به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن - صفحه 123


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1534 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسام علیپوریان گفته:
    مدت عضویت: 762 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    درود بر استاد عباسمنش عزیز و همراهان گرامی

    ذهن نااماده و فقیر همیشه تحلیل نادرستی از ثروت دارد و هزارتا الگوی نامناسب هم از جامعه مثال می‌زند که آنها که توانسته اند به ثروت برسند از راه نادرست بوده و این یه مُسکن برای ذهن فقیر است به هیچ وقت نمی‌تواند قبول کند که می‌شود ثروتمند شد چون به محض تجسم و تصور ثروت ، نجواهای ذهنیش که قدرتمند هستند به ذهن هجوم می‌آوردند و مانع حتی فکر کردن او در مورد ثروت میشوند

    مثال مدارها از استاد به وضوح اثبات می‌کند که یک فردی در مدار فقر نمیتونه حرف فردی رو بفهمه که در مدار ثروت هست

    درباره خواسته هایم که هروز مینویسم هروز تجسم و تصورشان میکنم هروز تصویرسازی ذهنی انجام می‌دهم ، گوش دادن این فایل باعث شد بفهمم که باید بالاترین حد تصورم در مورد خواسته هایم را متصور شوم و تلاش کنم خودم را به اندازه خواسته هایم بزرگ کنم

    خداروشکر میکنم بابت این آگاهی ها ، خداروشکر میکنم که با الگوی ارزشمندی مثل استاد عباسمنش آشنا شدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    شیما مظفری گفته:
    مدت عضویت: 2222 روز

    سلام به استاد و مریم عزیز

    اول باید بگم خداروشکر می‌کنم و عمیقا خوشحالم که انقدر سایت فوق‌العاده‌ای دارید و انقدر موفقیت‌های غیرقابل‌تصور از طریقش کسب کردید. امیدوارم و البته مطمئنم که این موفقیت‌ها روزبه‌روز بزرگتر و بیشتر می‌شن.

    نکته بعدی اینکه واقعا تو این لحظه به محتواهای این قسمت احتیاج داشتم. دوست‌دارم بزرگ فکرکنم، بزرگ هدف‌گذاری کنم و تو این زمینه روزبه‌روز بهتر بشم.

    دیگه اینکه منم تابه‌حال برام پیش اومده که یه‌چیزی رو بقیه می‌گفتن نمی‌شه اما من انجامش دادم. مثلا می‌گفتن نمی‌شه درست رو زودتر از موعد تموم کنی، نمی‌شه بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی تو یه شرکت معتبر شغل داشته باشی، دیگه این روزا نمی‌تونی یه مرد امن پیدا کنی، نمی‌تونی فیلد کاریت رو عوض کنی و کمتر کار کنی و بیشتر پول دربیاری و…

    زندگی من این تااین لحظه پر بوده از این اتفاقات ناشدنی از نظر دیگران

    دوست دارم از این لحظه که اینو می‌نویسم باورهام به‌لطف خداوند میلیون‌ها بار قوی‌تر بشه و نتایج بی‌نظیرتری رو تجربه کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    شیوا جاوید گفته:
    مدت عضویت: 268 روز

    به‌نام خداوند مهربان هدایت گر

    ومربی مهربانم امام زمان

    سلام استاد حالتون عالی باشه

    امروز صبح داخل باشگاه با مربیم راجب برنامه جدید ورزشی صحبت میکردیم ومن میخواستم برنامه ام جوری باشه که باعث بشه بهم یه شکم شش تکه خیلی زیبا بهم بده مربیم خیلی تجربه داره و خودش بعد سال ها تمرین هنوز نتوانسته بود همچین شکمی برای خودش بسازد وبه من گفت خیلی زمان میبره اول باید کل چربی ها کم شود ودارو مصرف کنی بدون مصرف مکمل همچین چیزی نمیشه ومن همون موقع تو فکرم داشتم میگفتم اگه 90 درصد اتفاق ها را باور های ما رقم می‌زند برای من هم این اتفاق می‌افتد و من بدون مصرف دارو برای خودم شکم شش‌ تکه میسازم دلم میخواست قانعه اش کنم اما اون موقع فقط سکوت کردم وبه خودم گفتم من انجامش میدم و شکمم شش تکه میشه واین می‌بینید.

    این اتفاق صبح افتاد ومن به لطف خدا بعد ظهر به این فایل هدایت شدم فایل هایی که هدایت میشم نمیدونم چجوری خودشون انگار میاند بالا

    ومن حرف هاتون راجب اون استاد تون در حوضه سایت شنیدم که شما باور خودتون ساختین ونتیجه گرفتین این صدا داره به من میگه پس من هم میتوانم همون جور که شما باور کردید ونتیجه گرفتید من هم میتونم و به خاطر این موضوع تحسینتان میکنم

    من دچار اضافه وزن بودم چند سال پیش و واقعا اذیتم میکرد این موضوع و بسیاری از افراد مسخره ام می‌کردند و واقعا اذیت میشدم و واقعا بخاطر اندامم گریه میکردم این موضوع تا جایی پیش رفت که حتی پدر ومادرم بهم می‌گفتند باید تغیر کنی به نوعی اونها هم سرزنشم میکردن من میدونم به خاطر خودم بود ولی واقعا احساس بدی بهم میداد با اینکه دوستام به شوخی با هام رفتار می‌کردند ولی برای آنها شوخی بود وبرای من رنج

    رویام این بود یه روز لاغر بشم یه روز از دیدن خودم تو آینه لذت ببرم دیگه اینجوری نباشم و نخواهم باعث شم دیگران مورد تمسخرم قرار بدند کلیه هام دچار سنگ شدند به پیشنهاد پزشک داخل یه باشگاه ثبت نام کردم ودنبال ورزشی بودم که خیلی بپر بپر داشته باشه واسه هم فولبادی‌ انتخاب کردم قصد من اصلا کاهش وزن نبود و فقط میخواستم سنگ کلیه ام از بین بره وزودتر سلامتی بدست بیارم داخل باشگاه دختر همسایمون‌ دیدم که خیلی قبلا چاق بود والان خیلی لاغر شده بود انگار جرقش تو ذهنم زده شد ولی بازم توجه کاملی نداشتم ولی تلاشم کردم وسعی کردم از غذام هم کم کنم در عرض دو هفته

    چند کیلو وزن کم کردم ولی در دوهفته بعد دوباره وزنم اضافه شد ولی از مقداری که کم کرده بودم کمتر بود همه متوجه شده بودند با چند کیلو چقدر کم کردم و بهم میگفتن شیوا چیکار کردی لاغر شدی وشیوا خیلی خوب شدی وهمه این حرف به من میزدن و حرفاشون به من انرژی میداد واسه حرکت واسه تغیر چون هنوز اضافه وزن داشتم وباید از بینش میبردم ماه بعد را ثبت نام کردم اما بعد از 10 روز رفتن باشگاه پسر داییم فوت کرد و مجبور شدم برای مراسم که شهر دیگه ای بود باشگاه رها کنم یک سال گذشت تو این یک سال دوباره چاق شدم ولی از قبل کمتر و باز دیگران بهم میگفتن تغیر کردی با اینکه خیلی کمتر شده بود ولی باز بهم انرژی میداد واسه حرکت کردن آبان ماه 1402 بود با ایده دختر عموم دوباره رفتم باشگاه ولی این بار یه باشگاه جدید وهدف جدید به خاطر ساختن اندام جدید داخل باشگاه روزای اولم بود خانمی درحال ورزش بود که واقعا بی‌نظیر بود و اندام خیلی قشنگی داشت من اون موقع خیلی تحسینش کردم و به دختر عموم گفتم اگه منم یه اندام خوشگلی مثل این خانم داشتم اینجوری لباس میپوشیدم بعد به خودم گفتم چرا من نتونم اندامی مثل اون داشته باشم و با اینکه انگار غیر ممکن بود اون موقع برام وتصورش سخت بود ولی یه امیدی ته دلم داشتم که میشه ماه ها ورزش میکردم و وزنم بالا وپایین میشد ولی من میخواستم واقعا تغیر کنم تغذیه ام درست کردم و به ورزشم ادامه داد وهر روز بیشتر تغیر میکردم میدونید تواین مسیر وقتی دیگران بهم میگفتن چقدر تغیر کردی و اینجا خوب شدی اونجا خوب شدی وکلی حر ف دیگه بهم احساس خیلی خوبی میداد وباعث میشد من بیشتر حرکت کنم و باعث توقفم نشد اره شد شد شد خدایا شکرت اره شد به رویام رسیدم من 13 کیلو وزن کم کردم من هر بار با دیدن خودم توایینه اشک میریزم باورم نمیشه این همون شیواست شیوایی که تو آینه به خودش میگفت یعنی میشه منم یه روز لاغر بشم الان دارم رویامو زندگی میکنم هربار با دیدن خودم تو آینه خیلی ذوق میکنم وخدارا شکر میکنم وچیز دیگه ای هم هست تو این مسیر همه تشویقم نکردند بعد از تغیر های اولیه خیلی ها هم گفتند کافی اگه بیشتر لاغر بشی خیلی زشت میشی و .. ولی اون حرف ها با اینکه احساس منفی داشتند من به هیچ کدومشون گوش ندادم گفتم من باید به هدفم برسم وبه لطف خدا رسیدم ونه تنها زشت نشدم بلکه زیبا تر از قبل شدم

    این مینویسم که باور کنید میشه من قشنگ روزایی که دخترای لاغر تلوزیون با حسرت میدیدم یادمه روزایی که لباس هایی که دوست داشتم بخرم ولی چون سایز من نبود یادمه من روزایی‌ که اشک میریختم بخاطر توهین های دیگران یادمه من اون موقع ها یکی از رویا های غیر ممکنم‌ این بود که 66 کیلو باشم هیچ وقت فکرشو نمیکردم بشه اما وقتی باور کردم میشه منم میتوانم مثل اون خانم بشم وخواستم تغیر کنم شد وادامه دادم این مسیر ودست نکشیدم این بگم دختر عموم بعد چند ماه نیامد اما من ادامه دادم والان 63 کیلو هستم خدا بزرگتر از رویام بهم داد

    خدا را شکر میکنم واسه هدایتش واسه یادآوری این موضوع که دیدی یکی از رویا هات برآورده کردم چرا بقیه رانتونم

    اره الان هیچ درآمدی ندارم هیچ جایگاه اجتماعی ندارم اما به لطف خدا هم بیشترین درآمد ممکن بدست میارم وهم بهترین جایگاه را ومن باور دارم که میشه با اینکه خیلی میترسم با اینکه نگرانم با اینکه هیچ راهی نمیدونم اما اون امید ته قلبم هنوز زنده است همون امیدی که الان باعث شد اینجا باشم و بهترین اندام داشته باشم بهم میگه اینم میشه کافی تو باور کنی وشروع کنی وادامه بدی همه ما هدایت میشیم

    هیچ وقت رویاتون فراموش نکنید حتی اونی که خیلی ناممکن اگه یه بار برای من شده پس باز هم میشه

    خدایا شکرت

    ممنونم استاد عزیز

    خدایا همه مارا به مسیر درست با دستان خود هدایت کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    عاطفه عالی پور گفته:
    مدت عضویت: 235 روز

    سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم و استاد و خانم شایسته عزیز من امروز اومدم اینو بگم که این حرف دقیقا درسته که در هر کاری ما اول باید باورمون رو در مورد اون کاری که میخوایم انجام بدیم مثبت کنیم و بگیم که می‌شود. دوستی داشتم که همش به من میگفت که بنویس تو نویسنده خوبی میشی ولی من خندم میگرفت میگفتم چی میگی بابا و این رو در خودم نمیدیدم که واقعا می‌شود .دقیقا برعکس بود اون میگفت میتونی من خودم قبول نمیکردم .تا اینکه الان در جایگاهی هستم کتابی که اسم نویسندش خودم هستم در دستم قرار گرفت و به خودم گفتم دیدی می‌شود. استاد تونستم کتابی که حتی اسمش خیلی قشنگ بهم الهام شد رو نوشتم ((طاووس درونت را بشناس ))‌خیلی احساس خوبی دارم از اینکه اسم خوده استاد عباسمنش رو هم در کتابم آوردم به عنوان یکی بهترین مربیان موفقیت که من تونستم از آموزه هاش خیلی خوب استفاده کنم و از خداوند سپاسگزارم به خاطر اینکه ما خلق کننده هستیم و استارت کتاب دومم رو هم زدم با باور اینکه من تواناییش رو دارم و می‌شود ممنون و سپاسگزارم از استاد به خاطر این همه فایل هدیه که دراختیار ما گذاشتن شاد باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    کاویان تیموری گفته:
    مدت عضویت: 160 روز

    سلام من دقیقا همین طوریم

    الان 42 سالمه واقعا فکر میکنم 100 سالمه

    چند بار هفته قبل خواستم خودکشی کنم

    از خودم از این زندگی

    از آدم ها از این دنیا خسته شدم

    هر چی فایل دارم گوش می کنم

    حالم خوب نمیشه . فکر میکنم برای من همه چی تموم شده است .

    من با ی اشتباه اقتصادی که البته بگم ادامه دار شد و بزرگ شد تمام کسب و کارم از دست دادم الان اومدم ترکیه

    نتونستم ایران بمونم از ترس طلبکارام فرار کردم با جیب خالی الانم نمیدونم چه کاره ام اینجا چیم کیم چرا اومدم ،بمونم ،برگردم،

    دارم دیونه میشه ، اصلا با خودم میگم دنیا به آدم روانی و ته خطی مثل من احتیاج نداره ،

    من تو عمرم ی بار مسافرت خارج نیومدم فقط کار کردم

    الانم زن و بچه ام ایران درگیر شدن با طلبکارا منم اینجا حیرونم

    واقعا خسته کننده است که اون سگ سیاه بد جوری بغلم کرده

    دوست دارم ی کاری کنم ولی نمیتونم

    اصلا گیج شدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      Raha گفته:
      مدت عضویت: 1654 روز

      سلام

      فقط تو این سایت باشین و از خدا هدایت بخوایین اتفاقی نیست که شما اینجایید

      خیلیا که تو این سایت هستن وضعیتشون خیلی بدتر از اوضاع شما بود و الان همه چی دارن و بسیار خوشبختن

      فقط ذهنتون رو کنترل کنید و هر چه می تونید اینجا فایل گوش بدید و هر چی یاد میگیرید عمل کنید

      معجزه ها نزدیکن

      فقط بمون و ادامه بده

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    محسن رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 455 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    باسلام و درود به استاد عزیزم

    و مریم خانم مهربان و شما دوستان گرامی

    خدایا شکرت برای امروز قشنگت

    خدایا شکرت برای تمامی کسانی که سر راهم

    قرار میدی فقط برای خدمت کردن به من فرستادی

    تا به من خدمت و کمک کنند

    خدایا شکرت که امروز دوباره این کلیپ رو سر راهم

    قرار دادی که من بیشتر ورود یهایم رو کنترل کنم

    امروز من یک کار دادگاهی داشتم کاری که چند

    سال هست منو درگیر خودش کرده بود (چقدر

    جالب ناخودآگاه و کمی خودآگاه با دیدن این

    کلیپ نوشتم بود ) و بماند که قبلاً این کلیپ رو

    دیده بودم اما توجه ای که منو جلب خودش کنه

    به این شدت و یا بهتر هست بگم که با این حس

    عالی نبود از همون اول که وارد سایت عباس منش

    دات کام شدم (امروز) با احساس عالی اما با نیت

    نشانه امروز و واقعاً چقدر قشنگ که براتون بگم

    احساس خوب= اتفاقات خوب

    من مدتی هست که برای ورودی به سایت عباس

    منش دات کام با رمز ورود اتاق شخصی دختر گلم

    وارد میشدم و چون چند فایل رو خریداری کرده و

    منو هم گفته که از این فایلها میتونم استفاده کنم

    و تا اومدم وارد سایت بشم ناخودآگاه و به طوریکه

    هدایت شدم به اتاق شخصی خودم در سایت و

    دقیقاً مثل الان خندیدم و کیف کردم که اتاق شخص

    خودم هست… واقعاً نمیشه احساس قلبی ام رو

    به طور کامل بگم هم زمان زیادی میبره و هم اینکه

    احساس رو باید احساس کنید درکش کنید واقعاً

    وقتی که کلیپ رو نگاه کردم و چون قبلاً نگاه کرده

    بودم و شاید هم گوش کرده بودم اما عمیق و زین

    مثل الان نبود من واقعا درخواست این کلیپ کرده

    بودم که هدایت شدم

    چطور میشه که ساعت 4/5 صبح بیدار بشی و بعد

    از شکر گزاری و دوش گرفتن و نوشتن شکر گزاری

    و بعد بری با ماشین اسنپ کار کنی 2 ساعت و 8

    صبح بری کار دادگاهی رو انجام بدی و تقریباً باب

    میل هم باشد و بعد برای نهار بیای و 2 ساعت هم

    بخوابی و استراحت کنی و عشق کامنت خوندن و

    کامنت نوشتن بگیرت و بیای توی اتاق شخصی و

    (اتاق شخصی سایت عباس منش دات کام)

    بزنم نشانه امروزم و عدل همین کلیپ بیاد

    آقا می‌خوام اقرار کنم من مسعول تمامی اتفاقات

    زندگی ام هستم این کلیپ منو متحول کرد

    دوستان دارم با احساس خوبم حال میکنم

    واقعاً نمیتونم بیان کنم و توضیح بدم و چون دارم

    الان لذت میبرم از این احساس ترجیح میدم که

    فقط بگم آرزوی قلبیم اینه که شما هم به تمامی

    خواسته های تان برسید

    حتماً در یک زمان دیگری برداشت دقیق‌تری می

    نویسم

    در پناه حق سلامت و شاد و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    نجمه منفرد گفته:
    مدت عضویت: 400 روز

    سلام به استاد عزیزم

    و سلام به تمامی دوستان همراه در این مسیر شیرین

    من توی ذهنم استارت رشدمو از سال 1399زدم

    اما چون باورهام درست نبود عملا اون استارت نتیجه چشمگیر و یا دلخواه من نداشت

    تا قبل از اینکه وارد سایت استاد بشم دوره های ایشون به شکل تلگرام داشتم و دقیقا همینطور که استاد می گفتن تا زمانیکه خود دوره ها رو به صورت اصل از سایت خرید نکنیم نتایج هم خاصل نمیشن

    و این موضوع کاملا از طرف خودم ملموس بود

    هر بار به مطالب گوش میدادم مخصوصا جاهایی که استاد میگفتن ببینید بچه ها!من با خودم میگفتم استاد با من که نیستن چون من دوره رو از سایت خرید نکردم یا در انجام تمارین مسر نبودم چون خودمو قلبا دانشجو اون دوره ها نمی دونستم

    خلاصه به شکل های سخت مثل کار زیاد،فشار جسمی و باورهای نادرست نمی گذاشتن بتونم به خواسته هام برسم

    و تا سال 1403این داستان بود

    البته طی این سال ها من از لحاظ مهارتی بسیار زیاد روی خودم کار کردم

    تا اینکه رسیدم به پایان سال1403خیلی دوست داشتم دوره های اصلی استاد داشته باشم

    تا اینکه قبل از ورود به سایت در یکی از دوره های متفرقه شرکت کردم که اونجا بحث جبران خسارت پیش اومد

    یکی از جاهایی که می خواستم جبران بشه سایت استاد بود

    و از اساتید اون دوره راهنمایی خواستم گفتن حداقل ی دوره از دوره های استاد خریداری کنم تا جبران خسارت بشه

    اما من به یک دوره استاد قانع نبودم

    من تمام دوره های استاد می خواستم

    اما باورهای محدود کننده من نمی ذاشتن از سایت خرید کنم

    مثل اینکه ذهنم میگفت تو پولشو نداری

    درامد داشتم،درامدم خوب بود اما سطلن خیلییی سوراخ داشت و هیچ پولی برام نمی موند طوریکه متوجه نمیشدم چطوری پولا رفتن و تموم شد

    تا اینکه دقیقا پایان سال 1403استاد دوره جدید هم جهت با جریان خداوند معرفی کردن

    و مقداری از پول رو داشتم و با خودم گفتم این یک نشونه است اگر تازمانی که استاد گفتن برای خرید دوره،پولش جور بشه یعنی این دوره رو باید خریداری کنم

    و دقیقا تا ظهر همون روز پولش جور شد و منم بی معطلی دوره رو خریدم

    وااای چه دوره ای بود و هست چقدر بهم حس خوبی داد چقدر چشممو به نعمت هام باز کرد و من سپاسگزار شدم و سپاسگزار شدم و سپاسگزار شدم

    به قول استاد در دوره مومنتوم مثبت ایجاد شد

    ‌همینطور که استاد میگن باورهاتون بزرگ کنید ،منی که فکر خرید یک دوره برام سخت بود تنها در عرض چندماه چندین دوره ده میلیونی خریدم ضمن اینکه دوره هایی مثل دوازده قدم که پرداخت ماهانه داشت رو هم خریدم

    و به لطف الله هر ماه متعهدانه روی دوره ها کار کردم و میکنم

    و چقدر نتایج چشمگیری برام ایجاد شده

    شاید در ظاهر هنوز اون نتایج بزرگی که می خوام صورت نگرفته اونم چون من در مسیر تکامل هستم و چون نمی تونم یکباره تغییر کنم اون موارد هنوز شکل نگرفتن نه به خاطر اینکه نمیشن

    اما نشونه های ریز و درشت دقیقا حاکی از این هستن که مسیر درسته!همین ادامه بده نجمه جون

    البته که در مسیر ممکنه حالم بالا و پایین بشه اما از استاد یاد گرفتم

    قانون باید رعایت کنم و در احساس ناخوب نمونم و کنترل ذهن داشته باشم و ادامه بدم و ادامه بدم و ادامه بدم تاااااااا رسیدن به موفقیت

    و این در حالی بود که من دوست داشتم ی دونه النگو به النگوهام اضافه کنم اما با کمک دوره ها یاد گرفتم دلیل کارهام از خودم بپرسم بعد اون کار انجام بدم یا ندم و باور این خواسته مهم بودن نظر بقیه یا حرف مردم بود که دیگه تمایلی بهش ندارم

    و الان به خودم میگم چه کسی با ارزش تر از خودم که روش سرمایه گذاری کنم؟!

    و چه دوره ای بهتر از دوره های استاد که به خودم هدیه بدم ،چون من لایق بهترین ها هستم

    پس مبارکت باشه نجمه جون

    خدا همراه توئه

    ادامه بده ،مسیر درسته

    خیلی ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم

    عاشقانه دوست تون دارم

    و سپاسگزارم بابت تک تک محتواهای سایت

    و ممنون از دوستان بابت کامنت های زیباشون

    در پناه الله باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1308 روز

    بنام تویی که با منی و همراه منی

    اینارو برای تو مینویسم

    اینا حرفایی که دستام ناخودآگاه تایپ میکنن

    چالش ها اومدن تضاد ها اومدم

    آدمی که فکر میکردم وقتی تغییر کنم اونم تغییر میکنه از زندگی سع روزه بیرون رفته ،،،،،

    خیلی تلاش کردم اما به قول استاد آدمایی که در مدار شما نباشن دیر یا زود میرن ،،،

    چیزی که از سمت خدا باشه آرومه ،،،،ساده و در مدار راحتی ها به ما میرسه….

    نه با دویدن نه با جنگیدن نه مقاومت کردن و جنگیدن و جنگیدن تا تغییرش بدین،

    95 درصد اون آدما تغییر میکنن و اگر 5 درصد نخوان تغییر کنن خداوند اونارو به راحتی از زندگی ما و مدار ما بیرون میکنه……

    نمیدونم ولی حتما ماموریت اون آدم تا اینجا بوده

    میدونم از پسش برمیام. ،،،،میدونم چالش هایی که پشت سر گذاشتم دلیلش شرک بود،،،شکر بخداوند بود،،،،،،،این سه روز اندازه یه عمرررررر برزگ شدم

    فهمیدم کبوتر با کبوتر باز با باز

    میخوام اینو به خودم بگم

    اگه برای موندن کسی تو زندگی تلاش میکنی

    اگه بزور میخوای آدمارو نگه داری

    اگه دست و پا میزنی

    اینا نقشه خدا نیست ،،،نقشه خدا آرومه،،،،نقشه خدا جوری کنار هم قرار میگیره که ذره ای قلبت به درد نیاد…

    از رابطه ام تجربه میگیرم

    یاد گرفتم ،،،،،،مهم ترین فرد زندگیت خودتی

    برا چیزایی که ماله تو نیست نجنگ

    و اینکه احساسات موندگار نیستن میگذرن

    احساسات مثه ابر های در حال گذر

    یه روز به خودت میایی مهسا

    می بینی چیزایی که الان داری تجربه میکنی همشون برات خنده دار میشن……

    سگ سیاه نمیتونی منو تو دستات بگیری

    من خیلی چیزا پشت سر گذاشتم و خداوند همیشه به مو رسوند ولی پاره نکرد……

    چه سبک تر شدم

    وابستگی بالامو سنگین کرده بود

    وابستگی نمیزاشت پرواز کنم

    بارهااا به خودمون بگیم

    از نگرانی ایمان نداریم

    از میترسیم ایمان نداریم

    اگه از گذشته و سرزنش دست برنداشتیم ایمان نداریم

    ایمان یعنی وقتی میترسم حرکت کنم

    ایمان یعنی خدارو دارم بقیه آدما و رفتن اونا هیج خللی نمیاره……

    خدایا خودت هدایتم کن

    خدایا من پا در راه میزارم و میدونم تو همه کار برام میکنی

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    مژگان محمدشیر گفته:
    مدت عضویت: 453 روز

    درود

    این فایل نشانه ی امروز من بود

    من دوبار تو زندگیم دچار افسردگی ای شدم که خودم هم متوجه شدم یکی بعد از زایمانم بود که همه میگفتند طبیعی هست. وقتی یک موجود زنده رو می‌دیدم که برای زندگی به من نیاز صددرصدی داره و من کاملا دست تنهام و اصلا نمی‌دونم چکار باید بکنم ، اشک تو چشام جمع شد و تا شب حالت ابر بارونی بودم و مدام گریه میکردم اما کوتاه بود و تمام شد .

    یک افسردگی هم سه سال پیش اومد سراغم که از همسرم متنفر شده بودم از زندکی متنفر شده بودم و حالم حال عجیبی بود ، غذا می‌پختم گریه میکردم ، دخترمو مدرسه می‌بردم برگشتنی گریه میکردم ، کار منزل میکردم گریه میکردم کلاس میرفتم همینطور یک غمی داشتم که اصلا نمیشد وصفش کرد. هیچ چیزی لذت بخش نبود اصلا زندگی انگار رنگش خاکستری شده بود مثل همین سگ سیاه افسردگی ، اونجا فهمیدم آدمهایی که همیشه افسردگی دارند چه زجری می‌کشند. و اون چند ماه افسردگی باعث شد بیماریم در حد بی نهایت عود کنه و دوساله خونه نشینم کرده ،اما باور کنید من این حال جسمی داغون رو به اون حال بد روحی سه سال پیش هزاران بار ترجیح میدم ، چون الان ذوق و انگیزه دارم برای زندگی ، برای پختن غذا که خودم بتونم بپزم، برای کمی نظافت منزل که خودم بتونم انجام بدم ، برای خوردن که حتی اون موقع خوردن هم لذت نداشت. ، برای بیرون رفتن حتی خیلی کم،

    یعنی می‌خوام بگم آدما اگر بیمار میشن بیمار روحی نشن، بد دردی هست. بد

    همیشه خوشحالم که دیگه اون حال رو ندارم . می‌دونم یک کوچولو همه ی ما دچار افسردگی هستیم، اما اونقدر کمه که زیاد متوجه نمیشیم مثلاً من صبحها که بیدار میشم و یادم میاد یه روز شروع شده که من بخاطر محدودیت های جسمی باید به سختی تا شب بگذرونمش حالم بد میشه ، بعد از چند لحظه سعی میکنم خدا رو به یاد بیارم و بخاطر شروع روز دیگه ازش تشکر کنم کمی موزیک بزارم ، تا حال و هوام نرمال بشه ولی درکل صبحها واسم سخته ، و نیاز دارم که تمرین داشته باشم ، احساس میکنم چند درصد کوچک نسبت به قبل بهتر شدم اما هنوز کار زیاد دارم که بتونم صبح که بیدار میشم امیدوار و سرحال بیدار بشم یعنی قبل از بیداری حالم خوب باشه و نیازی نباشه چند ساعت زمان بگذره تا من نرمال بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 800 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    امشب مشتری اومد و داخل رستوران غذا میخواست که بخوره من اومدم چنگال از بالای میز کار برداشتم و گذاشتم روی سینی و آقای برزگر بهم گفت چنگال تمیز نکردی و یه خورده لکه داره چنگال رو تمیز کردم و گذاشتم روی سینی کباب

    بعدش رفتم تمام چنگال ها رو برداشتم و تمیز کردم و گذاشتم روی قفسه و بهش گفتم آقای برزگر ببین کدوم یک از این چنگال ها چرب هست که به من میگی چنگال هات چرب هست و بهم گفت که هیچ تا کارات به درد نمیخوره و من بهش گفتم یعنی بخواطر یک چنگال هیچ تا کارهای من به درد نمیخوره و اون به من گفت آره اگر یک کارد درست انجام ندی همه اون کارهایی که انجام دادی از دست می‌ره گفت میدونی که من وسواس دارم و بهت گفتم قبلا که من روی تمیزی حساس هستم و باید توی کار تمرکزت روی کار باشه و من راستیتش خیلی بهم برخورد و اعصابم ریخت بهم و ناراحت شدم و اون به من گفت قرار شد من عیب کارت بگیرم و بهت بگم تا یاد بگیری نمی‌دونم چرا تو بدت میاد ناراحت میشی

    داشت نجوا دیوپونم میکرد اونقدر ذهنم نجوا داشت و بهم می‌گفت بهش بگو من دیگه نمیام که حد نداشت و الانم نداره و من به آقای برزگر گفتم اگر واقعا داری اذیت میشی صبح به من بگو دیگه نیام

    من بهش گفتم من نیتم پاکه اومدم مغازت و اون گفت اتفاقا نیتت پاکه قابل اعتمادی درجه یک هستی فقط من نمی‌دونم چرا من یه چیز بهت میگم بدت میاد ناراحت میشی

    خلاصه یه خورده باهم حرف زدیم و من سعی میکردم جلوی خشمی که پنهان هست در درونم اینکه اون این بیست و خورده ای روزی که رفتم مغازش و بهم هی میگفتن این کار اشتباهه و نکن و اون کار بکن ها خلاصه خیلی جلوی خودم رو گرفتم و خشم رو کنترل کردم و دیگه مثل اسا کار نانوایی که پیشش کار میکردم داد و بی داد نکردم و خودم رو کنترل کردم و رابطه من و آقای برزگر خوب تموم شد ولی اون خشم ها هنوز تو درونم هست و ذهنم میگه همین الان پیامش بده و بهش بگو من دیگه نمیتونم باهاتون همکاری کنم اونم من میدونم دلیلش چی هست دلیلش این هست که من غرورم بهم اجازه نمیده که کسی زور بهم بگه

    نمیدونم چرا نر جا رفتم سر کار و یه خورده بهم فشار اومده زدم کنار و دیگه ادامه ندادم

    فقط تنها چیزی کن نزدم کنار و ادامه دادم و حاضرم براش بمیرم مداحی کردن بوده و من دائم دارم تو خونه برا خودم میخونم و اون لحظه ای که دعوتم میکنن مجلس اونقدر انگیزه دارم که اون انگیزها و شور و شوق ها باعث میشه که من مجلسم رو به بهترین شکل ممکن تموم کنم و هر جا رفتم و خوندم بهم گفتن صدات حرف نداره و مورد تشویق مردم قرار گرفتم و هنوز کسی نشده بیاد بگه صدات بده همه ازم تعریف کردن من توی کنترل ذهن هم اونقدر در مداحی کردن به یاری خدا خوبم کن اصلا لحظه ای کن دارم میخونم ذهنم ساکته و نجوا ندارم

    من عاشق خوانندگی هستم چه پاپ چه مذهبی اما هنوز نتونستم راه درست کردن باورهامو پیدا کنم که تغیرشون بدم و درامدم رو بیشتر از اینها کنم

    دلسرد هستم نسبت به کار کبابی احساس میکنم هر چی زحمت میکشم بی فایده هست کسی نمی‌بینه و فایده ای نداره حالم با این کار خوب نیست اونجوری که حالم با مداحی کردن خوب هست با این کار خوب نیست

    من به قول آقای برزگر خیلی ناراحت میشم کسی چیزی پیشم بگه اگر آقای برزگر چیزی پیشم نمی‌گفت من ادامه میدادم و برای این کار میجنگیدم ولی دیگه حاضر نیستم ادامه بدم

    و الانم که دارم ادامه میدم فقط بخواطر این هست که از آینده ترس دارم

    میترسم که من اگر شغلم مداحی باشه و پدرم از دنیا بره با این حقوق کم مداحی چجوری خرج ناهار ظهرم رو بدم شرک

    میترسم اگر این کار رو از دست بدم فردا پشیمون بشم مثل کار نانوایی

    پدرم خانواده ام در مورد من قضاوت کنند و بگن دیدی این کاسب نیست و این کار هم نرفت باز هم

    من حالم خوب بود تا زمانی که آقای برزگر اخلاقش باهام خوب بود و الانم نمیگم اخلاقش باهام بد هست خوبه ولی من زده شدم و هیچ کاریش هم نمیشه کرد

    نمیدونم اینو چیکارش کنم من خیلی زود از ادما زده میشم

    من توی مداحی هم مردم گاهی از اوقات نظر میدن انتقاد میکنن عیب کارم رو میگن ولی ذهنم رو کنترل میکنم و ادامه میدم ولی چرا دروغ بگم اگر تو مداحی هم بهم فشار بیش از حد بیاد حاضر نیستم ادامه بدم ولی چون دوست دارم شایدم ادامه بدم بازم نمیدونم

    این فایل نشانه امروز من بود واقعا من مثال دقیق این فایل هستم که شبی پنج تا قرص افسردگی میخورم و درگیر افسردگی هستم

    ولی ناگفته نماند خیلی آقای برزگر منو دوست داره چون ذات پاکی دارم و بهم اعتماد داره حمید داماد خواهر اقای برزگر امشب نون و پنیر و سبزی آورده بود و من داشتم ظرف ها رو میشستم و اون دهن من میکرد اونقدر محبت داره به من که آخر شبی هم دل و جیگر و بازو قلوه گذاشته بودن برا شام و من یه دنبه و دل برداشتم خوردم و اصرار میکردم کن بیا بشین یه لقمه بخور تو هم و من گفتم میرم خونه دیگه شام میخورم و چون دیگه ساعت کاریم تموم شده بود نشستم و اومدم خونه و دارم فکر میکنم هر کسی دیگه جای من بود دست رد به سینشون نمیرد و مینشست و دو لقمه غذا میخورد اونم غذای سالم و من الان پشیمون هستم که چرا اون فضای مثبت رو ول کردم و اومدم خونه البتن من امشب کباب مرغ خوردم ولی به خودم میگم ای کاش آخر شبی هم پا نشینی باهاشون کرده بودم حالا نه بخواطر گرسنگی ها نه دلم دون فضای دوستی رو میخواست چون دوست آقای برزگر اومده بود و شام میخواستن سه نفری با حمید بخورن

    ولی من دلم نمیاد به آقای برزگر بگم که نمیام سر کار بچه خوبی هست

    وقتی که کامنت مینویسم اگر درست بنویسم تمام نجواهای ذهنم خاموش میشه . من بن آرامش میرسم

    ولی خداییش امشب خوب خشمم رو کنترل کردم و دیگه مثل قبل از کوره در نرفتم و حرف میزدما ولی آروم و جلوی خشم خودم رو میگرفتم خدا را شکر امشب باز هم ذهنم رو تربیت کردم خودم رو عادت بن این دادم که جوش نیام و وقتی که عصبانی میشم سعی کنم آروم حرف بزنم و جلوی خشم خودم رو بگیرم دلم یه خورده گرم شد به خودم چون این بار دومی بود که من جلوی خشم خودم رو گرفتم پیش آقای برزگر

    خدایا پروردگارا من نوشتم کمکم کن و تو کمکم کردی

    راستی یه کارگر هم گرفتیم برای شیفت صبح و شب آقای برزگر گفت فعلا کاریش نداریم

    خدایا مصطفی رو هدایت کن کمکش کن

    مصطفی جان ببین چقدر آقای برزگر بچه خوبی هست پس پیشش کار کن عزیزم دست کار کن دل به کار بده بخدا بهتر این هست که بیای تو خونه بشینی و سرگرم فکرهای پوچ و بی ارزش بشی بفهم عزیزم بفهم دوست دارم که میگم برو سر کار یاد بگیر چجوری باید زندگی کنن استاد عباس منش نمیگه بشین تو خونه فقط فایل گوش کن و فکر کن داری تغیر میکنی میگه برو سر کار عزیزم بفهم دل بکن از این خونه و فایل گوش کردنهایی که به تنهایی هیچ فایده ای نداره فقط یک مسکن هست تا نری بیرون و تو جامعه نباشی هیچ جا نمیرسی

    بخدا مصطفی برو سر کار آقا میشی خوب توجه کن به نکات مثبت اقای برزگر نکات مثبت کار مگه تو به خدا نگفتی خدایا من می‌خوام تغیر کنم کمکم کن خوب خدا داره کمکت می‌کنه عزیزم بزار خدا کمکت کنه بزار می‌دونم برات سخته که بری سر کار و بهت دستور بدن می‌دونم ولی تو برو عادت میکنی یاد میگیری بلد میشی اونوقت میخندی به خودت وقتی که این روزها یادت میاد وقتی که کامنتهای خودت رو میخونی اونوقت میفهمی چقدر تغیر کردی

    ببین چقدر آقای برزگر تو رو دوست داره حمید تو رو دوست داره اون رفیقش چقدر با محبت بهت گفتن بیا بشین دو لقمه تو هم بخور نمیدونی چقدر خوشحال میشدن اگر می‌رفتی سر سفره و باهاشون غذا می‌خوردی

    ببین چقدر حمید تو رو دوست داره مثل بچه خودش که میاردش بیشتر شبها اونجا و کباب دهنش می‌کنه امشب نون و پنیر و سبزی دهن تو میکرد

    ببین همین حمید دو شب کباب مهمون خودش کردت

    پس مصطفی جان تو هم قدردان محبتهایی که خداوند داره از طریق دستهاش بهت می‌کنه باش عزیزم

    پس ادامه بده کم نیار با اخلاق خوب برو سر کار به است بگو چشم آسا چشم آقا مرتضی سعی میکنم کارم رو درست انجام بدم

    مصطفی جان هر شب هم بیا کامنت بنویس و بعد بخواب

    دوست دارم ادامه بدیها خوب عزیزم

    با آرزوی بهترینها برای چشمهای زیبایی که کامنت منو خوند از خداوند منان خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: