پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 52 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    264MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    13MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    معین کوه پیما گفته:
    مدت عضویت: 1559 روز

    سلام دو صد سلام بر همه دوستان عزیز و استاد و مریم خانم

    عجب فایلی بود این فایل کیف کردم

    واقعا ادم رو به فکر میبره این فایل ها

    در مورد سوال

    این چیزی که این چند وقته درکش کردم اینه صاحب کار برام پول دیر واریز میکنه یک کاری میکنن من اینقد پیگیر بشم تا واریز کنن ، اصلا خوشم نمیاد از این کارشون و نه اینکه نخوان بدن ها یک اتفاق های پیش می افته که خنده داره

    مثلا یکبار میگه تصادف کردم یکبار گوشیش گم شده

    یکبار کارت بانکی

    خلاصه واقعا کلافم میکنن و فهمیدم اینا اتفاق نیستن من خودم دارم این شرایط رو میسازم

    این اتفاق و این فایل واقعا برام جالب بود و چند وقتی میشه کامنت نذاشتم

    خوب یک اتفاق تکرار شونده دیگه

    هر چند وقت یکبار مسیرم رو گم میکنم و نمیدونم باید چکار کنم و بی حال میشم و از همه چی دور میشم

    از همه مهم تر فکر کنم همین باشه

    مثلا الان چند وقتی بود که مسیرم رو گم کرده بودم و نمیدونستم باید چکار کنم

    یکی دیگه موجودیم سریع خالی میشه و برای خودم هیچی نخریدم ولی خالی میشه

    بزن بریم برای سوال

    خوب من شدید ترین احساس

    وقتایی که توهین میشه به خانوادم

    وقتایی که باهام الکی شوخی میکنن

    وقتایی که الکی حرف میزنن

    وقتایی که امتحان های مدارس بود

    وقتایی که دیر حقوقم واریز میشه

    وقتایی که اون کاری که باید اون روز انجام میدادم انجام نمیدم

    وقتایی که اتفاق های بد می افته مثل نداشتن پول

    وقتایی که به سربازی فکر میکنم

    وقتایی که کار های بقیه دوستانم رو نگاه میکنم

    وقتایی که فکر میکنم عقب افتادم در باره هوش مصنوعی و تمرین های طراحی

    وقتایی که راکتم

    وقتایی که بی هدف میشم

    وقتایی که میبینم بعضی از افراد بچه بازی درمیارن

    وقتایی که من کارم رو درست انجام بدم و هم تیمی یا فرد صاحب کار درست انجام نده و به موقع تحویل ندن

    وقتایی که نمیتونم خواسته خودم و خانوادم رو تحقق بدم

    وقتایی که هوا گرم میشه

    وقتایی که افراد مقایسه کنن منو

    وقتایی که سیستمم هنگ میکنه

    وقتایی که دیگران خودشون رو با من مقایسه میکنن و افسوس میخورن

    وقتایی که افراد تلاش منو نمیبینن

    وقتایی که خودم رو کوچیک نشون میدم

    وقتایی که نتونم برای شرایطی کار کنم

    وقتایی که بیش از حد افراد خوبی میکنن مثلا به پرنده یا لوس میکنن

    وقتایی که افراد منم منم کنان رو میبینم

    وقتایی که افرادی رو میبینم که به خواسته من رسیدن ولی من نتونستم

    وقتایی که از قانون سرپیچی میکنم

    وقتایی که فایل گوش نمیدم و میرم توی برزخ

    وقتایی که الکی هدر میدم

    وقتایی که نمیتونم با دیگران به خوبی صحبت کنم مخصوصا در مورد توانایی هام

    وقتایی که نمیتونم بگم نه

    وقتایی که نیمتونم با جنس مخالف صحبت کنم

    وقتایی نتونم تجسم کنم

    وقتایی که باید صبر کنم برای چیزی

    وقتایی که میترسم از افراد به ظاهر قدرتمند

    وقتایی که خوب نیمتونم تمرکز کنم

    وقتایی که حوصله ندارم

    وقتایی که احساسی تصمیم میگیرم

    وقتایی که نمیتونم به خوبی تصمیم بگیرم

    وقتایی که به خواستم نمیرسم

    تا اینجا همین هارو تونستم درک کنم

    دوستان این هایی که گفتم زیاد بعضی هاشون حالم رو بد نمیکنن ولی بعضی هاشون واقعا حالم رو بد میکنن

    خیلی ممنونم استاد و دوستان عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2376 روز

    با سلام به همه بخصوص استاد عزیزم و مریم جان

    _تو چه شرایطی زیاد احساساتی میشی؟

    1_ وقتی کسی تو زندگیم دخالت میکنه یا سوالی میپرسه که حس میکنم بهش ربطی نداره و حس میکنم میخواد من یا پسرم رو ضایع کنه.

    2_ ترس از مسخره شدن توسط دیگران و افرادی اطرافم هستند که این مدل رفتار رو شوخی میدونن، همیشه فکر میکنم این ویژگی بارز افراد شهرم هست بخاطر همین من همیشه دوست داشتم از این شهر برم ولی بعد از دانشگاه برگشتم و همینجا ازدواج کردم و هنوزم دارم توش زندگی میکنم، خوب که فکر میکنم میبینم مامانم خیلی بدش میومد کسی مسخره‌ش کنه و وقتی چیزی که بهش میگفتیم میگفت مسخره میکنی؟ و بیشتر بیشتر خواهرم روم تاثیر داشت که به شدت اهل مسخره کردن بود حتی چیزایی که عادی و کوچیک بود به نظرم رو مسخره میکرد و فکر میکرد اینکار بامزه ست.

    این دو مورد به شدت بهم ربط دارن تو زندگیم، دانشجو که بودم میرفتم سالن مطالعه درس میخوندم و هممه بهم میگفتن چقدر درس میخونی و من به شدت عصبی میشدم چون بقیه تو اتاق میخوندن و مشخص نبود و من هی میخواستم براشون توضیح بدم که نه من خیلی درس نمیخونم و استرس میگرفتم که مورد قضاوت قرار نگیرم چون رتبه اول نبودم و میترسیدم از اینکه بهم میگن این همه درس میخونی چرا نمره‌ت عالی نیست(با اینکه درسم هم خوب بود) همین بحث تو دوران دبیرستان هم بود مامان و بابام به بقیه میگفتن مهمونی نمیایم چون نگین درس داره و فامیلا هی اظهار نظر میکردن و غیر مستقیم میگفتن که چقدر درس میخونی حالا ببینیم دانشگاه کجا قبول میشی و از این بحثها، حتی در مورد زبان انگلیسی هم همین بود من هفته ای یک جلسه کلاس میرفتم و هیچ کس از فامیل کلاس نمیرفت و بقیه انتظار داشتن من خیلی بلد باشم (شاید هم این حس تو درون خودم بود نمیدونم) اما وقتی دانشجو شدیم دیدم من اصلا بلد نیستم خوب حرف بزنم یا بفهمم ولی بقیه‌ی فامیل خییلی بلدن حتی من نفهمیدم کی کلاس رفتن یا اصلا چجوری یاد گرفتن بعضیا هم خیلی تمرکزی تو چندماه خوندن برای خارج رفتن و من از مسخره شدن و از اینکه بگن تو خنگی میترسیدم که از نوجوونی کلاس رفتی ولی الان بقیه بیشتر بلدن.

    طوری شدم که وقتی داشتم با پسرم وقتی کوچیک بود انگلیسی صحبت میکردم بعضی آدما شروع کردن به مسخره کردن که این اصلا میفهمه؟! و بهم خندیدن، و من سعی کردم وقتی تو خونه ایم اینکار رو کنم و الان همونا به پسر 4 ساله‌م افتخار میکنن که انگلیسی میفهمه، و خودم هم وقتی شروع کردم به خوندن یه زبان دیگه به هییچ‌کس حتی همسرم نگفتم درسته ترس داشتم از مسخره شدن توسط بقیه و استرس میگرفتم که باید عالی باشم که یه موقع بهم نگن پس چی یاد گرفتی؟! اما اینطوری این استرس رو با خودم نمیکشم میگم لزومی نداره مسایل زندگیم رو به بقیه بگم.

    و جالبه حالا که بزرگترها به من چیزی نمیگن یا دخالت نمیکنن دو تا بچه همبازی پسرم حرفایی میزنن که به نظرم دارن بچم رو تحقیر میکنن تا خودشون رو بالا ببرن و من همون حس بچگیم بهم دست میده و همون حرفایی که تو بچگی شنیدم یادم میاد، تصمیم گرفتم بهشون توجه نکنم و جوابشون رو ندم هرچند پسرم دوست داره باهاشون بازی کنه و من واقعا نمیدونم چیکار کنم نره سمتشون نمی‌خوام هم مستقیم بهش بگم که حساس بشه

    میدونم این مسیله از کمبود عزت نفس و اهمیت دادن به نظر دیگران میاد، دارم روش کار میکنم و اولین ایده که به ذهنم رسید همین بود که به بقیه نگم و اگر هم در مورد چیزی سوال پرسیدن جواب ندم

    #الگوهای تکرار شونده در زندگیم:

    1] هر جا میرم خانمها از مادرشوهراشون بد میگن تو مدرسه که درس میدادم دیگه نرفتم سر کار از اونا دور شدم، تو کلاس آموزشگاه پسرم خانما از این مورد میگفتن، رفتم پیاده روی که ازشون دور باشم، کلاس عوض شد با خانمای جدید دوست شدم که خیلی وضع مالی خوبی دارن (و من اینو نشونه میدونم چون دارم رو ثروت کارر میکنم)ولی اونا هم همون بحث رو دارن باز هم میرم پیاده روی یا میرم طبقه پایین دوره‌های استاد ر‌و مینویسم.

    # هر جا میرم آدمایی میبینم که تو بالاشهر بزرگ نشدن ولی الان جاهای خوب شهر زندگی میکنن،و کسایی مثل دوستای دوران بچگیم که هم فرهنگ بودیم نمیبینم، اعتقادم اینه که همه‌ی اونا از اینجا رفتن شهرای بزرگ و فقط من موندم تو این شهر کوچیک، و بقیه از روستا یا حاشیه شهر اومدن محله‌های خوب زندگی میکنن و همسایه‌ی من شدن ولی من هیچ پیشرفتی نکردم (میدونم نباید قضاوت کنم همه یکسان هستیم و الان از وقتی با ایتاد کا کردم با همه دوست هستم ولی خب الان این حرفا از ذهنم بیرون اومد حس میکنم از حسودیمه که این حرفا تو ذهنمه به این حسادت میکنم که اونا پیشرفت کردن و من خودم رو ناتوان میبینم)

    2] خب من تو جمع‌های غریبه و حتی بزرگ خیلی خوب صحبت میکنم من معلم مدرسه و استاد دانشگاه بودم و در طول تحصیلم تو دانشگاه همیشه کنفرانس میدادم حتی تو کلاسهای عمومی که هیچ کس رو نمیشناختم و عاشق کنفرانس دادن بودم اینکار بهم اعتماد به نفس میداد، و تو دبیرستان تو مراسم و جشنهای مدرسه تئاتر بازی میکردم، اما وقتی میخوام تو جمع‌های خانوادگی (خانواده‌ی خودم و بخصووص خانواده‌ی همسرم) صحبت کنم آب دهانم ترشح میشه و به شدت احساس میکنم که حرف نزنم بهتره و اینکه حس میکنم نظراتم بچگانه نشون میده و ساکت میمونم حتی توان بحث کردن هم ندارن میگم باشه تو راس میگی و سکوت میکنم.

    3] الان من کار نمیکنم و درآمد ندارم اما قبلا همیشه جاهایی سر کار بودم که حقوق کمی داشت مدرسه‌ی غیر انتفاعی یا دانشکاه حق التدریسی که تازه خییلی هم کم بهم واحد میدادن عملا درامدی نداشتم یا وقتی کلاس خصوصی می‌گرفتم کسانی بودن که پول نداشتن یا از اول میگفتم پول کم میدن حتی یادمه برای خیریه مجانی هم تدریس کردم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    مهدیه طبیب چی گفته:
    مدت عضویت: 1806 روز

    به نام خدای خوب هدایتگرم به سمت بهترینها سلام خدمت استادعباسمنش عزیزونازنین که اینقدرباعشق تمام موشکافانه وبادقت این الگوهای تکرارشونده واین مطالب گرانبهاروبه ما آموزش میدن وخدمت بانومریم شایسته عزیزم

    که این همه برای مازحمت میکشن وتلاش میکنن ومطالب وآماده میکنن سپاس ازشماهردوعزیز وسلام خدمت تمام دوستای خوب والهی همفرکانسم

    درجواب سوالی که استادپرسیدن چه شرایط وچه اتفاقاتی درزندگی شما شدیدترین احساسات شمارابرانگیخته میکنن؟

    میخواستم بگم شرایطی که واقعاحال منوبدمیکنه واحساساتموبرانگیخته میکنه

    اول بی احترامی کردن اگه احساس کنم کسی بارفتارش،باکلامش باکاراش داره بهم بی احترامی میکنه واحترام منونگه نمیداره حالاهرکی باشه بچه هام،شوهرم،فامیل یااطرافیانم بشدت بهم میریزم وعصبانی میشم

    دوم مسخره کردن توهین کردن ایناهم بشدت حالموبدمیکنه وبهمم میریزه سوم قدرنشناسی اینکه احساس کنم کسی قدرمنوکارامونمیدونه وباقدرنشناسی رفتارمیکنه چهارم اگه احساس کنم نادیده گرفته میشم وبهم بی توجهی میشه که شکرخداالان باکارکردن روی خودم خیلی بهترشدم وسعی میکنم باتوجه بیشتربخودم،خوب کردن حالم،انجام دادن کارایی که دوست دارم بیشتربخودم توجه کنم وکمتربه توجه دیگران نیازداشته باشم موردبعدی ارزش قایل نشدنه اونجایی که احساس کنم برای من ارزش قائل نمیشن بیشترهمسرم وبچه هام خیلی بهم میریزم مثلا سالگردازدواجم چندوقت پیش بودخیلی دلم میخواست همسرم باگل وشیرینی وکادوبیاداون شب وجشن بگیریم ویادازگذشته بکنیم که هیچ کدوم ازاین کارارونکرد یادشم بود نه اینکه فراموش کرده باشه ومن حسابی بهم ریختم وحالم بدشدبهشم گفتم دیدم اهمیتی نمیده ومیگه حالابعدامیگیریم وکلاخودشوزدبه بیخیالی اونجام خیلی بهم ریختم مورددیگه دیدن بی خیالی وبیفکری آدماحالموبدمیکنه

    خیلی وقته دارم تک تک رواین پاشنه های آشیلم کارمیکنم وریشه یابی میکنم باورهامومیبینم باورهای غلط ودرستموتضادهارومیبینم وسعی میکنم حسموخوب نگه دارم باتوجه به نکات مثبت اماآگاهانه ضعفهامم میبینم وباآموزه های استاد روخودم کارمیکنم ازخداهدایت میطلبم وخودش داره هدایتم میکنه جالبه اینم بگم من سالهاست باآموزشهای خوب استاددارم کارمیکنم ولی توسایت نبودم درست همون روزسالگردازدواجم خدابهم کادودادومنوبه سمت سایت هدایت کردواین برام ارزشمندترازهرهدیه ای بودکه دوباره بیام توسایت وحال خودموخوب کنم خدایاصدهزارمرتبه شکرت

    مرسی که به سمت بهترینهاهدایتم میکنی

    مرسی ازشمااستادخوبم وتمام دوستای الهیم

    خیلی دوستتون دارم وازخدای خوبم بهترینهاروبراتون میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    هدا حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1032 روز

    بنام خدای مهربانی

    سلام و عرض ادب خدمت استاد گرانقدر

    من این قایل رو بارها شنیدم و سوالی که استاد پرسیدن رو هم در دفتر یادداشت کردم وو جوابهای دادم ولی چون بخودم تعهد دادم هرروز یک کامنت بگذارم تصمیم گرفتم بنویسم

    اولین موردی که بشدت احساساتمو فوران میکنه و بهم میریزه منو بیمار شد پدر یا مادرم هست خیلییی حالمو بد میکنه و آرامشمو میگیره

    دومین موردی که میزاره قاطی کنم اینکه کسی حرفاشو بهم تحمیل کنه یا نظرات و افکارشو بزور بخوردم بده یا حرف زور گفتن

    مورد دیگه که نمیتونم تحملش کنم و کنترلمو از دست میدم تبعیض قائل شدن هست

    مورد بعدی اینکه چیزی طبق میلم پیش نره بشدت عصبیم میکنه

    موردی که ذکر کردم اخیرا باشون روبه رو شدم و خاطرم مونده .

    در پناه الله شاد و سلامت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    مریم غدیری گفته:
    مدت عضویت: 4010 روز

    سلامی به زیبایی ماه مهر و شروع فصل عاشقانه ی پاییز به استاد،مریم بانو، و هم فرکانسی های عزیز

    چقدر این فایل امروز بهم کمک کرد. از سه شنبه حال مادربزرگم خوب نیست و درد دارن، و من همش فکر میکردم چرا بهم میریزم از درون،با وجودیکه این باور را خیلی کار کرده ام که مرگ شادیه. وقتی مادرم میره توی فاز بحث کردن با مادربزرگم خیلی ناراحت و عصبی میشم. اما دارم اینو کار میکنم که من فقط خودم را میتونم تغییر بدهم نه دیگران رو. اون دیگران هم نزدیک ترین افراد به من هستند. زجر کشیدن یک عزیز جلوی چشمم و اینکه نمیتوانم براش کاری بکنم رویم اثر میذاره. البته از دیروز خیلی بهترم. امروز هم احساسم خوب است خدا رو شکر. دارم این باور را کار میکنم که دست من نیست.من فقط روی افکار خودم و فرکانسهای خودم میتوانم تسلط داشته باشم تازه اگر درست و حسابی کار کنم مثل استاد.یه چیز دیگر هم که پیدا کردم راجع به روابط هست. وقتی طرف مقابلم در مواجه با مشکلی که خیلی هم مهم بود آنرا به من نگفت خیلی خیلی احساسم بد شد و حس بی ارزشی داشتم و تا مدتها نتوانستم او را ببخشم. بعد هم بخشیدمش ولی به رابطه برنگشتم و البته دقیق تر که بررسی کردم دیدم او در گذشته هم این کار را کرده بود و این رفتارش الگوی تکرار شونده است. امروز تمرکزی دارم این فایلهای ارزشمند و بی قیمت را کار میکنم. خدا را صدهزار مرتبه شکر که هنوز زنده ام و میتوانم در سایت بنویسم.اونم در درجه یک ترین سایت کره ی زمین به ایننننننننننننننننن بزرگی. دوستِتان دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    موسی حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1136 روز

