ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
این سلسله برنامه درباره ” تفاوت میان دو ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده” و بازتاب این ذهنیت ها در زندگی افراد است.
هر قسمت از این مجموعه شامل: سوال خودشناسی، توضیحات پیرامون موضوع هر جلسه و تمرین پایانی هر قسمت است و به شما کمک می کند تا:
- اولاً : ذهنیت غالب خود درباره موضوع هر قسمت را بشناسی؛
- دوماً با توجه به توضیحات و مثالهای هر قسمت، آگاه شوی از اینکه: آیا این ذهنیت باعث رشد من شده یا مانع پیشرفت من شده است؛
- سوماً: بتوانی با استفاده از آگاهی های هر قسمت، ذهنیت کنونی خود را به سمت ذهنیت قدرتمند کننده تر اصلاح و بهبود دهی؛
نکته مهم:
قرار است این سلسله برنامه، یک تعامل دو طرفه باشد میان شما و استاد عباس منش. در شروع کار، موضوعات زیادی برای هر قسمت در نظر گرفته شده است اما با توجه به میزان تعهد و فعال بودن شما در بخش نظرات هر قسمت، این سلسله برنامه ادامه پیدا می کند.
به اندازه ای که شما سمت خود را در هر قسمت از این برنامه و انجام تمرینات، اجرا می کنی، استاد عباس منش نیز سمت خود را انجام می دهد. در غیر اینصورت، ایشان ترجیح می دهد این تمرکز و زمان را صرف تولید یک محصول جدید برای افراد متعهد نماید.
زیرا خیلی اوقات، از آنجا که فرد بابت دریافت آگاهی ها بهایی پرداخت نکرده، ارزش و اهمیت کار را نادیده می گیرد و آگاهی ها و تمرینات را جدی نمی گیرد. اما وقتی بهای کار را پرداخت می کند، متعهدانه تمرینات خواسته شده را انجام می دهد و با جدیت پیگیر مطالب است.
موضوع قسمت اول:
کلید: توضیحات ابتدای فایل را تا زمان طرح سوال گوش کنید. سپس فایل را متوقف کنید، به سوال مطرح شده فکر کنید، پاسخ های خود را بنویسید و سپس ادامه ی فایل را گوش دهید.
سوال قسمت اول:
اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟
آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!
آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!
یا شما را به احساس حسادت، ناتوانی می رساند؟!
تمرین این قسمت:
نکته مهم: قبل از انجام تمرین، لازم است ابتدا سوال این قسمت را جواب داده باشی.
سپس با دقت توضیحات فایل را گوش دهی و نکته برداری کنی و در پایان، به عنوان تمرین در بخش نظرات این قسمت، مراحل زیر را انجام بده:
مرحله اول: موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان خود را به یاد بیاور و لیستی از آنها تهیه کن.
مرحله دوم: در مقابل موفقیت هر فردی که لیست کرده ای، بنویس: چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟
مرحله سوم: این سوالات را از خود بپرس و به آن جواب بده.
سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این افراد نگاه کنم که باعث شود:
به خودباوری برسم
الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم؛
سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟
منتظر خواندن نظرات و تمرینات تأثیرگذار شما در بخش نظرات این قسمت هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1175MB25 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 124MB25 دقیقه














به نام خدای مهربان
سلام به استادسخاوتمندم و مریم جان و تمومی دوستان ارزشمندم
استاد طبق این فایل میخوام دلیل کم کاریم رو توی سایت بنویسم
من وقتی شروع به خوندن کامنتهای باارزش دوستان عزیزم میکنم،قشنگ میفهمم اون حس بی اعتمادبنفسی و عجزوناتوانی در نوشتن وعدم درک درست یک فایل سراغم میاد،و یجورایی میخوام خیلی کمالگرایانه تو نوشتن کامنت عمل کنم
بخاطرهمین خیلی وقتها این ذهن نجواگر چنان قدرت پیدامیکنه که اجازه ی نوشتن کامنت به من نمیده وهمش این نجوا رو میکنه که اون نفر توی سایت بهترتونسته درک کنه،هنوز مونده تاتو خوب درک کنی وخوبی بنویسی،ببین ازستاره هاش معلومه چقدر فعاله وچقدر خوب مینویسه
توچی،همیشه درگیر کارهای روزانتی
همیشه کاارشستن و پختن تو اولویتته
بیشتروقتها کارت شده، مدیریت کردن مغازه ی همسرت
نمیخواد همین چارتا جمله هم بنویسی اینجا شاگرداول سایت مشخص شده
وووو کلی ازین نجواها که همشون آبشخورش از حسادت،کمالگرایی،بی اعتمادبنفسی،بی عزت نفسی هست
همین یک مورد منو خیلی به فکر فرو میبره که چقدر من هنوز راه دارم تا روی احساس لیاقت خودم و اعتمادبنفسم بیشترکارکنم،واین اجازه رو به خودم بدم که ازهمین درک کوچیکی که دارم شروع کنم به نوشت،نه اینکه حتما پرفکت باشم وبعد شروع به نوشتن کنم
وقتی دوستان عزیزم رو میبینم که بادرک عالی ازایه های قران دیدگاه بسیار تأثیرگذاری مینویسن واقعا به اینهمه تلاش ذهنیشون غبطه میخورم و هزاران بار اون فرد رو تحسین میکنم.
امامیفهمم که یه چیزی از درون من رو هم از نوشتن باز میداره،و اجازه نمیده که به اندازه ی درکم بنویسم
یک حس قضاوت شدن هم بهم دست میده،که نکنه کسی منو قضاوت کنه و بگهبااینهمه مدت عضویت هنوز نمیتونه دوتا جمله ی درست حسابی بیان کنه
یاخیلی وقتها جام دستاورد بعضی ازدوستان رو که میبینم دوباره یک حس ناامیدی به من دست میده،که بسیار کم کاری میکنم تو فعالیتم در قسمتهای مختلف سایت
و گاهی اوقات شرمنده ی خودم واین آگاهی های ناب میشم،که چرا هنوزنتونستم خیلی از شاخوبرگای زندگیمو به دلیل خوب دیده شدنم و خوب قضاوت شدنم قطع کنم
چون واقعا زندگیم پره از شاخوبرگایی که واقعامیفهمم هیچکدومشون برای سایبونی به دردم نمیخوره و باید بی رحمانه قطعشون کنم
ولی اون حس بدقضاوت شدن اونقدر درمن ریشه ها دوونده،اون هم بخاطر این مدلی تربیت شدنم بوده،،که دستوپای منوغلو زنجیر کرده که دست به به اره بشم
اونقدر غرق در قضاوت وتأییددیگران شدم،که تا یک زنگی میخوره ومیگن فلانی تصادف کرده بریم به عیادتش،قدرت نه گفتن هم ازم گرفته شده
استاد بیشتر درمورد قدرت نه گفتن،و مهم نبودن قضاوت دیگران صحبت کنید
واقعا هرچی فایل بذارید تشششنه ی درک این آگاهی هاتونم
استادجان عذرمن را بخاطر فعال نبودنم توی سایت پذیراباشید
بخداگاهی وقتا از دست نجواهای ذهنم امانم بریده میشه و اجازه ی نوشتن نمیده
ان شالله بتونم باخوندن دیدگاه هایاین قسمت ازفایل این رو بپذیرم که هرانسانی لایق تجربه ی بهترین نعمتهاست،فارغ ازینکه الان در چه جایگاهی قرارگرفته و قبلا چه شرایطی رو تجربه کرده
و ازهمین درکی که دارم توی سایت فعال باشم و تکاملی خودم رو بهبود بدم
شاید اون دوست عزیزی که اینقدر عالی دیدگاهش رو مینویسه،جایگاهش از الانی که من هستم بهتره،و نباید خودم رو بااون مقایسه کنم،چون این فقط مانع پیشرفت من میشه،اگه بخوام دائم خودم رو بادیگران مقایسه کنم
…..
به نام خدای مهربان
سلام به استادعزیزوگرامی و تمومی دوستان ارزشمندم
وقتی نشستم باورهامو که توکامنتهام خوندم،کلی ذهنم نجواکرد،که حالا که چی این باورهارو نوشتی،انگار نجواها چندبرابرشد که حالا باورهاتو درمورد مهاجرت نوشتی چی قراره درست بشه،،حتی بهم میگه اگه مورد قضاوت دوستان توی سایت قرا بگیری چی
اما من هرآنچه را که میتوانم به یادبیاورم و به پیشرفت من کمک میکند مینویسم،فارغ ازاینکه چه قضاوتی شوم
چون واقعا فشار بعصی از شرایط زندگیم وانتظارات دیگران چنان برام سخت میشه و تمرکزم رو از روی اهدافم برمیداره که واقعا آرزوی قلبیم این میشه که به یک مکانی مهاجرت کنم که خودم باشمو خدای خودم و اون اهدافی که مد نظرمه و دوست دارم عاشقانه و باشوروشوق فراوان دنبالشون کنم
وقتی آگاهانه ازلحاظ فیزیکی خودم رو از اطرافیان وفامیل دورمیکنم که ازیکسری حرفهای پوچ وبیهوده به دور باشم،حرفها و حدیثهای زیادی رو بعدش متحمل میشم و هرکسی به اندازه ای به من یک حرفی میزنه
فکرمیکنم اگه مکانِ خونه ی ما هم تغییرکنه خیلی ازین حرفهاوانتظارات کمتربشه
دوست دارم ساعتها دراین مورد بنویسم و ریشه های اصلی باورهای محدودکنندم رو بسوزونم،انقدر که بعضی جاها باید متحمل یکسری شرایط شوم
دوست دارم چنان باورهای قدرتمندکننده بسازم که بجای تحمل کردن شرایط،صبرکنم تاخدا به وقتش همه چیو طبق شرایط و باورهام پیش ببره بدون هیچ رنجو زحمتی
دوست دارم درموردمهاجرتم به یک شهر دیگه چنان باورهام منطقی و قدرتمندباشن که همه ی دلها نرم بشه و بدون هیچ مقاومتی ازطرف دیگران به راحتی مهاجرت کنم
خدایابهم کمک کن که برای رسیدن به خواسته هام بهت شرک نورزم و ایمان و توکلم به خودت باشه و به هیچ عاملی بغیرازخودت قدرت ندم،چون تویی بالاترین قدرت کل کیهان،و میتونی چنان جهان رو به کرنش بندت دربیاری که هیچ عاملی جلودار اون نشه
خدایا من قدرت تورو باور دارم،ولی این ذهن نجواگر دوباره چنان چموشی میکنه که دوباره عامل بیرونی رو درمقابل قدرت تو قرارمیده و اجازه نمیده تو کارتو درست وبه موقه انجام بدی
خدایاخودت بهم کمک کن که به یک خودشناسی و یک خداشناسی حقیقی برسم و دراین مسیر به هرآنچه که میخوام برسم
خدایاشکرت بخاطر این مسیرزیبا،همین که مینویسم یک احساس راحتی باخودم دارم،ان شالله بتونم باورهای محدودکنندمو هرچی سریعتر و بهتر بشناسم و اونهارو با باورهای قدرتمندکننده جایگزین کنم
به نام خدای مهربان
سلام به استادعزیز و ارزشمندم و سپاسگزارم ازشمااستادعزیز که این امکان رو درسایت قراردادید تا ما راحت حرفمون رو بزنیم واز تجربیات دوستان درجهت رشدوپیشرفتمون و خودشناسیمون استفاده کنیم
یکی از ویژگیهام رو که تازه بهش پی بردم اینه که وقتی یک نفرازفامیل ما،که جنس مخالف بامن داشته باشه و به یک موفقیت بزرگی دست پیدامیکنه خیلی خیلی بابت پیشرفتش ذوق میکنم وبراش ارزوی موفقیت بیشتری میکنم
اما وقتی یک فرد هم جنس خودم باشه ومخصوصااون ازمن کوچیکترباشه و به یکموفقیت حتی کوچیک دست پیداکنه ذهنم سریع شروع میکنه من رو به مقایسه کردن بااون طرف
و اونقدر به خودسرزنشی غرق میشم که حاضرمیشم خیلی از جمع هارو نرم،چون فکرمیکنم اگه تویک جمعی برم و کسی از موفقیتش جلوی من صحبت کنه دوباره اون خودسرزنشی ها شروع میشه و همین باعث احساس بدمن میشه
البته تو اینموضوع خیلی بهترشدم،وباهمین باور که منم که بادرگیری های ذهنیِ بی اندازه برای خودم مقاومت ایجادمیکنم،و اتفاقا میتونم از موفقیت اون ادم ایده بگیرم برای موفقیتهای خودم…شعله ی اون خودسرزنشی رو کمترمیکنم ومیگم من نمیدونم که چه باوریو تو ذهنش پرورش داده وبه این موفقیت رسیده اما اینومیدونم که قانون جهان برای هرکسی عادلانه جواب میده و به اندازه ی تلاشش الان سرجای درستشه
درصورتیکه اگه قبلا بود،میگفتم اون بااین قیافه ی آف سایدش چطور تونست خیلی راحت موفق بشه
یامیگفتم خوب وقتی حمایت پدرش باشه دراین حدتونسته پیشرفت کنه یااینکه اونها خانوادتاً استعداد رشدوپیشرفت رو دارن،،مانداریم…
اما الان عامل ذهن رو بهتر تونستم باورکنم که هرکسی نون باورخودشوداره میخوره،تا عواملی مثل شانس،پارتی و ارث پدری وو…
چندروز پیش بود داشتم بامادربزرگم راجب یک خانواده ای که طلافروشی داره و موفقیتای خوبی به دست اووردن واین روزا یک ماشینی خریدن که توایران حدود پنج ملیارد قیمت داره صحبت میکردم
خیلی باذوق داشتم از زندگی پرازرفاه اون خانواده بامادربزرگم میگفتم که دیدم واکنش مادربزرگم بسیار شدید شد و گفت،ننه عزیزم اینا گنج پیداکردن،،باورت نشه که باطلافروشی تونستن این ماشینو بخرن،و با قطعیت به یقین باورداشت که باپیداکردن گنج به این جاه وجلال رسیدن…
این حرف مادربزرگم خیلی منو بفکرفرو برد،و بیشتر به این باور رسیدم که نباید افکار گذشتگانم رو دنبال کنم،مادربزرگ من که الان وضعیت مالی آنچنانی نداره به این خاطر باورهاشه که تابه الان تو سن74سالگی اقتصاد کمِ مالیش رو به دست سرنوشت و تقدیر سپرده،و سرنوشت یکسری از آدمهارو به دست شانس و پیداکردن گنج میدونه
و هیچوقت فکرنکرده که این باورش اجازه نداده ازلحاظ مالی،پول خوبی رو روانه ی زندگیش کنه،،وهمیشه میگه بیشترازین نمیخوام،درصورتیکه وقتی به یک تضاد بیماری یاهرچیزدیگه برمیخوره کاملا میشه حسرتش رو احساس کرد..
چقدر به خودم اومدم که اگه من هم تواین مسیرنبودم احتمالا حرف مادربزرگم رو باتأییدفراوان میگفتم اره حق باشماست،و شما چارتا لباس بیشترازمن پاره کردی،ومیدونی که هرکس چطور مال به دست میاره
البته وقتی دیدم مادربزرگم بااون قطعیت حرفش رو میزد و ازمن تأییدمیخواست،درجوابش گفتم اره مادربزرگ تو درست میگی…
خوب میفهمم وقتی کسی رو ازلحاظ مالی بسیار تحسین میکنم و قلباً برای اون آرزوی موفقیت بیشتری میکنم،جریانی از آرامش و نعمت از جاهای گوناگون وارد زندگیمون میشه
مثلا یکی از اقواممون یکسالی هست که اولین نفره توی فامیلمون که یک ماشین شاسی بلند خریده
اونقدر توذهنم برای ایشون ذوق کردم و آرزوی موفقیت بیشتری براشون کردم،که شرایط مالی ماهم داره خداروشکر جوری پیش میره که همسرم قراره انشالله یک ماشین شاسی بلندبخره
قشنگ میفهمم چون اون نفر روتوی فامیلمون باتموم وجودم تحسین کردم،و براش ارزوی موفقیت کردم الان همسرم فقط میگه ماشین شاسی بلندمیخرم و خودت دیگه هرکجا دلت خواست بااین ماشین برو…
من هیچوقت جوری باهمسرم صحبت نکردم که بخوام ایشون رو بااون فرد فامیلمون مقایسه کنم،فقط وقتی ماشین اون نفر رومیدیدم خودم و همسرمو تو ماشین این مدلی تجسم میکردم و کلی ذوق میکردم
خیلی نشونه ها واضح تر شده که من هم حتمابه این خواسته بدون هیچ زحمتی میرسم
واقعامیفهمم تجربه ی تحسین کردن چقدر به رشد شخصیتی و رشد مالی واقتصادی ادم کمک میکنه
و هرچی بیشتر آه وحسرت میخورم پام بیشتر تواون شرایط محکمتر میشه،و اتفاقا شرایط هم جوری برام پیش میره که آه وحسرت بیشتری بخورم
وتوبعضی مواردزندگیم دوباره میفهمم که پاشنه ی آشیلمه وفکرمیکنم چنددرصدی عامل بیرونی باعث شده که من توهمون جایگاهم سفتوسخت بمونم
امیدوارم بتونم تو خواسته ی مهاجرت هم ترمزای ذهنیم رو منطقی تر روون کنم و قضاوت وحرفهای دیگران وخیلی از عاملای بیرونی دیگه رو ازبین ببرم یاحداقل کمرنگ ترشون کنم
این داستان خودشناسی من ادامه دارد…
به نام خدای مهربان
سلام مجدد به استادعزیزم و تمومی دوستان ارزشمندم
وقتی من دلیل تموم اتفاقات زندگیم رو خودم بدونم و سعی کنم تو مواردی که پاشنه ی آشیلم هست خودم و باورهای خودم رو مقصربدونم اون وقت خیلی از عوامل بیرونی کمرنگ میشن و باعث میشه به صورت لیزر فوکست بیشتر روی خودم متمرکزباشم و به صورت ریشه ای ازدرون خودم شروع به کندن ریشه های مخرب باورهایی که مانع پیشرفتم میشه بکنم
مثال میزنم ازخودم که با باورهای گذشتم چه اتفاقی رو برای خودم رقم زدم والان بعدازون اتفاق فهمیدم که باورم نه تنها اشتباه بود بلکه اون اتفاقی که میخواستم خواسته ی من نبوده
وقتی همسرم قبل از ازدواجمون شروع به ساختن خونه کرد،همیشه باورم این بود که با غیراز ارث پدرش هیچوقت نمیتونه خونه بسازه و اتفاقا شرایط مالیش هم جوری پیشرفت که واقعا هیچ پولی برای اینکه جای دیگه زمینی بخره، به غیراز اون زمینی که از پدرش به ارث برد نداشت
و وقتی ایشون خونه رو کامل ساخت متوجه شدم که اینجا جایی نیست که من میخواستم چون الان وقتی که به اهدافم فکرمیکنم میبینم که باتوجه به انتظارات اطرافیان خیلی از وقتو انرژی من هم گرفته میشه،واجازه ی تمرکز به اهدافم رو نمیده
و واقعا این مورد شده یکی از پاشنه های آشیل من که اولا خیلی به انتظارات خانواده ی هردومون واکنش نشون میدم و یجورایی انتظاراتشون برام تو اولویت قرار گرفته
و وقتی میخوام به اهداف و مهاجرت فکر کنم خیلی از باورهای محدودکننده به صورت غلو زنجیر ذهن منو میبنده که خیلی از عاملهای بیرونی رو دخیل بدونم و ناامیدم کنه
همین باعث شده که حتی خبر مهاجرت یک فرد غریبه هم میشنوم انقدر از ذوق به وجد میام،ولی انگار خودمو تو یک مرداب پرازگل گیر داده و فکرمیکنم که من تواین مرداب اگه بخوام زیادی تقلا کنم بیشتر فرو میرم به همین خاطر بی حرکت موندم،وحتی ممکنه از بیرون اومدن اون مرداب فکر هم نکنم
اگه یکی از خانواده ی همسرم جلوی من ازکسی صحبت کنه که فلانی ازپیش مادرشوهرش رفت و کلی ازون نفر بدوبیراه بگه،این بیشتر مانعم میشه،وباخودم میگم اون نفره غریبه رو اینقدر بدوبیراه میکنن اگه بفهمن من این خونه ی پدری همسرم رو دوست ندارم قراره چه حرفایی رو بشنوم….
میدونید،انگارکه حرفها وقضاوتهایی که قراره بشم و فرهنگ شهرمون که عروسِ خانواده باید تاابد پیش خانواده ی همسرباشه روی خواسته ی من که مهاجرته مثل یک ابر سیاه وسنگین سایه انداخته و اجازه نمیده به مهاجرت فکر کنم
ویکمنطق قوی که منو قانع کنه نیازدارم که این ابرسیاه و سنگین رو که روی خواسته ی من سایه انداخته رو برطرف کنم
من هرچی دورواطرافم میبینم اونهاهم تقریباباورمنو دارن و هرچندکه دوست دارن مهاجرت کنن ولی این باور مانعشون میشه
دوستان عزیز اگه میشه من رو راهنمایی کنن،تابایک منطق قوی این باوررو که من چون درخانه ی اباواجدادی همسرم هستم وانتظارات خانواده ی همسرم اینه که چون من عروسشونم و فامیلشون هم هستم باید تااخرعمرم همینجا بمونم،،چطور ازبین ببرمش
ممنونم ازین مشارکتی که بادوستانمون باهم داریم وباعث رشدوپیشرفت همدیگه میشیم
به نام خدای مهربان
سلام مجدد به استادعزیزم و همه ی دوستان فعال دراین سایت الهی و ارزشمند
تمرین
موفقیت افراد نزدیک خودتون رو بنویسید
یکی از خانمای فامیل ما که تقریبا همسنو سال همدیگه هستیم و درگذشته باهمدیگه بزرگ شدیم،الان به خواسته هایی رسیده که قبلا خواسته ی من بوده وهنوزهم هست
خوب اون اوایل که خیلی باقانون آشنانبودم همیشه بهش میگفتم خوشبحالت که به خواسته هات رسیدی،ولی هیچوقت هم احساس حسادت بهش نداشتم،اما همیشه پیش خودم ناامید بودم و میگفتم خوب ایشون همسرش شغلش جوریه که راحت تونست اون رو فلان شهر ببره و به راحتی مهاجرت کنن،ولی خونه ی ما خونه ی پدریه همسرم هست و باکلی مقاومت اطرافیان مواجه میشیم اگه بخوایم مهاجرت کنیم
همین باور باعث شده من دیگه به مهاجرت فکرنکنم،و واقعا یکی از خواسته های مهم منه،ولی تا میام به مهاجرت فکر میکنم،میگم این خونه ارث پدریه همسرمه و غیرازین خونه سرمایه ی دیگه ای نداریم و اگه ازینجا بریم کلی باحرفوحدیث خانوادش روبرومیشیم…
این یک ترمز خیلی قویی درمن ایجادکرده که اجازه نمیده به اینخواستم فکر کنم،اما هرکسی ازفامیل هم که میبینم مهاجرت میکنه اونقدر ذوق میکنم ولی یه حسرت و یک آهی هم ازدرون میکشم
ازیک طرف ارزوی موفقیت میکنم برای اون طرف ازیکطرف هم برای خودم احساس نشدن میکنم
که میدونم باید روی این ترمزم بیشتر کارکنم،و باخودم بگم که اگه من خواسته ی قلبیم مهاجرت به یک شهر بسیارعالی ازهمه لحاظ باشه
خدا جوری شرایط مالی همسرمو پیش میبره که اصلا نخواییم خونه ی پدریشون رو بفروشیم وخیلی راحت مهاجرت کنیم
و درمورد خانوادش میتونم بگم،خدا وقتی ببینه خواسته ی قلبی من مهاجرت وپیشرفته اتفاقا دل خانواده ی همسرم رو هم نرم میکنه و تازه ازینکه بخواییم خونه ی شهری بخریم خیلی هم خوشحال میشن و ازما استقبال میکنن وتازه باعث الگوی خیلی های دیگه میشیم که میشود علاوه بر داشتن خونه ی پدری نزدیک خونه ی پدر شوهر،بدون هیچ مقاومتی ازدیگران خیلی راحت مهاجرت کنیم
واقعا خواسته ی قلبی من مهاجرت به یک شهروحتی یک کشوردیگه هست،و وقتی این فردی که گفتم هم سنوسال منه به یک شهر خوبی توایران مهاجرت کردن،خیلی منوبه فکر فرو میبره و یک غبطه ی خوب بهش میخورمکه چقدر راحت مهاجرت کردن
اما درمورد خودم میفهمم که دارم چقدر عامل بیرونی رومقصر میدونم برای مهاجرت
…
ان شالله که بتونم به این خواستم راحت دست پیداکنم،چون واقعا دوست دارم مهاجرت به یک شهر رو تجربه کنم و احساس میکنم سرعت پیشرفتم بهتر خواهد بود
چون واقعاخیلی مواقع بعضی ازشرایط زندگی درکنار خانواده ی همسر و نزدیکان جوری پیش میره که تا آدممیاد به پیشرفتش فکر کنه یکسری انتظاراتی اطرافیان از آدم دارن که اگه اون انتظار رو برطرف نکنی طرف احساس مهم نبودن بهش دست میده و کلی از وقت آدمگرفته میشه،اگه نخوایم انتظارِ مخصوصابزرگترهارو برطرف کنی واقعا یک برداشتی ازآدم دارن که فکرمیکنن اونها برای ما بی اهمیتن
خوب این میشه که آدم اصلا وقتشو نداره یک هدفیو مصمم ادامه بده،ولی احساس میکنم وقتی ادم یکم آگاهانه مکان زندگیشو دورترکنه این انتظارات بزرگترها هم کاهش پیدامیکنه
مثال میزنم مثلا،موقع خونه تکونی اعیاد،انتظاربزرگترهااینه که حتما باتلاش فراوان به اونهاکمک کنیم،و اگه کمک نکنیم طرف فکرمیکنه بی احترامی به اونها کردیم
نمیدونم دوستان چقدر بااین فرهنگ خانواده ها آشناهستند،اماواقعا این نوع فرهنگی که بزرگترهای مادارن و انتظارشون مخصوصا از عروسهای خانواده اینه که اونهاباید تو خونه تکونی اعیاد به خانواده ی همسر کمک کنن خوب این کلی وقتوانرژی ازادم میگیره
یعنی بزرگترها یجورایی ارزشمندی خودشون رو فقط دراین حد میدونن که بهشون تو زمینه ی نظافت و تمیزی خونه کمک کنیم،درغیراینصورت خیلی ناراحتی به بارمیارن
و من فکرمیکنم اگه یک فاصله ی مکانی ایجادبشه،این انتظارات و این وقتوانرژی هم کمتر میشه
دوستان عزیز هم اگه میتونن تواین زمینه به من کمک کنن ممنون میشم تا ببینم چقدر درست فکرمیکنم…
به نام خداوند بخشنده ی هدایتگر
سلام و عرض ادب به استادعزیزوگرانقدرم و تمومی دوستان ارزشمندم
سپاسگزارخداوندم که من را درمسیرزندگیم با استادسخاوتمندی آشناکرده تابتوانم به یک خودشناسی و خداشناسی برسم
این فایل همزمانی شد با قدم سوم جلسه سوم وچهارم که استادخیلی مفصل تر راجب موفقیت دیگران توضیح دادن و فرمودن که هرکسی هرکجایی هست سرجای درستشه،چهخوشبخت و چه بدبخت،،طبق باورهای ذهنیش باید همونجایی باشه که الان هست
ازوقتیکه این دوجلسه رو دوسال قبل بارهاوبارها گوش دادم،کمی این احساس حسادت،حسرت ناامیدی ونگرانی من فروکش کرد،هنوز هم نمیتونم ادعاکنم که اون آتش فشان درونم بعضی اوقات فوران نمیکنه
اتفاقا میبینم که هنوز تو بعضی موارد خیلی هم پاشنه ی آشیلمه و تغییردادن اون باور برای من بسیار سخت میشه.
اینکه دیگران مخصوصا از نزدیکان من باشه به یک موفقیت بزرگی دست پیدامیکنن،من بسیار خوشحال میشوم و اتفاقا مایه ی افتخارمن میشه
اما امان از وقتیکه اون آدم ازلحاظ مالی به یک موفقیتی رسیده باشه و اون آدمه به من یاهمسرم بدهکار باشه،چنان آتشفشانی درمن ایجادمیکنه که اون سرش ناپیداست
قشنگ میفهمم که اونقدربهم میریزم،که اگه جلومو نگیرن دوست دارم برم یقه ی طرف رو بگیرم و بگم اگه راست میگی بدهیت رو به ماتسویه کن،ونمیخواد با مالت پُز بدی
این یک مورد از پاشنه ی آشیل من هست
استادنمیدونم چقدر درست فکرمیکنم یا نه،ولی یکسری آدمایی هستن که وقتی به فامیل میرسن دوست دارن همیشه ازلحاظ مالی ناله کنن و ازونها قرض بگیرن و به طرز عجیبی اون طرف رو جوری خام میکنه که بهش قرض بده،بعد که به کل زندگیش نگاه میکنیم میبینیم که اتفاقا اونقدر پول و حقوق تو زندگیش میاد،ولی هیچوقت حاضرنیست که سرموقع بدهیشو تسویه کنه،تازه اگه هم بهش بگیم طلبیه مارو بده ناراحت میشه و میگه شما چجور فامیلی هستید که صبرنمیکنید…
درصورتیکه به همه چیز زندگیش میرسه اما موقع بدهیش به فامیل دم از نداری میزنه
خوب اینجاست که آدم کلی عصبانی میشه وحتی یکی مثل من حاضرم اون آدمه باکلی شکست مالی روبرو بشه انقدر که همیشه میناله…
این یک مورد پاشنه ی آشیل من هست و نمیدونم چه باور نهفته ای درمن هست که برای این موضوع بسیار بهم میریزم درحدیکه اگه همونروزی که عصبانی هستم طرف رو ببینم قشنگ ازچشمام میفهمه میخوام سایش رو با تیر بزنم!!!
ولی اگه همون نفر هیچ بدهیی به من یاهمسرم نداشته باشه،اتفاقا خیلی هم بهش افتخارمیکنم و تحسینش میکنم،اما وقتی بدهیه اون ازیک مدتی طولانی تر بشه،بیشتر سخت میشم و بیشتر بهم میریزم
یعنی اگه اون آدم ازلحاظ مالی واقعاگیرباشه اتفاقامیگم خوب اشکالی نداره،پولش رو داد که بهتر،اگرهم نداد در راه خدا….
ولی بایکسری ازاون دسته آدمایی که بیخودوبیجهت مینالن و قرض میکنن و اتفاقا میبینم ورودی مالیش بیشتراز ورودی مالی ماهم هست،بهم خیلی فشار عصبی واردمیشه
استادجان اگه میشه درمورد اینجور آدماهم یک صحبتی داشته باشید که چرا بااینکه انقدر مینالن وراحت قرض میگیرن و برای پس دادن انقدر خواب سنگینن وتازه بیشترهم حقوق میگیرن،باید چه برخوردی بااونها داشته باشیم؟و چه ویژگیی رو باید درخودمون درمقابل اینجور ادما تقویت کنیم
ممنون میشم تواین مورد بیشتر مارو راهنمایی کنید
به نام خداوندهدایتگر واجابت کننده ی خواسته ها
سلام به موناجان
سپاسگزارم مونای عزیزم به خاطراین قلب مهربونی که داری وازینکه اینقدر خوب وعالی تجربه ی فوق العاده ی مهاجرتت رو توضیح دادی
چقدر صحبتهاتون منو بیشتر وادار کرد که روی خودم متمرکز باشم تا روی حرف و قضاوت اطرافیانم
چون واقعا زجر میکشم ازینکه کلی انتظارات و توقعات دیگران شده اولویتم،و جوری اونهارو به خودم وابسته کردم که اگه یکروز جویای حال یک سرماخوردگی کوچک از اونها نشم انگار که جرم کردم و کاملا برخورد اونها بامن تغییرمیکنه
دیگه واقعا ازین وضعیتم خسته شدم و واقعامیخوام خیلی جدی روی این پاشنه ی آشیلم کارکنم
وازخودم سوال کنم که چرا من باید همیشه قربانی باشم و چرامن باید مسئول همه ی مسائل اونها باشم
میدونی موناجان فرهنگ شهرما هم جوریه که اگه کسی عروسِ فامیل شد،اون عروس دیگه باید همه کاره بشه،حتی دراین حد که وظیفه ی اون هست که پدرمادر همسرش رو تاآخر عمر ازش مواظبت کنه و اونه که فقط محرم اسرار این خانوادست،و هزاران منطق های ضعیف دیگه،که واقعا اگه بخوام کورکورانه این فرهنگهارو اجرا کنم از همینجایی هم که هستم پایینتر هم خواهم اومد…
موناجان ازتون بی نهایت سپاسگزارم،کامنتتون رو باید بارهاوبارها بخونم و بخودم یادآوری کنم که من مسئول کسی جز خودم نیستم و هرکسی هرکجایی که هست سره جای درستشه
ومن وظیفه ای ندارم که بخوام وظیفه ی الهی انسانی خودم بدونم که از وقتوانرژی خودم بزنم برای اینکه دیگران درنهایت یک تشکر ازمن بکنند
البته این رو تازگیا بیشتر درک کردم که حتی اون تشکر هم خیلی وقتها انگار با لحنی گفته میشه که انگار واقعا وظیفم بوده از قلب خودم بکنم برای اونها
و میییففهمم که مقصر صد درد این واکنشها خودم وتنها خودمم
چون اون من بودم که میخواستم تأییدبشم،درصورتیکه داشتم بخودم ظلم میکردم و هربار به شرایطی هدایت میشدم که قربانی داستان من بودم،و اونی که کاملاخودخواهانه عمل کرده بود،عزت و احترام بیشتری داشت…
مونای عزیزم ان شالله به زودیه زود خبرمهاجرتمون رو به بهترین نقطه ی آبوهواییِ شهری که عاشقشم،همینجا خواهم گفت
مونای عزیزبینهایت بار شجاعت و ایمانتونرو تحسین میکنم و ان شالله توی کسبوکارتون پررزقو روزی باشید وبراتون ازخداوند بلندمرتبه آرامش وخوشبختی درکنارهمسرعزیزتون،و سلامتی و ثروت بی نهایت آرزومندم
خداوند یاروهدایتگرتون به سمت خوشی های بیشترباشه
به نام خدای مهربان
سلام به دوست عزیزم آیدا جان
بی نهایت بار تحسینتون میکنم که اینقدر عالی و بادرک درست از قانون توضیحات کامل رو دادی
چقدر کامنتتون بادرک و بسیار جامع بود
آفرین به تو دختر هزاران باریک الله داری بااینهمه درک عالیی که نوشتی و چقدر تمرین این فایل رو درست وبجا ودقیق انجام دادی
این کامنتتون رو باید هزاران بار بخونم،چون واقعا چکیده ی تموم اون قانونی بود که استادعزیزمون تو کل فایلهاشون توصیح دادن
مطمئنم باهمین درک عالیی که ازقانون دارید و بامنطق های عالی احساس خودتون رو نسبت به موفقیتهای دیگران بهترمیکنید،صد درمیلیارد شماهم به تموم خواسته های به ظاهر بزرگتون خواهید رسید ان شالله
واقعا ذهن ما محدوده،برای جهان هیچ فرقی نمیکنه هراندازه خواسته ای که مامیخواییم بهمون بده
دوست عزیزم براتون بهترینِ بهترینهارو ازخداوند آرزومندم و ازتون بی نهایت بار سپاسگزارم که اینقدر جامع و دقیق همه چیز رو توضیح دادید
من به یهمچین دیدگاهی بسیار بسیار احتیاج داشتم…
خداوند یاروهدایتگرتون بسمت تجربه ی بهترینهاباشه