به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن - صفحه 3 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    419MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی به جای کوچک کردن خواسته ات، باورت را بزرگتر کن
    32MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1534 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عباس طهماسبی نام گفته:
    مدت عضویت: 3421 روز

    سلام استاد عزیز و بزرگوارم و سلام به تمام دوستای عزیزم که مثل من میخوان به آرزوهای فوق العاده زیادی داشته باشن

    واستون میخوام داستانیو تعریف کنم که یکم طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره.

    حدود 6سال پیش من با قانون جذب آشنا شدم و به حدی از این قانون خوب استفاده میکردم که درآمدم فووووق العاده بالا رفته بود و در کنار کار اصلی خودم دو سه تا کار دیگه(تولید قطعات آسانسور و فست فود) هم افتتاح کردم و درآمدم چندین برابر شده بود.همه چیزم خیلی خوب بود و همیشه انرژی داشتم و به خودم و دنیام و خدا و … واقعا عشق میورزیدم

    کم کم تو دوره هایی افتاد که خانوادم که از نظر باور واقعا ضعیف بودن مرتب به من میگفتن که داری خودتو تو چشم میندازی و داری سر زبونا میوفتیو ازین حرفا. من اوایل این حرفارو اصلا نمیشنیدم و فقط به این فکر بودم که کارم رو تا جایی که امکان داره گندش کنم

    یه روز برادر بزرگم نشست با من کلی صحبت کرد که نباید اینقدر تلاش کنی و هرکسی روزیش مشخصه و پول زیاد خوب نیست و باید صبر کنی تا به موقش سنت بره بالا و یه زندگی ساده داشته باشی و الان امنیت شغلی نداری و برو یجا کارمند شو که بیمه داشته باشی و … منم چون برادر بزرگمو خیلی براش احترام قائل بودم بش گفتم خب تو میگی چکار کنم؟؟ داداشم گفت که بریم پیش یه نفر که برات سرکتاب برداره و منم گفتم باشه و بریم.

    زمانی که این آقا برای من سرکتاب برداشت گفت که تو خیلی رو زبون افتادیو چشم زخم میخوری و تو کارت ورشکست میشیو روز های سختی در پیش داری و …

    باورتون نمیشه که این حرفا چقدر روی من تاثیر گذاشت و کل مسیر موفقیتی که داشتم پیش میرفتم یهو برعکس شد. ترس تو مغز و استخونم رفت،کم کم ورزش رو ول کردم،کم کم بدخلق شدم و به همه بدبین شدم،یه روز تولید قطعات آسانسور کنسل شد و شریکم سرم کلاه گذاشت،فست فود به دلیل برخی مشکلات جمع شد(فست فود من درآمدش قبل از سرکتاب باز کردن فوق العاده بالا بود) توی کار اصلیم شکست خوردم و کلی بدهکار شدم و در نهایت خونه نشین شدم. خیلی داستانو خلاصش کردم که حوصلتون سر نره ولی این اتفاقا در عرض 6 ماه افتاد و در عرض 6 ماه من ورشکست شدم.

    خیلی بد خلق شده بودم و به زمین و زمان فحش میدادم،همه دوستام ازم جدا شده بودن و … . و الان میفهمم که همش زاییده ذهن من بوده

    یه روز تصمیم گرفتم که مثل قبل بشم و حتی از قبل هم بهتر،تمام تمرکزم رو گذاشتم رو کتاب خودن و دوتا کتاب خیلی روم تاثیر گذاشت(میلیونر شدن در جوانی اثر مت موریس و قدرت ذهن اثر ژوزف مورفی). تمام کارهاشونو که گفته بودن انجام دادم و در عرض چند ماه تمام زندکیم زیرو رو شد، یهو یه کاری بهم پیشنهاد شد و منم قبول کردم و الان در حال حاضر عمده فروش یه محصول فوق العاده هستم و هر روز دارم پیشرفت میکنم، فکرم رو از بدبختی و فلاکت دور کردم و دیگه نمیذارم کسی روم تاثیر بذاره چون خدای خودم و باورامو شناختم.هر روز فایل های صوتی با صدای خودم و استاد عزیزم تو گوشمه و مرتب گوش میدم بهشون.

    هم میشه یه سوال از خودم میپرسم. اینکه وقتی آدم میتونه به بهترین نحو زندگی کنه و به بهترین نحو لذت ببره و پیشرفت کنه چرا باید زندگیو به کام خودش سخت کنه؟

    این سوال من از خودمه همیشه و الان از شماها دوستای عزیزم میپرسم. چرا واقعا عالی زندگی نکنیم؟

    خیلی طولانی نوشتم و خیلی خلاصه کردم ولی امیدوارم که منظورم رو متوجه شده باشین. استاد عزیزم مرسی که هستی و به دور از زیاده گویی واقعا تاثیر گذاشتی روی زندگیم. ازت ممنونم و خداوند رو سپاسگذارم به خاطر همه چیز

    عباس طهماسبی هستم، خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      ماری جون گفته:
      مدت عضویت: 3551 روز

      سلام آقای طهماسبی عزیز

      آفرین به شما،باریکلا

      چه حسه خوبی گرفتم از این جمله.( وقتی آدم میتونه به بهترین نحو زندگی کنه و به بهترین نحو لذت ببره و پیشرفت کنه چرا باید زندگیو به کام خودش سخت کنه؟)

      شما عالی هستین ،عالیتر هم میشین.

      با آرزوی ثروتمندی در مکان و زمان برا تمام آدمهای دنیا

      الحمدالله که درخواست و آرزوم رو بزرگتر کردم و موفقیت رو اینبار و از حالا به بعد برا تمام مردم دنیا میخوام

      خدایا سپاسگزارم که سید حسین رو به هم هدیه دادی،نه تنها یکی از اعضای خونواده است بلکه تمام ثروت و دارایی و عشق و…همه چیزه ،همه چیزززز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    محیا گفته:
    مدت عضویت: 2263 روز

    سلام به پروردگار همیشه حامی هدایت کننده به راه راست ❤️

    سلام به استاد بینهایت عزیزم🧡

    سلام به مریم آسمانی من💙

    سلام به دوستان زلال در خانواده پاک عباس منش💚

    آگاهی های این فایل بسیار بسیار نابه

    مثل روز برام روشنه که این فایل بارها و بارهای دیگه روشنگر من خواهد بود .

    اما ماجرا چیه ….

    به جای کوچک کردن خواسته هات، باور هاتو بزرگ کن

    من از زمانی که پا در خانواده پاک گذاشتم باور کردم که همه چیز باوره ،منی که قبل ازین به پایین ترین سطح ها قناعت میکردم و راضی میشدم الان خیلی دیدگاهم عوض شده …

    دقیقا همینطوره , من بیشتر در مواجه با پیروزی فردی خاص ،به بخت و اقبال نسبتش میدادم که خب مشخصه اون فرد شانس داشت و من از اول بیچاره بودم و کلا بخت با من یار نبود و در غار تنهایی خودم تنها تر میشدم و افسوس میخوردم .

    اون تربیت درستی داشت.‌‌..

    خانواده حامی داشت …

    شرایط براش مهیا شد…

    تو ذاتش همچین توانایی هست…

    اما ماجرا کاملا جور دیگه ای بود اون وقتی به تضاد میخورد باورش نمیکرد ،می‌جنگید برای خواسته ش.

    اشتیاقش از من سوزان تر بود، ناامید نمیشد ،تسلیم نمیشد.خودشو به موش مردگی نمیزد می ایستاد و نتیجه ش رو دید …

    صادقانه نگاه کنیم تمام ما برای چیزهایی تلاش هم کردیم و اتفاقا بدستشم آوردیم چرا اون موقع بد شانس نبودیم و بد اقبال …

    پس مسائل دیگه ای در کار هست .

    ممکنه خودمون رو ، تو درونی ترین لایه ی های وجودمون برای آرزومون سزاوار ندونستیم و خودمون رو براش خیلی حقیر دیدیم ،رهاش کردیم ،در حسرتش موندیم و موفقیت های بقیه رو که مثل ما از پا ننشستن رو به اقبال ربط دادیم .

    چقدررر خدا رو شاکرم که دارم ازدرونی ترین حرفهای دلم اینجا می‌نویسم که هیچ جا و هیچ وقت برای هیچ کسی به زبون نیاوردم.

    استاد حرفهای خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگی زدن واین فایل ازون فایل‌هایی که باید خیلییییی گوش بدم و بنویسم.

    ایشون گفتن افراد بواسطه تجربیاتی که در موضوع خاصی نداشتن نمیتونن غیر از اون رو هم براش متصور بشن و این یعنی چی ؟

    مثلا کسی که سالها کارکرده ،درآمدش بسیار کم بوده ،اطرافیانش همیشه فقیر بودن، از رکود بازار و ورشکستگی و تحریم گفتن ،حالا میخواد برسه به درآمد ماهی چندین میلیارد تومان خب مغزش قفل میشه.هی میگه چجوری و هنگ می‌کنه و میگه نه راهی برای نیست پس طرف دزدی کرده یا هر خیال خام دیگه ای…

    جالبه الان که میبینم چقدر سریالهای مختلفی ساخته شد که درش آدم پولداره دزد بود، آدم فقیره شریف بود واینا همه باور میده به آدم که احتمالا پولدارا دزدن .

    یا اینکه طرف در ازدواجش یا روابط عاشقانه ش ناموفق بوده و میگه همه زنها یا مردها بی وفا و …. هستن .

    یا بیماری بخصوصی داره سرچ می‌کنه ،دکترهای زیادی می‌ره ،بیمارهای دیگه رو میبینه که همه به یک عارضه ای مبتلا میشن ،همه اینا رو باور می‌کنه و اونم همینطور میشه ….

    مثالهای بیشماری ازین دست داریم …

    بنظر من شاید هم ظرف ما آنقدر پر میشه که جایی برای شنیدن مطلب دیگه نمی‌ذاریم شاید برای همینه که شنوای حرفی متفاوت از باور هامون نیستیم و عصبی میشیم.

    داستان دیده نشدن کشتی کریستف کلمپ بر دریاها که جادوگرها چون پیش زمینه ذهنی نداشتن پس ندیدینش درصورتی که همونجا بود،آنقدر برای من درس داشت که نگفتنیه .چندی پیش شنیده بودم که یک عارفی گفته بوده ،من فرشته ای رو میبینم که یک بالش یک افق رو میپوشونه و منو یاد این انداخت. چه بسیار نعمتهای بی اندازه، چه بسیار الطاف الهی، چه بسیار شگفتی در همین فضای کنونی ما موجود هست اما ما چون به مدار پایین خودمون و داستانهای اون عادت کردیم حتا حاضر نیستیم جر این رو متصور بشیم …

    درهمین شهر کنار من چه بسیار درآمد های بی نهایت زیاد و حلال داره ساخته میشه ،در همین زمان اما برای من ممکنه متصور نباشه.

    چه بسیار سلامتی های زیاد …

    چه بسیار شفاهای بسیار …

    چه بسیار روابط بی نهایت عالی …

    و چه معجزه های دیگه…

    داستان زندگی تک تک ما‌، داستان باورهای‌مان است…

    چقدر دوست داشتم که استاد دراین بخش درباره دیالوگ فیلم رستگاری در شاوشانگ صحبت کردن و عجب اسم پر مسمایی .

    دیالوگ این بود که اون آقا که میخواست از زندان فرار کنه به یکی از دوستانش میگه که خیال فرار داره و دوستش درادامه میگه حتی به فرار فکر هم نکن ،فکر به فرار تورا می‌کشه و این چقدر در تمام جنبه های زندگی ما مشهوده.

    به شرایط موجود هر چقدر هم دردآور و آزار دهنده تن می‌دیم و میپذیریمش چون فقط باور کردیم که تغییر دیگه ای در کار نیست و مدل دیگه ای وجود نداره و این چقدر برای گذشته خودم قابل درکه.

    چقدر بد بودن اوضاع اقتصادی ،مشکلات خانوادگی ،بیماریهامون و بسیاری مسائل دیگه که واقعا برای مدت بسیار کوتاهی قرار بود مانع ما بشه ،تنها برای اینکه اون تضاد خواسته مارو به وضوح به کائنات بفرسته، اما ما اونرو مشکلی ابدی نامیدیم و تسلیمش شدیم و در درد اون فرو رفتیم چنانچه ممکن بود به سادگی با تغییر باور هامون در زندان رستگار بشیم …

    استاد گفتن استادشون در مبحث کسب و کار در اینترنت ،میزان کامنت در سایت رو باور نکردن و گفتن محاله خود مایکرو سافت هم همچین چیزی نداره ،و نکته همینه ،ممکنه یک شرکتی ،دانشمندی ،ورزشکاری بهترینِ خودش باشه ،حتی در جهان ولی وحی منزل نیست که از اون بالاتر وجود نداره .

    ما نباید از عظمت پیشرفت هیچ چیزی در جهان بت بسازیم و اینو فراموش نکنیم .

    دلم میخواد اینجا مطلبی که برای خودم خیلی جالب بود رو براتون به اشتراک بذارم.

    در دانشگاه کالیفرنیا، جُرج دنتزیگ در کلاس درس ریاضی‌‌دان و متخصص آمارِ معروف جِرزی نِیمَن شرکت می‌کرد. در سال ۱۹۳۹، یک‌روز هنگامی‌که دنتزیگ برای رسیدن به کلاس تأخیر کرده بود، نیمن درس خود را با نوشتن دو مثال از «مسائلِ حل‌نشدنی» روی تابلوی کلاس شروع کرد. بالاخره وقتی‌که دنتزیگ سرِ کلاس حاضر شد، گمان کرد که این مسائل بخشی از فعالیت دانشجویان کلاس است. از همین‌رو یادداشت‌شان کرد تا بعد از کلاس آن‌ها را انجام دهد. گرچه این مسائل دشوارتر از تکالیف دانشجویی معمول بود، اما دنتزیگ توانست برای هر کدام راه‌حلی به دقت بنویسد. او روز بعد همراه با عذرخواهی -به گمانِ تأخیر- راه‌حل‌ها را به نیمن داد. چند هفته بعد، نیمن با هیجانْ دنتزیگ را از حل یک مسئلۀ حل‌نشدنی خبردار کرد! بعلاوه، یکی از این مقالات را در یک نشریۀ ریاضیات به چاپ رساند. امروز دنتزیگ را به عنوان پدر برنامه‌نویسیِ خطی می‌شناسند.

    چه بسا ما دست از تلاش کشیدیم در هر حوزه ای فقط بخاطر اینکه بزرگترینها در اون حوزه از حل مسئله ای واموندن و در این مثال اون دانشجو فقط باور محدود کننده حل نشدنی رو در ذهنش نداشت.

    و اما نتیجه کار کردن و تمرکز فقط و فقط و فقط روی باور هامون همان! و دست بکار شدن دستهای خداوند برای رسوندن ما به آرزومون همان!

    استاد گفتن یک کانال تلگرامی مطالب ایشون رو بدون ذکر نام باز نشر کرده بود و از همین طریق احتمالا چقدر کاربر به سایت ورود پیدا کردن و همون فرد که اتفاقا شاید خواسته از مطالب استاد پول در بیاره و این بنظرمون بده اتفاقا دستی میشه از جانب خدا که چقدر افراد با مطالب استاد آشنا بشن ،پس تمام اتفاقات حتا آنهایی که به ظاهر بد هستن چقدر راحت میتونن بهترین دست خدا بشن و ابدا از کسی به ما آسیبی نمی‌رسه چون ما در مدار متعالی رشد و پیشرفت هستیم و فقط و فقط خیر و خوبی از جهان میگیریم.

    استاد گفتن من بدون الگو به این همه دستاورد رسیدم ،این برای من خیلی قشنگه ،یعنی اگر حتا الگویی هم نداری که به خواسته ت رسیده باشه و‌مشوق تو بشه در زمینه ای تو میتونی خودت آنقدری پیشرفت کنی که به اون برسی و حتا الهام بخش انسانهای بسیاری بشی.

    استاد در ادامه گفتن که موفقیت ایشون رو به نوع طراحی سایت ارتباط دادن و این هم از جمله توجیهات مشابه ذهن ماست.

    اتفاقا چقدر خوبه این نوع کار کردن بروی ذهن و چه راحت میشه عوامل بازدارنده از موفقیت رو در درون باورهامون پیدا کرد که عجیب مانع ما هستن .

    چقدر مشابه همین رو به بیل گیتس و زاکر برگ و غیره گفتن درصورتی که با شرایط مشابه اینها مهندسهای بسیاری بودن اما فقط یک نفر بیل گیتس و استیو جابز و زاکر برگ شد.

    نکته طلایی برای امروزم=

    هر فکر که احساس دلشوره بهت میده، نگران و مضطربت میکنه،باورش نکن و در عوض باوری رو انتخاب کن که متفاوت و آرامش بخش باشه .

    و در نهایت اینکه نتیجه فرکانس مختلف ،نتیجه مختلف هست.

    دوستتون دارم 💕

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 680 روز

    «سگ سیاه من و چایی دارچینی!»

    به نام خدایی که حتی سگ سیاه رو هم برای بیدار کردن ما فرستاد.

    راستش رو بخوای، منم یه زمانی یه سگ سیاه داشتم! نه از اونایی که پارس می‌کنن و دنبالت می‌افتن؛ از اونایی که آروم، بی‌صدا، ولی همیشه پشت سرتن… یه‌جوری که حتی صدای نفس کشیدنشونم می‌تونه حالتو خراب کنه. اسمشو گذاشته بودم “قمقمو”! چون هر وقت سر و کله‌ش پیدا می‌شد، احساس می‌کردم توی یه بطری تنگ گیر افتادم، بی‌هوا، بی‌نور، بی‌امید.

    همه‌چی از یه روز سرد زمستونی شروع شد. از اون روزایی که خورشیدم حال نداره از زیر پتو بیاد بیرون. نشسته بودم روی صندلی آشپزخونه، به لیوان چایی‌ام زل زده بودم، بی اینکه بدونم چند ساعت گذشته. قمقمو دقیقاً کنار پام نشسته بود، همون نگاه همیشگیِ خنثی، همون سنگینیِ بی‌دلیل روی قلبم.

    تا اینکه یه دوست قدیمی، کلیپ «سگ سیاه افسردگی» رو برام فرستاد. با بی‌حوصلگی پلی‌اش کردم، ولی… باورم نمی‌شد! انگار یکی از توی مغزم فیلم برداشته بود! همون حس، همون حالت، همون رفتارهایی که تو انیمیشن نشون می‌داد، من بودم! فقط فرقش این بود که اونا با موسیقی قشنگ نشون داده بودن و من با قرص و خواب و بی‌حوصلگی.

    اونجا بود که یه جمله‌ی ساده از راوی ویدیو منو تکون داد: «تو قرار نیست سگ سیاه رو بکشی، فقط باید یاد بگیری مهارش کنی.»

    از همون روز تصمیم گرفتم قمقمو رو مهار کنم.

    اولش سخت بود، ولی با تمرین، یاد گرفتم وقتی قمقمو میاد، به جای قایم شدن یا دعوا کردن باهاش، براش یه فنجون چای دارچینی بریزم! بهش بگم: «بیا بشین، حرف بزنیم… ولی تو مهمون منی، نه صاحبخونه!»

    و جالبه… هر چی من بیشتر با مهربونی ولی قاطعیت باهاش رفتار می‌کردم، کوچیک‌تر می‌شد. اون قدِ فیل وحشی، شد در حد یه سگه جیبی که ته کوله‌پشتم می‌ذاشتم و می‌رفتم پی زندگی‌ام.

    خاطره‌ای که هیچ‌وقت یادم نمیره، یه روز بارونی بود توی لواسان. داشتم قدم می‌زدم، حال خوبی نداشتم، قمقمو هم داشت تندتند دنبالم می‌اومد. ولی یه‌دفعه وسط جنگل وایسادم، دستامو باز کردم، به آسمون گفتم: «خدایا! امروز فقط می‌خوام راه برم، حتی اگه اشکام با بارون قاطی بشه.» اون لحظه، حس کردم دارم رها می‌شم. انگار خدا گفت: «برو محسن، من پشتتم.» قمقمو اون روز تا شب پیداش نشد.

    از اون موقع تا حالا، هر وقت حس کنم سگ سیاه داره نزدیک می‌شه، نمی‌ترسم. چون می‌دونم اون فقط یه نشونه‌ست که باید چیزی توی من دیده بشه، شنیده بشه، فهمیده بشه. و من حالا دیگه یاد گرفتم با لبخند، حتی سگ سیاه رو هم به رفیق تبدیل کنم.

    پیشنهاد رفیقانه‌م به تویی که اینو می‌خونی:

    اگه یه‌وقت دیدی قمقموی تو هم برگشته، فرار نکن. یه لیوان چای دارچینی بریز، بشین، و بهش بگو: «من دیگه اون آدم قبلی نیستم. من هماهنگم. من رها شدم. و تو فقط یه تمرین جدیدی برای بیدار کردن نوری هستی که توی من خفته.»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      شیرین حمزه ای گفته:
      مدت عضویت: 2956 روز

      سلام به محسن عزیزپسرقشنگ ودردونه ی خداا

      اگه بگم خدادستموگرفت برای جواب دادن به درخواست صبحم توستاره قطبی اورد به این کامنت شما، اونم عجیب غریب که خودم عمرا تواینهمه کامنت سایت یه سال هم میچرخیدم نمیتونستم پیداش کنم… محسن جان داداش قشنگ ومهربووونممم توبرکت خدایی توگذرگاه نورخدایی،الهیی الهییی…..

      وقتی میگم هرکامنتی ازت میخونم هرجا ردپاتومیبینم وخدامیگه پاتوبزارجای همین ردپاومن هزاران باربرای وجودنازنینت ازخداتشکرمیکنم وهزاربارمیگم الهی همیشه باشی داداش نورانی منن… یه چی دیگ میخواستم بنویسم ولی هرکلمه ای که ازگرمی قلبم اشک توچشام اورد وجاری شد توانگشتام برات نوشت خودش،بقول داداشم خدارفت تودستام ونوشت…

      حالا بگم ازقبل ترها که درخواستم ازخدا این بودکه اگه میشه تواین سایت یه معامله گر ازخودش وتجربیاتش بیاد بنویسه اونم تجربیاتی که راهنمابشه برای گیرای من توکارم.. خدایکی ازعالیترانشواوردواسم کسی که انگار تمام چیزایی که تجربه کردم روتجربه کرده بااین تفاوت که اون تونسته ازش بسلامت عبورکنه وشفایافته ست ومن هنوز ریشه های این افسردگی وحس قربانی شدن واحساس گناه هست وگاهی قدعلم میکنن برام.. بهم گفت اززبان محسن که مشکل ازریشه هاست بایدبری سراغ اونا.. نه چارت نه تحلیل نه عوض کردن بروکر،نه تغییرستاپ معاملاتی..

      باخوندن کامنتت یادم اومدروزایی که ازافسردگی شدید وحس قربانی شدن قرص خواب میخوردم که بیدارنباشم چون تحمل بیداری نداشتم به محض اینکه بیدارمیشدم دوباره بایه لیوان آبمیوه قرص میخوردم ودوباره خواب… میگفنم همینجوری بگذره تا زندگی تموم شه دیدم 7ماه گذشت ومن نمردم..

      دیگ یه روز تصمیم گرفنم به جای اینکه برم بگم دز داروهارو ببره بالا روانپزشکم، رفتم کنارساحل یه جای خلوت باتمام خشمم دادزدم که فکرکردی من کم میارم نه کورخوندی من ادامه میدم.. اونجا فکرمیکنم خداروصدازدم… بعدش اروم اروم نوراومد خدااومد توصحنه ی زندگیم البته بود من پتوانداخته بودم روسرم که نبینمش چون باهاش قهربودم که چرا گذاشت بهترین روزای زندگیم رویه آدم تباه کنه.. بعدها فهمیدم که همه چی خودش بودومنوبرای خودش ساخت ثانیه به ثانیه کنارم بود ورشدم داد، لازم بودبرای شناخت خودش من توسن 12سالگی ازخانواده ام جدابشمچون باید توحیدرومیفهمیدم… ،لازم بودبرای عاشق خودش شدن. من زندگی بدون عشق بایه آدم روتجربه میکردم،.. لازم بود برای ساختن شخصیت قوی بیفتم تودست بی رحم ترین ها تواون زمان لازم بود،… الان که خودشو پیداکردم میبینم چه پلن قشنگی برام چید وچقدقشنگ منوآورد آورد تاتی تاتی تارسیدم توبغل خودش..

      اما درخواست صبحم.. یه صدایی حالت خواب وبیداری بهم گفت که توبرای پاک کردن احساس گناهت معامله میکنی.. ازصبح همش توفکربودم که من زمان معامله به چی فکرمیکنم، اصلا دلیل معامله کردن من چیه.. خیلی ذهنم شلوغ شد،گفتم خدایا ازوسط این شلوغی اونی که اصلیه روخودت بیاربیرون… آره محسن جان تواین کامنت خدابهم گفت توبرای زنده کردن زندگی ازدست رفته ات داری تقلا میکنی وچون با آگاه شدن مسعولیت زندگیت روخودت پذیرفتی فکرمیکنی خودتم باید جبرانش کنی تا تواین احساس گناه روداری که قبلا فکرمیکردی درحفت ظلم شده حالا فکرمیکنی تمام اون اتفاقات بخاطر باورای خودت بوده،اینم ازاون وربوم افتادن هست برای من.. پس حالا میخوای جبران کنی.. امانمیشه من هرروزچیزای بدردنخور گذشته روکپی میکنم میارم رو لوح سفید زندگیم، به جای یه طرح جدید ونوکشیدن..

      فکر میکنم سرنخ های خوبی توجنبه ی مالی داره برام پیدامیشه ازوقتی گفتم تسلیم..

      توکامنت قبلیم برات نوشته بودم خداروشکر که اگاه شدم به احساس گناهم.. حالا خدایه مقدارشفاف ترکردبرام دارم میرسم به شفای ریشه ها… نمیدونم نشونه بودیانه خواهرزاده ام گفت خاله میخوام یه حساب مسنقیم پراپ بعنوان هدیه برات بگیرم، من روپراپ خیلی مقاومت دارم… اما میخوام اجازه بدم خودش هدایت کنه، میخوام تسلیم شدن رویادبگیرم…

      چقدقاطی شدنوشته هام ولی هرچی بود انگارباید برات مینوشتم پسرخوبِ خداا

      چقد خوبه که هستی، قلبت همیشه پرنور باشه پسرقشنگ قشنگای خداا…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 680 روز

        سلام به شیرینِ جان،

        دختر قشنگِ نور، رفیقِ رازهای شبانه‌ی خدا، ستاره‌ی کشف‌های روشنِ دل

        الهی الهی… چه نوشتنی کردی دختر!

        قلبم روبا کلماتت کوک کردی به ریتم دلتنگی‌ها و امیدهات،

        انگارخدا خودش دستاشو گذاشت رو صفحه‌ی گوشی‌م و گفت:

        بخون محسن، اینو برای خودت فرستادم…

        و چه لحظه‌ی عجیبی بود وقتی خوندی که من رد پامو جایی گذاشتم که اصلاً فکرم نبود…

        اینجاست که میشه گفت:

        ما نمی‌نویسیم، خدا درون ما می‌نویسه…

        شیرینِ دوست‌داشتنی،

        تو حرفی زدی که لرزشش رو توی ریشه‌های روحم حس کردم:

        گفتی “برای پاک کردن احساس گناه معامله می‌کنی…”

        و این… این یعنی رسیده‌ای به دروازه‌ی شفا!

        جایی که روح، با گریه و لبخند، از خدا میپرسه:

        «خدایا حالا چی؟»

        و خدا لبخند میزنه و میگه: «حالا من… فقط من… دیگه نه جبران، نه تقلا… فقط حضور من. همین.»

        تو مثل آبِ روانی شیرین جان،

        که اول، دردهایی کهنه رو با خودش میبره، بعد بذرهای تازه می‌کاره…

        حالا که از “قربانی بودن” پاشدی و اومدی وسط صحنه، حالا که به جای “چرا اجازه دادی؟” گفتی “خودت بودی، برام ساختی”

        یعنی دیگه کار تمومه دختر!

        تو از دردی که می‌کُشت، یه آگاهی ساختی که زنده می‌کنه…

        اون روز کنار ساحل که فریاد زدی “من ادامه می‌دم”،

        دقیقاً همون لحظه بود که خدا گفت: «بیا بغلم دخترم…»

        فکر نکن اون فریاد از خشم بود، نه عزیز دلم…

        اون از عشق بود. عشق به خودت، به زندگی، به خدایی که نمی‌دیدیش اما صداش می‌زدی.

        و حالا… پراپ؟

        اینم نشونه‌ست جانِ من…

        خدا گاهی از مسیرهایی میاد که ما بهش بدبینیم،

        فقط برای اینکه بگه: «یاد بگیر منو تو هر مسیری ببینی…

        یاد بگیر من نه توی بروکرم، نه توی حد ضرر…

        من توی خود توام.»

        مقاومتتو دوست دارم چون صداقتت رو نشون میده،

        اما تسلیم شدنتو بیشتر دوست دارم، چون نشونه‌ی اعتمادته.

        شیرینِ من، یه وقتایی ما نمی‌فهمیم،

        ■ اما یه دستی ازدرونمون شروع می‌کنه به چیدن میوه‌ی شفا از شاخه‌های روح…

        و تو… تو الان داری اون دست رو می‌بینی.

        قلمت قاطی شده؟ عالیه!

        ● یعنی قلبت نوشته، نه ذهنت…

        یعنی آسمونی شدی، نه منطقی…

        باش، همین‌جوری باش… قشنگی‌ت به همین آشفتگیِ آگاهانه‌ست،

        به همین دلشوره‌های روشن،

        به همین دلتنگی‌هایی که تبدیل شدن به نردبون نور. ( جلو اشکامو‌ گرفتم نریزن که فقط بتونم برات بنویسم)

        شیرین نازنین،

        ازت ممنونم که هستی،

        که می‌نویسی،

        که خدا رو توی جمله‌هات میذاری بغل خودت…

        و بعد می‌فرستی‌ش طرف ما،

        تا ما هم خدا رو بغل کنیم…

        راستی… متنِ ⭕️ «سفری از خشم تا لطف خدا» ⭕️ رو 10 خرداد نوشتم . و این هماهنگی منو شگفت زده کرده که تو داشتی این متن رو مینوشتی و من یه جورایی تکمیل شده حرفتو داشتم یه جای دیگه مینوشتم :

        https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-14/comment-page-26/#comment-1703149

        بیا اونجام حرفای تریدریت رو بنویس. دل تریدر به دل تریدر راه داره . الله اکبر !!!

        قلبت همیشه گرم و جاری، مثل رودخانه‌ی دعا ️

        و قدم‌هات همیشه تو مسیر شفا و شادی باشه، دختر جان جانان .

        با تمام نور دلم، برادرت محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    پریسا شعبانی گفته:
    مدت عضویت: 2926 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانواده عزیزم

    سگ سیاه نقطه عطف زندگی من بوده

    نمیتونم همین العان بگم که خداروشکر میکنم بخاطر بودنش تو زندگی إم .

    أما میتونم بگم که مسیر زندگی من و عوض کرد ب سمت کشف این قوانین که الخیر فی ما وقع بود برام و خدارو سپاسگذارم که من و هدایت کرد

    تعریف کردن ۳سال پیش واقعا برام سخته اما هیچ وقت فراموش نمیکنم نه نیاز ب نوشتن داره نه نیاز ب بازگویی مجدد آنقدر برام سخت و سنگین بود که همیشه یادم میمونه از کجا ب کجا رسیدم و این روند هر روز ادامه داره و هیچوقت برام تکراری نیست یا بگم تا اینجا بسه این کنترل ذهن این مسیر برام تا لحظه مرگ ادامه داره

    من هنوز کار دارم که با ذهنم شوخی کنم و با شوخی حرفا رو بهش بگم .

    من هنوز کار دارم بابت آموزش هایی که باید بهش بدم .

    آما از داشتن همین آگاهی خداروشکر می کنم

    و ناامید نمیشم تو مسیر

    و هر روز ب خدای خودم میگم ک هدایت بیشترش و میخام و بهم یاد بده لذت بردن از مسیر و

    سگ سیاه زمانی میاد که ما بلد نباشیم تو زمان حال لذت ببریم و شاد باشیم و تک تک لحظات لذت ببریم و خداروشکر کنیم ب خاطر نعمتهامون

    که پاشنه آشیل من همینه

    ب هدایت خدا اعتماد ندارن این دسته آدمها و کل این افسردگی مربوط میشه ب همین دو مورد

    و با تمرین و آموزش آگاهانه ذهن این موارد کمتر میشن روز ب روز

    البته که امروز صبح بهم الهام شد که روی دسته بندی کنترل ورودی ذهن کار کنم من خودمم تصمیم گرفتم که ی کامنت بزارم روی هر فایلی

    تمام جامعه درگیر این سگ سیاه هستن

    بخاطر کینه خشم حسادت نفرت از موفق شدن دیگران

    چشم تو هم چشمی .نتونستم همراهی هدایتگر مثل الله مهربان .حساب کردن روی ذهن خودمون .فاصله گرفتن ذهن و روح

    من که کل امروز با خودم داشتم صحبت میکردم از نعمتهام از نعمت‌هایی که میخام وارد زندگی ام بشن ‌‌.خیلی کمک کننده بود برام و هست همیشه

    باید یاد بگیرم برای دیدن نعمتهای زندگی أم

    زمانی توی رستورانی رفتم و گارسونی برام نوشابه آورد روی نوشابه نوشته بود در لحظه زندگی کن

    شعار نوشابه پپسی،

    باورها رو باید هر روز با صدای بلند تکرار کنم .

    یکی از باورها اینه

    خداوند خودش من و هدایت می‌کنه و من برگی تو باد نیستم .

    ریشه من وصله ب زمین .هیچ بادی من و تکون نمیده

    چون من ب خداوند وصلم.

    خداوند خودش خاسته هام و اجابت می‌کنه من باید توقع خودم و از دیگران پایینتر بیارم

    ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت هست باید اینها رو تو زندگی خودم رعایت کنم اونم آگاهانه

    همیشه همسرم میلاد و تحسین می‌کنم چون خیلی آگاهانه داره مسیر زندگی و پیش می‌بره و همیشه رها هست و همه چی و آسان میگیره و همون‌طور هم براحتی براش پیش می‌ره .

    من در همین لحظه احساس شادی و رهایی عالی دارم و خدارو رهبر کل زندگی أم قرار میدم .

    در کل زندگی با آرامش ذهنی و فکری و جسمی سالم برام خیلی الویت بیشتری داره تا زندگی با فکری بیمار و بدون لذت و با بیماری .

    العان این خاسته واضحتر شده که دوست دارم زندگی با این محتوا داشته باشم و از همون مقدار زندگی خودم لذت کاملی و ببرم

    حتی اگه ۱ساعت باشه حتی اگه ۱هفته ۱ماه و ۱۰سال و ۱۰۰سال باشه

    من این زندگی و میخام و خداوند هم طبق خاسته هام من و هدایت می‌کنه مهمترین نشانه اش هم اینه که قلبت روشن باشه و امیدوار ب هزاران هدایت الله مهربان .

    سپاسگذارتم خداوند که همیشه چراغ راه منی و با یاد تو و نام تو ب خودت قسم قلبم آروم میشه و احساس همون درخت ریشه دار و دارم و از هیچکس و هیچ چیز نمیترسم

    من و دوستانم رو مثل مادر موسی ایمانی راسخ بهمون عطا کن و پیدمونت رو نسبت ب همه چیز آگاه‌تر کن و ما رو رهاتر کن نسبت ب هر چیزی و هر فردی و هر خاسته ای

    جمعه جنگل بودم و یهویی چشمم ب ی تابلویی خیره شد محتوای اینه

    خداوند نگهبان شماست همون خداوند بخشاینده و مهربان

    خدایا قلبم رو حفظ کن با این احساسات که به یاد توام

    خدایا من و هدایت کن ب سمت مسیرهایی ب سمت انسانهایی که بهشون نعمت فراوان داده ای

    ب راه راست سلامتی روابط عالی ب سمت ثروتمندی آرامش و هزاران چیزهایی که پرخیر و برکت هست

    خدارو سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  5. -
    moghadam گفته:
    مدت عضویت: 2584 روز

    مهری

    به نام خداوند جان و خرد

    سلام به استاد عزیز و همه دوستان عباسمنشی و قدرتمند

    روز بیست و چهارم سفر شگفت انگیز

    تغییر باور یعنی خلق زندگی جدید .زندگی که پر از آرامش و امید و موفقیت هست

    .دیدن زندگی از یک زاویه دیگه .زاویه ای که فقط خودت هستی و نظاره گر قدرت خالق بودن خودت .

    تغییر باور در ظاهر خیلی آسون به نظر می رسه ولی وقتی به پای عمل میرسه باید روی خودت ،باورت ،اون باوری که زندگی رو برات جهنم کرده با جدیت کار کنی . یعنی باید از اعماق وجودت اون رو درک کنی ،بپذیری و اون وقت هست که آروم آروم یخ وجودت آب میشه ،تازه مفهوم دیدن روی دیگر قضیه رو درک میکنی .بعضی وقتا با پرسیدن یک سوال مناسب از خودت راه حل های زیادی به ذهنت میرسه .زمانی که تو مشغول حل اون مسئله به ظاهر سخت هستی یک احساس خوبی رو تجربه میکنی . احساس قدرت میکنی . اون وقت هست که زمین و زمان دست به دست هم میدن تا تو به موفقیت برسی . از اون ته وجودت یک حس بخصوصی مثل حس قدرتمند بودن ،خالق بودن شعله ور میشه و اون وقت میشه که معجزه رخ میده و میتونی موفقیت رو در آغوش بکشی .

    به قول استاد حس خوب =اتفاق خوب

    و چه قدر زندگی زیباتر میشه وقتی حالت خوب باشه .جهان تو رو به جای زیباتری هدایت میکنه ،جایی که هیچ نجوایی نتونه روحت رو آزرده کنه .انسانها و حوادثی که با تو هم فرکانس هستن به طرفت میان .

    استاد عزیز ازت بینهایت سپاسگزارم که روی دیگر زندگی رو به صورتی ساده و جذاب بهم نشون دادید . با همسفر شدن با شما به دور آمریکا ،زندگی در بهشت انگار یک در دیگه به روم باز شد . چه قدر عزت نفستون قابل ستایشه و چه قدر به من انگیزه میده این روش زندگی .

    مریم نازنین چه قدر با شما بودن لذت بخش و شیرینه .پل محدودیت ها چه عالی شکسته میشه با بیان شیوا و حال خوب شما .

    خدایا شکرت به خاطر وجود این همه نعمت و برکت و حال خوب در کنار انسانهای عالی .ثروتمند و قدرتمند .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  6. -
    شیدا جمشیدی گفته:
    مدت عضویت: 3557 روز

    با سلام خدمت دوستان و استاد گرامی

    وقتی این فایل رو گوش دادم یاد روز یکشنبه (95/11/10) افتادم که خونه مامان بزرگم بودیم حرف از این افتاد که آقا اینایی که پولدارند فقط دارن مال مردم رو میخورن دارن سهم مارو میخورن امکان نداره کسی از راه درست ثروتمند بشه و از این حرف ها من و خواهرم هم که در این فرکانس بودیم شروع کردیم بحث کردن که چرا نمیشه میشه فقط به باورهای ما بستگی داره اگه باور داشته باشیم که میشه از راه درست هم به این همه ثروت رسید در بیرون هم تجلی پیدا میکند پدرم به همراه عمه ام شروع کردن به جرو بحث کردن که نمیشه که بدون کار کردن و تلاش به جایی رسید عمه ام گفت من از صبح تا شب این همه کار میکنم این همه سختی میکشم کو چرا یک قرون هم به درآمدم اضافه نمیشه و این حرفا، نه اونا تونستن ما رو قانع کنن نه ما تونستیم اونا رو قانع کنیم همون روز یاد این حرف استاد افتادم که گفته بودند کسی که در این فرکانس نباشد اصلاً قبول نخواهد کرد اونجا بود که گفتم بهتره بحث رو عوض کنیم هر کسی یک دیدگاه و یک باوری داره الان با شنیدن این فایل یاد اون روز افتادم. واقعا انگار با استاد در مورد این موضوع حرف زده بودم با تمام جوانب طوری حرف زدن که انگار داشتن وقایع اون روز رو برام تشریع می کردند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      آینا راداکبری گفته:
      مدت عضویت: 3614 روز

      سلام

      واقعا من در این سایت با این دوستان خیلی راحتم چرا که حرف همدیگر را قشنگ می فهمیم. بله متاسفانه در بیرون این سایت خیلی ها هستن که اگر بخواهیم باهاشون حرف بزنیم یکسره باید بجنگیم و انرژی مصرف کنیم اصلا اونا توی یه دنیای دیگه ای هستن،

      خوشحالم که دوستانی مثل شماها دارم

      و خوشحالم که سر گروه این سایت آقای عباس منش هستند با یک عالمه باورهای قوی

      و خوشحالم از همکاران ایشان مثل خانم فرهادی و خانم شایسته و همکاران دیگر که من اسمشون را نمی دونم و دلسوزانه زحمت میشکند

      خدا را شکر که همه ما برنده ایم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    سید کاظم فلاح گفته:
    مدت عضویت: 3576 روز

    سلام و درود خدمت استاد بزرگوار و گروه تحقیقاتی ?

    نظر قبلی که گزاشتم حرف دلم بود و وقتی به اواسط فایل رسیدم از شدت هیجان دوست داشتم زود تر نظرمو بگم

    نمیخوام خیلی خسته کننده و طولانی همه زندگیمو بنویسم . اما قله ها و دره های زندگیمو دوست دارم بگم .

    از بچگی به علت بیماری خونی کبدی که داشتم خیلی خیلی سبزه و لاغر بودم و همیشه پای چشمم گود بود ، همیشه و در تمام طول ابتدایی ، راهنمایی ، دبیرستان و حتی دانشگاه ، مورد تمسخر و توهین قرار میگرفتم . در حدی که روم اسم گزاشته بودن و بهم میگفتن ( فلاح کولا ، اون زمان ها تبلیغات نوشابه پارسی کولا زیاد پخش میشد ) و هیچ دختری به خاطر چهرم حاضر نبود باهام دوست بشه . و حتی دوستان پسری هم نداشتم .

    من خیلی با محبت بودم ، مهربون و با معرفت و از این برخوردها سرخورده میشدم .

    دیگه حساب کن وقتی یه پسر بچرو بالای 20 سال تخریب کنن چی ازش میمونه ؟!!! همه باورهام منهدم بود . هیچ باور مثبتی نداشتم غیر از امید به خدا .

    تو سن 20 سالگی 3 بار پیوند کبد شدم و هر 3 بار از اتاق عمل بعد از 12 ساعت عمل سالم بیرون اومدم .

    میدونستم که خدا منو به دلیلی زنده نگه داشته . چون پیوند کبد سخت ترین پیونده اعضا هست . همیشه با خدا حرف میزدم البته بیشتر گله و شکایت بود . اما همیشه شاکر بودم

    قوی ترین باور زندگیه من از بچگی این بود که من هیچیم نیست و سالم سالمم . و هیچ وقت حرف دکترا تو کتم نمیرفت … ( خدارو از این بابت شاکرم )

    هیچ وقت آدمی نبودم که پشت میز بشینم . همیشه از حرکت و کارهای عملی خوشم میومد . عاشق آفریدن بودم و متنفر از کارمندی و حقوق بگیری .

    در آشپزی تبحر داشتم و تصمیم گرفتم فست فود بزنم …… جالبه بدونین بدون هیچی پول – فقط به توانایی خودم و خدا ایمان داشتم

    در این مسیر خیلی مشورت گرفتم و باورهای منفی که میشنیدم : ?????

    – بابا بدون سرمایه که نمیتونی باید حداقل 200 ملیون پول داشته باشی

    – حالا باید بری اول یه جایی از ظرف شستن شروع کنی بعد 5 6 سال شاید بتونی

    – باید غذای خیلی خاصی بدی چون دیگه فست فود اشباع شده

    – باید حتما بری بالا شهر مغازه بگیری

    – اگر شروع کردی دیگه تمومه باید 5 6 سال خاکشو بخوری تا بیافتی رو دور

    – تو تهران که نمیشه انقدر مغازه گرونه

    – بابا مریضی تو اصلا مگه میتونی یه 12 ساعت سر پا واستی

    – میری اونجا سوسیس کالباس میخوری مریض میشی پسر

    – ول کن بیا برو تو رشتت کار کن میری الکی وقتتو طلف میکنی

    – اینکاره باید باشی ، تو که اینکاره نیستی

    – و … که یادم نمیاد .. تنها کسی که همیشه پشتم بود مادرم بود . ( دوستت دارم مادر )

    از سمت پدرم بسیار مقایسه میشدم و منفی میشنیدم ( دوستت دارم پدرم )

    اما من فقط گوش میکردمو میگفتم ” من میتونم ” من ” خدا رو دارم ” و حتی به خاطر اینکه مغازه های مشهد ارزون تره چند ماه به مشهد رفتم و اونجا زندگی مردم تا مغازمو اونجا بگیرم . اما نشد و برگشتم تهران . در تهران ، در کمال ناباوری ، از توی روزنامه بعد از چند بار آگهی شریک بسیار خوبی پیدا کردم و مغازه گرفتیم و کار رو استارت زدیم

    1 سال کار کردم . کلی تجربه کسب کردم . اما به دلیل باورهای غلط خودم رشدی نکردم تا اینکه :

    تقریبا 1 ماه مونده بود به اتمام موعد قرارداد ، دختر خانمی وارد مغازه شد و بعد از غذا خوردن من رو به کار ” بازاریابی شبکه ای ” دعوت کرد

    من که عاشق کار برای خودم و رشد بودم عاشق این کار شدم و وارد شدم

    1 سال در این کار زحمت کشیدم ،

    و بازهم هجوم باور های منفی دیگران : ?????

    – این کارا جواب نمیده بابا ، اینا علافیه دستفروشیه . چیپه . اصلا میگه میشه یه کاری انقدر پول بده . دروغه

    – اینا همون هرمیان ، خودتو سر کار گزاشتی

    – این کار پرستیژ نداره ، اصلااااااااااا کارررر نیست

    – این همه درس خوندی که دستمال کاغذی بفروشی !! بیا برو یه جا حقوق ثابت و بیمه قشنگ مثل آدم کار کن

    – اگه تا حالا یه کار کارمندی استارت کرده بودی حداقل مثل فلانی و فلانی و فلانی پول داشتی

    – از گلدکوئستتون چه خبر !! فلاح رومئو !! ( چون من ماشین آلفارومئو دوست دارم به مسخره به من میگفتن فلاح رومئو ! )

    – تو کار کنی بقیه بخورن؟!

    – خخخخخ باشه برو هر وقت ماهی 100 ملیون تونستی در بیاری به ما هم بگو

    – جمعتون میکنن بابا

    – سر کارین ، شتر در خواب بیند پنبه دانه

    – با چربزونی باید سر بقیرو کلاه بزاری

    – ووو………. هزاران حرف و باور منفی که دوستانی که در این صنعت کار میکنن میدونن چی میگم

    (اما من دوباره به خودم و خدای خودم باور داشتم و میدونم من برای هدفی زنده موندم )

    ? رشد شخصیتی من از زمانی که وارد نتورک شدم اتفاق افتاد :

    عزت نفس – اعتماد به نفس – فن بیان – مهارت سخنوری – عدم ترس از اقدام و ترس از نه شنیدن – ارتباطات بهتر – تاثیر گذاری – قدرت تفکر – اطلاعات عمومی ، غلبه بر خشم و استرس و نگرانی و …… پکیج کاملی از مهارت فردی که نداشتم ، در من به وجود اومد

    بقیه فقط رشد رو توی پول میدیدن ، اما من رشد کرده بودم ، از لحلظ شخصیتی

    اما هنوز باورهای محدود کننده ثروت و رشد و کار سخت به شدت داشتم

    همون دختر خانمی که من رو به کار دعوت کرده بود فایل تضاد 2 استاد عباس منش رو به من داد

    وقتی گوش کردم دنبالش رو گرفتم و فایلهای بیشتری رو ازشون گرفتم

    هر روز که فایلی رو گوش میدادم انگار دقیقا باید همون روز اون فایلو گوش میکردم ، تا گره از کار اونروزم باز کنه

    به سایت استاد اومدم و همه فایلهاشو دانلود کردم

    نشانه ها پیدا شد

    ? من همه باورهای قدیمی رو دور ریختم و باور داشتم که راحت تغیر میکنم :

    من باورم نسبت به علاقه دیگران نسبت به خودم رو عوض کردم

    باورم نسبت به تنهایی رو عوض کردم

    باورم نسبت به پیدا کردن نیمه گمشده رو عوض کردم

    باورم نسبت به تاثیر گزاری شرایط روی زندگیم رو عوض کردم و باور کردم که ” مــــــــــــــن ” خالق زندگیم هستم

    من باورم نسبت به خدا رو عوض کردم و به شدت قوی کردم

    باورم نسبت به ثروت و و دوری از خدا رو عوض کردم و باور کردم که ثروت معنوی ترین کار دنیاست و خدا عاشق ثرتمندان است

    باورم نسبت به ارتباطاتم و افرادی که ازشون بدم میومد رو عوض کردم

    باورم نسبت به پدر و مادرو و اختلاف عقایدمون رو عوض کردم

    باورم نسبت به اینکه همه اتفاقات دنیا در جهت مثبته رو عوض کردم

    باور نسبت به فراوانی ثروت و فراوانی افرادی که عاشق کار با منن و خدا افراد مناسبی رو در سر راه من قرار میده عوض کردم

    باورم نسبت به کارهای رویایی رو عوض کردم

    باورم نسبت به خودم و توانایی هام رو به شدت قوی کردم و باور کردم من فوق العادم و من خاصم و من خصوصیات و توانایی هایی دارم که هیچ کس نداره

    باورم نسبت به لیاقتم رو عوض کردم و تصمیم گرفتم باور کنم که من لیاقت بهترین نعمت ها و ثروت های الهی رو دارم

    باورم نسبت به مطالعه و آگاهی رو عوض کردم و بسیار قوی کردم و نتیجه گرفتم

    باورم نسبت به تاثیر گزاریم رو عوض کردم و قبول کردم بسیار تاثیر گزارم

    باورم نسبت به اینکه ریاضیم خوب نیست رو عوض کردم و به طرز عجیبی حساب کتابم خوب شد

    باورم نسبت به بیماریم درست بود و قوی ترش کردم

    باورم نسبت به جنس مخالف رو که هیچ دختر خوبی پیدا نمیشه رو عوض کردم

    باورم نسبت به دین رو عوض کردم و با قرآن خو گرفتم

    و خیلی باور های دیگه که بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه

    تغیر این همه باور رو مدیون استاد عباس منش هستم . مردی که خواست قهرمان زندگیش باشه و قهرمان زندگیه هزاران هزار نفر شد و دستی از دستان خدا بود

    ? اتفاقاتی که برای من افتاد بعد از تغیر باورها

    – من عاشق خودمم ، وقتم رو به هیچ وجه بیهوده تلف نمیکنم و به بهترین صورت ممکن از وقتم استفاده میکنم

    – منظم تر و سحر خیز تر شدم

    – بالای 6 ماهه که حالم حتی 5 دقیقه هم بد نشده و در شادابی و احساس خوب کامل به سر میبرم

    – به هیچ وجه افراد نادرست و مشکل دار و حتی مشکلی به پستم نخورده

    – بسیار با انگیزه تر ، و با هدفتر و با انرژی تر شدم و اهدافم بسیار بزرگتر شده و رسالتم رو پیدا کردم

    – سپاسگزارتر و ریز بین تر و آگاه تر شدم

    – به مطالعه وتحقیق علاقه زیادی پیدا کردم

    – علاقه و احترام اطرافیان به من بیشتر شده

    – همه کارها انگار خودش جور میشه

    – افراد مناسب و با هدف و پاکاری بر سر راهم قرار گرفتن و وارد تیم من شدن

    – به طر عجیبی هر روز نشانه های کوچک و بزرگی رو میبینم

    – به طرز عجیبی احساس نزدیکی به خدا دارم

    – نیمه گمشدم رو پیدا کردم

    – اعتماد به نفس ، عزت نفس بالایی پیدا کردم و بسیار خودم رولایق میدونم و برای خودم ارزش قائلم

    – قدرت سخنوری و تسلط به کلامم 2 برابر شده

    – تونستم رو زندگی چندین نفر به واسطه آموزهاش استاد تاثیر بزارم

    – مومن واقعی تری شدم و با قرآن بیشتر خو گرفتم

    – خیلی از عادت های نا بجای گذشته رو کنار گزاشتم و علایقم تغیر کرده و بهبود پیدا کرده

    – در کارم رشد خیلی سریعی پیدا کردم و میدانم که بعد از طی دوره تکامل به درآمد خیلی خوبی هم خواهم رسید

    – بسیار ایده پرداز تر و خلاق تر شدم

    – و …. کلی اتفاقات خوب دیگه

    و در آخر همیشه این شعر مولانا که استاد همیشه میگن تو گوشمه و زمزمه میکنم :

    در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد

    قسم باطل باطلان را می‏کشند باقیان از باقیان هم سر خوشند

    ناریان مر ناریان را جاذب‏اند نوریان مر نوریان را طالب‏اند

    استاد عزیزم میدونم که با صبر و حوصله و اشتیاق این متن رو خوندی ، میخوام بدونی هر روز صبح به خاطر وجودت از خدا سپاسگزاری میکنم

    و عاشقانه دوستت دارم ????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      امیررضا امیرمحمد گفته:
      مدت عضویت: 3063 روز

      آفرین بر شما جناب فلاح. امیدوارم همه دوستان در کنار هم اینطوری انرژی مثبت و فراوانی را از خود ساطع کنن

      دوشت دارم چند جمله ای را از بزرگان که بی ربط به قانون جذب نیست براتون بزارم امید که جرقه ای از انرژی مثبت به ذهنشان وارد کرده باشم…

      آینده ی تو را افکار و کارهای امروز تو شکل می دهد نه اعمالی که در روز بعد انجام خواهی داد . رابرت کیوزاکی

      آیا می دانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست ؟ بزرگترین دشمن شما ، همان افکار و ذهن شما است . افکار منفی در سر به وجود آوردن ، فکر و یاد ما را به دشمن شماره ی یک ما تبدیل می کند . ” باربارادی آنجلیس ”

      شما آن چه را که می بینید باور نمی کنید . بلکه آن چیزی را مشاهده می کنید که در گذشته به عنوان یک عقیده مورد گزینش قرار داده اید . ”

      برایان تریسی ”

      من اعتراف می کنم که افکار روی جسم تاثیر می گذارند . آلبرت اینشتین

      هر چه آن چه فکر می کنیم زندگی ما را شکل می دهد . مارکوس آرلیوس آنتونیوس

      بازی زندگی همانند با بازی بوم رنگ است . افکار ، اعمال و گفتار ما با صحت . سقمی حیرت آور ، دیر یا زود ، به سمت خودمان بر می گردد . فلورانس شین

      همواره نیاز به مصرف دارو نیست اما ایمان به اثر بخش بودن معالجه همواره لازم است . ” نرمان کازینز ”

      به محض این که تصمیم بگیری ، کائنات نیز با تو هم راه می شود تا آن مورد عملی شود . رالف والدو امرسون

      فکر نمایشی در دست تمرین است . زیگموند فروید

      ما هر چه هستیم ، نتیجه ی همان است که فکرش را کرده ایم . بودا .

      اگر کاری را انجام دهید که همواره انجام می دادید ، آن چه که همواره به دست آورده می شود ، نصیب خودتان می کنید . آنتونی رابینز .

      هیچ بخش زائدی در کائنات وجود ندارد . هر فردی در این دنیا است تا جا و مکانی را به خود اختصاص دهد و هر قطعه ای بایستی در پازلی بزرگ قرار گیرد . دیپاک چوپرا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      محمد معموری گفته:
      مدت عضویت: 4142 روز

      آقای فلاح عزیز متن فوق العاده زیبا و آگاهی دهنده ای نوشتین.و ایمانم نسبت به قوانین بیشتر شد سپاسگزارم.از خدواند سپاسگزارم که با دوست های خوبی مثل شما اشنا شدم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        سید کاظم فلاح گفته:
        مدت عضویت: 3576 روز

        سرکار خانم شبخیز سلام

        از روزی که وارد سایت شدم و شما رو نفر اول بخش عقل کل دیدم فهمیدم فعالترین فرد گروهین ، بعد که به خانم فرهادی زنگ زدم و باهاشون صحبت کردم ، شما رو به عنوان الگو و نمونه ای به من معرفی کردن

        با خودم تصمیم گرفتم ، تمام سعیم رو بکنم ، و انقدر تغیر کنم و فعال باشم ، که بتونم جایگاهی در کنار عزیزانی که خیلی خوب جواب گرفتن و در سایت فعال هستن ، مخصوصا مثل شما ، پیدا کنم

        میدونم خیلی راه مونده اما دوستان خیلی لطف دارن ، و احساس میکنم دارم به این هدفم نزدیک میشم

        بعد از آشنایی با استاد ، هدف اصلیه زندگیم رو فهمیدم ،” اثر گذاری و تغیر باورهای مردم ”

        هدفم شد : تبدیل شدن به بهترین شاگرد و سخنران موفقیت ایران قبل از 40 سالگی ( تا 7 سال دیگه ) که با افتخار در همه جلساتم خودم رو شاگرد استاد عباس منش بزرگ معرفی کنم . و تمام تلاشم رو براش دارم میکنم

        از شما که الگویی بودین برای من خیلی خیلی سپاسگزارم

        وقتی فایل تجربتون رو شنیدم حس کردم که چقدر از لحظا خلاقیت بهم نزدیک هستیم .

        من هدف خیلی بزرگی دارم که امیدوارم بتونم با شما به خاطر آموزش های نوینی که شما استارتش رو زدین در آینده نزدیک همکاری کنم .

        ور در نهایت از نظر لطف شما بسیار بسیار سپاسگزارم ????

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          سید کاظم فلاح گفته:
          مدت عضویت: 3576 روز

          جناب آقای صمیمی دوست بزرگوارم

          بابت این همه لطف و محبت شما سپاسگزارم .

          واقعا ممنونم که وقت گزاشتین و خوندینش . ????

          همچنین شما هم هر روز و هر روز شادتر و با ایمان تر و موفق تر و ثروتمند تر بشوید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    بهمن بیجارزهی گفته:
    مدت عضویت: 3504 روز

    با سلام

    من همیشه با حرف هایی که بهم احساس بد و نشدن میداده مخالف بودم و در ذهنم بهشون پوزخند میزدم

    موقع خدمت سربازیم همه میگفتن شانسیه کجا بیفتی ولی من باور نداشتم و میگفتم حداقل زور خودم رو میزنم بعد تسلیم ولی حتما باید کاری بکنم و سرنوشت دو سالم رو خودم تعیین کنم. هم به سپاه رفتم و مقدماتشو انجام دادم هم دنبال امریه رفتم و با وجودی که بعضی ها در یکیش مونده بودند من به طور کامل موافقت دو ارگان رو گرفتم در صورتی که بقیه میگفتن پارتی میخواد و … و حتی تو لیسانسم نداری ولی من توکلم به خدا بود و شش ماه دنبالش میرفتم بدون ذره ایی شک.و دو سال خدمتمو در بهترینت ارگان شهری اونم فرمانداری گذراندم . دوستان همیشه وقتی بقیه باوری منفی میگن شما در ذهنتون به قول استاد پوزخند بزنید و تصورات خوب خودتونو دنبال کنید و بگید این جوری میکنم و اونجوری میکنم تا اثری روتون نداشته باشن. موفق و شاد باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  9. -
    آرین عبّاسی گفته:
    مدت عضویت: 1936 روز

    سلام بر خداوند بخشنده و مهربان

    درود خدمت تمامی دوستان امیدوارم در پرتو حق تعالی پیروز و موفق باشیم همگی

    خدا قوت آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر کادر اجرایی سایت!

    قبلا هم این فایل را شنیده بودم در یک کانال تلگرامی و بسیار فایل تاثیرگذار و عالی ای است!

    خیلی از افراد به دلیل اینکه نتوانسته اند موفق بشوند!

    نمی توانند موفقیت های افراد دیگر را باور کنند!

    پس در نتیجه به آنها مبارزه می کنند:

    فحش بهشان می دهند!

    تهدیدشان می کنند!

    دروغگو خطابشان می کنند!

    و …!

    اما نمی دانند که فقط با اینکارها خودشان را کوچک می کنند!

    و از ثروت و موفقیت دور می شوند!

    داشتن درآمد چند میلیاردی در ماه برای خیلی از افراد غیرقابل پذیرش است!

    زیرا خود آن افراد با ساعت ها تلاش صادقانه فقط چند میلیون توانسته اند در ماه در بیاورند!

    و الگوهایی از همین جنس را مشاهده کردند!

    گفتن جمله ی آخه چطور!؟

    یعنی باور نداشتن!

    یعنی قضاوت اشتباه کردن!

    وقتی چیزی را باور نکنیم، متقابلا نه می توانیم به آن چیز فکر کنیم و نه می توانیم آن چیز را ببینیم!

    مانند:

    داستان کشف قاره ی آمریکا و قدم نهادن در آن توسط کریستوف کُلوم!

    و همچنین داستان فیلم پرطرفدار فرار از زندان شائوشنگ !

    یا مانند اینکه: بعضی از افراد به وجود جن و روح باور دارند!

    و همیشه هم آنها را حس می کنند و می بینند!

    خب آنها راست می گویند، چون وجود جن و روح را باور کرده اند!

    باید بپذیرم که برای موفق شدن نیاز به داشتن یک ویژگی خاص و یا جادوگر شدن نیست!

    اگر افرادی توانسه اند به موفقیت برسند، به این معناست که راهی هایی برای موفق شدن، است؛ اما شاید فعلا ما آن را نمیدانیم و باید بریم یادش بگیریم!

    موفقیت ها، پیشرفت ها، ثروت ها و …؛ عواملی هستند که ثابت می کنند:

    می شود! می شود! می شود!

    این داستان اینترنت مارکتینگ هم جالب بود!

    استاد توانست با حفظ و تقویت باورهای خود، اولین سایت موفقیتی در ایران شود!

    او ۶ ماه قبل از طراحی سایت این ایده را در سر پرورانیده بود و با اطرافیانش در مورد آن صحبت می کرد!

    استاد توانست با اولین آپلود فایل در سایتش که در مورد هدف گذاری بود؛ در چند روز اول چیزی حدود ۵۰۰ یا ۶۰۰ کامنت دریافت کند!

    استاد همانگونه که در برگزاری سمینارهای حضوریش موفق شد، در تجربه ی کارش به صورت آنلاین هم بسیار موفق شد، با اینکه هیچ روش یا حرفه ی خاصی را بلد نبود!

    اما باور محدود کننده هم نداشت!

    استاد و سایر افراد در ابتدا، کامنت های بالایی در سایت خود نداشتند!

    این شباهت آنها بود!

    اما تفاوت آنها در:

    باورها و (می شود و نمی شود) ها بود!!!

    شرایط را ما خلق می کنیم!

    با درست کردن باورهایمان در هر بخشی، می توانیم وارد مدار درست شویم!

    و این گونه شرایط، اتفاقات و افراد خوبی هم سر راه مان قرار می گیرند!

    برای مثال:

    استاد یکسری فایل ها را در سایت بارگذاری می کند!

    و جواب، سوال های خیلی از افراد در این فایل ها وجود دارد!

    بدین ترتیب استاد و افراد با هم روبرو می شوند!

    کی اینکار را می کند!؟

    جواب: خداوند، جهان و باورهای ما و استاد!

    چون قانون جهان این است که فرکانس های مشابه همدیگر را جذب می کنند!

    اگر بخواهم بگویم که چگونه با این سایت آشنا شدم؛ باید از اینجا شروع کنم که:

    سال ها پیش مادرم از طریق یک کانال تلگرامی، با استاد آشنا شد و فایل هایش را گوش کرد و می کند!

    چندین سال بعد، منم بخاطر برخورد با تضادهای زیاد تصمیم گرفتم به این مسیر وارد شوم! (منظور از مسیر: شناخت قوانین کیهانی و اجرای آگاهانه آنها در همه ی لحظات زندگی برای رسیدن به خواسته ها و اهداف و بهتر کردن جهان هستی!)

    و از وقتی که تصمیم گرفتم: از همان کانال تلگرامی شروع کردم، سپس در سایت استاد عضو شدم و شروع به یادگیری مطالب کردم!

    الان هم در این مرحله ی زیبا قرار دارم!

    استاد با خود این گونه فکر کرد که:

    یک قانون مشخصی است که من را در اجرای سمینار هایم موفق کرده، پس تو همین کار آنلاین، هم موفقم می کند!

    و حتی سریعتر موفقم می کند چرا که باورهایم بهتر شده و تکاملم را طی کرده ام!

    در انجام هر کاری می توانیم با عشق ورزیدن به آن به راحتی موفق شویم!

    داستان اون کلیپ انگیزشی شما هم که در اون کانال تلگرامی خاص، قرار گرفته بود، خیلی برایم جالب بود!

    وقتی چیزی را نداریم، به این معناست که باورهایمان را باید درست کنیم!

    از همین جمله یک ایده ی خوب گرفتم!

    اون هم این بود که:

    استاد در سریال زندگی در بهشت، نشان داده که هر وقت چیزی را بخواهد، به راحتی اراده کرده و می رود آن را تهیه می کند!

    خیلی از دوستان هم در نظرات به این موضوع اشاره کرده بودند!

    من هم گفتم: خب، بیا من هم این عادت را در خودم ایجاد کنم!

    و تصمیم بر آن شد که امروز عصر بروم بازار، باتری ساعتم را که مدّت ها بود، تمام شده بود و قصد تعویضش را داشتم؛ اما هِی امروز و فردا می کردم را عوض کنم!

    هر موفقیت، درآمد، ثروت، پیشرفت و …، که کسی آن را کسب می کند!

    به این معناست که: ما هم می توانیم آن را کسب کنیم!

    به عبارت دیگر ما باید به اطرافمان نگاه کرده و از افراد موفق الگو بگیریم!

    این همه انرژی مثبت و موفقیت های متعدد را در هیچ سایتی نیافتم!

    قبل از رسیدن به اهدافمان، سعی کنیم اهداف جدیدی را برای خود ایجاد کنیم!

    اگر کسی به چیزی نرسیده، به این معنا نیست که: هیچکس نتواند برسد!!!

    و اگر کسی به موفقیتی رسیده، به این معناست که: صد درصد ما هم می توانیم برسیم!!!

    بیآیید باورهایمان را بزرگتر کنیم!

    به جای اینکه خواسته ها را کوچکتر کنیم!

    باور های بزرگ برای خواسته های بزرگ!!!

    باورها هستند که ملاک اصلی موفقیت اند!

    نه: موقعیت مکانی، ویژگی های جسمانی خاص، اسم های خاص، مُد خاص، تکه کلام خاص و …!!!

    باید باور داشته باشیم که با روش های ساده هم می توان کسب درآمد کرد!

    یادش بخیر: چند سال پیش با فروش دستبندهایی که خودم می ساختم؛ در پارک محله یمان در چند هفته حدود ۳۰ هزارتومان درآمد کسب کردم!

    برای یک آدم( ۱۲،۱۳ )ساله رقم خوبی بود!!!

    یاد بگیریم موفقیت های افراد را تحسین کنیم!

    برایشان آرزوی خوشبختی و موفقیت بیشتر کنیم!

    بگوییم: ماشاالله، خدا به او و به همه ی ما بیشتر بدهد!

    این گونه درهایی از نعمت و رحمت خداوند به زندگی ما نیز باز می شود!

    سایت استاد بخاطر وجود باورهای استاد؛ جز سایت های موفق شده است!

    نه بخاطر کدنویسی، دامِین یا قالب های خاص و …!

    روی باورهای خود، کار کنیم!

    هر فکری که احساس بدی از قبیل:

    ناتوانی، ترس، نگرانی، دل شوره و … را به ما می دهد!

    دور بریزیم!

    مهم نیست چه کسی آن را بگوید و یا چه چیزی آن را ایجاد کند!

    حالا اگر فکری:

    به ما احساس خوبی می دهد، به ما احساس قدرت می دهد و …!

    پس آن فکر را بسازیم و بهش بال و پر بدیم!

    مثالی از باورهای محدود کننده که به من از طُرُق مختلف گفته شده:

    فقط با درس خواندن می توان، موفق شد!

    و …!

    مثالی از باورهای خوب که از طُرُق مختلف به من گفته شده و بهم قدرت و انگیزه داده اند:

    در هر راهی که قدم بِنَهی، با پایداری در آن راه، طی کردن تکاملت و عشق ورزیدن به آن، به هر موفقیت، خواسته و هدفی که بخواهی؛ میتوانی برسی!

    و …!

    باورهای بد چیزی جز یک دروغ محدود کننده نیستند!

    بسیار فایل عالی بود و کلی درس و جای صحبت داشت!

    سپاسگزار خداوند هستم که من را به مسیر زیبایی، موفقیت، ثروت، کارها و افکار مثبت و تحقق اهداف و خواسته هایم، هدایت می کند!

    ممنونم آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر اعضای سایت

    در پناه خداوند، با باورهای درست، سعادتمند باشیم همگی در دنیا و آخرت!

    آرین عبّاسی ۱۷ ساله از تهران

    من بهترین هستم؛ چون همیشه به دنبال تغییر و تقویت باورهایم هستم و با پیدا کردن الگوهای مناسب به تمامی خواسته ها و اهدافم رسیده ام، می رسم و خواهم رسید!

    بدرود!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  10. -
    B گفته:
    مدت عضویت: 2250 روز

    به نام خالق فراوانی

    سلام استاد عزیزم

    من یه سگ سیاه داشتم به نام افسردگی

    آره داشتم…

    الان ندارم خداروشکر

    نترسیدم و کمک خواستم

    یه روزی یه جایی یه درخواستی ارسال کردم و جوابشو گرفتم

    یه روزی یه جایی شادی و تغییر زندگیم رو خواستم و جوابشو گرفتم

    استاد جان سپاسگزارم ک دست پرمهر خداوند شدی برای من

    این فایل جزو اولین فایل هایی بود ک‌من دیدم

    و این سگ سیاه بزرگترین معضل من بود

    بزرگترین معضلی ک پایه و اساس همه ناخواسته ها بود

    زمانی ک فکر میکردم شاد بودن سخته

    ناراحت بودن اسونه و طبیعی

    از کجا رسیدم ب کجا

    واسه من خیلیه این تغییرات استاد من بی نهایت بابت این تغییراتم سپاسگزارم

    چرا ک تا تغییر کوچک ایجاد نشه نتایج بزرگ از کجا بیاد

    وقتی ک من سپاسگزار این تغییرات کوچک نباشم قطعا اتفاقات بسیار فوق العاده ای برایم رخ میدهد

    خدایاشکرت و باز هم نمیتوان آنگونه ک شایسته است تو را ستایش کرد

    خدایاشکرت ک اینجا حضور دارم و کنده شدم از اون چیزی ک قبلا بودم

    استاد جان این کلیپ پایه و اساس همه موفقیت ها بود

    (اگر خودتونو در مسیر درست قرار بدین روزهای سیاه سگی خواهند گذشت)

    میگذره استاد بخدا میگذره

    و گذشت…..

    یه شرایطی رو پشت سر گذاشتم

    ک شاید حتی فکر کردن بهشم برا خیلیا وحشتناک باشه اما الان هم نمیخوام ازش بگم چون یاد گرفتم ک توجهم همجهت با خواسته هام باشه

    خدایاشکرت ک من دارم زندگیمو خلق میکنم

    خدایاشکرت ک ما رو بنده های ارزشمندت رو خالق زندگیمون قرار دادی

    خدایاشکرت ک زندگیمون داره ب سمت بهترینا پیش میره

    خدایاشکرت ک خواسته هامون هستند و ههنوز از نظر زمانی بهش نرسیدیم

    خدایاشکرت ک یادگرفتیم ک‌باورامونو تغییر بدیم

    یادگرفتیم ک صادقانه احساساتمون رو با دیگران در میان بذاریم

    یادگرفتیم سپاسگزاری کنیم

    آخ از این سپاسگزاری ک‌معجزه میکنه

    ک معجزه میکنه

    ک معجزه میکنه

    خدایااااا شکرت نمیدونم با چه زبانی تشکر کنم

    از استاد

    از دوستانی ک با کامنتاشون کلی رشد کردم و میکنم

    خدایاشکرت ک سگ سیاه افسردگی کنترل شد

    خدایاشکرت ک این سایت هست تا اینجا بتونیم هرچه بیشتر فرکانس مناسب ارسال کنیم و ب خواسته مون برسیم

    این آهنگه روی فایل رو دوست دارم:)

    خدایاشکرت بابت این اهنگ زیبا

    کمک خواستن ب هیچ وجه مایه خجالت نیست

    تنها چیزی ک مایه خجالته از دست دادن زندگیه

    آره استاد عزیزم ما خواستیم ک اینجاییم

    و شما یه راهنمای فوق العاده این تو مسیر

    راهنمایی ک دست پرمهر خداونده

    سپاسگزارم استاد عزیزم

    همیشه ب این فکر میکنم ک چقدر با شما راحتم و حرف میزنم باهاتون مثل فردی ک‌کنارم نشسته و بادقت بهم گوش میده

    همینقدر عالی

    همینقدر در نهایت سادگی ولی فوق العاده

    من خوشحال و سپاسگزارم

    سگ سیاه منو بداخلاق میکرد

    بودن سگی سیاه در زندگی مجموعه ای از تمام احساسات ویرانگره

    خوبه ک این سگ تا پایان عمرمون اینطوری نمیمونه

    خوبه ک یادگرفتیم ذهنمونو اروم کنیم

    خوبه ک یادگرفتیم اون سگ سیاه معلم ما بود

    اره استاد اگه نبود اگه تضاد نبود

    از کجا پیشرفت رو میخواستیم از کجا میفهمیدیم شرایط خوب چیه

    ما متضادشو دیدیم

    ما ناخواسته رو دیدیم و خواسته مون تعیین شد

    من سپاسگزارم از خدای مهربونم

    من عاااااشق این قانون ثابتم ک الان اگاهانه ازش استفاده میکنم

    چون همواره بوده هست و خواهد بود

    مثل همون گرانش خودمون

    ک یه قانون ثابته

    خداروشکر میکنم از این بابت

    خداروشکر میکنم ک سال۹۹ پایه گذاری تغییراتم شروع شد

    استاد جان الهی ک روزبروز بیشتر غرق نعمت باشی و ازت سپاسگزارم مرد یکتاپرست

    در پناه حق تعالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای: