پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4 - صفحه 36 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4
    225MB
    23 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4
    11MB
    23 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

609 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهستی خیرابادی گفته:
    مدت عضویت: 1878 روز

    به نام خداوندی که هدایتگرم هست در هر لحظه سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته وتمام بچهای سایت اینجا بهترین جایی هست که من آرامش رو پیدا کردم من چند روز پیش این تعهد رو به خودم دادم که باید از زمان وانرژی که دارم درست استفاده کنم دوست دارم بیشتر وقتمو رو کنترل ذهن بزارم وتوجه کنم به نکات مثبت از زمانی که اینستا رو حذف کردم چقد زمان دارم که توی سایت باشم مدتی بود که میخواستم سناریو نویسی رو شروع کنم وهر موقع که میرفتم قسمت عقل کل یه چرخی میزدم انگار روی چشامو گرفته بودن ومن اون قسمت رو نمی‌دیدم دیروز هدایت خواستم وتعهد داده بودم می‌خوام بهتر نتیجه بگیرم به محض اینکه وارد شدم چشمم به اون قسمت خورد وشروع کردم کامنت بچها خوندن واز دیروز شروع کردم به نوشتن خیلی خوشحالم از شما استاد عزیزم واقعا سپاسگزارم ومریم خانم عزیز در مورد این سوال که در مواقع استرس زا چه واکنشی نشون میدم اینکه من در طی این دوسال یه سریع اتفاق واسمون افتاد که توی این چند فایل اخیر من به واضح همه چیز اومد جلوی چشمم من تا قبل از عید امسال که این اتفاقات پیش اومد تا چند روز سرم تو لاک خودم بود مدام همسرم رو مقصر این شرایط می‌دیدم وراجبشون حرف میزدم دعوا میکردم به جایی رسیده بودم گریه میکردم اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم وحتی فایل گوش نمیدادم یه شب موقع خواب اومدم از خداوند هدایت خواستم وبهش گفتم یه جوری آرومم کن یه چیزی رو بشنوم ببینم خدا چقد بزرگه استاد همون شب خدا جوابمو داد نصف شب دخترم تو خواب عمیق بود ولی اومد تو گوشم گفت تنها راهش آرامشه مامانی وقتی از خواب بیدار شدم خیلی خدا رو شکر کردم وشروع کردم به فایل گوش دادن نوشتن ولی مگه نجواهای ذهن میذاشت دوباره از خدا هدایت خواستم وبازهم دخترم تو گوشم گفت توفقط آرام باش به خود خداوند انگار تمام دنیا رو بهم دادن چنان آروم شدم که حتی از خداوند عیدی خواستم قبل از عید از گرفتم ولی در ایام عید جروبحثی داشتم که واسه چند ساعتی حالم گرفته شد ونشستم با خودم صحبت کردم که بهتره چطور برخورد کنم وراه حلشو پیدا کردم و اتفاقا بااون شخصی که بحث کرده بودم به مدت یک ماه باهم بودیم وخوش گذشت استاد من این چند وقت خیلی توسایت چرخیدم وهر روز م رو دارم بهتر از روز قبل می‌سازم خودم اینو متوجه شدم تقریبا ده روز پیش چیزی ازهمسرم شنیدم که اصلاً دوست نداشتم این مسئله رو بدونم یا دوباره باهاش مواجه شم ولی بازم پیش اومد اولش خیلی ناراحت شدم وشروع کردم به حرف زدن وبهش گفتم خودت بوجودش آوردی خودتم درستش میکنی واز فردا دوباره ذهنمو کنترل کردم واز اون روز اینقدر حالم خوبه که خدا می‌دونه استاد جان از صمیم قلب دوست دارم و همیشه تحسینت میکنم وتو بهترین الگوی من هستی ازهر لحاظ من دوره دوازده قدم رو دارم استفاده میکنم عالیه استاد تازه دارم مطالب رو بعد از چند بار دوره کردن درک میکنم واقعا باید تکرار بشه تا بشه جزیی از‌وجودمون دوره عزت نفس وعشق ومودت هم فوق‌العاده هستن باسپاس فراوان ازشما ومربم نازنین با آرزوی سلامتی شادی برای شما وهمه دوستان عزیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    فردین زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1661 روز

    سلام دوستان

    من دوره کشف قوانین رو دارم کار میکنم و هیچ چیز اندازه پیدا کردن ترمزها در مورد خواسته و منطقی کردن شون لذت بخش نیست.من در مورد خواسته خودم که ازدواج ،خیلی از ترمزهام رو پیدا کردم و زمانی که منطق براشون میاری،انگار اصلا دیگه نیستن و محو میشن و خواسته آت به طرز عجیبی رسیدن بهش رو خیلی راحت و در دسترس میبینی و این چقدر قشنگ و زیباست و آرامش آدم رو میگیره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فروزان ثروتمند گفته:
    مدت عضویت: 1522 روز

    سلام به استاد عزیزم.سید حسین عباسمنش عزیز.پیامبر زمان عاشقتم استاد مثل همیشه فایلی میزاری ک مناسب حال وهوای منه.آخه از کجا انقد دقیق میخونی حال شاگردتو ؟!؟!!

    مگه داریم ؟مگه میشه همیشه به موقع…

    استاد جانم راجبه پرسش این جلسه.

    در مواجهه با چالشها و شرایط استرسزا چ‌ واکنشی داری؟

    در پاسخ به این سوال خدمت استاد عزیزم و دوستان باید بگم ک به لطف آموزشهای استاد عزیزم و عمل آگاهانه خودم به قوانینی ک استاد آموزش میدهندخداروشکر من نزدیک یک سال و نیمه در برخورد به چنین شرایطی خیلی راحتتر از قبل میتونم ذهنمو و واکنشهام‌کنترل کنم.

    قبلا سریع گریه میکردم زمین و زمان رو مقصر میدونستم.به هرکی میرسیدم دوست داشتم سفره دلمو براش باز کنم اصن یه وضی.(ولی زیادم توی در و دیوار نبودم)

    ولی الان ک روی خودم کار میکنم سریع از هر راهی که شده خودم رو آروم میکنم و قانون رو به یاد خودم میارم.فایلای استاد رو مخصوصا فایلای قرانی دوازده قدم رو گوش میدم.قران میخونم.آهنگ انگیزشی و انرژی مثبت گوش میدم .و خداروشکر تو این مدتی که با استاد کارمیکنم نتایج تقریبا قابل قبولی از نظر خودم گرفتم و جذبای خوبی هم داشتم .

    اما ولی نزدیک دوماهه که وارد یه چالش کاملا ناخواسته ایی شدم .ولی میدونم ک یه جای کار خودم ایراد داره که این چالش بوجود اومده و صددرصد این اتفاق رو نتیجه باورای خودم میدونم و تمام سعیم بر اینه که این چالش رو که یه امتحان از طرف خدا میدونمش بسلامتی طی کنم و خودمو جزٔ صابرین قراربدم.

    نزدیک دوماهه یه رابطه کاملا ناخوسته ایی برام پیش اومده که تقریبا تمام کل روز درگیر این موضوع هستم (من متاهل هستم)

    رابطه ایی‌پیش اومده ک‌همسرمم از همون اول در جریان چگونگیش بودن.

    منی ک توی این یکسال و چن ماه فوکوس لیزر رو قوانین کار میکردم تنها فکر و ذکرم دستیابی به اهدافم بود خیلی ناخواسته دیدم یکی اومده توی زندگیم .که جریانش مفصله ک چرا و چگونه.ولی من به تنها چیزی ک حتی تو خابم فکرشو نمیکردم رابطه با یه نفر دیگه باشه ولی پیش اومد.

    ولی فقط رابطه با تماس تلفنی بوده و هیچ دیداری نزاشتم که اتفاق بیفته .

    وخیلی زود دیدم دارم درگیر میشم و وابسته.سریع تمومش کردم.منی که عاشقانه همسرمو دوست داشتم و وقتی استاد میگفتن هیچ رابطه ایی مثل خودم عزیز دلم ندیدم من میگفتم پس استاد مارو ببینه چی میگه.

    ولی الان بعد از گذشت چن هفته فکرم بدجوری درگیر این شیطان ذهنه. شب و روزم دارم به این اتفاق فکر میکنم.

    ولی خیلی دارم سعی میکنم با استفاده از آموزشهای استاد از راهی که میتونم از فکرش بیرون بیام و به اهدافم و آرزوهام توجه کنم.ولی یهو به خودم میام میبینم توی افکار پوچ غرق شدم.و کمتر میتونم تمرکز کنم روی اهدافم.

    ولی من میتونم. من شاگرد بزرگترین استاد موفقیت دنیام .من شاگرد استاد عباسمنشم .من باید بتونم ذهنمو کنترل کنم تا پاداشهارو دریافت کنم…من میتونم…من باید بتونم.و همسرمم خداروشکر کنارم یوده و هر جور که میتونسته بهم کمک کرده و نزاشته زیاد توی مود منفی بمونم.خدایا شکرت به خاطر وجود با ارزش همسر عزیزم.

    استاد عزیزم ممنونم که چراغ راهمون شدی تا صراط مستقیم رو در پیش بگیریم .و با جون دل دست شاگرداتو گرفتیو راهنماشون شدی.

    سپاسگزار خداوندم که منو به این مسیر هدایت کرد.

    سپاسگزار استاد و استاد مریم عزیزم هستم.

    سپاس از دوستان که کامنتمو میخونن و راهنماییم میکنن.

    دوستون دارم.

    ای که مرا خوانده ایی راه نشانم بده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    محمد گفته:
    مدت عضویت: 1398 روز

    سلام خدمت استا‌د عزیز و دوستای گلم

    این اولین کامنت من در سایت هست و خدا رو شاکرم بابت آشنایی من با شما استاد عزیز

    خداروشکر از زمانی که فایلهای شما رو گوش میدم خیلی کنترل ذهنم بهتر شده و کمتر بهم میریزم.

    قبلا تو همچین شرایطی واکنشهای خیلی بدی نشون میدادم طوری ک اوضاع رو خیلی بدتر میکردم….

    اما الان ک دارم این کامنتو مینویسم خدمتتون از آخرین زمانی که این حالت واسم پیش اومده خیلی زمان میگذره

    ولی

    اولین اتفاقی که بعد از عصبانیت برای من میوفته اینه که ذهنم بهم آلارم میده که داری میری جاده خاکی و تلاشمو میکنم ک کنترلش کنم و هرچه سریعتر خودمو ب جایی برسونم که صدای شما رو گوش بدم.

    سپاس از خدا بابت وجود شما️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    رضا ملتفت گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد جان، سلام به مریم خانم شایسته مهربون و دوست‌داشتنی و سلام به همه دوستای عزیزم در خانواده صمیمی عباس منش، امیدوارم حال همگی عالی باشه.

    استاد جان، از شما ممنون و سپاسگزارم که قانون رو به من یادآوری می‌کنید، استاد جان، واقعا هر فایل شما یکی از یکی بهتره.

    استاد جان، من از صحبت‌های شما برام مرور شد که من مسئول زندگی خودم هستم، من این مطلب برام مرور شد که خودم هستم که دارم زندگیم رو با فرکانس‌هایی که ارسال میکنم می‌سازم.

    استاد جان به یاد این جمله از شما افتادم که می‌گفتید: بچه‌ها، من مدام می‌خوام بگم نتایج زندگی شما چیزی جدا از باورهاتون نیست، اگر نتیجه بدی میگیری، باورهات ایراد داره، اگر باورهای غالب شما در موضوعی بد و محدودکننده باشه، نتیجه بد خواهد بود. این دو گزینه با هم ارتباط مستقیم دارن. باورها «–» نتایج.

    اگر یه موضوعی یک بار توی زندگی ما اتفاق بیوفته، ما هرچقدر کمتر بهش توجه کنیم، به خودمون کمک کردیم. اما زمانیکه یک رفتاری به صورت الگوی تکرار شونده و هر بار به یه شکلی برای ما در میاد، به ما میگه که یه سری باورهای محدودکننده غالب داره توی مغز ما اجرا میشه و تا زمانیکه اون باورها تغییر نکنه شرایط بیرونی تغییر نمیکنه.

    استاد جان، چقدر شما فوق‌العاده هستید، تحسینتون میکنم و از شما سپاسگزارم که این آگاهی‌ها رو به من میدید.

    استاد جان، ندونستن الگوهای تکرارشونده و فکر نکردن به اونها، فقط باعث میشه ما به یه سری مشکلات توی زندگیمون عادت کنیم و فکر کنیم این اتفاقات طبیعی هستن، دیگه نمیشه کاریشون کرد.

    من فکر میکنم که زمانیکه به یه چالشی برخورد میکردم، عصبی میشدم، میریختم توی خودم و فقط دوست داشتم قدم بزنم و حالا اگر یک نفر در حق من اشتباهی انجام داده بود، من دوست داشتم خودم رو حق به جانب ببینم و اون فرد رو قضاوت کنم.

    میتونم بگم توی قضاوت نکردن بهتر شدم، وقتی یه مطلبی میشنوم، میگم من قضاوت نمیکنم، من صحبتهای دو طرف رو هنوز نشنیدم و اصلا کاری ندارم، ببین استاد توی آرامش در پرتوی آگاهی میگه قضاوت نکن، گوش کن به حرف استاد. اما وقتی با یه چالشی مواجه میشم، عصبی میشم، به هم میریزم، کنترل ذهن برام کار سختی میشه.

    استاد جان من وقتی با یه چالشی مواجه میشدم، سعی میکردم از مسئله‌ام فرار کنم، خیلی هم با قدم زدن ارتباط برقرار میکردم، از اونجایی که بیشتر آدم درونگرایی بودم تا آدم برونگرا، ناراحتیم رو میریختم توی خودم و جزو افرادی بودم که این فکر توی ذهنم بود، اگه میبینی میخندم و شادم، ناراحتیم توی دلمه، از درون ناراحتم، داغونم. الان سعی میکنم علاوه بر اینکه لبخند میزنم و شادم، درونم هم شاد باشه، حال روحیم هم خوب باشه، خودخواه باشم و مراقب احساس و کانون توجه ام باشم.

    نکات مثبت فایل:

    استاد جان، چقدر تی شرت سفید بهتون میاد، چقدر اندامتون عالی شده، تحسینتون میکنم. استاد جان این همون ساعت فوق‌العاده است که ارتفاع از سطح دریا رو حساب میکرد و تا یه ارتفاعی زیر آب جواب میداد و توی آب دما رو هم نشون میداد، عجب ساعت هیولاییه، خدایا شکرت، چقدر عالی فایل هاتون رو ویرایش میکنید، تحسینتون میکنم که از اول تا آخر فایل‌هاتون فقط آگاهی هست. چقدر خونه تمیز و فوق‌العاده‌ای دارید، چقدر عالیه که تقریبا همه وسایل از جنس چوبه، چقدر کلاهتون زیبا و فوق‌العاده است. چقدر تحسینتون میکنم بخاطر کیفیت صدا و اون میکروفن بیسیم هیولا، خدایا شکرت.

    استاد جان دوستتون دارم. ممنون که هستید، خدایا شکرت که من رو با استاد و خانم شایسته آشنا کردی که با تو آشنا بشم، که یاد بگیرم با خودم آشنا بشم، خدایا شکرت که دارم یاد میگیرم چطور زیبا زندگی کنم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت.

    امیدوارم همه دوستان گلم در پناه خدای بزرگ همیشه شاد، سلامت، ثروتمند، زیبابین و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    Masihan گفته:
    مدت عضویت: 2385 روز

    سلام دوستان عزیز و استاد دوست داشتنی و اگاهم

    من تو این شرایط اغلب محل رو ترک میکنم و بعد میشینم ی گوشه توی سکوت با کسی حرف نمیزنم دم پره کسی نمیرم تا ترکش ناراحتیم ب کسی نخوره چون اگر اون موقع کسی اون موقع سر ب سرم بزاره یا زیادی سوال کنه واقعا ترسناک میشم و واکنشم قابل کنترل نیست خیلی میرم تو خودم شاید ساعتها و شایدم روزها البته الان خیلی بهتر شدم و خیلی سعی میکنم ک هرچه زودتر تو خودم حلش کنم ..من اینجور موقعها فکر میکنم ک دونفرم یکی اون ک اگاهه و همه چیز رو خوب میدونه و یکی ک تو ی مساله گیر کرده یا چیزی ناراحتش کرده من اول هی میگه فلانه ناراحتی نداره و از لحاظ منطقی با اون یکی منم صحبت میکنه ک مساله اونقدری ک تو فک میکنی بقرنج نیست.و این کش مکش بین این من و اون من اوایل بستگی ب مساله یک هفته ادامه داشت ولی الان منه مساله دار هم داره برای خودش ی سری منطق میاره ک بتونه تو زمان کمتری مساله رو حل کنه .ولی ی خوبی ک این روش من داره اینه ک انقدر سوال جواب منطقی اتفاق میفته ک مساله برای همیشه حل میشه و دیگه من دوباره ب اون موضوع فک نمیکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    مریم پهلوان گفته:
    مدت عضویت: 2275 روز

    به نام خدای مهربونم وسلام براستاد وهمه دوستان عزیز.

    در مواقع استرس زا من کلا خوابم نمیبره یا خیلی دیر خوابم میبره.حتی وقتی که هم خیلی خوشحال باشم خوابم نمیبره اشتهام خیلی کم میشه میلی به غذا خوردن ندارم.اصلا برای کسی مسئله رو تعریف نمیکنم .سروصدا نمیکنم تو خودم هستم.حوصله بچه هامو رو ندارم اصلا بیاین صحبت کنن نمیشنونم.کارهای غیر ضروری رو کلا حذفش میکنم مثلا حتی سبزی هم نمیخرم که پاکش کنم میگم بزار مسئله حل بشه بعدا با خیا ل راحت این کارها رو بکنم.خیلی ذهنم درگیر میشود وفکرای بیهوده میاد .البته که جدیدا با ایمان کامل به این جمله که احساس بد اتفاقات بد میاره نسبت به قبل هوشیارتر عمل میکنم وهی اگاهانه ذهنم رو درستش میکنم .ونمیذارم مثل قبل به مدت طولانی در احساس بد بمونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    آسمان گفته:
    مدت عضویت: 1816 روز

    بسم الله نور

    سلام به همه عزیزانم

    استاد تنها کاری که من انجام می‌دم گریه کردن هست در هر شرایطی، استرس، ناراحتی ،هیجان، خوشحالی، کلا تنها کار من گریه اس .خیلی روی خودم کار کردم که بتونم خودم رو کنترل کنم .همین هفته پیش بود در شرایطی بودم که خیلی تلاش کردم خودم رو کنترل کنم اما برای لحظاتی واقعا نمیشد و از جمع خارج میشدم و در تنهایی گریه میکردم.خیلی هم دوست ندارم به همه بگم و همه رو شریک کنم با خودم مگر اینکه اون موضوع تموم شده باشه و آروم شده باشم اما باز هم حین بازگو کردن دوباره گریه ام میگیره .کلا من معروف به گریه کردن هستم و به قولی اشکم دم مشکمه

    با سپاس فراوان از شما استاد عزیزم

    خدایا ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنان نعمت داده ای نه آنان که غضب کرده ای و نه گمراهان آمین یا رب العالمین

    در پناه خدای مهربانم باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مرتضی دارسرایی گفته:
    مدت عضویت: 1003 روز

    سلام

    من طی زمانو شرایط مختلف واکنشای متفاوتی از خودم بروز میدم.مثلا قبلا دوسداشتم با طرف درگیر بشم که کتک کاری کنیمو مثلا تخلیه بشم،به مرور زمان واز 2سال پیش که دارم رو خودم کار میکنم این به فهش دادن،بعد به داد زدن بعدم جارو خالی کردن،در واقع ازون محیط دور شدن و در حال حاضر میگم من چیکار کردم که این موضوع وارد زندگیم شده و بیشتر به فکر فرو میرم که چیکار کردم سوار موتور میشم چون عاشق این وسیلم،و اروم طی طریق میکنم تا بفهمم که این رفتار طرف مقابلم به خاطر کدوم رفتار خودم بوده که باعث این واکنش شده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    S گفته:
    مدت عضویت: 978 روز

    خب سلام مجدد

    من میخوام از ترس هایم بگم؟

    خیلی خودمونی

    خیلی راحت بدون طفره رفتن

    من حدودا اول راهنمایی بودم در جایی ویلایی کوهستانی زندگی میکردیم که سگ بود یه روز در زمستان گرگ ساعت 6:30 صبح بهم حمله کرد که واقعا اونجا خدا خواست من زنده ماندم به قدری من قلبم طپش میکرد و حالم بد که تا اخر دوران همون سال تحصیلم صبح ها با کلی ترس و لرز از خونه بیرون میرفتم تا دیگه از سگ کلا ترسیدم از سگ های بزرگ و جثه ای تا این ماجرا گذشت من حتی کابوس شبانه ام خواب سگ دیدن و حمله کردن بود تا این ماجرا بعد حدودا 15 سال مجددا در زمستان حدودا ساعت 6 خرده ای صبح در جایی دیگه تکرار شد به همین راحتی سه تا سگ خرناسه کنان بهم حمله باز خدا خواست جون سالم به در ببرم چرا؟ چون اونجا واقعا از ته قلب خدا رو صدا زدم نه از ترس مردن از ترس تنهایی و بی پناهی حتی مردن!

    و بعدش باز ترس… تا رفتم دکتر دیدم اگر بعد این همه سال باز نتونم بار ترسم کنار بیام این ریشه دار میشه فردا روزی کم کمش با زن و بچه ام سگ بهم حمله و مجبورم خودم از ترس فرار کنم

    دکتر منو با سگ روبرو کرد با یه نژاد ژرمن و دوبرمن و… رفتم اول ترس داشتم ولی کم کم نزدیک شدم دیدم باید با زبان خودش باش حرف زد تا لمست کنه الان براشون گاهی غذا میبرم و دیگه خیلی نمیترسم و سعی کردم یعنی دارم میکنم باشون دوست بشم ناگفته نماد پدرمم تو کارخانه مشهدش سگ نگهبان داره که اگر برم دیگه میخوام باش راحت باشم چون اوایل ترس داشتم ولی اون واقعا حتی وحشی هم میشد چون میدونست پدرم منو دوست داره کاریم نداشت

    ترس بعدی من واقعا بهش رسیدم اینکه به هر چی بچسبی ازت میگیرنش واقعا هست! من چند روز پیش کیفمو زدن تو کیفم دوتا چیز با ارزش بود یکی گوشی که یه عزیز برام خریده بود نه به خاطر گوشی به خاطر بو اون عزیز بهم میداد دومی کتابی که من سالها داشتمش خاطرات برام بود هر زمان حالم بد بود اونو میخوندم شاید 500 بار خونده بودمش ولی چرا ترس؟ چه رابطی اصلا داشت؟ همیشه ترس از دست داشتن این دوتا داشتم تو مترو میرفتم میگفتم ازم نزنند تو خیابون هزار بار عقب و این ور و اون ور میدیدم که کسی مشکوک کنارم نباشه اخرش در نهایت باز حوالی ساعت 6 خرده ای صبح این اتفاقم رخ داد پس یعنی وقتی فرکانست منفی باشه همه اینا ساعت 6 خرده ای در طی چند سال با عناوین مختلف رخ میده چون وقتی دایم با ترس زندگی میکنی اونم عین سایه دنبالت میاد دقیقا در جایی که عین یه جوش باید سر باز کنه تو زندگیت در خوشی ترین لحظه قهوه زهر مار تلخ بهت مینوشه چه بخوای چه نخوای به همین راحتی

    وقتی خانه سالمندان میریم میپرسیم چرا اینجایی 70 درصد اگر ذهنشون یاری بده میگن از اول ترس از تنهایی داشتم

    بخش سرطان میریم میپرسیم میگن از اول ترس از مریضی ناعلاج گرفتار شدن داشتم

    حتی یه قاتل دم اعدام هم میگه ترس از کشته شدن یا کشتن داشتن

    ببینید چه قشنگ چرخ و فلک روزگار جلو پامون وامیسته و ما رو به همون دوری که خودمون میخوایم سوار میکنه حالا فرکانس منفی خلاف عقربه های روزگار فرکانس مثبت در جهت عقربه ها

    قشنگ کسی پولداره میگی چرا اینجا رسیدی میگه از اول میدونستم جیب های من برازنده پولدار شدنه

    ووووو

    حالا قشنگ بچه ها ببینید فارغ از حس نیاز مالی که یه بچه خیلی درک نداره مثلا بهش میگی کدوم شغل انتخاب میکنی پولدار شی میگه مثلا پزشک یا پلیس یا معلم یا هر چی بهش میگی پول توش هست میگه نمیدونم بابام بهم اونو میده ولی چه قشنگ فارغ از مالی میاد شغلی که بهش تجسم باور داره رو انتخاب و اسباب بازی اون شغل رو برمیداره

    حالا چرا این رخ میده چون باور داره چون تو باور هاش دنبال چرا جویی سخت و راحتی یا شدن و نشدن نداره

    خیلی راحت تجسم میکنه دکتر هست یا نانوا هست یا پلیس و خیلی شغل ها

    این مثال زدم که کودک درون ما هنوز زنده هست باید باش دوست بود

    باید باش رفیق بود

    باید گاهی بهش بها داد براش وقت گذاشت

    اگر نذاریم طرد بشه بیرون از وجودمون بره میشه یه ادم افسرده یه ادم بد که سبب میشه ما هم با خودش غرق کنه حکایت همون شعر رشته ای بر گردنم افکنده دوست میکشد..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: