پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 67 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    الهام محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1507 روز

    به نام خدا

    سلام و عرض ادب و احترام به خانواده عزیز استاد عباسمنش.

    الگوی تکرار شونده ای که در من وجود داره و من با این تیرآخر انگار برام خیلی جدی و واضح شد که این الگو در من وجود داره،این هست که از خیلی وقت پیش تا الان شاید حتی از نو جوونی هر وقت تا یک قدمی اتفاق دلخواهم می‌رسیدم همه چیز نابود میشد.

    این اواخر دوتا کار خیلی خیلی مهم که میتونست سرنوشت منو تغییر بده در حال وقوع بود ،به صورت معجزه آسایی داشت برام رخ میداد،وعدش رو هم از طریقی که بین من و خدا هست ار خدا گرفته بودم،انقدر وعدش ،و از جانب خدا بودنش ،واضح بود که هیچ جوره نمیتونستم انکارش کنم،اصلا انگار خدا نشسته بود داشت باهام چت میکردو خودش مستقیم بهم میگفت اوکی کردم برات.

    اما تا یک قدمیش رسیدم هی اتفاقاتی میفتاد که نشه اما به طرز جادویی اونا رفع میشدن.

    اما در نهایت نشد و اون اتفاقا نیفتاد.

    گفتم خدا که واضح به من وعده داده بود پس ایراد کار از کجاست؟از خودش پرسیدم،خیلی واضح بهم گفت وعده ای که دادم هنوز پیش منه تو باید ظرفت رو تغییر بدی .

    یه مدت بی خیال چرایی نشدنش شدم.تا اینکه یه تصمیم برای یه تغییر خیلی کوچیک گرفتم ،یه جابه جایی ساده، و درکمال شگفتی دیدم با وجود اینکه اول موافقت شد باهاش و من تا آستانه جابه‌جایی رفتم اما یهو تصمیمشون عوض شد.

    گفتم خدایا این که دیگه خیلی کوچیک بود چرا اینجوری شد؟

    من هر چی خواب میدیدم اخیرا همش تعبیرش حرف از تغییر میزد و من کلافه شده بودم و نمیدونستم چه تغییری .

    تا اینکه طی تحقیقاتی روی خودم متوجه یه چیزایی شدم هرچی عقب تر می‌رفتم میدیدم چقدر موضوعی که بهش پی بردم ریشه داره .و ریشه های اولیش تو کودکی من بوده.

    اون موضوع ترس از دیده شدن بود .من همیشه ترس از دیده شدن داشتم.ترس از مورد توجه قرار گرفتن.

    و خودم میدونم چه چیزایی این ترس رو در من ریشه دار کرده و چجوری با توجهم بهش عمق و پهنا دادم.

    خواهرم از بچگی یه تعریفی میکرد که برای من باور کردنی نبود و هنوز هم نیست،اما انگار یه خورده ریشه ای از اون تعریف در من شکل گرفته.

    همیشه میگفت: تو بچه بودی و من دیدم نشستی و سبد رخت چرکا که سوراخهای بزرگی هم داشت گرفتی زیر آب و داری پرش میکنی .آب تا نصفه سبد اومد و من وقتی متوجه این موضوع شدم بقیه رو صدا زدم که بیان ببینن اما همون موقع انگار سوراخا باز شدن و آب ریخت رو زمین .

    و الان من متوجه شدم انقدر این داستان برای من تکرار شده بود که من به جای باور به خودم رو این بخش تمرکز کرده بودم که اگر کسی منو ببینه که دارم چیکار میکنم همه چیز فرو میریزه و خراب میشه.من به جای اینکه به خودم بگم شاید واقعا این یه توانایی باشه ویا نکته های خوبی که شاید می‌شده از این داستان برداشت کرد من به جنبه غیر مثبت داستان توجه کرده بودم.

    از دوران مدرسه تا دانشجویی و تا همین الان که دیگه به سن معقولی رسیدم اگه کسی بهم توجه میکرد هزارتا سوراخ موش پیدا میکردم ازش قایم شم منو نبینه.

    همیشه اینجوری فکر میکنم اگه شاگردام موفق شدن کسی نباید بفهمه من مربیشون بودم.

    تا یه کم حس میکنم دارم تو ورزشم که یکی از اهدافمه پیشرفت میکنم ترس از دیده شدن آسیب جسمی توم ایجاد میکنه .و نمیذاره ادامه بدم.

    یه چیزی که نشون دهنده اینه که دارم پیشرفت میکنم هرچقدر کوچیک ذهنم نمیذاره اتفاق بیفته.چون میگه نکنه پیشرفت کنی دیده بشی.

    وقتی یکی از من خوشش میاد حتی اگه من حسی بهش نداشته باشم به خاطر ترس از دیده شدن جلوش دست وپا رو گم میکنم.

    انقدر از دیده شدن فراری هستم که تا الان محدود جنس مخالفی حتی تونسته منو ببینه یعنی حتی نمیذارم جنس مخالف منو ببینه که بخواد یه کم بهم توجه کنه.

    تو خیابون اگه ببینم یکی داره بهم توجه میکنه سعی میکنم خیلی سریع از جلو چشمش دور بشم

    ترس از دیده شدن و توجه دیگران حتی باعث شده من خمود راه برم و حتی شق ورق راه نرم.

    همیشه با بقیه که راه میرم من پشت سرشون حرکت میکنم.

    جاهایی که احتمال میدم دیده میشم نمیرم و یا اگه میرم تمام سعیم میکنم یه جا قایم شم و صدامو خفه میکنم و نمیذارم صدام واضح و رسا باشه.حتی یادمه تو دانشگاه یه بحث علمی راه انداختم و چنان محکم و خوب توضیحش دادم استاد هیچ جوره نمیتونست حرفامو رد کنه.همه ی کلاس افتاده بودن تو تکاپو ببینن ایا راهی هست که حرفای منو رد کنه اما هیچ کس از پسش بر نیومد همه شگفت زده شده بودن .اما به محض اینکه کلاس تموم شد من که ردیف جلو نشسته بودم سعی می‌کردم خودمو قایم کنم بقیه نبینن من اصلا چه شکلی هستم و میخواستم زودتر از اونجا فرار کنم و زودتر به حریم امن خودم پناه ببرم.

    و اینا ریشه های اون الگوی تکرار شونده من هستن.

    اما حالا که شناختمش به خودم میگم:

    من از دیده شدن نمی‌ترسم.

    من هر موفقیت کوچیک و بزرگی رو که بخوام کسب کنم که باعث بشه دیده شدنم بشه رو به راحتی می‌پذیرم.

    دیده شدن لطف خداوند به من هست تا بتونم روی جهانش تاثیرم رو بذارم.

    من مانع این لطف خداوند نمیشم و به خودم اجازه دیده شدن میدم و هر بار که مورد توجه و دیده شدن قرار میگیرم خدا رو برای این لطف و مرحمتش سپاس میگم .

    دیده شدن من نه تنها لطفی هست از سمت خدا بلکه وظیفه ای هست در جهت هدف خلقت من .من با اجازه دادن به خودم که دیده بشم،این وظیفه که بر عهده من هست رو به خوبی ایفا میکنم.

    و خدا رو شکر میکنم که منو آگاه کرد بتونم وظیفمو بشناسم.و به خاطر ترسهام به راحتی از این وظیفه نگذرم.

    من با توکل به خدا این شرک رو کنار میذارم تا به لطف خدا به انسان موحد تری تبدیل بشم و از این طریق بتونم سپاسگزار این همه لطف و مرحمت خداوند باشم

    من حتی اگه با نقصهام هم دیده بشم اما درمسیر پیشرفت باشم این هیچ ناراحتی در من ایجاد نمیکنه چرا که نگاه آدمها برای من مهم نیست فقط توجه و خواست خدا برای من مهمه،اون هم به من گفته بذاردیده بشی حتی با نقصهات.

    اون از من خواسته منتظر نباشم کامل و بی نقص باشم و بعد دیده بشم.اون به من گفته حرکت کن،دیده شو تا دیگران هم بتونن مسیر رشد تو روببینن. من هم تسلیم هستم و رها و این کار رو به خوبی انجام میدم،راحت بدون هیچ نگرانی،اون خدای منه،و اون هست که داره منو روی دوش خودش میبره.و من تنها کاری که میکنم اینه که تسلیم باشم . سفت پاهامو رو زمین نذارم که خدا منو با خودش نبره. من رها هستم تا خداوند به سادگی و راحتی هر جا برای من بهتره منو ببره.دیگه مقاومت نمیکنم .

    سپاسگزارم خدای خوبم،صمیمی ترینم،رفیق با مرام قدیمی من.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      جواد صنمی گفته:
      مدت عضویت: 2196 روز

      سلام خانم محمدی بزرگوار

      صبح شما بخیر البته نمی‌دونم که چه تایمی کامنت بنده رو میخونید اما بهتون تبریک میگم بابت این باگی که توی وجود خودتون پیدا کردید و این یعنی اینکه شما 50 درصد مسیر رو طی کردی و این نشونه خیلی خوبی هست من هم خیلی قبل‌تر ها همین مشکل رو داشتم و بیادم اومد که من هم خیلی این ترس ها بوده در من و این موضوع خیلی ناراحت کننده هست اما الان به لطف خدای مهربان خیلی کمتر شده توی وجود من نه اینکه اصلا نباشه اما خیلی کم هست و من روی دوره عزت نفس کار کردم و سعی کردم بهار بشم و این پیشنهاد رو هم به شما میدم که خیلی کمکتون می‌کنه به امید موفقیت شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    نیلوفر گفته:
    مدت عضویت: 1688 روز

    سلام استاد عزیزم

    چقدر این فایل عالی بود مثل بقیه فایلها

    همزمان با جلسه چهار دوره کشف قوانین گوش کردم

    من سالهاست که با همسرم که اعتیاد داره (ولی مرد خوبیه ) مشکل دارم یعنی نه جرات طلاق دارم نه اینکه میتونم رابطه خوبی باهاش داشته باشم طبق نظرات دوستان در عقل کل تمرکز روی نکات مثبت ایشون گذاشتم و دقیقا طبق قانون ایشون سه بار تا بحال اومدن به من گفتن بیا بریم جداشیم طلاق بگیریم دقیقا وقتایی که من حالم خیلی خوبه و توجه به داشته هام دارم این پیشنهاد رو بهم دادن

    ولی من بخاطر این ترمزها :

    ترس از بی خونه شدن

    فکر آینده دخترم

    حرفهای مادرم

    نرفتم برای جدایی و دارم شرایطی رو تحمل میکنم که نه معلومه همسری دارم نه ندارم ایشون جدا در یک طبقه دیگه زندگی میکنه و ما جدا . دارم تمرینهای دوره کشف قوانین رو کار میکنم و روی توحیدم کار میکنم که خداوندی که به من شغل و درآمد و بیمه داد بهم خونه هم بده تا راحتتر بتونم تصمیم بگیرم . من در روز چندین ساعت وقتم رو در سایت میگذرونم خیلی ازت ممنونم استاد و خداروشکر میکنم برای هدایت کردنم به سمت شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      محمد جواد اسدی گفته:
      مدت عضویت: 1115 روز

      به نام الله یکتا

      نوح سالها کشتی ساخت بعد خدا سیل رو فرستاد

      موسی رفت به سمت دریا و وقتی به ته خط رسید الله گفت عصایت رو به دریا بزن و دریا شکافت

      مادر موسی نوزادش رو درون دریا انداخت و خداوند بعدش اون رو بهش برگردوند

      اما شما اول خونه میخوای تا بعدش بری مثلا جدا بشی!!!!!

      بیشتر بهش فکر کن و نترس و توکل کن و تصمیم درست رو بگیر و مثل ابراهیم عمل کن تا آتش بر تو گلستان شود

      در پناه الله

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      مجید حرفت گفته:
      مدت عضویت: 1644 روز

      سلام نیلوفر خانم هم دوره‌ایی و دوست خوب هم فرکانسی‌ام وقت شما بخیر،امیدوارم حال شما عالی باشه.

      بعد از خواندن دیدگاه سارا خانم مرادی همت عزیز در فایل اولین قدم در تحول یا اصلی ترین قدم در تحول و در ادامه پاسخ زیبای شما به آن دیدگاه ، چون شما برای آن فایل دیدگاهی نداشتید بناچار اینجا اومدم تا برایتان بنویسم که شما حتما می‌توانید خالق دنیای بهتری برای خودتان باشید،به شرط آنکه بخواهید،استمرار داشته باشید و باورسازی کنید.

      از نوشتن هم کمک بگیرید که معجزه می‌کند!!!!

      سالم شاد خوشبخت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید . خدانگهدار

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        نیلوفر گفته:
        مدت عضویت: 1688 روز

        سلام آقا مجید برادر خوبم …

        ممنون از شما واقعا نشانه خداوند بود این صحبت شما

        من اگر تا به الان نتیجه نگرفتم چون تمرکزی کار نکردم و انشالله باورسازی کنم و نوشتن هم هر روز صبح دارم انجام میدهم و بیام از نتایجم برای شما دوستان هم فرکانسی ام بگم .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1567 روز

    بنام تنها خالق جهانم…

    خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است برای بهترینها…

    من چند شب پیش یه مسئله ایی در درونم بوجود اومد که بخاطر شخص نزدیکم و اتفاقی که مدت پیش براش اتفاق افتاد ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن..

    تا از خداوند هدایت خاستم..

    گفتم ای خدا تو پاشنمو بهم نشون بده..چرا اینفرد با من این برخورد رو میکنه…..

    همون لحظه خود به خود شروع به گریه کردن “کردم..

    گفتم الله اکبر پاشنه من دلسوزیه…

    راجع به تمرین این نشانه روزم!

    ………..

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    من وقتی یه صحبتی که بر خلاف عقیده من باشه..بسیار زود احساساتم غلیان میکنه..

    بهش میگیم (حرف زور.)…یا برای خودم پیش میاد..یا فردیکه که میبینم از پس یکاری بر نمیاد و افراد دیگه بهش زور میگیرن..

    یا حرفی که اون شخص اشتباه متوجهش میشه..

    یا در برابر انجام کاری که اون شخص اشتباه برداشت میکنه..

    دقیقا پاشنه من توی همین موارد هست…

    بازم یفرد دیگه از روندسبک شخصیم حرفهای ناجور میزنه..یا توهینی بهم میکنه…

    میخام بگم توی همین صحبتها…خیلی خیلی من عصبی و برانگیخته میشم..

    یادمه اون اوایل شدتش خیلی زیاد بود که با هر انتقادی به شدت گریه میکردم..

    یا میرفتم .جایی!که اون منو نبینه …ساعتها در خلوت خودم گریه میکردم..

    ولی الان خیلی خیلی بهتر شدم

    خیلی بهتر شدم..

    ولی هنوز ریشهاش هست…

    واقعا همینه که استاد میگه پاشنها هیچ وقت از بیین نمیرن فقط ما باید هر بار بهترش کنیم و روشون کار کنیم بهمین خاطره..

    عمق این صحبتها….احساس میکنم همون ….تایید طلبی هست..که حرفهای اونا برای سبک زندگی شخصیم در همه جنبه ها بسیار مهم هست…

    من خیلی خیلی روی این موضوع..دارم هر بار یسری نقطعه ضعفهایی میبینم…

    و سعی کردم..خیلی محترمانه با شخص مورد نظر صحبت کنم…شده خواهرم یه انتقادی بهم کرده..و از من خاسته دلیل رفتارمو توضیح بدم..

    اون موقعها جلوش کم میوردم..

    دقیقا ضعفهام اون موقع خیلی برانگیخته شد..

    همین چند شب پیش بازم این اتفاق برام افتاد.

    همون لحظه گفتم نرگس چرا جبهه میگیری چرا عصبانی میشی..چرا نمیتونی صحبت کنی…؟!؟؟؟

    همون لحظه!بهش گفتم!! بشین تا با هم صحبت کنیم…

    خیلی آرام با همدیگه صحبت کردیم و ایشون بسیار قانع شد…

    استاد عزیزم..من در برابر هر کار اشتباهیی که میزنم.فورا بخودم میگم…نرگس چرا!؟

    اون موقع سعی میکنم طبق اون حرفهایی که میشنوم و باید جواب پس بدم آرامتر میشوم..

    قبلا…نه!!! فورا اشک تو دستم میومد و استقامت نداشتم..

    دقیقا اون شب تونستم بر این ترسم غلبه کنم…و صحبتمو که اون شخص براش؟سوال بود رو انجام بدم..

    و اون شخص نسبت به من قانع تر و آرامتر شد..

    واقعا!!!!چقدر رابطه خوب بر قرار کردن عالیه..

    استاد عزیزم!!!

    خودتون توی فایل عزت نفس فصل نهم….صحبت زیبایی کردین…

    گفتین!؟ تا از نظر شخصیتی قوی نشدین وارد یه رابطه ازدواج قرار نگیریین.

    وقتی شما همجوره بهتر شدین یفردی قوی مثل خودتون توی مسیرتون قرار میگیره..

    مبخام با تمام وجودم بگم!اگه من شخص نرگس با یه صحبتی وجودم فوران میکنه!!!….چجور میتونم رابطه خوبی رو با همسرم رد و بدل کنم..

    و بجای اینکه مسیری برای پیشرفتم بشه..

    میشه یه تکه سرب توی زندگیم…

    و هیچ وقت موفق نخواهم شد..

    چون من با فرکانسم،” اونفرد رو توی زندگیم دعوت میکنم..

    تا من از نظر فرکانسی آرامتر و خوبتر و شخصیت قوی نشم…هیچ وقت وارد رابطه خوب نمیشوم..

    .چون طبق قانون بدون تعقییرش…زنان پاک با مردان پاک..

    زنان ناپاک برای مردان ناپاک…

    و این عین عدالت خداونده…

    الان روابطی که با خودم و با افراد نزدیکم دارم..

    .یه روز پر از بدبختی و چک و لگد بود..

    و بجز رابطه نزدیکانم ..

    رابطه با مشتریانم همیشه درگیر بودم و هر چی میساختم بیشتر وقتا نابود میشد….

    و انشالله این پاشنه برانگیخته شدن..میدونم فقط برای مهم بودن و تایید گرفتن برای اونا بوده.

    و اون اشکی که از من سرازیر شد..و بیشتر ایجاد دلسوزی…

    و اون برخوردهای طرف بخاطر اون افکارم بود..که لطف خدا باعث شد تا شناخت بیشتری راجع به این موضوع و پاشنه داشته باشم…

    تا وقتیکه “من از لحاظ پاشنه ایی درست نشم..جهان قابلیتهای خوب رو بهم نمیده…

    دقیقا شکل گیری بیزنسم..بخاطر درک شخصیتم بوده..شخصیت مهم ترین پایه و اساس زندگی هر شخصی هست…

    همینه که شما استاد عزیز میگید…کف عزت نفس از همه کفه ها سنگینتره…

    دقیقا بخاطر شخصیت فاسد گونه ام…در تمامی جنبه ها من آسیب پذیر شده بودم..

    و دقیقا با بهبود شخصیتم..فضای زندگیم در تمامی جنبه ها ترمیم شد و من به ثبات رسیدم…

    و من از امروز به لطف خداوند سعی میکنم!! روی این موضوع کار کنم…

    و احساساتمو خوب بگیرم..

    و سعی کنم هیچ توقعی از همین شخص نزدیکم نداشته باشم..اگه هر کاریم کردم بخاطر خودم بوده.و اون زمان منم باید توی این مسیر خدمت میکردم..و هیچ نیازی ندارم به تایید ایشون..

    چون میدونم..طبق قانون الهی خودم مسئولیت تمام جنبه های زندگیم هستم..

    تایید ایشون…یا نبودن تایید ایشون هیچ تاثیری توی زندگیم ندارد..

    به غیر از ایشون هر فردی…

    نباید بقول خداوند گفته های آنان مرا غمگین کنند.

    من باید کاری که خیلی برام مهم هست…

    و سبک شخصیم هست رو انجام بدم..

    و نیازی ندارم به دیگران توضیح بدم..

    روز گذشته توی دوره عزت نفس 2..یه زنگی تو گوشم خورد.و اون لطف خداوند بود..

    (کاری نکنیم که مورد قضاوت دیگران قرار بگیرییم )اره….منم خیلی روی این موضوع پاشنه دارم..که بقول استاد زیپ دهنمو بکشم..بازم از خداوند میخام …

    که چیزی ..حرفی نزنم که دیگران بخان نظری بدن و من مورد قربانی شدن اون اشخاص قرار بگیرم…

    و من نرگس باید همجوره جلوی دهنمو از حرفهای نامربوط ببیندم..کنترل ذهن..یعنی بتونم جلوی خودمو بگیرم..هر حرفی هر صحبتی با هر شخصی نکنم…

    و اون سبک شخصی رو برای خودم داشته باشم..

    و نخام برای دیگران توضیح بدم…

    و بخام بیفتم توی دام قربانی که اونا رو به زندگیم دعوت کنم..

    یدفعه سر صحبتی میشه…میگم من دوستدارم روش بیزنسیم اینجور باشه!

    و ایشون یه باور دیگه برخلاف کار من داره..و میاد منو توجیح کنه که حرفهای من درسته همین باعث میشه که من تقلا کنم که حرف خودمو بزنم…

    و تمام انرژیم میره…

    و باعث میشه مورد انتقادات اون اشخاص قرار بگیرم..

    چون اکثر جامعه امروز ..کار بیرون رو طلب داره..و میخان اونکاری که خودشون انجام میدن رو به تو بفهمونن که کار ما درست هست..

    من اینجاها….باید خیلی خیلی قوی باشم…بقول شما استاد عزیز..که یه عزت نفس بالا اینه..که میدونه چه حرفی رو بزنه…کنترل خوبی رو روی خودش داشته باشه…

    دقیقا پاشنه من…

    من قبلنا همه شوخیهایی رو حقیقتا میکردم..

    شوخیهایی که باعث میشد دهن لقی باشه..

    من باید با توجه به اون شرایطی که هستم برخورد مناسب رو داشته باشم..

    همون کنترل احساسات….

    واقعا هر چقدر از این کِرمهای شخصیتی بگی….تمام شدنی نیست…

    منم به نوبه خودم…

    طی نتیجه ایی که این چند روز پیش گرفتم..

    سعی کنم کنترل احساسات داشته باشم..توی هر موقعیتی بتونم این مورد رو بخوبی پایه ریزی کنم..

    یه مثالی میزنن!!!میگن!!!(چه تیری از تفنگ بیاد بیرون..و چه صحبتی که از دهان بیاد بیرون).که این خودش نیاز به یه کنترل ذهنه …که باید همجوره حواسمون بهش باشه..

    و نکته بعد….هیچ توقعی از هر حرفی رو نداشته باشم..اگه هم صحبتی برخلاف عقیده من بود سعی کنم نادیده بگیرم..

    چون!!!!چه اون حرف از طرف اون برای من خوشایند..و یا ناخوشایند باشه..هیچ تعقییری توی زندگی شخصیم پیش نمیاد..فقط دارم خودمو از رابطه الهی گونه ام دور میکنم…

    و یجوری میرم توی دام تایید گرفتنها…

    و نکته بعد….بتونم برخورد با هر شخصی ..و انتقاداتی که میشه…محکم صحبت کنم و احساس قوی در مقابلش؟داشته باشم…

    در نهایت…سپاسگزار خداوندم می باشم..که مرا هدایت نمود که این پاشنه احساس تایید طلبی و مهم بودن..و احساس نیازمتد تایید گرفتن رو کنار بزارم..و سعی کنم بگذرم..

    چون من خودم مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم هستم…

    به امید بهترین زندگی با مسئولیت صدرصد زندگی با مسئولیت خودمان…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    رسول ابراهیمیان گفته:
    مدت عضویت: 2347 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان گلم نمیدونم مدارم بالاتر رفته و هم مدار این صحبتهای استاد شدم که توی این چند روز با این سه فایلی که شما استاد عزیز گذاشتین خیلی از سوال و جواب های من و حالتهای روحی و زمانی من بوده

    و واقعا توی این فایل و موضوع اون دقیقا این مورد تکرار شده و صد در صد مطمئنم که تا پایان قسمتهای این فایل سریالی و سوالاتی که استاد میپرسن به نتایج خیلی خوبی در مورد خودم و درون خودم میرسم

    دقیقا همینطور که استاد عزیز فرمودین من هم مواردی از ایندست موارد و اتفاقات تکرار شونده در زندگیم داشتم و دارم و البته هم مثبت و هم منفی

    که به طور اجمالی بیان میکنم و بعد به سوال شما هم پاسخ میدهم

    ی مورد منفی که داشتم و خدا را شکر الان دیگه ازش خبری نیست این بود که تا مدت 2 سالی بود که ما تقریبا هر دو ماه یکبار تو ی خونه مریضی بین افراد خانوادم میچرخید و همیشه ما عملا مریض بودیم ولی خدا را شکر و به لطف الله چند وقتی هست که دیگه این اتفاق نیوفتاده و ما همگی در سلامتی هستیم

    که واقعا هم خودم با تکرار باورهای مثبت و هم با یاد دادن جملات مثبت به بچه ها م قدرت ایمنی بدن و قدرت ذهن سالم را در خودمون تقویت کردیم

    و مهمتر از همه یه اتفاق خوب تکرار شونده ای که توی زندگی من از سال 1399 به بعد داره تکرار میشه اینه که من به لطف خداوند هر چند ماه یکبار ی خریدی دارم انجام میدم البته خریدهای بزرگ که کوچک ترینش خرید ماشین هست و بسیار سپاسگذارم که این اتفاق داره میوفته و همیشه به خودم یاداوری میکنم که مثلا رسول تو تونستی هر چند ماه یکبار ی خریدی داشته باشی و حتما امسال هم میتونی و مطمئنم که این اتفاق برام باز هم میوفته و برای همتون از این اتفاقات تکرار شونده از خداوند خواستارم

    اما جواب سوال

    اینکه من همیشه از یک موضوع که برام تعریف میکنن و یا میبینم یا اتفاق میوفته خیلی احساساتی میشم و اگه بد و یا حتی خوب هم باشه باعث جاری شدن اشک من میشه و این موضوع خیلی در من وجود داره

    و البته خیلی سعی کردم بهتر و بهتر بشه و خیلی وقتها با دوری از اون موضوعات و یا صحنه ها تونستم خودم را جمع و جور کنم ولی در کل این مورد تا الان باهام بوده

    و انشاله بتونم با رهنمودهای استاد این مورد را هم حل کنم

    بی نهایت سپاسگذارم و ارزوی سلامتی و سرافرازی برای تک تک عزیزان را دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    عباسی گفته:
    مدت عضویت: 2270 روز

    به نام خداوند بخشنده

    سلام موضوعی که احساسات منفی من و خیلی شدید درگیر خودش میکنه که میشه گفت ترس بزرگی بهم حمله میکنه تقریبا سالی یک بار این اتفاق با من هست که گیر یک سری آدم فوق منفی می افتم آدمی که هیچ شخصیتی از خود نداره حلال و حروم حالیش نیست آدمی که دوست داره دیگران را اذیت کنه و حقو نا حق کنه آدمی که دروغ حرف میزنه بدون اینکه ذره ای عذاب وجدان پیدا کنه و واقعا من نمیدونم کجای باورهام ،ایراد داره که این آدمها با ظاهر و شخصیت متفاوتی میان تو زندگی من.(البته توی زندگی کاری من این آدمها همیشه میان)و کار به دادگاه و شکایت و اینجور چیزا میکشه از طرف اونا، با اینکه دوست ندارم همچین جاهاییرو و همچین تجربه ای رو ولی این اتفاق برام می افته و جالب اینجاست اکثرا هم تو فصل زمستان این اتفاق میافته

    منی که کلی نتیجه گرفتم تو زندگیم کلی رو باورهام کار کردم و نتایج من بسیار چشمگیر هستش از لحاظ سلامتی،ارتباط با خدا،ثروت،روابط سالم،عزت نفس و….یعنی از منفی 100 رسیدم به جاهایی که خودمم بعضی موقع ها شوک میشم و همیشه سعی در بهبود دارم و همیشه دوست دارم بهترین انسان باشم و کار کردن روی خودم و خیلی دوست دارم و لذت میبرم ازین کار

    ولی متوجه این اتفاق نیستم که چه باوری در وجودم دارم که این تجربرو تو زندگیم دارم

    ممنون میشم راهنماییم کنین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    فردین زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1663 روز

    سلام استاد عزیز و مریم عزیز و دوستان گلم

    این الگوی تکرار شونده رو من توی روابط با جنس مخالف دارم که آقا من میام ارتباط بگیرم با جنس مخالف،اصلا این ذهن من طرف رو به شکل یک آدم خیلی بد نشون میده و من با اینکه از ته دل میخام ارتباط عاطفی خوب و درست و معمولی رو داشته باشم ولی اون فرکانس کار خودش رو می‌کنه و اصلا طرف مقابل یه گاردی برای من میگیره که انگار من آمدم بهش ضربه بزنم یا سو استفاده کنم . این آنقدر برای من تکرار شده،ولی العان می‌دونم و دستش رو خوندیم و می‌دونم که چطور عمل می‌کنه مثلاً این شرایط رو به وجود میاره این باورهای محدود کننده بعد من با یک حال بد میام خونه و اصلا میرم توی فکر که چرا نتونستی ارتباط بگیری و خود تخریبی شروع میشه و این روند تا العان که 31سالمه تکرار شده و من رو به این نقطه رسونده بود که من باید تا ابد تنها بمونم

    #چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات رو برانگیخته می کند؟اینکه دو نفر شرایط خوب دارن و دست همدیگه رو گرفتن و دارن میرم آنقدر حال من بد میشه و آنقدر این صحنه رو دور از دسترس خودم میبینم که یک حالت احساس بد وحشتناک رو در من بیدار میکنه،با اینکه میخام با یک دختر ارتباط بگیرم این کد خودش رو نشون میده و آنقدر من رو در حال و احساس منفی فرو می‌بره که بدترین جنبه طرف رو بیدار میکنم و اون اصلا احساس می‌کنه که من آمدم که بهش ضربه بزنم یا یک چیزی رو ازش طلب کنم یا بگیرم و در زمان صحبت کردنم آنقدر تصویرهای بد و وحشتناک توی ذهنم میاد و تپش قلب و عروق سرد کردن و زبونم قفل میشه که اصلا وحشت دارم از ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف ولی من مصمم شدم و می‌دونم که چطوری پایه این احساس بد رو با منطق از بین ببرم و خودم رو هدایت کنم به یک رابطه عاطفی درست و حسابی

    #چه اتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته کرده؟میگم اینکه پسر داییم رو دیدم با نامزدش و من آنقدر حالم بد شد و بغض توی گلوم گیر کرده بود که آقا من از ته دلم میخام فریاد بزنم که یه همچین حس و حالی رو میخام تجربه کنم ولی نمیتونم و پای حرکت ندارم و آنقدر اقدام کردم و نتونستم که سر خورده شده ام و لقایش رو به عطایش بخشیده بودم و تصمیم گرفته بودم که برای همیشه تنها بمونم نه اینکه از تنهایی خوشم بیاد نه،به خاطر اینکه جرات ارتباط گرفتن رو نداشتم.

    #من وقتی که میخام تصمیمات بزرگ رو بگیرم به شدت میترسم؟ من خودم در مورد ازدواج کردن آنقدر ترس و وحشت دارم از اینکه آقا من اصلا نمی تونم در کنار یک دختر دیگه باشم و ترس و وحشت در حد اینکه اصلا فقط میخام فرار کنم و هیچ وقت دوست ندارم یه همچین صحنه ای پیش بیاد که با یک دختر هم کلام بشم به همین دلیل برای تصمیم برای ازدواج اصلا راه افتاده بودم آقا به نظرت من زن بگیرم آره یا نه؟تو زن گرفتی چطور بوده؟ایا حالت العان خوبه یا نه؟و فراوان سوال دیگه؟ورغ چون من از شب تا صبح دارم با خودم کلنجار میرم که آقا چه کاره ای چه تصمیمی میخوای بگیری ولی این دفعه دیگه قصه فرق می‌کنه و من میخام نتیجه بگیرم و تا نتیجه نگیرم دست از تلاش بر نمی دارم و به همین دلیل هم کشف قوانین رو خریدم،

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    رضا بهزادی گفته:
    مدت عضویت: 3529 روز

    به نام خدای مهربون و سلام به استاد جان و خانم شایسته عزیز و همه دوستان

    سوال اول:

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    جواب من :

    از احساس تحقیر کردن یا تحقیر شدن خودم یا دیگران به شدت عصبی و نا آروم میشم و میتونم بگم کنترلمو از دست میدم، همچنین از طرد شدن و نادیده گرفته شدن.

    به شدت روی رفتار آدم ها و میزان شعور و ادب و درک و فهم و معرفت در رفتارشون حساسم! و وقتی احساس کنم کسی در حق من یا در حق کسی این رفتار رو داشته باشه و به قولی بیشعور بازی در بیاره یا بیشعور (معذرت میخوام) باشه! به شدت عصبی میشم و کلی انرژی ازم میگیره و ذهنم رو ممکنه تا مدتها یا کل روز درگیر کنه!!!

    متاسفانه این رفتار و همین دو تای اولی تو خانواده خودم مخصوصا داداش هام و کلا همه بچه های خانواده حتی یه جورایی پدر و مادرم(ولی خیلی کمتر و ناچیز) در حقم انجام دادند از بچگی از سنین طفولیت و خیلی پایین، چون من بچه آخرم (ته تغاری هستم) و خیلی خیلی زیاد در حقم جفا کردند بزرگ ترها و خانواده خودم و مورد ظلم واقع شدم از بچگی (هرچند با وجود کار کردن روی خودم و رفتارم و ریشه اونها با آموزش های استاد عزیزم پی به خیلی چیزا بردم و دارم روی خودم کار میکنم ولی خب واقعا آزار دهنده هستند این مسائل و گاهی بهتر کنترل میکنم خودم رو و گاهی هم کنترل خوبی روی خودم ندارم و تاثیر بدی روم میذاره اگر به مواردی اینچنینی برخورد کنم، مخصوصا تو در و همسایه و از سمت غریبه ها، چون توی خانواده و اطرافیان خودم دیگه پیش نمیاد و از مدتها پیش خیلی بهتر شده و مشاهده نمیشه همچین رفتاری، مخصوصا تو این چند سال اخیر چون میان سالی رو دارم تجربه میکنم، قبلا بخاطر سن کمم تو بچگی و نوجوانی و یا اوایل جوانی بیشتر بود این رفتار از سمت خانواده و دوست و آشنا و فامیل و اطرافیانم ولی از خیلی وقت پیش ها اونم بخاطر رفتار خودم و دوری از همه و یا تغییر شخصیت و رفتارم و خیلی مسائل دیگه، کلا رفتار آدما مخصوصا خانواده و اطرافیان کلا باهام تغییر کرد و عوض شد) .

    اینایی که گفتم بالاتر، جزو دسته اول و شدیدترین تاثیرات منفی روم هستند، حالا مسائل دیگه هم هست خب طبیعتا ولی اون موارد در خصوص رفتار آدما و شخصیت و شعورشون خیلی شدید روم اثر میذاره و اذیتم میکنه و اگر پاسخ ندم و خودمو تخلیه نکنم در جواب به چنین رفتاری (که اتفاقا هم بیشتر اینجوری هستم یعنی سعی میکنم خودمو کنترل کنم و گندی نزنم به طرف چون سعی کردم خودمو آروم کنم و در صلح باشم با خودم)، به شدت روی رفتار خودم و خشمم و آرامشم و حال و روزم و سلامتیم و .. تاثیر منفی میذاره.

    هر چند وقت یه بار درگیر مریضیهای مزخرف و عجیب و غریب میشم! که قبلا اصلا نمیدونستم درد و مرض و بیماری چی هست اصلا بخدا! :| چون من از بچگی توی خانواده مون کلا باورای خوبی در مورد فیزیک و قوای جسمانی و سلامتی داشتیم کلا و از یه وقتایی با اتفاقاتی که واسم افتاد و شروع بیماری هام بود، کلا ریختم بهم و بدجور حالم گرفته شد و درگیر احساسات شدید ناامیدی و کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس شدم و کلا رفتارم روحیاتم شخصیتم عوض شد و با روح پر انگیزه و پر انرژی و واقعی خودم که از بچگی همه میشناختنم، تغییر کردم و خیلی ناامید و افسرده و گوشه گیر شدم.

    با وجود اینکه فردی به شدت با اعتماد به نفس هستم و توی عمل و توی موقعیت های مختلف این ویژگیم خودشو نشون داده و بارز هست توم و اینو از این رو میگم که دیدم رفتارم تو موقعیت های مختلف چطوری هست، ولی بیشتر اوقات مخصوصا تو تنهایی خودم و وقتی زومم رو خودم و یا درگیر یه فکر شدید یا احساس شدید منفی میشم، به شدت دچار کمبود اعتماد به نفس میشم و خودم خودمو خیلی سرزنش میکنم! (ولی در اصل و ریشه خودم اینو باور و قبول دارم که اصل و اساس من از بیس متفاوت هست و به موقعش خودشو نشون میده و به شدت اعتماد به نفسم و غرورم و حتی حس کمال گرا گونم خیلی خیلی قوی هست)

    استاد جانم کلا روی رفتار آدما، روی میزان سطح شعور و درک و فهم و رعایت نکردن حق و حقوق همه انسان ها و بی عدالتی خیلی خیلی حساسم و درگیر میشم و خودمو مخصوصا خیلی اذیت میکنم، خیلی جالبه که اصلا حین نوشتن همین چیزا و توجه کردن بهشون، دارم تجربه شون هم میکنم خود الان از حدود یک ساعتی پیش (که الان حدود 7:30 صبح هست و از اول صبح حسابشو کنید از ساعت همون 6 یا این حدودا) که دارم مینویسم و فکر میکنم که همین موارد رو بنویسم.. : ) و دارم همون یکی از بدترین حسام که اول اشاره کردم و الان هم، تجربش میکنم، اونم بیشعور بودن همسایه هامون و مخصوصا یکیشون که روبروی ما هستن و همیشه ماشین مزخرفشو پارک میکنه جلوی در خونه ما و یا با رفتار مزخرفش مثل رعایت نکردن حقوق اولیه و آداب همسایه داری و حق دیگران رو رعایت کردن و سر و صدا نکردن و سیگار و و و… همیشه رو اعصابمه و همیشه هم هی میگم اینو با خودم که باید برم سراغش، باید یه فکری بکنم، باید این قائله رو تموم کنم دیگه و باید … ولی بخاطر خیلی مسائل و مخصوصا میگم بخاطر اینکه دارم روی خودم کار میکنم و اینو واسه خودم سعی کردم جا بندازم که آروم باشم در صلح باشم و دست از پا خطا نکنم و گندی نزنم (دیگه!) میگم ول کن بابا آروم باش گور باباش! به جهندَم خودتو داغون و عصبانی نکن، بالاخره درست میشه و بالاخره چی و فلان.. ولی مثل اینکه هیچوقت قرار نیست درست بشه!!! و آخرش باید دست به کار بشم و درستش کنم خودم انگار! :/ (چون این قضیه مال همین چند سال اخیر هست و ما قبلا درگیر این مساله نبودیم و حتی چند سالی هم تو این خونه خودمون نبودیم و دست برادرم و خانمش و بچه هاشون بوده و از وقتی برگشتیم اینجا از چند سال پیش دیدیم که به به بله این همسایه و همسایگان مزخرف دیگر هم! کلا ماشینشون رو پارک میکنن تو کوچه به این کوچیکی! که عرضش کمتر از 4 متر هست حسابشو کنید چی میگم و چقدر رو اعصابه این مساله! و تازه از وسط کوچه هم جوی آب رد شده و تیر برق های قدیمی چوبی مال عهد دقیانوس هم سه جا توی کوچه نصب هست! که خونه ما هم دقیقا وسط کوچس و این چیزا باهم ببینید چقدر آزار دهنده هست! و این مساله تو فروش خونمون هم تاثیر گذاشته و ما الان چند سالی هست میخوایم خونمونو بفروشیم و در بیایم از این کوچه و شهر کلا شایدم از ایران! ولی همین مسأله و مسائل تاثیر گذاشته و مثلا مشتری میاد، همه چیز هم خوب پیش میره و راضی از خود خونه و تمیزی و موقعیت مکانیش و مثلا مرکز شهر بودنش و دم دست بودن بازار های مختلف شهر و چه و چه، ولی همین ماشین همسایه بیشعور و یا تیر برق ها و کوچیک بودن کوچه و جوب وسط کوچه، مانع فروش خونه و تصمیم نهایی مشتری های خونمون شده، یا حتی دو سه باری مشتری قرص و محکم تا پای معامله هم داشتیم ولی نشد و معامله جور نشد و قضیه رو هواس هنوز :/ )

    دیگه بیکاری، بی پولی هست، احساس تردید و دو دلی تو یه موقعیت های بخصوصی هست و و و..

    در مورد آشنایی با شما و این باورها و مفاهیم و قوانین جهان، وقتی دارم روی خودم کار میکنم و خیلی مشتاقم و دنبال جواب و دنبال تغییر و اصول رو رعایت کردن و تمرین حل کردن و حال خوب میگردم، وقتی یهویی چیزایی میاد که میزنه تو برجکم و یا جواب نمیگیرم یا نتیجه خیلی ملموس نیست و سطحی و کوچیکه، مخصوصا وقتی یه چیزی یا سری چیزهایی پیش بیاد که یهو جا بخورم و تمرکز و کنترلم رو ازم بگیره به شدت استاد به شدت تحت تاثیر قرار میگیرم و میرم تو خودم و افسرده و ناراحت میشم! و اونوقت حتی هرچقدر هم رو خودم کار کرده بودم و مسیر رو دنبال کرده بودم و در حال یادگیری یا تمرکز روی دوره یا فایل رایگان یا تمرینات بوده باشم، یهویی میزنم زیر همه چیز و از کوره در میرم و ناامید میشم و اونوقت به خدا و قوانین و همه چیز شک میکنم و میگم فایده نداره این واسه من نیست انگار واسه من جواب نمیده انگار یا خدا سر قهر و لج داره انگار با من! البته خیلی بهتر شدما استاد جانم و خداروشکر دارم بهتر و بیشتر روی خودم کار میکنم و منطق ذهنم و ریشه و دلیل رفتارهام و نتایج و احساساتم رو کشف و درک میکنم و الانم بخاطر اینکه به سوال شما جواب داده باشم تو این فایل و هم اینکه کمک خودم کرده باشم، این مورد رو ذکر کردم و الا دوست نداشتم اصلا اینو بگم و کاملا میدونم که درونیه و ایراد از خودمه. ولی دنبال جوابم و میدونم که بالاخره پیداش میکنم و میدونم که این وقت گذاشتن ها و پیگیر بودن ها و کشف کردن درونم بالاخره جوابه و نتیجه میدهد.

    +++

    احساس خوب به دیگران دادن، احساس شور و شوق و انگیزه به دیگران دادن و تحت تاثیر قرار گرفتن اونها مخصوصا نزدیکانم به شدت روم تاثیر میذاره و احساس خوب و حال خوبی بهم میده، من اصلا اینطوری نیستم که دنبال همچین چیزی باشم و کلا تو لاک خودمم و سرم گرم زندگی و کارای خودمه، ولی وقتی مخصوصا دیگران میان دور و برم یا ازم میخوان باهاشون باشم و حرف بزنم یا حرف به میان بیاد، خیلی خیلی دیگرانو معمولا خوشحال میکنم و حس خوب به دیگران میدم و اینو واقعا از شخصیت من برداشت میکنن همیشه و بهمم گفتن همیشه این ویژگی و این انگیزه و شور و شوق داشتنم رو و انتقالش به اونها.

    از کادو دادن و هدیه دادن و گرفتن به دیگران یا به خودم خیلی خیلی خوشحال میشم و حسای عالی بهم میده.

    احساس مهم بودن، احساس اینکه وقتی کاری یا چیزی رو انجام میدم چه برای خودم و مخصوصا چه برای دیگران، وقتی اصلا حتی یه چیزی مثل موزیکی یا ویدیویی یا فیلمی یا هرچی رو به دیگران معرفی کنم و اونا خوششون بیاد و تمجید کنن، خیلی حس خوبی دارم و انگیزه و اشتیاقم برای کارهای دیگه یا اون کار یا چیز خیلی خیلی بیشتر میشه.

    سپاس از توجهتون (قلب)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    مصطفی ایزانلو گفته:
    مدت عضویت: 1774 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم وخانم شایسته مهربان دوست داشتنی و همه هم فرکانسی های عزیزم

    استاد جان در مورد سوالی که پرسیدین حسابی فکر کردم و جواب ها رو می نویسم

    یک الگوی تکرار شونده که دارم اینکه معاملاتی که میزنم افراد کمیسیون های خودشون نقدی پرداخت نمی کنند.

    اجاره چون مبلغ کمسیون کمتری دارد نقد پرداخت می کنند ولی قرار داد فروش چون کمیسیون های زیاد تری داره افراد پرداخت نمی کنند و معمولا چند ماه طول میکشه تا پرداخت کنند واز اخر به بحث و ناراحتی میکشه واین چندین بار برای من تکرار شده .

    یکی دیگه از اتفاقاتی که باعث میشود من حس ترس بگیرم اینکه در یک جمع نمی تونم صحبت کنم یا افرادی که از لحاظ در امدی از من بالاتر هستن واقعا خودمو دست کم میگیرم حس بدی دارم الان که دقت میکنم وفکر می کنم این موضوع همیشه بوده

    اتفاق دیگه ای که منو واقعا اذیت می کنه وبار ها تکرار شده اینکه پولی که تو حسابم میاد چند روز نمی گذره و به طور عجیبی پول تموم میشه حالا این مبلغ چه یک میلیون باشه چه 100 میلیون اصلا نمی تونم پول نگه دارم و همش حسابم خالی هستش این مورد هم همیشه تکرار میشود .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    عادل برا گفته:
    مدت عضویت: 3217 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم شایسته عزیز

    استاد این فایل که گزاشتید انگار برای من بود و همیشه دنبال این سوال بودم که چرا الگوهایی تو من همیشه تکرار میشه و میدونستم که یه باور مخربی تو ذهنم هست که این الگوها رو به تکرار میکنه ولی نمیدونستم کدام باور هستش و البته به تور جدی هم روش کار نکردم ولی این فایل که دیدم انگار یه زنگ خطری برام هست و ایندفعه میخام به طور جدی روش کار کنم چون خیلی بهم ضربه می زنه مثلا یکی از قویترین الگویی که سالی یه بار برام تکرار میشه از دست دادن یه مقدار پول هستش که اتفاقا چند ماه پیش برام اتقاق افتاد و تا حالا خیلی ضرر کردم ویکی دیگه هم اینه که هر روز صبح که از خواب بیدار میشم عطسه میکنم و آبریزش بینی دارم و این روند ادامه داره هر چند هی خوب میشه ولی دوباره برمیگرده و به امید خدا به خودم قول دادم که این دفعه هر جور شده این باور مخرب رو پیداش کنم و حلش کنم این مسئله رو به امید الله

    استاد مرسی به خاطر این فایلهای ارزشمندی که برامون میزارید و بهمون یادآوری میکنید که در مسیر حرکت کنیم و روی باورهامون کار کنیم

    شادو پیروز باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    سعید صحرایی گفته:
    مدت عضویت: 4030 روز

    سلام به همگی و استاد گرامی جناب عباس منش عزیز و خانم شایسته گرامی که زحمت بسیاری برای همه اعضاء خانواده می کشند.

    در مورد موارد تکرار شونده و الگوهایی که در ما ایجاد ناراحتی می کنن می تونم بگم که من از مورد ایراد قرار گرفتن توسط دیگران بسیار ناراحت می شم و البته الان تو یک چرخه افتادم که در ذهنم همه اش در حال ایراد گرفتن از دیگران هستم و به دنبال اون هم مورد ایراد قرار می گیرم. و باید روی نکته های زیبای دیگران توسط خودم بیشتر کار کنم.

    یکی از الگوهای تکرار شونده خوبی که هر ماه و آخر ماه برایم رخ می ده حقوقی است که می گیرم و بسیار عالی هم هست.

    یکی دیگر از الگوهای خوب تکرار شونده مدیریت خوب این حقوق توسط همسرم و البته بنده می باشد که هم خوب خرج می کنیم و هم خوب پس انداز می کنیم.

    ضمن تشکر از استاد گرامی و خانم شایسته و همه کسانی که مطلب می نویسند و وقت می گذارند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: