تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵


موضوع این قسمت: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیت‌های جدید تبدیل کنیم؟

این یک فایل صوتی فوق‌العاده عمیق و آگاه‌کننده است که شنیدن آن می‌تواند شبیه یک «نشانه‌ی» بزرگ در زندگی شما باشد.

در این گفتگوی صمیمانه، استاد عباس منش با دو تن از دانشجویان عزیز، حمید و مهیار، در مورد یکی از اساسی‌ترین مفاهیم زندگی صحبت می‌کنند: «تغییر.» اما نه یک تغییر ساده، بلکه تفاوت حیاتی بین «تغییر از روی آگاهی» و «تغییر از روی اجبارِ درد».

این فایل فقط یک گفتگو نیست؛ یک نقشه‌ی راه برای خروج از سردرگمی است.


 موضوعات کلیدی این گفتگو

۱. هدایت چگونه رخ می‌دهد؟

گفتگو با داستان شگفت‌انگیز حمید آغاز می‌شود. او سال‌ها به دنبال خدا در مکان‌های اشتباه گشته و در نهایت، حضور او را در سکوت کوهستان پیدا کرده است. اما نقطه‌ی عطف زندگی او، یک حادثه‌ی سقوط وحشتناک با پاراگلایدر بود.

این سقوط، همان «بلایی» بود که استاد در فایل‌های دیگر به آن اشاره می‌کنند؛ لحظه‌ای که جهان مجبور شد به او یک شوک وارد کند تا مسیر زندگی‌اش را ۱۰۰ درجه تغییر دهد. اما زیباترین بخش داستان، «چگونگی هدایت» اوست. درست زمانی که حمید از خدا یک استاد واقعی طلب می‌کند، در دل کوهستان، با شنیدن اتفاقیِ صدای استاد از گوشی یک غریبه، مسیرش را پیدا می‌کند.

درسی که می‌آموزیم: هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت می‌کنید که واقعاً «آماده‌ی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد می‌شود.

۲. تله‌ی «روزمرگی»: خطرناک‌ترین نوع رکود

مهیار عزیز، جوانی ۲۰ ساله، با آگاهی و شجاعتی ستودنی، «روی دیگر سکه» را به ما نشان می‌دهد. او داستان خود را به دو بخش تقسیم می‌کند:

  • موفقیت بزرگ: او در نوجوانی توانسته بود با استفاده از قوانین، یک تغییر بزرگ (کاهش وزن شدید و رسیدن به تناسب اندام) را رقم بزند و به اهدافش برسد.
  • شکست پنهان: اما پس از ورود به دانشگاه و آنلاین شدن کلاس‌ها، او دچار خطرناک‌ترین تله‌ی مسیر رشد شد: «روزمرگی».

مهیار توضیح می‌دهد که چطور ماه‌ها «فکر می‌کرده» در حال کار کردن روی خودش است، اما در واقع «هیچ حرکتی» نمی‌کرده و دچار «رکود» شده بود. این رکود باعث شد تضادها از در و دیوار برایش ببارد تا جایی که کارد به استخوانش رسید و در یک پارک جنگلی، با فریاد از خدا خواست که به او کمک کند.

درسی که می‌آموزیم: چگونه «توجیه ذهنی» که “من در حال کار کردن روی خودم هستم” می‌تواند شما را از مسیر اصلی خارج کند و چطور تشخیص دهید که در حال «رشد» هستید یا «رکود»؟

۳. درس اصلی استاد: چگونه از گذشته‌ی خود به عنوان «سکو» استفاده کنید؟

درخشان‌ترین بخش این فایل، تحلیل نهایی استاد از این دو داستان است. استاد با الهام از داستان مهیار، یکی از مهم‌ترین ابزارهای موفقیت را فاش می‌کند: «استفاده از موفقیت‌های گذشته به عنوان سکوی پرتاب.»

استاد داستان شخصی خودشان را تعریف می‌کنند: اینکه چطور در ۲۰ سالگی، با استفاده از «اهرم رنج و لذت»، ۳۰ کیلو وزن کم کردند. اما نکته‌ی اصلی اینجاست:

 آن «باور» و «ایمانی» که من از آن موفقیتِ کاهش وزن به دست آوردم، تبدیل به یک «معیار» برای من شد. این باور به من می‌گفت: اگر توانستم آن کار سخت را انجام دهم، پس می‌توانم به هر هدف دیگری هم برسم.»

این فایل به شما می‌آموزد که چگونه دستاوردهای گذشته‌تان (مهم نیست چقدر کوچک) را پیدا کنید و از آن‌ها به عنوان «سکو» استفاده کنید. وقتی به یک هدف می‌رسید، آن را پله‌ی موفقیت بعدی کنید.

درسی که می‌آموزیم: چگونه با «مرور رد پا» و یادآوری موفقیت‌های قبلی، ایمانی بسازید که در روزهای سخت و ناامیدی، شما را در مسیر نگه دارد. این همان دلیلی است که نوشتن «کامنت» و ثبت نتایج در سایت، حیاتی است.


تمرین این قسمت:

استاد در این فایل، از موفقیت‌های گذشته به عنوان یک «سکو» یا «اهرم» برای ساختن موفقیت‌های بعدی صحبت کردند (مثل داستان کاهش وزن خودشان که به معیاری برای تمام موفقیت‌های مالی و معنوی بعدی تبدیل شد).

حالا نوبت شماست:

لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

بیایید «ردپاهای» موفقیتمان را اینجا ثبت کنیم تا سکویی برای پرش همگی ما باشد.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «آوه پیری نژاد» در این صفحه: 6
  1. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم

    سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند

    سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم

    سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان

    سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم

    گام 15 :

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    وایسا وایسا کجا در میری

    شیطان ذهن یکی از موفقیت های منو گرفته بود داشت در میرفت :))

    یقه لباسش و گرفتم نذاشتم در بره :))

    حالا چرا داشت در میرفت؟!!

    وقتی خواستم این موفقیت و اینجا بگم گفت زشته خجالت بکش میخوای بگی بعد از 33 سال دوچرخه‌سواری یاد گرفتی

    گفتم خیلی هم قشنگه خیلی هم ارزشمنده

    زشت تویی که دوست ندارم

    بروووووووووو

    برو دیگه دوست ندارم اسمت و نمیخوام بیارم

    برو دیگه نمی خوام به یادت چشمامو روی هم بذارم

    :))))

    امسال تابستون خواهر زادم گفت دایی من یک دوچرخه دیگه خریدم الان دوتا دوچرخه دارم بیا خونمون بریم دوچرخه سواری

    گفتم من دوچرخه سواری بلد نیستم

    گفت نگران نباش خودم یادت میدم

    آخ من قربون اون قلب بزرگ و مهربون و پُر از عشقت برم

    حالا ذهن شروع کرد سوار بر موج شد

    گفتم نه دوچرخه توعه من بلد نیستم بد میفتم خط و خش میفته من دوست ندارم دوچرخه تو رو خراب کنم

    گفت نه دایی نمیفتی من بهت یاد میدم نگران نباش

    دیدم تو اون لحظه یه حس علاقه ی شدیدی برای یادگیری دوچرخه داشتم قبول کردم باهاشون رفتم

    فردایی شد قرار بود با دوچرخه بریم باغشون

    فاصله خونشون تا باغشون با دوچرخه تقریبا 3 ، 4 دقیقه بود

    روز اول من خیلی برام سخت بود نمیتونستم تعادل برقرار کنم دوچرخه رو پایدار نگهدارم

    مسیر 3 ، 4 دقیقه ای تبدیل شد به 10 دقیقه :))

    چون بارها وایستادم چون نمیخواستم بیفتم دوچرخه خط و خش بیفته

    خواهر زادم همش میگفت دایی فقط پا بزن اصلا واینستا فقط یکسره پدال بزن وقتی یکسره پدال میزنی اصلا نمیفتی

    وااای استاد من اون لحظه یاد آموزش های شما افتادم که میفرمایین بچه ها فقط باید تو مسیر درست ادامه بدین

    گفتم آوه تو میتونی فقط رکاب بزن

    گفتم خدایا خودت بهم کمک کن که بتونم تعادلم و حفظ کنم

    فقط تویی که میتونی بهم کمک کنی

    استاد جان شد من تونستم و موقع برگشت با تعادل کامل پا زدم

    جوری که روزهای بعدی اینقدر سریع پا میزدم که تو 2 دقیقه میرسیدیم :))

    استاد جان من از روز دوم به بعد گاهی از زین دوچرخه بلند میشدم که بتونم سریع پا بزنم

    در این حد حرفه ای :))))

    جالبه خواهرزاده‌ کوچولوی من پاش خسته میشد سریع پا بزنه نمی‌رسید به ما اومد خونه گفت اینا اینقدر سریع پا زدن من پاهام خسته شد ترکیدم از بس پا زدم

    آخ نویان پا تپلی من خسته شده بود :))

    زیاد به خودش فشار نمی‌آورد می‌ترسید گوشتای پاش آب بشن :))))))

    گفتم نترس این گوشتا آب نمیشن پا بزن :))))

    استاد جان خواهر زاده من یک مربی و آموزش دهنده ی خوبیه

    حالا چرا میگم؟!!

    اول فقط بهم گفت دایی فقط پا بزن وقتی پا میزنی تعادل داری

    وقتی تعادلم و تونستم کنترل کنم روز بعد اومد خط وسط خیابون دوچرخه سواری کرد به من گفت دایی یجور برو که به من نخوری از اونطرف هم توی درختا نری همین وسط بتونی کنترل کنی خودت و

    حالا چرا اینو میگفت

    چون من وقتی با رکاب زدن تعادل برقرار کردم

    حالا به یه چالش دیگه برخوردم ، کنترل فرمون

    فرمون و چپ و راست میکردم باعث می‌شد هی به چپ و راست برم

    و خواهر زادم با این روش بهم گفت چجوری تعادل فرمون هم حفظ کنم

    بعد که دید یاد گرفتم اومد به من نزدیک تر شد مسیر و برای من باریک تر کرد که بهتر تعادل داشته باشم

    یعنی عاشقتم نعمان جونی من که آموزش و با رعایت قانون تکامل پیش بردی

    روز دوم که اومدیم خونه با دوچرخه دامادم گفت خوب یاد گرفتی تو دو روز ، درجا گفتم وقتی استاد خوب باشه معلومه که زود یاد میگیرم

    نعمان جونی من گفت قربونت مخلصیم دایی

    خداروشکر برای نعمت خواهر زاده های دوست داشتنی شیطونک من

    من قرار بود 2 روز بمونم اونجا ولی اینا با ترفندهای خودشون منو 5 روز اونجا نگه داشتن

    هر روز یک ترفند جدیدی داشتن خلاصه :)

    دایی امروز میخوایم بریم تمشک بخوریم خودت گفتی بریم تمشک بخوریم ، فردایی شد دایی امروز میخوایم بریم مزرعه میخوان برنج ها رو بیارن بریم ببینیم

    هر روز یه چیز میگفتن که منو چند روز نگ دارن

    استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد

    بابت تمام آموزش های ارزشمندتون ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم که چقدر زندگی من رو هموارتر و لذت بخش تر و توحیدی کرد

    استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت که فقط خود خدا میدونه چه نوری به زندگی ما جاری میکنین با اشاره کردن به نکات مهم و ارزشمند آموزش های استاد عباس منش عزیزم توی فایل ها و مقاله ها

    آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد مدیر فنی خفن سایت abasmanesh.com ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانواده ی عزیزم از شماها هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون توی سایت

    خدای عزیزم

    عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم

    سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند

    سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم

    سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان

    سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم

    گام 15 :

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    استاد جان من گاهی اوقات موفقیت های گذشتمو برای خودم مرور میکنم برای سکویی برای پرش ولی جدیدا من بیشتر اون تضاد ارزشمند زندگیم و که نعمتی ارزشمند تو زندگیم رو مرور میکنم ولی به فرمایشات شما چشم میگم و در کنار مرور نعمت اون تضاد که خیلی هم بزرگ موفقیت هامو مرور میکنم برای سکویی به سوی بهشت خداوند

    استاد جان من به موفقیت های کوچک و بزرگ زیادی رسیدم چه زمانی که با شما آشنا بودم چه قبل از زمانی که با شما آشنا بودم

    مثل…

    روابط :

    من همیشه دوستانی که داشتم افکار و باورهاشون با من در تضاد بود ، من تو طول زندگیم دوستان زیادی داشتم

    از اونجایی که توی ارتباط با آدم های جدید خیلی خوبم هر وقت دوست جدیدی پیدا میکردم میدیدم این شخص اون فردی نیست که من بخوام باهاش دوست بمونم آدم های خیلی خوبی بودنا ولی اکثرا افکارشون افکاری بود که توی جامعه خیلی زیاده

    و من با افراد جدید دوست میشدم ولی همیشه همون چرخه ی تکراری بود تا اینکه با سایت شما استاد عزیزم آشنا شدم و با آموزش های ارزشمندتون و تازه فهمیدم داستان چیه مشکل از خودمه نه دیگران و الان توی این سرزمین بهشتی دوستان فوق‌العاده ارزشمندی دارم

    ثروت :

    من هنوز از طریق مسیر علاقم ثروت خلق نکردم بخاطر اینکه باورهای ثروت من خیلی درب و داغون ، البته همونجور که توی گام قبلی گفتم تو شروع قدم برداشتن توی مسیر علاقم ثروت ساختم… دیگه دوباره توضیح نمیدم

    ولی استاد من دوستان عزیز و فوق‌العاده ارزشمندم و ثروتی از طرف خدا میدونم که من سالیان سال تلاش میکردم برای ایجاد ارتباط با افراد ارزشمند ولی الان خدا دوستان عزیز و توانمند و حرفه ای و ارزشمندی وارد زندگیم کرده که همیشه بابت وجودشون توی زندگیم سپاسگزاری میکنم و اشک میریزم

    استاد جان داشتم به چطور رسیدن به خواسته ها فکر میکردم که یاد یه خواسته ای که بهش رسیدم افتادم که من کاملا رهای رهای بودم

    داستان رسیدن به اون خواستم و بصورت خلاصه میگم

    من از سال ها قبل مسیر علاقم و میدونستم ولی بخاطر باورهای اشتباهی که داشتم ، قدم برداشتن توی مسیر علاقم و اینجوری میدیدم که باید حتما همه چیز کامل باشه لوازم مورد نیاز و…

    چون اونها رو نداشتم میگفتم خب برم یک کار دیگه ای انجام بدم از پولش بیام لوازم کارم و بگیرم

    و من علاقه ای به انجام هر کاری نداشتم دوست داشتم فقط کار هنری انجام بدم

    از دوستم نرم افزار فتوشاپ رو گرفتم گفتم یاد میگیرم باهاش پول میسازم

    حالا روش یادگیری شو توی یک فایل دیگه میگم تا کامنتم کوتاه بشه چون داستانش جالبه

    من برای شروع برای یکی از دوستام چنتا کاور آهنگ طراحی کردم برای ساخت رزومه

    خیلی دوست داشتم برای خواننده های خوب کاور طراحی کنم

    یکروزی رفتم از تو اینترنت یه عکس از جناب فرامرز اصلانی دانلود کردم اومدم عکس ایشون طراحی کردم به صورت کاملا حرفه ای

    و برای ایشون از طریق فیسبوک ارسال کردم

    و خیلی دوست داشتم ایشون به من جواب بدن و درخواست بدن براشون کاور طراحی کنم

    همیشه پیام و چک میکردم اما دریغ از یک پیام :))))

    مدت ها گذشت من کلا بیخیالش شدم رها کردم

    چون هیچ پیامی نگرفتم دلسرد شدم

    گذشت و گذشت…

    یک شبی از طرف یک خانمی من یک پیام دریافت کردم توی فیسبوک که بنده همسر آقای اصلانی هستم این عکسی که شما برای ایشون فرستادین و خیلی دوستش دارم اگر کیفیت بالای این عکس رو دارین برای من ارسال کنین میخوام برای سالگرد ازدواجمون بهشون هدیه بدم

    من با ذوق و هیجان و چشم هایی که قلبی قلبی شده

    گفتم شرمنده خانم اصلانی عزیز من این عکس و از اینترنت دانلود کردم و این بهترین کیفیتیِ که توی اینترنت بود

    که ایشون تشکر کردن و تمام شد

    نمیدونم حالا بهشون هدیه دادن بابت سالگرد ازدواجشون یا نه :))

    ولی من تا مدت ها رو ابرا بودم

    چون من عکس و با اسم تمام آثار معروف ایشون طراحی کرده بودم خیلی قشنگ شده بود انصافا

    من زمانی که رها کردم خداوند جواب داد

    من از این رهایی رسیدن به اون خواسته توی زندگی امروزم استفاده میکنم تا آسان بشم برای آسانی ها

    که چندسال بعد جناب فرامرز اصلانی عزیز توی اینستاگرام خودشون این عکس و پُست کردن

    راستی من هر وقت از عرض خیابون میخوام رد بشم از خدا درخواست میکنم میگم خدایا منو آسون کن برای گذر از عرض خیابون قشنگت به آسونی و همراه با آرامش و لذت

    و جالبه همیشه هم خدا خیابون به شّدّت خلوت میکنه تا من به راحتی رد بشم

    چندبار که چنان خیابون خلوت شد ، شده بود شبیه مواقعی که میخوان خیابون و آسفالت کنن کلا خیابون و میبندن :))))

    دیشب رفته بودم بیرون برای خرید و قدم زدن که اومدم این درخواست و از خدا کردم برای رد شدن از عرض خیابون ، ولی خیابون خلوت نشد

    ذهن درجا گفت چیشد چرا خلوت نشد

    گفتم اگه الان خلوت نشده یعنی الان زمان درستی نیست من رد بشم اگه زمان درستی باشه خدا خیابون و خلوت میکنه و منو هدایت میکنه

    به محضی که این حرف و به ذهنم زدم استاد جان یک بنز خفن سفید رنگ از خیابون رد شد درجا گفتم آوه میبینی خدا میخواست من این ثروت و ببینم و تحسین و تشکر کنم

    گفتم نگاه همین یک قدمی من الان چند میلیارد ثروت رد شد یعنی داره ثابت میکنه ثروت هست همه جا هست فقط من باید باورش کنم تا تو زندگیم تجربه کنم

    (و این کلمه به صورت ناخودآگاه از زبونم اومد ، گفتم ثروت از هر چیزی که فکرش و میکنی به تو نزدیک تره)

    جالبه وقتی اون بنز رد شد خیابون خلوت شد و من به راحتی و با لذت از خیابون رد شدم

    دوباره به ذهنم گفتم دیدی خیابون خلوت شد؟

    دیدی؟

    دیدی خدا میخواست این نشونه و آگاهی ارزشمند و به من بگه بعد خیابون و خلوت کنه؟

    دیدی؟

    دیگه شروع کردم به بمباران کردن ذهنم :))))))))

    اونم ساکت بود ؛)

    بابا ساکت باش کمتر صحبت کن

    اینهمه چرندیات تحویل من دادی چیشد؟

    یکیش درست بود؟!

    نههههه

    همش چرندیات و توهمات فقط

    ▪️

    این قسمت و توی ویرایش اضافه کردم

    بعد گام پنج که من قدم برداشتم با قدرت تو مسیر علاقم و یکسری نشانه ها دیدم و عمل کردم یکروز که رفته بودم بیرون توی ماشین داشتم میومدم به سمت خونه رو ابرا بودم که یک نشانه ی خیلی خفن دیدم یه بنر روی پل هوایی زده بودن روش نوشته بود جزیره ی بهشتی بزودی

    استاد جان تا اسم بهشت و دیدم یاد پرادایس شما افتادم اشکام میخواست سرازیر بشه چون تو ماشین بودم خودمو کنترل کردم

    استاد جان اینقدر من تجسم از پرادایس دارم که خدا میدونه

    از قدم زدن تو پرادایس

    از آتیش درست کردن تو فایر پیت و نشستن کنار آتیش دوست داشتنی

    از نشستن روی دِک زیبا و غذا دادن به ماهی ها

    از اینکه کلی از دوستان بهشتی سایت اونجا هستیم و موزیک میزاریم و میرقصیم :))))

    استاد جان کم کم روی رقص طبق آموزش های خانم شهریاری گرامی کار کنین

    قراره حنجره و تارهای صوتی اندی عزیز و خسته کنیم

    چون باید خیلی برامون بخونه و برقصیم :)))))

    ▪️

    استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد زیاااااااد بابت تمام آموزش های ارزشمندتون ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم

    استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانواده ی عزیزم از شماها هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون که درس های زیادی برای من داره

    خدای عزیزم

    عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام جناب بردبار دوست عزیزم

    امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

    شما برای خانم شهریاری گرامی پاسخ نوشتین ولی انگار برای من نوشتین

    یعنی به شدت منو به فکر فرو برد

    بعد از کلی فکر کردن به نکات مهمی رسیدم

    اینکه من خودم با دست خودم نکات منفی برای خودم ساختم توی محیطم

    در صورتی که سراسر محیطم مثبت و بهشتیِ

    حالا جالبیِ داستان میدونین کجاعه جناب بردبار عزیزم؟!

    اینکه این نکات منفی که من ساختم و بهش توجه میکنم شاید 2 سال باشه این دام و برای خودم ساختم ولی باید خیلی تلاش ذهنی بکنم تا بتونم بهش توجه نکنم

    حالا شما فکر کن یکسری باورهایی که برای سالیان سال توی ذهن من هست چقدر تلاش نیاز داره تا تغییر پیدا کنه

    حالا با فکر کردن به این موضوع میدونین چه چیزی تو ذهنم اومد

    شبیهه این میمونه توی ذهن من یک تیم منفی و مخرب هست و یک تیم مثبت و سازنده

    حالا منِ آوه هر چقدر بیشتر به نکات منفی و موضوعات نامناسب توجه میکنم تعداد تیم منفی ذهنم و بیشتر میکنم

    بعد حالا که میخوام بیام این باورا رو از ذهنم بیرون کنم دوستان این منفی که باورهای منفی دیگه ی ذهنم هستن محکم دستش و میگیرن میگن عمرا بزاریم اینو از اینجا ببری

    مگه اینکه از روی جنازه ی ما رد بشی بزاریم اینو ببری :))))

    داستان شاید طنز شد ولی از نظر من همین شکلی باید باشه

    چرا نمیزارن حالا؟!!

    چون اگه از تعدادشون کم بشه

    زورشون در مقابل تیم مثبت کم میشه و شکست میخورن

    و برای اینکه شکست نخورن مقاومت میکنن تا خودشون و حفظ کنن

    اگر منِ آوه بیشتر به موضوعات مثبت توجه کنم به تیم مثبت انرژی و خوراک میرسونم و تیمشون گسترش پیدا میکنه و در نهایت موفق میشن

    چون بارها شده یکسری موضوعاتی رو من قبلا به نکته ی منفیش توجه میکردم ، از وقتی درک کردم من با هر چه اصرار توی این مسیر بیشتر این ناخواسته رو خلق میکنم اومدم توی دل همون موضوع منفی نکته ی مثبت پیدا کردم و به اون نکته ی مثبت توجه کردم

    به وضوح دیدم توی ذهنم یه صدایی میگفت تو داری اشتباه میکنی اینجوری نیست ، نگاه کن اینکارو کرد ، نگاه کن اینجوری شد ، نگاه کن فلان و…

    ولی من بهش توجه نکردم چون نمیخواستم دوباره اونو خلق کنم

    جناب بردبار عزیزم ، عاشقتم

    راستی خیلی از کامنت های شما درس یاد میگیرم و یکسری هاشون نیاره داره که بارها خونده بشه اسکرین شات میگیرم

    ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت این کامنت پُر برکت و فوق‌العاده ارزشمندتون که این آگاهی ها رو تو وجودم زنده کرد

    از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو آرزومندم

    در پناه خدا باشین همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام خانم لرستانی گرامی

    امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

    خدا قوت هنرمند

    شما با کسب این موفقیت نشون دادین آدم توانایی هستین

    خدا قوت که تونستی تنهایی بخاری رو نصب کنی و این موفقیت خیلی ارزشمنده چون طبق گفته ی خودتون باید دونفری انجام میدادین ولی شما تنهایی با کمک خدا تونستین این موفقیت و کسب کنین

    راستی فندک بخاری روشن نمیشه علتش بخاطر ترموکوپل

    باید ترموکوپل تعویض بشه

    سوزن ترموکوپل گرفته

    اینا موارد مصرفی هر چند سال یکبار خراب میشن

    بازم برای کسب این موفقیت تحسینتون میکنم

    از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم

    در پناه خدا باشین همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام جناب بردبار دوست عزیزم عاشقتم

    امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

    نفرمایید تو رو خدا شما بزرگوارین عزیزم

    راستی من به شّدت عاشق لهجه ی شیرین شیرازی ها و اینکه عاشق خود شیرازی های دوست داشتنی هستم

    چطور میتونین انقدر دوست داشتنی باشین واقعا؟!!

    جناب بردبار عزیزم والا خنده های من به زیبایی خنده های شما نمیشه

    من بارها و بارها عکس زیبا و خفن شما رو دیدم و لذت بردم

    انقدر انرژیش بالاعه که هر بار میبینمش لبخند رو لبام میاره

    من بجاش گفتم جدی باشم تا این ابهت و جدیت و ببینن شاید تیم منفی اینجوری بترسن از روی ترس برن :)))))

    نمیدونم انیمیشن Inside Out و دیدین یا نه

    این کامنتی که نوشتم بصورت کاملا ناخودآگاه همون لحظه اومد که تیم منفی و مثبت ولی این انیمیشن دقیقا شبیهه همین کامنتی که نوشتم هست

    بعد از دوباره خوندن این کامنتم یاد این انیمیشن افتادم

    یک انیمیشن فوق‌العاده پُر از درس و ارزشمندیِ

    راستی من عاشق استایل نوشتاری شما هم هستم

    خیلی تحسین برانگیزِ این توانایی ارزشمند شما

    همیشه کامنت های شما برام مثل فیلمنامه میمونه :)

    جناب بردبار عزیزم اگر امکان پذیره برای شما از این به بعد کامنت های طولانی تر بنویسین بزارین بیشتر لذت ببریم

    سپاسگزارم از مهر و لطفی که توی کامنتتون بهم هدیه دادین

    از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم

    خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3393 روز

    سلام جناب بردبار عزیزم عاشقتم

    امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

    آقا زیر اون کامنت شما اجازه پاسخ به من داده نشد :)))))

    اومدم اینجا برای شما بنویسم

    نمیدونم چرا قسمت پاسخ نبود :)))

    آقا موضوع نخندیدن نیست :))

    اتفاقا من آدم به شّدّت خوش خنده و شوخ و شیطونی هستم

    بزارین شما رو راحت کنم یک بمب انرژی خالص

    میدونین چیه جناب بردبار عزیزم

    من همینجوری خیلی خوش خنده هستم گفتم حداقل تو عکس یکم عادی بمونم

    نه اینکه جدی و بد اخلاق و از این حرفا فقط عادی خالی :)))

    قطعا دیدین از اون دسته آدم هایی که وقتی میخوان بخندن پَخشِ زمین میشن و از حال میرن؟!

    من از اون دسته آدم هام اگه برم تو فاز خنده دیگه رو زمین پَخش میشم تا حدی میخندم که گاهی نفسم بالا نمیاد :)))))

    حالا چشم سر فرصت یه عکس با خنده میزارم

    من بدون شیطنت و مسخره بازی نمیتونم زندگی کنم

    اصلا به شدت کودک درونم فعالِ

    حتی از خود کودک ها گاها فعال تر

    یه چیز میگم یه چیز میشنوین :))

    بارها من رفتم مهمونی قرار بوده مثلا 2 روز برم شده 7 روز پدرم تو خونه میگه آوه نیست خونه ساکت و خلوتِ

    وقتی هست شیطنت میکنه اصلا خونه یه جور دیگه ایِ

    شده تا حالا توی یک محیطی که تازه برای اولین بار رفتم ولی بخاطر موضوع خنده داری که قبلش پیش اومده من همچنان خندیدم طرف شاکی شده فکر کرده موضوع خنده خودشه فکر کرده داریم مسخرش میکنیم :)))))

    در صورتی که متنفرم از مسخره کردن دیگران

    این داستان برای 6 ، 7 سال پیش :

    یبار با دوستام بیرون بودم یه موضوعی پیش اومد یک سوتی خنده داری یکی از دوستام داد من اینقدر خندیدم روده هام درد گرفت نفسم بالا نمیومد :))))

    بعد از اونجا رفتیم یکجایی که من اولین بار میرفتم بصورت ناخودآگاه یاد سوتی دوستم افتادم اینقدر خندیدم که اشکام همینجوری سرازیر شده بود :)))))))

    بعد طرف هی مونده بود منو نگاه میکرد با تعجب بعد دیگه عصبی شد گفت آقا چرا اینقدر میخندی

    من نمیتونستم توضیح بدم از بس داشتم میخندیدم دوستم سوتی رو توضیح داد طرف ترکید از خنده :)))))

    گفت باشه حالا برو بیرون بخند تمرکز مارو بهم زدی یادم رفت چی داشتم میگفتم

    :))))))

    آره 2 بار استادیوم رفتم بنظرم به درد من نمیخوره چون از خود مربی تیم بیشتر حرص میخورم :)))))

    شما گفتین به لهجه ی خودم بنویسم شما رو به چالش بکشم ، ولی شما با اینکار بیشتر منو به چالش کشیدین :)))))

    برام خیلی سخته بتونم به لهجه ی خودمون بنویسم ولی تلاش خودم و میکنم

    صحبت کردن با لهجه رو راحت تر میتونم تا حدود خیلی زیادی البته نه اونقدر غلیظ

    عجب چالشی درست کردین جان خودم :))))

    کنترل ذهن اینقدر سخت نیست برام که نوشتن به گیلکی سخته :)))))

    می رگِ مجیک کولکازه بوخودا جانِ برار تا بِتانِستَم هَ ایبچه گیلکی شِمِه ره بینویسم

    حالا خودا دانع که دوروست بینویشتم یا نه

    ترجمه :

    رگ مغز من گره خورد بخدا تا همین یزره گیلکی رو برای شما نوشتم جان داداش تا حالا خدا میدونه درست نوشتم یا نه

    البته یسری جاها فارسی شد چون کلمه ی گیلکی شو بلد نیستم

    تو گیلکی نمیتونستم جناب بردبار رو بنویسم مجبور شدم بنویسم جان داداش

    بی ادبی منو ببخشین خلاصه

    من اهل گیلانم ، بندر انزلی

    صدای منو میشنوین از نزدیک ترین حالت به دریاچه ی خزر

    در حدی که اگه یه شیرجه محکم بزنم داخل دریاچه هستم :))

    البته هنوز صدا به صدا نمیرسه

    نمیدونم مشکل از آنتن یا گیرنده :))

    به امید خدا هممون فلوریدا در کنار استاد عباس منش عزیزم هستیم یه روزی

    و دور هم از زیبایی های مسیرمون تعریف میکنیم و لذت میبریم

    هر کی باید با لهجه ی خودش صحبت کنه البته تا بیشتر لذت ببریم

    از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم

    خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: