اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته بزرگوار
در رابطه با سوال این قسمت که وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
باید بگم که من قبلا که در این شرایط قرار میگرفتم به شدت عصبانی می شم، داد و بیداد می کنم و دنبال مقصر میگردم و همچنین به شدت گرسنه میشم و دوس دارم غذا بخورم
اما اخیرا این موضوع خیلی کمتر شده و همچنین برام قابل کنترل شده دیگه اون عصبانیته سریع فروکش میکنه و حواسم رو به موارد دیگه پرت میکنم
بسیار سپاسگزارم از استاد و گروه تحقیقاتی ایشان برای این فایل هدیه ای ارزشمند
خود من در زمان مواجه شدن با شرایط استرس زا متأسفانه ذهنم دنبال مقصر پیدا کردن میرود و سعی میکند که تقصیر را به گردن جامعه،خانواده و… بیندازد و گاهی هم شروع به گریه کردن میکنم.
خود من متأسفانه بیشتر این الگو در زندگیم تکرار میشود که کارم را از دست میدهم و بیکار میشوم و از گذشته همیشه تقصیر را گردن دیگران مینداختم ولی بعد از شنیدن آگاهی های این فایل به این نتیجه رسیدم که خودم هستم که دارم اتفاقات زندگی خودم را رقم میزنم و باورهای من است که باعث بیکاری من میشود نه شرایط جامعه و اوضاع احوال دیگران،با توکل به خداوند و یادگیری این قانون از زبان استاد عباسمنش صددرصد در آینده ای نزدیک نتیجه ای مطلوب خودم را میگرم و متعهد میشوم که باید اوضاع مالی و کسب کارم را بهبود بدهم و باید برای من بهترین اتفاقات رخ بدهد.
در پاسخ به سوال پرسیده شده در این فایل باید پاسخ بدم که
وقتی من با شرایط استرس زا روبرو میشم کنترل خودمو از دست میدم و بسیار تا بسیااار عصبانی میشم و امکان داره هر حرفی بزنم که باعث ناراحتی دیگران بشه
و یا قضاوت های ناحق کنم که البته الان با آموزش های استاد و کار کردن روی خودم خیلی بهتر شدم و هر اتفاقی که میوفته اول و اول انگشت اشاره سمت خودمه و خودمو مسبب ناراحتی و مشکل پیش اومده میدونم و سعی کردم این باور در خودم نهادینه کنم که هر آنچه سمت من می آید بخاطر فرکانس های ارسالی من هست.و این باور جلوی قضاوت ها و مقصر دونستن دیگران رو گرفته.
اما این اواخر حالتی که به من دست میده تپش قلب و لرزش دستهایم هست و شاید بخاطر این بوده که پارسال بدلیل مشکلی که برای خانواده ام پیش آمده بود و در یک بازه ی زمانی طولانی مدت تحت فشار و استرس زیاد بودم
و البته گاهی مسائلی پیش میاد که شخصیه و بخاطر اینکه بعدا مورد شماتت قرار نگیرم سعی میکنم به دیگران چیزی نگم و در این موارد و ناراحتی ها حوصله حرف زدن با هیچکس ندارم دوست دارم تو اتاقم ویا خونه بمونم و اینکه پرخوری میکنم چون اصلا احساس سیری به من دست نمیده.البته الان که حدود 12 کیلو وزن کم کردم و اندامم خیلی خیلی بهتر شده سعی میکنم این حرکت کنترل کنم و پرخوری نکنم.اما خوابم بیشتر میشه و دوست دارم ساعات کمتری بیدار بمونم تا به مشکلم کمتر فکر کنم و انگار ماهیچه های بدنم فلج میشن و توان انجام هیچ کاری ندارم مثل کارهای خونه مثل آشپزی و یا شستن ظرف یا مرتب کردن خانه.گاهی هم شده حرصمو سر همسرم با بهونه گرفتن های الکی ازش خالی میکنم با وجود اینکه میدونم کارم درست نیست.
اگر در جمعی باشم و عصبانی بشم سکوت میکنم و تلاشم اینه هرچی سریعتر اون جمع و ترک کنم برم تو تنهاییم و شروع کنم به نوشتن که بار انرژی منفی و عصبانیتم کمتر شه.
موقعی که عصبانی ام اگر نتونم اون محل و ترک کنم و واقعا عصبانی شم شروع میکنم به بحث مودبانه.
سوالاتم درمورد الگوهای تکرارشونده:
اگه یه سری چیزا برای من اتفاق نمیفته اگه یسری دوستام شوهری دارن که واقعا دوست داشتنی و اصیل و وفاداره چرا من ندارم؟
چرا کسایی که بامن هستن اونجور که میخوام قدرمو نمیدونن….
چرا اونجورکه میخوام خرجم نمیکنن
چرا اونجور که میخوام بهم وفادار نیستن
چرا اونجور که میخوام قدر منو نمیدونن و هوامو ندارن و حواسشون به من نیس
چرا کسی نیومد که یه دوست داشتن دوطرفه ی عاشقونه سالم داشته باشیم
چرا من با اینهمه دستاورد و پول اون ادمی که لایقمه و اندازه ی منه نیومده
چرا من با وجود مهربان بودن لایق بودن و سالم بودن ادم سالم قدرشناس که به من بخوره نیومده
چرا با اینهمه سال که کار کردم اون سطح درامدی که لایقشم ندارم
چرا با وجود تلاش های زیاد و دوره های زیادی که این چندساله تهیه کردم به اون رشد مالی و روابط نرسیدم؟
چرا با وجود همت و اراده بالام و هوش فراوانم حقوقم و لولم با ورودی های جدید شرکت مساویه
من هم در این موقعیت بودم قبلاً و خیلی از این سوالها از خودم میپرسیدم که با وجودی که همیشه مورد تایید بودم وحتی آدمهای که با من در ارتباط قرار میگرفتن هم خودشون و هم خانوادشون خیلی ازم تعریف میکردن و ارتباطم به جایی نمیرسید .تا اینکه متوجه شدم چون من عزت نفس ندارم در شروع ارتباط هدفم رو بیان نمیکنم آدمی هستم که حتی به من محبت هم که میشه خودم رو لایقش نمیدونم و مهمترین نکته اهل صحبت کردن نیستم که از موضوعی که ناراحت میشم بیان کنم واین مسله باعث میشد حس ناامیدی در من زیاد بشه .اما الان مهمترین چیزی که فهمیدم اینه وقتی قصد ارتباط هدفمند دارم اول باید خودم خودم رو خوب بشناسم وباید خودم تغییر کنم من با اون طرز تفکر قبلی باز هم به همون مسال برخورد میکنم پس اقدام کردم با خودم رو راست باشم ودست از بازی بردارم وقتی برای خودم کامل مشخص کرد تغییرات روتو زندگی ام اعمال کردم بعد خیلی واضح خاسته ام رو بیان کردم در واقع از اینکه بریم جلو ببینیم چی پیش میاد دست کشیدم الان یک رابطه هدفمند دارم که تلاشمون برای زیبا کردن زندگیمون و رسیدن به چیزهای هست که دوست داریم باهم تجربه کنیم
خب راستش من قبلا خییلی غر میزدم و دوست داشتم با دوستام حرف بزنم و تعریف کنم تا خالی بشم طوریکه هنوز هم بعضی ها من رو به این ویژگی غر زدن میشناسن، بعد که تصمیم گرفتم دیگه غر نزنم برای کاهش استرسم ناخودآگاه زیاد غذا میخوردم و بعد متوجه شدم دارم چاق میشم، از وقتی دارم دوره «به صلح رسیدن با خود» رو کار میکنم خب حس میکنم که آرومتر شدم و فهمیدم وقتی آرامش دارم خیلی راحتتر میتونم غذا خوردنم رو کنترل کنم.
یه کاری هم که خیییلی انجام میدم حتی از بچگی، اینه که با موهام بازی میکنم اینطوری استرسم کم میشه بخصوص وقتاییکه دارم درس یا زبان میخونم خیلی با موهام بازی میکنم طوری زیاده که قبلا موقع امتحانای دانشگاه یه شال میپوشیدم که دستم به موهام نخوره و تمرکزم فقط روی درس باشه گاهی اینقدر زیاد میشه که حس میکنم سرم درد گرفته، یه مدته به دلم میخواد این عادت رو ترک کنم و هفتهی پیش اصصلا یادم نمیاد این کارو کرده باشم و کلی به خودم افتخار کردم.
1) ماه قبل هم همسرم مریض شده بود و بیمارستان بود خب خیلی سخت بود هر کاری از دستم برمیومد انجام میدادم و مراقبت میکردم اما سعی میکردم با پسرم بازی کنم که حواسم پرت بشه اما وقتای تنهاییم گریه میکردم.
2) امروز یه حرفی شنیدم که بغضم گرفت و بعدش شروع کردم به زیاد و تند غذا خوردن من هیچ کاری نکرده بودم ولی طرف مقابلم من رو مقصر نرسیدن به خواستهاش میدونست، و من نتونستم قانعش کنم که تقصیر من نبوده و گریه کردم حتی تا چند ساعت.
تو همه مواردی که به تازگی برام پیش اومده سکوت، گریه و غذا خوردن جای غر زدن رو گرفته.
سوال: وقتی با شرایط استرس زا و چالش برانگیز مواجه میشوای ، معمولا چه واکنشی نشان میدی
من وقتی در یک موقعیت استرس زا قرار میگیرم و راه حلی برای اون مسئله ندارم بلافاصله دل درد میگیرم و دلم پیچ میزند و نیاز هستش که برم دستشویی. این اتفاق از بچگی از زمانی که خودم یادمه میاد برای هر زمانی که دچار استرس میشم یا تو موقعیتی قرار میگیرم که ترس ها بهم چیره میشوند اتفاق می افتاد
من وقتی عصبانی هستم در باره یه موضوع و دیگه میزنم به سیم اخر و حال حوصله ندارم کلا دیگه بیخیال مسئله و راه حل مسئله شدم خیلی میخورم دوست دارم همش پر خوری کنم و پشت سر خوارکی بخورم و دیگه برام مهم نیست همه چیو باهم قاطی میکنم مثلا چیپس میخورم خرما میخورم عسل میخورم روی هم هر چی دم دستم بیاد میخورم
مورد بعدی این که وقتی از یه چیزی ناراحتم توی حالت استرس زا هستم و دچار یه چالشی شدم که نتونستم حل کنم یا منو درگیر کرده و داره بهم هجمه وارد میکنه دوست دارم اون سر مادرم خالی کنم و هروقت این طوری میشم این اتفاق میفته و بیخودی میرم بهش گیر میدم و تموم حرص ها. عصبانیت و فشار های که دارم روی ایشون خالی میکنم اینم چیز تکراری که اخیرا چون دارم این قوانین کار میکنم کمتر شده ولی از بچگی این اتفاق بوده و پشت سر هم انجام شده
این سه مورد مورد هایی بود که از بچگی تکراری هستند در زندگی من. بازم هم اگر مورد دیگه ای بیاد حتما کامنت میکنم
من خیلی عصبی و خشمگین میشوم و یا سعی میکنم فعالیتم را در جهت بهبود مساله ذهنی ام بالا ببرم.
گاهی اگر راه حل آنی برای رفع مساله ام پیدا نکنم افسرده و بی حال و منفعل میشوم و معمولا استرسم بدتر میشود.
عموما وقتی استرس میگیرم خیلی به دنبال آن هستم که نتیجه خوب و رضایت مندی رقم بزنم و تا این کار را نکنم آسوده نمیشوم.
برای همین وقتی کسی به من استرسی میدهد یا از من انتقاد میکند به طرز اشتباهی شروع به هر روش کسب رضایت میکنم اگر از نظرم اشکال زیادی نداشته باشد که در آن مساله مشخص کمی باج به طرف مقابل بدهم فقط برای آنکه کمی استرس و تنش کم شود.
به نام خداوند آرامش دهنده و روزی رسان
سلام خدمت استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته بزرگوار
در رابطه با سوال این قسمت که وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
باید بگم که من قبلا که در این شرایط قرار میگرفتم به شدت عصبانی می شم، داد و بیداد می کنم و دنبال مقصر میگردم و همچنین به شدت گرسنه میشم و دوس دارم غذا بخورم
اما اخیرا این موضوع خیلی کمتر شده و همچنین برام قابل کنترل شده دیگه اون عصبانیته سریع فروکش میکنه و حواسم رو به موارد دیگه پرت میکنم
درود بر خداوند بی همتا
سلام استاد جان و دوستان همراه
سوال
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من در این شرایط، احساس خیلی بدی پیدا میکنم، دنبال مقصر میگردم، عصبانی میشم و دلم میخواد در موردش حرف بزنم…
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و خسته نباشید
بسیار سپاسگزارم از استاد و گروه تحقیقاتی ایشان برای این فایل هدیه ای ارزشمند
خود من در زمان مواجه شدن با شرایط استرس زا متأسفانه ذهنم دنبال مقصر پیدا کردن میرود و سعی میکند که تقصیر را به گردن جامعه،خانواده و… بیندازد و گاهی هم شروع به گریه کردن میکنم.
خود من متأسفانه بیشتر این الگو در زندگیم تکرار میشود که کارم را از دست میدهم و بیکار میشوم و از گذشته همیشه تقصیر را گردن دیگران مینداختم ولی بعد از شنیدن آگاهی های این فایل به این نتیجه رسیدم که خودم هستم که دارم اتفاقات زندگی خودم را رقم میزنم و باورهای من است که باعث بیکاری من میشود نه شرایط جامعه و اوضاع احوال دیگران،با توکل به خداوند و یادگیری این قانون از زبان استاد عباسمنش صددرصد در آینده ای نزدیک نتیجه ای مطلوب خودم را میگرم و متعهد میشوم که باید اوضاع مالی و کسب کارم را بهبود بدهم و باید برای من بهترین اتفاقات رخ بدهد.
خدانگهدار
سلام و درود به استاد عزیزم
در پاسخ به سوال پرسیده شده در این فایل باید پاسخ بدم که
وقتی من با شرایط استرس زا روبرو میشم کنترل خودمو از دست میدم و بسیار تا بسیااار عصبانی میشم و امکان داره هر حرفی بزنم که باعث ناراحتی دیگران بشه
و یا قضاوت های ناحق کنم که البته الان با آموزش های استاد و کار کردن روی خودم خیلی بهتر شدم و هر اتفاقی که میوفته اول و اول انگشت اشاره سمت خودمه و خودمو مسبب ناراحتی و مشکل پیش اومده میدونم و سعی کردم این باور در خودم نهادینه کنم که هر آنچه سمت من می آید بخاطر فرکانس های ارسالی من هست.و این باور جلوی قضاوت ها و مقصر دونستن دیگران رو گرفته.
اما این اواخر حالتی که به من دست میده تپش قلب و لرزش دستهایم هست و شاید بخاطر این بوده که پارسال بدلیل مشکلی که برای خانواده ام پیش آمده بود و در یک بازه ی زمانی طولانی مدت تحت فشار و استرس زیاد بودم
و البته گاهی مسائلی پیش میاد که شخصیه و بخاطر اینکه بعدا مورد شماتت قرار نگیرم سعی میکنم به دیگران چیزی نگم و در این موارد و ناراحتی ها حوصله حرف زدن با هیچکس ندارم دوست دارم تو اتاقم ویا خونه بمونم و اینکه پرخوری میکنم چون اصلا احساس سیری به من دست نمیده.البته الان که حدود 12 کیلو وزن کم کردم و اندامم خیلی خیلی بهتر شده سعی میکنم این حرکت کنترل کنم و پرخوری نکنم.اما خوابم بیشتر میشه و دوست دارم ساعات کمتری بیدار بمونم تا به مشکلم کمتر فکر کنم و انگار ماهیچه های بدنم فلج میشن و توان انجام هیچ کاری ندارم مثل کارهای خونه مثل آشپزی و یا شستن ظرف یا مرتب کردن خانه.گاهی هم شده حرصمو سر همسرم با بهونه گرفتن های الکی ازش خالی میکنم با وجود اینکه میدونم کارم درست نیست.
درجواب سوالای استاد
من موقعی که استرس شدید میگیرم میخوابم.
اگر در جمعی باشم و عصبانی بشم سکوت میکنم و تلاشم اینه هرچی سریعتر اون جمع و ترک کنم برم تو تنهاییم و شروع کنم به نوشتن که بار انرژی منفی و عصبانیتم کمتر شه.
موقعی که عصبانی ام اگر نتونم اون محل و ترک کنم و واقعا عصبانی شم شروع میکنم به بحث مودبانه.
سوالاتم درمورد الگوهای تکرارشونده:
اگه یه سری چیزا برای من اتفاق نمیفته اگه یسری دوستام شوهری دارن که واقعا دوست داشتنی و اصیل و وفاداره چرا من ندارم؟
چرا کسایی که بامن هستن اونجور که میخوام قدرمو نمیدونن….
چرا اونجورکه میخوام خرجم نمیکنن
چرا اونجور که میخوام بهم وفادار نیستن
چرا اونجور که میخوام قدر منو نمیدونن و هوامو ندارن و حواسشون به من نیس
چرا کسی نیومد که یه دوست داشتن دوطرفه ی عاشقونه سالم داشته باشیم
چرا من با اینهمه دستاورد و پول اون ادمی که لایقمه و اندازه ی منه نیومده
چرا من با وجود مهربان بودن لایق بودن و سالم بودن ادم سالم قدرشناس که به من بخوره نیومده
چرا با اینهمه سال که کار کردم اون سطح درامدی که لایقشم ندارم
چرا با وجود تلاش های زیاد و دوره های زیادی که این چندساله تهیه کردم به اون رشد مالی و روابط نرسیدم؟
چرا با وجود همت و اراده بالام و هوش فراوانم حقوقم و لولم با ورودی های جدید شرکت مساویه
….
من هم در این موقعیت بودم قبلاً و خیلی از این سوالها از خودم میپرسیدم که با وجودی که همیشه مورد تایید بودم وحتی آدمهای که با من در ارتباط قرار میگرفتن هم خودشون و هم خانوادشون خیلی ازم تعریف میکردن و ارتباطم به جایی نمیرسید .تا اینکه متوجه شدم چون من عزت نفس ندارم در شروع ارتباط هدفم رو بیان نمیکنم آدمی هستم که حتی به من محبت هم که میشه خودم رو لایقش نمیدونم و مهمترین نکته اهل صحبت کردن نیستم که از موضوعی که ناراحت میشم بیان کنم واین مسله باعث میشد حس ناامیدی در من زیاد بشه .اما الان مهمترین چیزی که فهمیدم اینه وقتی قصد ارتباط هدفمند دارم اول باید خودم خودم رو خوب بشناسم وباید خودم تغییر کنم من با اون طرز تفکر قبلی باز هم به همون مسال برخورد میکنم پس اقدام کردم با خودم رو راست باشم ودست از بازی بردارم وقتی برای خودم کامل مشخص کرد تغییرات روتو زندگی ام اعمال کردم بعد خیلی واضح خاسته ام رو بیان کردم در واقع از اینکه بریم جلو ببینیم چی پیش میاد دست کشیدم الان یک رابطه هدفمند دارم که تلاشمون برای زیبا کردن زندگیمون و رسیدن به چیزهای هست که دوست داریم باهم تجربه کنیم
سلام
باور های دارین ک باعث شده تو روابط اینجوری باشین
شاید فقط یه توهمه لول و لیاقتی که تو ذهنتون ساختین یا شاید بروزش نمیدین
قصد جسارت ندارم خودم موقعیت مشایه داشتم خواستم از تجربه ام بگم
منم مدتی خیلی خودمو تو ذهنم بزرگ کرده بودم و رفتارم و ظاهرم نشون نمیداد
یهو یه عزیزدلی اومد و منو با من مواجه کرد
فهمیدم اونجور ک تو ذهنم بلند پرواز بودم یه درصدم تو واقعیت تلاش نمیکردم
یه درصدم عزت نفس نداشتم
و هزار مثال دیگه
فهمیدم ن بابا اونقدرام خوب نبودم و توهم بود
در مورد چیزی ک لایق میدونید خودتونو حداقل کاری که میشه کرد درخواسته و درخواست جدی
جدی بودن چیزی ک تو کتاب چگونه فکر خدا را بخوانیم استاد بود
ایشالله که هممون با ترمز های ذهنیمون رو پیدا میکنیم میپذیریم و اونا رو ریشه کن میکنیم
موفق باشید
با سلام به همه بخصوص استاد عزیز خانم شایسته گرامی
خب راستش من قبلا خییلی غر میزدم و دوست داشتم با دوستام حرف بزنم و تعریف کنم تا خالی بشم طوریکه هنوز هم بعضی ها من رو به این ویژگی غر زدن میشناسن، بعد که تصمیم گرفتم دیگه غر نزنم برای کاهش استرسم ناخودآگاه زیاد غذا میخوردم و بعد متوجه شدم دارم چاق میشم، از وقتی دارم دوره «به صلح رسیدن با خود» رو کار میکنم خب حس میکنم که آرومتر شدم و فهمیدم وقتی آرامش دارم خیلی راحتتر میتونم غذا خوردنم رو کنترل کنم.
یه کاری هم که خیییلی انجام میدم حتی از بچگی، اینه که با موهام بازی میکنم اینطوری استرسم کم میشه بخصوص وقتاییکه دارم درس یا زبان میخونم خیلی با موهام بازی میکنم طوری زیاده که قبلا موقع امتحانای دانشگاه یه شال میپوشیدم که دستم به موهام نخوره و تمرکزم فقط روی درس باشه گاهی اینقدر زیاد میشه که حس میکنم سرم درد گرفته، یه مدته به دلم میخواد این عادت رو ترک کنم و هفتهی پیش اصصلا یادم نمیاد این کارو کرده باشم و کلی به خودم افتخار کردم.
1) ماه قبل هم همسرم مریض شده بود و بیمارستان بود خب خیلی سخت بود هر کاری از دستم برمیومد انجام میدادم و مراقبت میکردم اما سعی میکردم با پسرم بازی کنم که حواسم پرت بشه اما وقتای تنهاییم گریه میکردم.
2) امروز یه حرفی شنیدم که بغضم گرفت و بعدش شروع کردم به زیاد و تند غذا خوردن من هیچ کاری نکرده بودم ولی طرف مقابلم من رو مقصر نرسیدن به خواستهاش میدونست، و من نتونستم قانعش کنم که تقصیر من نبوده و گریه کردم حتی تا چند ساعت.
تو همه مواردی که به تازگی برام پیش اومده سکوت، گریه و غذا خوردن جای غر زدن رو گرفته.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته
سوال: وقتی با شرایط استرس زا و چالش برانگیز مواجه میشوای ، معمولا چه واکنشی نشان میدی
من وقتی در یک موقعیت استرس زا قرار میگیرم و راه حلی برای اون مسئله ندارم بلافاصله دل درد میگیرم و دلم پیچ میزند و نیاز هستش که برم دستشویی. این اتفاق از بچگی از زمانی که خودم یادمه میاد برای هر زمانی که دچار استرس میشم یا تو موقعیتی قرار میگیرم که ترس ها بهم چیره میشوند اتفاق می افتاد
من وقتی عصبانی هستم در باره یه موضوع و دیگه میزنم به سیم اخر و حال حوصله ندارم کلا دیگه بیخیال مسئله و راه حل مسئله شدم خیلی میخورم دوست دارم همش پر خوری کنم و پشت سر خوارکی بخورم و دیگه برام مهم نیست همه چیو باهم قاطی میکنم مثلا چیپس میخورم خرما میخورم عسل میخورم روی هم هر چی دم دستم بیاد میخورم
مورد بعدی این که وقتی از یه چیزی ناراحتم توی حالت استرس زا هستم و دچار یه چالشی شدم که نتونستم حل کنم یا منو درگیر کرده و داره بهم هجمه وارد میکنه دوست دارم اون سر مادرم خالی کنم و هروقت این طوری میشم این اتفاق میفته و بیخودی میرم بهش گیر میدم و تموم حرص ها. عصبانیت و فشار های که دارم روی ایشون خالی میکنم اینم چیز تکراری که اخیرا چون دارم این قوانین کار میکنم کمتر شده ولی از بچگی این اتفاق بوده و پشت سر هم انجام شده
این سه مورد مورد هایی بود که از بچگی تکراری هستند در زندگی من. بازم هم اگر مورد دیگه ای بیاد حتما کامنت میکنم
به نام رب الرباب
به نام خدایی که همواره در کنار ماست
الهی به امید تو
…..
…
……
واکنش در برابر شرایط استرسزا ؟؟؟؟؟
من در مواقع چالش و شرایط استرسزا
خودم را می خوردم و بعد به همسرم این استرس این نگرانی را ناخودآگاه منتقل می کردم و بعد به دخترم…..
یعنی کل اعضای خانواده برای شرایط من دچار استرس می شدند
بعد با فایل های استاد دیگه قدرت کلام را در دست گرفتم و به کسی منتقلش نکردم چون خانمها بیشتر اهل درد دل هستند
و بعد دیدم دارم در ذهنم تکرار می کنم
و در ذهنم دارم مثلا با فردی که در مدار من نیست دعوا و بحث می کنم
و این باعث میشه که من هر موقع به یه فردی برخورد می کنم اون فرد با من بلند بلند حرف بزنه و حالت دعوا با من داره
من این را دوست نداشتم
ولی داشتم ناخودآگاه جذبش می کردم
چون در ذهنم میساختمش
استاد خدا بهتون عمر طولانی بده که ابن آشغال های ذهنی را از دل ما بیرون می کشید
خدایا شکرت
تنها جایی که من را می تواند آروم کنه در هر شرایطی که به ظاهر سخته با اوضاع اون جوری که می خواستم پیش نرفته ؛
سایت استاد و در همین مکان است
هیچ جور دیگه ای من نمی تونم خودم و ذهنم را آروم کنم
با سلام.
رفتارم در مواقع استرس زا:
من خیلی عصبی و خشمگین میشوم و یا سعی میکنم فعالیتم را در جهت بهبود مساله ذهنی ام بالا ببرم.
گاهی اگر راه حل آنی برای رفع مساله ام پیدا نکنم افسرده و بی حال و منفعل میشوم و معمولا استرسم بدتر میشود.
عموما وقتی استرس میگیرم خیلی به دنبال آن هستم که نتیجه خوب و رضایت مندی رقم بزنم و تا این کار را نکنم آسوده نمیشوم.
برای همین وقتی کسی به من استرسی میدهد یا از من انتقاد میکند به طرز اشتباهی شروع به هر روش کسب رضایت میکنم اگر از نظرم اشکال زیادی نداشته باشد که در آن مساله مشخص کمی باج به طرف مقابل بدهم فقط برای آنکه کمی استرس و تنش کم شود.
سلامی دوباره به استاد عزیزم
تشکر ویژه بابت فایلهای بینظیرتون استاد واقعا دارم به خود شناسی میرسم با این طراحی بینظیرتون
پاسخ من به این سوالتون
تو مواقع استرس زا عصبانی وپرخاشگر میشم غذا زیاد میخورم جدیدا که تو شرایط سخت قرار میگیرم کلا ناامید میشم و فکر میکنم که نمیتونم باورهامو تغییر بدم