اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بی نهایت موقع رانندگی با دیدن کسانی ک بدون رعایت قوانین رانندگی میکنن مثلا بدون راهنما زدن میپیچند عصبانی میشوم من باید قبول کنم ک همه آدم ها فهم شعور کافی را ندارند باید بپذیرم این داستان رو و طبیعی بدونم نمیشه ک همه آدم ها شعور داشتهدباشن این خ است خداس و من نمیتونم تغییرش بدم و من باید با پذیرش این داستان اعراض کنم ازشون ک ب چیزهای زیبا در موقع رانندگی به لذت رانندگی و رانندگان با شعور توجه کنم
بسیار ب هم. میریزم وقتی مادرم حرف از ازدواج می زند ناراحتی من این است ک می دانم اگر بخواهم عجله کنم زندگی من مثل همه اطرافیانم داغون میشود اما من باید خودم رو جای مادرم بزارم ک اینو بدونم ک خودم هم یک روز پدر میشوم و یکی از آرزوهام این میشود ک عروس یا داماد داشته باشم و طبیعی بدونم این داستان و سعی کنم سپاسگزار خدا باشم ک مادر دارم و میتونم هر وقت ک خدا مورد عالی فرستاد باهاش با سر بالا ب خاستگاری بروم خدایا شکرت بابت زنده بودن مادرم بابت موجه بودنش.مادر من طوریه ک جاهایی ک میره این قدر محبتش میره تو قلب آدم ها دهتر ها میان ازش میپرسن پسر نداره و بهش میگن میشه من عروس تو بشم خدایا شکرت بابت مادر صحیح و سالم و مهربانم
احساس عصبانیت شدیدم وقتی ک مادر یا پدرم ب غذایی ک میخورن توجه نمی کنن و بارها بهشون گفتم این اشتباهه اما اصلا گوش ندادن و باز هم ادامه دادم و باز هم ناراحت شدم از کارم و تنها دستاوردی بدیه حال خودم بوده چون قانون رو رعایت نکردم چون باید بدونم ک من نیستم ک میتونم آدم هارو تغییر بدم و هدایت کنم این خواست خداونده ک آدم ها باهم تفادت داسته باشن و شکر خدا کنم ک گوشم برای بهترشدن ورودی هام از جمله غذاهایی ک میخورم بازه و میتونن هر لگروز بهتر بشم
این احساس عصبانیت من از آنجایی است ک فکر میکنن وقتی مثلا چند سال دیگه مریض بشن پای من گیره در حالی ک اصلادب من ربطی نداره زندگیشون و خودشون مسئولن و وظیفه من فقط هشدار بوده ک انجام دادم و کسی ک برای خودش ارزش قائل نیس توقعی نیس ک دیگران براشون ارزش قائل باشن همونطور ک الان بی توجه هستن در آینده هم ب خودشون ربط داره اگر خداوند بخاد هدایتَون میکنه اگر من خودم رو هم بکشم درست نمیشه و منناجی اون ها نیستم و خداوند براشون کافیه و خودم نیازمند الله هستم
احساس عصبانیت بعدیم اینه ک وقتی کسی آب رو قدر نمیدونه و بی رویه استفاده میکنه احساس شدید عصبانیت میکنم این اوایل از باور کمبود بود اما الان ب خاطر اینه ک آب رو خیلی دوست دارم من باید بدونم ک خداونده ک جهان رو داره اداره و هدایت میکنه و هیچ کس نمیتونه خلاف جهت پیش بره و نمیتونه کره زمین رو نابود کنه فرمانروای این جهان خداست و من هیچ کارم من فقط میتونم خودم رو تغییر بدم
سلام ،من توی روابط با جنس مخالف یک الگو تکرار شونده همیشه دارم ،و وقتی این الگو هر بار تو زندگی من تکرار میشه به شدت ناراحت میشم و گریه میکنم
من 25 سالمه از وقتی به درک و شناخت جنس مخالف رسیدم ،با هر کسی که خواستم آشنا بشم
اون رابطه هیچ سر انجامی نداره و خیلی زود تموم میشه
من با هر کسی که تا الان آشنا شدم از من رابطه جنسی خواستن در صورتی که این مسئله کاملا بر خلاف خواسته قلبی من هست و من دوست دارم یه رابطه سالم و هدفمند رو تجربه کنم نه رابطه ای که پر از حوس و حس های زود گذره
من از این بابت عمیقا خیلی ناراحتم ،خواهش میکنم به من کمک کنید و راهنمایی کنید .
سلام این بخاطر کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت و باورهای گذشته و نگاهت به مردهاست و باید یهمدت هیچ تصمیمی برای ارتباط بادیگران نگیرید و فقط روی خودتون کار کنید و بهتره تو بخش عقل کل سوالتونا دوباره مطرح کنید جواب لازم را میکیرید
مدت خیلی زیادی هست که درگیر اتفاقات تکرار شونده میشم.و وقتی یاد این سلسله فایل های استاد افتادم گفتم باید برم روشون کار کنم.و یادم میرفت مدام
تا اینکه نشانه روزم شد یکی از فایل ها و گفتم باید از اول شروع کنم و باور های مخربو پیدا کنم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
یکی از این شرایط همین الان هست که من هر وقت میخوان روی خودم کار کنم چه از لحاظ مثبت یا چه از لحاظ منفی
یعنی مواقعی که با خودم تنها میشم و خودم رو کنکاش میکنم و میخوام با خودم تنها باشم میترسم و استرس میگیرم ولی سعی میکنم بهش توجه نکنم و ادامه بدم و از خداوند بزرگمم کمک میخوام تو این راه
یکی دیگه وقتی بی توجهی از سمت پارتنرم و فرد مورد علاقم میبینم.یا دوستام و کسایی که بهم نزدیکن
یا کارفرمایی که همش باهام خوب برخورد کرده.کلا کسایی که باهام خوب برخورد میکنن اگه ازشون بی محلی یا بی توجهی کوچیکی ببینم خیلی نگران میشم و فکر میکنم کار اشتباهی کردم
با این که نکردم.یا فکر میکنم دوست داشتنی نیستم
و این به اعتماد به نفسم و احساس لیاقتم برمیگرده
وقتی که تو یه موقعیت بزرگ تصمیم گیری قرار میگیرم
برای کار جدید.زبان جدید.شروع یه راه جدید
همیشه میگم اینده برام ترسناکه چون قابل پیش بینی نیست و نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم
ینی میترسم اتفاقات بد بیفته و من ندونم باید چیکار کنم
از تنها موندن هم بدم میاد.و حس دلسوزی برای خودم دارم اون موقه و کلی ناراحت میشم که بعضی مواقع بقیه رو میبینم همه دور و ورشون هستن تو شرایط سخت یا اسون
ولی موقعایی که من دوست دارم اطرافیانم و عزیز ترینام باشن کسی پیشم نیست و این احساس بدی بهم میده
ترس از دست دادن عزیزامو دارم و دلهره میگیرم با فکر کردن به این ترسه
چند مورد تکرارو عینه شناختم
یکی فاصله بین من و پارتنرمه که یه مدت مثلا 2 3 ماهه خییییلی خوبیم و خیلییی خوش میگذره بهمون و بعد به مدت مثلا تقرببا 1 ماه همه چی بهم میریزه فاصله میگیریم
و من علت و منشاشو پیدا نکردم و نمیدونم ولی میدونم مرتبا تکرار میشه بینمون و خیلی دوست دارم که حلش کنم
ولی نمیدونم چطور.چون من در رابطه با فرد مورد علاقم خیلی چیز های دل خواهمو به عینه دیدم که ساختم و لذت بردیم با هم
ولی چیزای بدشو و الگو های تکرار شونده رو نمیدونم چجوری میسازم و باور مخربم نمیدونم چیه
فکر میکنم یکیش ترس از دست دادن باشه و اعتماد به نفس نداشتن و احساس لیاقت نداشتنم
چون من باور خیانت دارم در پس ذهنم به واسطه چیز هایی که دیدم و شنیدم و این ترس در پس ذهن من هست
و به حس و تجربش نزدیک شدم و میخوام دور شم و این باورو بسازم که من ارزشمندم و لایق این هستم که فرد مورد علاقه من به من وفاداره و عشقی که من دارم دو طرفه هست و نسبت به همدیگه متعهدیم
یکی دیگه مریض شدنمه
من قبلا خیلی دکتر میرفتم و از یه جا به بعد تصمیم گرفتم دیگه دکتر نرم و باور سلامتی رو تو ذهنم بهتر و بهتر کردم
ولی باز هم در حد سرما خوردگی که چند روز از کار و زندگی میفتم بعد چند ماه برام تکرار میشه و مسیرم به دکتر میخوره
و یکی دیگه محل کارمه که اتفاقای تقریبا مشابهی تو هر کاری که عوض میکنم میبینم
مثلا این که من خیلی خوب کار میکنم و کارم دیده نمیشه ولی کسی که کمتر کار میکنه و کارش خوب نیست خیلی خوب دیده میشه و قدر دانی میشه ازش
و اینم الان یادم اومد من همیشه دوست دارم قدردانی و توجه نسبت به خودم ببینم بابت کارهایی که انجام میدم که هم حس خوب به خودم بدم هم به بقیه ولی اگه قدر دانی رو نبینم اذیت میشم
و وابستگی در رابطه عاشقانم هم برام اذیت کنندست
بعضی مواقع هم تو یک سیر یکنواخت طی میکنم و مثلا یهو اون پیشرفت رو به بالا رو ندارم و اینجور مواقع گیر میکنم و استرس میگیرم که الان باید چیکار کنم
مثلا درامدم یه حد ثابتی رسیده و بالاتر نمیره
میدونم تکامله و صبر
ولی میخوام این تکاملو جوری طی کنم که رو به بالا باشه ولی راهشو نمیدونم
و وقتی هم که ترس و استرس به سراغم میاد جلوی گرفتن الهامات و احساس خوب رو میگیره
به عبارتی کنترل استرس و ترس و اضطرابم برام سخته و وقتی که میخوام کنترلش کنم انگار بد تر میشه
خدایا برای درست کردن و تصحیح ترمز هام ازت کمک میخوام
خوشحالم که بالاخره تونستم به زبون بیارمشون و بنویسمشون و باهاشون رو به رو بشم
یکی از الگو های تکراری زندگی من جذب افرادی هست که کمبود محبت شدید دارن.ادم های هستن که خیلی عصبی هستن افرادی که با کوچیکترین مسائل و کوچیکترین حرفی به شدت بحث دعوا بینمون رخ می دهد.افرادی که کلا رفتارهای مثل بحث مرافه دوست دارن عصبی خیلی عصبی هستن استرس شدید دارن.یا ادم هایی هستن که کودکی خیلی سختی گذروندن و روابط خیلی بدی با خانوادشون دارن.اهل بحث دعوا هستن بد دهن هستن. کفر میگن کلا لات لوتن .کلا نیاز به ترحم خیلی زیاد دارن.ادم هستن که احساس کافی ندارن من بهشون محبت خیلی زیاد باید کنم و اونا نه. من حرفشون باید گوش بدهمکلا ادم هایی جذب می کنم که شخصیت بی احساسی دارند .کلی مشکل مالی روحی روانی دارند و من باید دائم بهشون خوبی کنم .من بهشون محبت باید کنم.
کلا 99 درصد ادم های اطرافم از دوست رفیق پارتنر و بقیه همیشه من باید کمکشون کنم .
من دائم جذب می کنم استاد ادم هایی که به شدت عصبی هستن به شدتا .اصلا محبت نمی فهمن .زورگون
کلا افرادی جذب می کنم 1بی پولن 2 به شدت عصبی هستن و پرخاشگرن 3 اهل مشروب و قلیونن 4عواطف ندارن 5اصلا منطقی نیستن و نمیشه از در منطق باهاش وارد حرف شد6احتیاج به محبت و توحه دارن 7اهل دعوان
و علتش نمی دانم چیه.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1_وفتی استاد دیگران با من شوخی می کنن خیلی حالم بد میشه و شدیدترین احساسات به وجود میاد
استاد عزیز یکبار دیگه از اینکه اینقدر صادقانه و با نیتی پاک (صرف نظر از جنبه درآمد زایی) که البته این فایلها رایگان هستند ، بسیار سپاسگزارم . اول از خداوند بزرگ که حضرتعالی را بر سر راه من قرار داد و بعد از شخص جنابعالی
– بنده در ارتباطات احساس میکنم بیشتر از خیلیها نیاز به دیده شدن و بعبارتی نیاز به محبت دارم
— چندین سال قبل چند بار مورد سوءاستفاده مالی قرار کرفتم ولی پس از آن این سوءاستفاده ها کم و کمتر شدند
– چند مورد سرمایه گذاری در جاهای مختلف داشتم که ضرر کردم ،خوشبختانه مبلغشون خیلی کم بودند
– رودست خوردن از آشناها بشدت ناراحتم میکنه و بهمین علت سریع حذفشون میکنم
– خب منهم از انتقاد بالاخص نادرست ناراحت و استرس میگیرم ولی چنانچه سازنده باشند سعی به اصلاح شدن خواهم داشت
– صحبت کردن در جمع چنانچه برای اولین بار باشه خیلی نگران تپق زدن هستم ولی درصورتیکه برای بار دوم سوم باشه تقریبا راحت صحبت میکنم
– در تصمیمات بزرگ فکرم بشدت مشغول و درگیر میشه و سعی در بهترین تصمیم گیری و همچنین مشورت با آدمهای صالح
– در چلنج ها بشدت درگیر و دنبال خلاص شدن هستم
– در طرد شدنها بشدت بهم میریزم و سعی میکنم طرفهای مقابل رو بسرعت حذفشون کنم
– تو تشکر نکردن افراد درکمک کردنهام زیاد مشکل ندارم ولی بی احترامی برام قابل قبول نیست
سپاسگذار خداوندم برای اینکه دوباره به این سلسله فایلهای مفید و عالی هدایت شدم.
استاد عزیز پرسیدن که چه چیزهایی احساسات شدیدی را در وجودمان برانگیخته میکند؟
1. وقتی پدرم یا اعضای خانوادم اسمم را مدام صدا میزنند یا پشت سر هم مثلا به بازویم میزنند که حواسم را معطوف شان کنم، بسیار عصبی میشوم.
2. وقتی مادرم یا یکی از اعضای خانوادهم مدام امر و نهی میکنند و کار میریزن روی سرم عصبی و بیحوصله میشم طوری که حس میکنم انگار از درون میسوزم و دود از دهانم بیرون میزند.
3. بیشتر مواردی که عصبی میشم یا از راه درستم خارج میشم وقتی است که با خانواده هستم. وقتی بیرون از خانه هستم حالم خیلی خوب است و آدم منطقی و آرامی هستن، اما وقتی خانه هستم عصبی و پرخاشگر میشم.
4. وقتی یکی بجای من تصمیم میگیرد یا در کارم دخالت میکند عصبی میشم.
5. وقتی کاری که برایش برنامهریزی کردهام مطابق میلم پیش نمیرود یا کسی خرابش میکند به هم میریزم.
6. وقتی از طرف عزیزانم و کسانی که دوستشان دارم بیتوجهی میبینم ناراحت میشم. (مدتی یکی از دوستانم که خیلی برایم عزیز بود کمتوجهی میکرد و مثل قبل رفتار نمیکرد، این موضوع خیلی اذیتم میکرد و فکر میکردم دیگه دوستداشتنی نیستم و برایش مثل قبل جذابیت ندارم و هزار فکر دیگر. روزها و ساعتها فکرم درگیر بود و حتی در خلوت گریه میکردم بابت رفتارش. او عادی رفتار میکرد، اما من انتظار رفتار صمیمانهتر و بهتر داشتم چون حسم نسبت بهش عمیق تر شده بود و توجه بیشتر خرجش میکردم. حس میکردم محبتم یک طرفه است و هیچ ارزشی برایش ندارم. بعدش وقتی متوجه شدم کنترل افکارم دست خودم نیست و خیلی اذیت میشم، از خدا هدایت و کمک خواستم و بعد آرام آرام از شدت وابستگی و رنجم کاسته شد. البته هنوزهم باید کار کنم روی خودم و حس خلع درونیام و نیاز به کار دارم.
ولی نسبت به قبل خیلی بهتر شدم و فهمیدم علت این رنجش و وابستگی عمیقم حس خالیگاه درونی و کمبود است.
7. وقتی اشتباه میکنم ناراحت میشم و خودخوری میکنم. (مدتی است که به شدت روی این موضوع کار میکنم ، به کمک آموزههای استاد در دوره عزت نفس)
لازم به ذکر است که خیلی جاها نیاز به کار دارم و خیلی موارد دیگری نیز هست که باعث برانگیخته شدن احساساتم میشود، اما اکنون فقط همین چند نکته یادم آمد.
اما اگر واقع بین باشم نسبت به قبل خیلی خیلی کنترل بیشتری روی رفتار و مخصوصا افکارم دارم و هر اتفاقی را با فیلتر حرفهای استاد میبینم و درک میکنم. عامل هر اتفاقی که در زندگیم میفتد را خودم میبینم و میگم بخاطر خودم و باورهایم است. خیلی از رفتارها و باورهای بد و منفیام کمرنگ شده؛ مثل اهمیت دادن به حرف دیگران، اعتماد بنفس نداشتن و خجالتی بودن، دوست نداشتن خود و ناراضی بودن از زمین و زمان برای مشکلاتم، کم دیدن خود و بزرگ دیدن دیگران و…
اینها مواردی بودن که اخیرا کمرنگ شدن و منجر
به تغییر در وجودم شدهاند.
هنوز خیلی جای کار دارم چون به قول استاد این مسیر بینهایت و ناتمام است و هی باید بهتر و بهتر شویم.
خدایا شکرت برای همهی زیباییها و نعمتهایی که برایمان لرزانی کردهای. شکرت برای سلامتی و آرامش و امکاناتی که داریم. شکرت خدایا برای اینکه هدایتمان میکنی و از گمراهی و کوری نجاتمان میدهی.
سلام الگوی تکرار شونده من که در حال حاضر منو خیلی اذیت میکنه باور کمبوده واز کسانی که خسیس هستند خیلی بدم میاد و متاسفانه از کودکی تا به حال با آدمهای خسیس در ارتباط بودم که با من رابطه نزدیکی داشتهاند وهمیشه این باور کمبود رو در من تقویت کردند به طوری که احساس عدم لیاقت در مورد داشتن چیزهایی که دوست دارم داشته باشم بهم دست داده وحس حسرت ونداشتن اون چیزها رو دارم وطوری این باور کمبود در من رخنه کرده که حتی از خدا هم سختم میشه بخوامش و احساس ناامیدی میکنم از دوستان میخوام که در مورد چگونگی برطرف کردن این حس کمبود وباور احساس لیاقت مثال هایی از خودشون بزنند تا کمکی به من کرده باشند
سلام خدمت استاد و دوستانی که کامنت رو میخونند
احساسات شدید
بی نهایت موقع رانندگی با دیدن کسانی ک بدون رعایت قوانین رانندگی میکنن مثلا بدون راهنما زدن میپیچند عصبانی میشوم من باید قبول کنم ک همه آدم ها فهم شعور کافی را ندارند باید بپذیرم این داستان رو و طبیعی بدونم نمیشه ک همه آدم ها شعور داشتهدباشن این خ است خداس و من نمیتونم تغییرش بدم و من باید با پذیرش این داستان اعراض کنم ازشون ک ب چیزهای زیبا در موقع رانندگی به لذت رانندگی و رانندگان با شعور توجه کنم
بسیار ب هم. میریزم وقتی مادرم حرف از ازدواج می زند ناراحتی من این است ک می دانم اگر بخواهم عجله کنم زندگی من مثل همه اطرافیانم داغون میشود اما من باید خودم رو جای مادرم بزارم ک اینو بدونم ک خودم هم یک روز پدر میشوم و یکی از آرزوهام این میشود ک عروس یا داماد داشته باشم و طبیعی بدونم این داستان و سعی کنم سپاسگزار خدا باشم ک مادر دارم و میتونم هر وقت ک خدا مورد عالی فرستاد باهاش با سر بالا ب خاستگاری بروم خدایا شکرت بابت زنده بودن مادرم بابت موجه بودنش.مادر من طوریه ک جاهایی ک میره این قدر محبتش میره تو قلب آدم ها دهتر ها میان ازش میپرسن پسر نداره و بهش میگن میشه من عروس تو بشم خدایا شکرت بابت مادر صحیح و سالم و مهربانم
احساس عصبانیت شدیدم وقتی ک مادر یا پدرم ب غذایی ک میخورن توجه نمی کنن و بارها بهشون گفتم این اشتباهه اما اصلا گوش ندادن و باز هم ادامه دادم و باز هم ناراحت شدم از کارم و تنها دستاوردی بدیه حال خودم بوده چون قانون رو رعایت نکردم چون باید بدونم ک من نیستم ک میتونم آدم هارو تغییر بدم و هدایت کنم این خواست خداونده ک آدم ها باهم تفادت داسته باشن و شکر خدا کنم ک گوشم برای بهترشدن ورودی هام از جمله غذاهایی ک میخورم بازه و میتونن هر لگروز بهتر بشم
این احساس عصبانیت من از آنجایی است ک فکر میکنن وقتی مثلا چند سال دیگه مریض بشن پای من گیره در حالی ک اصلادب من ربطی نداره زندگیشون و خودشون مسئولن و وظیفه من فقط هشدار بوده ک انجام دادم و کسی ک برای خودش ارزش قائل نیس توقعی نیس ک دیگران براشون ارزش قائل باشن همونطور ک الان بی توجه هستن در آینده هم ب خودشون ربط داره اگر خداوند بخاد هدایتَون میکنه اگر من خودم رو هم بکشم درست نمیشه و منناجی اون ها نیستم و خداوند براشون کافیه و خودم نیازمند الله هستم
احساس عصبانیت بعدیم اینه ک وقتی کسی آب رو قدر نمیدونه و بی رویه استفاده میکنه احساس شدید عصبانیت میکنم این اوایل از باور کمبود بود اما الان ب خاطر اینه ک آب رو خیلی دوست دارم من باید بدونم ک خداونده ک جهان رو داره اداره و هدایت میکنه و هیچ کس نمیتونه خلاف جهت پیش بره و نمیتونه کره زمین رو نابود کنه فرمانروای این جهان خداست و من هیچ کارم من فقط میتونم خودم رو تغییر بدم
سلام ،من توی روابط با جنس مخالف یک الگو تکرار شونده همیشه دارم ،و وقتی این الگو هر بار تو زندگی من تکرار میشه به شدت ناراحت میشم و گریه میکنم
من 25 سالمه از وقتی به درک و شناخت جنس مخالف رسیدم ،با هر کسی که خواستم آشنا بشم
اون رابطه هیچ سر انجامی نداره و خیلی زود تموم میشه
من با هر کسی که تا الان آشنا شدم از من رابطه جنسی خواستن در صورتی که این مسئله کاملا بر خلاف خواسته قلبی من هست و من دوست دارم یه رابطه سالم و هدفمند رو تجربه کنم نه رابطه ای که پر از حوس و حس های زود گذره
من از این بابت عمیقا خیلی ناراحتم ،خواهش میکنم به من کمک کنید و راهنمایی کنید .
سلام این بخاطر کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت و باورهای گذشته و نگاهت به مردهاست و باید یهمدت هیچ تصمیمی برای ارتباط بادیگران نگیرید و فقط روی خودتون کار کنید و بهتره تو بخش عقل کل سوالتونا دوباره مطرح کنید جواب لازم را میکیرید
به نام خدای مهربونم
سلام به همه دوستان عزیزم
مدت خیلی زیادی هست که درگیر اتفاقات تکرار شونده میشم.و وقتی یاد این سلسله فایل های استاد افتادم گفتم باید برم روشون کار کنم.و یادم میرفت مدام
تا اینکه نشانه روزم شد یکی از فایل ها و گفتم باید از اول شروع کنم و باور های مخربو پیدا کنم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
یکی از این شرایط همین الان هست که من هر وقت میخوان روی خودم کار کنم چه از لحاظ مثبت یا چه از لحاظ منفی
یعنی مواقعی که با خودم تنها میشم و خودم رو کنکاش میکنم و میخوام با خودم تنها باشم میترسم و استرس میگیرم ولی سعی میکنم بهش توجه نکنم و ادامه بدم و از خداوند بزرگمم کمک میخوام تو این راه
یکی دیگه وقتی بی توجهی از سمت پارتنرم و فرد مورد علاقم میبینم.یا دوستام و کسایی که بهم نزدیکن
یا کارفرمایی که همش باهام خوب برخورد کرده.کلا کسایی که باهام خوب برخورد میکنن اگه ازشون بی محلی یا بی توجهی کوچیکی ببینم خیلی نگران میشم و فکر میکنم کار اشتباهی کردم
با این که نکردم.یا فکر میکنم دوست داشتنی نیستم
و این به اعتماد به نفسم و احساس لیاقتم برمیگرده
وقتی که تو یه موقعیت بزرگ تصمیم گیری قرار میگیرم
برای کار جدید.زبان جدید.شروع یه راه جدید
همیشه میگم اینده برام ترسناکه چون قابل پیش بینی نیست و نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم
ینی میترسم اتفاقات بد بیفته و من ندونم باید چیکار کنم
از تنها موندن هم بدم میاد.و حس دلسوزی برای خودم دارم اون موقه و کلی ناراحت میشم که بعضی مواقع بقیه رو میبینم همه دور و ورشون هستن تو شرایط سخت یا اسون
ولی موقعایی که من دوست دارم اطرافیانم و عزیز ترینام باشن کسی پیشم نیست و این احساس بدی بهم میده
ترس از دست دادن عزیزامو دارم و دلهره میگیرم با فکر کردن به این ترسه
چند مورد تکرارو عینه شناختم
یکی فاصله بین من و پارتنرمه که یه مدت مثلا 2 3 ماهه خییییلی خوبیم و خیلییی خوش میگذره بهمون و بعد به مدت مثلا تقرببا 1 ماه همه چی بهم میریزه فاصله میگیریم
و من علت و منشاشو پیدا نکردم و نمیدونم ولی میدونم مرتبا تکرار میشه بینمون و خیلی دوست دارم که حلش کنم
ولی نمیدونم چطور.چون من در رابطه با فرد مورد علاقم خیلی چیز های دل خواهمو به عینه دیدم که ساختم و لذت بردیم با هم
ولی چیزای بدشو و الگو های تکرار شونده رو نمیدونم چجوری میسازم و باور مخربم نمیدونم چیه
فکر میکنم یکیش ترس از دست دادن باشه و اعتماد به نفس نداشتن و احساس لیاقت نداشتنم
چون من باور خیانت دارم در پس ذهنم به واسطه چیز هایی که دیدم و شنیدم و این ترس در پس ذهن من هست
و به حس و تجربش نزدیک شدم و میخوام دور شم و این باورو بسازم که من ارزشمندم و لایق این هستم که فرد مورد علاقه من به من وفاداره و عشقی که من دارم دو طرفه هست و نسبت به همدیگه متعهدیم
یکی دیگه مریض شدنمه
من قبلا خیلی دکتر میرفتم و از یه جا به بعد تصمیم گرفتم دیگه دکتر نرم و باور سلامتی رو تو ذهنم بهتر و بهتر کردم
ولی باز هم در حد سرما خوردگی که چند روز از کار و زندگی میفتم بعد چند ماه برام تکرار میشه و مسیرم به دکتر میخوره
و یکی دیگه محل کارمه که اتفاقای تقریبا مشابهی تو هر کاری که عوض میکنم میبینم
مثلا این که من خیلی خوب کار میکنم و کارم دیده نمیشه ولی کسی که کمتر کار میکنه و کارش خوب نیست خیلی خوب دیده میشه و قدر دانی میشه ازش
و اینم الان یادم اومد من همیشه دوست دارم قدردانی و توجه نسبت به خودم ببینم بابت کارهایی که انجام میدم که هم حس خوب به خودم بدم هم به بقیه ولی اگه قدر دانی رو نبینم اذیت میشم
و وابستگی در رابطه عاشقانم هم برام اذیت کنندست
بعضی مواقع هم تو یک سیر یکنواخت طی میکنم و مثلا یهو اون پیشرفت رو به بالا رو ندارم و اینجور مواقع گیر میکنم و استرس میگیرم که الان باید چیکار کنم
مثلا درامدم یه حد ثابتی رسیده و بالاتر نمیره
میدونم تکامله و صبر
ولی میخوام این تکاملو جوری طی کنم که رو به بالا باشه ولی راهشو نمیدونم
و وقتی هم که ترس و استرس به سراغم میاد جلوی گرفتن الهامات و احساس خوب رو میگیره
به عبارتی کنترل استرس و ترس و اضطرابم برام سخته و وقتی که میخوام کنترلش کنم انگار بد تر میشه
خدایا برای درست کردن و تصحیح ترمز هام ازت کمک میخوام
خوشحالم که بالاخره تونستم به زبون بیارمشون و بنویسمشون و باهاشون رو به رو بشم
دوستون دارم
خدایا شکرت
سلام و درود
چه چیز هایی قویترین احساسات رو در من بوجود میآورم؟
وقتی که توی جمع ازم انتقاد میشود به شدت احساس نفرت میشم
من وقتی ببینم کسی به کسی ظلم میکند به شده خشمگین میشوم
من در هنگام کمک کردن به اطرافیانم به شدت احساس خوبی دارم
من زمانی که به مشکلات سخت. در زندگی ام می آید ناآرام میشدم اما از وقتی که دارم روی خودم کار میکنم الان بهترم
از مشکلات اطرافیاتم ناراحت میشوم
من از فکر از دست دادن بعضی چیز ها در آینده میترسم
با سلام خدمت استاد عباس منش
الگوی های تکرار شونده من که به ذهنم میرسه
دیر رسیدن به قرارهایم
قول دادن و عمل نکردن
که این مورد از وقتی عضو سایت شدم کمتر و کمتر شده اما هنوز کمی تکرار میشه
رفتارهای غیر متعارف
و چیزهایی که احساساتم باهاش شدت میگیره
بی احترامی
وقتی کسی بهم بی احترامی میکنه هم از کوره در میرم و عصبانی میشم
وقتی کسی بهم دروغ میگه عصبانی میشم
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
سلام
یکی از الگو های تکراری زندگی من جذب افرادی هست که کمبود محبت شدید دارن.ادم های هستن که خیلی عصبی هستن افرادی که با کوچیکترین مسائل و کوچیکترین حرفی به شدت بحث دعوا بینمون رخ می دهد.افرادی که کلا رفتارهای مثل بحث مرافه دوست دارن عصبی خیلی عصبی هستن استرس شدید دارن.یا ادم هایی هستن که کودکی خیلی سختی گذروندن و روابط خیلی بدی با خانوادشون دارن.اهل بحث دعوا هستن بد دهن هستن. کفر میگن کلا لات لوتن .کلا نیاز به ترحم خیلی زیاد دارن.ادم هستن که احساس کافی ندارن من بهشون محبت خیلی زیاد باید کنم و اونا نه. من حرفشون باید گوش بدهمکلا ادم هایی جذب می کنم که شخصیت بی احساسی دارند .کلی مشکل مالی روحی روانی دارند و من باید دائم بهشون خوبی کنم .من بهشون محبت باید کنم.
کلا 99 درصد ادم های اطرافم از دوست رفیق پارتنر و بقیه همیشه من باید کمکشون کنم .
من دائم جذب می کنم استاد ادم هایی که به شدت عصبی هستن به شدتا .اصلا محبت نمی فهمن .زورگون
کلا افرادی جذب می کنم 1بی پولن 2 به شدت عصبی هستن و پرخاشگرن 3 اهل مشروب و قلیونن 4عواطف ندارن 5اصلا منطقی نیستن و نمیشه از در منطق باهاش وارد حرف شد6احتیاج به محبت و توحه دارن 7اهل دعوان
و علتش نمی دانم چیه.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1_وفتی استاد دیگران با من شوخی می کنن خیلی حالم بد میشه و شدیدترین احساسات به وجود میاد
2_وقنی بقیه همش انتقاد می کنن ازم خیلی ناراحت عصبی میشم
3_وقتی خانوادم دیگران بیشتر از من دوست دارن
امیدوارم استاد هدایت بشم به ترمزی که این جذب افراد پرخاشگر که من ازار می دهن بفهمم از کجاست
4_وقتی دیگران خیلی تو همه چیز از من سرتر باشن.
5_وقتی تو یک جمع من تحویل نگیرن و به بقیه خیلی توجه کنن
6_وقتی تمام کارها فقط سر من ریخته شود
به نام الله هدایتگر
سلام دوستان خوبم
این فایل نشانه الله مهربان بود
من باوردارم که تمام اتفاقات زندگی من به خاطرافکاروباورهاوفرکانس هایی هست که به جهان هستی ارسال میکنم
درموردالگوهای تکرارشونده من درزمینه کسبوکارم هرچندوقت یک بارمحل کارم روعوض میکنم یاشغلم رووثبات شغلی ندارم وهمین امشب نشستم ونوشتم درموردکارم که واقعابایدچکارکنم
هرچندوقت یک بارادم هایی توزندگی من میان که میخوان ازم سوءاستفاده کنندوهمین توجه زیادبه این موردباعث شده این افرادبه سمت من جذب بشن
هرچندوقت وضعیت مالی من خراب میشه واینم ریشه داره ازباورهای محدودکننده من
ودرمورداتفاقات=
من هنوزحرف مردم برام مهمه واگه کسی منوسرزنش کنه به شدت ناراحت میشم
اگه کسی به خانواده ام توهین کندبه شدت ناراحت میشم
اگه خودم که اشتباهی میکنم هنوزخودموسرزنش میکنم البته ازقبل بهترشدم به کمک اموزش های استادعزیزم
شادوموفق باشید
احمدفردوسی
بنام یزدان پاک
و درود به استاد عباس منش و همه همراهان
استاد عزیز یکبار دیگه از اینکه اینقدر صادقانه و با نیتی پاک (صرف نظر از جنبه درآمد زایی) که البته این فایلها رایگان هستند ، بسیار سپاسگزارم . اول از خداوند بزرگ که حضرتعالی را بر سر راه من قرار داد و بعد از شخص جنابعالی
– بنده در ارتباطات احساس میکنم بیشتر از خیلیها نیاز به دیده شدن و بعبارتی نیاز به محبت دارم
— چندین سال قبل چند بار مورد سوءاستفاده مالی قرار کرفتم ولی پس از آن این سوءاستفاده ها کم و کمتر شدند
– چند مورد سرمایه گذاری در جاهای مختلف داشتم که ضرر کردم ،خوشبختانه مبلغشون خیلی کم بودند
– رودست خوردن از آشناها بشدت ناراحتم میکنه و بهمین علت سریع حذفشون میکنم
– خب منهم از انتقاد بالاخص نادرست ناراحت و استرس میگیرم ولی چنانچه سازنده باشند سعی به اصلاح شدن خواهم داشت
– صحبت کردن در جمع چنانچه برای اولین بار باشه خیلی نگران تپق زدن هستم ولی درصورتیکه برای بار دوم سوم باشه تقریبا راحت صحبت میکنم
– در تصمیمات بزرگ فکرم بشدت مشغول و درگیر میشه و سعی در بهترین تصمیم گیری و همچنین مشورت با آدمهای صالح
– در چلنج ها بشدت درگیر و دنبال خلاص شدن هستم
– در طرد شدنها بشدت بهم میریزم و سعی میکنم طرفهای مقابل رو بسرعت حذفشون کنم
– تو تشکر نکردن افراد درکمک کردنهام زیاد مشکل ندارم ولی بی احترامی برام قابل قبول نیست
پاینده باشید
بنام خدای بخشنده و مهربان
سلام به همه دوستان و استاد عزیز
سپاسگذار خداوندم برای اینکه دوباره به این سلسله فایلهای مفید و عالی هدایت شدم.
استاد عزیز پرسیدن که چه چیزهایی احساسات شدیدی را در وجودمان برانگیخته میکند؟
1. وقتی پدرم یا اعضای خانوادم اسمم را مدام صدا میزنند یا پشت سر هم مثلا به بازویم میزنند که حواسم را معطوف شان کنم، بسیار عصبی میشوم.
2. وقتی مادرم یا یکی از اعضای خانوادهم مدام امر و نهی میکنند و کار میریزن روی سرم عصبی و بیحوصله میشم طوری که حس میکنم انگار از درون میسوزم و دود از دهانم بیرون میزند.
3. بیشتر مواردی که عصبی میشم یا از راه درستم خارج میشم وقتی است که با خانواده هستم. وقتی بیرون از خانه هستم حالم خیلی خوب است و آدم منطقی و آرامی هستن، اما وقتی خانه هستم عصبی و پرخاشگر میشم.
4. وقتی یکی بجای من تصمیم میگیرد یا در کارم دخالت میکند عصبی میشم.
5. وقتی کاری که برایش برنامهریزی کردهام مطابق میلم پیش نمیرود یا کسی خرابش میکند به هم میریزم.
6. وقتی از طرف عزیزانم و کسانی که دوستشان دارم بیتوجهی میبینم ناراحت میشم. (مدتی یکی از دوستانم که خیلی برایم عزیز بود کمتوجهی میکرد و مثل قبل رفتار نمیکرد، این موضوع خیلی اذیتم میکرد و فکر میکردم دیگه دوستداشتنی نیستم و برایش مثل قبل جذابیت ندارم و هزار فکر دیگر. روزها و ساعتها فکرم درگیر بود و حتی در خلوت گریه میکردم بابت رفتارش. او عادی رفتار میکرد، اما من انتظار رفتار صمیمانهتر و بهتر داشتم چون حسم نسبت بهش عمیق تر شده بود و توجه بیشتر خرجش میکردم. حس میکردم محبتم یک طرفه است و هیچ ارزشی برایش ندارم. بعدش وقتی متوجه شدم کنترل افکارم دست خودم نیست و خیلی اذیت میشم، از خدا هدایت و کمک خواستم و بعد آرام آرام از شدت وابستگی و رنجم کاسته شد. البته هنوزهم باید کار کنم روی خودم و حس خلع درونیام و نیاز به کار دارم.
ولی نسبت به قبل خیلی بهتر شدم و فهمیدم علت این رنجش و وابستگی عمیقم حس خالیگاه درونی و کمبود است.
7. وقتی اشتباه میکنم ناراحت میشم و خودخوری میکنم. (مدتی است که به شدت روی این موضوع کار میکنم ، به کمک آموزههای استاد در دوره عزت نفس)
لازم به ذکر است که خیلی جاها نیاز به کار دارم و خیلی موارد دیگری نیز هست که باعث برانگیخته شدن احساساتم میشود، اما اکنون فقط همین چند نکته یادم آمد.
اما اگر واقع بین باشم نسبت به قبل خیلی خیلی کنترل بیشتری روی رفتار و مخصوصا افکارم دارم و هر اتفاقی را با فیلتر حرفهای استاد میبینم و درک میکنم. عامل هر اتفاقی که در زندگیم میفتد را خودم میبینم و میگم بخاطر خودم و باورهایم است. خیلی از رفتارها و باورهای بد و منفیام کمرنگ شده؛ مثل اهمیت دادن به حرف دیگران، اعتماد بنفس نداشتن و خجالتی بودن، دوست نداشتن خود و ناراضی بودن از زمین و زمان برای مشکلاتم، کم دیدن خود و بزرگ دیدن دیگران و…
اینها مواردی بودن که اخیرا کمرنگ شدن و منجر
به تغییر در وجودم شدهاند.
هنوز خیلی جای کار دارم چون به قول استاد این مسیر بینهایت و ناتمام است و هی باید بهتر و بهتر شویم.
خدایا شکرت برای همهی زیباییها و نعمتهایی که برایمان لرزانی کردهای. شکرت برای سلامتی و آرامش و امکاناتی که داریم. شکرت خدایا برای اینکه هدایتمان میکنی و از گمراهی و کوری نجاتمان میدهی.
سلام الگوی تکرار شونده من که در حال حاضر منو خیلی اذیت میکنه باور کمبوده واز کسانی که خسیس هستند خیلی بدم میاد و متاسفانه از کودکی تا به حال با آدمهای خسیس در ارتباط بودم که با من رابطه نزدیکی داشتهاند وهمیشه این باور کمبود رو در من تقویت کردند به طوری که احساس عدم لیاقت در مورد داشتن چیزهایی که دوست دارم داشته باشم بهم دست داده وحس حسرت ونداشتن اون چیزها رو دارم وطوری این باور کمبود در من رخنه کرده که حتی از خدا هم سختم میشه بخوامش و احساس ناامیدی میکنم از دوستان میخوام که در مورد چگونگی برطرف کردن این حس کمبود وباور احساس لیاقت مثال هایی از خودشون بزنند تا کمکی به من کرده باشند