اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به شما استاد عزیز و باز هم سپاس گزارم بابت سایت فوقالعادتون
من دیروز به یک رفتاری برخوردم که متوجه شدم این رفتار رو در آدم های دیگه حدود 4 سال پیش تجربه کرده بودم
-چه الگوی تکرار شوندهای در زندگیت هست؟
این اتفاقی که برای دومین بار تو زندگیم افتاده و متوجه شدم که این یک الگو هستش و مربوط به زندگی شخصیم نیست، این قضیه مربوط میشه به زندگی خانوادگی من و در محل کار پدرم که ماهم اونجا برای کمک میریم
خلاصه قضیه اینه که با افرادی مواجه شدم که اولش بسیار خوش برخورد و خوب بودند اما بعد از مدتی کوتاه کاملا رفتارشون 360 درجه تغییر میکنه
اولین بار این اتفاق از طرف شریک پدرم و خانواده شریک پدرم بود ( و به اتفاقات ناجالب رسید)
و ما با نرفتن به اون محل کار انگاری آشغالارو ریختیم زیر مبل و حلشون نکردیم
با خودمون گفتیم برای اینکه دیگه همچین اتفاق ناجالبی نیافته و با اون افراد روبرو نشیم بهتره که دیگه ما به مغازه نریم و این اتفاق مال 4 الی5 سال پیش هستش
حالا پدرم از اون شریک جدا شده و مغازه داره اما دقیقا همین رفتار با آدم متفاوت اتفاق افتاده، با کارگر پدرم اتفاق افتاده فقط با این تفاوت که سرکار با پدرم فقط رفتار مناسب دارند نه باما
دیشب تا این قضیه رو دیدم متوجه شدم که این یک الگوی تکرار شوندس و باید حلش کنم
دومی_ تا الان تقریا 60 درصد افرادی که باهاشون دوست شدم افرادی هستند که وضع مالی متوسط دارند و هزینه کردن براشون کمی سخت هست
و…
وای استاد چقدر این حرفتون عالی بود که گفتید اگه همه آدم ها عوضیاند و سواستفاده گر !چرا گیر بقیه نمیاد
فقط گیر تو میاد؟!
وای استاد من دوستان و اطرافیان و هم شهرستاتی های پدرمو میببنم که دقیقا با همین شغل انقدر موفقاند و انقدر کارگراشون درست کار و عالی اند که به راحتی مغازه رو به دست یک فرد خبره میسپارند و ماه ها با خانوادش به سفر میره
وقتی دیشب مغازه پدرم بودم گفتم پس چرا بره ما اینطوری نیست؟ چرا همیشه مادر و پدرم از کارگرا ناراضی هستند؟!
وقتی این الگوهارو میبینم فقط میخوام باور های مخرب خودم رو پیدا و حلشون کنم تا من به راحتی به راحتی رشد کنم به راحتی با آدم های درست روبرو بشم
هوونطور که شما میگید همه جیز به راحتی عه
که خداروشکر هزار بار شکر
تا الان با هرکسی روبرو شدم در زندگی شخصی خودم بسیار فوقالعاده هستند
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
خدای من باورتون نمیشه
وقتی میخوام درباره خواستهام صحبت کنم!
میترسم که باهام مخالفت کنن
وقتی یه خواسته جدید در من ایجاد میشه و میخوام بگمش نمیتونم همش میترسم
کاملا قلبم تند میزنه ، هی با خودم کَلَنجار میرم که خواستم رو بگم
حتی سر چیز های ساده
سر اینکه میخواستم به یه کلاسی برم هی کلنجار رفتم با خودم تا به مامامم گفتم
به مادری که همیشه حامی من هستش و حمایتم میکنه ، و همینطور پدرم
یا مثلا از اینکه به پدرم بگم پول این کلاس رو پرداخت کن برام و …
و وقتی میخوام خواستهام رو بگم انقدری نگران میشم و میترسم که کاملا صدام میلرزه و خوب نمیتونم جمله بندی کنم و مفهوم رو خوب برسونم و فقط میخوام اون احظه سریع تموم بشه بره
-یا مثلا وقتی اتفاقی تو زندگی شخصیم میافته و باید حلش کنم ، سریع به حل کردنش میپردازم اما اون لحظه که دارم مشکلمو حل میکنم کاملا عصبیام، نه از اینکه چطوری حلش کنم از اینکه چرا الان و تو این لحظه این اتفاق افتاد
-وقتی یه اتفاق ناجالبی برای خانوادم رخ میده کاملا نگران میشم انگاری که اون اشتباه رو من انجام دادم یا اون اتفاق ناگوار بره من افتاده ، و قلبم شروع میکنه به تند زدن
بخصوص سر خواهر و مادرم
-به یاد ندارم که از افراد متفاوتی انتقاد شنیده باشم و ناراحت بشم اما وقتی از مامانم و یا خواهرم میشنوم با اینکه انتقاده درسته بسیار عصبانی و ناراحت میشم از حرفش اما خب نسبت به قبل خیلی بهتر شدم ، سعی میکنم اون خشم رو کنترل کنم و رفتارم رو عوض کنم و واقعا توش خوب شدم
– وقتی میبینم برای مامانم مشکل و اتفاقی افتاده براش بسیار نارحت میشم و ذهنم درگیر مشکلات و مسائل مامانم میشه و به قول خودتون استاد وقتی میام اون اتفاقات ناجالب رو تو ذهنم ادامه میدم خیلی فراتر از این اتفاق میره و گندش در میاد و این درحالیه که اون اتفاقات برای من نیافتاده
اما خداروشکر واقعا تو کنترل کردنش خیلی بهتر شدم
هی ذهن میخواد به اون رشته افکار ادامه بدم اما همش به خودم میگم نه اینا درست نیستن با فکر کردن به اینا هیچ چیز درست نمیشه
اول باید ذهنمو کنترل کنم و بعد باید بدنبال حل کردنشون باشم
خدای من قبل از جواب دادن به این سوالات فکر میکردم که به مادرم زیاد وابسته نیستم و با اینکه خیلی دوسش دارم نسبت بهش وابستگی ندارم
اما الان بعد از جواب دادن به این سوالات متوجه شدم که بیشتر نگرانی فکر های من بخاطر مادرمه
بخاطر اینه که دوست ندارم یک سری اتفاقات رو تجربه کنه و دوست دارم همیشه حالش خوب باشه
استاد عزیز ازتون بسیار سپاس گزارم بابت این رشته از فایل ها
حتما با قدرت ادامه قسمت هارو هم گوش ویکنم و به سوالاتتون پاسخ میدم تا بتونم باور های محدود کنندهام رو پیدا کنم
خدایا شکرت بابت آگاهی های این فایل زیبا وتاثیرگذار که باعث میشه من شناخت بهتری از خودم داشته باشم.
تمرین:
چه شرایط واتفاقاتی درزندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
من خودم وقتی می بینم که خواهرم به مادرم با بی احترامی وبا صدای بلند حرف می زند به شدت ناراحت میشوم وخیلی احساساتم درگیر میشود مثلا همین دیروز عصر که خواهرم شروع کرد به بی احترامی با مادرم من اول صحنه را ترک کردم وداخل اتاقم نشستم وبا خدا حرف زدم بعد دیدم صدا خیلی بلند شده ومادرم خیلی ناراحت شده ومن خودم را به مادرم رساندم ودراین هنگام خواهرم به جای دیگری رفت چون فرکانس من با خواهرم متفاوت بود این باعث شد خواهرم کلا مارا ترک کند ومن دراین هنگام درکنارمادرم نشستم ودست وپای اورا ماساژ دادم تا حالش بهتر شود وبه اوگفتم که باید همیشه صحنه را ترک کند چون تنها راهکار همین است ولی مادرم خیلی نسبت به خواهرم حساس است چه میشود کرد؟
خلاصه بعداز حدودیک ساعت ناگهان خواهرم آمد واز مادرم عذرخواهی کرد وبه خوبی وخوشی تمام شد.
اینجا فقط فرکانس ها عمل می کنند انرژی که از خودمان ساطع می کنیم عمل می کند.
چون من توانستم احساساتم را کنترل کنم وآرامش خودم را حفظ کنم همه چی به نفع من ومادرم تمام شد.
خدایا به من صبرواستقامت دریادگیری وعمل به آموزه های استاد عطا بفرما تا ازمسیر رسیدن به خواسته هایم لذت ببرم وشادورها باشم.
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو شایسته محترم و تمام دوستان عزیزم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی من شدید ترین احساسات من رو بر انگیخته میکنه
من زیاد این جوری میشم یعنی به احساس بد خیلی زود وارد میشم
وقتی یه کار اشتباه میکنم یا حرف های اشتباه میزنم بعدش که متوجه اشتباهم میشم خیلی ناراحت میشم
وقتی کسی منو مسخره کنه یا ازم انتقاد کنه خیلی ناراحت میشم
وقتی که بی پول میشم خیلی درگیرم و ناراحت میشم و به این فکر میکنم ک چرا نمیتونم پول بسازم راهکار نمیاد به ذهنم خیلی ناراحت میشم
وقتی میبینم پدر مادرم در شرایط بدی هستن و پول ندارن خیلی خیلی ناراحت میشم وقتی به حرف من گوش نمیدن با این که خوبشونو میخوام خیلی ناراحت میشم
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با فرد دیگر هستم خیلی ناراحت میشم
با این که این قانون که احساس خوب =با اتفاقات خوب هست رو میدونم ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم باز اینم هم منو ناراحت میکنه
خیلی زیاد و زود ناراحت میشم
البته خداروشکر از وقتی عضو سایت شدم خیلی خیلی بهترم و خیلی نصبت به قبل کم تر شده ولی هنوز خیلی زیاد جا داره که رو خودم کار کنم
الگو های تکرار شونده
ایا هر چند وقت یک بار روابط من به مشکل میخوره و پس از کلی درد سر برای رفع ان موضوع ، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ای دیگر میشم ؟ بله دقیقا
ایاهر چند وقت یکبار در گیر ادم های میشم که نیاز به ترحم و توجه من دارن ؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه میشوی ؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار بده کار میشوی؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار بیمار میشوی بله
این همه عیب و ایراد دارم بعد همش از خودم میپرسم چرا پیش رفت نمیکنم
من امروز هدایت شدم به این کامنت و متوجه شدم که من هم بعضی از این ترمز هارو داشتم به شدت خیلی زیاد و هنوز هم دارم بعضی هاش رو ولی کمتر
یادم آوردی که چقدر اوضاع من خراب بود
مثلا من خیلی سعی میکردم قبل بیرون رفتن از خونه خوشتیپ شم و به خودم برسم و قبل از بیرون رفتن خیلی احساس ارزشمندی میکردم اما به محض اینکه میرفتم بیرون و دخترای دیگه رو میدیدم سریع ذهن من شروع میکرد مقایسه کردن من با اونها و همش میگفتم من استایلم بد شده و… و حسابی انرژی و اعتماد بنفس من افت میکرد و من تو جمع گوشه گیر تر میشدم، کمتر صحبت میکردم و….
خدارو شاکر هستم که چقدررر تغییر کردم، هنوز هم هست این رفتار ناخودآگاه ولی خیلی کمتر و من بلافاصله متوجه اون میشم و کنترلش میکنم
الان رفتارم با آدمهای اطرافم بهتره و خجالت من کمتره، تو مکان های شلوغ با لباسهای ساده میرم، بدون آرایش بعضی وقتا صورتم جوش و لک داره اما دستش نمیزنم و اصلا مثل قبل وسواس ندارم، با اعتماد بنفس رفتار میکنم و چقدر نگاه ها به سمت منه چقدر دوستان زیادی پیدا میکنم چقدر مکالمه های زیادی برقرار میکنم با اطراف بیگانه و چقدر لذت بخشه
و این یکی از هزاران ترمز من بود
که داره روز به روز بهتر میشه
و من با خوندن کامنتت متوجه خودم شدم و گفتم بیام بنویسم که مدرکی هم جا بزارم برای خودم
وقتی یک نفر بهم توجه نمیکنه یا منو نمی فهمه و درکم نمیکنه- توی فرکانس من نیست
یا وقتی یه آدم ناسپاس میبینم ک کلی نعمت داره ولی غر میزنه کلییییی حرص میخورم و همه جا درباره ش حرف میزنم
اینو بگم که من توی مدرسه قبلی م کل بچه های مدرسه باهام دوست بودن و همشون همونجوری بودن ک میخواستم یعنی همه ویژگی هایی که میخپاستم تو یه دوست پیدا کنم رو همشون داشتن
همشون پولدار هنرمند باهوش درسخون خوشتیپ خفن خوشگل همه ویژگی های خوب رو داشتن
بعد من از وقتی مهاجرت کردم
تمرکزم رو این بوده ک هیچکس منو نمیفهمه
هیچکس مث من نیست
هیچکس درک نمیکنه من چی میگم
هروقت هم این اتفاق میوفته کلی میزه رو اعصاب من ک چیکار کردم ک این آدم رو اعصاب رو جذب کردم
آخرش هم برمیگرده به اینکه من فکر میکنم هیچکس منو نمیفهمه و تو این کشور یک نفر نبست هم فرکانس من باشه و همه آدم ها رو اعصابن و همش مجبورم با ایرانی ها بگردم که اونا هم رو اعصابن اکثریت شون و….
خلاصه همرو رو اعصاب میبینم
آدم های رو اعصاب هم بهم میخوره
یعنی من از وقتی مهاجرت کردم با هرکی دوست شدم بجز یکی دونف همشون رو مخ و غیر هم فرکانسی و رو اعصاب بودن
همش پشت سر هم آدم های رو مخ جذب کردم
کسایی ک از همه چی غر میزنن
ایرانی هایی که از اینجا بودن ناراضی ان و رفتار شون رو مخ منه جون من عاشق اینجا م و بقیه اینطورین که نه ما میخپایم برگردیم ایران! یعنی من این جمله رو اولین بار که شنیدم گفتم طرف دیوونه ست!
اونقدر تو ذهنم درگیر شدم با اون جمله
که هی آدم های اینجوری بیشتر جذب کردم
ایرانی هایی که از همه چیز غر میزدن و میخپاستن برگردن ایران
خلاصه که همین الان الگو مو فهمیدم که چرا دوست خوب پیدا نمیکنم و همشون غرغرو و رو مخن و چرا هیچ دوستی توی زندگی م نیست(تو کشور جدیدم)بجز یکی دو نفر و دلیل ش هم همین بوده
که من با شنیدن یک جمله خیلی بهش توجه کردم
خیلی احساساتی شدم که اره طرف خله میخواد برگرذه ایران! ایران چی داره طرف تو بهشت میخواد برگرده جهنم؟(در این حد احساساتی میشدم)
البته نمیگم ایران جهنمه ولی بازم توی ذهنم اونقدر از دست اون افراد حرصم میگرفت که همچین چیزهایی میومد تو ذهنم که طرف کشور به این خوبی اومده میخواد برگرده ایران!
اونقدر توجه کردم بهش که همش آدم های اینطوری اومدن توی زندگی م
خیلی خوشحالم که فهمیدم باگ ذهنی مو
و اینقدر توجه نکنم به آدم هایی که توی فرکانس من نیستن که دور و برم پر از افراد نا سپاس نشه و بیخودی هم اعصاب م رو خورد نکنم.
راستش فعلا نمیدونم چه واکنشی نشون بدم اگه دوباره این افراد رو دیدم
ولی فعلا که دوستی م با همه ی اون آدم ها منحل شده و کات کردیم و خیلی وقته ازشون خبر ندارم و حرف نمی زنیم
و امیدوارم ازین به بعد هم دیگه نبینم شون و مجبور نباشم غر غر هاشون رو تحمل کنم
ولی اینو می نویسم که بدونم خودم خلق کردم اون شرایط رو از بس توجه کردم به اون آدم ها و از بس احساساتی شدم و فکر کردم بهش و خود خوری کردم بابت نا سپاسی اون آدم ها
کلا باگ اصلی من همینه
هروقت میبینم طرف تو یه شرایط خیلی خوبی قرار داره ولی همش غر میزنه خیلی حرص میخورم که چرا الکی ناراحت عه و سپاسگزار نیست بابت شرایط خوبی که داره
یعنی نشده من یبار یه آدم ببینم که کلی نعمت داره و غر میزنه و من حرص نخورم
هر دفعه کلی میشینم حرص میخورم که چرا فلانی اینقدر خوشبخت عه ولی همش غرمی زنه و تظاهر می کنه ناراحته و خود شو میخواد بدبخت نشون بده با همه ی نعمت هاش
فعلا هم راه حل قطعی ای ندارم
ولی سعی میکنم سرم به کار خودم باشه
اگه کسی رو دیدم که کلی نعمت داره و ناسپاسی میکنه و غر میزنه سعی میکنم بهش توجه نکنم که از زندگی م بره بیرون
چون وقتی بهش توجه کردم کل زندگی م پر از اینجور آدم ها شد-
امیدوارم بتونم ذهن مو کنترل کنم و الکی حرص نخورم بخاطر آدم هایی که کلی نعمت دارن ولی قدر شونو نمیدونن.
وقتی باید پولی را بپردازی با حس خوب بپرداز و اون پول را از دست رفته ندون
آینو بدون و به ذهنت بسپار که از پرداخت این پول حس رضایت و آرامش میگیری و به پیشرفت جامعه کمک میکنی
ما برخی اوقات با عدم رضایتمندی و با حس نا مناسبی که داریم باعث میشیم که چند برابر همون پول را از دست بدیم یا برای چیزی دیگه ای خرج کنیم چون حاضر نشدیم برلی جایی که باید خرج کنیم و ازش در رفتیم و پشت گوش انداختیم
ما باید یاد بگیریم که بهای هر چیز را بپردازیم با رضایت و شادی و حس خوب
سلام به استاد و مریم شایسته عزیز من بعد 6سال برگشتم خیلی مصمم برای تغییر کنار هم خانواده های عزبزم
من الگویی تکرار شونده که تو زندگیم دارم او اینکه کارت بانکیم بیشتر مقداری هست پول توش واریز نمیشه
یا من که کارم ترید هست مادام استاپ میخورم پولمو از دست میدم یااینکه هر بیزینسی میرفتم موفق نمیشدم و هیچ پولی از اون بیزینس برام نمیمونه و دائم کارتم موجودی نداره
و اینا به شدت اعصابمو حالمو خورد وبد میکنه
و یه الگویی تکرار شونده که حالمو خراب میکنه لاکپشت وار بودن در مسائل موفقیت و مالی وقتی میبینم کمه حالم بد میشه
سلام به استاد عزیزم و همه اعضای این خانواده دوست داشتنی
از اونجایی که همیشه استاد میگن وقتی نسبت به یک فایلی مقاومت دارین یعنی همون پاشنه آشیل شماست و من این فایل های پیدا کردن الگوهای تکرار شونده رو همون موقع که استاد روی سایت گذاشتن سرسری گوش دادم و همیشه نسبت بهشون مقاومت داشتم ولی امروز یهو بهم الهام شد که روی همین فایل ها کار کنم و من هم شروع کردم . انشالله که بتونم اون آگاهی های لازم رو دریافت کنم و شخصیتم رشد کنه .
آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی ؟
بله من هر چند وقت یکبار ذهنم در مورد سلامتی شروع به نجواهای نامناسب میکنه در حدی که واقعاً حالم بده میشه و احساس مریضی میکنم و همچنین در مورد ارتباطات ، هر چند وقت یکبار با دخترام دعوا میکنم که خودم هم خیلی اذیت میشم.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته میکنه ؟
من این شرایط رو به ترتیب شدت زیاد به کم مینویسم:
1- موقعی که من در زندگیم به یک سری مشکلات سخت برخورد میکنم یا چالشی برام بوجود میاد مخصوصاً در مورد سلامتی که فکر میکنم یه باور محدود کننده قوی در ذهن من اینه که مشکلات جسمی حل نمیشن یا به سختی حل میشن.
2- وقتی بخوام در یک جمعی صحبت کنم مخصوصاً به حالت سخنرانی یا خواندن یک مطلب باشه خیلی استرس میگیرم.
3ـ زمانی که دخترام با همدیگه بحث و دعوا میکنند و جیغ میزنن و خونه رو بهم میریزن خیلی عصبانی میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم
4- وقتی که کسی پشت سرم حرف بزنه و تهمت بزنه یا به کسی کمک کنم و اون تشکر نکنه که البته در این دو مورد نسبت به قبل بهتر شدم ولی هنوز هم باید روش کار کنم .
سپاسگزارم استاد عزیزم انشالله که خداوند منو به بهترین جواب ها و مسیرها هدایت کنه .
چه شرایط واتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟؟؟
علی رغم تلاشها وپیگیری ها وتمریناتی که برای شناخت بهتر خودم واحساساتم در لحظه در ارتباط با خودم ودیگران انجام دادم وادامه داره ،هنوز در زمان انتقاد از عملکردم ویا گفتارم بخصوص در زمینه انتظارات بقیه از من در راستای اهدافشون ودیدگاههاشون برای حل مسائل،، دچار چالش میشم وواکنشم رو با اعتراض کردن نشون میدم ولی این روند هر از گاهی بروز میکنه
وبا اینکه آگاهم به شرایط واتفاقاتی که خلق میکنم
بازم انتظار دارم نتیجه جدیدی بگیرم
مثل اینکه سیب بکارم وبخام پرتقال برداشت کنم
باور محدودکننده ای که دارم اینه که من وظیفه دارم بقیه رو آگاه کنم یا حال دلشون رو خوب کنم ومسائل شون رو با راهکار دادن حل کنم
به خاطر اینکه نازیبایی ها رو نشنوم ،به زور میخام از اتفاقات خوب وشرایط خوبی که برای خودم خلق کردم وحتی اتفاقات کوچک روزانه براشون تعریف کنم وحال اونها رو خوب کنم ومتاسفانه در فرکانس اتفاقاتی که تعریف میکنند قرار میگیرم وتجربه اش میکنم
البته زمانهایی که مسائل مهم خانوادگی وچالش بر انگیز هم مطرح میشه وبحث طولانی میشه برای نتیجه گرفتن ونیاز به حضور همه برای حل مسئله هست
هم دچار چالش میشم که چرا راحت تر در این زمینه مسئله رو حل نمیکنند واین موضوع تکرار میشه وباور محدود کننده این موضوع اینکه که در هر شرایطی دنبال راضی نگه داشتن بقیه هستم
ودنبال تایید گرفتن وهر چند کمرنگ تر از قبل شده
ولی بازم تکرار میشه
آیا هر چند وقت یکبار رابطه شما به مشکل بر می خورد وپس از کلی درد سر برای رفع آن موضوع، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ی دیگری می شوی ؟
در ارتباط با فرزندم با توجه به راهکارهای مختلف وبهبود نسبی شرایط واینکه خودم رو مسئول میدونم وبارها خواسته هاش رو علی رغم اعتراض بقیه عملی کردم که احساس عدم حضور پدرش نسبت به بقیه احساس کمبود نکنه وراضی باشه
متاسفانه شرایط بدتر شده وبا صحبت کردن وبهبود شرایط ،،بالاخره به این نتیجه رسیدم که خداوند همانطور که از بچگی من رو وبقیه رو هدایت کرده
واتفاق ناگوار خاصی هم نیفتاده مگر تضادهایی که باعث رشدم شده،پس فرزندم هم مسیر خودش رو پیدا میکنه
آیا هر چند وقت یکبار در گیر آدم هایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند ومسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟؟
زمانهایی که تمرکزم از روی خودم کم میشه وکمی فاصله میگیرم از انجام تمرینات،،، بیشتر وقتم در حال حل وفصل کردن مسائل دیگران هستم تا زمانیکه مجدد آگاهانه با جدیت روی روند تغییر دیدگاههای خودم در مسیر رشدم بر میگردم
واین باور محدودکننده که من حلال مسائل بقیه هستم ،شرک هست و باید به خودم یادآوری کنم
که من توانایی برای حل مسائل بقیه ندارم کما کان که هنوز مسائل زندگی خودم رو دارم حل میکنم
وباید شکر گزار این آگاهی وهدایت خداوند باشم
وکانون توجهم رو روی خودم بذارم تا این حاشیه ها در زندگی ام کمرنگ بشه
چه احساس خوبی ازین فایل بهم دست داد چون دقیق یادمه تغییرات بزرگم ازین سری فایل ها بود
اومدم دوباره سراغش و خیلی خیلی جدی تر روش کار کنم و داشتم به الگوهای تکرار شونده ای که از دو سال قبل که این فایل و گوش دادم فکر میکردم و خب نوشتمشون بعد رفتم کامنت دو سال قبلم و هم خوندم اول اینکه از طرز کامنت نوشتنم و حال و هوایی که اونروزها داشتم کاملا متوجه تغییرات بزرگم شدم و خدا رو هزاران مرتبه شکر
بعد دیدم یسری الگوها هنوز تکرار شوندن ازون موقع برام و این مشخص میکنه هنوز اونقدر روش کار نکردم و البته که یسری هاش هم خیلی خیلی بهتر شدم
مثلا تو مورد اینکه دوستای صمیمی م جایی میرن من و نمیبرن یا میپیچونن عالی شدم و تقریبا نزدیک 7/8ماهی هست که محو شده این موضوع و یادم نمیاد اخرین بار کی بوده و یا خیلی احساسا شدیدی در من ایجاد کنه
ولی هنوز روی بی توجهی ها و اینکه یکی بخواد من و دور بزنه حساسم
یچیز جدیدی تازه کشف کردم اینکه کسی یه چیز رو ازم مخفی میکنه
بعد سوال اول که چه الگوی تکرار شونده ای هست دیدم هنوز الگوی کارم تکراریه
یعنی من میرم یه جا کار میکنم همه چیز گل و بلبل مومنتوم میگیره روی خودم و احساسم کار میکنم خودم و لایق میدونم یهو مومنتوم قطع میشه و تمام حرفها میشه وعده های الکی ساعت کاری ها تغییر میکنه بعد چند وقت گیرای بیخودی جریمه ها بعد دوباره درستش میکنم همه چیز عالی پیش میره و من تبدیل میشم به عالی ترین تو کارم ولی این فکر که اونا دیگه قدر نمینمیدونن و ححقوق و مزایای من تغییری نمیکنه میفته به جونم
خدا رو شکر که اینبار اصلا قبل اومدن به این فایل هدایت شدم به دوره هم جهت و خیلی از مسائل حل شد و بصورت ناخوداگاه من بطور خیلی جدی تر و متعهد تری تصمیم گرفتم این باگ و در بیارم و کاملا هدایت خدا به سمت این فایل هم بموقع بود
حتی نشستم با خودم گفتم چه موضوعی الان تو کار جدیدم من و خیلی عصبی میکنه
اینکه سرپرستم الکی تقصیرا رو میخواد گردن من بندازه و یا وقتایی که سر پرداخت حقوق و تایم کاری که باید وایستی فلان روز بیای باهام بحث میکنن که این موردم مومنتوم منفی ش و قطع کردم و از یه جا محو شد ولی باید ریشه کن بشه
میدونم تمام اینها ریشه ش چیه و خب به لطف خداوند و اموزش های بینظیر استاد در دوره هم جهت که بسیار بسیار ازشون سپاسگزارم دارم خیلی خیلی روشون کار میکنم ولی قدم اول اعتراف به این هست که بدونم این باگ ها رو دارم
من فکر میکنم این اشتیاق شما برای محبت کردن و عشق ورزیدنِ دائمی کاملا درسته اما جهتش اشتباهه( رو به بیرونه )در حالی که فکر میکنم بهتر اینه که جهتش رو به درون باشه. چونکه اگه شما بخاین دائما این عشق رو همیشه صرف دیگران یا پارتنر کنید وابستگی ایجاد میشه براتون ولی اگه این عشق رو به طرف خودتون بگیرید نتنها وابستگی ایجاد نمیشه بلکه اینجوری بدون اینکه کاری کرده باشید محبتتون خواه ناخواه به دیگران میرسه و یه چیز مثبت دیگه دربارش اینه که شما دیگه نمیگید که من که محبت کردم! (پس دیگع انتظاری هم به وجود نمیاد).
سلام به شما استاد عزیز و باز هم سپاس گزارم بابت سایت فوقالعادتون
من دیروز به یک رفتاری برخوردم که متوجه شدم این رفتار رو در آدم های دیگه حدود 4 سال پیش تجربه کرده بودم
-چه الگوی تکرار شوندهای در زندگیت هست؟
این اتفاقی که برای دومین بار تو زندگیم افتاده و متوجه شدم که این یک الگو هستش و مربوط به زندگی شخصیم نیست، این قضیه مربوط میشه به زندگی خانوادگی من و در محل کار پدرم که ماهم اونجا برای کمک میریم
خلاصه قضیه اینه که با افرادی مواجه شدم که اولش بسیار خوش برخورد و خوب بودند اما بعد از مدتی کوتاه کاملا رفتارشون 360 درجه تغییر میکنه
اولین بار این اتفاق از طرف شریک پدرم و خانواده شریک پدرم بود ( و به اتفاقات ناجالب رسید)
و ما با نرفتن به اون محل کار انگاری آشغالارو ریختیم زیر مبل و حلشون نکردیم
با خودمون گفتیم برای اینکه دیگه همچین اتفاق ناجالبی نیافته و با اون افراد روبرو نشیم بهتره که دیگه ما به مغازه نریم و این اتفاق مال 4 الی5 سال پیش هستش
حالا پدرم از اون شریک جدا شده و مغازه داره اما دقیقا همین رفتار با آدم متفاوت اتفاق افتاده، با کارگر پدرم اتفاق افتاده فقط با این تفاوت که سرکار با پدرم فقط رفتار مناسب دارند نه باما
دیشب تا این قضیه رو دیدم متوجه شدم که این یک الگوی تکرار شوندس و باید حلش کنم
دومی_ تا الان تقریا 60 درصد افرادی که باهاشون دوست شدم افرادی هستند که وضع مالی متوسط دارند و هزینه کردن براشون کمی سخت هست
و…
وای استاد چقدر این حرفتون عالی بود که گفتید اگه همه آدم ها عوضیاند و سواستفاده گر !چرا گیر بقیه نمیاد
فقط گیر تو میاد؟!
وای استاد من دوستان و اطرافیان و هم شهرستاتی های پدرمو میببنم که دقیقا با همین شغل انقدر موفقاند و انقدر کارگراشون درست کار و عالی اند که به راحتی مغازه رو به دست یک فرد خبره میسپارند و ماه ها با خانوادش به سفر میره
وقتی دیشب مغازه پدرم بودم گفتم پس چرا بره ما اینطوری نیست؟ چرا همیشه مادر و پدرم از کارگرا ناراضی هستند؟!
وقتی این الگوهارو میبینم فقط میخوام باور های مخرب خودم رو پیدا و حلشون کنم تا من به راحتی به راحتی رشد کنم به راحتی با آدم های درست روبرو بشم
هوونطور که شما میگید همه جیز به راحتی عه
که خداروشکر هزار بار شکر
تا الان با هرکسی روبرو شدم در زندگی شخصی خودم بسیار فوقالعاده هستند
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
خدای من باورتون نمیشه
وقتی میخوام درباره خواستهام صحبت کنم!
میترسم که باهام مخالفت کنن
وقتی یه خواسته جدید در من ایجاد میشه و میخوام بگمش نمیتونم همش میترسم
کاملا قلبم تند میزنه ، هی با خودم کَلَنجار میرم که خواستم رو بگم
حتی سر چیز های ساده
سر اینکه میخواستم به یه کلاسی برم هی کلنجار رفتم با خودم تا به مامامم گفتم
به مادری که همیشه حامی من هستش و حمایتم میکنه ، و همینطور پدرم
یا مثلا از اینکه به پدرم بگم پول این کلاس رو پرداخت کن برام و …
و وقتی میخوام خواستهام رو بگم انقدری نگران میشم و میترسم که کاملا صدام میلرزه و خوب نمیتونم جمله بندی کنم و مفهوم رو خوب برسونم و فقط میخوام اون احظه سریع تموم بشه بره
-یا مثلا وقتی اتفاقی تو زندگی شخصیم میافته و باید حلش کنم ، سریع به حل کردنش میپردازم اما اون لحظه که دارم مشکلمو حل میکنم کاملا عصبیام، نه از اینکه چطوری حلش کنم از اینکه چرا الان و تو این لحظه این اتفاق افتاد
-وقتی یه اتفاق ناجالبی برای خانوادم رخ میده کاملا نگران میشم انگاری که اون اشتباه رو من انجام دادم یا اون اتفاق ناگوار بره من افتاده ، و قلبم شروع میکنه به تند زدن
بخصوص سر خواهر و مادرم
-به یاد ندارم که از افراد متفاوتی انتقاد شنیده باشم و ناراحت بشم اما وقتی از مامانم و یا خواهرم میشنوم با اینکه انتقاده درسته بسیار عصبانی و ناراحت میشم از حرفش اما خب نسبت به قبل خیلی بهتر شدم ، سعی میکنم اون خشم رو کنترل کنم و رفتارم رو عوض کنم و واقعا توش خوب شدم
– وقتی میبینم برای مامانم مشکل و اتفاقی افتاده براش بسیار نارحت میشم و ذهنم درگیر مشکلات و مسائل مامانم میشه و به قول خودتون استاد وقتی میام اون اتفاقات ناجالب رو تو ذهنم ادامه میدم خیلی فراتر از این اتفاق میره و گندش در میاد و این درحالیه که اون اتفاقات برای من نیافتاده
اما خداروشکر واقعا تو کنترل کردنش خیلی بهتر شدم
هی ذهن میخواد به اون رشته افکار ادامه بدم اما همش به خودم میگم نه اینا درست نیستن با فکر کردن به اینا هیچ چیز درست نمیشه
اول باید ذهنمو کنترل کنم و بعد باید بدنبال حل کردنشون باشم
خدای من قبل از جواب دادن به این سوالات فکر میکردم که به مادرم زیاد وابسته نیستم و با اینکه خیلی دوسش دارم نسبت بهش وابستگی ندارم
اما الان بعد از جواب دادن به این سوالات متوجه شدم که بیشتر نگرانی فکر های من بخاطر مادرمه
بخاطر اینه که دوست ندارم یک سری اتفاقات رو تجربه کنه و دوست دارم همیشه حالش خوب باشه
استاد عزیز ازتون بسیار سپاس گزارم بابت این رشته از فایل ها
حتما با قدرت ادامه قسمت هارو هم گوش ویکنم و به سوالاتتون پاسخ میدم تا بتونم باور های محدود کنندهام رو پیدا کنم
سپاس گزارم ازتون
در پناه الله باشید
به نام خداوند بخشنده ی فراوانی،مهربان وعاشق بنده هاش.
سلام ودرود خدمت استاد عزیزم وهمه ی بزرگواران دراین سایت توحیدی ومقدس.
خدایا شکرت بابت آگاهی های این فایل زیبا وتاثیرگذار که باعث میشه من شناخت بهتری از خودم داشته باشم.
تمرین:
چه شرایط واتفاقاتی درزندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
من خودم وقتی می بینم که خواهرم به مادرم با بی احترامی وبا صدای بلند حرف می زند به شدت ناراحت میشوم وخیلی احساساتم درگیر میشود مثلا همین دیروز عصر که خواهرم شروع کرد به بی احترامی با مادرم من اول صحنه را ترک کردم وداخل اتاقم نشستم وبا خدا حرف زدم بعد دیدم صدا خیلی بلند شده ومادرم خیلی ناراحت شده ومن خودم را به مادرم رساندم ودراین هنگام خواهرم به جای دیگری رفت چون فرکانس من با خواهرم متفاوت بود این باعث شد خواهرم کلا مارا ترک کند ومن دراین هنگام درکنارمادرم نشستم ودست وپای اورا ماساژ دادم تا حالش بهتر شود وبه اوگفتم که باید همیشه صحنه را ترک کند چون تنها راهکار همین است ولی مادرم خیلی نسبت به خواهرم حساس است چه میشود کرد؟
خلاصه بعداز حدودیک ساعت ناگهان خواهرم آمد واز مادرم عذرخواهی کرد وبه خوبی وخوشی تمام شد.
اینجا فقط فرکانس ها عمل می کنند انرژی که از خودمان ساطع می کنیم عمل می کند.
چون من توانستم احساساتم را کنترل کنم وآرامش خودم را حفظ کنم همه چی به نفع من ومادرم تمام شد.
خدایا به من صبرواستقامت دریادگیری وعمل به آموزه های استاد عطا بفرما تا ازمسیر رسیدن به خواسته هایم لذت ببرم وشادورها باشم.
بر سر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصهّ سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چوبیرون رود فرشته درآید
صحبت حکاّم ظلمت شب یلداست
نور زخورشید جوی بوکه برآید.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو شایسته محترم و تمام دوستان عزیزم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی من شدید ترین احساسات من رو بر انگیخته میکنه
من زیاد این جوری میشم یعنی به احساس بد خیلی زود وارد میشم
وقتی یه کار اشتباه میکنم یا حرف های اشتباه میزنم بعدش که متوجه اشتباهم میشم خیلی ناراحت میشم
وقتی کسی منو مسخره کنه یا ازم انتقاد کنه خیلی ناراحت میشم
وقتی که بی پول میشم خیلی درگیرم و ناراحت میشم و به این فکر میکنم ک چرا نمیتونم پول بسازم راهکار نمیاد به ذهنم خیلی ناراحت میشم
وقتی میبینم پدر مادرم در شرایط بدی هستن و پول ندارن خیلی خیلی ناراحت میشم وقتی به حرف من گوش نمیدن با این که خوبشونو میخوام خیلی ناراحت میشم
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با فرد دیگر هستم خیلی ناراحت میشم
با این که این قانون که احساس خوب =با اتفاقات خوب هست رو میدونم ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم باز اینم هم منو ناراحت میکنه
خیلی زیاد و زود ناراحت میشم
البته خداروشکر از وقتی عضو سایت شدم خیلی خیلی بهترم و خیلی نصبت به قبل کم تر شده ولی هنوز خیلی زیاد جا داره که رو خودم کار کنم
الگو های تکرار شونده
ایا هر چند وقت یک بار روابط من به مشکل میخوره و پس از کلی درد سر برای رفع ان موضوع ، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ای دیگر میشم ؟ بله دقیقا
ایاهر چند وقت یکبار در گیر ادم های میشم که نیاز به ترحم و توجه من دارن ؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه میشوی ؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار بده کار میشوی؟ بله
ایا هر چند وقت یکبار بیمار میشوی بله
این همه عیب و ایراد دارم بعد همش از خودم میپرسم چرا پیش رفت نمیکنم
خدایا شکرت که هدایت شدم به این فایل عالی
انشالله که بتونم پامو از رو ترمز ها بردارم
سپاس گذارم استاد برای این فایل عالی
انشالله همیشه در این مسیر زیبا ثابت قدم باشم
دوستون دارم
علی
سلام علی جان ممنون که این کامنت زیبا رو نوشتی
من امروز هدایت شدم به این کامنت و متوجه شدم که من هم بعضی از این ترمز هارو داشتم به شدت خیلی زیاد و هنوز هم دارم بعضی هاش رو ولی کمتر
یادم آوردی که چقدر اوضاع من خراب بود
مثلا من خیلی سعی میکردم قبل بیرون رفتن از خونه خوشتیپ شم و به خودم برسم و قبل از بیرون رفتن خیلی احساس ارزشمندی میکردم اما به محض اینکه میرفتم بیرون و دخترای دیگه رو میدیدم سریع ذهن من شروع میکرد مقایسه کردن من با اونها و همش میگفتم من استایلم بد شده و… و حسابی انرژی و اعتماد بنفس من افت میکرد و من تو جمع گوشه گیر تر میشدم، کمتر صحبت میکردم و….
خدارو شاکر هستم که چقدررر تغییر کردم، هنوز هم هست این رفتار ناخودآگاه ولی خیلی کمتر و من بلافاصله متوجه اون میشم و کنترلش میکنم
الان رفتارم با آدمهای اطرافم بهتره و خجالت من کمتره، تو مکان های شلوغ با لباسهای ساده میرم، بدون آرایش بعضی وقتا صورتم جوش و لک داره اما دستش نمیزنم و اصلا مثل قبل وسواس ندارم، با اعتماد بنفس رفتار میکنم و چقدر نگاه ها به سمت منه چقدر دوستان زیادی پیدا میکنم چقدر مکالمه های زیادی برقرار میکنم با اطراف بیگانه و چقدر لذت بخشه
و این یکی از هزاران ترمز من بود
که داره روز به روز بهتر میشه
و من با خوندن کامنتت متوجه خودم شدم و گفتم بیام بنویسم که مدرکی هم جا بزارم برای خودم
عشق به تو و موفق باشی تو این راه هدایت
سلام استاد
اولین چیزی که به ذهنم رسید با خوندن سوال این بود:
وقتی یک نفر بهم توجه نمیکنه یا منو نمی فهمه و درکم نمیکنه- توی فرکانس من نیست
یا وقتی یه آدم ناسپاس میبینم ک کلی نعمت داره ولی غر میزنه کلییییی حرص میخورم و همه جا درباره ش حرف میزنم
اینو بگم که من توی مدرسه قبلی م کل بچه های مدرسه باهام دوست بودن و همشون همونجوری بودن ک میخواستم یعنی همه ویژگی هایی که میخپاستم تو یه دوست پیدا کنم رو همشون داشتن
همشون پولدار هنرمند باهوش درسخون خوشتیپ خفن خوشگل همه ویژگی های خوب رو داشتن
بعد من از وقتی مهاجرت کردم
تمرکزم رو این بوده ک هیچکس منو نمیفهمه
هیچکس مث من نیست
هیچکس درک نمیکنه من چی میگم
هروقت هم این اتفاق میوفته کلی میزه رو اعصاب من ک چیکار کردم ک این آدم رو اعصاب رو جذب کردم
آخرش هم برمیگرده به اینکه من فکر میکنم هیچکس منو نمیفهمه و تو این کشور یک نفر نبست هم فرکانس من باشه و همه آدم ها رو اعصابن و همش مجبورم با ایرانی ها بگردم که اونا هم رو اعصابن اکثریت شون و….
خلاصه همرو رو اعصاب میبینم
آدم های رو اعصاب هم بهم میخوره
یعنی من از وقتی مهاجرت کردم با هرکی دوست شدم بجز یکی دونف همشون رو مخ و غیر هم فرکانسی و رو اعصاب بودن
همش پشت سر هم آدم های رو مخ جذب کردم
کسایی ک از همه چی غر میزنن
ایرانی هایی که از اینجا بودن ناراضی ان و رفتار شون رو مخ منه جون من عاشق اینجا م و بقیه اینطورین که نه ما میخپایم برگردیم ایران! یعنی من این جمله رو اولین بار که شنیدم گفتم طرف دیوونه ست!
اونقدر تو ذهنم درگیر شدم با اون جمله
که هی آدم های اینجوری بیشتر جذب کردم
ایرانی هایی که از همه چیز غر میزدن و میخپاستن برگردن ایران
خلاصه که همین الان الگو مو فهمیدم که چرا دوست خوب پیدا نمیکنم و همشون غرغرو و رو مخن و چرا هیچ دوستی توی زندگی م نیست(تو کشور جدیدم)بجز یکی دو نفر و دلیل ش هم همین بوده
که من با شنیدن یک جمله خیلی بهش توجه کردم
خیلی احساساتی شدم که اره طرف خله میخواد برگرذه ایران! ایران چی داره طرف تو بهشت میخواد برگرده جهنم؟(در این حد احساساتی میشدم)
البته نمیگم ایران جهنمه ولی بازم توی ذهنم اونقدر از دست اون افراد حرصم میگرفت که همچین چیزهایی میومد تو ذهنم که طرف کشور به این خوبی اومده میخواد برگرده ایران!
اونقدر توجه کردم بهش که همش آدم های اینطوری اومدن توی زندگی م
خیلی خوشحالم که فهمیدم باگ ذهنی مو
و اینقدر توجه نکنم به آدم هایی که توی فرکانس من نیستن که دور و برم پر از افراد نا سپاس نشه و بیخودی هم اعصاب م رو خورد نکنم.
راستش فعلا نمیدونم چه واکنشی نشون بدم اگه دوباره این افراد رو دیدم
ولی فعلا که دوستی م با همه ی اون آدم ها منحل شده و کات کردیم و خیلی وقته ازشون خبر ندارم و حرف نمی زنیم
و امیدوارم ازین به بعد هم دیگه نبینم شون و مجبور نباشم غر غر هاشون رو تحمل کنم
ولی اینو می نویسم که بدونم خودم خلق کردم اون شرایط رو از بس توجه کردم به اون آدم ها و از بس احساساتی شدم و فکر کردم بهش و خود خوری کردم بابت نا سپاسی اون آدم ها
کلا باگ اصلی من همینه
هروقت میبینم طرف تو یه شرایط خیلی خوبی قرار داره ولی همش غر میزنه خیلی حرص میخورم که چرا الکی ناراحت عه و سپاسگزار نیست بابت شرایط خوبی که داره
یعنی نشده من یبار یه آدم ببینم که کلی نعمت داره و غر میزنه و من حرص نخورم
هر دفعه کلی میشینم حرص میخورم که چرا فلانی اینقدر خوشبخت عه ولی همش غرمی زنه و تظاهر می کنه ناراحته و خود شو میخواد بدبخت نشون بده با همه ی نعمت هاش
فعلا هم راه حل قطعی ای ندارم
ولی سعی میکنم سرم به کار خودم باشه
اگه کسی رو دیدم که کلی نعمت داره و ناسپاسی میکنه و غر میزنه سعی میکنم بهش توجه نکنم که از زندگی م بره بیرون
چون وقتی بهش توجه کردم کل زندگی م پر از اینجور آدم ها شد-
امیدوارم بتونم ذهن مو کنترل کنم و الکی حرص نخورم بخاطر آدم هایی که کلی نعمت دارن ولی قدر شونو نمیدونن.
سلام به همه عزیزان
سلام به استاد عزیزم
من در مورد پول و ثروت دچار دو تا چالش خیلی شدید هستم
اگر دوستان راهنمایی کنند ممنون میشم.
اول اینکه من نمیتونم پول پس انداز کنم واسه هرچیزی
مثلا من 9 میلیون اجاره میدم هر ماه و میدونم که باید از درآمد روزانه ام پول کنار بذارم
متاسفانه نمیتونم و همش تفره میرم.
دو م اینکه از هرکسی پولی قرض کردم با ناراحتی و دعوا پس میدم
اگر دوستان راهنمایی کنند حتما استفاده میکنم.
ممنونم
سلام
وقتی باید پولی را بپردازی با حس خوب بپرداز و اون پول را از دست رفته ندون
آینو بدون و به ذهنت بسپار که از پرداخت این پول حس رضایت و آرامش میگیری و به پیشرفت جامعه کمک میکنی
ما برخی اوقات با عدم رضایتمندی و با حس نا مناسبی که داریم باعث میشیم که چند برابر همون پول را از دست بدیم یا برای چیزی دیگه ای خرج کنیم چون حاضر نشدیم برلی جایی که باید خرج کنیم و ازش در رفتیم و پشت گوش انداختیم
ما باید یاد بگیریم که بهای هر چیز را بپردازیم با رضایت و شادی و حس خوب
سلام به استاد و مریم شایسته عزیز من بعد 6سال برگشتم خیلی مصمم برای تغییر کنار هم خانواده های عزبزم
من الگویی تکرار شونده که تو زندگیم دارم او اینکه کارت بانکیم بیشتر مقداری هست پول توش واریز نمیشه
یا من که کارم ترید هست مادام استاپ میخورم پولمو از دست میدم یااینکه هر بیزینسی میرفتم موفق نمیشدم و هیچ پولی از اون بیزینس برام نمیمونه و دائم کارتم موجودی نداره
و اینا به شدت اعصابمو حالمو خورد وبد میکنه
و یه الگویی تکرار شونده که حالمو خراب میکنه لاکپشت وار بودن در مسائل موفقیت و مالی وقتی میبینم کمه حالم بد میشه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم و همه اعضای این خانواده دوست داشتنی
از اونجایی که همیشه استاد میگن وقتی نسبت به یک فایلی مقاومت دارین یعنی همون پاشنه آشیل شماست و من این فایل های پیدا کردن الگوهای تکرار شونده رو همون موقع که استاد روی سایت گذاشتن سرسری گوش دادم و همیشه نسبت بهشون مقاومت داشتم ولی امروز یهو بهم الهام شد که روی همین فایل ها کار کنم و من هم شروع کردم . انشالله که بتونم اون آگاهی های لازم رو دریافت کنم و شخصیتم رشد کنه .
آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی ؟
بله من هر چند وقت یکبار ذهنم در مورد سلامتی شروع به نجواهای نامناسب میکنه در حدی که واقعاً حالم بده میشه و احساس مریضی میکنم و همچنین در مورد ارتباطات ، هر چند وقت یکبار با دخترام دعوا میکنم که خودم هم خیلی اذیت میشم.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته میکنه ؟
من این شرایط رو به ترتیب شدت زیاد به کم مینویسم:
1- موقعی که من در زندگیم به یک سری مشکلات سخت برخورد میکنم یا چالشی برام بوجود میاد مخصوصاً در مورد سلامتی که فکر میکنم یه باور محدود کننده قوی در ذهن من اینه که مشکلات جسمی حل نمیشن یا به سختی حل میشن.
2- وقتی بخوام در یک جمعی صحبت کنم مخصوصاً به حالت سخنرانی یا خواندن یک مطلب باشه خیلی استرس میگیرم.
3ـ زمانی که دخترام با همدیگه بحث و دعوا میکنند و جیغ میزنن و خونه رو بهم میریزن خیلی عصبانی میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم
4- وقتی که کسی پشت سرم حرف بزنه و تهمت بزنه یا به کسی کمک کنم و اون تشکر نکنه که البته در این دو مورد نسبت به قبل بهتر شدم ولی هنوز هم باید روش کار کنم .
سپاسگزارم استاد عزیزم انشالله که خداوند منو به بهترین جواب ها و مسیرها هدایت کنه .
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم
چه شرایط واتفاقاتی در زندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟؟؟
علی رغم تلاشها وپیگیری ها وتمریناتی که برای شناخت بهتر خودم واحساساتم در لحظه در ارتباط با خودم ودیگران انجام دادم وادامه داره ،هنوز در زمان انتقاد از عملکردم ویا گفتارم بخصوص در زمینه انتظارات بقیه از من در راستای اهدافشون ودیدگاههاشون برای حل مسائل،، دچار چالش میشم وواکنشم رو با اعتراض کردن نشون میدم ولی این روند هر از گاهی بروز میکنه
وبا اینکه آگاهم به شرایط واتفاقاتی که خلق میکنم
بازم انتظار دارم نتیجه جدیدی بگیرم
مثل اینکه سیب بکارم وبخام پرتقال برداشت کنم
باور محدودکننده ای که دارم اینه که من وظیفه دارم بقیه رو آگاه کنم یا حال دلشون رو خوب کنم ومسائل شون رو با راهکار دادن حل کنم
به خاطر اینکه نازیبایی ها رو نشنوم ،به زور میخام از اتفاقات خوب وشرایط خوبی که برای خودم خلق کردم وحتی اتفاقات کوچک روزانه براشون تعریف کنم وحال اونها رو خوب کنم ومتاسفانه در فرکانس اتفاقاتی که تعریف میکنند قرار میگیرم وتجربه اش میکنم
البته زمانهایی که مسائل مهم خانوادگی وچالش بر انگیز هم مطرح میشه وبحث طولانی میشه برای نتیجه گرفتن ونیاز به حضور همه برای حل مسئله هست
هم دچار چالش میشم که چرا راحت تر در این زمینه مسئله رو حل نمیکنند واین موضوع تکرار میشه وباور محدود کننده این موضوع اینکه که در هر شرایطی دنبال راضی نگه داشتن بقیه هستم
ودنبال تایید گرفتن وهر چند کمرنگ تر از قبل شده
ولی بازم تکرار میشه
آیا هر چند وقت یکبار رابطه شما به مشکل بر می خورد وپس از کلی درد سر برای رفع آن موضوع، چند وقت بعد دوباره درگیر همان مسئله از زاویه ی دیگری می شوی ؟
در ارتباط با فرزندم با توجه به راهکارهای مختلف وبهبود نسبی شرایط واینکه خودم رو مسئول میدونم وبارها خواسته هاش رو علی رغم اعتراض بقیه عملی کردم که احساس عدم حضور پدرش نسبت به بقیه احساس کمبود نکنه وراضی باشه
متاسفانه شرایط بدتر شده وبا صحبت کردن وبهبود شرایط ،،بالاخره به این نتیجه رسیدم که خداوند همانطور که از بچگی من رو وبقیه رو هدایت کرده
واتفاق ناگوار خاصی هم نیفتاده مگر تضادهایی که باعث رشدم شده،پس فرزندم هم مسیر خودش رو پیدا میکنه
آیا هر چند وقت یکبار در گیر آدم هایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند ومسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟؟
زمانهایی که تمرکزم از روی خودم کم میشه وکمی فاصله میگیرم از انجام تمرینات،،، بیشتر وقتم در حال حل وفصل کردن مسائل دیگران هستم تا زمانیکه مجدد آگاهانه با جدیت روی روند تغییر دیدگاههای خودم در مسیر رشدم بر میگردم
واین باور محدودکننده که من حلال مسائل بقیه هستم ،شرک هست و باید به خودم یادآوری کنم
که من توانایی برای حل مسائل بقیه ندارم کما کان که هنوز مسائل زندگی خودم رو دارم حل میکنم
وباید شکر گزار این آگاهی وهدایت خداوند باشم
وکانون توجهم رو روی خودم بذارم تا این حاشیه ها در زندگی ام کمرنگ بشه
سلامت وشاد وسربلند باشید
سلام بر همه عزیزان
چه احساس خوبی ازین فایل بهم دست داد چون دقیق یادمه تغییرات بزرگم ازین سری فایل ها بود
اومدم دوباره سراغش و خیلی خیلی جدی تر روش کار کنم و داشتم به الگوهای تکرار شونده ای که از دو سال قبل که این فایل و گوش دادم فکر میکردم و خب نوشتمشون بعد رفتم کامنت دو سال قبلم و هم خوندم اول اینکه از طرز کامنت نوشتنم و حال و هوایی که اونروزها داشتم کاملا متوجه تغییرات بزرگم شدم و خدا رو هزاران مرتبه شکر
بعد دیدم یسری الگوها هنوز تکرار شوندن ازون موقع برام و این مشخص میکنه هنوز اونقدر روش کار نکردم و البته که یسری هاش هم خیلی خیلی بهتر شدم
مثلا تو مورد اینکه دوستای صمیمی م جایی میرن من و نمیبرن یا میپیچونن عالی شدم و تقریبا نزدیک 7/8ماهی هست که محو شده این موضوع و یادم نمیاد اخرین بار کی بوده و یا خیلی احساسا شدیدی در من ایجاد کنه
ولی هنوز روی بی توجهی ها و اینکه یکی بخواد من و دور بزنه حساسم
یچیز جدیدی تازه کشف کردم اینکه کسی یه چیز رو ازم مخفی میکنه
بعد سوال اول که چه الگوی تکرار شونده ای هست دیدم هنوز الگوی کارم تکراریه
یعنی من میرم یه جا کار میکنم همه چیز گل و بلبل مومنتوم میگیره روی خودم و احساسم کار میکنم خودم و لایق میدونم یهو مومنتوم قطع میشه و تمام حرفها میشه وعده های الکی ساعت کاری ها تغییر میکنه بعد چند وقت گیرای بیخودی جریمه ها بعد دوباره درستش میکنم همه چیز عالی پیش میره و من تبدیل میشم به عالی ترین تو کارم ولی این فکر که اونا دیگه قدر نمینمیدونن و ححقوق و مزایای من تغییری نمیکنه میفته به جونم
خدا رو شکر که اینبار اصلا قبل اومدن به این فایل هدایت شدم به دوره هم جهت و خیلی از مسائل حل شد و بصورت ناخوداگاه من بطور خیلی جدی تر و متعهد تری تصمیم گرفتم این باگ و در بیارم و کاملا هدایت خدا به سمت این فایل هم بموقع بود
حتی نشستم با خودم گفتم چه موضوعی الان تو کار جدیدم من و خیلی عصبی میکنه
اینکه سرپرستم الکی تقصیرا رو میخواد گردن من بندازه و یا وقتایی که سر پرداخت حقوق و تایم کاری که باید وایستی فلان روز بیای باهام بحث میکنن که این موردم مومنتوم منفی ش و قطع کردم و از یه جا محو شد ولی باید ریشه کن بشه
میدونم تمام اینها ریشه ش چیه و خب به لطف خداوند و اموزش های بینظیر استاد در دوره هم جهت که بسیار بسیار ازشون سپاسگزارم دارم خیلی خیلی روشون کار میکنم ولی قدم اول اعتراف به این هست که بدونم این باگ ها رو دارم
و حداقل برای خودم نقش بازی نکنم
ممنونم ازتون استاد عزیزم
خدایا شکرت که مجدد هدایت شدم به این فایل ها
درود بر همه اعضای خانواده عزیزم
درود بر استاد عزیزم و همسر گرانقدرشون.
من آوید هستم و مدتی هست که به این خانواده پیوستم
من در بحث الگوهای تکرار شونده روابط عاطفی با هرکسی که وارد رابطه میشم بعد از مدت کوتاهی دچار چلنج میشم.
محبت های زیادم رو از روز اول به شدت ابراز میکنم
سعی میکنم در همه زمینه ها خودمو وارد کنم که فکر میکنم اینم بر میگرده به الگوی تکرار شونده حمایتگری من.
اینقدر این موضوع شدت میگیره که طرف مقابلم فکر میکنه من مشکلی دارم که اینقدر محبت دارم.
بذارید یکم بهتر بگم بعد از مدتی سوار بر گردن من میشه .
یه مورد داشتم که بهم حتا رکیک هم صحبت میکرد و از الفاظ نا مناسبی استفاده میکرد.
قهرهای طولانی مدت که عموما من باید پیش قدم میشدم.
اینقدر موضوعات این چنینی داشتم در روابطم که برام یه پاشنه آشیل شده بود.
هرچی سعی میکنم که به یک راهکار مناسبی برسم که این الگو رو بهش سر و سامان بدم به جایی نمیرسم.
به شدت احساساتی و حساسم و این کار رو برام سخت تر میکنه.
اگر ممکنه دوستان و کسانی که این پیام رو مطالعه میکنن بهم کمک کنند سپاسگزار میشم.
ممنونم از همه عزیزان
سلام و عرض ادب به شما دوست عزیز.
من فکر میکنم این اشتیاق شما برای محبت کردن و عشق ورزیدنِ دائمی کاملا درسته اما جهتش اشتباهه( رو به بیرونه )در حالی که فکر میکنم بهتر اینه که جهتش رو به درون باشه. چونکه اگه شما بخاین دائما این عشق رو همیشه صرف دیگران یا پارتنر کنید وابستگی ایجاد میشه براتون ولی اگه این عشق رو به طرف خودتون بگیرید نتنها وابستگی ایجاد نمیشه بلکه اینجوری بدون اینکه کاری کرده باشید محبتتون خواه ناخواه به دیگران میرسه و یه چیز مثبت دیگه دربارش اینه که شما دیگه نمیگید که من که محبت کردم! (پس دیگع انتظاری هم به وجود نمیاد).