    نمیدانم مقدمه کامنتم را از کجا وچگونه شروع کنم

    خدایا بر قلب وکلامم کلمات را جاری کن تا برایم و دوستانم مفید باشد

    باور قوی وقدرتمند کننده این است

    از خود شناسی به خداشناسی میرسیم

    خدایا به من ودوستانم توانایی به نام خود شناسایی عطا کن

    ایا شما هرچند وقت یک بار درگیر مسایل تکرار شونده هستین

    من این الگو را هرروز دارم یه دوستی دارم که هرروز به من زنگ میزند وبه شدت نیاز به توجه ونیاز به کمک دارد و مسئولیت حل مسائل انها به عهده شما میافتد

    این الگو وباور غلط را سالها به من گفته اند که تو مسئول بهبودی وتغییر ادمها هستی تو این ادمها را میتوانی تغییر دهی

    من یه درسی از قران گرفتم خطاب به پیامبر گفته

    سوره نساء ایه 80

    کسی که از پیامبر خدا اطاعت کند اطاعت خدا کرده است وکسی که سر باز زند تو در برابر او مسئول نیستی

    ای ایه نشان میدهد که ما فقط مسئول باورها و فرکانسها واعمال خودمون هستیم

    ایا هر چند وقت یک بار در گیر مسائل غیر متفرقه میشویم

    بله من با باور های غلط مذهبی که از نسل در نسل به من داده اند هر چند وقت یک بار هدایت میشوم به مراسم ختم به مراسم عزاداری به مراسم هایی که غم و انده هستند

    وهزینه های غیره متفرقه صورت میگیرد

    ایا هر چند یک بار بدهکار میشوید

    بله من هر ماه وهر سال بدهکار میشوم

    هرماه کرایه خانه ام عقب میافتد و بدهکار صاحب خانه میشوم و احساس نگرانی واحساس عجله واحساس ترس شدیدی در من ایجاد میشود

    ایا هر چند یک بار شغل خود را از دست میدهی یا بیکار میشوی

    بله من هر ماهی خیلی زیاد بیکاری دارم هیچ ورودی مالی وارد حسابم نمیشود وهمیشه در حسرت خواسته هایم میمانم وهمیشه با احساس ترس واحساس کم بود مواجه میشوم

    سوال اول

    چه شرایط و اتفاقی در زندگی شما شدید ترین احساسات را در شما بر می انگیزد

    در من وقتی که همکارم یا کار فرما از کارم انتقاد کند و به بقیه بگوید من شدیدن از لحاظ ذهنی به هم میریزم

    احساس کوچکی سراغم میاید احساس ضعف احساس ترس احساس فرار از مسئله احساس توجیه و بهانه مقصر دونستن دیگران اعتماد به نفسم ضعیف میشود

    یا کارم خراب شود یا در کارم ضرر وزیان ببینم احساس گیجی وسردر گمی میکنم و تمرکزم از خواسته هام بر داشته میشود وبر روی کمبود ها متمرکز میشوم

    یا وقتی کا امنیت مالی ضعیف می شودو ورودی مالی نداشته باشم خیلی سخت توجه به خاسته هام میکنم نگران میشم از روی ترس و نگرانی از خداوند در خواست میکنم از روی کمبود پول در خواست میکنم دعا میکنم این باور غلط را باید جاش رو تغییر دهم وباور قوی قدرت مند بسازم که نتیجه اش امنیت مالی ازادی مالی باشد

    نمیدانم هنوز چه باوری رو بسازم که ورودی مالی ام به جریان بیافتد

    تا الان خداوند باورهای محدود کننده را برایم شناسایی کرده وخودش هم بر طرف میکند من فقط درخواست میدهم

    خدایا این باور ویا ترمز ویا پاشنه اشیل را از من بر طرف کن

    برای تک تک دوستان سایت ارزوی بهترین ها را دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      شنه دانا گفته:
      مدت عضویت: 2124 روز

      سلام دوست عزیز

      امیدوارم این کامنتم به شما کمک کنه و راهگشای حل مشکل مالیت باشه.

      من هم مثل شما از نظر مالی وضع اقتصادیم خوب نبود و ولی خدا رو شکر الان رو به بهبود هستم و مطمعنم بهتر هم میشم.

      شما روی باور فراوانی ثروت ونعمت کار کن این باور را تو خودت ایجاد کن من تمرینی که برای خودم طراحیم کردم این بوده میرم رو اینستا مرتب به ماشینهای مدل بالا نگاه میکنم

      به معدنهای طلا.اقیانوسها.ماهیها.برجهای آسمان خراش.انواع و اقسام میوها.و … روزی از یک ربع الی هر چند ساعت فرصت کردی نگاه کن و مرتب به خودت بگو فراوانی هست ثروت هست نعمت هست .این تمرین برای من جوابگو بوده به نسبت قبل خیلی تغییر کردم و به یقین بیشتر هم تغییر خواهم کرد و امیدوارم برای شما و تمامی دوستان نتیجه بخش باشد

      در پناه حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    فرشته پورجعفری گفته:
    مدت عضویت: 369 روز

    سلام براستادعزیزومریم مهربان

    سلام برتمام دوستان عزیزکه مهمترین رسالتشون تغییرزندگیشون هست.

    یکی ازعادتهای تکرارشونده برای من این هست که هروقت همسرم میخوادبره تهران واسه کارش ماقبل ازرفتن جروبحث ودعوای شدیدی میکنیم.

    توضیح بیشتربدم ازآنجا که من وهمسرباهم کارمیکنیم

    وزمانهایی که ایشون دنبال سفارشات مشتری هستن ومجبورن واسه کار برن سفر،تمام مسئولیت کاربامن هست.وجالب این جاست که دقیقاقبل ازرفتن مادعوای شدیدی میکنیم.همین چندوقت پیش به قدری دعواشدیدبودکه من گفتم بروومن اصلا به تونیازی ندارم.واین جزعادتهای تکرارشونده برای من شده.علتشو نمیدونم چیه؟

    یکی ازعادتهای تکرارشونده دیگه ای که خودم دارم این که وقتی بحثی شروع میشه همیشه فکرمیکنم بایدبه طرف بفهمونم که اشتباه میکنه وپی ثابت کردن هستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    Im Not گفته:
    مدت عضویت: 409 روز

    سوال اول:

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    -زمانی که چند نفر رو کنار هم میبینم که باهم خیلی دوستن‌ و واقعا همو دوست دارن و جونشون. رو واسه هم میدن و موقعی که یچیزیشون‌ بشه خیلی نگران میشن‌. این خیلی منو ناراحت میکنه چون هیچوقت حتی یدونه دوست صمیمی و واقعی هم نداشتم… بعد بقیه بیش از 3 تا دوست خوب دارن..

    – وقتی که خودم رو تو جمع تنها میبینم و حس میکنم اضافی‌ ام حس میکنم به این دنیا تعلق ندارم حس میکنم قرار نیست هیچوقت کسی رو داشته باشم

    -وقتی میبینم انقد حساسم انقد دنبال توجه‌ام انقد زود ناراحت میشم سریع به رفتار بقیه واکنش نشون میدم سریع قلبم میشکنه

    -اینکه خیلی به بقیه سریع جواب میدم و کلی پیام میدم درحالی که اونا سردن و.. اهمیت نمیدن

    -اینکه هنوز بلد نیستم سرد باشم بلد نیستم چطوری رفتار کنم هیچی بلد نیستم اینا منو ناراحت و اذیت میکنه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      نرگس🫧حسینی گفته:
      مدت عضویت: 601 روز

      سلام دوست عزیز

      با آگاهی های استاد همراه باشید تا در تمام جنبه های زندگیت پیشرفت کنی

      اول باید بهت بگم که تکرار و تمرین مداوم روی مباحث سایت و آموزه های استاد هست که باعث میشه زندگی بهتری داشته باشی

      خب باید بهت بگم وقتی تو پیشرفت کنی دیگه به این دوستی ها حسودی نمیکنی

      در واقع کمتر حسودی میکنی

      کسی که با استاد مدت زیادی همراه هست می‌دونه که تحسین کردنه که اتفاقات خوب رو وارد زندگی طرف میکنه اگه شما تحسین کنی میتونی یه دوست خوب رو وارد زندگیت کنی

      و البته جنبه های دیگه رو هم باید رعایت کنی که با استفاده از دوره های استاد از همه اون ها آگاه میشی

      مورد دومی هم که نوشتی بخاطر عزت نفس و عدم احساس لیاقت تو هست که بازم باید روی خودت کار کنی روی باور هات روی افکارت کار کنی

      اتفاقات خوب زمانی میفته که حالت خوب باشه

      وقتی تو احساس لیاقت داشته باشی وقتی عزت نفس داشته باشی وقتی الگوهای تکرار شونده ات رو پیدا کنی و باور های درست بسازی دیگه این اتفاقات برات پیش نمیاد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
    مدت عضویت: 379 روز

    به نام خدا

    شکر الله بابت گکش دادن به این فایل و هینت هایی که بهم میده

    به خاطر ایمیل کامنت دوست عزیز زهرا داودآبادی اومدم ببینم که چی نوشته گفتم بابا بگزار اول ببینم که فایل چی گفته و بعدش کامنت ها رو میخونم

    من امسال قرار بود برم سراغ ارشد خوندن ولی اتفاقاتی افتاده که باعث شد نتونم دانشگاه برم و در واقع باید برم سراغ سربازی و این باعث میشه که مثل قبلا به مسئله بخورم!

    اول اینکه موقعی که رفتم دانشگاه برا کارشناسی خوندن اونجا هم سربازیم به مسئله برخورد و من ترس عجیب غریبی داشتم که ای وای چطور برم سربازی و با کلی بدو بدو بالاخره تونستم دو سه روز اضافه خدمت رو حل کنم و برم دانشگاه و الان شکر خدا لیسانس دارم!

    در هر صورت من همیشه از سربازی میترسم و همیشه میخوام ازش فرار کنم در حالی که باید سربازی رو برم چرا که تمام کارهایی که میخوام برا اینده پیش ببرم به نوعی نیاز به خدمت کردن داره!

    این مقاومت های من هم برمیگرده به اینکه کلی افراد گفتن که سربازی الکی هست و طاقت فرسا!

    در هر صورت که باید احساسم رو خوب کنم و به جای انداختن اشغال ها زیر مبل باید این مسئله رو تموم کنم و لعد آزادانه زندگی کنم!

    تصمیم دارم سربازی رو به هر نحوه ی که شده ادامه بدم و تمومش کنم!

    شکر الله بابت فرصت کامنت نوشتن و این برام ی تراپی هست خودش!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 0 روز

    سلام استاد وقتتون ب شادی

    سوال:چ شرایط و اتفاقاتی درزندگی شما قوی ترین احساسات در شما برانگیخته میکنه؟

    1_وقتی میخوام یک تصمیم بگیرم ک عواقب درست یا اشتباه اون تصمیم فقط گردن خودم و کسی دیگ دراون دخیل نیست .

    2_وقتی محبت میکنم و نادیده میشه محبتم.

    3_وقتی ازم انتقادهای تند میشه یاازم میخوان ک رفتارم عوض کنم.

    4_وقتی ک از سمت همسرم نادیده گرفته میشم.

    5_وقتی ک یک پول از دست میدم ک بهش نیاز دارم.

    6_وقتی دیگران درکم نمیکنن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: