تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
موضوع این قسمت: چگونه دستاوردهای گذشته خود را به اهرمی برای موفقیتهای جدید تبدیل کنیم؟
این یک فایل صوتی فوقالعاده عمیق و آگاهکننده است که شنیدن آن میتواند شبیه یک «نشانهی» بزرگ در زندگی شما باشد.
در این گفتگوی صمیمانه، استاد عباس منش با دو تن از دانشجویان عزیز، حمید و مهیار، در مورد یکی از اساسیترین مفاهیم زندگی صحبت میکنند: «تغییر.» اما نه یک تغییر ساده، بلکه تفاوت حیاتی بین «تغییر از روی آگاهی» و «تغییر از روی اجبارِ درد».
این فایل فقط یک گفتگو نیست؛ یک نقشهی راه برای خروج از سردرگمی است.
موضوعات کلیدی این گفتگو
۱. هدایت چگونه رخ میدهد؟
گفتگو با داستان شگفتانگیز حمید آغاز میشود. او سالها به دنبال خدا در مکانهای اشتباه گشته و در نهایت، حضور او را در سکوت کوهستان پیدا کرده است. اما نقطهی عطف زندگی او، یک حادثهی سقوط وحشتناک با پاراگلایدر بود.
این سقوط، همان «بلایی» بود که استاد در فایلهای دیگر به آن اشاره میکنند؛ لحظهای که جهان مجبور شد به او یک شوک وارد کند تا مسیر زندگیاش را ۱۰۰ درجه تغییر دهد. اما زیباترین بخش داستان، «چگونگی هدایت» اوست. درست زمانی که حمید از خدا یک استاد واقعی طلب میکند، در دل کوهستان، با شنیدن اتفاقیِ صدای استاد از گوشی یک غریبه، مسیرش را پیدا میکند.
درسی که میآموزیم: هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت میکنید که واقعاً «آمادهی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد میشود.
۲. تلهی «روزمرگی»: خطرناکترین نوع رکود
مهیار عزیز، جوانی ۲۰ ساله، با آگاهی و شجاعتی ستودنی، «روی دیگر سکه» را به ما نشان میدهد. او داستان خود را به دو بخش تقسیم میکند:
- موفقیت بزرگ: او در نوجوانی توانسته بود با استفاده از قوانین، یک تغییر بزرگ (کاهش وزن شدید و رسیدن به تناسب اندام) را رقم بزند و به اهدافش برسد.
- شکست پنهان: اما پس از ورود به دانشگاه و آنلاین شدن کلاسها، او دچار خطرناکترین تلهی مسیر رشد شد: «روزمرگی».
مهیار توضیح میدهد که چطور ماهها «فکر میکرده» در حال کار کردن روی خودش است، اما در واقع «هیچ حرکتی» نمیکرده و دچار «رکود» شده بود. این رکود باعث شد تضادها از در و دیوار برایش ببارد تا جایی که کارد به استخوانش رسید و در یک پارک جنگلی، با فریاد از خدا خواست که به او کمک کند.
درسی که میآموزیم: چگونه «توجیه ذهنی» که “من در حال کار کردن روی خودم هستم” میتواند شما را از مسیر اصلی خارج کند و چطور تشخیص دهید که در حال «رشد» هستید یا «رکود»؟
۳. درس اصلی استاد: چگونه از گذشتهی خود به عنوان «سکو» استفاده کنید؟
درخشانترین بخش این فایل، تحلیل نهایی استاد از این دو داستان است. استاد با الهام از داستان مهیار، یکی از مهمترین ابزارهای موفقیت را فاش میکند: «استفاده از موفقیتهای گذشته به عنوان سکوی پرتاب.»
استاد داستان شخصی خودشان را تعریف میکنند: اینکه چطور در ۲۰ سالگی، با استفاده از «اهرم رنج و لذت»، ۳۰ کیلو وزن کم کردند. اما نکتهی اصلی اینجاست:
آن «باور» و «ایمانی» که من از آن موفقیتِ کاهش وزن به دست آوردم، تبدیل به یک «معیار» برای من شد. این باور به من میگفت: اگر توانستم آن کار سخت را انجام دهم، پس میتوانم به هر هدف دیگری هم برسم.»
این فایل به شما میآموزد که چگونه دستاوردهای گذشتهتان (مهم نیست چقدر کوچک) را پیدا کنید و از آنها به عنوان «سکو» استفاده کنید. وقتی به یک هدف میرسید، آن را پلهی موفقیت بعدی کنید.
درسی که میآموزیم: چگونه با «مرور رد پا» و یادآوری موفقیتهای قبلی، ایمانی بسازید که در روزهای سخت و ناامیدی، شما را در مسیر نگه دارد. این همان دلیلی است که نوشتن «کامنت» و ثبت نتایج در سایت، حیاتی است.
تمرین این قسمت:
استاد در این فایل، از موفقیتهای گذشته به عنوان یک «سکو» یا «اهرم» برای ساختن موفقیتهای بعدی صحبت کردند (مثل داستان کاهش وزن خودشان که به معیاری برای تمام موفقیتهای مالی و معنوی بعدی تبدیل شد).
حالا نوبت شماست:
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
بیایید «ردپاهای» موفقیتمان را اینجا ثبت کنیم تا سکویی برای پرش همگی ما باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵15MB16 دقیقه














بنام خدای رحمان
سلام عزیزان من
الهی صدهزار مرتبه شکر ک یکبار دیگه فرصت صلاه نوشتن ردپا بهم داده شد
من تا گام 14 تقریبا تمام گام ها رو نکته برداری کردم یا توضیحات استاد شایسته رو نوشتم تو دفترم
وامروز هدایت شدم ک بیام دوباره از این جلسه شروع کنم ب نوشتن و کامنتا رو خوندن و همزمان جلسات احساس لیاقت و کار کردن
چرا چون فهمیدم این ذهن چموش من خییلی دوست داره رهاش کنم ک هیچ فسفری نسوزونه
وقتی ک با برنامه پیش میرم خیلی بهتر میتونم کنترلش کنم و گرنه اون منو درگیر حاشیه ها میکنه
پس الهی ب امید تو
تمرین
استاد در این فایل، از موفقیتهای گذشته به عنوان یک «سکو» یا «اهرم» برای ساختن موفقیتهای بعدی صحبت کردند (مثل داستان کاهش وزن خودشان که به معیاری برای تمام موفقیتهای مالی و معنوی بعدی تبدیل شد).
حالا نوبت شماست:
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
انگار این سکو کردن موفقیت های قبلی رو برای موفقیت جدید تازه درک کردم
و میخوام ب امید خدا ازش استفاده کنم
و توی تمام جنبه ها
خداروشکر نسبت ب زکیه گذشته بهبود هایی داشتم
ک با تکرار اونا خیییلی ایمانم قوی تر میشه
درمورد ترس
من قبلا ترس از تنها خوابیدن داشتم
حتی نمیتونستم برای مدیتیشن چشم هام و ببندم
احساس میکردم اگه چشمام و ببندم ی سری موجودات جن و پری هجوم میارن سمتم
اینم بخاطر رمان های ترسناکی بود ک خونده بودم ک بعد از آشنایی با این مسیر
فهمیدم ک هیچ موجودی قدرت نداره ی من آسیب بزنه
چون قدرت خدا از همه ی قدرتها بیشتر و بالاتره
و همه چی تحت سیطره ی ربه
چقد این دیدگاه قلبم و غرق آرامش کرد
ک هرموجودی ک وجود داره با اراده ی خداونده ک کاری انجام میده ک حرکت میکنه
من حتی از مار هم میترسبدم ک خداروشکر الان خیلی کمتر شده
یا مثلا محافظ لامپ حمام شکسته بود خواهرم میترسید روشنش کنه
و چراخ خاموش میرفت و منم همین طور
ی بار دیدم داداشم روشنش کرد رفت حموم
و هیچ اتفاقی نیفتاد
سری بعد ک رفتم حموم تصمیم گرفتم ک روشنش کنم
با وجود اینکه میترسبدم لامپ بترکه ولی گفتم مرگ من دست خداست و در زمان خودش اتفاق میفته
و یک لحظه پس و پیش نمیشه
رفتم دوش گرفتم دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد
چقد من بزرگتر شدم بعدش
الهی صدهزار مرتبه شکرت
یادمه کوچیکتر ک بودم قبل اینکه گاز کشی کنن برامون بخاری نفتی داشتیم
ک اصلا خونه رو گرم هم نمیکرد
ی بار مادر ی بخاری نفتی خوشگل متفاوت از خونه بابابزرگم اورد ک خودشون خییلی وقت بود ک دیگه لازم نداشتن
من خیلی خوشم اومده بود از شکلش
پدر ک دیدش گفت ب درد نمیخوره درست نمیشه
ولی چیزی تو وجود من میگفت درست میشه ،من درستش میکنم
ی روز ک پدر رفته بود بیرون من و داداش کوچیکه ام رفتیم سراغش
مرحله ب مرحله بازش کردیم
هرچی ک حس میکردیم باید انجام بدیم
انجام میدادیم
و در نهایت تونستیم سرهمش کنیم
نمیدونید چقددد ذوق کردیم
چقد ب خودمون افتخار کردیم
وقتی ک روشنش کردیم با عشق نگاش میکردیم و کیییف میکردیم
پدر هیچی نگفت ،هیچی
کلا اهل تعریف کردن نبود ولی الان ی کم تغییر کرده چون من تغییر کردم
بعد ی مدت برامون گاز کشیدن ب لطف خدا و خداروصدهزار مرتبه شکر
الان خونه مون گرم تو سرما یادمه ک دوتا پتو هم میپوشیدم باز میلرزیدم
خدای من
با تمام وجودم ازت ممنونم بابت نعمت گاز،بخاری،لباس شویی
اجاق ،سقف بالای سرم
تخت راحتم،پتوی نرم و گرمم
لباس های گرمم از فضلت بهم رزق دادی
بدون اینکه پولی پرداخت کنم
سپاسگزارم بخاطر سلامتیم بخاطر چشمای بینا،گوش شنوا و قلبی ک داره باعشق میتپه
و بهم خبر میده ک زکیه هنوز فرصت داری ک زندگی کنی
از زندگیت لذت ببر
معلوم نیست ک کی فرصتت تموم میشه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
موفقیت هایی ک بدست آوردم
کار دانشجویی
دادن شهریه دانشگاه خودم
سرشماری بهداشت
گرفتن مهمان دائم ک تا قبل من ب هیچ احد و الناسی نداده بودن ب لطف خدا
گرفتن نمره 18 از اصول 2 و3
ارتباط خوب برقرار کردن با چندتا از اساتید دانشگاه ک یکی شون تقریبا نمره ی کامل و بهم داد
کوتاهی و عالی یاد گرفتن
بدون آموزش اصلاح و یاد گرفتن
خیاطی یادگرفتن اونم بدون آموزش خاصی
ی ساعت پیش مادر اومد گفت زکیه اون کت اولی ک برام دوختی خیلی گشاد شده بهم برام ی کم تنگش کن
بعد یادم اومد ک من این کت رو زمانی دوختم ک هنوز اموزش مناسبی ندیده بودم
یقه اش و از اینستا
استین کتی دو تیکه شو هم از اینستا
پایین کار و با دست پس دوز کردم
و لبه آستین رو
اون موقع با چرخ مارشال میدوختم تقریبا سومین کارم بود
چقددد من بزرگتر شدم
مرزهای ذهنم جابجا شد بخاطر توانایی ک در خودم دیدم
گفتم مامان من این کتو آموزش خاصی ندیدم ک دوختمش هااا برو خداروشکر کن ک اینقد تمیز دوختم برات
قدرش و بدون
تازه چون کِشی هم هست داداش کوچیکه ام هم بارها پوشیده اش
چون گرم هست و سبک خیلی از دوستاش بهش گفتن این کتو از کجا خریدی
چقد خوبه :))
الهی صدهزار مرتبه شکرت اعتبار همه ی اینا میرسه ب تو رب هنرمند خالقم ک در درون من داری نفس میکشی و هر لحظه هدایتم میکنی
یادم میاد دانشجو ک بودم دوتا تاپ آبی و قهوه ای دوختم ک اولین اولین جرقه های هنر خیاطیم بود
زیر مانتو میپوشیدم و میرفتم دانشگاه و تو خونه هم میپوشیدم
وقتایی هرچی میگشتم پیداشون نمیکردم
بعد میدیدم تن آجیمه خخخخخخ
و با خنده داره نگام میکنه:/
خییلی مثال دارم از این دست
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
هدفی ک الان دارم دوخت لباس مجلسی هست با همین پارچه ای ک الان دارم
فک میکردم 2 متره امروز رفتم پیداش کردم
دیدم دومتر و نیمه خداروشکر
میخوام ی انقلاب زیبای زکیه ب راه بندازم در درون خودم
این ی سکوی پرتاپ میشه برام
برای ورود ب کارهای مجلسی
و قوی تر شدن باورهام
من میتونم
و ایمان دارم ک از پسش برمیام
با هدایت رب رحمان وهابم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
عاشقتممم
بیایید «ردپاهای» موفقیتمان را اینجا ثبت کنیم تا سکویی برای پرش همگی ما باشد.
عاشقتمم مریم عزیزم
مرررسی استاد قشنگم
سپاس خدای وهابم
مرررسی دوستان توحیدی من
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بنام الله رحمان
سلام ب خانواده ی عزیزم
خداروشکر یکبار دیگه در مدار نوشتن و صلاه قرار گرفتم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
الان ک دارم این کامنت و مینویسم تازه نیم ساعته ک همراه مادر و داداشم رسیدم اندیمشک
قرار نبود اینجا باشم الان
ولی خیلی هدایتی سریع اتفاق افتاد
اجیم گفت من نمیرم تو برو بجای من اینبار
منم همین جوری گفتم باشه
و شوخی شوخی الان اینجام خخخخ
قبل اینکه وسایلم و جمع کنم ذهنم مقاومت میکرد ک فردا همون شخصی ک قرار بود بیاد سری سوم کش موهاتو ببره میاد ها
این فرصت و از دست میدی ها
ول کن،بیخیال،بگو نمیام
ب پدر امانت دادم گفت باشه فقط تعداد و قیمتشون و بنویس کاریت نباشه
ولی ذهنم ول نمیکرد
گفتم من میرم اصن ی دوری بزنم ی هوایی عوض کنم از برج 2 تا الان ک برج 9هست همه اش خونه روستامون بود
ولی خدایی اصن خسته نشدم از تنهایی
از اینکه دورم خلوت باشه
از اینکه دورم از شهر
الهی صدهزار مرتبه شکر
همین ک از سربالایی روستا بالا رفتیم
و جاده ی دوطرف درخت و دیدم و منظره س زیبای غروب رو قلبم غرررق آرامش شد
و بهم گفت تصمیم درست و گرفتی
وسط راه پدر تماس گرفت گفت پلاستیک کش موهات و دیدم تو حیاط بین ماسه های دم در باغچه
دست سارا خواهر زادم ک 2 سال و دوماهشه بوده قبل حرکت ب مامانش گفت ماماان میحام بلم باجار خلید کونم
پلاستیک کارام هم دستش بود حالا نگو بازارش ماسه های گوشه حیاط بوده خخخخخخخخخخ
اولش ناراحت شدم بعد گفتم پدر برشدار بزار کنار بقیه ک دادم بهت
گفت بیکار نیستم خخخخخخ
ک مثلا منو اذیت کنه
منم دیگه دسترسی نداشتم بهشون و کاری ازم برنمیومد
گفتم خدایا ب خودت میسپارمشون ک راحت تحویل مشتری هام بدی و پولو راحت ب دستم برسونی
همه کارهامو خودت تا حالا انجام دادی
پس از این ب بعدم عالی انجام بده
من چ باشم
چ نباشم تاثیری نداره
خودت باید برام انجام بدی
همین سپردنش ب خدا باعث شد
و ی نفس راحت بکشم
و خیالمم آسوده بشه
رفتم تو کانالم تو یوتیوب هدایت شدم ب پستی ک از باغچه ی قشنگمون گذاشته بودم
نمیدونم چرا بعضی کامنتا برام آیکونش نمیاد و اصن متوجهش نمیشم
آخرین کامنتی ک روی فیلم باغچه اومده بود
و من ندیده بودم
نوشته بود ،چ باغچه ی قشنگی بامن ازدواج میکنی ،واقعی گفتم
و پنج تا قلب هم گذاشته بود خخخخخخخخ
گفتم ببین زکیه این ی نشونه واضح و روشنه ب زودی واقعیت پیدا میکنه:))
فقط از زندگیت لذت ببر، خواسته هات لاجرم وارد زندگیت میشه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
دو روز پیش ب مامان ثنا پیام دادم ک پول کش موهایی ک ازم خریدی 60 تومن میشه
و 100 تومن از شومیز شلوار ثنا مونده
یادت رفته
و شماره کارتم و هم براش فرستادم
ک شماره حساب و لایک کرده بود فقط
ولی هیچ خبری ازش نبود
بعد دوروز ک دیروز بود صبحش گفتم خدایا تویی روزی رسان من
شاید از دست اجیم بهم بدی شاید از جای دیگه من رها میکنم و فقط از خودت میخوام
و خداروشکر احساسم بهتر شد و تو دفترم نوشتم ک میخوام امروز واریزی داشته باشم
ک تقریبا ساعت 10 صبح اجیم ک همسایه مونه اومد خونه مون بعد اومد تو اتاق
دیدم ی مقدار پول دستشه
گفت اینا پول فاطیه گفته بدم بهت
همین جور با تعجب داشتم نگاش میکردم
گفت قرار بوده برام ی لباس زیر بدوزه
گفته پولشو بده ب زکیه
تازه دوزاریم افتاد ،گفتم بببیییین زکیه خدا چطور رزقتو فرستاد
وقتی ک از خودش خواستی
وقتی ک فقط روی خودش حساب کردی
وقتی ک رها کردی
ب راحتی خودش اومد تو دستت جلوی چشمت
الهی صدهزار مرتبه شکرت
دیروز زن عموی ناتنیم ب رحمت خدا رفت
من وقتی بچه بودم بعد از فوت همسرش
بچه هاش کوچیک بودن
مهاجرت کرد ی شهر دیگه
خداروشکر بچه هاش همه الان موفق ان
ولی خودش و وقف بچه هاش کرد
یادمه برای پسر آخرش ک میخواست زن بگیره راضی نبود
شنیدم ک مادرش و کتک زده بود و دستش وشکسته بود
نمیدونم چقد این حرف صحت داره
ولی من باید ازش درس بگیرم
خودم مهمتربن اولویت زندگیم باشم
من مسئول خوشبختی هیچ کسی نیستم حتی بچه هام
قبلا از ترس اینکه ی روز ازدواج کنم و همسرم ازدنیا بره احتمالش هست ک تنها بشم ب ازدواج فکر نمیکردم
میگفتم اگه کسی ک خیلی دوسش داشته باشم بمیره چیکار
میمیرم از غصه
الان میگم اگه کسی ک دوسشداشته باشم
و عشق زندگیم باشه
شاید ک، البته حتما ناراحت میشم
ولی بعد ی مدت خیلی زودتر برمیگردم ب جریان زندگی
من هنوز فرصت دارم پس باید زندگی کنم
با ی ادم بهتر ازدواج میکنم
و بیشتر از زندگیم لذت میبرم
هیچ کس توی این دنیا نمیمونه
باقی فقط خداست
اصن شاید من زودتر رفتم کی میدونه
چرا فکرم درگیر همجین چیزایی باید باشع اصن
من باید ،تو لحظه زندگی کنم از وجود عزیزانم تا زمانی ک هستن نهایت لذت وببرم
ک بعدا اگه ی روز نبودن عضه نخورم ک چرا فلان روز نگفتم دوست دارم
نگفتم عاشقتمم
نگفتم وجودت منو دلگرم میکنه
بهت افتخار میکنم
با تو حالم خوبه
هرچند باید خییلی تمرین کنم ک احساسم و راحت بگم ولی خبر خوب اینه ک همه چی قابل یادگیریه همیشه میتونم بهتر و بهتر بشم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
تو مسیر خیلی صحنه های زیبایی دیدم از غروب ،از کوه ها تپه ها
بیشه زار نی
جریان رودخونه
فراوانی و ثروت
دیدن حسبی الله پشت ی ماشین
چقد انرژیم و بیشتر کرد
چقد زیباست شب و آرامشش
الهی صدهزار مرتبه شکرت
داداشم بهم گفت چرا 2 تومن و ریختی ب حسابم
این چ کاری بود کردی
گفتم ن ،خودم قول دادم ک بهت برمیگردونم
گفت نمیخواد برگردونی همین ک نشون دادی ک میخوایی برگردونی برام کافی بود
چندبار گفت نمیخوام بقیه شو بدی
بعد ک رسیدیم اندبمشک
گفت بریم ی خریدی بکنیم ببینیم چی داره مغازه
من خیلی خسته بودم پیاده نشدم
مادر با داداش پیاده شدن
بعد ک برگشتن کلی خرید کرده بود داداشم
ارده ک من خیلی عاشقشم و هم دوتا خریده بود
بعد مادر گفت زکیه این دو روز ک اومدم اصن سعید وقت نکرد خرید کنه برای خونه
تازه بعد اون هم شیربرنج با آش مخصوص شیرازی یا بندری اسمش یادم رفت،خرید
گفتم خدایا شکرت
بخاطر این همه رزق پربرکت ک روزیم کردی
اینا همه اعتبارش ب تو میرسه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
امروز صبح ساعت 10 تشییع زن عموم بود
گفتم من نمیخوام برم خدایا خودت کاری کن ک جور نشه
ک ی ساعت جلوتر مراسم و برگزار کرده بودن ،با انجام کارهایخونه و درست کردن نهار و اومدن سارا گلی عزیزم
اصن اگه میخواستم برمم نمیتونستم
چون سارا رو گذاشتن پیش من
کیان هم بود
باهم رفتیم تو محوطه باغچه دون دادیم ب مرغ و خروس ها
سارا میگفت اُودم اُودم ،با دستهای کوچیکش گندم میگرفت تو دستاش و پرت میکرد میگفت بیفرماهید بیفرماهید
بعد با پاشو بلند میکرد میگفت کیییش کیییشش فراریشون میداد خخخخخخ
بعد میرفت دنبالشون میگفت دِهَن دالین غدا بُخووورین
بعد میگفت دولِت بگلدمممم
عسییسس من
فداسسس بسم
بیا بیا بِخورید
خخخخخخ اصن منو دیووونه کرد این فسقلی اون از اون میگفت قربون صدقه مرغا میرفت
من از این ور قربون صدقه اش میرفتم
و دلم ضعععف میرفت براش
میگفت آقا خُروسِه
اقا خروسه جواب نمیداد
بعد میگفت بِگو بععله حرف بِزن باهام
بلد نیستی خخخخخ
الهی صدهزار مرتبه شکرت سپاسگزار توام
خدایا هرانجه دارم ازآن توست
هرآنچه دارم ازآن توست
من هبچی از خودم ندارم
من بهت سخت محتاجم و فقیر
خودت هدایتم کن
منو تسلیم فرمان خودت قرار بده
هر اتفاقی بیفته ب نفع منه
هر اتفاقی
ایمان دارم روزهای روشنی در انتظارمه
بوشو حس میکنم
الهی صدهزار مرتبه شکرت ک ب سلامت رسیدیم اندیمشک
سپاسگزارم بابت روز پربرکتی ک داشتم
سپاسگزارم بابت دوستان بهشتی قشنگم
الهی صدهرار مرتبه شکرت ک امروز هیچ کس مجبورم نکرد ک برم مراسم
چون تویی مدیر و مدبر من
تو صاحب و فرمانروای من
همه چی دست توعه
هیچ برگی بدون اذنت از درخت نمی افته
هرآنچه در آسمانها و زمینه در سیطره ی قدرت و مالکیت توست
دفتر خیاطیم و همرام آوردم ک دوره جدید و بنویسم و یاد بگیرم
نمیدونم چند روز اندیمشکم
میخوام از ثانیه ب ثانبه اش لذت ببرم و عشق کنم
این اولبن باره با مادر اومدم
و قراره کلی لذت ببریم کنار هم
اتفاقهای قشنگی تو راهه
ایمان دارم
اومدم ی چی دیگه بنویسم
از کجا سر در آوردم خخخخ
الهی شکرت
بنام خدای مهربان
سلام ب همگی عزیزانم
داشتم توضیحات این فایل و میخوندم
ی اگاهی ک صبح دریافت کردم یادم اومد
صبح داشتم توضیحات دوره جدیدم و مینوشتم تو دفتر خیاطیم
یکی از اجیام ک اندیمشک زندگی میکنه پشت خط مادر بود داشت با گوشی باهاش حرف میزد
صدا رو بلندگو بود
و من میشنیدم حرفهاشون رو
داستان از این قرار بود ک
یکی از دوستان داداشم بدون اطلاع قبلی کلی سبزی خورشتی از سرباغش اورده بود برای داداشم
و چون کسی ازما اونجا نبود
مادر ب این اجیم ک متاهله گفت کاراشو انجام بده نصف نصف
هم پاک کنه،هم بشوره و هم بپزه
ک ماشاالله عرض ی روز ایشون همه شو پاک کرده بود
و شسته بود
و مادر داشت پشت تلفن ازش تشکر میکرد
ک خواهرم بهش گفت برام دعا کن
مادر گفت من همیشه برای آرامشت و سلامتیت دعا میکنم
ک خواهرم گفت ن
برام دعا کن ک پولدار بشم
بعد این آگاهی اومد ک ببین زکیه
وقتی تو خواسته ای داری
مث همین پولدار شدن
باید اول ذهنیتت و درست کنی در مورد پول
باورها تو درست کنی
بعد کاری انجام بدی ی خدمتی
ی ارزشی ایجاد کنی برای مردم
ی مسئله ای حل کنی ک بتونی بابتش پول دربیاری
این نیست ک بشینی تو خونه بگی خدایا من میخوام پولدار بشم و ی کیسه پول از آسمون بیفته برات پایین
اصلا این غیر ممکنه
ک تو همون ادم قبلی باشی
و هیچ کار خاصی نکنی
چیزی خلق نکنی
هیچ قدمی برنداری
ولی منتظر باشی ک پولدار بشی
خواهر من خونه داره
و خییلی ادم مرتب،تمیز و ماهر تو انجام کارهای خونه
خیلی خوش سلیقه اس
ولی هیچ قدمی برنمیداره ک ورودی داشته باشه
درست مث من ک تازه دارم اینا رو درک میکنم
ک اقااا باید ی حرکتی بزنی
اگه مهارتی داری
اگه توانایی داری
اگه کاردستی انجام میدی
میتونی ازش پول بسازی
ک خداروشکر داره ی ذره سیمان های ذهنم باز میشه
امروز صبح داشتم کانال استادم و نگاه میکردم
ک لینک کانال یکی از شاگردهایی ک باهاش شروع کرده بود وگذاشته بود
رفتم تو کانالش
نمیدونید چ انرژی گرفتم
عجب نمونه کارهای قشنگی
ایشون قم زندگی مبکردن و سفارش از کل کشور میگرفت و ارسال میکرد
اونم توی ایتا
ب راحتی و آسونی
چقد باور من قوی تر شد ک زکیه اگه برای اون شده برای تو هم میشه
منتها برای تو زودتر میشه
چون تو داری رو باورهات کار میکنی
هرچند خیلی اروم ولی بازم جواب میده
بعد از اتمام مدل اول
یاد حرف نرگس افتادم
رفتم گل های حریرم و بهبود بدم
گفتم چطور درست کنم گل رو ک دوخت از رو معلوم نباشه
و چون فعلا چسب و تفنگ ندارم
باید ی روش جدید برای خودم ایجاد کنم
ک اومدم اون نوار حریر و پهن تر برداشتم
از فاصله ی سانت کوک رو زدم
و بعد هی هدایت شدم
ک حسم بهم گفت برای وسطش مرواریدی چیزی بزار
داری تو کمودت
ک رفتم و خداروشکر چنتا پیدا کردم
و خداروشکر نتیجه خیلی بهتر شد از نمونه قبلی ک تقریبا 4 تا از همین مدل درست کردم
ک البته پارچه اش طرح داره
و خیلی باحال شده خداروشکر
پیش ما هوا سرد شده بخاری هال و نصب کردیم ولی هنوز روشن نکردبم
دیروز مادر بهم گفت زکیه بیا بریم بخاری اتاق مهمان و نصب کنیم
منم استقبال کردم و فندک آشپز خونه رو هم دست گرفتم ک بریم
مادر ک فندک و دید گفت نمیخوام ک روشنش کنیم
بعد پشیمون شد
چون من میرم اونجا و تو دفترم اموزشها رو مینویسم
نمیخواست ک من این کارو انجام بدم و همیشه هم میگه ک چیکار میکنی
چی مینویسی
سودی برات داره
و کلی حرف دیگه
خلاصه از سرجاش بلند نشد
با خودم گفتم حالا ک اینطور شد خودم تنهایی انجامش میدم
فندک با پیچ گوشتی و هم گرفتم تو دستم
اوردم با خودم
وقتی اومدم تو اتاق
گفتم خدایا من ک هیچی بلد نیستم
خودت برام انجامش بده
هدایتم کن راحت و آسون دودکش و نصب کنم
سوراخ دودکش های کل روستا تو سقفه
نمیدونم ب چ دلیل چندین سال پیش موقع گاز کشی همه رو ب این شکل درآوردن
ی چالش بود برام
ک باید حلش میکردم
اول بخاری و در راستای سوراخ دود کش گذاشتم
بعد دوتا از روله ها رو وصل کردم
و وصل کردم ب سقف ک نزدیک 50 سانت با پشت بخاری فاصله داشت
ی لولا ک ی لوله بخازی کوچیک بهش وصل بود و وصل کردم ب پشت بخاری
الان باید بهم وصل میکردم
نیاز ب کمک داشتم ک یکی لوله بالایی و بگیره ک راحت پایینی رو جا بدم توش
ولی نمیشد میفتاد
چن بار سعی کردم
با یک دستم ی کم دهنه لوله پایینی و جمع کردم
ک راحت رفت تو
نمبدونید چقد ذوووق کردم
خییییلی ب خودم افتخار کردم
مخصوصا قبلش ب خودم میگفتم
من از پس هرکاری برمیام
همه چیز قابل یادگیریه
و خداروشکر وصل شد
حالا باید شیلنگ و ب گاز وصل میکردم ک خداروشکر راحت بود
و موند روشن کردن بخاری
فندک بخاری خیلی وقت بود روشن نمیشد
و همیشه با فندک آشپز خونه روشنش میکردم
این قلقش و من فقط بلد بودم
والان روشن نمیشد با فندک اشپزخونه
گفتم خدایا خودت برام درستش کن
ک حسم گفت با فندک بخاری امتحان کن
ک ی بار زدم
همون یکبار روشن شد
خدای من ،من عاشقتمممم ک ب راحتی اسونم کردی برای آسانی ها
ب همین راحتی روشن شد
و دیروز بدون اینکه سردم باشه باعشق رو خودم کار کردم و ب مسبرم ادامه دادم
با هدایت الله
ان شالله همیشه ثابت قدم باشیم توی این مسیر رویایی
سپاسگزارم استاد جانم
مررسی مریم بانو جان
مررسی دوستان قشنگم بابت کامنتهای عالی تون
این ردپا رو تو باغچه نوشتم
الان ک تموم شد باران رحمت الهی شروع شد
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بابت دومین باران پاییزی
بنام خدای رحمان
سلام ب دوست توحیدی قشنگم آوه ی عزیز
خیییلی ازت ممنونم ک برام نوشتی
سپاسگزارم بخاطر تحسینهای قشنگت کلییی انرژی گرفتم ان شاالله هزار برابرش بهت برگردده:))
خداروشکر بخاطر این مسیر زیبا و دوستان ارزشمندی چون شما تو زندگیم
سپاسگزارم بخاطر دعای قشنگت خییلی حس خوبی بهم داد
منم برات بهترینها رو میخوام از الله یکتا
رب قدرتمند وهاب مون
چندبار تعمیر کار آوردیم ولی درست نشد
همینی ک گفتی و هم عوض کرد
ولی فایده نداشت
ولی خدا نیاز ب اسباب نداره
قال ربک هو علی هین
پروردگارت فرمود:این کار برای من آسان است
الهی صدهزار مرتبه شکرت
سپاس میگویم تورا
رب العالمین
بنام خدای رحمان
سلام ب دوست عزیزم حمید امیری نازنین
چند من دوسداشتم درمدار کامنتای زیبای شما قرار بگیرم
خییلی دلم تنگ شده بود براتون
برای آگاهی های نابتون
برای شوخی هاتون
من چنتا از کامنتاتونو ویس گرفتم
یکی درمورد سوره یوسف بود
و یکی هم در ارتباط با دوره هم جهت با جریان خداوند
ذکر همون خدا،همون خدا،همون خدا و..
چقد این کامنت تون غنی و پُر از آگاهی بود
ان شاالله ک بتونم در حد مدارم درکش کنم
چقد زیبا نوشتین:
وقتی کسی برگرده سمت خدا ، و خدا رو انتخاب کنه ، محاله خداوند دستشو نگیره، محاله هدایت براش نیاد، این جزو قانونمندی نظام الهیه، اگر به سوی خداوند برگردی، اگر خدا رو انتخاب کنی لاجرم هدایتها به شکلهای مختلف برات میاد. بقول استاد «نمیتونه جور دیگه ای باشه». نمیشه کسی خدا رو انتخاب کنه و واقعاً توبه کنه و خدا رهاش کنه. توی آیه 10 سوره ضحیٰ به پیامبر توصیه کرده «وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ» «کسی که ازت درخواست کرده رو از خودت نران»؛ آیا ممکنه خداوند به چیزی که خودش امر کرده عمل نکنه؟
چه کسی راستگو تر از خداوند به گفته خویش؟
قطعاً هر کسی به سوی خداوند برگرده و خدا رو انتخاب کنه خداوند هدایتش میکنه.
این اگاهی ها اشک منو درآورد
بدون شک خداوند هدایت میکنه کسی ک بهش امید داره
کسی ک از اعماق قلبش هنوز امیدواره ب رحمت خدا
ب هدایتش
خدای من
من عاشقتممم
تو چقد بزرگی
چقد رحمانی
چقد رحیمی
الهی صدهزار مرتبه شکرت
سپاسگزارم بخاطر این بازشدن قلب
این حس ناب
مرسی ک بهم فرصت صلاه دادی
مرسی بخاطر بنده های نازنینت
مررسی بخاطر هدایتم ب این مسیر عشق و زیبایی
الهی صدهزار مرتبه شکرت
آقا حمید ،چقد مدارتون بالاتر رفته
چقددد متواضع تر شدین
چقدددد خالص ترشدین
بهتون تبریک میگم بابت این مدار زیبایی ک درش قرار گرفتین
خیییلی تحسینتون میکنم
ی اتفاق عجیبی انگار در درونم افتاده
هر چیزی ک درمورد خدا
رحمتش
بخشش
وعده هاش
میشنوم
چشام اشکی میشه
ی حس خیلی قشنگه
حس میکنم مدارم تغییر کرده
خدایا شکرت
میخوام بیشتر تجربه اش کنم بیشتر و بیشتر
اتفاق های قشنگی داره میفته تو زندگیم
همه چی داره تغییر میکنه
آروم آروم
من دارم میبینم روندش رو
الهی صدهزار مرتبه شکرت
آقا حمید وسط گریه کردم
اونجا ک گفتی
بهشتیا برای آب جوش چایی بعد ظهرشون میان
کلییی خندیدم
عاشقتمممم
مرررسی ک وصلم کردی ب جریان زیبای خدا
با آگاهی های ناب قرآنی
درک زیباتون
لطفا بیشتر بنویسید
بیشتر و بیشتر
ب خدای وهاب رزاق میسپارمتون
سپاسگزار خداوندم بخاطر وجود نازنینتون:))
بنام خدای مهربان
سلام ب آقا ناصر عزیزِ مهربونِ توحیدیِ خوش قلب
خیییلی ازت ممنونم ک این نور آبی و برام روشن کردی
نمیدونی چقد خوشحال شدم مرررسی بخاطر تحسین های قشنگت
سپاسگزارم ک آگاهم کردی ب تغییراتم
و باعث شدی یکبار دیگه کامنتم و بخونم
بعضی وقتا ک موضعی پیش میاد وقتی نظر بقیه رو میفهمم میبینم کاملا متفاوت نظر خودم هست
و کلی تعجب میکنم ک چرا بقیه ی جور دیگه فکر میکنن
مثلا امروز،ب لطف خدا داداش بزرگترم نامزد کرده
امروز خواهرم زنگ زد ب مادر ک داداش برای شب یلدا میخواد چی بخره برای نامزدش
داداشم بیشتر سرکاره وقت نمیکنه خودش ،ب خواهرم سپرده بود ک خودت ی چیزی بخر با سلیقه ی خودت
خواهر میگفت ی تیکه طلا براش بخر
این در صورتیه ک داداشم ب امید خدا داره برای عروسیش ک دوماه دیگه اس برنامه ریزی میکنه ک هزینه ها رو مدیرت کنه
خلاصه خواهرم رفت طلا فروشی ی پلاک سبک گرفته بود و عکسشو فرستاد برای من ک اگه اوکی باشه بخره
قیمتش هم 8 میلیون
ب مادر گفتم نیاز نیست برای شب یلدا این همه هزینه کنه اینا هزینه الکیه
میتونه ی شال بخره براش
مامانم گفت راست میگی
ولی درآخر اون پلاک خریده شد فقط برای اینکه ی هدیه آبرومندانه و دهن پرکنی ببرن
اگه من بودم ی شاخه گل یاحتی شال برام کافی بود
مهم اون احساس قلبی و درونی هست ک طرفم ب فکر من بوده
حالا اگه شرایطش و داشت و اوکی بود میتونست طلا هم بخره
شایدم دیدگاه من مشکل داره
ولی برای من مهم طرفم هست و احساس قلبیم ن فقط انجام رسم و رسومات
این روزا توقعم داره کمتر میشه
مثلا برای عروسی داداشم میتونم برم ی لباس چش درار بخرم ولی میگم چرا باید این همه وقت و انرژی و پول هزینه کنم
ک چی؟؟
بخاطر تایید بقیه
بقیه آجیام و ک میبینم ب تکاپو افتادن و استرس دارن چی بپوشن خنده ام میگیره
اولش این استرسو ب منم دادن ولی گفتم نخیر
من میخوام از این شرایط استفاده کنم و خودمو مجبور کنم ک ی خلق جدید داشته باشم ک
اعتماد ب نفسم بالاتر بره
ک لذتشو ببرم
حس میکنم کارم خییلی عالی میشه و بقیه میگن کاش برای ما هم تو لباس میدوختی خخخخخ
فعلا لباس مادر و دوختم ب لطف خدا و خداروشکر متفاوت ترین لباس عمرش شد خخخخ
مادر عاشقش شده
الهی صدهزار مرتبه شکرت امروز پستش و گذاشتم کانال یوتیوبم
ذهنم میگفت این ک مجلسی حرفه ای نیست
براچی میخوایی بزاری کانالت
گفتم این و دارم میزارم ک بدونم ک از کجا شروع کردم ی جور ردپا از نمونه کارهام هست خخخخخ
الهی صدهزار مرتبه شکرت
قبل اینکه بیام نقطه ی آبی قشنگت و ببینم تو صفحه توحید عملی 4 بودم
نوشته بود
ترس از حرف مردم عین شرکه
انسانی ک باور دارد تنهامنبع، رزق، عزت
وقدرت خداوند است ن برای خوشایند مردم کاری میکند و ن از ترس طرد شدن کاری میکند،او مسیر درست را میرود حتی اگر تمام دنیا مخالفش باشند
خدایا خودت ثابت قدمم کن توی این مسیر زیبا
هرآنچه دارم از آن توست
هرآنچه دارم از آن توست
من هیچی نمیدونم
تو میدونی
تو عالمی
توقادری
تو غفوری
تو رحیمی
تو وهابی
تو رزاقی
تو هدایتم کن،تو بهم بگو
ایاک نعبد وایاک نستعین
واقعا موهبت خداوند بودن توی این مسیر
آرامشی ک داریم
لبخندی ک ب راحتی میاد روی لبمون ب واسطه ی دیدن نشانه ها
طلوع و غروب خورشید
ابرها
باران
پروانه
امروز کلی نشانه دیدم
چندبار بلبل جفت
قمری جفت
هدایت شدم ب ی فیلم تو یوتیوب ک عروس و دوماد تو خیابون زیر برف داشتن قدم میزدن
فیلم بردار هم دنبالشون
مردم کلی بوق میزدن
میرقصیدن و شاد بود
الهی صدهزار مرتبه شکرت ان شالله ک خوشبخت بشن
آقا ناصر مررسی ک برام نوشتی کلی انرژی گرفتم برای ادامه مسیر
دمت گرررم پسر
انشالله هزار برابرش بهت برگرده:))
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
فالله خیر حافظا وهو الرحم الراحمین