بزنه مجبور بودم ترکش کنم خیلی وقت ها اونقدر گریه میکرد که من نمی‌تونستم بغلش کنم . خیلی وقت ها میومدم که طفلک اونقدر گریه کرده همون جور هم به خواب رفته چون هیچ کسی رو دور و برش نمیدید مجبور بود خودش ساکت شه . بیش از حد براش خوراکی مهیا نکردم بیش از حد هر چی خواست سریع براش مهیا نکردم نگاه کردم به موقعیت ام بیشتر تلاش می‌کنه خودش تجربه کنه نه این که از تجربه و گفته های ما استفاده کنه دوست داره متفاوت باشه نه اون چیزی که ما میخواهیم باشه اصلا لوس بار نیومده بچه ام

    الان 7سال میگذره و دختر نازم خیلی مستقل شده کار های خونه رو انجام میده

    ببینه غذا درست نکردم سریع پا میشه سیب زمینی سرخ کرده یا سوپ یا پوره سیب زمینی درست می‌کنه برا خودش ارزش قائل.

    منتظر نیست تا من براش مهیا کنم خودش دست به کار میشه و فقط هم به فکر خودشه نگران بقیه نیست نه اینکه بی احترامی کنه نه این یه جور ارزش قائل شدن برا خودشه اصلا براش مهم نیست که کسی تاییدش می‌کنه یا نه اون کارش رو انجام میده نمیگه پس ابجیم چی پس مادرم چی میگه خود تون بلند شین مثل من. چطور من تونستم پس شما هم میتونید. اما دختر کوچیکم همش باید لقمه بجوم تو دهنش بگذارم از عهده ی خودش بر نمیاد همش پدر مادر بالا سرش باشند. اینو بخور اینو نخور این کار رو انجام بده اونو انجام نده و دوباره این اشتباه 6سال پیش رو من رو دختر دومم انجام دادم حالا خیلی سخته تغییر دادنش. بد قلقی می‌کنه

    پس بستگی داره من تو چه محیطی بزرگ شده باشم تا از کمک نکردن به گدا ها عذاب وجدان بگیرم یا نه

    واقعا وقتی از وجود خودمون می‌کَنیم برا دیگران قطعاً بیش از حد متوقع میشوند از ما مخصوصاً همسر ها پر توقع هستند از هم دیگر

    که کجا بودی دلجوییم نکردی

    کجا بودی به من کمک نکردی

    تو نباید به من نه بگی تو وظیفه ات هست که همیشه مایه ی آرامشم باشی

    تو باید همیشه بغلم کنی واز این لوس بازی ها

    خودم به عنوان یک زن مستقل هستم در کار های خانه از همسرم بیش از حد کمک نمی‌گیرم ولی وقتی رها باشم ،کم توقع باشم ‌،مستقل باشم ، همسرم خیلی خوش حالتر هست کمک بیشتری به من میرسه چون من وظیفه اش نمی‌ بینم و پر توقع نیستم

    امیدوارم تونسته باشم جواب درستی را گفته باشم

    خدا نگه دار همتون شاد باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    رحیم شیرعلیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2260 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام خدمت دوستان و استاد عزیز

    مثال رستورن سلف سرویس که چندین بار توسط استاد بیان شده مصداق همین قضیه بخشش هست ،

    این جهان یه رستوران سلف سرویسیه که هرکسی به اندازه من دسترسی به این نعمت ها و غذا ها داره ،

    تو این رستوران اگه من دستمو دراز کنم و غذایی به کسی که می تونه خودش اراده کنه و غذا برداره بدم،خلاف قانون عمل کرده ام

    چرا؟

    چون با این کار هم به خودم ظلم می کنم و هم به اون نفری که بهش کمک می کنم

    دلیلش هم اینه که شما وقتی به کسی کمک می کنید اون نفر دنبال پیشرفت نمی ره و گداپرورتر می شه و بیشتر گدایی می کنه (با کمکمون ظلم می کنیم بهش)

    و اون حس ترحمی که تو ما بوجود میاد هنگام کمک کردن،این حسه هم تو ناخودآگاه ما داره این جمله رو به دنیا می گه که ای دنیا ،ای خدا تو چقد ناعادل هستی،

    و این حس و گفتن این جمله تو ناخوداگاه یسری باورهای مخرب تو ما فعال می کنه که در نهایت منجر می شه به این که ما هم از لحاظ مالی پیشرفت نکنیم و در واقع به خودمون ظلم کنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  9. -
    الهام وابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1832 روز

    سلام به استاد عزیزم ومریم جانم

    استاد جانم عالی وبینظیرید.

    من قبل از آشنایی با قوانین .هم به گداها پول میدادم و هم به صندوق صدقات پول میریختم

    اوایل آشنایی با قوانین وقتی روی صندوق صدقات

    نوشته بود صدقه دادن هفتاد بلا را دفع می‌کند.واقعا هم خنده ام گرفته بود وهم خیلی تأسف خوردم از این باورهای مخرب وداغون….

    الان که خودمو با قبل مقایسه میکنم میبینم که چقدر تغییر کردم .

    اگه هم قراره کمکی کنم صرفا فقط برای ثروتمند

    شدن خودم می‌بخشم…

    الان تو مغازه خودم کسی که اولا نمیاد. بیاد هم اگه هدایت بشم برای ثروت بیشتر خودم می‌بخشم

    یعنی حتی به گدا پول دادن هم از خدا طلب هدایت میکنم. و اینطوری آرام اراممم

    عاااشقتونمممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: