اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هنوز هوا تاریک بود و سکوت خونه یه حس خاصی داشت. همون لحظه تو دلم گفتم: خدایاااا شکرررت که دوباره چشمامو باز کردم شکرررت که هنوز فرصت زندگی دارم.
رفتم کارم رو انجام دادم و آمپول بیمارمو زدم… خدایا شکرت که بهم توان و فرصت دادی به کسی کمک کنم
شکرت که بدنم سالمه و میتونم خدمت کنم.
توی راه برگشت ..وای خدا… اون طلوع خورشید یه صحنهی ناب که انگار فقط واسه دل من طراحی شده بود. شکرررت خداجووون که هر روز یه تابلوی نقاشی جدید جلوی چشمام میکشی.
رسیدم خونه
حالا دارم صبحونه آماده میکنم… نون تازه
بوی چای دمکشیده ..
حس زندگی توی همین لحظههاست. خدایا شکرررت واسه این نعمتای کوچیک که از بس بزرگن دیگه عادی به چشم میان.
ناهارم قراره با عشق آماده کنم خدااایا شکرت که سفرهم پر از برکت توعه. شکرت که غذایی دارم برای خوردن شکرت واسه آرامش و خونهای که سقف بالای سرمه.
خدایااا دلبرم هزار بار شکرت واسه همین روز یکشنبه قشنگ…
واسه سلامتی
واسه خانواده
واسه لحظههای ساده ولی پرارزش. قربونت برم که همیشه کنارمی همیشه بهترینا رو برام میچینی.
و همینطور عرض سلام و احترام خدمت تمام دوستانی که تو این جمع هستن
سوال یک.
چه شرایطی و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما بر انگیخته میکند؟( مثبت،یا منفی)
من وقتی حسابم یا جیبم خالی میشه از پول احساسم خیلی بد میشه و یجورایی نجواها شروع میکنن به هجوم آوردن
وقتی از سرکار میرم خونه و ببینم خانومم چیزی درست نکرده یا بوی غذایی نمیاد اونجا هم احساسم بد میشه
وقتی جایی برم هوا به شدت گرم باشه و من لباس مناسب نداشته باشم و یجورایی پوستم بسوزه احساسم بد میشه
برای کسی کاری کنم و اون ازم تشکر نکنه خیلی بهم میریزم
وقتی به تمریناتی که استاد ازمون میخاد تو دوره ها یا دانلودی انجام نمیدم احساسم بد میشه
وقتی جنسی رو به مشتری میفروشم که سود خیلی پایینی داشته یا گاهی اوقات به ضرر بوده اون موقعه هم بهم میریزم
وقتی قرار بوده به مشتری سر موئد کاری تحویل بدم اما اتفاقی پیش اومده و من توضیح میدم اما اون تو کتش نمیره و حرف خودش رو میزنه واقعا قاطی میکنم
در سمته مثبتش:
وقتی از سر کار میرم خونه و میبینم بوی خوش غذا پیچیده کلی ذوق میکنم نه بخاطر گرسنه بودن یه حس خیلی باحالیه انگار همه چیز زندس نمیدونم چجوری توضیح بدم اما میدونم خیلی از شماها این حس رو دارین
وقتی قراره اجاره مغازه یا خونه رو پرداخت کنم و مبلغی دستم نیست و یهویی خداوند از جایی که گمان نمیکنم میرسونه کلی ذوق میکنم و سپاس گزار میشم
وقتی با خواهر زاده هام که 4 یا 5 سالشونه حرف میزنم کلی خوشحال میشم
وقتی همسرم میگه میخام دعوتت کنم به یه نوشیدنی
وقتی هفته ای میشه که بیش از اونی که انتظار داشتم فروش میکنم
وقتی بدهی کسی رو پرداخت میکنم حسم واقعا خوب میشه
وقتی هدیه ای بی منت و بی چشم داشت برای کسی میخرم
وقتی رئال مادرید یا پرسپولیس قهرمان میشه حس فوق العاده دارم
وقتی تو باشگاه یا خونه وزنه میزنم و عظلاتم دم میکنه خیلی احساسم خوبه
وقتی دوش آب سرد میگیرم و زیر دوش با خدا حرف میزنم حسم خوبه
یا وقتی صبحایی که زود بیدار میشم و میرم پیاده روی واقعا احساسم خوبه
انشالله ادامه تو کامنت بعدی مینویسم
از خداوند طلب ثروت و نعمت و سلامتی شادی برای همتون دارم
*در مواردی که مورد قضاوت قرار میگیرم به شدت عصبانی میشوم، جوری که بدم به لرزه میفته، اصلا نمیتونم کنترل ذهن انجام بدم،
* در مواردی که اطرافیان به خودشون اجازه میدن در مسائلی که هیچ ارتباطی بهشون نداره ورود میکنن، متاسفانه خیلی ناراحت و عصبی میشم
* شغل من کارمند هستش و با ارباب رجوع بسیار سروکار دارم، موارد هست که طرف جواب سوالش رو میدونه، با اینکه من قبلا برای او توضیحات لازم رو دادم اما باز می پرسه و انتظار داره پاسخ متفاوتی بشنوه، این موارد خیلی منو عصبی میکنه، و واقعا من به وضوح رسیدم که هرچقدر بیشتر دارم توجه میکنم به این موضوع افراد کودن بیشتری وارد مدار من میشن و باعث تکرار این رفتار در حضور من میشن، و فقط و فقط باعث عصبانی شدن بیشتر من میشه
*در شرکتی که من کار میکنم(نفت) مواردی هست که با یک ایده ساده میشه کل مساله رو حل کرد اما مقامات شرکت لقمه رو دور گردن میچرخونن(بسیار بهش فکر میکنم که این آدمها دارن از عمد اینکارو میکنن یا واقعا لیاقت این پست و مقام رو ندارن و دارای آگاهی کافی نیستن، گاهی اوقات مقامات عالی رتبه شرکت خودشون رو درگیر مسائلی میکنن که هیچ ارتباطی بهشون نداره مثلا میان از بودجه شرکت کلی بسته های غذایی تهیه میکنن و تو محوطه شرکت به صورت منظم میچینن و کلی خبرنگار میارن واسه …
حالم از این دیدگاههای کمونیستی بهم میخوره و خیلی میرم تو فکر)
* اینکه به صورت مستقیم و غیر مستقیم ملت دارن مالیات میدن اما دریغ از یک خدمت کوچک(این مورد که منو حسابی ترکونده)
* و مورد آخر که از همه مهمتره اینکه من به وضوح رسیدم که توجه به این موارد بیشتر منو درگیر میکنه اما باز و باز و باز بهش توجه میکنم و با اینکه مییییییییییییدونم من نمیتونم دیگران رو تغییر بدم، با اینکه میدونم من نمیتونم دیگران رو توجیه کنم که درست رفتار کنن یا اینکه حق و حقوق خودشون رو بشناسن، یا نظافت رو رعایت کنن، یا انقد باج ندن، یا … اما باز درون ذهنم یک سناریو درست میکنم که یقه پیراهن طرف رو گرفتم و دارم بهش گوشزد میکنم که مسیرت اشتباهه و فقط باعث عصبی شدن خودم میشم، با اینکه بارها و بارها قرآن رو خوندم و چیزی بنام ایده درگیری درش نبود(ابراهیم پدرش رو رها کرد، موسی با فرعون درگیر نشد، مهاجرت مسلمانان به حبشه، نوح پسرش رو رها کرد، و اما این طرف ماجرا که یونس عصبی شد و افتاد تو شکم نهنگ، موسی بلا سرش اومد، یوسف افتاد تو زندان ، ایوب مریض شد، به پیامبر تذکر داده میشه که تو وکیل و حافظ این جماعت نیستی) اما نمیدونم چرا این ذهن لامصب دوباره میره سراغ این موضوع
استاد لطفا لطفا لطفا مورد آخر رو در فایل بعدی کمی بیشتر باز کنید
به نام خداوند عزیز و مهربان سلام میگم خدمت مریم عزیز و استاد عباس منش عزیز من 18 سالمه و نزدیک یک هفته است دارم خیلی خوب روی خودم کار میکنم و روی باور هایم از وقتی که سریال های سفر به دور آمریکا رو تماشا میکنم خیلی خیلی توجه من به نکات مثبت بیشتر و بیشتر شده و باعث شده که تا احساس بسیار خوبی تجربه کنم و از زمانی که ورودی های ذهنم را کنترل میکنم روز به روز نتایج داره بزرگ تر میشه و از این بابت بسیار خوشحال هستم که انسان خودش خالق زندگی اش است و می تواند شرایط و اتفاقات زندگی اش را رقم بزند و این لطف و عظمت خدا را نشان میدهد و چیز مهمی که خیلی نقطه ضعف من بود رو از فایل های شما یاد گرفتم این بود که در دل ترسهام برم و ایمانم به خدا رو روز به روز بالا ببرم چون که ترس نقطه مقابل ایمان است و نکته دیگری که از فایل های شما استخراج کردم این بود که با قانونی آشنا شدم ب اسم قانون تکامل که باعث می شود که توقع بی جا از خود نداشته باشیم و یاد بگیریم از مسیری که در آن هستیم لذت ببریم من در اینجا می خواستم با شما یک تجربه خوب را به اشتراک بگذارم من از بچگی ریاضیم بسیار ضعیف بود و همیشه از ریاضی میترسیدم و باورم این بود که ریاضی سخته و من در ریاضی استعداد ندارم و برای همین همیشه ریاضی من بسیار ضعیف بود و بیخیال ریاضی شدم و همین جور الا بختکی اومدم بالا(من الان کلاس 11 هستم) و تقریبا چندین ماه پیش فهمیدم که از ریاضی هیچ نمیدونم فقط جمع و تفریق بلدم همین و بس! و اینم بگم که من یک روز توی گوشی بودم که دیدم شما این فایل رو آپلود کردید تحت عنوان چرا با تلاش فراوان به اهدافم نمیرسم؟ که چن هفته پیش آپلود کردید از زمانی که اون فایل رو دیدم فهمیدم که ما به واسطه باور های غلطی که داریم باعث می شود به اهداف خود نرسیم حتی اگر بسیار تلاش کرده و این قانون جهان است انگار که روی تردمیل هستیم از اون زمان تصمیم گرفتم که روی ریاضی خودم کار کنم و از هیچ چیز نترسم و ب خدا ایمان زیاد داشته باشم و باور هامو عوض کنم و الان که دارم این کامنت رو برای شما مینویسم ریاضی من از صفر تا حد زیادی پیشرفت کرده و من دقیقا یادمه قدیما هر چی گوش میدادم به ریاضی اصلا نمی فهمیدم حتی اگر میخواستم یاد بگیرم و همیشه قاتی میکرم و برای همین نا امید می شدم و من اینو بیاد دارم که تا کلاس 9 زبان انگلیسی من بسیار ضعیف بود و همیشه نمره من زیر 15 بود تا اینکه من کلاس نهم رو تموم کردم و تصمیم گرفتم که روی زبانم کار کنم و من اینو دقیق بیاد ندارم و اون زمان شما رو نمیشناختم بطرز عجیبی و مدت زمان 3 زبان انگلیسی من از صفر تا حد بسیار زیادی پیشرفت کرد و این بدلیل تغیر باورهایم نسبت به زبان انگلیسی بود و من اون زمان نمی فهمیدم که جریان چیه چون حتی اگه زیاد هم تلاش کنی و باور های خوب نداشته باشی فایده نداره و نمره زبان من همیشه بالای 19 هست خدا رو شکر میکنم بابت اینکه منو به این سایت هدایت کرد استاد از خدا میخواهم که همین ثروتی که دارید رو 10 ها برابر بیشتر کند و باور فراوانی برای همه جا بیفتد از شما و مریم عزیز هم سپاس گذارم خدا یار و نگهدارتان
باسلام خدمت استاد عزیز ودوست داشتنیم وخداقوت میگم به خانم شایسته وبچه های تیم
من زمانی که می خوام تصمیم بزرگی واسه زندگی وآینده بگیرم خیلی نگران میشم .مثلا الان یک خونه دارم که کل سرمایه امه وتوی دودلی هستم که بفروشمش یانه چون هم وسیله نقلیه ندارم وهم می خوام کار مورد علاقمو راه بندازم واز زندگی لذت ببرم .زمانی که می خواستم این خونه رو بخرم ماشینم رو فروختم وخونه خرید م الان خیلی بدون وسیله سختمه والان موندم که خونه رو بفروشم وماشین بخرم و کارمو شروع کنم کاری که بهش علاقه دارم گفتم ی مقدارشو یک ماشین بخرم وبخشی رو هم واسه کارم سرمایه کنم .با هرکسی هم که مشورت می کنم میگن که کسی خونه رو نمی فروشه که ماشین بخره اکثرا میگن این کارو نکن ولی خودم تصمیم گرفتم بفروشم وشروع کنم به کار.چون با این کار هم احساسم خوب میشه هم کار مورد علاقه ام رو می تونم شروع کنم
سلام دوست عزیزم، به نظرم این کارو نکنید توکل کنید به خدا و شروع کنید اصلا خونه رو بزار یه گوشه بمونه رهن بده و با پولش کارتو راه بنداز ، نظر منه و بر اساس تجربه میگم باز ببین خداوند چجوری هدایتت میکنه و کار درست رو انجام بده
گاهی اوقات ذهن راهی و انتخاب میکنه که اذیت نشه اینجوری بهش نگاه کن
سلام دوست عزیزم .خیلی خوشحال شدم که واسم وقت گذاشتین وراهنمایی کردین . خیلی وقته که این موضوع فکرمو در گیر کرده و نمی تونم درست تصمیم بگیرم الانم یه مدتیه تو خونه افتادم. با موتور خوردم زمین پامو عمل کردم فشار مالی هم اومده روم .فکرای دری وری می زنه به سرم .البته که همش با خودم می گم الخیر فی ما وقعه ومی دونم که خدا بهترینهارو برام می خواد.ممنون از توجهتون براتون آرزوی سلامتی سعادت وثروت می کنم.
برای ایجاد کسب و کار نیاز به سرمایه هست یه باورمخرب هست و بشدت ضربه زننده مواظب خوبی هات باش گلم
شما بیا و مثل تمام کسای دیگه ای که کسب و کارعظیم دارن و سرمایه خیلی خیلی خیلی کم داشتن یا اصلا نداشتن تمرکز کن و به ذهنت بگو تا از این فکر بیای بیرون که خونه رو بفروشی
اونوقت هدایت میشی به ایده ها و شرایطی که بدون پول کارراه میفته یا پولش دقیقِ دقیق از خود اسمون هفتم برات میاد و کار استارت میخوره
یکی دوسال پیش من میخاسم یه کار جدیدی راه اندازی کنم داداشم گفت اگه سرمایشو داشتیم استارت میزدیم و منم دقیقا همین جمله رو بهش گفتم که اگه من اماده باشم خودش جور میشه و پولش از اسمون میاد و شاید باورت نشه شاید بشه نمیدونم از خود اسمون هفتم پول اومد و دقیقا مصداق از جایی که فکرشو نمیکنی روزی میاد بود و من هرگز هرگز وهرگز حتی یه میلیاردم درصد به این پول فکرنکرده بودم و خودش از اسمون اومد
سلام داداش میلاد دمت گرم راهنمایی که کردی خیلی خوب بود .البته من این تجربه رو دارم که خیلی وقتااز آونجایی که فکر شونمی کردم خدا واسم درست کرده ولی مقدارش از نظر ذهن من کوچک بوده ولی واسم رخ داده واین حرفی که گفتین از آسمون هفتم واقعا واسم اتفاق افتاده چندین وچند بار .ممنون موفق وسربلند ثروتمند باشید
سلام میکنم به استاد عزیزم و مریم جان من اگه بخوام در مورد این موضوع بگم من وقتی مورد انتقاد منفی قرار میگیرم احساسم بد میشه و بهم میریزم ولی از اونجایی که از استاد یاد گرفتم که احساس بد مساوی است با اتفاق های بد سریی اینو یاد خودم میارم و آرم میشم و صحبت یا انتقاد های اون شخص مقابل رو نادیده میگیرم والبته که اینو یاد گرفتم همون لحضه میگم که منو اشکال نداره انتقاد کنی ولی انتقاد مثبت کنین اگرم نقطه ظفعی دارم بهم بگین اصلاح میکنم و این تکنیک رو به کار میگیرم. وخیلیم خودمو درگیر آدم که یک لحضه احساس کنم که ممکنه قانون توجه منو واحساس منو درگیر کنن مکان من ترک میکنم .و اینم مدیون استاد عزیزم هستم که یاد گرفتم ازشون. و مورد بعدی سعیی میکنم همیشه دیگران رو که مواقعیت رو به دست بیارن تحسین کنم خیلی این کارو دوست دارم و تویی زندگی خودمم معجزه شو دیدم. و در کل آدم آرمومی هستم زیاد خودمو درگیر انسان های که حس خوب بهم نمیدن نمیکنم .نمیگم انسان اجتماعی نیستم نه منظورم این نیست .من سعی میکنم دوستان ارتباط بگیرم که باور هاشون به خودم نزدیک باشه و از اونجایی که 99 درصد تو این بادیا نیستن من سعی میکنم بیشتر وقتم تنها باشم و روی خودم کار کنم وبه جرات میگم من نه تلوزیون میبینم فقط فقط سایت استاد عزیزم هستم بیشتر وقتم دارم فایل های دانلودی گوش میدم . وتشکر میکنم از استاد گرامی و خانم شایسته عزیز خواستم به نوبه خودم تو این مسیر زیبا ردپایی به جایی بزارم .
سلام خدمت استاد و دوستان عزیز امیدوارم حالتون عالی باشه من مدتیه که با استاد جان آشنا شدم و از فایلهای رایگان آرامش عالی گرفتم و حاله خوب. و کلی اتفاقات کوچیک عالی و هر روز خداروشکر میکنم بابت این راهی که من رو توش قرار داده و از همه لحاظ هم بهتر شدم همین مدت کوتاه و با همین فایلهای رایگان . من یه اتفاقی که توی رابطم میفته هر چند وقت یک بار دچار تنش و ناراحتی و بحث میشیم و تقریبا از همه لحاظ خوبیم فقط اینکه من توی رابطه قبلی و فعلیم هر دو دچار این مشکل میشم که طرف مقابل بهم اهمیت نمیده و از لحاظ مالی اصلا انگار نه انگار که وظیفه ای از این لحاظ دارن نسبت به من و برای خودم هم سواله که واقعا چرا این اتفاق دوبار برای من میفته با اینکه از همه لحاظ خوبیم و واقعا عاشقانه دوسم داره ولی همیشه این مشکل رو دارم و بارها خاستم که رابطم رو تموم کنم و حتی الان هم دودل هستم و اینکه شما بارها گفتین خودتون رو تغییر بدین ولی از این لحاظ وقتی میخام به نکات مثبت توجه کنم و اینکه بگم باید خودم برای خودم پول بسازم ولی انگار که دارم خودم رو فدای رابطه ای که باب میلم نیست میکنم و باز میشه حال خرابی با اینکه سعی میکنم که اکثر مواقع به نکات مثبت توجه کنم و حالم خوب باشه ولی گاهی اینجوری که گفتم خراب میشم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید بازم سپاسگزار خداوندم بابت وجود استاد عباسمنش
سلام به استاد عزیزتر از جانم و همه دوستان هم فرکانس و خوش فرکانس عزیز،
امیدوارم که هر روز برای هممون اتفاقهای خوب و عالی بیفته
خدا رو شکر میکنم بابت اینکه مدتی هست که هر مسئله و چالشی که توی ذهنم دارم با اومدن توی سایت دقیقا استاد در مورد همون موضوع صحبت میکنن و آگاهی لازم در مورد اون موضوع که مسئله من بود بهم داده میشه، اصلا انگار هر وقت دنبال جواب برای سوالاتم و مشکلاتم هستم کافیه بیام توی سایت و سریعا به جوابم برسم شاید قبلش خیلی در مورد اون موضوع فکر میکنم و دنبال جواب و راه حل برای اون هستم اما با یک جمله که از طرف استاد سیدمون باشه من فرمونو دست میگیرم و میفهمم مشکلم از کجاست و باید چیکار کنم خدایا شکرت که منو توی این مسیر طلایی هدایت کردی سپاسگزارم.
در مورد سوال استاد باید بگم که چیزایی که احساسات منو شدید جریحه دار میکنن شامل موارد زیر هست:
اول بی توجهی افرادی که برام مهم و ارزشمند هستن نسبت به من چون
اینجوری باعث میشه فرد از چشمم بیفته که خب این اصلا خوب نیست،
بیاحترامی بی دلیل اطرافیان نسبت به من
اینم از مواردی هست که به سرعت گریم میگیره و حالمو بد میکنه،
قدردانی نکردن عزیزانم بخاطر کارهایی که انجام دادم البته در این مورد فقط کسایی ک برام مهم هستن نه همه آدمای اطرافم البته نه بخاطر اینکه منت بزارم بخاطر اینکه کارم دیده بشه و تشکر بشه حتی یه تشکر ساده،
پیش نرفتن اوضاع طبق میل من و برنامهای که از قبل ریختم اینم باعث میشه احساس بینظمی و گاهی احساس اینکه از همه چیز عقب موندم بهم دست بده،
خیانت کردن پارتنرم البته در حال حاضر پارتنر ندارم اما میدونم روی این موضوع خیلی حساس هستم،
آماده نبودن غذا وقتایی که خسته و گرسنه از سرکار میام خونه البته مدتی هست که سعی میکنم روی این مورد کار کنم و کمتر حساسیت نشون بدم،
مورد بعدی اینکه وقتی عجله دارم افراد کارشون رو خیلی آروم و کند انجام میدن شایدم بخاطر این هست که من خودم آدمی هستم که همیشه کارهامو سریع و در اولویت انجام میدم و توقع دارم طرف مقابلم همین قدر احساس مسئولیت و انجام وظیفه داشته باشه،
بیاجازه دست زدن دیگران به وسایل شخصیم که برام مهمن چون در بیشتر مواقع باعث خراب شدن اون وسیله میشه یا گم شدنش،
تذکر دادن در موردی که خودمم از قبل حواسم به اون موضوع بود اینجور احساس میکنم کارم و دقتی که از قبل داشتم میره زیر سوال،
بیصبرانه منتظر قسمت دوم این فایلتون هستم.
استاد عزیزم میدونم که کامنت منو میخونی خواستم بهتون بگم خیلی خیلی خیلی قبولت دارم و برام آدم بالایی هستی و اینکه دوستتدارم و امیدوارم یه روزی از نزدیک ببینمت و با عشق بشینم پای صحبتهاتون
عشق بهتون امیدوارم روز به روز بیشتر بدرخشید و منی که کنارتون هستم هم آگاه تر بشم
در جواب سوالی که استاد مطرح کردن باید بگم من وقتی بفهمم کسی به من دروغ گفته و مدت های زیادی همین کار را ادامه میداده بسیار عصبانی میشم و یا وقتی که رازی را با کسی درمیان میزارم و اون فرد خیلی سریع آن راز را به دیگران انتقال میدهد بسیار عصبانی میشم و یا در مواردی که دارم در حق کسی خوبی می کنم ولی آن فرد پشت سر من دست به کارهایی میزند که برعلیه من هستن و به ضرر من هست بسیار عصبانی میشم و یا وقتی که در جمع هستم کسی بیاد و منو مسخره کنه یا به خانواده من توهین بکنه به شدت عصبانی میشم و دست و پام رو گم می کنم و وقتی که مانده حسابم پایین بیاد و از نظر مالی تحت فشار قرار بگیرم به شدت ناراحت میشم و احساس خوبی ندارم
از استاد عزیزم بابت راهنمایی های عالی شون تشکر میکنم
اول اینو بگم که هرچی فکر کردم دیدم من کلا آدم احساساتی نیستم و شاید خیییلی از جاهایی که بقیه مشوش و به هم ریخته اند من شاید اصا عین خیالمم نباشه و اینو به عنوان یه نکته مثبت میبینم
ولی خب اگه نسبت بگیریم اگه مسائلی پیش بیان که بتونن ذهنمو درگیر کنن ، مثل اینه که آدمای احساساتی تو اون لحظه کاملا داغون و از همه جا بریده باشن و حالشون افتضاح باشه.
حالا اینم مقدمه من بود
اولین موردی که توی ذهنم میاد و شما اشاره کردید بهش توی فایل، همین احساس طرد شدگیه، خیلی پیش اومده که مثلا خانواده بدون من وقتی که من کار داشتم و دستم بند بوده، شاید مثلا نیم ساعت قبل از اینکه من فارغ بشم پاشدن رفتن گردش و خرید و رستوران در حالی که من اومدم خونه و دیدم هیشکی نیست، آخر روزه و حتی به من نگفتن که میخوام بیام یا نه. همونطور که گفتم خیلی به هم نمیریزم، حالم گرفته میشه ولی سعی میکنم از تنهایی استفاده کنم، کارای عقب افتادمو انجام بدم، مثلا حال داشتم یه فیلم ببینم. با دوستای خوبم حرف بزنم و اینطوری اتفاقی که افتاده برام کم اهمیت میشه
مورد دوم وقتیه که من دارم کارمو به خوبی انجام میدم و یه نفر که از کارم اطلاعی نداره میاد دخالت میکنه و دستور به من میده که چیکار کنم در حالی که خودم میدونم. خیلی این عصبانیم میکنه ولی خب مدتش کوتاهه سعی میکنم زود یادم بره و روال عادی کارو ادامه بدم
مورد سوم وقتیه که یه نفر بخواد سین جیمم کنه وقتی که من خودم نمیخوام حرفی بزنم این یه ذره فشار بیشتری روم میاره چون میخوام در عین حال که آرومم یه جورایی دست به سر کنم طرفو بره و برام سخته
مورد چهارم مال زمانیه که کسی بخواد از وسایلم استفاده کنه و اونجوری که من مراقب وسایلم هستم مراقبشون نباشه. قشنگ هرثانیه که اون شخص داره باهاشون کار میکنه اگر مراقبشون نباشه دارم حرص میخورم.
مورد پنجم وقتی میبینم اطرافیانم علایق به چیزا یا کسایی دارن که آسیب میزنه بهشون ولی بازم ولش نمیکنن. البته احساس ناراحتیم کوتاه مدته و بعدش سریع به خودم میگم منکه نمیتونم تا وقتی خودشون نخوان تغییرشون بدم پس به من چه. ضررشو خودشون میبینن. و اینطوری سعی میکنم اهمیتی ندم.
مورد ششم. همین الان یادم اومد. وقتیه که من تعهدی نسبت به انجام دادن کار شخصی ندارم ولی اون طلبکارانه میخواد که کارشو انجام بدم. تو همون بار اول کلی دری وری تو دلم بهش میگم و دیگه ازش خوشم نمیاد. چون تو پولتو میدی به یکی دیگه حق نداری از من طلبکار باشی
یه مورد هفتمم الان به ذهنم رسید. وقتی یه آدم بی ارزش یه امکانات خیلی با ارزشی داره که بلند نیست ازش استفاده کنه ولی من ندارم اونجا نجواهای ذهنی خیلی میرن رو مخم و احساس عصبانیت بهم دست میده که البته به خودم میگم حسادت بی حسادت!!! اگه اون داره پس منم میتونم داشته باشم و من ازش درست استفاده میکنم. خیلی تیغ باریک و دولبه اییه واقعا. سریع میتونه آدمو ببره تو فاز حسادت.
مورد هشتم مال جاییه که من دارم کارمو بهتر از بقیه انجام میدم یه جایی، ولی چیزی که اونا دریافت میکنن چندین برابر منه، با اینکه من هم علمم بیشتره، هم کارم بهتره، هم کلی از طرف شاگردا و به طور کلی مشتریا به طور مستقیم از من تعریف میشه هم جلوی خودم و هم پیش بقیه. یه ذره مایوس میشم و احساس نارضایتی بهم دست میده که البته صد در صد به خاطر وجود ترمز تو باورهای خودمه.
همینا فعلا یادم میاد ولی همیناشم فکر نمیکردم دربیاد خداروشکر که تونستم این چند تا ترمزو الان به لطف خدا شناسایی کنم. خدایاشکرت بعضیاش همینطور یه دفعه ای میومد تو ذهنم
سلااام خدا جونم
صبح قشنگت بخیر پادشاه جهان
امروز یکشنبهس… ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم
هنوز هوا تاریک بود و سکوت خونه یه حس خاصی داشت. همون لحظه تو دلم گفتم: خدایاااا شکرررت که دوباره چشمامو باز کردم شکرررت که هنوز فرصت زندگی دارم.
رفتم کارم رو انجام دادم و آمپول بیمارمو زدم… خدایا شکرت که بهم توان و فرصت دادی به کسی کمک کنم
شکرت که بدنم سالمه و میتونم خدمت کنم.
توی راه برگشت ..وای خدا… اون طلوع خورشید یه صحنهی ناب که انگار فقط واسه دل من طراحی شده بود. شکرررت خداجووون که هر روز یه تابلوی نقاشی جدید جلوی چشمام میکشی.
رسیدم خونه
حالا دارم صبحونه آماده میکنم… نون تازه
بوی چای دمکشیده ..
حس زندگی توی همین لحظههاست. خدایا شکرررت واسه این نعمتای کوچیک که از بس بزرگن دیگه عادی به چشم میان.
ناهارم قراره با عشق آماده کنم خدااایا شکرت که سفرهم پر از برکت توعه. شکرت که غذایی دارم برای خوردن شکرت واسه آرامش و خونهای که سقف بالای سرمه.
خدایااا دلبرم هزار بار شکرت واسه همین روز یکشنبه قشنگ…
واسه سلامتی
واسه خانواده
واسه لحظههای ساده ولی پرارزش. قربونت برم که همیشه کنارمی همیشه بهترینا رو برام میچینی.
یهو یاد این آیهی قشنگ از سوره زمر میفتم که میگه:
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
(زمر53)
بگو: ای بندگان من که بر خودتون زیادهروی کردین (و خطا کردین) از رحمت خدا ناامید نشید چون خدا همه گناهان رو میبخشه اون خیلی آمرزنده و مهربونه.
این آیه انگار یه نامه عاشقونهس از طرف خدا به دل من… میگه: اشتباه کردی نجمه ؟ عیبی نداره
فقط برگرد سمت من.
ناامید نشو
من همه رو میبخشم.
همون طلوع خورشیدی که صبح دیدم نشونهی همین حرف خدا بود: هر روز یه فرصت جدیده برای دوباره شروع کردن.
خدا میگه: تووو فقط یه قدم بیا سمت من من صد قدم میام طرفت.
خدایااا ای مدیر کهکشانها امروز هم مدیریت زندگی و کسب و کارم رو به تو میسپارم ️
پیش به سوی یکشنبه های فرابهشتی
به نام خداوند بی نهایت بخشنده و مهربان
عرض سلام و احترام خدمت اساتید عزیزم
و همینطور عرض سلام و احترام خدمت تمام دوستانی که تو این جمع هستن
سوال یک.
چه شرایطی و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما بر انگیخته میکند؟( مثبت،یا منفی)
من وقتی حسابم یا جیبم خالی میشه از پول احساسم خیلی بد میشه و یجورایی نجواها شروع میکنن به هجوم آوردن
وقتی از سرکار میرم خونه و ببینم خانومم چیزی درست نکرده یا بوی غذایی نمیاد اونجا هم احساسم بد میشه
وقتی جایی برم هوا به شدت گرم باشه و من لباس مناسب نداشته باشم و یجورایی پوستم بسوزه احساسم بد میشه
برای کسی کاری کنم و اون ازم تشکر نکنه خیلی بهم میریزم
وقتی به تمریناتی که استاد ازمون میخاد تو دوره ها یا دانلودی انجام نمیدم احساسم بد میشه
وقتی جنسی رو به مشتری میفروشم که سود خیلی پایینی داشته یا گاهی اوقات به ضرر بوده اون موقعه هم بهم میریزم
وقتی قرار بوده به مشتری سر موئد کاری تحویل بدم اما اتفاقی پیش اومده و من توضیح میدم اما اون تو کتش نمیره و حرف خودش رو میزنه واقعا قاطی میکنم
در سمته مثبتش:
وقتی از سر کار میرم خونه و میبینم بوی خوش غذا پیچیده کلی ذوق میکنم نه بخاطر گرسنه بودن یه حس خیلی باحالیه انگار همه چیز زندس نمیدونم چجوری توضیح بدم اما میدونم خیلی از شماها این حس رو دارین
وقتی قراره اجاره مغازه یا خونه رو پرداخت کنم و مبلغی دستم نیست و یهویی خداوند از جایی که گمان نمیکنم میرسونه کلی ذوق میکنم و سپاس گزار میشم
وقتی با خواهر زاده هام که 4 یا 5 سالشونه حرف میزنم کلی خوشحال میشم
وقتی همسرم میگه میخام دعوتت کنم به یه نوشیدنی
وقتی هفته ای میشه که بیش از اونی که انتظار داشتم فروش میکنم
وقتی بدهی کسی رو پرداخت میکنم حسم واقعا خوب میشه
وقتی هدیه ای بی منت و بی چشم داشت برای کسی میخرم
وقتی رئال مادرید یا پرسپولیس قهرمان میشه حس فوق العاده دارم
وقتی تو باشگاه یا خونه وزنه میزنم و عظلاتم دم میکنه خیلی احساسم خوبه
وقتی دوش آب سرد میگیرم و زیر دوش با خدا حرف میزنم حسم خوبه
یا وقتی صبحایی که زود بیدار میشم و میرم پیاده روی واقعا احساسم خوبه
انشالله ادامه تو کامنت بعدی مینویسم
از خداوند طلب ثروت و نعمت و سلامتی شادی برای همتون دارم
بنام خدا
طبق توصیه استاد بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب
*در مواردی که مورد قضاوت قرار میگیرم به شدت عصبانی میشوم، جوری که بدم به لرزه میفته، اصلا نمیتونم کنترل ذهن انجام بدم،
* در مواردی که اطرافیان به خودشون اجازه میدن در مسائلی که هیچ ارتباطی بهشون نداره ورود میکنن، متاسفانه خیلی ناراحت و عصبی میشم
* شغل من کارمند هستش و با ارباب رجوع بسیار سروکار دارم، موارد هست که طرف جواب سوالش رو میدونه، با اینکه من قبلا برای او توضیحات لازم رو دادم اما باز می پرسه و انتظار داره پاسخ متفاوتی بشنوه، این موارد خیلی منو عصبی میکنه، و واقعا من به وضوح رسیدم که هرچقدر بیشتر دارم توجه میکنم به این موضوع افراد کودن بیشتری وارد مدار من میشن و باعث تکرار این رفتار در حضور من میشن، و فقط و فقط باعث عصبانی شدن بیشتر من میشه
*در شرکتی که من کار میکنم(نفت) مواردی هست که با یک ایده ساده میشه کل مساله رو حل کرد اما مقامات شرکت لقمه رو دور گردن میچرخونن(بسیار بهش فکر میکنم که این آدمها دارن از عمد اینکارو میکنن یا واقعا لیاقت این پست و مقام رو ندارن و دارای آگاهی کافی نیستن، گاهی اوقات مقامات عالی رتبه شرکت خودشون رو درگیر مسائلی میکنن که هیچ ارتباطی بهشون نداره مثلا میان از بودجه شرکت کلی بسته های غذایی تهیه میکنن و تو محوطه شرکت به صورت منظم میچینن و کلی خبرنگار میارن واسه …
حالم از این دیدگاههای کمونیستی بهم میخوره و خیلی میرم تو فکر)
* اینکه به صورت مستقیم و غیر مستقیم ملت دارن مالیات میدن اما دریغ از یک خدمت کوچک(این مورد که منو حسابی ترکونده)
* و مورد آخر که از همه مهمتره اینکه من به وضوح رسیدم که توجه به این موارد بیشتر منو درگیر میکنه اما باز و باز و باز بهش توجه میکنم و با اینکه مییییییییییییدونم من نمیتونم دیگران رو تغییر بدم، با اینکه میدونم من نمیتونم دیگران رو توجیه کنم که درست رفتار کنن یا اینکه حق و حقوق خودشون رو بشناسن، یا نظافت رو رعایت کنن، یا انقد باج ندن، یا … اما باز درون ذهنم یک سناریو درست میکنم که یقه پیراهن طرف رو گرفتم و دارم بهش گوشزد میکنم که مسیرت اشتباهه و فقط باعث عصبی شدن خودم میشم، با اینکه بارها و بارها قرآن رو خوندم و چیزی بنام ایده درگیری درش نبود(ابراهیم پدرش رو رها کرد، موسی با فرعون درگیر نشد، مهاجرت مسلمانان به حبشه، نوح پسرش رو رها کرد، و اما این طرف ماجرا که یونس عصبی شد و افتاد تو شکم نهنگ، موسی بلا سرش اومد، یوسف افتاد تو زندان ، ایوب مریض شد، به پیامبر تذکر داده میشه که تو وکیل و حافظ این جماعت نیستی) اما نمیدونم چرا این ذهن لامصب دوباره میره سراغ این موضوع
استاد لطفا لطفا لطفا مورد آخر رو در فایل بعدی کمی بیشتر باز کنید
به نام خداوند عزیز و مهربان سلام میگم خدمت مریم عزیز و استاد عباس منش عزیز من 18 سالمه و نزدیک یک هفته است دارم خیلی خوب روی خودم کار میکنم و روی باور هایم از وقتی که سریال های سفر به دور آمریکا رو تماشا میکنم خیلی خیلی توجه من به نکات مثبت بیشتر و بیشتر شده و باعث شده که تا احساس بسیار خوبی تجربه کنم و از زمانی که ورودی های ذهنم را کنترل میکنم روز به روز نتایج داره بزرگ تر میشه و از این بابت بسیار خوشحال هستم که انسان خودش خالق زندگی اش است و می تواند شرایط و اتفاقات زندگی اش را رقم بزند و این لطف و عظمت خدا را نشان میدهد و چیز مهمی که خیلی نقطه ضعف من بود رو از فایل های شما یاد گرفتم این بود که در دل ترسهام برم و ایمانم به خدا رو روز به روز بالا ببرم چون که ترس نقطه مقابل ایمان است و نکته دیگری که از فایل های شما استخراج کردم این بود که با قانونی آشنا شدم ب اسم قانون تکامل که باعث می شود که توقع بی جا از خود نداشته باشیم و یاد بگیریم از مسیری که در آن هستیم لذت ببریم من در اینجا می خواستم با شما یک تجربه خوب را به اشتراک بگذارم من از بچگی ریاضیم بسیار ضعیف بود و همیشه از ریاضی میترسیدم و باورم این بود که ریاضی سخته و من در ریاضی استعداد ندارم و برای همین همیشه ریاضی من بسیار ضعیف بود و بیخیال ریاضی شدم و همین جور الا بختکی اومدم بالا(من الان کلاس 11 هستم) و تقریبا چندین ماه پیش فهمیدم که از ریاضی هیچ نمیدونم فقط جمع و تفریق بلدم همین و بس! و اینم بگم که من یک روز توی گوشی بودم که دیدم شما این فایل رو آپلود کردید تحت عنوان چرا با تلاش فراوان به اهدافم نمیرسم؟ که چن هفته پیش آپلود کردید از زمانی که اون فایل رو دیدم فهمیدم که ما به واسطه باور های غلطی که داریم باعث می شود به اهداف خود نرسیم حتی اگر بسیار تلاش کرده و این قانون جهان است انگار که روی تردمیل هستیم از اون زمان تصمیم گرفتم که روی ریاضی خودم کار کنم و از هیچ چیز نترسم و ب خدا ایمان زیاد داشته باشم و باور هامو عوض کنم و الان که دارم این کامنت رو برای شما مینویسم ریاضی من از صفر تا حد زیادی پیشرفت کرده و من دقیقا یادمه قدیما هر چی گوش میدادم به ریاضی اصلا نمی فهمیدم حتی اگر میخواستم یاد بگیرم و همیشه قاتی میکرم و برای همین نا امید می شدم و من اینو بیاد دارم که تا کلاس 9 زبان انگلیسی من بسیار ضعیف بود و همیشه نمره من زیر 15 بود تا اینکه من کلاس نهم رو تموم کردم و تصمیم گرفتم که روی زبانم کار کنم و من اینو دقیق بیاد ندارم و اون زمان شما رو نمیشناختم بطرز عجیبی و مدت زمان 3 زبان انگلیسی من از صفر تا حد بسیار زیادی پیشرفت کرد و این بدلیل تغیر باورهایم نسبت به زبان انگلیسی بود و من اون زمان نمی فهمیدم که جریان چیه چون حتی اگه زیاد هم تلاش کنی و باور های خوب نداشته باشی فایده نداره و نمره زبان من همیشه بالای 19 هست خدا رو شکر میکنم بابت اینکه منو به این سایت هدایت کرد استاد از خدا میخواهم که همین ثروتی که دارید رو 10 ها برابر بیشتر کند و باور فراوانی برای همه جا بیفتد از شما و مریم عزیز هم سپاس گذارم خدا یار و نگهدارتان
باسلام خدمت استاد عزیز ودوست داشتنیم وخداقوت میگم به خانم شایسته وبچه های تیم
من زمانی که می خوام تصمیم بزرگی واسه زندگی وآینده بگیرم خیلی نگران میشم .مثلا الان یک خونه دارم که کل سرمایه امه وتوی دودلی هستم که بفروشمش یانه چون هم وسیله نقلیه ندارم وهم می خوام کار مورد علاقمو راه بندازم واز زندگی لذت ببرم .زمانی که می خواستم این خونه رو بخرم ماشینم رو فروختم وخونه خرید م الان خیلی بدون وسیله سختمه والان موندم که خونه رو بفروشم وماشین بخرم و کارمو شروع کنم کاری که بهش علاقه دارم گفتم ی مقدارشو یک ماشین بخرم وبخشی رو هم واسه کارم سرمایه کنم .با هرکسی هم که مشورت می کنم میگن که کسی خونه رو نمی فروشه که ماشین بخره اکثرا میگن این کارو نکن ولی خودم تصمیم گرفتم بفروشم وشروع کنم به کار.چون با این کار هم احساسم خوب میشه هم کار مورد علاقه ام رو می تونم شروع کنم
سلام دوست عزیزم، به نظرم این کارو نکنید توکل کنید به خدا و شروع کنید اصلا خونه رو بزار یه گوشه بمونه رهن بده و با پولش کارتو راه بنداز ، نظر منه و بر اساس تجربه میگم باز ببین خداوند چجوری هدایتت میکنه و کار درست رو انجام بده
گاهی اوقات ذهن راهی و انتخاب میکنه که اذیت نشه اینجوری بهش نگاه کن
سلام دوست عزیزم .خیلی خوشحال شدم که واسم وقت گذاشتین وراهنمایی کردین . خیلی وقته که این موضوع فکرمو در گیر کرده و نمی تونم درست تصمیم بگیرم الانم یه مدتیه تو خونه افتادم. با موتور خوردم زمین پامو عمل کردم فشار مالی هم اومده روم .فکرای دری وری می زنه به سرم .البته که همش با خودم می گم الخیر فی ما وقعه ومی دونم که خدا بهترینهارو برام می خواد.ممنون از توجهتون براتون آرزوی سلامتی سعادت وثروت می کنم.
سلام دوست عزیز
ممنون بابت کامنت خوبت
برای ایجاد کسب و کار نیاز به سرمایه هست یه باورمخرب هست و بشدت ضربه زننده مواظب خوبی هات باش گلم
شما بیا و مثل تمام کسای دیگه ای که کسب و کارعظیم دارن و سرمایه خیلی خیلی خیلی کم داشتن یا اصلا نداشتن تمرکز کن و به ذهنت بگو تا از این فکر بیای بیرون که خونه رو بفروشی
اونوقت هدایت میشی به ایده ها و شرایطی که بدون پول کارراه میفته یا پولش دقیقِ دقیق از خود اسمون هفتم برات میاد و کار استارت میخوره
یکی دوسال پیش من میخاسم یه کار جدیدی راه اندازی کنم داداشم گفت اگه سرمایشو داشتیم استارت میزدیم و منم دقیقا همین جمله رو بهش گفتم که اگه من اماده باشم خودش جور میشه و پولش از اسمون میاد و شاید باورت نشه شاید بشه نمیدونم از خود اسمون هفتم پول اومد و دقیقا مصداق از جایی که فکرشو نمیکنی روزی میاد بود و من هرگز هرگز وهرگز حتی یه میلیاردم درصد به این پول فکرنکرده بودم و خودش از اسمون اومد
چندبار گفتم از اسمون تا متوجه دقیق حرفم بشی گلم
روز و روزگارت خوش :)
سلام داداش میلاد دمت گرم راهنمایی که کردی خیلی خوب بود .البته من این تجربه رو دارم که خیلی وقتااز آونجایی که فکر شونمی کردم خدا واسم درست کرده ولی مقدارش از نظر ذهن من کوچک بوده ولی واسم رخ داده واین حرفی که گفتین از آسمون هفتم واقعا واسم اتفاق افتاده چندین وچند بار .ممنون موفق وسربلند ثروتمند باشید
سلام میکنم به استاد عزیزم و مریم جان من اگه بخوام در مورد این موضوع بگم من وقتی مورد انتقاد منفی قرار میگیرم احساسم بد میشه و بهم میریزم ولی از اونجایی که از استاد یاد گرفتم که احساس بد مساوی است با اتفاق های بد سریی اینو یاد خودم میارم و آرم میشم و صحبت یا انتقاد های اون شخص مقابل رو نادیده میگیرم والبته که اینو یاد گرفتم همون لحضه میگم که منو اشکال نداره انتقاد کنی ولی انتقاد مثبت کنین اگرم نقطه ظفعی دارم بهم بگین اصلاح میکنم و این تکنیک رو به کار میگیرم. وخیلیم خودمو درگیر آدم که یک لحضه احساس کنم که ممکنه قانون توجه منو واحساس منو درگیر کنن مکان من ترک میکنم .و اینم مدیون استاد عزیزم هستم که یاد گرفتم ازشون. و مورد بعدی سعیی میکنم همیشه دیگران رو که مواقعیت رو به دست بیارن تحسین کنم خیلی این کارو دوست دارم و تویی زندگی خودمم معجزه شو دیدم. و در کل آدم آرمومی هستم زیاد خودمو درگیر انسان های که حس خوب بهم نمیدن نمیکنم .نمیگم انسان اجتماعی نیستم نه منظورم این نیست .من سعی میکنم دوستان ارتباط بگیرم که باور هاشون به خودم نزدیک باشه و از اونجایی که 99 درصد تو این بادیا نیستن من سعی میکنم بیشتر وقتم تنها باشم و روی خودم کار کنم وبه جرات میگم من نه تلوزیون میبینم فقط فقط سایت استاد عزیزم هستم بیشتر وقتم دارم فایل های دانلودی گوش میدم . وتشکر میکنم از استاد گرامی و خانم شایسته عزیز خواستم به نوبه خودم تو این مسیر زیبا ردپایی به جایی بزارم .
سلام خدمت استاد و دوستان عزیز امیدوارم حالتون عالی باشه من مدتیه که با استاد جان آشنا شدم و از فایلهای رایگان آرامش عالی گرفتم و حاله خوب. و کلی اتفاقات کوچیک عالی و هر روز خداروشکر میکنم بابت این راهی که من رو توش قرار داده و از همه لحاظ هم بهتر شدم همین مدت کوتاه و با همین فایلهای رایگان . من یه اتفاقی که توی رابطم میفته هر چند وقت یک بار دچار تنش و ناراحتی و بحث میشیم و تقریبا از همه لحاظ خوبیم فقط اینکه من توی رابطه قبلی و فعلیم هر دو دچار این مشکل میشم که طرف مقابل بهم اهمیت نمیده و از لحاظ مالی اصلا انگار نه انگار که وظیفه ای از این لحاظ دارن نسبت به من و برای خودم هم سواله که واقعا چرا این اتفاق دوبار برای من میفته با اینکه از همه لحاظ خوبیم و واقعا عاشقانه دوسم داره ولی همیشه این مشکل رو دارم و بارها خاستم که رابطم رو تموم کنم و حتی الان هم دودل هستم و اینکه شما بارها گفتین خودتون رو تغییر بدین ولی از این لحاظ وقتی میخام به نکات مثبت توجه کنم و اینکه بگم باید خودم برای خودم پول بسازم ولی انگار که دارم خودم رو فدای رابطه ای که باب میلم نیست میکنم و باز میشه حال خرابی با اینکه سعی میکنم که اکثر مواقع به نکات مثبت توجه کنم و حالم خوب باشه ولی گاهی اینجوری که گفتم خراب میشم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید بازم سپاسگزار خداوندم بابت وجود استاد عباسمنش
به نام خدایی که آگاهی را آفرید…
سلام به استاد عزیزتر از جانم و همه دوستان هم فرکانس و خوش فرکانس عزیز،
امیدوارم که هر روز برای هممون اتفاقهای خوب و عالی بیفته
خدا رو شکر میکنم بابت اینکه مدتی هست که هر مسئله و چالشی که توی ذهنم دارم با اومدن توی سایت دقیقا استاد در مورد همون موضوع صحبت میکنن و آگاهی لازم در مورد اون موضوع که مسئله من بود بهم داده میشه، اصلا انگار هر وقت دنبال جواب برای سوالاتم و مشکلاتم هستم کافیه بیام توی سایت و سریعا به جوابم برسم شاید قبلش خیلی در مورد اون موضوع فکر میکنم و دنبال جواب و راه حل برای اون هستم اما با یک جمله که از طرف استاد سیدمون باشه من فرمونو دست میگیرم و میفهمم مشکلم از کجاست و باید چیکار کنم خدایا شکرت که منو توی این مسیر طلایی هدایت کردی سپاسگزارم.
در مورد سوال استاد باید بگم که چیزایی که احساسات منو شدید جریحه دار میکنن شامل موارد زیر هست:
اول بی توجهی افرادی که برام مهم و ارزشمند هستن نسبت به من چون
اینجوری باعث میشه فرد از چشمم بیفته که خب این اصلا خوب نیست،
بیاحترامی بی دلیل اطرافیان نسبت به من
اینم از مواردی هست که به سرعت گریم میگیره و حالمو بد میکنه،
قدردانی نکردن عزیزانم بخاطر کارهایی که انجام دادم البته در این مورد فقط کسایی ک برام مهم هستن نه همه آدمای اطرافم البته نه بخاطر اینکه منت بزارم بخاطر اینکه کارم دیده بشه و تشکر بشه حتی یه تشکر ساده،
پیش نرفتن اوضاع طبق میل من و برنامهای که از قبل ریختم اینم باعث میشه احساس بینظمی و گاهی احساس اینکه از همه چیز عقب موندم بهم دست بده،
خیانت کردن پارتنرم البته در حال حاضر پارتنر ندارم اما میدونم روی این موضوع خیلی حساس هستم،
آماده نبودن غذا وقتایی که خسته و گرسنه از سرکار میام خونه البته مدتی هست که سعی میکنم روی این مورد کار کنم و کمتر حساسیت نشون بدم،
مورد بعدی اینکه وقتی عجله دارم افراد کارشون رو خیلی آروم و کند انجام میدن شایدم بخاطر این هست که من خودم آدمی هستم که همیشه کارهامو سریع و در اولویت انجام میدم و توقع دارم طرف مقابلم همین قدر احساس مسئولیت و انجام وظیفه داشته باشه،
بیاجازه دست زدن دیگران به وسایل شخصیم که برام مهمن چون در بیشتر مواقع باعث خراب شدن اون وسیله میشه یا گم شدنش،
تذکر دادن در موردی که خودمم از قبل حواسم به اون موضوع بود اینجور احساس میکنم کارم و دقتی که از قبل داشتم میره زیر سوال،
بیصبرانه منتظر قسمت دوم این فایلتون هستم.
استاد عزیزم میدونم که کامنت منو میخونی خواستم بهتون بگم خیلی خیلی خیلی قبولت دارم و برام آدم بالایی هستی و اینکه دوستتدارم و امیدوارم یه روزی از نزدیک ببینمت و با عشق بشینم پای صحبتهاتون
عشق بهتون امیدوارم روز به روز بیشتر بدرخشید و منی که کنارتون هستم هم آگاه تر بشم
خدایا شکرت-خدایا شکرت- خدایا شکرت
به نام خداوندی که قوانین ثابتی دارد
سلام استاد عزیزم و مریم بانو و دوستان گلم
در جواب سوالی که استاد مطرح کردن باید بگم من وقتی بفهمم کسی به من دروغ گفته و مدت های زیادی همین کار را ادامه میداده بسیار عصبانی میشم و یا وقتی که رازی را با کسی درمیان میزارم و اون فرد خیلی سریع آن راز را به دیگران انتقال میدهد بسیار عصبانی میشم و یا در مواردی که دارم در حق کسی خوبی می کنم ولی آن فرد پشت سر من دست به کارهایی میزند که برعلیه من هستن و به ضرر من هست بسیار عصبانی میشم و یا وقتی که در جمع هستم کسی بیاد و منو مسخره کنه یا به خانواده من توهین بکنه به شدت عصبانی میشم و دست و پام رو گم می کنم و وقتی که مانده حسابم پایین بیاد و از نظر مالی تحت فشار قرار بگیرم به شدت ناراحت میشم و احساس خوبی ندارم
از استاد عزیزم بابت راهنمایی های عالی شون تشکر میکنم
خدایا شکرت
به نام خدا
سلام استاد جون
اول اینو بگم که هرچی فکر کردم دیدم من کلا آدم احساساتی نیستم و شاید خیییلی از جاهایی که بقیه مشوش و به هم ریخته اند من شاید اصا عین خیالمم نباشه و اینو به عنوان یه نکته مثبت میبینم
ولی خب اگه نسبت بگیریم اگه مسائلی پیش بیان که بتونن ذهنمو درگیر کنن ، مثل اینه که آدمای احساساتی تو اون لحظه کاملا داغون و از همه جا بریده باشن و حالشون افتضاح باشه.
حالا اینم مقدمه من بود
اولین موردی که توی ذهنم میاد و شما اشاره کردید بهش توی فایل، همین احساس طرد شدگیه، خیلی پیش اومده که مثلا خانواده بدون من وقتی که من کار داشتم و دستم بند بوده، شاید مثلا نیم ساعت قبل از اینکه من فارغ بشم پاشدن رفتن گردش و خرید و رستوران در حالی که من اومدم خونه و دیدم هیشکی نیست، آخر روزه و حتی به من نگفتن که میخوام بیام یا نه. همونطور که گفتم خیلی به هم نمیریزم، حالم گرفته میشه ولی سعی میکنم از تنهایی استفاده کنم، کارای عقب افتادمو انجام بدم، مثلا حال داشتم یه فیلم ببینم. با دوستای خوبم حرف بزنم و اینطوری اتفاقی که افتاده برام کم اهمیت میشه
مورد دوم وقتیه که من دارم کارمو به خوبی انجام میدم و یه نفر که از کارم اطلاعی نداره میاد دخالت میکنه و دستور به من میده که چیکار کنم در حالی که خودم میدونم. خیلی این عصبانیم میکنه ولی خب مدتش کوتاهه سعی میکنم زود یادم بره و روال عادی کارو ادامه بدم
مورد سوم وقتیه که یه نفر بخواد سین جیمم کنه وقتی که من خودم نمیخوام حرفی بزنم این یه ذره فشار بیشتری روم میاره چون میخوام در عین حال که آرومم یه جورایی دست به سر کنم طرفو بره و برام سخته
مورد چهارم مال زمانیه که کسی بخواد از وسایلم استفاده کنه و اونجوری که من مراقب وسایلم هستم مراقبشون نباشه. قشنگ هرثانیه که اون شخص داره باهاشون کار میکنه اگر مراقبشون نباشه دارم حرص میخورم.
مورد پنجم وقتی میبینم اطرافیانم علایق به چیزا یا کسایی دارن که آسیب میزنه بهشون ولی بازم ولش نمیکنن. البته احساس ناراحتیم کوتاه مدته و بعدش سریع به خودم میگم منکه نمیتونم تا وقتی خودشون نخوان تغییرشون بدم پس به من چه. ضررشو خودشون میبینن. و اینطوری سعی میکنم اهمیتی ندم.
مورد ششم. همین الان یادم اومد. وقتیه که من تعهدی نسبت به انجام دادن کار شخصی ندارم ولی اون طلبکارانه میخواد که کارشو انجام بدم. تو همون بار اول کلی دری وری تو دلم بهش میگم و دیگه ازش خوشم نمیاد. چون تو پولتو میدی به یکی دیگه حق نداری از من طلبکار باشی
یه مورد هفتمم الان به ذهنم رسید. وقتی یه آدم بی ارزش یه امکانات خیلی با ارزشی داره که بلند نیست ازش استفاده کنه ولی من ندارم اونجا نجواهای ذهنی خیلی میرن رو مخم و احساس عصبانیت بهم دست میده که البته به خودم میگم حسادت بی حسادت!!! اگه اون داره پس منم میتونم داشته باشم و من ازش درست استفاده میکنم. خیلی تیغ باریک و دولبه اییه واقعا. سریع میتونه آدمو ببره تو فاز حسادت.
مورد هشتم مال جاییه که من دارم کارمو بهتر از بقیه انجام میدم یه جایی، ولی چیزی که اونا دریافت میکنن چندین برابر منه، با اینکه من هم علمم بیشتره، هم کارم بهتره، هم کلی از طرف شاگردا و به طور کلی مشتریا به طور مستقیم از من تعریف میشه هم جلوی خودم و هم پیش بقیه. یه ذره مایوس میشم و احساس نارضایتی بهم دست میده که البته صد در صد به خاطر وجود ترمز تو باورهای خودمه.
همینا فعلا یادم میاد ولی همیناشم فکر نمیکردم دربیاد خداروشکر که تونستم این چند تا ترمزو الان به لطف خدا شناسایی کنم. خدایاشکرت بعضیاش همینطور یه دفعه ای میومد تو ذهنم
عاشقتونم استاد عزیزم
دستتون در دست الله یکتا