همه ما به یک اندازه به نعمت ها دسترسی داریم - صفحه 26 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1282 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم السادات هاشمی گفته:
    مدت عضویت: 1663 روز

    سلام عزیزان همراه

    امروز سیزدهمین روز سفرنامه است و چقدر زیبا هرروز فایلهایی رو دریافت میکنم که تجربه ایی برای بیان کردن دارم…مادرم از وقتی یادمه بیمار بوده و هست و همیشه هم مینالید با هرکسی که تلفن بهش میزد یا میدیدش فقط داشتن راجع به بیماریهاشون و وضعیت بد و …صحبت میکردن البته ناگفته نماند که ما از کودکی در این خانواده زندگی و بزرگ شدیم…همیشه دلم میخواست یه جور دیگه باشه اما نه از کودکی بعد از گذشت سالیان سال متوجه شدم…دیشب برای چندمین بار متوجه شدم که مادرم بیمارستان است از ناراحتی قلبی و بستری شده…اولش کمی عصبانی شدم که مادر هیچ وقت نمیخواد بیدار و آگاه بشه و خودشو پیدا کنه و راحت زندگی کنه….ولی به سرعت آرام شدم و پیش خودم گفتم هرکسی انتخاب خودشه برای زندگیش که چجوری اونو تجربه کنه..من چه کاری از دستم برمیاد هیچی جز اینکه روی خودم و خواسته هام تمرکز کنم و به اونها دست پیدا کنم و با این افکار آرام گرفتم و خوابیدم..البته اینم بگم که من از سال ۸۴ با برخورد با یه تضاد به مسیر موفقیت وارد شدم البته با باورهای بی نهایت بد همین طور لنگ لنگان ادامه دادم کم و بیش تا از سال ۹۳ بعد از مرگ برادر جوونم به مسیرهایی هدایت شدم هم کاری هم خودشناسی یواش یواش خیلی چیزها تغییر کرد ولی قوانین رو نمیدونستم راهم روادامه دادم و کلاسهای من از کرج به سعادت آباد تهران تغییر کرد توسط استاد دیگه ایی و بعدش هم خداوند منو خیلی یهویی از ایران خارج کرد…الان که ۱سال و نیم است که با سایت استاد عباسمنش آشنا شدم میفهمم که چی شد از ایران خارج شدم هدایت خداوند و دوری از اون محیط و آدمها و اینکه هرروز هزاران بار خداروشکر میکنم که اینجام و در این آرامش و دارم ادامه میدم و تکاملم رو طی میکنم…امروز فایل استاد مجدد برای من بود که مریم عزیزم تو لازم نیست نگران کسی باشی و فقط روی خودت کار کن هرکسی در زمان مناسب و با توجه به تضادها و خواسته هایش البته اگه بداند و بخواهد هدایت میشود..پس تو اون آدمی باش که میخوای دیگران اگه در مدار باشن از تو میخوان کمکشون کنی و اینکه کمک کننده اونها خدای مهربونه و تو آرام باش و ادامه بده…بیشتر امروز تصمیم گرفتم سکوت کنم در برابر دیگران چه نزدیکانم و چه دیگران و آرام بمانم و به راهم ادامه دهم

    تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    نیلوفر افشون گفته:
    مدت عضویت: 1693 روز

    به نام مهربان ترین مهربانان

    سلام استاد جان و مریم جان

    استاد من انقدر تجربه دارم تو این زمینه ک حد نداره استاد من نمونه بارز کسی بودم ک خودم سوپر من میدونستم ک اره باید هرکسی هرمشکلی داره کمکمش کنم نمیشه اصلا

    بعد هرچی میزدم تو سرخودم عزیزم جانم نکن این کار این رابطه خوب نیست بیا بیرون نتیجش بی محلی بی احترامی دعوا بحث بود با دوستام یا خانوادم می گفتم بابا درسته داییمه ولی من میبنم ک بخدا دارن به ما اسیب میزنن زندگیمون دارن خراب می کنند بعد جواب من چی بود اره تو حسودی تو بچه ای تو داری الکی میگی بعد این شد سر این موضوعات کلا دیگه نطر من نمیخوان و یه طوری خودم بی ارزش کردم بعد این موضوع واقعا بهم برخورد و تصمیم گرفتم اگ خانوادم دوستام تو چاهم افتادن کاری نداشته باشم بهتر تحقیر شدنه بعد استاد ناخواسته دیروز تو باشگاه یکی بام هم کلام شد سر کارش دلم سوخت میخواستم کمک کنم در واقعا میخواستم سایت بهش معرفی کنم ولی دول بودم از خدا هدایت خواستم تا امروز ک این قسمت سفر نامه خوندم و فهمیدم نباید بهش بگم حسی درونم گفت نگو و واقعا استاد کاش قبل اینکه کار از کار بگذره ما دست از دلسوزی و کمک برداریم وگرنه به قول شما معلوم نیست چه اتفاقات بدی در پیش باشه

    هزار مرتبه شکر استاد من خیلی وقته بجز دیروز خودخواه شدم من یکی از دوستای صمیمم شکست عاطفی خورد من حتی یک پیامم بهش نمیدادم چون میدونستم بدم همش اشک اه و یه بار حالش پرسیدم گفت اصلا خوب نیستم ولم کن منم گفتم باشه اگ نیلوفر قبل بودم بلیط می گرفتم میرفتم پیشش الان ن برام مهم نیست چون خودش ساخته خودش خواسته من چی کارم حتی نا خواسته گفتمش سایت عباس منشم هست برو هیچ به هیچ فهمیدم این اصلا نمیخواد تغیر کنه و به منم ربطی نداره

    استاد جالبیش اینجاست امروز روز دومی ک دارم قران میخونم سوره یوسف خداوند به پیامبر میگه اگ به صحبتت گوش نمیدن ولشون کن این ک خوندم اشکم می ریختم می گفتم بابا خدا به پیامبری ک برای هدایت امده کارش اینه میگه وقتی چیزی بهشون گفتی گفتی راه درست اینه و نیومدن ولش کن خودت ناراحت نکن حست بد نکن مشکل خودشونه و میخوام به عزیزانی ک تا الان ضربه نخوردن بگم قبل ضربع به خودتون بیاین من خوردم تازه برای من ضربه کمی بود

    ولی درس گرفتم شما قبل مشکل درس بگیرین و ول کنید دیگران مامانم همیشه یه جمله ای میگه میگه کسی ک نخواد خدا هم بیاد بهش بگه این کار درسته انجامش بده نمیده و واقعا بهش رسیدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    نگین اخباری گفته:
    مدت عضویت: 1681 روز

    👈 سفرنامه روز سیزدهم

    سلام به همسفران عزیز😃

    چقدر ارزشمند بود آگاهی های فایل امروز و چه جالب که امروز من دو بار فایل رو نگاه کردم چقدر درک بیشتری گرفتم چون هر روز فقط یه بار به فایل سفرنامه اون روز نگاه میکردم

    و این خودش یه پیام بود برام هرچقدر بیشتر نگاه کنم شاید در ظاهر مطالب تکراریه اما به درک بیشتری می رسم.

    یاد خودم افتادم که وقتی تازه با قانون جذب و اینا آشنا شده بودم هرکس رو گیر می آوردم شروع می‌کردم باهاش صحبت می‌کردم با اینکه تغییر خاصی در زندگیم اتفاق نیافتاده بود همش ارشاد می‌کردم دوستانم خانواده فامیل و همش میخواستم اونها رو هم تغییر بدم دیدگاهشون رو تغییر بدم اما فقط داشتم وقت و انرژیم تلف می‌کردم

    گاها برخورد های ناجالب می‌دیدم که ناراحت میشدم

    و از همه اینها جالب طرف صحبتم بیشتر روی دیدگاه خودش لجاجت می‌کرد و سوژه ای میشد بزنه سر من که آره میگی اینطوریه خودت چیکار کردی؟😅

    خوشحالم بابت اون اتفاقات و شاید رنج‌ها که باعث رشد من شدن و این درس رو گرفتم که هیچ وقت نخوام کسی رو قانع کنم یا تغییرش بدم به خصوص قسمت عقاید و باورها چون انرژی خیلی زیادی ازم می‌بره و آخرشم خودم خسته میشم

    و واقعا اگه در مدارش نباشه هزاران بار هم گفته بشه مثل اینکه هیچی نشنیده

    گاها دوست دارم خواهرم تغییر بدم یا نجاتش بدم به خصوص قبلنا بیشتر بود می‌دیدم الکی دارم خودمو خسته میکنم

    واقعا چرا اجازه ندم که بقیه هم زمین بخورن؟

    بقیه هم درد بکشن زجر بکشن؟

    چرا اجازه نمیدهم بقیه هم تجربه کنند و خودشون به اون درک برسند؟

    همون طور که من اینجایی که الان هستم و اگه الان در مسیر رشد هستم بخاطر دردهایی که قبلا کشیدم همیشه گله داشتم چرا پدر و مادرم اون امکانات رو فراهم نکردن؟ مسافرت آنچنانی نبردن؟ چرا پول توجیبی خفن ندادن بهم؟

    اما بعدها فهمیدم همین کمبود ها باعث شد خواسته‌هایی درونم شکل بگیره که مستقل باشم و خودم هرچیزی می‌خوام برا خودم خلق کنم با تکیه بر خداوند نه بندگانش

    و سپاسگزارشم منو وارد مسیر شناخت خودم و خودش و قوانینش کرد مسیری که هرروزش معجزه است🤩

    و داستانی یادم افتاد گفتم اینم بگم اتفاقی که قبلا اتفاق افتاده بود اما هیچ وقت درکش نمی‌کردم به شکل ملموس که چرا اینطوری شد و امروز با دیدن این فایل برام باز شد

    «عمو و عمه من خیلی وضعیت مالی بدی داشتن تو روستا و پدربزرگ و مادربزرگم فوت شده بودن و پدرم بهشون رسیدگی میکرد و از لحاظ مالی خورد خوراک تامین میکرد

    و عمو و عمه های دیگم‌ اصلا کمکی نمیکردن و پدرم این دیدگاه داشت که خدای اونها هست و داره بهشون روزی میده کمکشون می‌کنه تا وضعیت خوبی باشن و پدرم هم خیلی تحت تاثیر قرار می‌گرفت و به نوعی از مسیر هدف و زندگی خودش داشت خارج میشد

    تقریبا یکسال پیش سر اتفاق ساده عمه و عمو من به راحتی پشت کردن به پدرم و همه جا آبرو پدرمم بردن با اینکه نیت پدرم فقط خیر بود میخواست ازشون مراقبت کنه»

    و الان میفهمم چی شد اون افراد اصلا در مدارش نبودند با اینکه پدرم یکی از دستان خداوند بود و چون اونها تو مدارش نبودند پس کمکی هم بهشون نمی رسه نه اینکه بگیم نزدکانشون دارن ظلم می‌کنند نمی رسند اگه بخوان هم نمیتونند چون اونها تو مدارش نیستند.

    خداروشکر میکنم بابت قوانین ثابت و دقیقش و اینکه هر روز به من آگاهی ارزشمندی میدی

    ازش می‌خوام کمکم کنه تا تمرکزم فقط فقط روی خودم باشه چون هرجا تمرکزم می‌ره روی بقیه یعنی جاده خاکی میرم

    و کمکم کنه الگویی باشم که بقیه ازم بیان و سوال بپرسن

    و هرجا می‌خوام برم کسی رو نجات بدم و تغییری ایجاد کنم در بقیه برای خودم یادآوری کنم من نمیتونم هیچ کس تغییر بدم تا خودش نخواد و اجازه بدم بقیه هم مثل من تجربه بکنند

    و از خداوند می‌خوام بهم نشون بده کجا میتونم دست کسی رو بگیرم به عنوان دستی از دستانش

    همیشه این غرور و خودبینی رو داشتم و شاید الان هم گاها دارم که این منم دارم کمک میکنم این منم که دارم این فرد نجات میدم اگه من نبودم که نمیتونست نمیشد

    اما یادگرفتم در لحظه به خودم یادآوری کنم نگین تو فقط یکی از دستان خداوند هستی کسایی هم که دارن به تو کمک میکنند دستی از دستان خداوند هستند

    و چقدر عاشق این دیدگاهم

    که منبع همه چیز همه خیر و خوبی ها نعمت ها و ثروت ها فقط خداونده. …..توحید…..

    مثال رستوران رو دوست داشتم و این روزها به این فکر میکردم اگه من به این درک برسم که هرکس ابر روزی خودش رو داره چرا حسادت کنه چرا غبطه بخوره

    و چقدر خود من باید روی این دیدگاهم کار کنم و بدونم اگه جایی یه نفر چیزی رو داره من ندارم تفاوت فقط در اینه اون باور کرده و تو مدارش بوده و تکاملش طی کرده همین اگه من هم روی خودم کار کنم برای منم اتفاق می‌افته

    سپاسگزارم از استاد عزیز و خانم شایسته❣️

    در پناه خداوند تنها قدرت جهان🙌

    🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مجید حاجیوند گفته:
    مدت عضویت: 1688 روز

    سلام به استاد عاشقم و درود بر مردان و زنان راه توحید و آزادگی

    من واقعا در یک تایمی بود ک یک بیزانسی رو استارت زده بودم

    و افرادی با هم در یک مجموعه کار میکردیم

    و نمیدونید من چقدرررر عذاب تغییر دیگران رو کشیدم ینی میخاستم دقیقا آدما جوری باشن ک من میخام و همش روی نقاط منفی اون افراد توجه میکردم و این از سر دلسوزی بود ولی نمیدونستم دارم به خودم ضربه میزنم

    خلاصه خون خودمو اون افراد رو تو شیشه کرده بودم و اونا هروز بدتر و بدتر میشدن

    و من تو کارم ن پیشرفتی بود ن موفقیتی

    و مهمتر از همه ن لذتی

    و بعد از تایم طولانی متوجه قانون شدم

    و کاملا رها کردم اون افراد از سیستم زندگی من کلا محو شدن

    و نمیدونید مثل برق و باد اتفاق افتاد

    و واقعا حیرت کرده بودم از عملکرد قانون

    و این بزرگترین خداوند سریع و الحسابه

    و این باور تغییر دیگران بعضی وقتا ک میاد سراغم تمام سعیمو میکنم ک جلوشو بگیرم و ب خودم فرکانس و ناتوانی خودمو در تغییر دیگران ب خودم یادآوری میکنم

    و واقعا نمیدونید چ آرامشی داره اوم وقتی دست از این باور مخرب برداره

    عاشقتونم مشتاق تمامی خبرهای خوبتون هستم

    عزیزای دلم

    الله پاک نگهدارتون❤️❤️😘😘😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    معتضدیان گفته:
    مدت عضویت: 1896 روز

    سلام

    برگ سیزدهم از سفرنامه مسیح 1400/10/5

    خدا رو شکر میکنم

    خدا رو شکر میکنم از وقتی که عضو سایت شدم چقدر اگاه شدم و هر روز که فایلها رو میبینم اگاه تر هم شدم

    خدا رو شکر میکنم که پذیرفتم که من نمیتونم زندگی کسی رو تغییر بدم چه خوبی و چه بدی

    من فقط میتونم زندگی و سرنوشت خودم تغییر بدم نه سرنوشت دیگران

    قبلا خیلی تقلی میکردم که با حرف یا عملی بخوام رفتار کسی رو تغییر بدم

    ولی هر چه من خودمو تیکه وپاره میکردم هیچ اتفاقی نمی افتاد و شایدم بدتر میشد – فقط من الکی انرژی گذاشته بودم و در نهایت روحیه من خورد میشد

    ولی خدا رو شکر با این اگاهی اشنا شدم و میذارم هر کسی خودش تجربه کنه اصلن دوست داره اینطور باشه شاید مثلااز نظر من اشتباه باشه ولی از نظر خودش درسته

    من رهاش میکنم – چرا من خودمو باید اذیت کنم – هرکسی مسئول زندگی خودشه پس من که اگاه ترم و توی مسیر الهی هستم خودمو فقط مسئوول زندگی خودم میدونم و بس

    واقعن من که دارم بهش عمل میکنم

    خوشحالم

    من اجازه میدم دیگران راه خودشون پیدا کنن

    همینطور که کسی من رو مجبور نکرد بیام توی این مسیر

    من هدایت شدم

    الهی شکر

    سپاسگزارم استاد عزیزم

    سپاسگزارم مهربان بانو خانوم شایسته

    ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    خدا یاور من است گفته:
    مدت عضویت: 2543 روز

    سلام به همگی.

    ما هیچ قدرتی برای خوشحال کردن فردی که سالهای متمادی، بر نکات منفی هر موضوعی متمرکز شده، نداریم، حتی اگر بهشت را به او نشان دهیم.

    این رو همین بالا نوشتم تا ترمز بزرگ زندگی خودم و قاتل رویاهام رو نشون خودم و همه بدم. من آدم بسیار مثبت اندیش و شادی بودم از همون اول. از بچگی در عین اینکه از تمرکز اطرافیانم روی موارد منفی ناراحت و دلگیر و خیلی وقت ها ناامید می شدم اما باز هم توی کتاب ها، مجلات، اینترنت، سایت ها و…. دنبال ذره ای انگیزه برای مثبت اندیشی می گشتم. حتی آشنا شدنم با استاد هم بواسطه این روح مثبت گرای من بود.

    بارها وقتی در مورد کنترل ذهن، آمدن خبرهای خوب ودرست شدن همه چیز صحبت می کردم، نه تنها حرفم رو قطع می کردن و برای اون حرف هایی که کلی بر اساس شخصیت آدما واسشون تحقیق می کردم و می گفتم ارزشی قائل نمیشدن بلکه حتی آخر سر اون قضیه به دعوا و تحقیر شدن من ختم میشد. این موضوع تا سال قبل و گاها همین امسال هم ادامه داشت. این که از زندگی، حال خوبم می زدم و سعی می کردم حال بقیه رو خوب کنم و نه تنها به نتیجه نمیرسیدم بلکه همه تلاش های خودم برای خوب نگه داشتن حسم دود میشد میرفت هوا و خودم و روحم شبیه اسفنجی میشد که انگار انداختنش توی لجن و اشباع شده از اون همه گند و کثافت.

    هر بار پشت دستم رو داغ می کردم اما باز با دیدن ناراحتی یه نفر سوپرمن میشدم و باقی قضایا…

    تا اینکه بالاخره زبان ذهن نگرانم رو پیدا کردم. من واقعا با دیدن اشک یا ناراحتی کسی عمیقا ناراحت میشم و میخوام امیدوارش کنم که همه چیز خوبه و فلان و بیسار.

    اما یه روزی که داشتم با خودم میگفتم بشکنه این دست که نمک نداره ، یه لحظه انگار یکی با پتک کوبید روی صفحه ذهنم و اون یه لحظه و افکار و صحبت و آگاهی هایی که درون من رد و بدل شد واقعا شگفت انگیز و تاثیر گذار بود.

    همزمان که ذهنم قلبم رو ناراحت کرده بود یه صدایی که نمیدونم دقیقا از کجای مغزم پلی میشد و اتفاقا صدای استاد بود، گفت که ببین،

    تو با این کارت داری اون رو از مسیر منحرف می کنی. اولا تو مگه با کمک همین اتفاق ها و تضادهای به ظاهر بد مسیرت رو پیدا نکردی؟

    ببینم مگه کسی اومد دستت رو گرفت و آوردت سر سایت عباسمنش و گفت ذهنت رو هدایت کن. مگه کسی از نزدیکانت به زور مجبورت کردن که توی روزای به ظاهر بد که حال روحیت خوب نبود، ویس های سید حسین عباسمنش رو گوش کنی.

    همین نزدیکان و اطرافیانت مگه نبودن که دائما مسخره ات می کردن که این باز دوباره شده سید حسین عباسمنش. مگه هزاران بار نشده که ویدیوها و مسافرت ها و زندگی در بهشت ها رو به هوای نشون دادن نتایج افکار درست بهشون نشون دادی و اونا نه تنها حواسشون به چیز هایی که تو میگی نبود بلکه با دیدگاه ها و نگرشی که به ویدیوها داشتن حالت رو بهم زدن.

    مگه کسی بهت گفت که اشکالی نداره به حرفاشون توجه نکن و به مسیرت ادامه بده؟ تو توی این سال ها خودت تنهایی و با هدایت خدا دونه دونه آجرهای این شخصیت جدیدیت رو ساختی و تبدیل به آدمی شدی ( گرچه هنوز کلی راه داری) که قابل قیاس با آدم پنج سال قبل نیست. تو کجا و اون ادم کجا.

    این صحبت هنوز اونقدر مطمئنم نکرده بود و ذهنم هنوز میگفت اشکالی نداره آخه من نمیتونم شاهد ناراحتی آدما باشم هر چقدر هم حمایت نشم بازم کمک میکنم.

    در همین حین بود که یه صدایی از قلبم بهم گفت که خانم شما جدیدا به مقام خدایی رسیدی؟

    تو بنده های خدا رو که خودش خلق کرده و به زیر و بمشون آگاهه بهتر میشناسی؟ یا لابد انقدر قدرتمند شدی که زندگیتو ول کنی و بخوای زندگی آدم ها رو تغییر بدی؟ یا شایدم خدا بلد نیست بنده هاشو هدایت کنه و ولشون کرده همینجوری با سر برن توی دیوار که تو میای اینجوری فرشته نجاتشون میشی.

    الان که دارم فکر میکنم چندین ماهه پاک پاک شدم از این ضعف شخصیتی. نه کاری با کسی دارم، نه نگران کسی ام. تمام فکر و ذکرم شده اینکه چجوری خودم رو ارتقا بدم، چجوری بهتر فکر کنم. و اینطوری دیگه هیچ توقع و انتظاری هم از آدما ندارم. البته که هرکس ذره ای بخواد با منفی نگریش باهام بازی ذهنی راه بندازه خیلی محکم جلوش در میام و سر این موضوع هم با کسی شوخی ندارم.

    به هرچی که بخوام با کمک خدا و بدون کمک و حمایت بقیه می رسم و علاف و معطل کسی نیستم. دارم بند به بند استعدادهام رو شکوفا می کنم و از اینکه زنده ام و خلق شده ام بی نهایت لذت می برم.

    استاد متشکرم ازتون. دوست ندارم زیاده گویی بکنم. امیدوارم حجم عظیم قدردانی و خوشحالی و انرژی مثبت من که پشت کلمه متشکرم پنهون شده رو دریافت کنید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      اکرم قاسمی گفته:
      مدت عضویت: 1594 روز

      سلام دوست عزیزم

      چقدرعالی نوشتی

      چقدرحرفات به دل نشست

      انگارحرفهای دل من بود،

      مرسی به خاطرکامنت فوق العاده ات،ارزش بارهاوبارهاخوندن ویادآوری به خودم راداره،

      که روزی هزاران باربخونمش وبه خودم یادآوری می کنم که ازکجابه کجارسیدی وکسی که توروبه این مسیرآورده فقط خودت بوده ای باهدایتت پروردگارت،پس هرکس دیگه ای که بخواهدپروردگارش هدایتش می کند.خداراصدهزارمرتبه شکر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        خدا یاور من است گفته:
        مدت عضویت: 2543 روز

        سلام دوست عزیزم. خدا رو شاکرم که ردپای من باعث شده حال شما خوب بشه و ازتون ممنونم که حال خوب تون رو با من به اشتراک گذاشتین واقعا خوشحال شدم و بهم انرژی مضاعفی بخشید.

        این نظر رو چند روز قبل نوشتم و الان که دارم دوباره نظرم رو میخونم متوجه شدم که چقدر این باور توحیدی مهمه که فقط خداست که کمکمون میکنه. همین یه باور به ظاهر ساده باعث میشه از زندگی مون لذت ببریم و روحمون دچار تعارض نشه.

        ممنونم که باعث شدین دوباره این موضوع برام مرور بشه.از صمیم قلبم آرزو می کنم که روز زیبایی داشته باشین و خدا با نشانه هاش و وجودش قلبتون رو پر نور کنه دوست عزیزم😊

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    عبدالواحد حسنی گفته:
    مدت عضویت: 2411 روز

    بنام خدا

    سلام بر همه

    رد پای ۱۵

    من میخوام از تجربه خودم در این موضوع که استاد گفتن بگم، چند سال پیش که با فایل های رایگان استاد ٱشنا شدم همیشه کوشش میکردم این چیز ها را با دیگران، دوستانم، فامیل و… به اشتراک بگذارم و ازیشون بخوام بیایین اینطوری فکر کنید، اینطوری عمل کنید، قانون اینه و… اما نتیجه چه شد بعضی ها میگفتن حرفای قشنگیه، بعضی ها باهام بحث میکردن، بعضی ها هم منو بی دین و … و هیچ نتیجه نگرفتم که هیچ تازه انرژی ام را ضایع کردم و وقتم را تلف، تنها این نبود مدتی زیادی از اهدافم دور ماندم و حتی کار بجای رسید بجای تغییر دیگران خودم از مسیر پرت شدم و چه درد های که کشیدم و خدارا شکررر هزاران بار شکر خیلی زود بعد چک و لغد که خوردم به حال امدم و دوباره حالا در این مسیرم، خوب چند نکته را استاد هم گفته من هم بگم تا برای خودم همیشه دیگر یاد ٱوری کنم

    ۱. من توانای تغییر هیچ کس جز خودم را ندارم.

    ۲. من وقتی میتوانم به دیگران کمک کنم که خودم

    نتیجه گرفته باشم و تا وقتی ازم خواسته نشود که چیطور و اشتیاق برای تغییر نداشته باشد من کاری نمیتوانم پس بیخیال.

    ۳. هر کس که هنوز در درد و رنج است یعنی هنوز تکامل اش را طی نکرده، اجازه بدم تا خودش با برخورد به تضاد ها خواسته اش مشخص بشه و راهش را خودش پیدا کنه.

    ۴. من نمیخوام پایم را جای پای خدا بگذارم.

    ۵. تا زمانی که شخص خودش نخواهد تمام افراد دنیا هم که با هم یکجا بخواهند نمیتواند کاری برایش بکند و همچنان اگر شخصی خودش بخواهد اگر تمام مردم دنیانخواهند باز هم او میتواند.

    ۶. ضرب المثل که میگه خدمت نافرموده جایز نیست همینه دیگه، بعد خیلی قرضبار و ٱدم بد هم خواهم شد بجای اینکه کمکی کرده باشم.

    ۷. دیدم وقتی میخواهم کسی را بزور در این مسیر میکشم، بر علیه ام جبهه گرفته و لجباز میشود، پس چرا؟؟؟

    و مواری زیادی دیگر که شاید باشه فعلا حضور ذهن ندارم باشه.

    اما یک نکته دیگر هم لازم به ذکر است : من فکر میکنم و همانطوری که در فایل گفتگو امشب گوش دادم

    اینه که خودی همین مرحله که در اول وقتی من با این قوانین ٱشنا شدم و کوشش برای تغییر دیگران کردم هم یکی از مراحل بود که باید طی میکردم، یعنی یکی از مراحل تکامل ام بود خدارا هزارن بار شکر که فهمیدم و این مرحله را سپری کردم با اینکه استاد در همون اول میگفت اما من باز امتحانش کردم و این خیلی خوبتر شد تا بعد از این …

    خدارا بی نهایت سپاسگزارم که به من فرصت داد تا این متن را بنویسم و به خودم گوشزد کنم که عبدالواحد فقط خودت.

    در پناه الله یکتای بی همتا، شاد، ٱرام، سالم باشین و نخواهید بزور کسی را تغییر دهید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    محمدباقر دهقانی گفته:
    مدت عضویت: 2543 روز

    سلام به استاد محبوب عباسمنش عزیز

    و همراه و عزیز دلش مریم بانوی شایسته

    و سلامی گرم در این صبح زمستانی خدمت همه دوستان عزیز عضو سایت عباسمنش دات کام

    روزگاری بود من نوجوان بودم و شوری در سر داشتم ، در روستا در عالم سادگی با همولابتی ها زندگی میکردیم ، تقریبا سطح زندگی همه یکی بود با کمی اختلاف تربیتی فرهنگی انهم در اثر رفت و آمد با ادمهای خارج از روستا و تردد به شهرهای اطراف

    از انجاییکه پدر من اهل تجارت و داد و ستد بود با مردمانی خارج از روستا و منطقه سر و کار داشت و تقریبا بیشتر روزها به شهر سفر میکرد و بقول معروف ادم معروف و سردیار روستا و منطقه بود ، در نتیجه کم کم سطح انتظارات و بینش و فرهنگ خانواده ما از بقیه اهالی روستا متفاوتر مینمود

    وقتی کلاس دوم دبستان بودم پدر بعنوان اولین کسی بود که یک کامیون کمپرسی خرید و عمویم راننده آن بود یادم هست این کامیون بقول مردم هم آهوی بیابون بود و هم عروس خیابون ، هم سنگ و خاک و کود حیوانی برای کشاورزی در منطقه جابجا میکرد هم تقریبا هر شب افراد مریض و خانمهای باردار دم زا را میرسوند به بهداری در روستاهای دور و نزدیک و گاهی هم که عروسی در محل بود یا روستاهای همجوار همین کامیون میشد ماشین عروس ، و عروس و چند نفر خانم دیگه جلوی کامیون و مردم هم بالای کامیون سوار میشدند و به جشن و بزن و بکوب و شعر خوانی مشغول میشدند

    چه روزگار ساده و پر هیجان و بی آلایشی بود ؟!!!

    در اون زمان بیشتر در تابستونها من با کامیون برای حمل بار بیشتر بین شیراز و بوشهر میومدم و زرق و برق شهر و روشنایی شهر و تردد و ماشین های مختلف و مغازه ها را میدیدم و ایده هایی بذهنم میرسید، در عالم بچه گی آروزهای بزرگتر از سن خودم و متفاوتر از هم سن و سالانم داشتم ، میخواستم روستایمان را شهر کنم ، میخواستم فرهنگ ادما را تغییر بدم ، میخواستم امکانات اب و برق و جاده و خیابانهای آسفالته را به روستا بیارم ، دوست داشتم مردم روستا کت و شلوار بپوشن و خانما دامن و کت و مینی جوب ، وای خدایا چه خواسته هایی داشتم ، چه فکرهایی میکردم ، اصلا سطح انتظار و توقعات من را هیچ یک از دوستانم نمیفهمید

    من در عالم رویا پردازی خودم بزرگ میشدم ولی آن اتفاق نمی افتاد ، وقتی اومدم کلاس اول راهنمایی، عمویم که افسر نیروی دریایی بود من را برد پیش خودش بندرعباس، من در منطقه منازل سازمانی نیروی دریایی در سورو که تازه اسرائیلی ها آنرا ساخته بودند درس میخوندم ، این مدرسه خیلی مدرن و دارای تمام امکانات رفاهی و تحصیلی بود ، رئیس هیات امناء مدرسه والاگهر شهریار خواهر زاده شاه و فرمانده نیروی دریایی بندرعباس بود ، خلاصه خیلی به این مدرسه میرسیدند و کلا من از یک دنیای دیگری اومده بودم که هیچ تشابهی به این دنیا نداشت

    اینجا با کت و شلوار و لباس فرم و پاپیون و اونجا بعضی از بچه ها هنوز با پیجاما میومدن مدرسه ،

    حالا من مونده بودم با اینهمه تفاوت در فرهنگ و پیشرفت و شهریت ، از سویی و عقب ماندگی روستا از سوی دیکر چه کنم ، بهر صورت نتوانستم برای توسعه و تغییر روستایم کاری بکنم ، هر چند در ناآگاهی اما به مرور زمان و با درس و پیشرفت خودم تغییر کردم و برای بسیاری از جوونها شدم الگوی موفقیت و پیشرفت

    اما موضوع به همینجا ختم نشد ، من بعد از درس و دیپلم رفتم سربازی و بعد از دوسال که برگشتم حالا خیلی بیشتر از قبل بدنبال تحقق آرزوهای دیرینه ام هر چند اگر نه برای تغییر روستا ولی برای بالا کشیدن خانواده ام از روستا به شهر

    خیلی زود وارد بازار کار و تجارت شدم و خیلی زود موفقیت های بزرگی را رقم زدم زود مشهور شدم و حالا تمام تلاشم موفقیت اعضای خانواده و دیگر دوستانم بود

    نمیخواهم وارد جزئیات بشوم فقط در جهت تایید مطالب استاد عباسمنش عزیز، من واقعا تمام این اتفاقات را تجربه کرده ام

    خانواده ام را اوردم ، کمک کردم درس خوندن ، حتی خواهران و برادرانم از خونه من رفتن خونه بخت ، ولی چه اتفاق افتاد، فکر میکنید عزت و احترام من بالاتر رفت پیش خونواده ام، شاید در اون زمان که بمن نیاز داشتن اینطور بنظر میرسید ، ولی وقتی به سرانجامی رسیدند ، و من پس رفت کردم ، از نگاهشان ادم ساده و خراج و پول بر باد بدهی بودم که با بی برنامگی زندگیمو از دست دادم ، یکنفر به گذشته و ایثارگری های من نگفت و محکوم هم شدم ، و همین از خود گذشتگی های بی جای من و بی توجهی بقیه به اوضاعم باعث ایجاد انتظار و توقعاتی در من شد که بین ما فاصله ها انداخت و هیچ یک از افرادیکه من به اونا کمک کردم نه تنها جانش که پیراهن تنشان هم برای من نسوخت ، ولی من تمام وجود و زندگی و جوونی خودم و همسرم را گذاشتم و نمیدانم برای چی ، و امروز کسی یادش به گذشته که نمیاد هیچ بلکه اون رفتارهای از خود گذشتگی من شاید به تمسخر گرفته میشود

    استاد جان درست میفرمایید من نتونستم بکسی کمک کنم بلکه همه وجودم را گذاشتم تا خودم را به نابودی ببرم تا خودم را کوچک کنم منی که بزرگترین ، مهربانترین ،و قهرمان زندگی اعضای خانواده و بسیاری از دوستان و آشنایانم بودم منی که افراد زیادی را از زندان نجات دادم و پول دادم تا با پرداخت بدهی شان از زندان آراد بشن ، همه از من گذشتند

    نتیجه:

    اینکه ما نمیتونبم دیگران را تغییر بدیم و با این اشتباه خودمون را نابود میکنیم و از قافله پیشرفت عقب میمونبم ، و همان دیگران دیروز رندان امروز میشوند و تو را کوچک و نادان و گمراه میدانند و این قانون طبیعت است این قانون خداوند است ، این اشتباه و توهم است که من میتوانم من تعهد دارم من مسئول خانواده ام هستم و این در تقاضی آشکار با شعار دیگران کاشتند و ما خوردیم ، حالا باید ما بکاریم تا دیکران بخورند

    نه اینطور نیست هر کسی نان از عمل خویش خورد ،هر کسی مسبب پیشرفت و پسرفت ، موفقیت و شکست ، عزت مند شدن و بی عزت شدن خودش است

    استاد عباسمنش عزیز چه پیامی برای روز سیزدهم سفر من داشتی و مرا به اعماق تاریخ و اتفاقات زندگیم بردی ، تا با پوست و گوشت و استخوانم بفهمم کجای کارم اشتباه بوده و دیگران را مسبب اوضاعم ندانم

    برای همه شما دوستان عزیز خوشبختی و ثروتمندی و عاقبت بخیری در پرتو الطاف خداوند خواهانم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    علیرضا بهادری گفته:
    مدت عضویت: 1558 روز

    روز سیزدهم

    سلام خدمت بمب انرژی من و خانم شایسته و تمام دوستان عزیزم.

    این فایل تقریبا زندگی گذشته منو تحت شعاع خودش قرار میداد.

    البته الان هم گه گاهی فراموش میکنم و ادعا میکنم که همه چیز بلدم و دوست دارم عزیزانی که کنارم هستند رو از تجربیات خودم مطلع کنم.

    همیشه به بن بست خوردم و نتیجه ای معکوس گرفتم.

    نمیدونستم چرا اینجور میشه به همین دلیل کمکهایم را بیشتر میکردم.حمایت هایم را بیشتر میکردم اما هیچ وقت بهتر نشد.

    یک مثال واضح که تو زندگیم بود برادرم بود که متاهل بود و دو فرزند داشت.

    در گیر اعتیاد شد و در عرض ۳ سال تمام زندگیش را به تاراج داد.

    به اسرار خواهرهایم و از خانوادگی که داشتم اورا به مراکز سم زدایی بردم به این امید که بهبود پیدا کنه و از این مسیر برگرده.

    کرایه خونه عقب افتاده اش را دادم.

    مایحتاج زندگی خانواده اش را فراهم کردم.

    اما بعد از دو ماه دوباره برگشت سر خانه اول.

    این شیوا ۴ بار ادامه پیدا کرد.

    هر چی بیشتر کمک میکردیم اوضاع بدتر میشد.

    همیشه به خودم می گفتم اخه همسر و بچه هاش چه گناهی کردن.

    پس بزار به اونها کمک کنم.

    فکر میکردم اینجوری میتونم زیر چتر خودم حمایتشان کنم.

    تا اینکه یک روز پسرش که دیگه بزرگتر شده بود روبرویم ایستاد و گفت عمو تو جلوی پیشرفت ما رو گرفتی لطفا کار به زندگی ما نگیر.

    خیلی ناراحت و عصبانی شدم و تصمیم گرفتم دیگه کاری نداشته باشم.

    دوستان الان با توضیحات استاد من میفهمم که من نه تنها اونا رو بلکه احساس بد و اتفاقات بد رو خودم واسه خودم رقم میزدم.

    چون احساس میکردم اونها میتونم زندگی شون رو راه ببرند.

    از خدا غافل شده بودم که اون خدا تمام بندگانش رو به یک اندازه نعمت داده و اونها باید تکامل خودشون رو طی کنند تا به نتیجه برسند .

    الان میفهمم که از زمانی که من اونها رو رها کردم خداوند حمایتشان کرد.

    ارگان دولتی اونها رو زیر پوشش گرفت . خانم داداشم رفت سر کار

    پسرش رفت سر کار

    یک خونه شیک اجاره کردند

    برادرم هم به خاطر رفتارهای غیر اجتماعیش به زندان محکوم شده بود.

    در اونجا به سر عقل اومده بود. و توانسته بود خور بشه.

    اما من فهمیدم که نمیتونم کسی رو تعقیر بدم

    فهمیدم هر کس که الان در هر وضعیتی که هست دقیقا جایی یه که باید باشه.

    فهمیدم که انگشتم به طرف خودم باشه و خودم و تعقیر بدم.

    فهمیدم که من باید بندگی کنم و اجازه بدم خداوند هم خداییشو بکنه.

    در پناه ایزد منان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    معصومه داوری گفته:
    مدت عضویت: 1527 روز

    روز سیزدهم‌

    با سلام خدمت استاد گرانقدرم و هم خانواده عزیزم

    دقیقا صحبت‌های استاد رو که گوش میکردم اشگ در چشمانم جاری شده بود در حالی که همه اینهارو در زندگیم تجربه کردیم ..کارهای اشتباهی که الان می‌فهمیم که چه ضربه هایی به زندگیمون وارد کردیم

    و خودمون پیشرفت نکردیم هیچ و به قول استاد چه حرف و حدیث‌هایی هم پشت سرمون زده میشد..

    کمک‌های بی دلیلی که شاید از زندگی خودمون میگذشتیم بلکه دیگران کارشون راه بیفته ..دلسوزی‌های بیجایی که فقط وفقط باعث نابودی زندگی خودمون میشد ..تو فامیل شده بودیم دست به خیر دیگران ،هر کس به جایی گیر می‌کرد مارو می‌شناختند..البته من خودم اینجوری نبودم و همسرم اینکاره بود ..آنقدر این کمک‌ها ادامه داشت که از زندگی و پیشرفت خودمون یادمون شده بود و مارو به مرز فلاکت کشونده بود ..خیلی گرفتاریها برامون به وجود آمد و خیلی اوضاع بهم ریخته بود

    جوری بود که فاصله میان منو همسرم از همدیگه دور شده بود .اوضاع مالی امان نابسامان شد ..و چیزهایی هم که خودمان داشتیم از دست دادیم .تمام این اتفاقات درست وقتی به پایان رسید که قوانین رو درک کردیم و من و همسرم با آقای عباسمنش آشنا شدیم و شروع کردیم روی خودمون کار کردیم ..وقتی کمی جلو آمدیم فهمیدیم که چه کارهای اشتباهی انجام می‌دادیم که زندگیمونو تحت تاثیر درآورده بود فهمیدیم که دست از کمک کردن دیگران برداریم ..فهمیدیم که ما نمیتونیم دیگران رو تغییر دهیم ..فهمیدیم که اشکال کار از خودمونه و ما باید خودمونو تغییر دهیم و هر کسی سر جای درستش واقع شده ..و نان باورهای خودشو میخوره

    یاد گرفتیم که نعمتهای خداوند بیشمار هست وبرای همه یک اندازه آفریده شده

    یاد گرفتیم که از سر راه دیگران کنار برویم و بگذاریم خداوند کار خودش رو انجام بده

    ما مسوول رفتارهای خودمان هستیم .و با تغییر کردن خودمان و ساختن الگوی مناسب در درونمان می‌توانیم به دیگران کمک کنیم در غیر اینصورت ما موظف به انجام دادن تغییرات دیگران نیستیم ..جز اینکه ضربه بزرگی به خودمان زده خواهد شد..

    درست وقتی به درک این قوانین رسیدیم درهای رحمت به روی ما گشوده شد وتمام مشگلات از سر راه ما برداشته شد ..آدم‌های اضافی زندگیمان حذف شدند ..وبه این درک و آگاهی رسیدیم که اول خودمان مهمتریم ..وبرای پیشرفت زندگیمان چگونه تلاش کنیم و ایده کسب کنیم ..برنامه ریزی داشته باشیم ..و یکسری از عادت‌های شخصی کاذب رو از خودمون دور کنیم .هدف بگذاریم و برای رسیدن به خواسته هایمان تلاش کنیم

    این در حالی بود که قبل از قوانین اثری ازین برنامه نبود و مادرک نمی‌کردیم..

    خدایا شکرت بابت قوانین جهان هستی که اینقدر دقیق عمل میکنه و ثابت است…

    خدایا شکرت که اگه با قوانین آشنا نبودیم معلوم نبود چه بلاهایی سرمون در میومد

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت …

    شادو پیروز و کامیاب باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: