اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من یک الگو رو پیدا کردم در زندگیم که خیلی بهم ریخته منو ، اونم اینه ک در موضوعات مختلف تلاش میکنم و هروقت میخاد نتیجه بیاد همه چیز نابود میشه و باید از اول بسازمش
مثلا تو کارم ، هرموقع میخام از تجربیات و مهارت و اعتبارم استفاده کنم از اون کار به شکل های مختلف میام بیرون و باید از صفر شروع کنم
درمورد ورزش ، هرموقع بدنم در بهترین آمادگی قرار گرفته یه اتفاقی میوفته ، یا خودم یه کاری میکنم ک باید از صفر دوباره تلاش کنم
توی روابط هم همینو دیدم ، سه سال با یه نفر بودم وکلی زحمت کشیدیم و برای هم بهترین شدیم آخرش ک میخاستیم ازدواج کنیم فوت کرد
خلاصه برای هرموضوعی تلاش میکنم ، مثل اون ضرب المثل (گاو نه من شیر ده ) میشه و زحمتام به باد میره و باید از اول تلاش کنم
واقعاً این موضوع خستم کرده ، درتمام جنبه ها این الگو رو دارم میبینم ، همش رو تردمیلم
زحمت میکشم بعد ک میخاد نتیجه بیاد دوباره همه چی محو میشه ، باید از صفر شروع کنم
حتی روی کار کردن روی باورها هم این الگو رو دیدم ، هرموقع داره نتیجه میاد یه سری اتفاقات میوفته ک دورمیشم از قوانین
اگر کسی راه حل درستی داره بگه ؛ تاکید میکنم من بسیار در موضوعات مختلف تلاش کردم و زمانی ک میخاد نتیجه بیاد همه چی محو میشه و باید از صفر شروع کنم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات را در شما برانگیخته میکنه؟
_ وقتی جیبم و حسابم خالی میشه و من صفر میشم ، من تا وقتی پول دوباره به حسابم بیاد فوق العاده شدید تمام احساسات بد مثل ناامیدی و خودکم بینی و افسردگی و بی حوصلگی میاد تو وجودم ، این شرایط تا الان هر ماه برام اتفاق افتاده و من بی نهایت رنج میبرم
وقتی پول توی حسابمه هر چقدر ،مهم نیست، دوست دارم خرج کنم ، دوست دارم هر روز چیزهای خوشمزه که قبلآ تجربه نکردم را بخورم ، دوست دارم خریدهای خوشگل و گرون بکنم ، ندید پدید میشم.
تو مترو از همه خرید میکنم ، یکی داره آهنگ مینوازه بهش پول درشت میدم (چون خودم هم هنرمندم) و در عرض نهایتآ 10 روز صفر میشم️
خیلی دوست دارم ظرف وجودم را عوض کنم و عمیق تر و بزرگترش کنم که هیچ سوراخی نداشته باشه ، اما تا الان نتونستم.
_دومین شرایطی که خیلی من را تحت تاثیر قرار میده ، دیدن رسیدن دوستانم و یا خواهرم یا فامیلم به موفقیتی که من دارم سعی میکنم بهش برسم هست، به شدت احساس ضعف میکنم و پوچی ، جوری که انگار هیچ حرکتی تا این موقع تو زندگیم نکردم و احساس میکنم سالهاست همینجام و دارم درجا میزنم.
مثلآ من چندین ساله که تصمیم به مهاجرت گرفتم اما در یادگیری زبان و رسیدن به مدرک و نمره ای که میخواد هیچ پشتکاری ندارم ،اصلآ انگار من برای درس خوندم زاده نشدم
و کلآ برای مهاجرت این موضوع منو محدود کرده.که از هر راهی بخوای بری باید مدرک زبان داشته باشی و من هم علاقه به درس ندارم.
وقتی میبینم دوستم یهو عکس میذاره که رفته کانادا ، کسی که من هیچی حسابش نمیکردم، کسی که اصلآ درش نمی دیدم مهاجرت کنه، من ضعف…من ناتوان … من خودکم بین
خواهرم داره زبان آلمانی میخونه ، کشورشو راهشو انتخاب کرده ، منی که چند ساله به همه گفتم میخوام برم ، هنوز کشورم و راهمو نمی دونم️ ،این روزها واقعآ در این مورد سردرگم شدم و احساس ضعف و ناتوانی میکنم
_ روحیه ی تحت تاثیر قرار گیری دارم ، هم در جهت مثبت هم در جهت منفی
هم وقتی فیلمهای عاطفی و عاشقانه میبینم ،همه وجودم میشه عشق و قلبهای اکلیلی
هم وقتی صحنه های بد میبینم تا چند روز اون تصاویر جلوی چشمم میاد و همون احساس بد منو میگیره ،به خاطر همین فیلم هایی که تاثیرات خوب داره را میبینم.
مخصوصآ اگر صحنه ای را ببینم که مادر یا پدری بچه اشون را کتک میزنند یا تنبیه میکنند به شدت بهم میریزم ،چون خودم در کودکی این تجربه ها را داشتم
دیدن یا شنیدن دعواهای زن و شوهر ،بی احترامی ها و کتک کاری ها ، منو به شدت بهم میریزه ، چون این صداها و صحنه ها در کودکی من را آزار داده توسط پدر و مادرم.
_کنفرانس دادن ، نظر دادن در جمعی ، شرکت کردن در جایی که هیچکس را نمیشناسم ، از چند روز قبلش خواب و خوراک را ازم میگیره و استرسش را دارم( البته با تصویر سازی خیلی کمترش میکنم اما سخته)
_ توجه آدمهای مهم زندگیم خیلی برام مهمه ، مثل عشقم و پدر و مادرم.
من انسان احساساتی هستم در مورد مسائل عاطفی و بسیار نیاز به محبت در خودم احساس میکنم ، اگر عشقم خودآگاه یا ناخودآگاه بهم کم محلی کنه ، از درون مثل بچه ای میشم که پدر و مادرش تردش کردند ،به شدت احساس قربانی بودن میکنم.
اگر در محل کارم پول بقیه ی همکارها واریز بشه و پول من دیرتر واریز بشه ، احساس قربانی بودن و ترد شدگی و بی توجهی میکنم.
مثلآ پدرم دوسال پشت سر هم برای خواهر و برادر کوچیکتر از من تولد گرفت و سوپرایزشون کرد اما برای من هیچ حرکتی نکرد ، من خیییییلی ناراحت شدم و احساس ترد شدگی کردم.
_الگوی بسیار مهمی که توی زندگیم از اولین رابطه ام تا الان تکرار شده اینه که آدمهایی که اومدند و رفتن و عشقم که الان تو زندگی منه ، ابراز علاقه نمی کنند ، ذاتآ بلد نیستند ،یاد نگرفتند نه کلامی نه لمسی ،دوست داشتنشونو را از رفتارهاشون باید تشخیص بدم.دقیقآ مثل شخصیت بابام.
من باید یادشون میدادم.
و جالبه که این باور توی اکثریت آدمها هست که مردها همشون اینجورین
و یه الگوی تکرار شونده ی دیگه توی روابط عاطفیم همش دوری و فاصله بوده و من همیشه کمبود عاطفه داشتم.
استاد ممنونم که این فایل را برامون گذاشتین تا ما بیشتر خودمون را کنکاش کنیم️
سلام به دوستان عزیزم و دو استاد گرامی که با جان و دل کار میکنند و بسیار سپاسگزارم.
سوال=چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساس را در شما برانگیخته می کند ؟
️اولیش که به شدت باید روش کار کنم مسائل مالی هست ،من چون از بچگی در خانواده ای بزرگ شدم که بیشتر دعواهاش سر پول بوده و به شدت باور فقیرانه داشتن و حتی با وجود پول خوبی هم که در می اوردن برای ما کار خاصی انجام نمیدادن،من از بچگی ترس از فقر داشتم و هیچگاه درخواست هامو نمیگفتم و الانشم نمیگم و امیدوارم خودم ثروت بسازم چون همون طور که گفتین سن عامل ثروت نیست ،و سر این موضوع زمانی که حرف هایی در خانه در مورد پول کم اوردن و .. می شنوم یا زمانی که بیرون میرم و نمیتونم چیزی بخرم به شدت حالم بد میشه و احساس بی مصرفی میکنم از طرفیم میدونم که هر چه ثروتمند تر بشوی به خدا نزدیک تری و این موضوع که من الان ننتونستم ثروت بسازم بهم سیلی ای میزنه که ببین چقدر از خدا دوری ….و حالم رو بد میکنه ،اینکه نمی تونم برم سر کلاس مورد علاقم یا ..
2= یکی از چیز هایی که خودتونم مثالش رو زدین ،انتقاد هست که حالم رو بد میکنه که بیشترم زمانی پیش نیاد که از دهن فردی که دوسش دارم می شنوم یا زمانی که با فردی صحبت میکنم و اون فرد انقدر تمرکزش رو منفیا هست که از زیباترین حرف هامم بدیا شو بهم میگه و حسمو بد میکنه ،که سعی کردم ازش دوری کنم چون اصلا اصلا نمیشه با همچین فردی صحبت کرد درباره قانون … که البته خود استاد گفتن اشتباه صحبت کردن و من چک هاشم خوردم البته و نتونستم احساساتمو کنترل کنم و نگم به کسی ….
3=زمانی که به داداش کوچیکتر زور میگن یا زمانی که بزرگترا دعواش میکنن و میزننش به شدت حالم بد میشه ،احساس میکنم باید یکاری کنم تا کمکش کنم و به شدت دلسوزس میکنم براش جوری که دو دفعه اخر منم وسط دعوا رفتم و کلی گریه زاری شد اما بازم خداوتد کمکم کرد ،روی نسانه من زدم و درباره دلسوزی کردن خوندم که چقدر بده و همه چی سر جای درستشه ….الان خیلی بهتر شدم و میتونم ذهنم کنترل کنم .
4=گرفتن تصمیمات هم برام سخته چون ترس از ایندش رو دارم که این هم نشان از بی ایمانیه …
5=زمانی که دوستای مدرسم بهم بی توجهی میکنن احساسم بد میشه
6=زمانی که با مرد ها ارتباط بر قرار میکنم ،ترس از این رو دارم که دارن گولم میزنن به خاطر الگو های زیادی که ازش دیدم و شنیدم ….
7=گاهی به علاقهام شک میکنم برای همین حالم بد میشه که نکنه دارم راه اشتباه رو میرم و زمانم تموم بشه …
8=چیزه دیگری که حالمو بد میکنه مقایسه خودم با بقیه هست و زمانی که میبینم اونا از من بهترن احساس بی لیاقتی میکنم.
و فکر کنم تمام این داستانا از یک جا دودش بلند میشه اونم عزت نفسه !!!!!!!!!
سلام استاد خوبم خداروشکر که بازم یه فایل زیبا و با ارزش برای ما خلق کردید
یه مدت بود که به خودم میگفتم چطوری باور محدود کننده های خودمو پیدا کنم بیشترشم در مورد پول و ثروت بود
متاسفانه الگو تکرار شونده ای که خیلی. حس منو بد میکنه ودائم منو نگران میکنه اقساطمه
چون مبالغشم بالاس اتفاقات و خرجهای رخ میده که نتونم پولی که برای اقساطم کنار گذاستم فقط برای پرداخت اقساطم خرج کنم و مجبور میشم باز قرض بگیرم. و این سیکل معیوب. ادامه دار میشه جوری که باز. با گرفتن همون وام قرعه فقط میتونم قرضهای که گرفتمو پرداخت کنم. و در اخر باز من همون جایگاهم و حتی شاید به پایینتر برم
ولی باز خداروشکر شما امروز این فایلو از شما شنیدم
و تونستم الگو معیوب خودمو پیدا کنم
فقط مونده درست کردن این سیکل معیوب که با کمک خدا و شما انشالله از پسش برمیام
واو واقعا تا قبل از این فایل و فکر کردن و جواب سوالات نمیدونستم که انقدر مشکل دارم ولی هرچقدر که بیشتر فکر کردم بیشتر اومد. تقریبا تموم جواب های احتمالی استاد رو منم داشتم.
الگو های تکرار شونده:
1 هر استادکاری که باهاش آشنا بودم تو پول دادن مشکل داشته حالا هر کدوم به یه شکلی
2 آدم هایی رو جذب میکنم که زیاد قول و قرار براشون مهم نیست و براحتی دروغ میگن انگار ن انگار
3 کسانی که انگار میدونن روی چی حساسم و عصبیم میکنن حتی آدم های جدید
4همیشه نوبتم عقب میفته مثلا تو صف بربری چند نفر ازم میزنن جلو
5 زود جیبم خالی میشه چه روزی 200 تومان کار کنم چه 1 میلیون. البته اینجا یه باوری داشتم که خدا همیشه میرسونه و همین طورم بوده ولی خوب بلد نیستم نگهش دارم.
6 با هر دختری آشنا میشم زیادی اجتماعیه میخوام اینطور بگم
7هر جمعی که میرم در مورد بدبختی و چیزهایی که من نمیخوام صحبت میکنن و در کل انگار همه میخوان باهام دردودل کنن
8هر وقت چیزی رومیخوام بفروشم خریدار نداره یا ارزونه ولی وقتی میخوام چیزی بخرم خیلی ارزشمند و قیمتش میره بالا مثلا میخواستم ماشینم رو بفروشم خریدار خاصی نداشت و خیلی کم میدادن منم با یه قیمت کم فروختم بعد چندماه الان دوبرابر قیمتش میارزه.
در مورد برانگیخته گی احساسات
1 وقتی در موردم انتقاد میکنن
2وقتی میشنوم کسی پشت سرم حرفی زده حتی اگه زیاد بد نباشه. این فکر میکنم بزرگترین پاشنه آشیل منه.مورد اول دوم که یکی میشن و من کم کمش تو ذهنم به طرف یه فوش میدم و اون آدم بشدت از چشمم میفته و یکی از خط قرمز های خودم اینه که پشت سر کسی غیبت نکنم.
3نصیحت دیگران(انگار من چیزی نمیفهمم و همه میخوان راه راستو بهم بگن)این چیزیه که تو ذهنمه و منو عصبانی میکنه
4وقتی میخوام به یه خانمی درخواست دوستی بدم که از قبل مردم
5حرف زدن تو جمع که ضربانم رومیبره رو هزار
6 وقتی یه رفتار نادرستی از بقیه با اطرافشون حالا هرچی میبینم(هرچی سرتون بیاد حقتونه)این فکر میاد و جروبحث…
7وقتی کسی یه مردونگی در حقم میکنه یا در فیلم یه مردونگی میبینم خیلی تحت تاثیر قرار میگیرم در حدی که بعضی وقتا گریه ام میگیره
8وقتی کسی در مورد مادرم چیزی بگه آتیش میگیرم
9وقتی یه مقدار بهم فشار بیاد دستپاچه میشم
10وقتی یه مشتری باکلاس برام میاد خیلی هول میشم انگار (مگه من میتونم اینو راضی کنم)
11وقتی قراره بریم سفر تاصبح خوابم نمیبره
12تو تصمیمات جدید که کلا خومو گم میکنم
13 موقع خریدبشدت وسواسی میشم
14وقتی با یه آدم پرو برخورد میکنم
15 وقتی کسی نمیتونه بهم اعتماد کنه
البته در مورد بیشتر اینا سعی کردم کارایی در موردشون انجام بدم و موفق هم بودم تو بعضیا ولی هنوزم هستن
ازتون سپاسگزارم که این فایل رو آماده کردید و مارو به فکر انداختین
از خداوند سپاسگزارم که در زمان مناسبی منو به این فایل هدایت کرد و به دستم رسوند.این یکی از سورپرایز های امروزم بود که ازش خواسته بودم.️
موضوع اول الگوهای تکرار شونده که مثالهای آن چه خوب و چه بد در زندگی من بسیار فراوان هستند ـ
فقط یکی از الگوهای تکرار شونده حال خوب کن زندگیم را اینجا باهاتون در میون می ذارم چرا که فعلا در مرحله اعراض از ناخواسته ها هستم و نمی خواهم از الگوهای ناخواسته تکرار شونده اینجا مطرح کنم. ان شاله بعد از اینکه دیگه تکرار نشدند ازشون خواهم گفت.
به شکل بسیار عجیبی هر وقت من خریدی می کنم ازون جنس را هم به صورت هدیه دریافت می کنم.
مثلا برای منزل میوه می خرم یهو یه آشنایی از همون جنس میوه برامون میاره و می گه از باغمون آوردم.
یا مثلا کفش می خرم، یهو یه نفر می گه این کفشا را برای من سوغات آوردند و اندازه ام نیست و کفشاشو می ده به من.
یا مثلا گل و گیاهای منزل روز به روز دارن زیادتر می شن و من با شوق و انرژی ازشون نگه داری می کنم و یه روز برای اولین بار یه خانم همسایه را دیدم و انقدر هم فرکانس بودیم که در همون برخورد اول دو سه ساعت با هم حرف زدیم در حالیکه هشت ساله همسایه ایم و هیچوقت همدیگه را ندیده بودیم. یه شب دیدم زنگ می زنن و همین خانم همسایه برام گل آورده بودن. گفت خیلی دوسِت داشتم خواستم برات گل بیارم. یعنی دیگه من کلی ذوق کردم.
حتی اینکه در یک شب دو جا عروسی دعوت بودیم هم درین این کارنامه هست که البته یکیشون که نزدیک تر بود را رفتیم.
خلاصه که این داستان خیلی تو زندگیم تکراریه.
خدا را شکر می کنم بابت اینکه اینقدر خدا دوستم داره که همش با این نشانه ها بهم یادآوری می کنه که ببین، من هستم، من اینجام، من همراهتم، دستت تو دست خودمه.
اما سوالی که مطرح کردین:
راستش من کمی بیش از یک ساله که در این سایت هستم اما از مهر 14٠1 به طور جدی تری فایلها را گوش می کنم و سعی در عمل کردن به اونها دارم.
قبل از ورود به این سایت سالهای سال عاشق این مباحث بودم و از بیست و چند سال پیش استاد بسیار عزیزی داشتم و هنوز هم پیگیریشون می کنم ( شاید نباید اسم ببرم ) که بسیاری از مطالبی که از ایشون یاد گرفتم هم راستا بود با مطالبی که استاد عباسمنش آموزش می دهند. البته دیدگاههای ایشون پایه روانشناسی داشت.
به همین دلیل من یاد گرفتم که عواطف و احساساتم تحت کنترل خودم باشه و اینکه استاد می پرسن چه شرایط و اتفاقاتی شما را بسیار برانگیخته می کند؟ واقعیتش اینه که من یاد گرفتم در شرایط و اتفاقات خیلی روی خودم کنترل داشته باشم. و از وقتی که شروع به کار با این سایت بهشتی کردم که خیلی زود نجواهای شیطان را می شناسم و سعی در اعراض از آنها دارم. حالا چند مورد که بیشتر ناراحتم می کنه و بعد از مدتها هنوز نتونستم براشون کاری کنم را اینجا می نویسم. که ردپایی باشه برای آینده خودم و اینکه در آخر به این موضوع برسم که الگوهای ناخواسته تکرار شونده زندگیم از کجا آب می خوره و داستان از چه قراره :
1. یکی از چیزهایی که از درون خیلی منو بهم می ریزه حتی اگر ظاهرم را حفظ کنم اینه که کسی حرف بی منطق و بی پایه و اساسی بزنه و به شدت روی حرفش تاکید داشته باشه و از همه بدتر اینکه بخواد منو هم مجبور کنه که مثل اون فکر کنم.
در ظاهر سکوت می کنم، جوابی نمی دم، می گم حق داره خب چیز دیگه ای بهش یاد ندادن. حتی برای اینکه حال بحث کردن ندارم تاییدشم می کنم. اما از درون نه. همش با خودم می گم چرا اینا یه ذره فکر نمی کنن، چرا هر چیزی دیگران می گن تکرار می کنن، چرا عروسک خیمه شب بازی دیگران هستند و….. .
البته به محض اینکه ازشون جدا می شم این افکار درونی تموم می شه و به تنظیمات خودم برمی گردم.
یا مثلا من دخترم را می برم جایی کلاس و پشت در موسسه می شینم و تو سایت استاد می چرخم تا کلاسش تموم بشه و برگردیم. تو این مدت چون صبح نسبتا زود می ریم من جلوی یک نمایشگاه ماشین پارک می کنم که ساعت 1٠ میان مغازشونو باز می کنند و در حالیکه هیچ جای پارکی نیست به من می گن جلوی مغازه ما پارک نکن و جابجا شو (حرف بی منطق ) در حالیکه خیابون که برای اونا نیست. قبلا اگه بود جابجا می شدم و خودم را به زحمت می انداختم و همچنین دخترم را اما از وقتی دارم رو دوره عزت نفس کار می کنم کسی نمی تونه بهم زور بگه و جلوشون ایستادم و بحث کردم و گفتم تا دخترم نیاد جابجا نمی شم.
کلا اگر کسی حرفی بزنه که منطق درستی نداشته باشه و فقط بخواد زور بگه ناراحتم می کنه. البته که دائما دارم روی مهارت گفتگو کردن کار می کنم و در بیشتر مواقع گفتگو اولین کاریست که انجام می دهم نه ناراحتی و عصبانیت و غیره.
2. مورد آزار دهنده بعدی اینه که ما در محله ای بسیار ساکت زندگی می کنیم که چون نزدیک دو تا از پارک های بزرگ تهران هست همیشه صداهای بی نظیر پرنده ها میاد. و انواع پرندگان آزاد در محلمون هستند. من به شدت از صداشون لذت می برم.
این سکوت لذت بخش چندین و چند بار در روز گاها حتی ده بار در یک روز توسط قراضه چی ها شکسته می شه که واقعا آزار دهنده است.
مدتی یه همسایه داشتیم که زیر هود آشپزخانه سیگار می کشیدند که بوی سیگارشون در منزل ما می پیچید اینم خیلی آزار دهنده بود و من خیلی دنبال این بودم که راه نفوذ بوی سیگار را ببندم اما پیداش نکردم. یا افرادی که در مکانهای سربسته عمومی بدون رعایت دیگران سیگار می کشن.
و ازین قبیل مراعات نکردن های دیگران در این کشور بسیار زیاد می بینیم.
به طور کل کسانی که برای دیگران، وقت دیگران، شخصیت دیگران و حریم خصوصی دیگران احترام قائل نیستند و کار خودشون را می کنند بدون اینکه به این موضوع توجه کنند که آیا این مزاحمت برای دیگران هست یا نه برام ناراحت کننده است و سعی می کنم دنبال راه حلی براش باشم.
البته اینو هم بگم که خودم شاید به طور افراطی دیگران را مراعات می کنم. مثلا اگر بیموقع باشه و بخوام به کسی تلفن بزنم، قبلش بهش پیام می دم الان می تونی صحبت کنی که زنگ بزنم یا بعدا بهت زنگ بزنم.
هر چقدر فکر میکنم که چه مسائل دیگری من را ناراحت میکند چیز دیگری یادم نمیاد
این دو مورد هم که مطرح کردم فقط ناراحتم میکند و دنبال راه حل برای آن هستم و این گونه نیست که بابت آنها عصبانی بشوم یا خود خوری کنم یا چیز دیگری.
با تشکر فراوان از استاد عباسمنش عزیز که سوالهای بسیار خوبی مطرح می کنند و ما را به تفکر و کنکاش درونمون وادار می کنند.
آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خود برگزیده است؟! آیا تو میتوانی او را هدایت کنی؟
به نام خدا
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
چقدر خوشحالم که عضو این سایت ارزشمندم
خدایا مرسی ازت
مرسی واسه این هدایت های قرآنی که اینقدر خوشگل قوانین رو توضیح میده
استااد، چقدر شما ماشالا خوشتیپ و روز به روز جوان تر میشید ایولا! چقدر من ویو پارادایس رو دوست دارم سفیدم خیلی بهتون میاد:)
بریم و درمورد این فایل صحبت کنیم.
اول که مقدمه رو گفتین کلی مثال توی ذهنم از الگو های تکرار شونده اومد از خودم و اطرافیان دوستان و خب خیلی جالب بود برام
مثلا من یک دوستی دارم همش کارت بانکیش رو گم میکنه اصلا عادت داره انگار.
یا برادرم انگار مریضی رو پذیرفته (چند روز پیش ی جمله گف که من رو به فکر فرو برد گفت تا یک درد میره باز یک درد دیگه میاد) و منم با خودم گفتم همینه که پشت سر هم بیمار میشی!
من تمرکزم فعلا روی خودمه و کاری ندارم به خانواده که چجوری فکر میکنه
و اما جواب سوال:
•مثال اول همین نا آگاهی خانواده از قوانین و بلاهای که سرشون میاد منو واقعا آزار میده اما وقتی که شنیدم استاد عزیزم گفت تمرکزتون روی خودتون باشه دیگه خیلی فکر نمیکنم بهشون
مثال بعدی: یکی دیگه از مسائل که به شدت اعصابمو خورد میکنه(جالبه من از خدا هدایت خواستم برای جواب این سوال و همین چیزی که الان میخوام بگم چند دقیقه پیش رخ داد) اینه که اعضای خانواده ازم میپرسن که چیکار میکنی؟ و این سوال مقدمه اینه که بهم بگن چیکار کن و چیکار نکن و اصلا یک چوری باهام رفتار میکنند انگار خودشون علم کامل رو دارن و کن نمیفهمم کلا.. به شدت منو بر انگیخته میکنه الانم یکم اعصابم رو بهم ریخت همین چند دقیقه پیش ولی خب با این باورهایی که برای خودم ساختم خیلی زود ردیف میشه:
‘من خالق صد در صد زندگی خودمم
‘قوانین ثابت و بدون تغییر هستند و من باید تمرکزم روی زیبایی ها باشه و.. کلی باور دیگه
اما اگر همین اتفاق قبلا میفتاد دیگه کل روزم رو درگیر میکرد
اما یک نکته ایی که هست باعث میشه اهرم رنجم رو فعال کنه و باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و این خواسته رو در من به وجود آورده که سریع تر به فکر پیشرفت و مستقل شدن به صورت کامل باشم (ولی احساسم رو اولش خوب کنم)
مثال بعدی: وقتی که یکی به نوعی به ظاهرم یا تیپم و یا کلا چیزای مربوط مثل صدام و.. تیکه میندازه به شدت ناراحت میشم و کلی میرم توی فکر و خیلی انگار پاشنه آشیلم هست این موضوع که ریشش عزت نفسه..
مثال بعدی وقتی کسی تیکه میندازه بهم و تیکش یجوری ربط پیدا میکنه به بی عرضه بودنم حالا میتونه توی هر زمینه باشه دیگه مثل: کارای خونه. خرید، پول درآوردن و…
مثال بعدی: این مثال قبلا خیلی مرسوم بود که: وقتی رفیقام و میدیدم که پول ساختن و پیشرفت در یکسری زمینه ها کردن و من نتونستم بکنم
اما الان یادگرفتم که تحسین کنم و چقدر نتیجش مثبت بوده تا به الان از حال خوب و نتایج مختلف دیگه.
و البته کلی مثال دیگه احتمالا وجود داره که اگه پیدا کردم حتما توی نت گوشیم ذخیره میکنم
استاد عزیزم ممنون بخاطر فایل های ارزشمندتون
خانم شایسته ازتون بی نهایت سپاسگزارم
دوستان عزیزم بینهایت بابت کامنت های ارزشمندتون ازتون سپاسگزارم که کلی به من و دیگران کمک میکنه
سپاسگذارم از شما دو فرشته مهربون که اینقدر موفق و تاثیر گذار بودید تو زندگی من و خیلی افراد و واقعا درک کردم اون جمله طلایی تون رو که گفتید که ما با رسیدن به خواسته هامون میتونیم جهان رو جای بهتری برای زندگی کردن کنیم .
و الحق که شما رسالت تون رو به خوبی انجام دادید و باورهای ما رو تغییر دادید قدرت بخشیدید و خدای زیبایی که به من نشون دادید سپاسکذارم ازتون که یادم دادید چطور رها و آزاد زندگی کنم سپاسکذارم
خدایا شکرت
استاد در مورد جواب به سوالاتی که پرسیدید قبلش بگم که فکر کردن به این سوالات باعث شد که چقدر بهتر و بیشتر متوجه تغییراتم بشم که تو این مدت ایجاد کردم که قبلا برام مشکل های پر تکرار بودن
و اول از گفتن این موارد دوست دارم شروع کنم .
شرایط و اتفاقاتی که در زندگی ، قوی ترین احساسات رو در من برانگیخته کرده :
1_یکی از اتفاقات بزرگ و مهم زندگی من که خیلی احساسات من رو شدیدا تحت تاثیر قرار داد اتفاقی بود که چند سال پیش افتاد که باعث شد من حمایت خداوند رو حس کنم و اینکه وقتی میگیم خدا باید حافظ و نگهدار آدم باشه یعنی چی ؟!! .. که تو اون اتفاق بد این برای من ثابت شد و تا چند روز فقط داشتم گریه میکردم که چطور خداوند من رو از شر آدم خلافکار ومجرمی به خوبی و کامل حفظ کرده بود که این رو بعدا متوجه شدم و شوکه شدم ، وقتی فهمیدم من تو چه شرایطی نا خواسته افتاده بودم و پلیس گفت خدا واقعا بهت رحم کرده که اینقدر بی خطر گذشته
فقط خدا میدونه که چه شرایط احساسی عجیبی داشتم اون اتفاق باعث شد که خدا رو با همه وجودم باور کنم و ایمان به وجودش داشته باشم و این باور قوی خیییلی قوی در من شکل گرفت که خداوند هر لحظه حافظ ونگهدار منه و این اتفاق رو برای خودم یادآوری میکنم از این جهت که من باید سَمت خودم رو درست انجام بدم صداقت و درستی داشته باشم و شرایط رو به خوبی بررسی کنم و باقی کارها رو به خدا میسپارم وبدون استرس دست به اقدام میزنم ومیدونم خداوند من رو یاری میکنه. و همیشه کمک و پشتیبانی خداوند رو حس میکنم در هر شرایطی در امنیت و آرامش خودم رو در پناه خدا حس میکنم و میگم اون دفعه خداوند از من محافظت کرد بازم محافظت میکنه . البته این رو هم بگم به قول استاد وقتی ما روی خودمون بیشتر کار میکنیم وتو مدار درستی قرار میگیریم آدم های مشکل دار هم در مسیر ما قرار نمیگیرن و الان خداروشکر بهترین افراد در مسیر زندگیم هستن .
2_ به شدت اهل نظرسنجی و مشورت کردن بودم و وقتی میخواستم کاری کنم انگار دنبال تاییدیه کسی بودم دائم در حال همفکری بودم ،.. و این باعث شده مرتبا من تو حس بی اعتماد به نفسی بمونم و اقدام نکنم و حتی باعث شده بود که رفتار بقیه هم جور خاصی باشه و واقعا میبینم آدم وقتی خودش روی خودش حسابی باز نمیکنه بقیه هم جدی نمیگیرنش ، و میزاشتم به حساب اینکه که من شرایطش رو ندارم و لابد قسمت نیست
ولی از بعد آموزش های استاد خیلی زیاد خییییلی تو این مورد تغییر کردم خودم به تنهایی تصمیم میگیرم و اگر خیلی ضروری باشه با فرد صاحب نظر و مطمئن صحبت میکنم واین باعث شده که تو موقعیت های بیشتری قرار بگیرم و با بررسی شرایط و با اعتماد به نفس بالا خودم به تنهایی تصمیم میگیرم و نتایج خیییلی بهتری میگیرم و دستاوردهام بیشتر شده .
3_ یه موضوع پر تکرار دیکه برای من این بود که وقتی اتفاق بدی برای کسی میافتاد شدیدا حالم بد میشد تپش قلب میگرفتم و روحیه ام خراب میشد و اتفاق شبیه به اون گاها برام پیش میومد بارها این موضوع برام تکرار میشد که تو این فایل دقیقا استاد این موضوع رو بهش اشاره کردن و چقدر جالب که دیدم خدای من خیییلی وقته که دیگه درگیر این موارد نیستم و دلیلش هم اینه که ورودی های ذهنم روکنترل میکنم اگر کسی صحبت منفی داره بحث رو با تکنیکهایی که استاد گفتن عوض میکنم و با هر کسی وارد صحبت و گفتگو نمیشم و خداوند کلی افراد مثبت و پر انرژی رو تو مسیر زندگیم قرار داده
استاد عزیزم سپاسگذارم یه دنیا سپاسگذارم چون این مورد باعث میشد حتی تا درمانگاه و بیمارستان برم و روزها درگیر مشکل اون فرد میشدم و همزاد پنداری میکردم و الان چقدر رها شدم و راحت شدم و فهمیدم که خود اون دلسوزی های بی مورد و مسخره
یه جور شرک بودن یعنی فکر میکردم چرا اون اتفاق براش افتاده ،. در حقش جفا شده و نباید اینطور میشده و ،..
و حالا فقط باید بگم
خداااااایااااا شکرت .
4_ مورد بعدی در مورد نادیده گرفته شدن ها و همون مثال استاد از دعوت نشدن ها
بی توجهی به شدت باعث ناراحتی و خودخوری من میشد و حتی گاهی عصبانی و خشمگین میشدم که مثلا یه مهمونی بوده و چرا من دعوت نشدم یا چرا فلانی به من فلان جا اونجوری رفتار کرد البته که این نبود که الکی حساس باشم و دنبال ایراد باشم واقعا بی احترامی هایی رو میدیدم و هر چی جلوتر میرفت بدتر و بیشتر میشد
و با دیدن این فایل اصلا باورم نمیشه که تو این مدتی که روی خودم کار کردم الان دیدم که دیگه برام پیش نمیاد و اصلا اینجوری نیستم و اکر هم یه موردی استثنا پیش بیاد واااقعا برام مهم نیست و خیلی پر غرور اون توجهی روکه میخوام ، خودم به خودم توجه میکنم و واقعا حس ارزشمندیم رو تو ذهنم بالا بردم و باید بگم از اون افرادیکه بی توجهی میدیدم الان به طرز باورنکردنی خیلی هم با محبت واحترام با من رفتار میکنن و داره بهتر هم میشه
5_و اما یه مورد هنوز جای کار داره اینکه وقتیکه کسی بد عهدی کنه یعنی دروغ بگه و صداقت نداشته باشه و یا ناسپاسی کنه و قدردان نباشه شدیدا حالم بد میشه و بهم میریزم و غمگین یا عصبانی میشم و البته قبلا این موضوع خیییلی بیشتر تکرار میشد ولی خوب هر از چند گاهی موردهایی پیش میاد که خوب باید روش کار کنم ومطمئن هستم اینم مثل باقی موارد میتونه درست بشه .
6_ومورد بعدی در مورد مسائل مالی هست که هرچند وقت یکبار ورودی مالی من کم میشه حس نا امیدی وکلافگی بهم دست میده و الان چون میدونم که دلیلش باورهای محدود کننده هست از خودم کلافه میشم ومیگم من که فهمیدم باورهای محدودمچی هستن و روشون کار کردم ولی متاسفانه انگار بد جوری نهادینه و ریشه دار هستن و فکر میکردم درست شدن و حالا حالا باید کار کنم و دنبال الگوهای مخالف باورهام باشم تا از ریشه برطرف بشن
که به امید خدا با خریدن دوره ارزشمند کشف قوانین زندگی یه جهاد اکبر راه میندازم برای پیدا کردن ترمزهای ذهنی ام
در پاسخ به سوالاتتون چندین صحنه برای من تداعی شد وقتی که مثال زدین .
استاد من زمانی که تلاش میکنم و بخاطر هدف یکسری چیزهارو رها میکنم و به هدفم میچسبم اوضاع تا زمانی خوب پیش میره تا اینکه میبینم یکی دیگه با کمترین تلاش و با وجود کنار نزاشتن تفریحات و خرجاش خیلی سریع رشد میکنه و من خودمو باهاش مقایسه میکنم و حس نا امیدی میگیرم و ادامه دادن مسیر برام سخت میشه حتی مغزم بر علیه خودم نجواهایی میده که تلاشات مثل بیل زدن تو بیابون برای رسیدن به آبه .
مورد بعدی ازینکه نادیده گرفته بشم به شدت عصبی میشم یا اینکه منو احمق فرض کنن و جلوم دروغ بگن .
و آخرین چیزی که به شدددت روم تاثیر میزاره دست کم گرفتن و یه فرد معمولی در نظر گرفتن منه . اینکه اهدافم رو مسخره کنن و یا جوری برخورد کنن که رسیدن به هدفم ناممکن باشه و براش کلی آیه یاس بخونن مثل اینکه بگن باید پارتی داشته باشی . باید پول داشته باشی . صد نفر تو این کارن و اشباع شده . سرمایه میخواد . وووو….
استاد به شدت منتظر فایل بعدی هستم در رابطه با برخورد در اینجور شرایط های مشابه و در آخر سپاسگزار خداوند که منو به سایت شما هدایت کرد و پاسخ بسیاری از معماهای ذهنیم پیدا کردم .
من بیشتر تو این کامنت میخوام سوالی بپرسم که خودمم خیلی درگیرش شدم یعنی خیلی تلاش میکنم که بیخیال باشم ولی مثل همین الگوی تکرار شونده تکرار میشه.در واقع به این فایل هدایت شدم اخه چند وقتی بود دلم میخواست این سوال بپرسم ولی هر دفع یه چیزی مانع میشد و این شد که خدا تو بهترین زمان هدایتم کرد به بهترین فایل.
الگوهای تکرار شونده زیادی بود ولی به لطف خدا و گوش دادن به فایل ها خیلی خیلی کمتر شد .
اول جواب این سوال بدم که چه زمانی احساساتم زیادی دگرگون میشه و حالم بد میکنه؟؟
اول از همه ترد شدن از دیگران بخصوص کسانی که دوستشون دارم .و این روند انگار هر چند وقت یکبار از طرف یک عزیزی تکرار میشه گفتم بخصوص کسانی که خیلی دوستشون دارم.
و اگ برای کسانی که خیلی دوستشون دارم اتفاق بدی بیافته یا تو مسیری که اشتباه میرن خیلی حالم بد میشه برای همه این قضیه برام مهم نیست فقط تعداد کمی و دوست دارم حتما کمکشون کنم.
و زمانی که ببینم کسی به کمکم نیاز داره و من نمیتونم بهش کمک کنم خیلی ذهنم درگیر میشه و کنترل کردن ذهنم برام سخت میشه و اینجا هم بیشتر کسانی که بهم نزدیک هستن و برام مهم آن بیشتر روم تاثیر دار.
و اما سوالم اینکه:
من در طول روز خیلی فایل ها رو گوش میدم مینویسم اکثر وقتا ستاره قطبی انجام میدم سعی میکنم کنترل ذهنم دست خودم باش ولی هر چند وقت یکبار این برام تکرار میشه
مثلا من روی نکات مثبت همسرم توجه میکنم سعی میکنم نکات منفی نبینم و حالم در طول چند وقت خوبه نسبت بهش همه چیز اوکی یهو با یک حرکتی که میکنه من کاملا ذهنم بهم میریزه و تا مدتی دوباره درگیر میشم و همش برام سوال که چرا ؟؟این منو خیلی اذیت میکنه و یه جوری نسبت بهش بی احساس میشم
و هی تو ذهنم میاد که ما تو یک فرکانس نیستیم خیلی از علایقمون متفاوت و واقعا نمیدونم چیکار کنم نوع تفریح و لذت بردن،اینکه رها باشیم ،طرز فکر و باورمون خیلی با هم متفاوت.
من واقعا خواسته ام از یک رابطه نوشتم و همش تصور میکنم .و روی دوره عشق و مودت هو دارم کار میکنم.
سلام به استاد عزیزم
جواب من به این سوال
من یک الگو رو پیدا کردم در زندگیم که خیلی بهم ریخته منو ، اونم اینه ک در موضوعات مختلف تلاش میکنم و هروقت میخاد نتیجه بیاد همه چیز نابود میشه و باید از اول بسازمش
مثلا تو کارم ، هرموقع میخام از تجربیات و مهارت و اعتبارم استفاده کنم از اون کار به شکل های مختلف میام بیرون و باید از صفر شروع کنم
درمورد ورزش ، هرموقع بدنم در بهترین آمادگی قرار گرفته یه اتفاقی میوفته ، یا خودم یه کاری میکنم ک باید از صفر دوباره تلاش کنم
توی روابط هم همینو دیدم ، سه سال با یه نفر بودم وکلی زحمت کشیدیم و برای هم بهترین شدیم آخرش ک میخاستیم ازدواج کنیم فوت کرد
خلاصه برای هرموضوعی تلاش میکنم ، مثل اون ضرب المثل (گاو نه من شیر ده ) میشه و زحمتام به باد میره و باید از اول تلاش کنم
واقعاً این موضوع خستم کرده ، درتمام جنبه ها این الگو رو دارم میبینم ، همش رو تردمیلم
زحمت میکشم بعد ک میخاد نتیجه بیاد دوباره همه چی محو میشه ، باید از صفر شروع کنم
حتی روی کار کردن روی باورها هم این الگو رو دیدم ، هرموقع داره نتیجه میاد یه سری اتفاقات میوفته ک دورمیشم از قوانین
اگر کسی راه حل درستی داره بگه ؛ تاکید میکنم من بسیار در موضوعات مختلف تلاش کردم و زمانی ک میخاد نتیجه بیاد همه چی محو میشه و باید از صفر شروع کنم
سلام استاد خوبم
سلام به کل خانواده ی صمیمی عباسمنش
سوال :
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات را در شما برانگیخته میکنه؟
_ وقتی جیبم و حسابم خالی میشه و من صفر میشم ، من تا وقتی پول دوباره به حسابم بیاد فوق العاده شدید تمام احساسات بد مثل ناامیدی و خودکم بینی و افسردگی و بی حوصلگی میاد تو وجودم ، این شرایط تا الان هر ماه برام اتفاق افتاده و من بی نهایت رنج میبرم
وقتی پول توی حسابمه هر چقدر ،مهم نیست، دوست دارم خرج کنم ، دوست دارم هر روز چیزهای خوشمزه که قبلآ تجربه نکردم را بخورم ، دوست دارم خریدهای خوشگل و گرون بکنم ، ندید پدید میشم.
تو مترو از همه خرید میکنم ، یکی داره آهنگ مینوازه بهش پول درشت میدم (چون خودم هم هنرمندم) و در عرض نهایتآ 10 روز صفر میشم️
خیلی دوست دارم ظرف وجودم را عوض کنم و عمیق تر و بزرگترش کنم که هیچ سوراخی نداشته باشه ، اما تا الان نتونستم.
_دومین شرایطی که خیلی من را تحت تاثیر قرار میده ، دیدن رسیدن دوستانم و یا خواهرم یا فامیلم به موفقیتی که من دارم سعی میکنم بهش برسم هست، به شدت احساس ضعف میکنم و پوچی ، جوری که انگار هیچ حرکتی تا این موقع تو زندگیم نکردم و احساس میکنم سالهاست همینجام و دارم درجا میزنم.
مثلآ من چندین ساله که تصمیم به مهاجرت گرفتم اما در یادگیری زبان و رسیدن به مدرک و نمره ای که میخواد هیچ پشتکاری ندارم ،اصلآ انگار من برای درس خوندم زاده نشدم
و کلآ برای مهاجرت این موضوع منو محدود کرده.که از هر راهی بخوای بری باید مدرک زبان داشته باشی و من هم علاقه به درس ندارم.
وقتی میبینم دوستم یهو عکس میذاره که رفته کانادا ، کسی که من هیچی حسابش نمیکردم، کسی که اصلآ درش نمی دیدم مهاجرت کنه، من ضعف…من ناتوان … من خودکم بین
خواهرم داره زبان آلمانی میخونه ، کشورشو راهشو انتخاب کرده ، منی که چند ساله به همه گفتم میخوام برم ، هنوز کشورم و راهمو نمی دونم️ ،این روزها واقعآ در این مورد سردرگم شدم و احساس ضعف و ناتوانی میکنم
_ روحیه ی تحت تاثیر قرار گیری دارم ، هم در جهت مثبت هم در جهت منفی
هم وقتی فیلمهای عاطفی و عاشقانه میبینم ،همه وجودم میشه عشق و قلبهای اکلیلی
هم وقتی صحنه های بد میبینم تا چند روز اون تصاویر جلوی چشمم میاد و همون احساس بد منو میگیره ،به خاطر همین فیلم هایی که تاثیرات خوب داره را میبینم.
مخصوصآ اگر صحنه ای را ببینم که مادر یا پدری بچه اشون را کتک میزنند یا تنبیه میکنند به شدت بهم میریزم ،چون خودم در کودکی این تجربه ها را داشتم
دیدن یا شنیدن دعواهای زن و شوهر ،بی احترامی ها و کتک کاری ها ، منو به شدت بهم میریزه ، چون این صداها و صحنه ها در کودکی من را آزار داده توسط پدر و مادرم.
_کنفرانس دادن ، نظر دادن در جمعی ، شرکت کردن در جایی که هیچکس را نمیشناسم ، از چند روز قبلش خواب و خوراک را ازم میگیره و استرسش را دارم( البته با تصویر سازی خیلی کمترش میکنم اما سخته)
_ توجه آدمهای مهم زندگیم خیلی برام مهمه ، مثل عشقم و پدر و مادرم.
من انسان احساساتی هستم در مورد مسائل عاطفی و بسیار نیاز به محبت در خودم احساس میکنم ، اگر عشقم خودآگاه یا ناخودآگاه بهم کم محلی کنه ، از درون مثل بچه ای میشم که پدر و مادرش تردش کردند ،به شدت احساس قربانی بودن میکنم.
اگر در محل کارم پول بقیه ی همکارها واریز بشه و پول من دیرتر واریز بشه ، احساس قربانی بودن و ترد شدگی و بی توجهی میکنم.
مثلآ پدرم دوسال پشت سر هم برای خواهر و برادر کوچیکتر از من تولد گرفت و سوپرایزشون کرد اما برای من هیچ حرکتی نکرد ، من خیییییلی ناراحت شدم و احساس ترد شدگی کردم.
_الگوی بسیار مهمی که توی زندگیم از اولین رابطه ام تا الان تکرار شده اینه که آدمهایی که اومدند و رفتن و عشقم که الان تو زندگی منه ، ابراز علاقه نمی کنند ، ذاتآ بلد نیستند ،یاد نگرفتند نه کلامی نه لمسی ،دوست داشتنشونو را از رفتارهاشون باید تشخیص بدم.دقیقآ مثل شخصیت بابام.
من باید یادشون میدادم.
و جالبه که این باور توی اکثریت آدمها هست که مردها همشون اینجورین
و یه الگوی تکرار شونده ی دیگه توی روابط عاطفیم همش دوری و فاصله بوده و من همیشه کمبود عاطفه داشتم.
استاد ممنونم که این فایل را برامون گذاشتین تا ما بیشتر خودمون را کنکاش کنیم️
سلام به دوستان عزیزم و دو استاد گرامی که با جان و دل کار میکنند و بسیار سپاسگزارم.
سوال=چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساس را در شما برانگیخته می کند ؟
️اولیش که به شدت باید روش کار کنم مسائل مالی هست ،من چون از بچگی در خانواده ای بزرگ شدم که بیشتر دعواهاش سر پول بوده و به شدت باور فقیرانه داشتن و حتی با وجود پول خوبی هم که در می اوردن برای ما کار خاصی انجام نمیدادن،من از بچگی ترس از فقر داشتم و هیچگاه درخواست هامو نمیگفتم و الانشم نمیگم و امیدوارم خودم ثروت بسازم چون همون طور که گفتین سن عامل ثروت نیست ،و سر این موضوع زمانی که حرف هایی در خانه در مورد پول کم اوردن و .. می شنوم یا زمانی که بیرون میرم و نمیتونم چیزی بخرم به شدت حالم بد میشه و احساس بی مصرفی میکنم از طرفیم میدونم که هر چه ثروتمند تر بشوی به خدا نزدیک تری و این موضوع که من الان ننتونستم ثروت بسازم بهم سیلی ای میزنه که ببین چقدر از خدا دوری ….و حالم رو بد میکنه ،اینکه نمی تونم برم سر کلاس مورد علاقم یا ..
2= یکی از چیز هایی که خودتونم مثالش رو زدین ،انتقاد هست که حالم رو بد میکنه که بیشترم زمانی پیش نیاد که از دهن فردی که دوسش دارم می شنوم یا زمانی که با فردی صحبت میکنم و اون فرد انقدر تمرکزش رو منفیا هست که از زیباترین حرف هامم بدیا شو بهم میگه و حسمو بد میکنه ،که سعی کردم ازش دوری کنم چون اصلا اصلا نمیشه با همچین فردی صحبت کرد درباره قانون … که البته خود استاد گفتن اشتباه صحبت کردن و من چک هاشم خوردم البته و نتونستم احساساتمو کنترل کنم و نگم به کسی ….
3=زمانی که به داداش کوچیکتر زور میگن یا زمانی که بزرگترا دعواش میکنن و میزننش به شدت حالم بد میشه ،احساس میکنم باید یکاری کنم تا کمکش کنم و به شدت دلسوزس میکنم براش جوری که دو دفعه اخر منم وسط دعوا رفتم و کلی گریه زاری شد اما بازم خداوتد کمکم کرد ،روی نسانه من زدم و درباره دلسوزی کردن خوندم که چقدر بده و همه چی سر جای درستشه ….الان خیلی بهتر شدم و میتونم ذهنم کنترل کنم .
4=گرفتن تصمیمات هم برام سخته چون ترس از ایندش رو دارم که این هم نشان از بی ایمانیه …
5=زمانی که دوستای مدرسم بهم بی توجهی میکنن احساسم بد میشه
6=زمانی که با مرد ها ارتباط بر قرار میکنم ،ترس از این رو دارم که دارن گولم میزنن به خاطر الگو های زیادی که ازش دیدم و شنیدم ….
7=گاهی به علاقهام شک میکنم برای همین حالم بد میشه که نکنه دارم راه اشتباه رو میرم و زمانم تموم بشه …
8=چیزه دیگری که حالمو بد میکنه مقایسه خودم با بقیه هست و زمانی که میبینم اونا از من بهترن احساس بی لیاقتی میکنم.
و فکر کنم تمام این داستانا از یک جا دودش بلند میشه اونم عزت نفسه !!!!!!!!!
سلام استاد خوبم خداروشکر که بازم یه فایل زیبا و با ارزش برای ما خلق کردید
یه مدت بود که به خودم میگفتم چطوری باور محدود کننده های خودمو پیدا کنم بیشترشم در مورد پول و ثروت بود
متاسفانه الگو تکرار شونده ای که خیلی. حس منو بد میکنه ودائم منو نگران میکنه اقساطمه
چون مبالغشم بالاس اتفاقات و خرجهای رخ میده که نتونم پولی که برای اقساطم کنار گذاستم فقط برای پرداخت اقساطم خرج کنم و مجبور میشم باز قرض بگیرم. و این سیکل معیوب. ادامه دار میشه جوری که باز. با گرفتن همون وام قرعه فقط میتونم قرضهای که گرفتمو پرداخت کنم. و در اخر باز من همون جایگاهم و حتی شاید به پایینتر برم
ولی باز خداروشکر شما امروز این فایلو از شما شنیدم
و تونستم الگو معیوب خودمو پیدا کنم
فقط مونده درست کردن این سیکل معیوب که با کمک خدا و شما انشالله از پسش برمیام
سلام خدمت استاد و همه عزیزان
واو واقعا تا قبل از این فایل و فکر کردن و جواب سوالات نمیدونستم که انقدر مشکل دارم ولی هرچقدر که بیشتر فکر کردم بیشتر اومد. تقریبا تموم جواب های احتمالی استاد رو منم داشتم.
الگو های تکرار شونده:
1 هر استادکاری که باهاش آشنا بودم تو پول دادن مشکل داشته حالا هر کدوم به یه شکلی
2 آدم هایی رو جذب میکنم که زیاد قول و قرار براشون مهم نیست و براحتی دروغ میگن انگار ن انگار
3 کسانی که انگار میدونن روی چی حساسم و عصبیم میکنن حتی آدم های جدید
4همیشه نوبتم عقب میفته مثلا تو صف بربری چند نفر ازم میزنن جلو
5 زود جیبم خالی میشه چه روزی 200 تومان کار کنم چه 1 میلیون. البته اینجا یه باوری داشتم که خدا همیشه میرسونه و همین طورم بوده ولی خوب بلد نیستم نگهش دارم.
6 با هر دختری آشنا میشم زیادی اجتماعیه میخوام اینطور بگم
7هر جمعی که میرم در مورد بدبختی و چیزهایی که من نمیخوام صحبت میکنن و در کل انگار همه میخوان باهام دردودل کنن
8هر وقت چیزی رومیخوام بفروشم خریدار نداره یا ارزونه ولی وقتی میخوام چیزی بخرم خیلی ارزشمند و قیمتش میره بالا مثلا میخواستم ماشینم رو بفروشم خریدار خاصی نداشت و خیلی کم میدادن منم با یه قیمت کم فروختم بعد چندماه الان دوبرابر قیمتش میارزه.
در مورد برانگیخته گی احساسات
1 وقتی در موردم انتقاد میکنن
2وقتی میشنوم کسی پشت سرم حرفی زده حتی اگه زیاد بد نباشه. این فکر میکنم بزرگترین پاشنه آشیل منه.مورد اول دوم که یکی میشن و من کم کمش تو ذهنم به طرف یه فوش میدم و اون آدم بشدت از چشمم میفته و یکی از خط قرمز های خودم اینه که پشت سر کسی غیبت نکنم.
3نصیحت دیگران(انگار من چیزی نمیفهمم و همه میخوان راه راستو بهم بگن)این چیزیه که تو ذهنمه و منو عصبانی میکنه
4وقتی میخوام به یه خانمی درخواست دوستی بدم که از قبل مردم
5حرف زدن تو جمع که ضربانم رومیبره رو هزار
6 وقتی یه رفتار نادرستی از بقیه با اطرافشون حالا هرچی میبینم(هرچی سرتون بیاد حقتونه)این فکر میاد و جروبحث…
7وقتی کسی یه مردونگی در حقم میکنه یا در فیلم یه مردونگی میبینم خیلی تحت تاثیر قرار میگیرم در حدی که بعضی وقتا گریه ام میگیره
8وقتی کسی در مورد مادرم چیزی بگه آتیش میگیرم
9وقتی یه مقدار بهم فشار بیاد دستپاچه میشم
10وقتی یه مشتری باکلاس برام میاد خیلی هول میشم انگار (مگه من میتونم اینو راضی کنم)
11وقتی قراره بریم سفر تاصبح خوابم نمیبره
12تو تصمیمات جدید که کلا خومو گم میکنم
13 موقع خریدبشدت وسواسی میشم
14وقتی با یه آدم پرو برخورد میکنم
15 وقتی کسی نمیتونه بهم اعتماد کنه
البته در مورد بیشتر اینا سعی کردم کارایی در موردشون انجام بدم و موفق هم بودم تو بعضیا ولی هنوزم هستن
ازتون سپاسگزارم که این فایل رو آماده کردید و مارو به فکر انداختین
از خداوند سپاسگزارم که در زمان مناسبی منو به این فایل هدایت کرد و به دستم رسوند.این یکی از سورپرایز های امروزم بود که ازش خواسته بودم.️
سلام
سلام به استاد عزیز و مریم جان شایسته
سلام به همه دوستان گرامی
اینجا استاد دو موضوع را مطرح می کنند
موضوع اول الگوهای تکرار شونده که مثالهای آن چه خوب و چه بد در زندگی من بسیار فراوان هستند ـ
فقط یکی از الگوهای تکرار شونده حال خوب کن زندگیم را اینجا باهاتون در میون می ذارم چرا که فعلا در مرحله اعراض از ناخواسته ها هستم و نمی خواهم از الگوهای ناخواسته تکرار شونده اینجا مطرح کنم. ان شاله بعد از اینکه دیگه تکرار نشدند ازشون خواهم گفت.
به شکل بسیار عجیبی هر وقت من خریدی می کنم ازون جنس را هم به صورت هدیه دریافت می کنم.
مثلا برای منزل میوه می خرم یهو یه آشنایی از همون جنس میوه برامون میاره و می گه از باغمون آوردم.
یا مثلا کفش می خرم، یهو یه نفر می گه این کفشا را برای من سوغات آوردند و اندازه ام نیست و کفشاشو می ده به من.
یا مثلا گل و گیاهای منزل روز به روز دارن زیادتر می شن و من با شوق و انرژی ازشون نگه داری می کنم و یه روز برای اولین بار یه خانم همسایه را دیدم و انقدر هم فرکانس بودیم که در همون برخورد اول دو سه ساعت با هم حرف زدیم در حالیکه هشت ساله همسایه ایم و هیچوقت همدیگه را ندیده بودیم. یه شب دیدم زنگ می زنن و همین خانم همسایه برام گل آورده بودن. گفت خیلی دوسِت داشتم خواستم برات گل بیارم. یعنی دیگه من کلی ذوق کردم.
حتی اینکه در یک شب دو جا عروسی دعوت بودیم هم درین این کارنامه هست که البته یکیشون که نزدیک تر بود را رفتیم.
خلاصه که این داستان خیلی تو زندگیم تکراریه.
خدا را شکر می کنم بابت اینکه اینقدر خدا دوستم داره که همش با این نشانه ها بهم یادآوری می کنه که ببین، من هستم، من اینجام، من همراهتم، دستت تو دست خودمه.
اما سوالی که مطرح کردین:
راستش من کمی بیش از یک ساله که در این سایت هستم اما از مهر 14٠1 به طور جدی تری فایلها را گوش می کنم و سعی در عمل کردن به اونها دارم.
قبل از ورود به این سایت سالهای سال عاشق این مباحث بودم و از بیست و چند سال پیش استاد بسیار عزیزی داشتم و هنوز هم پیگیریشون می کنم ( شاید نباید اسم ببرم ) که بسیاری از مطالبی که از ایشون یاد گرفتم هم راستا بود با مطالبی که استاد عباسمنش آموزش می دهند. البته دیدگاههای ایشون پایه روانشناسی داشت.
به همین دلیل من یاد گرفتم که عواطف و احساساتم تحت کنترل خودم باشه و اینکه استاد می پرسن چه شرایط و اتفاقاتی شما را بسیار برانگیخته می کند؟ واقعیتش اینه که من یاد گرفتم در شرایط و اتفاقات خیلی روی خودم کنترل داشته باشم. و از وقتی که شروع به کار با این سایت بهشتی کردم که خیلی زود نجواهای شیطان را می شناسم و سعی در اعراض از آنها دارم. حالا چند مورد که بیشتر ناراحتم می کنه و بعد از مدتها هنوز نتونستم براشون کاری کنم را اینجا می نویسم. که ردپایی باشه برای آینده خودم و اینکه در آخر به این موضوع برسم که الگوهای ناخواسته تکرار شونده زندگیم از کجا آب می خوره و داستان از چه قراره :
1. یکی از چیزهایی که از درون خیلی منو بهم می ریزه حتی اگر ظاهرم را حفظ کنم اینه که کسی حرف بی منطق و بی پایه و اساسی بزنه و به شدت روی حرفش تاکید داشته باشه و از همه بدتر اینکه بخواد منو هم مجبور کنه که مثل اون فکر کنم.
در ظاهر سکوت می کنم، جوابی نمی دم، می گم حق داره خب چیز دیگه ای بهش یاد ندادن. حتی برای اینکه حال بحث کردن ندارم تاییدشم می کنم. اما از درون نه. همش با خودم می گم چرا اینا یه ذره فکر نمی کنن، چرا هر چیزی دیگران می گن تکرار می کنن، چرا عروسک خیمه شب بازی دیگران هستند و….. .
البته به محض اینکه ازشون جدا می شم این افکار درونی تموم می شه و به تنظیمات خودم برمی گردم.
یا مثلا من دخترم را می برم جایی کلاس و پشت در موسسه می شینم و تو سایت استاد می چرخم تا کلاسش تموم بشه و برگردیم. تو این مدت چون صبح نسبتا زود می ریم من جلوی یک نمایشگاه ماشین پارک می کنم که ساعت 1٠ میان مغازشونو باز می کنند و در حالیکه هیچ جای پارکی نیست به من می گن جلوی مغازه ما پارک نکن و جابجا شو (حرف بی منطق ) در حالیکه خیابون که برای اونا نیست. قبلا اگه بود جابجا می شدم و خودم را به زحمت می انداختم و همچنین دخترم را اما از وقتی دارم رو دوره عزت نفس کار می کنم کسی نمی تونه بهم زور بگه و جلوشون ایستادم و بحث کردم و گفتم تا دخترم نیاد جابجا نمی شم.
کلا اگر کسی حرفی بزنه که منطق درستی نداشته باشه و فقط بخواد زور بگه ناراحتم می کنه. البته که دائما دارم روی مهارت گفتگو کردن کار می کنم و در بیشتر مواقع گفتگو اولین کاریست که انجام می دهم نه ناراحتی و عصبانیت و غیره.
2. مورد آزار دهنده بعدی اینه که ما در محله ای بسیار ساکت زندگی می کنیم که چون نزدیک دو تا از پارک های بزرگ تهران هست همیشه صداهای بی نظیر پرنده ها میاد. و انواع پرندگان آزاد در محلمون هستند. من به شدت از صداشون لذت می برم.
این سکوت لذت بخش چندین و چند بار در روز گاها حتی ده بار در یک روز توسط قراضه چی ها شکسته می شه که واقعا آزار دهنده است.
مدتی یه همسایه داشتیم که زیر هود آشپزخانه سیگار می کشیدند که بوی سیگارشون در منزل ما می پیچید اینم خیلی آزار دهنده بود و من خیلی دنبال این بودم که راه نفوذ بوی سیگار را ببندم اما پیداش نکردم. یا افرادی که در مکانهای سربسته عمومی بدون رعایت دیگران سیگار می کشن.
و ازین قبیل مراعات نکردن های دیگران در این کشور بسیار زیاد می بینیم.
به طور کل کسانی که برای دیگران، وقت دیگران، شخصیت دیگران و حریم خصوصی دیگران احترام قائل نیستند و کار خودشون را می کنند بدون اینکه به این موضوع توجه کنند که آیا این مزاحمت برای دیگران هست یا نه برام ناراحت کننده است و سعی می کنم دنبال راه حلی براش باشم.
البته اینو هم بگم که خودم شاید به طور افراطی دیگران را مراعات می کنم. مثلا اگر بیموقع باشه و بخوام به کسی تلفن بزنم، قبلش بهش پیام می دم الان می تونی صحبت کنی که زنگ بزنم یا بعدا بهت زنگ بزنم.
هر چقدر فکر میکنم که چه مسائل دیگری من را ناراحت میکند چیز دیگری یادم نمیاد
این دو مورد هم که مطرح کردم فقط ناراحتم میکند و دنبال راه حل برای آن هستم و این گونه نیست که بابت آنها عصبانی بشوم یا خود خوری کنم یا چیز دیگری.
با تشکر فراوان از استاد عباسمنش عزیز که سوالهای بسیار خوبی مطرح می کنند و ما را به تفکر و کنکاش درونمون وادار می کنند.
در پناه حق باشید، 5 تیر 14٠2
أرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا
آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خود برگزیده است؟! آیا تو میتوانی او را هدایت کنی؟
به نام خدا
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
چقدر خوشحالم که عضو این سایت ارزشمندم
خدایا مرسی ازت
مرسی واسه این هدایت های قرآنی که اینقدر خوشگل قوانین رو توضیح میده
استااد، چقدر شما ماشالا خوشتیپ و روز به روز جوان تر میشید ایولا! چقدر من ویو پارادایس رو دوست دارم سفیدم خیلی بهتون میاد:)
بریم و درمورد این فایل صحبت کنیم.
اول که مقدمه رو گفتین کلی مثال توی ذهنم از الگو های تکرار شونده اومد از خودم و اطرافیان دوستان و خب خیلی جالب بود برام
مثلا من یک دوستی دارم همش کارت بانکیش رو گم میکنه اصلا عادت داره انگار.
یا برادرم انگار مریضی رو پذیرفته (چند روز پیش ی جمله گف که من رو به فکر فرو برد گفت تا یک درد میره باز یک درد دیگه میاد) و منم با خودم گفتم همینه که پشت سر هم بیمار میشی!
من تمرکزم فعلا روی خودمه و کاری ندارم به خانواده که چجوری فکر میکنه
و اما جواب سوال:
•مثال اول همین نا آگاهی خانواده از قوانین و بلاهای که سرشون میاد منو واقعا آزار میده اما وقتی که شنیدم استاد عزیزم گفت تمرکزتون روی خودتون باشه دیگه خیلی فکر نمیکنم بهشون
مثال بعدی: یکی دیگه از مسائل که به شدت اعصابمو خورد میکنه(جالبه من از خدا هدایت خواستم برای جواب این سوال و همین چیزی که الان میخوام بگم چند دقیقه پیش رخ داد) اینه که اعضای خانواده ازم میپرسن که چیکار میکنی؟ و این سوال مقدمه اینه که بهم بگن چیکار کن و چیکار نکن و اصلا یک چوری باهام رفتار میکنند انگار خودشون علم کامل رو دارن و کن نمیفهمم کلا.. به شدت منو بر انگیخته میکنه الانم یکم اعصابم رو بهم ریخت همین چند دقیقه پیش ولی خب با این باورهایی که برای خودم ساختم خیلی زود ردیف میشه:
‘من خالق صد در صد زندگی خودمم
‘قوانین ثابت و بدون تغییر هستند و من باید تمرکزم روی زیبایی ها باشه و.. کلی باور دیگه
اما اگر همین اتفاق قبلا میفتاد دیگه کل روزم رو درگیر میکرد
اما یک نکته ایی که هست باعث میشه اهرم رنجم رو فعال کنه و باعث بشه بیشتر روی خودم کار کنم و این خواسته رو در من به وجود آورده که سریع تر به فکر پیشرفت و مستقل شدن به صورت کامل باشم (ولی احساسم رو اولش خوب کنم)
مثال بعدی: وقتی که یکی به نوعی به ظاهرم یا تیپم و یا کلا چیزای مربوط مثل صدام و.. تیکه میندازه به شدت ناراحت میشم و کلی میرم توی فکر و خیلی انگار پاشنه آشیلم هست این موضوع که ریشش عزت نفسه..
مثال بعدی وقتی کسی تیکه میندازه بهم و تیکش یجوری ربط پیدا میکنه به بی عرضه بودنم حالا میتونه توی هر زمینه باشه دیگه مثل: کارای خونه. خرید، پول درآوردن و…
مثال بعدی: این مثال قبلا خیلی مرسوم بود که: وقتی رفیقام و میدیدم که پول ساختن و پیشرفت در یکسری زمینه ها کردن و من نتونستم بکنم
اما الان یادگرفتم که تحسین کنم و چقدر نتیجش مثبت بوده تا به الان از حال خوب و نتایج مختلف دیگه.
و البته کلی مثال دیگه احتمالا وجود داره که اگه پیدا کردم حتما توی نت گوشیم ذخیره میکنم
استاد عزیزم ممنون بخاطر فایل های ارزشمندتون
خانم شایسته ازتون بی نهایت سپاسگزارم
دوستان عزیزم بینهایت بابت کامنت های ارزشمندتون ازتون سپاسگزارم که کلی به من و دیگران کمک میکنه
عاشقتونم خدانگهدار:)
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به دوستان عزیزم
سلام ودرود عرض میکنم خدمت استاد عباس منش عزیز
خدمت بانو مریم شایسته و الگو دوست داشتنی ام
سپاسگذارم از شما دو فرشته مهربون که اینقدر موفق و تاثیر گذار بودید تو زندگی من و خیلی افراد و واقعا درک کردم اون جمله طلایی تون رو که گفتید که ما با رسیدن به خواسته هامون میتونیم جهان رو جای بهتری برای زندگی کردن کنیم .
و الحق که شما رسالت تون رو به خوبی انجام دادید و باورهای ما رو تغییر دادید قدرت بخشیدید و خدای زیبایی که به من نشون دادید سپاسکذارم ازتون که یادم دادید چطور رها و آزاد زندگی کنم سپاسکذارم
خدایا شکرت
استاد در مورد جواب به سوالاتی که پرسیدید قبلش بگم که فکر کردن به این سوالات باعث شد که چقدر بهتر و بیشتر متوجه تغییراتم بشم که تو این مدت ایجاد کردم که قبلا برام مشکل های پر تکرار بودن
و اول از گفتن این موارد دوست دارم شروع کنم .
شرایط و اتفاقاتی که در زندگی ، قوی ترین احساسات رو در من برانگیخته کرده :
1_یکی از اتفاقات بزرگ و مهم زندگی من که خیلی احساسات من رو شدیدا تحت تاثیر قرار داد اتفاقی بود که چند سال پیش افتاد که باعث شد من حمایت خداوند رو حس کنم و اینکه وقتی میگیم خدا باید حافظ و نگهدار آدم باشه یعنی چی ؟!! .. که تو اون اتفاق بد این برای من ثابت شد و تا چند روز فقط داشتم گریه میکردم که چطور خداوند من رو از شر آدم خلافکار ومجرمی به خوبی و کامل حفظ کرده بود که این رو بعدا متوجه شدم و شوکه شدم ، وقتی فهمیدم من تو چه شرایطی نا خواسته افتاده بودم و پلیس گفت خدا واقعا بهت رحم کرده که اینقدر بی خطر گذشته
فقط خدا میدونه که چه شرایط احساسی عجیبی داشتم اون اتفاق باعث شد که خدا رو با همه وجودم باور کنم و ایمان به وجودش داشته باشم و این باور قوی خیییلی قوی در من شکل گرفت که خداوند هر لحظه حافظ ونگهدار منه و این اتفاق رو برای خودم یادآوری میکنم از این جهت که من باید سَمت خودم رو درست انجام بدم صداقت و درستی داشته باشم و شرایط رو به خوبی بررسی کنم و باقی کارها رو به خدا میسپارم وبدون استرس دست به اقدام میزنم ومیدونم خداوند من رو یاری میکنه. و همیشه کمک و پشتیبانی خداوند رو حس میکنم در هر شرایطی در امنیت و آرامش خودم رو در پناه خدا حس میکنم و میگم اون دفعه خداوند از من محافظت کرد بازم محافظت میکنه . البته این رو هم بگم به قول استاد وقتی ما روی خودمون بیشتر کار میکنیم وتو مدار درستی قرار میگیریم آدم های مشکل دار هم در مسیر ما قرار نمیگیرن و الان خداروشکر بهترین افراد در مسیر زندگیم هستن .
2_ به شدت اهل نظرسنجی و مشورت کردن بودم و وقتی میخواستم کاری کنم انگار دنبال تاییدیه کسی بودم دائم در حال همفکری بودم ،.. و این باعث شده مرتبا من تو حس بی اعتماد به نفسی بمونم و اقدام نکنم و حتی باعث شده بود که رفتار بقیه هم جور خاصی باشه و واقعا میبینم آدم وقتی خودش روی خودش حسابی باز نمیکنه بقیه هم جدی نمیگیرنش ، و میزاشتم به حساب اینکه که من شرایطش رو ندارم و لابد قسمت نیست
ولی از بعد آموزش های استاد خیلی زیاد خییییلی تو این مورد تغییر کردم خودم به تنهایی تصمیم میگیرم و اگر خیلی ضروری باشه با فرد صاحب نظر و مطمئن صحبت میکنم واین باعث شده که تو موقعیت های بیشتری قرار بگیرم و با بررسی شرایط و با اعتماد به نفس بالا خودم به تنهایی تصمیم میگیرم و نتایج خیییلی بهتری میگیرم و دستاوردهام بیشتر شده .
3_ یه موضوع پر تکرار دیکه برای من این بود که وقتی اتفاق بدی برای کسی میافتاد شدیدا حالم بد میشد تپش قلب میگرفتم و روحیه ام خراب میشد و اتفاق شبیه به اون گاها برام پیش میومد بارها این موضوع برام تکرار میشد که تو این فایل دقیقا استاد این موضوع رو بهش اشاره کردن و چقدر جالب که دیدم خدای من خیییلی وقته که دیگه درگیر این موارد نیستم و دلیلش هم اینه که ورودی های ذهنم روکنترل میکنم اگر کسی صحبت منفی داره بحث رو با تکنیکهایی که استاد گفتن عوض میکنم و با هر کسی وارد صحبت و گفتگو نمیشم و خداوند کلی افراد مثبت و پر انرژی رو تو مسیر زندگیم قرار داده
استاد عزیزم سپاسگذارم یه دنیا سپاسگذارم چون این مورد باعث میشد حتی تا درمانگاه و بیمارستان برم و روزها درگیر مشکل اون فرد میشدم و همزاد پنداری میکردم و الان چقدر رها شدم و راحت شدم و فهمیدم که خود اون دلسوزی های بی مورد و مسخره
یه جور شرک بودن یعنی فکر میکردم چرا اون اتفاق براش افتاده ،. در حقش جفا شده و نباید اینطور میشده و ،..
و حالا فقط باید بگم
خداااااایااااا شکرت .
4_ مورد بعدی در مورد نادیده گرفته شدن ها و همون مثال استاد از دعوت نشدن ها
بی توجهی به شدت باعث ناراحتی و خودخوری من میشد و حتی گاهی عصبانی و خشمگین میشدم که مثلا یه مهمونی بوده و چرا من دعوت نشدم یا چرا فلانی به من فلان جا اونجوری رفتار کرد البته که این نبود که الکی حساس باشم و دنبال ایراد باشم واقعا بی احترامی هایی رو میدیدم و هر چی جلوتر میرفت بدتر و بیشتر میشد
و با دیدن این فایل اصلا باورم نمیشه که تو این مدتی که روی خودم کار کردم الان دیدم که دیگه برام پیش نمیاد و اصلا اینجوری نیستم و اکر هم یه موردی استثنا پیش بیاد واااقعا برام مهم نیست و خیلی پر غرور اون توجهی روکه میخوام ، خودم به خودم توجه میکنم و واقعا حس ارزشمندیم رو تو ذهنم بالا بردم و باید بگم از اون افرادیکه بی توجهی میدیدم الان به طرز باورنکردنی خیلی هم با محبت واحترام با من رفتار میکنن و داره بهتر هم میشه
5_و اما یه مورد هنوز جای کار داره اینکه وقتیکه کسی بد عهدی کنه یعنی دروغ بگه و صداقت نداشته باشه و یا ناسپاسی کنه و قدردان نباشه شدیدا حالم بد میشه و بهم میریزم و غمگین یا عصبانی میشم و البته قبلا این موضوع خیییلی بیشتر تکرار میشد ولی خوب هر از چند گاهی موردهایی پیش میاد که خوب باید روش کار کنم ومطمئن هستم اینم مثل باقی موارد میتونه درست بشه .
6_ومورد بعدی در مورد مسائل مالی هست که هرچند وقت یکبار ورودی مالی من کم میشه حس نا امیدی وکلافگی بهم دست میده و الان چون میدونم که دلیلش باورهای محدود کننده هست از خودم کلافه میشم ومیگم من که فهمیدم باورهای محدودمچی هستن و روشون کار کردم ولی متاسفانه انگار بد جوری نهادینه و ریشه دار هستن و فکر میکردم درست شدن و حالا حالا باید کار کنم و دنبال الگوهای مخالف باورهام باشم تا از ریشه برطرف بشن
که به امید خدا با خریدن دوره ارزشمند کشف قوانین زندگی یه جهاد اکبر راه میندازم برای پیدا کردن ترمزهای ذهنی ام
شاد و پیروز و سلامت و ثروتمند باشید
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و بچه های عباسمنشی
در پاسخ به سوالاتتون چندین صحنه برای من تداعی شد وقتی که مثال زدین .
استاد من زمانی که تلاش میکنم و بخاطر هدف یکسری چیزهارو رها میکنم و به هدفم میچسبم اوضاع تا زمانی خوب پیش میره تا اینکه میبینم یکی دیگه با کمترین تلاش و با وجود کنار نزاشتن تفریحات و خرجاش خیلی سریع رشد میکنه و من خودمو باهاش مقایسه میکنم و حس نا امیدی میگیرم و ادامه دادن مسیر برام سخت میشه حتی مغزم بر علیه خودم نجواهایی میده که تلاشات مثل بیل زدن تو بیابون برای رسیدن به آبه .
مورد بعدی ازینکه نادیده گرفته بشم به شدت عصبی میشم یا اینکه منو احمق فرض کنن و جلوم دروغ بگن .
و آخرین چیزی که به شدددت روم تاثیر میزاره دست کم گرفتن و یه فرد معمولی در نظر گرفتن منه . اینکه اهدافم رو مسخره کنن و یا جوری برخورد کنن که رسیدن به هدفم ناممکن باشه و براش کلی آیه یاس بخونن مثل اینکه بگن باید پارتی داشته باشی . باید پول داشته باشی . صد نفر تو این کارن و اشباع شده . سرمایه میخواد . وووو….
استاد به شدت منتظر فایل بعدی هستم در رابطه با برخورد در اینجور شرایط های مشابه و در آخر سپاسگزار خداوند که منو به سایت شما هدایت کرد و پاسخ بسیاری از معماهای ذهنیم پیدا کردم .
به نام خالق زیبایی ها
سلام به استاد عزیز و بانو مریم جان
سلام به دوستان هم فرکانسی
من بیشتر تو این کامنت میخوام سوالی بپرسم که خودمم خیلی درگیرش شدم یعنی خیلی تلاش میکنم که بیخیال باشم ولی مثل همین الگوی تکرار شونده تکرار میشه.در واقع به این فایل هدایت شدم اخه چند وقتی بود دلم میخواست این سوال بپرسم ولی هر دفع یه چیزی مانع میشد و این شد که خدا تو بهترین زمان هدایتم کرد به بهترین فایل.
الگوهای تکرار شونده زیادی بود ولی به لطف خدا و گوش دادن به فایل ها خیلی خیلی کمتر شد .
اول جواب این سوال بدم که چه زمانی احساساتم زیادی دگرگون میشه و حالم بد میکنه؟؟
اول از همه ترد شدن از دیگران بخصوص کسانی که دوستشون دارم .و این روند انگار هر چند وقت یکبار از طرف یک عزیزی تکرار میشه گفتم بخصوص کسانی که خیلی دوستشون دارم.
و اگ برای کسانی که خیلی دوستشون دارم اتفاق بدی بیافته یا تو مسیری که اشتباه میرن خیلی حالم بد میشه برای همه این قضیه برام مهم نیست فقط تعداد کمی و دوست دارم حتما کمکشون کنم.
و زمانی که ببینم کسی به کمکم نیاز داره و من نمیتونم بهش کمک کنم خیلی ذهنم درگیر میشه و کنترل کردن ذهنم برام سخت میشه و اینجا هم بیشتر کسانی که بهم نزدیک هستن و برام مهم آن بیشتر روم تاثیر دار.
و اما سوالم اینکه:
من در طول روز خیلی فایل ها رو گوش میدم مینویسم اکثر وقتا ستاره قطبی انجام میدم سعی میکنم کنترل ذهنم دست خودم باش ولی هر چند وقت یکبار این برام تکرار میشه
مثلا من روی نکات مثبت همسرم توجه میکنم سعی میکنم نکات منفی نبینم و حالم در طول چند وقت خوبه نسبت بهش همه چیز اوکی یهو با یک حرکتی که میکنه من کاملا ذهنم بهم میریزه و تا مدتی دوباره درگیر میشم و همش برام سوال که چرا ؟؟این منو خیلی اذیت میکنه و یه جوری نسبت بهش بی احساس میشم
و هی تو ذهنم میاد که ما تو یک فرکانس نیستیم خیلی از علایقمون متفاوت و واقعا نمیدونم چیکار کنم نوع تفریح و لذت بردن،اینکه رها باشیم ،طرز فکر و باورمون خیلی با هم متفاوت.
من واقعا خواسته ام از یک رابطه نوشتم و همش تصور میکنم .و روی دوره عشق و مودت هو دارم کار میکنم.
اگ راهنماییم کنید ممنون میشم.