پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1


آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی؟
بعنوان مثال:
آیا هرچند وقت یکبار رابطه شما به مشکل می خورد و پس از کلی دردسر برای رفع آن موضوع، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ی دیگری می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار، درگیر آدمهایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند و مسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟
آیا هرچند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار، ورشکست می شوی؟
آیا هر چند وقت یکبار بدهکار می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار شغل خود را از دست می دهی و بیکار می شوی؟
آیا هرچند وقت یکبار درگیر بیماری می شوی؟
این الگوی تکراری از مسائل تکرار شونده یک پیام است که می گوید:
شما درباره آن موضوع باورهای محدودکننده ای داری و آن باورها ذهن شما را به گونه ای برنامه نویسی کرده و شما را در مداری قرار داده که مرتبا از این مشکل به مشکل بعدی برخورد کنی و به این شکل درگیر چرخه ای از مسائل تکرار شونده بمانی.
به این معنا که تا زمانی ریشه ی این مسئله را نشناسی و حل نکنی، همچنان در مدار آن مشکلات می مانی و دوباره درگیر اساس آن مشکل از زاویه ی دیگری می شوی.

برای به شناخت رسیدن درباره منشأ این مسائل تکرار شونده، در این فایل استاد عباس منش سوالاتی طراحی کرده است که به عنوان قدم اول، لازم است به این سوالات فکر کنی و جواب ها را در بخش نظرات این قسمت بنویسی.

زیرا فکر کردن و پاسخ دادن به این سوالات به شما کمک می کند تا بفهمی چه فکر و چه باوری در ذهن شما در حال اجراست که مرتباط شما را درگیر این الگوهای تکرار شونده از مسائل کرده است:


سوال اول:

چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

بعنوان مثال:

  • وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
  • وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
  • وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛

نکته مهم: برای درک بهتر مفهوم سوال و پاسخ دقیق تر به سوالات، اول فایل صوتی و تصویری را ببینید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    264MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    13MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 2
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1563 روز

    بنام تنها خالق جهانم…

    خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است برای بهترینها…

    من چند شب پیش یه مسئله ایی در درونم بوجود اومد که بخاطر شخص نزدیکم و اتفاقی که مدت پیش براش اتفاق افتاد ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن..

    تا از خداوند هدایت خاستم..

    گفتم ای خدا تو پاشنمو بهم نشون بده..چرا اینفرد با من این برخورد رو میکنه…..

    همون لحظه خود به خود شروع به گریه کردن “کردم..

    گفتم الله اکبر پاشنه من دلسوزیه…

    راجع به تمرین این نشانه روزم!

    ………..

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    من وقتی یه صحبتی که بر خلاف عقیده من باشه..بسیار زود احساساتم غلیان میکنه..

    بهش میگیم (حرف زور.)…یا برای خودم پیش میاد..یا فردیکه که میبینم از پس یکاری بر نمیاد و افراد دیگه بهش زور میگیرن..

    یا حرفی که اون شخص اشتباه متوجهش میشه..

    یا در برابر انجام کاری که اون شخص اشتباه برداشت میکنه..

    دقیقا پاشنه من توی همین موارد هست…

    بازم یفرد دیگه از روندسبک شخصیم حرفهای ناجور میزنه..یا توهینی بهم میکنه…

    میخام بگم توی همین صحبتها…خیلی خیلی من عصبی و برانگیخته میشم..

    یادمه اون اوایل شدتش خیلی زیاد بود که با هر انتقادی به شدت گریه میکردم..

    یا میرفتم .جایی!که اون منو نبینه …ساعتها در خلوت خودم گریه میکردم..

    ولی الان خیلی خیلی بهتر شدم

    خیلی بهتر شدم..

    ولی هنوز ریشهاش هست…

    واقعا همینه که استاد میگه پاشنها هیچ وقت از بیین نمیرن فقط ما باید هر بار بهترش کنیم و روشون کار کنیم بهمین خاطره..

    عمق این صحبتها….احساس میکنم همون ….تایید طلبی هست..که حرفهای اونا برای سبک زندگی شخصیم در همه جنبه ها بسیار مهم هست…

    من خیلی خیلی روی این موضوع..دارم هر بار یسری نقطعه ضعفهایی میبینم…

    و سعی کردم..خیلی محترمانه با شخص مورد نظر صحبت کنم…شده خواهرم یه انتقادی بهم کرده..و از من خاسته دلیل رفتارمو توضیح بدم..

    اون موقعها جلوش کم میوردم..

    دقیقا ضعفهام اون موقع خیلی برانگیخته شد..

    همین چند شب پیش بازم این اتفاق برام افتاد.

    همون لحظه گفتم نرگس چرا جبهه میگیری چرا عصبانی میشی..چرا نمیتونی صحبت کنی…؟!؟؟؟

    همون لحظه!بهش گفتم!! بشین تا با هم صحبت کنیم…

    خیلی آرام با همدیگه صحبت کردیم و ایشون بسیار قانع شد…

    استاد عزیزم..من در برابر هر کار اشتباهیی که میزنم.فورا بخودم میگم…نرگس چرا!؟

    اون موقع سعی میکنم طبق اون حرفهایی که میشنوم و باید جواب پس بدم آرامتر میشوم..

    قبلا…نه!!! فورا اشک تو دستم میومد و استقامت نداشتم..

    دقیقا اون شب تونستم بر این ترسم غلبه کنم…و صحبتمو که اون شخص براش؟سوال بود رو انجام بدم..

    و اون شخص نسبت به من قانع تر و آرامتر شد..

    واقعا!!!!چقدر رابطه خوب بر قرار کردن عالیه..

    استاد عزیزم!!!

    خودتون توی فایل عزت نفس فصل نهم….صحبت زیبایی کردین…

    گفتین!؟ تا از نظر شخصیتی قوی نشدین وارد یه رابطه ازدواج قرار نگیریین.

    وقتی شما همجوره بهتر شدین یفردی قوی مثل خودتون توی مسیرتون قرار میگیره..

    مبخام با تمام وجودم بگم!اگه من شخص نرگس با یه صحبتی وجودم فوران میکنه!!!….چجور میتونم رابطه خوبی رو با همسرم رد و بدل کنم..

    و بجای اینکه مسیری برای پیشرفتم بشه..

    میشه یه تکه سرب توی زندگیم…

    و هیچ وقت موفق نخواهم شد..

    چون من با فرکانسم،” اونفرد رو توی زندگیم دعوت میکنم..

    تا من از نظر فرکانسی آرامتر و خوبتر و شخصیت قوی نشم…هیچ وقت وارد رابطه خوب نمیشوم..

    .چون طبق قانون بدون تعقییرش…زنان پاک با مردان پاک..

    زنان ناپاک برای مردان ناپاک…

    و این عین عدالت خداونده…

    الان روابطی که با خودم و با افراد نزدیکم دارم..

    .یه روز پر از بدبختی و چک و لگد بود..

    و بجز رابطه نزدیکانم ..

    رابطه با مشتریانم همیشه درگیر بودم و هر چی میساختم بیشتر وقتا نابود میشد….

    و انشالله این پاشنه برانگیخته شدن..میدونم فقط برای مهم بودن و تایید گرفتن برای اونا بوده.

    و اون اشکی که از من سرازیر شد..و بیشتر ایجاد دلسوزی…

    و اون برخوردهای طرف بخاطر اون افکارم بود..که لطف خدا باعث شد تا شناخت بیشتری راجع به این موضوع و پاشنه داشته باشم…

    تا وقتیکه “من از لحاظ پاشنه ایی درست نشم..جهان قابلیتهای خوب رو بهم نمیده…

    دقیقا شکل گیری بیزنسم..بخاطر درک شخصیتم بوده..شخصیت مهم ترین پایه و اساس زندگی هر شخصی هست…

    همینه که شما استاد عزیز میگید…کف عزت نفس از همه کفه ها سنگینتره…

    دقیقا بخاطر شخصیت فاسد گونه ام…در تمامی جنبه ها من آسیب پذیر شده بودم..

    و دقیقا با بهبود شخصیتم..فضای زندگیم در تمامی جنبه ها ترمیم شد و من به ثبات رسیدم…

    و من از امروز به لطف خداوند سعی میکنم!! روی این موضوع کار کنم…

    و احساساتمو خوب بگیرم..

    و سعی کنم هیچ توقعی از همین شخص نزدیکم نداشته باشم..اگه هر کاریم کردم بخاطر خودم بوده.و اون زمان منم باید توی این مسیر خدمت میکردم..و هیچ نیازی ندارم به تایید ایشون..

    چون میدونم..طبق قانون الهی خودم مسئولیت تمام جنبه های زندگیم هستم..

    تایید ایشون…یا نبودن تایید ایشون هیچ تاثیری توی زندگیم ندارد..

    به غیر از ایشون هر فردی…

    نباید بقول خداوند گفته های آنان مرا غمگین کنند.

    من باید کاری که خیلی برام مهم هست…

    و سبک شخصیم هست رو انجام بدم..

    و نیازی ندارم به دیگران توضیح بدم..

    روز گذشته توی دوره عزت نفس 2..یه زنگی تو گوشم خورد.و اون لطف خداوند بود..

    (کاری نکنیم که مورد قضاوت دیگران قرار بگیرییم )اره….منم خیلی روی این موضوع پاشنه دارم..که بقول استاد زیپ دهنمو بکشم..بازم از خداوند میخام …

    که چیزی ..حرفی نزنم که دیگران بخان نظری بدن و من مورد قربانی شدن اون اشخاص قرار بگیرم…

    و من نرگس باید همجوره جلوی دهنمو از حرفهای نامربوط ببیندم..کنترل ذهن..یعنی بتونم جلوی خودمو بگیرم..هر حرفی هر صحبتی با هر شخصی نکنم…

    و اون سبک شخصی رو برای خودم داشته باشم..

    و نخام برای دیگران توضیح بدم…

    و بخام بیفتم توی دام قربانی که اونا رو به زندگیم دعوت کنم..

    یدفعه سر صحبتی میشه…میگم من دوستدارم روش بیزنسیم اینجور باشه!

    و ایشون یه باور دیگه برخلاف کار من داره..و میاد منو توجیح کنه که حرفهای من درسته همین باعث میشه که من تقلا کنم که حرف خودمو بزنم…

    و تمام انرژیم میره…

    و باعث میشه مورد انتقادات اون اشخاص قرار بگیرم..

    چون اکثر جامعه امروز ..کار بیرون رو طلب داره..و میخان اونکاری که خودشون انجام میدن رو به تو بفهمونن که کار ما درست هست..

    من اینجاها….باید خیلی خیلی قوی باشم…بقول شما استاد عزیز..که یه عزت نفس بالا اینه..که میدونه چه حرفی رو بزنه…کنترل خوبی رو روی خودش داشته باشه…

    دقیقا پاشنه من…

    من قبلنا همه شوخیهایی رو حقیقتا میکردم..

    شوخیهایی که باعث میشد دهن لقی باشه..

    من باید با توجه به اون شرایطی که هستم برخورد مناسب رو داشته باشم..

    همون کنترل احساسات….

    واقعا هر چقدر از این کِرمهای شخصیتی بگی….تمام شدنی نیست…

    منم به نوبه خودم…

    طی نتیجه ایی که این چند روز پیش گرفتم..

    سعی کنم کنترل احساسات داشته باشم..توی هر موقعیتی بتونم این مورد رو بخوبی پایه ریزی کنم..

    یه مثالی میزنن!!!میگن!!!(چه تیری از تفنگ بیاد بیرون..و چه صحبتی که از دهان بیاد بیرون).که این خودش نیاز به یه کنترل ذهنه …که باید همجوره حواسمون بهش باشه..

    و نکته بعد….هیچ توقعی از هر حرفی رو نداشته باشم..اگه هم صحبتی برخلاف عقیده من بود سعی کنم نادیده بگیرم..

    چون!!!!چه اون حرف از طرف اون برای من خوشایند..و یا ناخوشایند باشه..هیچ تعقییری توی زندگی شخصیم پیش نمیاد..فقط دارم خودمو از رابطه الهی گونه ام دور میکنم…

    و یجوری میرم توی دام تایید گرفتنها…

    و نکته بعد….بتونم برخورد با هر شخصی ..و انتقاداتی که میشه…محکم صحبت کنم و احساس قوی در مقابلش؟داشته باشم…

    در نهایت…سپاسگزار خداوندم می باشم..که مرا هدایت نمود که این پاشنه احساس تایید طلبی و مهم بودن..و احساس نیازمتد تایید گرفتن رو کنار بزارم..و سعی کنم بگذرم..

    چون من خودم مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم هستم…

    به امید بهترین زندگی با مسئولیت صدرصد زندگی با مسئولیت خودمان…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1563 روز

    بنام تنها خالق جهان

    سلام خدمت استاد عزیز.من تشکر میکنم این سایت بزرگ رو..مخصوصا کامنت دوستان عزیز..سپاسگزارم

    استاد عزیزم.تو دنیایی که تمام مردم.تمام کلامشون و باوراشون اینه…

    که بازم صبح میشه و بازم شب میشه.نمیدونم چی بخوریم!تمام این خلق هستی رو به پای خوردن و خوابیدن درک کردن…

    همینکه که تمام قرآن در مردم افرادی که ناآگاهند یا ناسپاسند…یا دوزخ را پر خواهم کرد..بیان شده…

    شخص من سپاسگزار این خداوندم که الان دارم این کامنت رو اینجا دلنوشته میکنم…تا برای من ردپایی باشه..که خود شخص من کجاها با چه نگرش و افکاری زندگی میکردم.

    سوال این فایل بهشتی.دنیایی از پاشنه های آشیلم را..مثل قارچ سمی بیرون اورد…

    استاد من تو بحث روابط افتضاح بودم..جوری بود..که میخاستم دست به خودکشی یا فرار بزنم..شب و روزم یکی شده بود..فقط تو پی موقعیتی بودم که فقط برم ناپدید بشم…

    به لطف الهی خداوند دستانمو گرفت و هدابتم کرد تا امروز شاهد اینجور فایلها و پیامهایی از طرف پروردگار بزرگم باشه..من شبانه روز شما را دعا میکنم..و سپاسگزار این خداوندم که این لطف بیکرانشو شامل حالم کرد!…

    و ناگفته نمونه هر روز و هر چند ردز یکبار پاشنها برام تکرار و نیاز به خودسازی داره..که من با درکی که از این سایت برده ام هنوز خیلی جا دارم!

    بریم برای سوال این فایل گرانبها!

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته میکند!؟

    استاد من روابطم با تمام افراد خانواده ام بسیار متشنج..بود…عیب و ایراد از کارشون و نحوه برخورد اونها با من..وجوری که به کتک کاری شدید و خرد کردن وسایل منزلمون میشد..اینقدر جو خونمون متشنج بود فقط بخاطر شخص من که در کودکی بخاطر یسری شرایط که از پدرم به ما القا شده بود…و به خورد شخصیت من رسیده بود…من حالم بد میشد و تا چند مدت هر چند روزی این مشکل پیش میومد!

    نکته بعدی…یه سردرد عصبی دقیقا رگ سیاتیک من پشت کمرم به شدت درد میگرفت و تمام بدنمو دربر میگرفت..به محض اینکه برام این مشکل پیش میومد..عصبانی و ناراحت..و پذیرفته بودم میگیرن شدید گرفتم…

    نکته بعدی..کسی منو مسخره میکرد یا انتقادم میکرد.به شدت بهم میرختیم.فقط میخاستم پوست رو سرش نمونه!دعوای صدایی شدید و با گریه شدید

    نکته بعدی.وابسته شدن به دیگران بصورت شدید.و گاهی کارهای زیادی رو براشون انجام میدادم..و اونا خیلی وظیفه میدونستن.همین باعث شده بود این توجه نداشتن.منو برانگیخته کنه!

    نکته بعد..اعتماد زیاد تو کاری که با اقوامم شراکتی کار میکردیم..تمام کارا رو رو دوش من مینداخت.همین باعث شده بود من تاهد بکار داشته باشم.ولی ایشون بخاطر شرایط خانوادگیش که داشت دیر سر موعد کار میومد..و هزینه نصف میشد از اونطرف کارای بیشترش رو دوش من میفتاد..و یه حس بسیار بدی داشتم!

    ولی پذیرفته بودم من بی لیاقتم..یه حس تنهایی داشتم بطرف وابسته بودم..گفتم اگه ایشون کنارم نباشه من نمیتونم کار کنم..

    نکته بعدی..بازم بدلیل دور شدنم از افراد خانواده ام و مقصر دونستن اونا..و حس وابسته بودنم با شخصی مخالف در اقواممون.که حس برادری بود..این حس باعث شد.که حرفی که باید بینمون رد و بدل بشه با چند بار تکرار و به پشت گوش انداختنش از طرف خودم!..که اخرش من به حس متنفر بودن خودم و ایشون انجام بشه..اون شبی که این اتفاق افتاد.استاد دقیقا رسیدم بهمون چیزی که گفتم ای وای به من….که هر چی میکنم به خودم میکنم.

    نکته بعدی…شرک داشتن به یکی از دوستانم و وابستگی شدید شدید شدید…موقعه ایی که تماس میگرفتم یه مشکل پیش میومد…تمام وقتامو پر کرده بود از ناکامی و دلسردی..

    نکته بعدی…مشتریانی که برای سفارش کارام میومدن.بیشتر افراد آدمهای خیلی خوبی بودن..ولی چند مدت یباری ینفر تو تورم میخورد.تا میخاس پول بده جیگرمو له میکرد..امروز و فردا میکرد..

    نکته بعدی..گیر دادن به نظافت خونه و ریخت پاش شدن توسط افراد خانواده و منم حساس روی کثیفی..چون زیاد تمییز میکنم.و به دعوا کشونده میشد..(بازم هنوز پاشنه اشیلمه).و دقیقا اونا برعکس حرف من عمل میکنن..

    نکته بعد…حقیقت من ادم بسیار گرمایی هستم بعلت شرجی هوا من اصلا نمیتونم لباس بپوشم خانواده ام مخصوصا پدرم با یکی از بردارانم یکم حساسن…یجوری میشه که من احساس بد پیدا میکنم..میخام فرار کنم..

    نکته بعدی ..حس حسادت ..و بیلیاقتی خودم.که واقعا شدید بود..در تمام جنبه ها وقتی که میدیدم افراد توانمتد هستن..من به شدت بهم میرختم.و حالم بد میشد….

    نکته بعدی…یه مورد خاستگاری که میومد دقیقا در مورد همون افرادی که من دوست نداشتم.همون مورد پیش میومد…یا افرادی که شرایطش خیلی خوب بود..یجوی میشد من روم نمیشد جلوی طرف بیاییم خودمو قایم میکردم!..و خودمو بی ارزش میدیدم.و میگفتم من لیاقت اینفرد نیستم.

    دقیقا همین باعث شده بود ارزش و لیاقت ادمهای خوب که از نظر شخصی خودم باشه برام پیش نیاد..دقیقا اون فردی که تو شرایط خوبی بود طبق خاسته من از زندگیم خیلی راحت بره بیرون!..

    همون فردی که من نمیخاستم راحت خاستگاری میکردن.اینم به طرز بسیار دیوانه وار….این موضوع ارزشمندی منو زیر سوال برده بود..و خودمو سرزنش میکردم…

    استاد در پایان صحبتهام!…..

    من فقط تو بحث روابط واقعا وجودمو دگرگون کرده بود چه با افراد خانواده چه دوستان چه اطرافیانم….و نحوه برخورد اونها و سو استفاده کردن.و شراکتی..و بحث اخلاقی همه اینها شدت داشت….و چیز مهمی هم بگم…

    من یه بیماری از بچگی داشتم که مثل خوره تو بدنم بالا و پایین میکرد.استاد دوست ندارم در موردش صحبت کنم.چون خیلی شدت داشت..هر بار میخاستم ترکش کنم.خیلی دوستداشتم همون موقع از خداوند گفتم خدایا میخام تاهد بدم این مسئله رو حل کنم هر بار نمیشه خودت بهم کمک کن…این مورد از بدنم ماک و پاک شد.(خدارو شکر)

    به شکرانه پروردگارم…با توکل به خودش…تمام این تضادها…که بسیار زیاد و متشنج بود..زمین زمان رو ریخته بودم بهم….

    که همه برمیگرده به خانواده و جامعه و مدرسه ایی…که مثل سیمان در درونمون چسبونده بودیمش…همه با لطف پروردگار من 180درجه تغییر کردم..

    خداوند شب نور الهی رو برام روشن کرد..اینقدر هدایت تو خواب برام فرستاد..تا الانم همینجور دیگه دارم طبق قانون پروردگارم جلو میرم..

    استاد شاید مدتها طول بکشه تا این پاشنها حل بشه..ولی یچیزی بگم طی این مدتی که من عضو سایت شما هستم…شب تو خواب خداوند پاشنه هامو بصورت تصویری بهم میگه..

    یه پاشنه ایی داشتم..نقطعه وپاشنه بزرگ من در زندگیم بوده…

    شب با خانم شایسته اومده بودین خونمون از طریق لب تابتون بهم فهموندین…

    میخام بگم تو راه راست خداوند بهم هدایت کرد که بتونم ریشه ها را بیشتر درک کنم و روشون کار کنم….من سپاسگزار این خداوندم که هدایت شدم به سایتی که تونستم رابطمو در تمام زوایا کم کم ریشه کن کنم..

    اون رابطه های متشنج به صلح و دوستی ختم شد…

    چند روزه با توجه به مدارم هر کسی بهم انتقاد کنه.خیلی ارام و و روزه صحبت میگیرم..اصلا در موردش حرف نمیزنم.

    انتقادای شدید از طرف خانواده ام میشه که تو داری وقت تلف میکنی باید اینجوری باشی اینکار رو کنی..ولی من طبق هدایت پیش میرم.و اصلا صحبت نمیکنم..

    به لطف الهی تمام اون پاشنه ها استاد کاملا برطرف شد..چند مورد مثل انتقاد کردن اینجور چیزا مونده که کم کم سعیمو میکنم خیلی خوب عمل کنم…یجوری شدم قبل اینکه وارد یه جمعی باشم سوره حمد میخونم و از خداوند هدایت میخام…و خداوند لطفشو شامل حالم کرده….

    سپاسگزار شما و این سایت گهربارتون هستم.که هر روز که میگذره من یه انسان دیگر و تولدی جدیدی رو خداوند بهم هدیه میده…

    تا ابد که زنده ام پا به پای هدایت الله جلو میرم انشالله بتونم سعادتمند در دنیا و اخرت باشم!به امید الله

    من سپاسگزار این روز پروردگارم هستم.که اینجا در محضر استاد عزیزی قرار گرفته ام.که میتونم با تمام وجودم از ناخواسته های زندگیم که یه عمر گریبان زندگیم بود از بیین ببرمشون…و نیست و نابودش کنم…

    تضادها خیلی موقع داره برام تکرار میشه ولی همینکه میتونم بازیشو درست کار کنم.همین برام کافیه.انشالله بتونم یه روز خریدار این دوره بینظیر بشم استاد.چون میدونم انسان مانند غذا مانند پوشش نیاز به تکرار تکرار تکرار قوانین داره!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: