پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1


آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی؟
بعنوان مثال:
آیا هرچند وقت یکبار رابطه شما به مشکل می خورد و پس از کلی دردسر برای رفع آن موضوع، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ی دیگری می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار، درگیر آدمهایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند و مسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟
آیا هرچند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار، ورشکست می شوی؟
آیا هر چند وقت یکبار بدهکار می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار شغل خود را از دست می دهی و بیکار می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار درگیر بیماری می شوی؟
این الگوی تکراری از مسائل تکرار شونده یک پیام است که می گوید:
شما درباره آن موضوع باورهای محدودکننده ای داری و آن باورها ذهن شما را به گونه ای برنامه نویسی کرده و شما را در مداری قرار داده که مرتبا از این مشکل به مشکل بعدی برخورد کنی و به این شکل درگیر چرخه ای از مسائل تکرار شونده بمانی.
به این معنا که تا زمانی ریشه ی این مسئله را نشناسی و حل نکنی، همچنان در مدار آن مشکلات می مانی و دوباره درگیر اساس آن مشکل از زاویه ی دیگری می شوی.

برای به شناخت رسیدن درباره منشأ این مسائل تکرار شونده، در این فایل استاد عباس منش سوالاتی طراحی کرده است که به عنوان قدم اول، لازم است به این سوالات فکر کنی و جواب ها را در بخش نظرات این قسمت بنویسی.

زیرا فکر کردن و پاسخ دادن به این سوالات به شما کمک می کند تا بفهمی چه فکر و چه باوری در ذهن شما در حال اجراست که مرتباط شما را درگیر این الگوهای تکرار شونده از مسائل کرده است:


سوال اول:

چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

بعنوان مثال:

  • وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
  • وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
  • وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛

نکته مهم: برای درک بهتر مفهوم سوال و پاسخ دقیق تر به سوالات، اول فایل صوتی و تصویری را ببینید

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسین نظری گفته:
    مدت عضویت: 3331 روز

    به نام خدایی که همیشگیه

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته گلم و دوستان ارزشمندم

    من متوجه شدم وقتی ارتباطم با همسرم یکم بهم میخوره اون روز دیگه خودم نیستم حالم بد میشه احساساتی مثل قربانی شدن میاد سراغم و اگر پسرم هم کار اشتباهی بکنه سر اون خالی میکنم

    بیمار شدن فرزندم منو به شدت نگران می‌کنه الان بهتر شدم اما بازهم نگرانش زیاد میشم حس وابستگی بهش دارم

    مورد تایید دیگران نبودن منو به هم میریزه و این حالت عید نوروز تا عید نوروز با مقایسه خودم با دیگران میاد و الان بهتر شدم

    تنها چیزی که هم منو عصبانی می‌کنه هم ناراحت هم خشمگین هم هرچی حس بده و کلا هر چند ماه یکبار اتفاق میوفته صفر شدن حساب بانکیه و بیکاری همسرم یعنی این موضوع پاشنه آشیل منه و هنوز درست نشده ولی خبر خوب اینکه متوجه شدم من باورام ایراد داره که این شرایط برای من اتفاق میوفته از احساس لیاقت و توحید بگیر تا باورهای ثروت و دارم روی همه کار میکنم و بیشتر از همه توی هر دوره میرسم به احساس لیاقت انگار خودم رو لایق یک حساب بانکی پر نمی‌دونم یا لایق یک زندگی راحت در استقلال مالی و بحث شرک و توحید که از بس توقعم از همسرم بوده که اون کار کنه انگار یادم رفته بود من خالق زندگی خودمم و دارم روی این موضوعات به شدت کار میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    مهدی وجدی گفته:
    مدت عضویت: 752 روز

    به نام خدای مهربان.

    خداوندا هرآنچه دارم از آن توست.

    تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.

    من را به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن.

    سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.

    خدایا شکرت بابت این سایت الهی

    خدایا شکرت بابت این استادان بینظیر و توحیدی

    خدایا شکرت بابت داشتن چنین دوستان فوق الاده ای

    خدایا شکرت بابت اینکه هرلحظه درحال هدایت کردن ما هستی.

    از وقتی شروع به تغیر و خودشناسی کردم انجام دادن این کار برام شده مثل غذا خوردن و اهمیت بسیار بالایی برام پیدا کرده و یه جورایی این روند تکاملی تغیر و رشد و خودشناسی شده جزئی از روند روزانه من که دارم به لطف الله مهربان از نتایج عالی آن در زندگی ام استفاده میکنم.

    من‌ جواب این سوال رو هم در جنبه مثبت و هم منفی پاسخ دادم

    سوال:

    1)چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی ما قویترین احساسات رو در ما برانگیخته میکنه؟

    در جهت مثبت:

    وقتی کسی ازم تعریف میکنه احساس خود باوری و احساس شادی و خوشحالی درون من برانگیخته میشه و باعث خودباوری بیشتر و شادی بیشتر و انرژی بیشتر در من میشه.

    وقتی کسی بهم کمک میکنه احساس ارزشمندی و احساس سپاسگزاری درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی به مهمانی و یا یک قرار دعوتم میکنه احساس ارزشمندی و لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی به کسی کمک میکنم حالا در هر زمینه ای و طرف از من تشکر میکنه احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی بهم میگه مثلا توی این موضوع ازت الهام گرفتم یا انگیزه گرفتم احساس ارزشمندی و احساس تاثیر گذاری و لیاقت درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی از بدن من توی باشگاه تعریف میکنه احساس خود باوری و ارشمندی درون من برانگیخته میشه.

    وقتی توی جمعی هستیم و دیگران از ویژگی های مثبت من میگن و من رو تحسین میکنن احساس ارزشمندی و لیاقت و عزت نفس درون من برانگیخته میشه.

    تمامی این احساسات در جهت مثبت همیشه باعث شده که من بیشتر و بیشتر اشتیاق پیدا کنم برای ادامه دادن برای جلو رفتن و یه جورایی مثل سوخت میشن برای من تا با سرعت بیشتری حرکت کنم.

    در جهت منفی:

    وقتی پارتنرم نسبت به من بی توجهی میکنه مثلا مدت طولانی تماس نمیگیره یا زنگ میزنم و پیام میدم جواب نمیده احساس ناکافی بودن و یا نالایق بودن درون من برانگیخته میشه.

    وقتی کسی قولی به من میده و اون کار انجام نمیشه مثلا بهم میگن فلان روز حقوق برات واریز میشه و یک روز میگذره احساس نالایق بودن و ارزشمند نبودن درون من به شدت برانگیخته میشه و باعث میشه من از کوره در برم و همین چند روز پیش که اتفاق رخ داد اولین حرفی که زدم گفتم من دارم کارم رو درست انجام میدم شما برای کار من ارزش قائل نیستید و بعد اینکه آروم شدم فهمیدم من در این مورد اصلا احساس لیاقت ندارم و برای همین این الگو داره برام تکرار و تکرار میشه و این جای جدید که سرکارم تا به الان سروقت برام حقوق واریز نشده و هرماه داره تگرار میشه و من همین واکنش رو نشون میدم.

    وقتی کسی به وسایل من دست میزنه احساس عصبانیت و بی توجهی اطرافیان به من در من برانگیخته میشه و باعث میشه خودخوری کنم.

    وقتی کسی از من در موضوعی راهنمایی میخواد و من بهش کمک میکنم و بعد اون شخص همون کار رو دوباره میکنه احساس عصبانیت و بی تجهی درون من برانگیخته میشه و باعث میشه خودخوری کنم.

    وقتی از جلوی جنس مخالف رد میشم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و سرم رو میندازم پایین و یا روم رو میکنم طرف دیگه که باهاشون چشم تو چشم نشم.

    وقتی میخوام از مدیرم درخواستی کنم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و ذهنم همش میگه نگو قبول نمیکنه نگو عصبانی میشه نگو زشته.

    وقتی میخوام توی جمعی که جنس مخالف هست صحبت کنم احساس ترس درون من برانگیخته میشه و گلوم خشک میشه اول بار و وقتی شروع میکنم به صحبت کردن کم کم بهتر میشم.

    وقتی توی شرایط بد مالی قرار میگیرم احساس ترس و نا امیدی درون من برانگیخته میشه و ترس ها به سراغم میاد.

    وقتی کسی به حریم خصوص من بی احترامی میکنه احساس خشم و عصبانت درون من برانگیخته میشه و خودخوری میکنم و قیافه میگیرم برای طرف.

    اینکه توی خودشناسی و جواب دادن به این سوالات صادق باشیم و نخوایم خودمون رو گول بزنیم خیلی مهمه چون اگه صادقانه جواب ندیم و بخوایم خودمون رو گول بزنیم تغیری صورت نمیگیره باید رودروایسی رو با خودمون بزاریم کنار و صادقانه با کند و کاو کردن درون خودمون و واکنش هامون نسبت به شرایط پاسخ بدیم.

    عاشقتونم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    انسیه دماوندی گفته:
    مدت عضویت: 78 روز

    سلام استاد عزیز عزیز و مریم خانم عزیزم

    اتفاقات تکرار شونده من یکی این بود که دوستی داشتم و دارم چندساله درگیر مشکلاتش میشدم و و هرچی کمک میکردم یا حل میشد دوباره تکرار می‌شد یا اینکه اصلا گوش نمی داد البته همیشه هم می‌گفت که من با تو خیلی آرومم می‌خواست خونه رو اجاره کنه حساب میکرد که چقدر می‌تونه بهم نزدیک باشه واکه دور از من میشد می‌گفت این خونه رو نمی‌خوام تا این چند سال دوست داشتم کمکش کنم ولی تواین یه سال واقعا میخواستم ازش فرار کنم باز نمیشد که بهش عشق دادم رفت یعنی هنوز هست ولی غمش برا من نیست

    بعد اون دوستم یکی از دوستای دیگه که یه سال بود که باهاش صمیمی شدم داشت همین شکل برخورد میکرد که گفتم خدایا به دادم برس من می‌خوام رو خودم تمرکز کنم که به لطف خدا از سرم کوتاه شد اینو بگم باهم یه روزهایی هستیم دور هم خوبن وخوشیم

    یه اتفاق دیگه که احساسات منو درگیر می‌کنه اینه که یه چند نفر تو زندگیم هستند اولا هفته ای والان شاید چند ماه به بار ازشون بی احترامی می‌دیدم که الان خیلی کم شده مثل این شده که خیلی تحویلشون نگیرم وازشون رد میشم

    یکی دیگه هم این که سر پول تا بیایم یکم اضافه بیاریم یه چیز خراب یا نیاز به تعمیر پیدا می‌کنه که از دست بره

    اگه نتونم یه مسئله ای رو حل کنم یا پول کم میاوردم خیلی داغون میشدم ولی الان خیلی بهترم چون توکل میکنم به لطف خدا و اینو از استاد عزیز بهتر دارم یاد میگیرم

    خدارو شکر خیلی از الگوهای تکرار شونده از زندگیم رفتن مثل مریض شدن که هر سه ماه دکتر بودم و وقتی از خدا خواستم حالمو خوب کنه واقعا راحت شدم

    درگیری من با مادر خواهر شوهر هام که تقریبا هفته ای بود اونم خدا عنایت کرد وقتی ازش خواستم

    والان شاید خیلی صمیمی بشم سالی یه بار اونم درحد ریز ریز

    از من هم انتقاد میشد خیلی حالم بد میشد ولی الان برام زیاد مهم نیست و تا یک هفته پیش همسرم که اونم خدارو شکر قبول کردم دو روز پیش پسرم که سعی کردم ازش انتقادشو قبول کردم

    پر خوری خیلی حالم رو بد میکرد که اونم به لطف خدا وآموزهای استاد خیلی بهتر شدم برای اینکه توضیحات دوره ی سلامتی خیلی کمکم کرد

    الان که فکر میکنم قبلاً نگاه مادر شوهرم بین من وجاریم که کلا منو میکوبید وجاریم رو بالا می‌برد خیلی حالم رو بد میکرد حتی جوری میشد که به بچه ی خردسالم اعتنا نمی‌کرد و بچه های جاریم رو تحویل می‌گرفت خواهر شوهر هام هم همینطور

    اینقدر چوب ولگرد از این موارد خوردم که نگو

    چند سال پیش با ریشه یابی آشنا شدم و فهمیدم که این مال مادرم بود که اون رو با همین جاریش شاید ده بار مقایسه کردم نیستم خیر بود که می گفتم مادر جان این جوری مثل جاریت تمیز باشد به خودت برس سر همین ده سال خوردم از همین جاری مادرم که میشه مادر شوهرم وای خدایا شکرت که الان در آرامش کامل هستم

    اینو میخواستم از استاد بپرسم که آیا همین الگوهای تکرار شونده ما کارمای ما نیست که یه روزی باکسی همون کار رو انجام دادیم

    و الگوهای تکرار شونده یک خوب اینه که من هر چی رو اراده کنم می‌خوام یاد بگیرم از حرفه ها خیلی زود یاد میگیرم وگرفتم

    مثل خیاطی آرایشگری پرورش مرغ بوقلمون دامداری باغداری البته حرفه ای خیلی خیلی نه

    چون تا اومدم ادامه بدم شکست خوردم از همشون تا بیام نتیجه بگیرم

    جوجه هام به مرغ مادر رسیدن کم آوردم وفروختم

    بوقلمون هام به تخم گذاری که رسیدن بیشترشان نصیب گرگ دو پا شدن ومن کاری نمی‌تونستم بکنم

    باغداری هم توت فرنگی مون به بار نشست پول ازش در نیومد

    آرایشگری که به اوج رسیدم تاتو اونم تو روستا که خیلی مشتری ها ازم راضی بودن با یه کار که خرابش کردم و هرچی تلاش میکردم درست کنم نشد اونم ول کردم

    سر آرایشگری هم همینطور

    چرا این همه کار کردم لذت هم با هر کدومشون بردم ولی تا میخواستم به نتیجه برسم خوردم والان یه خانم خونه دار هستم که چند ساله خودم رو از کار جدا کردم وقتی استاد میگه باید کار کنی اونم کاری که ازش لذت ببری من از همشون لذت بردم ولی خراب شدن شاید لذتش بخاطر از دست رفتن پول بود که برام اونقدر تلخ میشد

    وقتی استاد اینطور از پرورش جوجه لذت میبرم من همین لذت هارو داشتم بوقلمون ها رو تا دوماه تخم مرغ با شویت میدادم وچاق وچله شدن از دست دادم با امیدی که به پولشون شاید.داشتم البته آخرای کارم که میخواستم نتیجه بگیرم

    چون ذهنیتم خراب بود نسبت به پول

    .الان تنها پاشنه ی آشیلم که خیلی ازش فرار میکنم دست زدن به کاری باشه که بخوام شروع کنم

    ممنونم از استاد عزیز که دوباره منو به فکر انداخت و انشالله این مسئله هم حل بشه به یاری خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    مژگان گفته:
    مدت عضویت: 423 روز

    به نام خدایی که در هر دم هدایتگر و محافظ ماست.

    سلام به استاد نورانی و الهی ام ،سلام به استاد شایسته نازنین وسلام به دوستان این سایت الهی که با کامنت هاشون کلی درس می گیرم.

    خداروشکر که بعد از مدتی امروز تصمیم گرفتم که بیام و کامنت بزارم که همینطور قبلا هم گفتم که یکی از پاشنه های آشیلمه همین کامنت نگذاشتن که از پاشنه های آشیل بزرگتر و قوی ترم (کمالگرایی و عدم عزت نفس)نشات میگیره.

    اومدم بنویسم تا ردپایی از خودم جا بگذارم و به خودم کمک کنم تا ریشه مشکلات و مسائلمو رو پیدا کنم تا ترمزها و کدها رو پیدا کنم.(البته که من جواب همه سوالات رو توی دفترم هم نوشتم).

    استاد عزیز والهی ام کم کم ،رفته رفته،با گذشت روزها همونطور که دارم فایل ها رو گوش میدم کامنت میخونم شکرگذاری انجام میدم و آگاهانه دارم رو خودم کار میکنم چشمام داره بازتر میشه بر روی قوانین جهان هستی ،ایمانم داره قوی تر میشه به حرف های شما؛و خوشحالم که حداقل آروم آروم دارم تکاملم رو طی میکنم.[چون قبلاها واقعا توی در و دیوار بودم و به معنای واقعی حرفاتون رو درک نمیکردم و متعهد به عمل به قانون نبودم و جهان هم حسابی چک و لگدهاشو بهم زد تا سرعقل اومدم.]

    سوال این فایل:چه شرایط و اتفاقاتی توی زندگیتون قوی ترین احساسات رو در شما برانگیخته می کنه؟(چه مثبت و چه منفی)

    استاد جان من حدود یکی دوماه پیش به این سوالات جواب دادم،الان که خواستم کامنت بزارم ودوباره به سوال جواب بدم متوجه شدم من برای حالت مثبت هیچی ننوشتم و انگار تو واقعیت هم جواب خاصی براش ندارم🤦‍♀️واقعا چند دقیقه فکر کردم چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساس مثبت رو در من برانگیخته میکنه؟؟؟🤔🤔🤔

    خدایا واقعا این منم !!! یعنی تا حالاهیچ اتفاقی فوق العاده منو خوشحال نکرده؟!!

    پناه می برم به خدای متعال از شر شیطان رانده شده🤲.انقدرررر که تمرکز روی ناخواسته ها و منفی هاست خودم با دستای خودم (نگرش خودم،ذهنیت خودم)گور خودمو میکندم…

    برای احساسات منفی در کسری از ثانیه کلی جواب داشتم و برای احساسات مثبت هیچی !البته چرا یه چیزای هستند که یه مقدار خوشحالم میکنند ولی در مقایسه با احساسات منفی خییییییلی ناچیزن…

    خودم واسه خودم زندگی رو سخت و ناپسند میکردم.

    مثلا من با خنده های پسرکوچولوم و شیرین زبونی هاش کلی شاد میشم☺️.

    وقتی میریم توی طبیعت و کنار آب حس وحال خوبی دارم.

    دیدن سریال های زندگی در بهشت و سفربه دور آمریکا حس وحال خوب ،یادگیری و امیدواری بهم میده.

    بیدارشدن صبح زود (سحرگاهی)اکثراوقات انرژی خیلی خوبی بهم میده،آرامش بهم میده .

    خب بریم سراغ احساسات منفی:

    طرد شدن و بی احترامی (به خودم و خانواده ام)از سمت همسرم.طوری احساس مرا بد می کند که بغض گلویم را میگیرد و گریه میکنم واحساس قربانی شدن به من دست می دهد.

    بی مهری و بی محبتی اش به شدت مرا ناراحت میکند و احساس قربانی شدن به من دست می دهد(او در کل یه انسان مودی و دم دمی مزاج است و کلا با خودش هم قهر است چه برسه با بقیه)،اما با قرار گرفتن در این مسیر الهی من فهمیدم که خودم مقصرم که با فرکانسهام همچین آدمی رو وارد زندگیم کردم.

    اکنون من متوجه شدم که چقدر آدم وابسته ای هستم که انقدر زود حالم به خاطر رفتارهای کسی دیگه خراب میشه و من باید فقط به خدا وابسته باشم.

    در درجه بعد انتقاد تند (با لحن بد یا ناپسند)از طرف هرکس به خصوص همسرم ناراحتم میکند.

    یه موضوع دیگه که خیلی برای من تکراریه،که نمی دونستم اینجا باید بنویسم یا تو فایل های بعدی اینه که:دائما وسایل شخصیم یا وسایل خانه گم میشه. این رو دقیقا نمیدونم ریشه اش چیه! احتمالا عدم احساس لیاقت باشه ویا تمرکز روی ناخواسته ها.

    از دوستان عزیز میخوام اگه کسی میتونه راهنماییم بکنه که راه حل و ریشه یابی این مسائل چیه،پیشاپیش ممنون میشم🙏.(چون در حال حاضر شرایط تهیه دوره های کشف قوانین و یا هر دوره ای رو ندارم.)

    از استاد الهی ام و مریم دوست داشتنی و بی نظیر خیلی خیلی سپاس گذارم برای تهیه این سلسله از فایل های ارزشمند که خیلی به ما کمک می کنن.

    در پناه الله یکتا شاد،پیروز و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

    مژگان مامان ویهان🥰

    1404/11/23

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    مهدی حوازاده گفته:
    مدت عضویت: 1557 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز

    یه الگویی که من توی خودم پیداش کردم اینه که وقتی به من بی توجهی بشه خیلی بهم میریزم البته خیلییییییییییی بهتر از قبلم شدم ولی خب پاشنه اشیل منه

    مثلا اگه یه نفر جواب سلاممو نده به هر دلیل

    یا مثلا یه عده از دوستام برن مهمونی و به من نگن و یا من دعوت نشم

    ولی به میزانی که احساس ارزشمندیم بالاتر رفته این بهتر شده

    این منطق رو به یاد اوردم که طوری که بقیه در مورد من فکر میکنن یا برخورد میکنن مربوط به خودشون هست نه من

    من در نگاه بقیه تعریف نمیشم و نگاهی که بقیه به من دارن نشعت گرفته از باور های خودشون هست نه اون چیزی که من واقعا هستم

    این به این معنا نیست که من خالق روابطم نیستم

    اگه من با همه مشکل دارم یا همش ادمای نا مناسب به تور من میخوره خب قطعا من مشکل دارم و هیچ بحثی توش نیست اما اگر به هر دلیلی یه اتفاقی پیش اومد که من برخوردم به یه ادمی که توجه کافی به من نمیکنه به هر دلیلی من نباید به ارزشمندی خودم شک کنم

    در واقع مشکل از اونجایی شروع میشه که من از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن احساس ارزشمندی کنم و یه احساس لذت توی ذهن من ایجاد بشه و به اندازه ای که این مسیر عصبی توی ذهن قوی تر بشه به همون اندازه من ضعیف تر میشم و رفتار های احمقانه میکنم فقط برای اینکه مورد توجه قرار بگیرم اما وقتی میام و به خودم میگم اقا من الان یه کاری انجام دادم و اصلا مورد توجه و قدردانی نبود هیچ اشکالی ندارا مهم اینه که من اون کار درست رو انجام دادم و همین کافیه و تعریف بقیه چیزی به کار من اضافه نمیکنه این همون داستانی هست که میگن کارو در راه خدا انجام دادم در واقع این موضوع ایجاد شده تا احساس منفی توقع از آدما گرفته بشه موقع بخشیدن و به قول قران بخشیدن رو با منت خراب نکنیم

    اینکه بقیه از من تعریف کنن ارزش نیست

    انجام کار درست ارزش هست حتی اگر مورد توهین و تخریب بقیه قرار بگیره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: