ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1


این سلسله برنامه درباره ” تفاوت میان دو ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده” و بازتاب این ذهنیت ها در زندگی افراد است.
هر قسمت از این مجموعه شامل: سوال خودشناسی، توضیحات پیرامون موضوع هر جلسه و تمرین پایانی هر قسمت است و به شما کمک می کند تا:

  • اولاً : ذهنیت غالب خود درباره موضوع هر قسمت را بشناسی؛
  • دوماً با توجه به توضیحات و مثالهای هر قسمت، آگاه شوی از اینکه: آیا این ذهنیت باعث رشد من شده یا مانع پیشرفت من شده است؛
  • سوماً: بتوانی با استفاده از آگاهی های هر قسمت، ذهنیت کنونی خود را به سمت ذهنیت قدرتمند کننده تر اصلاح و بهبود دهی؛

 

نکته مهم:
قرار است این سلسله برنامه، یک تعامل دو طرفه باشد میان شما و استاد عباس منش. در شروع کار، موضوعات زیادی برای هر قسمت در نظر گرفته شده است اما با توجه به میزان تعهد و فعال بودن شما در بخش نظرات هر قسمت، این سلسله برنامه ادامه پیدا می کند.
به اندازه ای که شما سمت خود را در هر قسمت از این برنامه و انجام تمرینات، اجرا می کنی، استاد عباس منش نیز سمت خود را انجام می دهد. در غیر اینصورت، ایشان ترجیح می دهد این تمرکز و زمان را صرف تولید یک محصول جدید برای افراد متعهد نماید.
زیرا خیلی اوقات، از آنجا که فرد بابت دریافت آگاهی ها بهایی پرداخت نکرده، ارزش و اهمیت کار را نادیده می گیرد و آگاهی ها و تمرینات را جدی نمی گیرد. اما وقتی بهای کار را پرداخت می کند، متعهدانه تمرینات خواسته شده را انجام می دهد و با جدیت پیگیر مطالب است.


موضوع قسمت اول:

کلید: توضیحات ابتدای فایل را تا زمان طرح سوال گوش کنید. سپس فایل را متوقف کنید، به سوال مطرح شده فکر کنید، پاسخ های خود را بنویسید و سپس ادامه ی فایل را گوش دهید.

سوال قسمت اول:
اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟
آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!
آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!
یا شما را به احساس حسادت، ناتوانی می رساند؟!


تمرین این قسمت:

نکته مهم: قبل از انجام تمرین، لازم است ابتدا سوال این قسمت را جواب داده باشی.
سپس با دقت توضیحات فایل را گوش دهی و نکته برداری کنی و در پایان، به عنوان تمرین در بخش نظرات این قسمت، مراحل زیر را انجام بده:

مرحله اول: موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان خود را به یاد بیاور و لیستی از آنها تهیه کن.

مرحله دوم: در مقابل موفقیت هر فردی که لیست کرده ای، بنویس: چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟

مرحله سوم: این سوالات را از خود بپرس و به آن جواب بده.

سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این افراد نگاه کنم که باعث شود:

به خودباوری برسم
الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم؛

سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟

 


منتظر خواندن نظرات و تمرینات تأثیرگذار شما در بخش نظرات این قسمت هستیم.

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سمانه جان صوفی» در این صفحه: 5
  1. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام.

    دوباره اومدم اینجا، میدونستم که میام…

    صحبت از افکار قدرتمند و محدود هست تو این فایل، حس من نسبت به موفقیت ها یا رشدهای بقیه، اینکه چه افکاری دارم و …

    مثال:

    – خواهرم و دامادمون برای اتاق خواهرزاده های نازنینم سرویس چوب جدید طراحی کردن و یکی از دوستانِ شوهر خواهرم براشون ساخت، همونطوری که خودشون میخواستن و عالی شد.

    دو طبقه، با امکانات و کمد لباس و کتابخانه و میز تحریر عالی، پکیجی عالی از هر امکاناتی.

    من و همسرم رفتیم دیدیم، خیلی کیف کردم، چون دقیقا عین این مدل هایی بود که قبلا تو اینستاگرام میدیدم، یا نمونه های خارجی شو دیده بودم…

    لذت بردم از سلیقه و طراحیِ این سرویس، چون ایده خانواده شون بود این ترکیب بندی مخصوصا شوهر خواهر خلاقم.

    قبل از اتمام پروژه شون هم به ما این ایده رو دادن که سرویس چوبِ نی نی رو بسازیم به جای خریدِ اماده، کاملا متناسب با اندازه های اتاق مون.

    ما هم موازی تصمیم گرفتیم اینکار رو بکنیم، سرچ کردم، ایده در آوردم از اینترنت.

    بعد از مدتی متوجه شدم چیزی که انتخاب کردم با اون سبک مورد دلخواه خودم نیست از اتاق کودک…

    همسرم هم، هم عقیده بود باهام.

    پس تصمیم گرفتیم پروژه و ایده شو عوض کنیم به سمتِ ایده های خودمون.

    سرچ کردم و موارد زیبا پیدا کردم و یکی از همون طراحی ها رو انتخاب کردیم برای تخت و کمدِ نی نی جون.

    مطابق با خواست خودمون.

    چرا اینو گفتم.

    چون در خلالِ این پروژه متوجه شدم داریم به سمتی میریم که سبک خودمون نیست، شاید تحت تاثیر خانواده و سبک اونا جلو میرفتیم، و قبل از سفارش دادن، افکارمون اصلاح شد به اینکه مامان بابای نی نی، به سبک خودتون زندگی کنین.

    پروژه ی خواهرم کاملا تموم شده و عالیه.

    پروژه ی ما هم یه هفته است آغاز شده و به لطف خدا در حال انجامه.

    و من مطمینم از خروجیِ کار.

    چون سپردمش به خدا، از همه لحاظ، هم زیبایی هم کیفیت هم هزینه و …

    یه ترمز این وسط شکل گرفت برام از لحاظِ مالی…

    که هزینه اش چقدر میشه؟

    ما یه مبلغی رو کنار گذاشتیم و ایا این کفافِ کل هزینه رو میده؟

    براورد قیمت توسط سازنده، صورت گرفت و متوجهش شدیم.

    و برام تولید نگرانی کرد!

    همسرم حرف قشنگی زد که توحید رو برام یاداوری کرد.

    گفت ما الان دقیقا نصف مبلغ رو نقد داریم و پرداخت میکنیم به صورت پیش پرداخت، باید سپاس گزار داشته مون باشیم که نقد هست.

    باقیش هم خدا بزرگه و حرف های چند روز پیش خودمو که به ایشون میزدم بهم زد و تکرار کرد:

    گفت خودت گفتی که:

    – ما شروع میکنیم، خدا خودش بلده چیدمان و مدیریت کنه.

    – خدا به شجاعان پاسخ میده.

    – فقط روی خدا حساب می کنیم ولاغیر.

    – تو کار خدا دخالت نمیکنیم، سکوت میکنیم و چشم میگیم.

    و یهو به خودم اومدم که ترسیدم برای ساعتی و بعد دوباره هدایت شدم به توحید…

    من عادت کردم سریع خودم دخالت کنم در امور مالیِ خانواده.

    که سریع یه راه حل پیدا کنم…

    گاهی روشم درست بوده شاید، گاهی هم نه.

    چرا؟

    چون قبل از حساب کردن روی خدا، میخوام خودم حل کنم مسایل مالی رو.

    چون کمبود مالی منو میترسونه (ترمز شدیدمه)، برای همین میخوام سریع حل شه با اولین روشِ مد نظر خودم که لزوما شاید بهترین هم نباشه، ولی عادت کردم بهش.

    اما مخصوصا اینبار با اینکه اول دوباره روش قبلی برای حل این مسیله به ذهنم رسید، اما می خوام دخالت نکنم.

    روی خودم و افکارم و راه حل های ذهنیم حساب نکنم.

    سکوت کنم.

    روی خدا حساب کنم فقط ولاغیر…

    الان هم میدونم همه چیز در بهترین حالت خودش جلو میره، شک ندارم.

    بارها و بارها سپردم به خدا.

    تسلیم بودم، دخالت نکردم، روی خدا فقط حساب کردم و بهترین چیدمان رو دیدم، بهترین کیفیت رو دیدم…

    کیفیتی فراتر از چیزی که من تو ذهنم بوده یا خواستم…

    تمرین میکنم ترمزهای ذهنی مو بردارم.

    اینکه همیشه همه چیز باید به روش من و راه های من جلو بره تا کیفیتش خوب باشه.

    گاهی ذهن من، پول و رفاه مالی رو بزرگ میکنه و منو به کمبود و ترس نزدیک میکنه.

    اینو دارم روش کار میکنم.

    مثل دیشب که داشت از یه دریچه ای اینو باز واسم فعال میکرد.

    جلوشو گرفتم، بی تربیتِ پُر رو از هر روزنه ای استفاده میکنه تا باورهای محدود کننده ی کمبود رو بیاره جلوی چشمم، اما من میتونم و از پسش بر میام که با باورهای قوی مانعش بشم و برای خودم شرایط رو عوض کنم…

    به چشم دیدم بارها وقتی افکارمو درست میکنم، شرایطم عوض میشه رو به بهبود…

    این یه شعار یا جمله تاکییدی نیست فقط…

    این یه حقیقته که لمسش کردم و باعث شده ترمزهام ریز ریز شکسته بشن‌.

    درسته سرعتشون آروم هست ولی خوشحالم شروع به شکستن کردن.

    یه درسِ بزرگی گرفتم که این روزها داره بولدتر میشه برام.

    اونم چرخه ی هدایته.

    جالبه که من از همون اول (فروردین 99 به بعد) عجیب علاقه مند این مبحث شدم و به درک خودم آزمون و خطا روش انجام دادم، کشفش کردم، کنکاش کردم روش…

    جمله ی کلیدی خانم شایسته جان، مریم جان، که عینِ یه کلید دایم تو ذهنم روشن میشه:

    دکمه ذهن که خاموش شه، دکمه هدایت روشن میشه.

    این جمله شده باور قویِ من…

    مخصوصا وقتی به خودم میام و میبینم روی موضوعی قفل کردم، یهو این چراغ تو ذهنم روشن میشه که سمانه داری با افکارت جلو میری، خاموشش کن تا هدایت بر تو آشکار بشه.

    و معجزه اتفاق میوفته.

    اولیش اینه من آروم میشم.

    دست از تکاپو و شلوغ گاری های ذهنم بر میدارم.

    و بعد میبینم مسیر کم کم عوض میشه.

    – یه عزیزی از خانواده، ملک خرید و فروش میکنن، بسیار شخصِ با ایمان و سالمی هستن، من همیشه ارزو میکنم رزق و روزی شون بهتر و بیشتر بشه.

    چون شناختم از این فرد تقریبا بالاست انقدر براشون خوشحال میشم یا نسبت به هر فرد دیگه ای که تو حیطه مالی موفقیت کسب کنه حسم همینه؟

    جواب صادقانه اش اینه وقتی طرف رو میشناسم، اعتمادم بهش بیشتره.

    اما اگه شناختم کم باشه یا اصلا نشناسم، نسبت به صحتِ درامد و موفقیتش شک دارم، اینکه از روش پاک به دست اورده یا نه.

    نمیدونم این فکرم درسته یا غلط، خوبه یا بده.

    ولی به همون میزان میدونم ممکنه من درست فکر کنم یا اشتباه کنم.

    چون من که به باطن کسی اگاه نیستم و ابداً حقِ قضاوتش رو ندارم…

    پس نگاه سالم تر اینه که تحسین کنم موفقیتش رو فارغ از هر قضاوتِ ذهنیِ خودم که ممکنه درست باشه یا غلط…

    به عبارتی متوجه شدم من وقتی شناخت یا اعتمادی از لحاظِ ذهن خودم (که همزمان میتونه درست بگه یا غلط) به فردی و عملکردش ندارم، برچسب میزنم روش که ممکنه تایید شده نباشه…

    یعنی من تو این مسیر گاهی قضاوت میکنم آدمها و موفقیت هاشونو.

    به نظر میاد کشفِ انگیزه های یه فرد و هدفش از موفقیتهاش برای من نباید مهم باشه، چون شخصیه و به اون فرد ربط داره فقط.

    چیزی که به درد من میخوره اگه برام مهم باشه، اینه که بفهمم مسیرش چی بوده تا منم بتونم به روش خودم اون مسیر رو طی کنم تا موفق شم و به نتیجه مطلوب برسم…

    اینا رو نوشتم تا بتونم بهتر بهشون فکر کنم.

    متوجهم مسیر داره تا از فکر به درک رسید و بعد عمل…

    – میخوام از موفقیت کاهش وزن بنویسم:

    وقتی خودم چاقم و فرد لاغری رو میبینم، در دلم مقداری حسادت میکنم که به به ببین چه هیکلی داره.

    منم میخوام ولی الان ندارم.

    وقتی خودم تو مسیر تناسب اندامم، تحسین میکنم هر کسی رو که تو این مسیره.

    وقتی خودم لاغر میشم، عادی میشه برام، و گاهی لب به نکوهشِ چاق ها هم بر میدارم.

    یعنی تو این مورد حالات و افکارم متفاوته.

    اما هر بار واسم یاداوری میشه سمانه قضاوت نکن هیکل هیچ کسی رو…

    تو که چیزی نمیدونی از اون ادم.

    چاقه یا لاغر مهم نیست حقیقتا.

    میزان ارزشمندی اون ادم رو به چاقی یا لاغریش گره نزن…

    همونه چیزی که روی خودم اجرا کردم رو روی دیگری هم پیاده سازی میکنم گاهی…

    بعد دوره لیاقت تازه تونستم این باگِ خودم رو برای خودم شفاف تر کنم…

    که چقدر برچسب زدن روی خود و دیگری خطاست.

    ناراحت کننده است.

    آزاردهنده است…

    الان کمی بهتر شدم.

    دارم یاد میگیرم تحسین کنم افرادی که تناسب اندام دارن، رژیم گرفتن و … فارغ از اینکه خودم چه وضعیتی دارم، اینکه بعضیا میگن فلانی تپل بود قشنگتر بود حالا بد شده برای من تایید نشده است، مثالش تحسین میکنم اقای سالار عقیلی و اقای محسن کیایی رو برای کاهش وزن و تناسب اندامشون.

    پشتِ رسیدن به هر موفقیتی و نتیجه ای، تلاش و پشتکار اون آدم هست.

    من باید یاد بگیرم اینو ببینم فقط نه حرف ها و افکار حاشیه ای رو.

    خدای مهربانم ازت ممنونم برای این دو تا کامنتی که بامداد امروز نوشتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    به نام خدا

    سلام

    استادِ عزیزم، ممنونم برای این فایلِ سلسله وار و ارزشمند.

    از خداوند هدایتگرم، کمک میخوام تا توی نوشتن از خودم و ذهنیت هام، هدایتم کنه به بیرون کشیدنِ گفتگوهای ذهنیم.

    موفقیت های دیگران چه حسی رو در من برمی انگیزه؟

    – چند روز پیش متوجه شدم حقوق یه بنده خدایی از نزدیکان چقدر هست و براش خیلی خوشحال شدم و گفتم خداوند روزی شو بیشتر هم بکنه.

    اینکه دوستی یا عزیزی رشد کرده گاهی باعث حسادتم میشه، گاهی هم براش خوشحال میشم.

    بسته به اینکه روی چه موودی از خودم هستم، واکنش هام فرق میکنه.

    – دو عزیز از اقوام منزل جدید گرفتن، یکی بزرگ و دلباز، دیگری منزل مستقل از خانواده، با سلیقه وسیله های جدید گرفتن، دکور جدید بر حسب سلیقه شخصی ساختن برای قسمتهای مختلف خونه شون…

    من لذت بردم از سلیقه و خلاقیت شون برای خونه و چیدمانش.

    مبارک باشه گفتم از قلبم، کیف کردم از زیبایی های منزل جدید.

    دیدم و کیف کردم…

    دیدم و پسندیدم، نه با نگاهِ حسرت و حسادت، کاملا سالم خوشم اومد از سلیقه شون، و به خودم گفتم سمانه تو هم باسلیقه هستی و به سبک خودت زندگیتو چیدمان کردی، خرید کردی و …

    من اینو از مادرم یاد گرفتم، همیشه خیراندیش هست نسبت به دارایی های دیگران، چه افراد غریبه، چه آشنا، براش فرق نمیکنه، با قلبش تبریک میگه و خوشحال میشه از اینکه ادم ها به رشد و ثروت میرسن و در نتیجه دارم به چشم میبینم چقدر نعمت وارد زندگیِ مادرم میشه همیشه.

    من برای مادرم و هر چی وارد زندگیش میشه، خوشحال میشم.

    برام سند محکمی هست همیشه که نگاهش به زندگی، باعث نتایجِ قدرتمندش در زندگی و امکاناتش هست.

    همیشه سپاس گزارِ خداست، خوشحال میشه از دارایی های دیگران و براشون بیشترش رو آرزو میکنه با قلبش.

    – در رابطه با داشتنِ شغل توسط دیگران، وقتی خودم شاغل نیستم، گاهی جهانِ درونم حسش منفی میشه.

    این حسِ منفی فقط حسادت نیست، یاس، کمبود، حسرت، کمبود، ناتوانی، ضعف رو در من بیدار میکنه.

    فلانی درآمد مستقل داره، من ندارم.

    فلانی شغل داره، من ندارم.

    مخصوصا وقتی ارزشمندیم کم میشه، این نجواها پررنگ تر میشن داخلم.

    می دونم و برام آشکار شده، مسیله ی داشتنِ شغل و درآمدِ شخصی برای من پررنگه.

    وقتی شاغلم انگار منم نرمال هستم، وقتی شاغل (خلق کننده ی پول) نیستم، حسِ کمبود دارم نسبت به دیگران…

    مدتهاست دارم با خودم گفتگو میکنم که اول ارزشمندیمو که گره زدم به شاغل بودن، اصلاح کنم…

    اینکه من، فارغ از هر چیزی که دارم یا ندارم ارزشمندم.

    بعد در مرحله بعد ببینم کجای کارم…

    – کاوش‌هام در مورد خودم بهم میگه در رابطه با یه سری افراد، بسیار خوشحال میشم، برای برخی نه.

    اونایی که اهلِ قضاوت و چشم و هم چشمی هستن، وقتی به چیزی میرسن و میگن، من دچار اون حس شادی نمیشم.

    انگار میوفتم تو تله…

    اینکه اونا رسیدن و من بیوفتم تو یه مسابقه باهاشون، احساس کمبود میکنم و درصددِ دفاع از خودم برمیام…

    در حالت عادی اینطوری نیستم، اما در مقابل این افراد، روی دیگری از من اکتیو میشه…

    این گروه از آدما، اون موفقیت رو بولدتر میکنن، ازش صحبت میکنن به طوریکه قشنگ حس میکنم حسِ حسادت رو اکتیو میکنه.

    – وقتی یه عزیزی (تو ذهنم میدونم دارم از چه کسی یا کسانی صحبت می کنم) از ارتقای تحصیلیش میگه، مثلا اینکه کارشناسی ارشدش رو گرفته، دکتراش رو گرفته، براش خوشحال میشم.

    چرا؟

    چون حسم میگه اون آدم خواسته، تلاش کرده، موفق شده، آفرین.

    من روی تحصیل گارد خاصی ندارم، یعنی خودم علاقه ی چندانی به ادامه اش ندارم تو ذهنم، ولی اینکه کسی ادامه اش میده براش خوشحال میشم.

    خیلی مهمه هر کی با چه نگاهی وارد این مسیر میشه.

    البته یه باگ دارم:

    اونایی که هدفشون از ادامه و ارتقای تحصیلاتشون چشم و هم چشمیه، اثباتِ خودشون به دیگرانه، ارزشمند دیده شدنش در برابر و مقایسه با دیگرانه، برام حسِ ناخوشایندی ایجاد میکنه.

    درسته به من ربطی نداره انگیزه ی فرد از تصمیمی که برای خودش داره، ولی از اینکه فردی بخواد واسه رو کم کنیِ دیگران، حرکت کنه تو مسیر رشد، منو خشمگین میکنه…

    که چرا خودت نیستی؟

    چرا به خاطر دیگران داری اینکار رو میکنی؟

    البته باز هم متوجهم اینا افکار بیهوده ی منه.

    چون دقیقا وارد افکار و تصمیمات دیگری شدم، میخوام افکارش رو بهبود بدم با ذهنیت خودم، و عملا از خودم و بهبود خودم که اتفاقا خیلی مهمتر از زمان گذاشتن روی باگ های دیگران هست، دور افتادم…

    دارم تمرین میکنم به نظر و فکرِ دیگری بگم نظرت محترمه و رها کنم.

    اینکه خلافِ نظرِ خودم بشنوم، باگ های منو فعال میکنه که ورود کنم…

    دفاع کنم.

    توجیه کنم.

    ارشاد و نصیحت کنم …

    – گاهی موفقیت های یه عزیزی رو در ذهنم کوچک میکنم.

    انگار که مهم نیست، کم اهمیته…

    الان که فکر میکنم میبینم اون فرد، هدفش بوده، براش وقت گذاشته، انرژی گذاشته و رسیده به چیزی که خودش خواسته…

    اینکه من اون هدف رو مهم میدونم یا نه، واقعا مهم نیست، قشنگیش پشتکار بالایی هست که اون فرد داشته و رسیده.

    همه ی مثال های من اولش گاهی میاد.

    چون واقعیتش برام همینه.

    گاهی این وری هستم، گاهی اون وری.

    یه سوالِ اساسی:

    اینکه فردی به موفقیتی میرسه، ایا در ذهن من این جرقه رو میزنه یا این شعله رو روشن میکنه که منم میتونم؟

    پاسخ من اینه که نه!

    یا اینکه خیلی ضعیفه…

    هنوز اینو درک نکردم…

    درکم ضعیفه نسبت بهش…

    اینجا کمال گرایی ام که اتفاقا از باورهای محدود کننده ام میاد، نفوذ داره در حال حاضر و دارم روش کار میکنم…

    استاد خیلی از این گفتن که الگوها نشون میدن شدنی هست، وقتی فلانی تونسته پس منم میتونم…

    اما این نکته هنوز نَشِسته تو درک من…

    تستش میکنم، تجربه های خوب هم دارم نسبت بهش، اما اگه بخوام بگم باورش کردم، هنوز نه…

    مثلِ خلق ارزوها و خواسته هامه دقیقا که تو ستاره قطبی مینویسم.

    کم کم داره واسم جا میوفته که میشه، امکان پذیره…

    تکامل نیاز دارم، خودمم متوجه شدم.

    کشفِ اخیرم بهم نشون داده سمانه تو توی مسیر داری بهتر و بهتر درک میکنی، فرصت بده به خودت، عجله نکن.

    به چشم دیدم و میبینم چیزهایی رو که گاردِ بالایی داشتم نسبت بهشون چطور دارن کم کم نرم میشن، بهبود پیدا میکنن…

    برای این مسیله هم مطمینم با تکامل و تمرین بهتر میشم.

    که باور کنم برای دیگری شده، پس منم میتونم خلقش کنم برای خودم…

    کاملا الان باور دارم که بهتر میشم…

    – گاهی شده چیزی رو که کسی به دست آورده برام باورپذیر بوده، ولی اینکه منم بتونم نه!

    اینکه فلانی ماشینشو عوض کرده، ماشین جدیدی گرفته…

    برای اون، ساده پذیرفتم که میشه، ولی برای خودم یا یه فرد دیگه، باورم نمیشه که بشه…

    دقیقا ترمز دارم، افکار محدود کننده دارم.

    که فلانی بلد بوده راه و رسمش رو، شایستگی شو داشته، توانایی شو داشته، به عبارتِ عامیانه تر عرضه شو داشته ولی من نه…

    ولی فلانی نه…

    عجیبه این توانایی رو در بعضی ها تشخیص میدم که دارن.

    اما وقتی به خودم و بعضی دیگر میرسم، تشخیص نمیدم…

    یعنی افکارم با توجه به ویژگی های کلامی و رفتاریِ آدم ها انتخاب میکنه و خط کشی میکنه و میگه این میتونه، این نمیتونه…

    عملا باورهای محدود کننده ی خودمو روی دیگری هم تحمیل میکنم گاهی.

    شاید بهش نگم، ولی تو ذهنم این افکار رو دارم…

    این از سخت گیریِ من نسبت به خودم و بعضی افراد نزدیک خودم میاد.

    به قول بچه ها تو کامنت ها، هر چی فرد بهمون نزدیک تر میشه انگار باورهای محدود کننده بیشتر خودشون رو بروز میدن.

    – یه مورد حسادتِ ضعیف تر هم الان اومد تو ذهنم:

    روی چیزی حساس شدم که نداشتمش.

    به خودیِ خود، منو آزار نمیداد، اما وقتی فلانی وقت و بی وقت اشاره مستقیم یا غیر مستقیم میکرد به اینکه نداریمش، من به هم میریختم…

    کنترل ذهن برام سخت میشد.

    حسرت میومد بالا…

    و باعث میشد حسِ ناتوانی و ضعف بهم دست بده.

    که دیگران دارن، من ندارم!!!!

    وقتی با اون فرد نبودم و نمیشنیدم حرف هاشو آروم تر بودم، با خودم در صلح بیشتری بودم…

    اما یاداوری های اون فرد گهگاه، روی مخم راه میرفت…

    میدونم اون ادم و حرف هاشو خودم گنده کردم تو ذهنم که برام تولید ناراحتی میکرده، اما میگم که گاهی خیلی سختمه کنترل ذهن روی این فرد…

    خودم گنده اش میکنم، راهشم اینه خودم قدرتشو تو ذهنم کوچک کنم…

    گاهی موفقم، گاهی ناموفق.

    بله، این مورد شرک هست…

    از خداوند کمک میخوام…

    این چیزی که نداشتم رو خداوند از فضلش بهم داد…

    قبل دریافتش وارد این بهبودِ افکار با خودم شدم که سمانه رهاش کن.

    در بهترین زمان، هدایت میشی به داشتنش، خدا بهت میده…

    و البته که خدا بهم داد…

    الان که فکر میکنم، بخش بزرگی از دلیلِ نداشتنش، دیر رسیدن بهش، افکار ترمز دارِ خودم بود، اینکه باورم ضعیف بود که میشه، منم به دستش میارم و …

    قشنگتر و قابل درک تر اینه که مثالش رو بنویسم، اما راحت تر اینم که اینجا ننویسم چون شخصیه.

    قشنگ یادمه روی این مورد (چند سال از شکل گیریِ خواسته اش تا اجابتش زمان برد برام)، الکی الکی از همون اول ذهنم داشت بازی در میاورد و تکرار میکرد که نه نمیشه، شاید بشه ها ولی ذهنم میگفت دوره برای تو…

    به عبارت ساده تر، ذهنم مرض داشت انگار…

    دلیلی هم بر نشدنش نبودها…

    ذهنم گاهی الکی الکی هم میگه نه نمیشه، برای تو نمیشه…

    گاهی یه دلیلی منطقی میاره که گولم بزنه برای افکار محدود کننده اش.

    ولی گاهی هیچ دلیلی هم نیست…

    رفته رفته هر چی جلو رفتم با دو جبهه تو ذهنم روبه رو شدم:

    جبهه ی گفتگوهای قدرتمند، امید بخش، توحیدی، که با کار کردن روی فایلهای استاد در من شکل گرفته بودن و مسیرم رو هموارتر میکردن.

    از من فردی امیدوارتر، متوکل تر میساختن.

    که میگفتم میشه، نمیدونم چه زمانی، اما میشه…

    چون خدا میخواد من به همه ی خواسته هام برسم.

    خدا ترمز نمیذاره.

    من با افکارم ترمز میذارم رو خواسته هام.

    این اواخر درکم داره نسبت به ترمزها که همون افکار محدود کننده هست، بهتر میشه، انگار زمان نیاز دارم برای درک بهتر و بهتر، چون ترمزها همونطور که از اسمشون معلومه عامل بازدارنده هستن و باید روشون کار کرد تا اصلاح شن.

    و جبهه ی دوم: گفتگوهای محدود کننده، ترمز ها، نشد ها، توجه به نظر و قضاوتِ دیگران…

    که نمیشه، باور به اینکه برای تو نمیشه…

    خب درون من بین این دو جبهه بگیر و ببندی شکل میگرفت.

    انصافا و معدلی بخوام بگم جبهه ی امیدبخش من بیشتر ورود میکرد، هر چند که نجواها هم قدرت داشتن، اما روح من قلباً تمایلش به توحید بوده و هست.

    با خودم صحبت میکردم که درست میشه.

    منم انسانم، گاهی موفقم در کنترل ذهن گاهی نه…

    گاهی خیلی اذیت میشم، اما انقدر پررنگ نیستن که بخوام بگم گند زدن تو زندگی و لحظاتم…

    این قشنگ دیدن ماجراها رو توی لایه های زیرین و پنهانیِ خودم هم دارم علاوه بر لایه های روییِ ذهن و افکارم…

    اونا هستن که دستم رو میگیرن و برم میگردونن تو مسیر…

    اینا روزی های غیر حساب من از خداوند هستن که نجاتم میدن تو زندگی و برگشتم به مسیر…

    به خودم میگم اشکال نداره، خارج شدی از مسیر کنترل ذهن، نگران نباش، برمیگردی، موقتیه این خروج، جای تو توی مسیره، نترس برمیگردی، نگران نشو، هول نکن، استرس نگیر…

    عاشقِ این گفتگوهای درونی و تحلیل ها با خودم هستم که تو کامنتها شکل می‌گیره.

    سپاس گزارم استاد جان که سوال های خوب میپرسین و ما رو به این سمت هدایت میکنین که کنکاش کنیم داخل خودمون.

    یه بهبودی که داخل خودم حس میکنم، مخصوصا بعد از دوره احساس لیاقت، اینه که راحت تر میتونم بنویسم از خودم، قبلا پاسخ دادن به سوال هاتون برام سخت تر بود…

    گارد داشتم، ترمز داشتم…

    انگار که من چیزی برای گفتن نداشتم.

    یادم نمیومد از خودم چیزی بگم در مورد سوال…

    این نشون میده تو خودشناسی دارم بهتر میشم…

    انگار قبلا تو یه لایه محافظتیِ شدید بودم با خودم که نگو، ننویس، چون شاید ضعیف به نظر برسی پیشِ چشمِ خودت، بقیه و …

    الان خدارو شکر بهتر دارم متوجهِ اهمیتِ عمیقِ شناسایی و روبه رویی با خود میشم…

    این مسیر ادامه داره تا همیشه.

    چون هر قدم که یه چیزی رو کشف میکنم در مورد خودم،میبینم تو همون مورد باز هم لایه های زیرینی داره که دارن هر بار کشف میشن…

    حسم میگه شاید پراکنده نوشتم…

    شاید مثال با ذکر جزییات ننوشتم…

    بهبودگرایِ نازنینم میگه افرین که نوشتی.

    چون وقتی داشتی مینوشتی، خودت دقیقا متوجه بودی داری از چه شخصی و چه مثالِ حقیقی مینویسی.

    این مهمه.

    داری مینویسی که خودتو تخلیه کنی از افکارت برای شناساییِ بهتر خودت…

    اصلا مهم نیست گاهی سربسته بنویسی، گاهی آشکار.

    مهم خودتی که موقع نوشتن متوجه میشی چند چندی با خودت…

    چی بشه که من ساعت 3/5 صبح از خواب بیدار شم.

    خوابم بپره.

    بیام سایت و بعد این فایل رو گوش بدم و بخوام کامنت بنویسم…

    حتما که خیره، حتما که برام خوبی داره.

    – اهان یه چیزی هم اضافه کنم اخر کامنت.

    یه لحظه صفحه اصلی سایت رو دیدم یاد یه ترمز دیگه هم افتادم:

    صفحه اصلی سایت نتایج اعضا از دوره های مختلف نوشته میشه.

    – من گاهی نسبت به نتایج بعضی از اعضا که تو کامنت هاشون مینویسن، دچار شک و تردید میشم.

    برای بعضی ها نه، و کاملا باورشون میکنم…

    دقیقا اونجاهایی که خودم ترمز دارم، این ترمز خودشو روی کامنتهای نتایج بچه ها نشون میده…

    انگار با نتایج بزرگ راحت کنار نمیام و باور نمیکنم…

    وقتی مرحله به مرحله میخونم از کامنت بچه ها، متوجه رشد و تکاملشون طیِ کامنتها میشم، بهتر باور میکنم تغییرات و نتایجشون رو.

    تا اینکه عزیزی رو که باهاش اشنا نیستم، کامنتهاشو مرحله ای نخوندم، بعد یهو میخونم که از نتایجش مینویسه.

    این وقتا ذهنم پَس میزنه…

    خب چه بویی میاد؟

    بوی شک و تردید از اینکه آیا راست میگه؟

    اینکه من دارم حسادت میکنم به اون نتایج؟

    اینکه دارم قضاوتش میکنم؟

    ناتوانی و ضعفِ خودم در رسیدن به اون نتیجه؟

    یه چیزی رو تو این سایت بارها شنیدم و خوندم و دارم بهتر درک میکنم:

    هر چیزی که الان دارم، حاصلِ افکارِ خودمه…

    من هر طوری ببینم و توجه کنم، همونا رو برداشت میکنم و خلق میکنم تو زندگیم…

    دروغ چرا، من گاهی خیلی سرسری از نتایج صفحه اول سایت رد میشم و نمیخونمشون…

    از برخی کامنتهای هر صفحه از هر فایلی هم همینطور.

    اما گاهی هم با تمرکز میخونم و اتفاقا لذت میبرم.

    چون میخوام بدونم مسیر بچه ها چی بوده که موفق شدن!

    اصلا موفقیت هاشون چیا هست.

    مواردی بوده که بعد از خوندن کامنت بچه ها فهمیدم اینا هم موفقیت هست که من اصلا حسابش نمیکردم…

    مثلا گاهی کنجکاو خوندن نتایج بچه های دوره سلامتی هستم، گاهی هم نه…

    دقیقا به حال و موودِ اون لحظه ام خیلی بستگی داره.

    که من تو چه احوالات و افکاری هستم.

    روی کامنت خوندنم هم تاثیر بالایی داره، روی باورهام و احساساتم نسبت به فحوایِ هر کامنت…

    یعنی در حقیقت اون کامنت نیست که عوض میشه، افکار و احساساتِ اون لحظه ی منه که باعث میشه یه کامنت رو چطور ببینم و بخونم.

    خلاصه که همونطور که بالاتر گفتم من جای کار زیاد دارم روی یه مسایلی، مخصوصا مالی، ثروت و فراوانی، تا بگم باور دارم بهشون که میشن…

    حرکاتِ لاک پشتی مو تو این زمینه آغاز کردم و اتفاقا خوشحالم‌.

    چون حرکات لاک پشتی منو یاد این میندازه که آهسته و پیوسته است و نتیجه گرفتن تازه کوچکترین پاداشِ این مسیره.

    اون خوشحالی و ارامش و امنیت و صلحِ درونی که برام حرکت تو این مسیر میاره خیلی ارزشمنده.

    خیلی خوشحالم که پذیرفتم در درونم که منم این ویژگی ها رو دارم گاهی، هر چقدر هم که کتمان کنم و نقاب بزنم باعث نمیشه حذف بشن، اتفاقا روبه رویی و پذیرفتنشون کمکم میکنه صلح درونیم بیشتر شه با خودم:

    – گاهی حسادت دارم، همونطور که گاهی خیراندیشم برای دیگران.

    – گاهی حسرت میخورم، همونطور که گاهی بی نهایت سپاس گزارم.

    – گاهی خشمگین میشم و کینه دارم، همونطور که گاهی خوش اخلاقم و مهربان و لطیف.

    – گاهی خسیس میشم، همونطور که گاهی بخشنده هستم.

    – گاهی باور به کمبودها دارم، همونطور که گاهی باور به فراوانی ها دارم.

    – گاهی کنترل ذهن ندارم و نجواها جولان میدن، همونطور که گاهی کنترل ذهن عالی دارم و خوب مدیریت میکنم اوضاع و چالش ها رو.

    – گاهی با کمال گرایی تصمیم میگیرم و عمل میکنم، همونطور که گاهی بهبودگرایی ام عالی تصمیم میگیره و عمل میکنه.

    و …

    این صفحه، این سلسله فایل ها با عنوان کاملا مناسب و به جای خودشناسی جایی هست که نیاز دارم بارها و بارها بیام و بنویسم و خودمو تحلیل کنم.

    الهی شکرت برای حضورت هر لحظه تو زندگیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    سلام به فرشته ی عزیزم.

    امروز صبح هدایت شدم به پروفایلت و عکس قشنگت رو دیدم.

    بعد، خوندنِ این کامنتت باعث شد برای این فایل، کامنت بنویسم از درونم.

    میخوام ازت تشکر کنم برای کامنت خوب و انگیزه بخشت.

    تاثیر تک تک کامنتهای این سایت بالاست.

    چه روی خودمون، چه یک نفر، چه تعداد زیادی…

    مگه میشه ارزش گزاری کرد؟

    نه نمیشه.

    چون تاثیر گزاریش حتی روی نفر یا حتی خودمون، رو هم نمیشه براش اندازه قائل شد.

    بسیار لذت بردم و میبرم از روند تکاملی که داری طی میکنی و کاملا بهت این مژده رو میدم که از کامنتهات که برگرفته از درونت هست، بوی احساس لیاقت میاد که داره بیشتر هم میشه.

    تو توی مدارش هستی، بهت تبریک میگم.

    از مدل کامنت نوشتن بچه ها کاملا معلوم میشه تغییرات و بهبودهاشون.

    به خودم و همه ی بچه های این سایت افتخار میکنم.

    هیچکدوم یهویی به این نتایج (تا این لحظه) نرسیدیم، این میوه ی تلاش های روزمره ی کار کردن روی خودمونه.

    قشنگیش اینه مسابقه نیست.

    هر کی داره واحدهای خودشو پاس میکنه و نمره میگیره.

    اون وسط هم با هم معاشرت میکنیم، شادی میکنیم، تشویق و تحسین میکنیم همو و …

    کامنتت باعث شد ریز شم تو درونم ببینم چه خبره.

    اولین کامنتی که برای این فایل خوندم کامنت شما بود فرشته جان و کاملا تشویق شدم که سایر کامنتها رو بخونم تا بهتر درک کنم چی به چیه.

    مرسی عزیزم برای ردپاهای جذابی که میذاری فرشته ی همیشه زیبا و دوست داشتنی.

    بهترین ها برای تو، برای همه مون.

    یه دعا یا درخواستی دارم که هر روز مینویسم و میگم:

    خدایا امروز هدایتم کن به بهترین ها

    و ایمان دارم با این باور، بهترینها نصیبم میشه امروز و هر روز.

    چه متوجه بشم، چه نشم.

    چه درک کنم، چه نکنم.

    من این روزی رو هر روز میخوام، و هر روز تیک میخوره برام.

    خدایا شکرت که تو زندگیمی هر لحظه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    سلام ناعمه جانم.

    مثل همیشه از خوندن کامنتت لذت بردم.

    این قسمت از کامنتت رو خیلی دوست دارم:

    ب نظرم ما بیشتر در قسمت هایی ک خودمون موفق نبودیم و ب اون نتیجه مورد نظر نرسیدیم حس حسادت و مقایسه میاد سراغ مون، حس خودکم بینی، اینکه چرا من نرسیدم و این آدم به راحتی بهش رسیده.

    به سرعت بولد شد برام و تاییدش کردم که راست میگی، منم اینو حس کردم.

    چون وقتی کمبودی احساس نمیکنم، راحت میپذیرم موفقیت و نتایج و رشد دیگران رو.

    در حالیکه روی حساسیت هام (شغل، درآمد، رفاهِ مالی و …) گاردم بیشتره.

    ترمزم بیشتره.

    باورپذیری ام بسیار ضعیفه یا اصلا خبری ازش نیست.

    تو کامنتها و احساس خودم به این نتیجه رسیدم ذهنِ محدود کننده ریشه اش از حسادت، قضاوت، مقایسه و … میاد که همگی از باور کمبود میان.

    هر وقت فکرِ کمبود بهم حمله کرد، بلافاصله حس بد هم وارد شده.

    مگه اینکه اگاهانه تلاش کردم اون کمبود رو با باور فراوانی پوشش بدم.

    مرسی از کامنتت.

    شاد و موفق باشی همیشه، همه مون باشیم.

    خدایا شکرت برای همه ی نعمت های ریز و درشتت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    سلام فاطمه جانم.

    عجب کامنتی، کیف کردم.

    قشنگ نشست به جونم.

    پر از توجه به نکات مثبت و زیبایی ها.

    سرشار از یاداوریِ درس ها.

    مرسی که نوشتیش.

    مرسی از مثالِ حقیقیِ بسیار عالیت.

    با مثال بهتر متوجه میشم.

    ممنونم از تحلیل هات.

    از باورهای کمبود و فراوانی نوشتی.

    از احساس لیاقت و ارزشمندیِ درونی نوشتی.

    از توجه یا عدم توجه به نظر مردم نوشتی.

    از زندگی به سبکِ خود نوشتی.

    از توجه به زیبایی ها و نکات مثبت نوشتی.

    از مهم نبودنِ عوامل بیرونی نوشتی.

    از ترمزهای ذهنی نوشتی.

    از روند تکاملی در نتایج نوشتی.

    انقدر خوشم اومد از فحوایِ کامنتت که حد نداره.

    ممنونم عزیزم.

    بهترین ها برای تو و عزیزانت.

    برای همه مون.

    خدایا شکرت که کامنتهای جذاب خوندم و نوشتم امروز.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: