پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5 - صفحه 21 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

539 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    امین اطمینان گفته:
    مدت عضویت: 2673 روز

    سلام

    این فایل نشانه امروز من بود

    الگوهای تکراری

    از چه چیزی فراری هستی

    من از نه گفتن فراریم

    از درخواست کردن فراریم

    از دندون پزشکی تا بتونم فراریم

    از محیط جدید تا بتونم فراریم

    از رانندگی توی شهر و ترافیک فراریم

    از بخشیدن دیگران فراریم

    از کار فنی فراریم

    از تمیز کاری کمی فراریم

    از عمل به الهامات در طولانی مدت فراریم

    از امیدوار بودن و ادامه دادن فراریم دوست دارم زود به نتیجه برسم وگرنه دوست دارم تسلیم بشم

    موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    مهدی بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 2087 روز

    سلام به همه دوستان ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠⁩

    از چه موقعیت هایی همیشه فراریم ؟؟ ⁦乁⁠(⁠ ⁠.⁠ ⁠ര⁠ ⁠ʖ̯⁠ ⁠ര⁠ ⁠.⁠ ⁠)⁠ㄏ⁩⁦

    خوب از اینکه بخوام تصمیمی بگیرم و خانواده مخافت کنن بشدت میترسم. چون رفتارشون بامن خیلی بد میشه و می خوان تهدیدم کنن.

    کلا اوضاع خیلی بد میشه.

    الان خدارو شکر اوضاع خیلی خیلی بهتره . واقعا تونستم ذهنمو کنترل کنم .

    یه مثالش دانشگاه رفتنم بود. می خواستم تصمیم بگیرم که دانشگاه اصلا برم یا نه؟

    و میترسیدم تصمیمی مخالف خانواده بگیرم. البته خانوادم هم باورشون این بود که شما نباید تصمیم بگیرید.

    به هر حال هیچکدوم این شرایط منو محدود نکرد . من الان ازادم .

    در باره دانشگاه اومدم نوشتم که میخوام برم یا نه.

    چون تمام مشکلم این بود نمیدونستم خودم چی میخوام . چون حتی همین خانواده چند بار اومدن ازم پرسیدن درباره دانشگاه. من اصلا نمیدونستم جز مخالفت با اونا چی میخوام. اومدم نوشتم بیبینم چی میخوام.

    مثلا نوشتم از مواد درسیش خوشم میاد . اینده شغلیش مدنظرم نیست. به سربازی فک کردم . و چیزای دیگه.

    تصمیم گرفتم برم چون شرایطی رو برام بوجود میاره که بهم زمان میده تا رو بیزنس نوپام زمان بزارم . بعد که نتایجم بیاد خیلی راحت تر و جدی تر میتونم درباره ادامه دانشگاه یا ادامه حرفه ام حرف بزنم.

    کلا تصمیم گرفتم برم بخاطر منافع خیلی زیادی که داره برام. الان بدون نیاز با بحث با کسی راحت رو حرفه ام زمان میزارم . و تا الانم خیلی پیشرفت کردم.

    کلا از اینکه تحت کنترل خانواده باشم و با باور های دیگران بخوام زندگی کنم بشدت میترسم . و همین باعث شده بود نخوام اصلا تصمیمی بگیرم که خانواده مخالفت کنن.

    اما الان همه چی تغییر کرده . کلی اتفاق خوب و بد افتاد که نتیجش این شد که من الان صد لول مستقل ترم و اصلا انگار همه فهمیدن که من میتونم برا خودم تصمیم بگیرم . شرایطم خیلی بهتر شده.

    خدارو شکر. حتی امروز عمم گفت دانشگاه قبول شدی خودم برات یه اپارتمان اجاره میکنم.

    من اصلا منتظر نیستم کسی بزام همچین کاری بکنه . ولی همین که بحثش اومد . یعنی یه نشونه. یعنی الان به ازادی من اهمیت داده میشه . دور و برم خیلی تغییر کرده. حتی به شوخی خیلی راحت بحث ازدواج من هم وسط کشیده میشه.

    اینا همه چیزایی که که اگه تا همین هفته پیش میگفتم همه خیلی بد نگام میکردن . خونه؟ زندگی ؟ برا چیته؟

    ولی الان نه. قبلا که میخواستم به استقلال مالی برسم جلومو گرفتن . نمیدونم چه برداشتی کردن. کلا مخالف پول دراوردن من بودن .البته رفتار من هم همیشه بد بود.

    الان که درباره بیزنسم به پدرم گفتم خیلی مشتاق بود. مطمعنم عاشق اینه که بیبینه پسرش کاری رو میکنه که دوس داره.

    خدارو شکر الان ازادم . خودم تصمیم میگیرم. چند روز دیگه هم میرم دانشگاه. مطمعنم بنفعمه. چون بوضوح نشانه هایی از خداوند دیدم .

    جلو میرم با خیال راحت چون مطمعنم خدا همیشه بهترین راه رو بهم نشون میده. سکان رو میدم دست خودش

    همتونو دوس دارم فعلا ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠⁩

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    هدا حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1030 روز

    با سلام و درود خدمت استاد گرانقدر و تمام اعضا سایت بی نظیر

    وقتی این سوال پرسیدن اولی موردی که به ذهنم اومد این بود که من از دیدن دوست صمیمیم فراریم یعنی هر بار دوستم بگه بریم بیرون یا هم ببینیم یه بهونه جور میکنم که نبینمش این موقعیت رو دوست ندارم یعنی دلم براش تنگ میشه دوست دارم ببینمش میگم امروز زنگ میزنم بگم بریم بیرون یا همو ببینیم اما انجامش نمیدم یه چیزای میاد تو ذهنم خیلی قانعم میکنه که اون کار انجام ندم

    مورد دیگه که خیلی ازش فراریم افراد جدیدی که باشون اشنا میشم خیلییی بااحتیاط رفتار میکنم یعنی اگه بگه بریم فلان جا من صدبار باید فک کنم که برم نرم اگه اینجور باشه چی اگه اونجور باشع چی؟! یعنی تصمیم گرفتن تو این موقعیت سختترین تصمیمیمه که میتونم بگیرم اگر هم تصمیم بگیرم برم با دلهره و ترسه یه چیز عجیب من فک کردم با یکی از دوستانم اینجور بعد باافراد جدید تری که اشنا شدم دیدم نه کلا اینجورم .

    مورد دیگه که ازش فرار میکنم کار های خونه اس هرکاریییی بهم بدن جز کار خونه سختمههه انجامش

    مورد بعدی اینکه کار با باکامپیوتر برام ترسناکه در حالی که رشته تحصیلیم میطلبه با کامپیوتر سرکار داشته باشم پروژه هامو میدادم دست دوست برام انجام بده و هربار که یکی برام انجام میده کلی ایراد میگرفتم چیزی نبوده که من دوست دارم یا تصور میکرد برا همین تصمیم گرفتم خودم انجام بدم یه بار خودم انجام دادم چیزی عالی در اومد خیلییی عزت نفسم رفت بالا اما الان مدتیه فاصله گرفتم دوست دارم بازم امتحان کنم

    و موردی که خیلیی برام ترسناکه و بشدت ازش فراریم داشتن رابطه عاطفی هست قبلا یک رابطه دوستانه داشتم هیچ حس علاقع نداشتم ولی دچار وابستگی شدم مدام پیام مدام زنگ حرف زدن مث طناب دور گردنم بود خفه ام کرده بود تو اون مدت که بااین فرد صحبت میکردم دچار استرس شدید معده ام عصبی شده بود غذا نمیتونستم بخورم از اون موقعه دیگه تصمییم گرفتم هیچوقتتت هیچگونه ارتباط دوستانه حتی با کسی نداشته باشم که دچار وابستگی نشم همش به خودم گوش زد که هدا رو خودت کار کن عزت نفستو ببر بالا بعد آدم خوب سر راهت قرار میگیرن و چالش دیگه که از برقراری ارتباط عاطفی برام وجود داره اینکه از خانواده ام میترسم سوالای که تو ذهنم میاد اگه وارد رابطه بشم بخوام برم بیرون چی بگم به خانواده ام؟!در حالی که در مواقع عادی میرم بیرون کسی نمیگه کجا میری یا کجا بودی! یا چیز دیگه اگر کسی منو ببینه چی؟! و هزاران سوال این جوری که حتی فکر داشتن رابطه برام خیلی عجیبه و تو ذهنم همیشه خودم رو سینگل میبینم .

    از استاد عزیزم سپاس گذارم برای مطرح کردن سوالاتی که ما رو بیشتر با خودمون اشنا کنه تا بتونیم به خودشناسی بیشتر برسیم .

    سپاس فراوان از خداوند که من را به این فایل فوقالعاده هدایت کرد.

    در پناه الله شاد سلامت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    سکینه کاظمی فرد گفته:
    مدت عضویت: 2359 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام استادجان و مریم عزیز

    سلام دوستان عزیز

    تا اومدم خارج شم به ذهنم رسید ک من از توضیح دادن مسائل فراریم

    هر چی پیش بیاد میگم حل میشه برطرف میشه اصلا دوست ندارم در مورد هرچیزی که پیش میاد به قول خودم سین جین بشم..

    دوست دارم همیشه آرامشموحفظ کنم و کسی نپرسه چی شده چراشده و تجزیه تحلیلش کنه..

    من از اینکه چیزی پیش بیاد و یکی بهم بگه دیدی گفتم من میدونستم اینطوری میشه من که گفتم اونجا نرو این کارو نکن یا امثال اینافرارررریم..

    درکل از شرح دادن و توضیح فرارررریم..

    خدایا من نمیدونم تو میدونی

    من تسلیمم

    نوشتم که ذهنم خالی بشه

    نوشتم که موچ خودمو گرفته باشم تا آگاهانه تر فرکانس ارسال کنم

    در جهان من همه چیز نیکوست.‌‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    راضیه گفته:
    مدت عضویت: 1271 روز

    به نام خداوند هدایتگر مهربان

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    من از وقتی که وارد سایت شدم و دارم توی این مسیر حرکت می کنم بارها این اتفاق برام تکرار شده که مدت ها در یک نقطه از پیشرفتم گیر کردم و جلو نرفتم و یک جورایی از مواجه شدن با اون موقعیت فرار کردم و اونقدر این مسئله بهم فشار آورد تا یک عزم راسخی در من شکل گرفت و رفتم تو دلش و به این نتیجه رسیدم که تا اون رو حل نکنم و یا انجامش ندم راهی برای رفتن به مرحله بعدی نیست اونوقت با تمام وجود رفتم تو دلش و حلش کردم.

    چیزی که باعث میشه نتونم حرکت کنم با اینکه آدمی هستم که فعال و پویا هستم و متعهدم همینه که ذهنم اونقدر اون کار رو برام سخت جلوه میده که نمی تونم برم سراغش و یا بهم میگه تو که نمی تونی حلش کنی و احساس لیاقت داشتن اون خواسته رو از من می گیره و من رو توی تله میندازه.تله ای که ذهنم برام می سازه .

    بعد که نتایج بچه های دیگه رو می خونم و خودم رو می بینم که چرا اینقدر حرکت و پیشرفتم کنده احساس بی عرضگی بهم میده.

    اتفاقا امروز صبح توی فایل 12 تغییر را در آغوش بگیر کامنتی گذاشتم از اینکه وضعیت جسمی ام داره بدتر میشه توی دوره قانون سلامتی ولی چند ماهی بود که نرفتم برای حل اون مشکل و تمرکز کامل نذاشتم چون ذهنم می گفت تو که نمی تونی حلش کنی.

    ولی امروز بعد از چند روز تمرکزی کار کردن روی دوره علتش رو پیدا کردم و خداوند هدایتم کرد به این فایل تا دلیل این گیر کردن ها رو بفهمم.

    اینکه ذهنم به من میگه تو نمیتونی تو از پسش برنمیای و نمیزاره من حرکت کنم.

    کشف این ترمز ذهنی چقدر می تونه بهم کمک کنه.

    خیلی خوشحالم و از خداوند م سپاسگزارم و از شما استاد عزیز که سخاوتمندانه این آگاهی ها رو در اختیار ما قرار دادید.

    یک نکته دیگه هم برای پاسخ به همین سوال بود که اولش ذهنم می گفت چطور می خوای این الگو رو پیدا کنی تو که نمی تونی.سخته.

    ولی گفتم هر وقت از خدا هدایت خواستم کمکم کرد ذهنم رو باز کرد مسیر درست رو برام روشن و واضح کرد و بهش فکر کردم تا جواب رو پیدا کردم

    اره نکته اش اینجاست هر جایی که از خدای خودم کمک خواستم هدایتم کرد و هر جایی که روی خودم و راه حل های خودم حساب کردم گیر کردم.

    توکل کردن .هدایت خواستن.مسیر رو هموار می کنه.

    گاهی یک هدایتی رو دریافت می کنم فکر می کنم باید خودم اجراش کنم.نمی دونم که برای اجراش برای قدم بعدی هم می تونم کمک بگیرم.

    خدایا شکرت امشب هدایت شدم به سوره یوسف و درک بهتر این مطلب که یوسف هم که فراموش کرد از خداوند درخواست کمک کنه چندین سال در زندان موند.

    خودم رو تحسین می کنم.

    آفرین راضیه بهت تبریک میگم که تونستی مسائلت رو حل کنی .به خودم افتخار می کنم که با وجود چالش های زیاد ذهنی که دارم و داشتم هنوز توی مسیرم و به مسیرم دارم ادامه میدم.دمت گرم راضیه.

    خدایا بینهایت سپاسگزارتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1742 روز

    سلام استاد گرامی

    متشکرم از سوال های که از ما شاگردان می کنی، سال ها بود که از این روستایی که درش دارم زندگی می کنم، فراری بودم، اما به لطف خداوند تبارک و تعالی ، و درس های شما، ایده اومد وحسم گفت باید بیام تو دل این ماجرا ، اولش مردد بودم، اما به قول استاد عزیزم ، گاهی اوقات ایمان می چربه،دلم رو جانم رو قلبم رو دادم دست ربم.

    و بلند شدم اومدم توو دل داستان ، دارم زندگی می کنم، چیزی که من سالهاست ازش فرار می کردم، اما امروز که دارم با قانون زندگی می کنم ، چقققققدر عالی ست حالم ، چقققققدر دارم چیز یاد می گیرم ، و چقققققدر برام آسان شده ،چون ، ربم بهم یاد می دهد که بنده ی ، خوب من، ملکه ی، من هیچ عامل بیرونی نیست که بتواند جلوی رشد تو رو بگیرد.

    آدم های که فکر می کردم اینجا توو زندگیم دخالت می کنن، همه خود به خود آرام آرام از زندگی من جدا شدن، به راحتی با خنده،با حال خوش من.

    محیطی که درش زندگی می‌کردم ، و می کنم، حتنت.نتونست تأثیر بزاره، اگرم جایی می خواست زرنگی کنه، تاااآاا می فهمیدم، همون لحظه افسار رو از دستش می گرفتم و خودم می شدم خالق زندگیم ، من فقط اینو یاد گرفتم که فاطمه تو فقط و فقط باید سمت خودت رو انجام بدی، بقیه اش ، حله….

    قسم می خورم همه چیز ، همه کس ، براحتی در جای خودش نشست و من فقط نظاره گر بودم و شکر گذار،

    خدایا سپاس.

    دوم،،،، من همیشه از جلسات مراسم عزاداری فرار می کردم ، اما از وقتی که قانون رو فهمیدم شروع کردم عمدا هر جا که دعوت می شدم می رفتم، دگه مثل قبل فرار نمی کردم، با خودم می گفتم، باید رفت توو دل ماجرا و درس هاشو ، گرفت، چون یاد گرفته بودم در دنیای فیزیکی من، هیچ چیز بیهوده نیست و اگه اوللالباب باشم می دونم که نکته مثبت می تونن داشته باشه، و این شد که من می رفتم در دل داستان ، اونجا که آدم ها اشک و زاری می کردن، می گفتم خدایا مگه اینا فکر می کنن وارد شدن به دنیای بعدی چقققققدر می تونن بد باشه که خودشون رو دارن می کشن، و حتی با این عمل هاشون نشون می دن که ما دلسوزیم، و خدا سخت گیر و زمخت.

    در صورتی که ما آدم ها به محض ورود به دنیای بعدی مون، به تو می رسیم و ما باید این مناسبت رو جشن بگیریم، و با هل هله، هی شادی کنیم، که خوش به حالش که طرف اومده پیش تو، ما کی میاییم ، خدا جونم، چی از این بهتر، از این زیباتر…

    وقتی هم که مداح شروع به خواندن می کرد و به قول خودش روضه ی ، برادر یا پدر رو واسه مردم می خوند، اول با این جمله شروع می کرد، که آهای مردم، سرها رو به پایین بندازین، چراغ ها رو خاموش کنین ای اونایی که برادر از دست دادین، به یاد حسین و از دست دادن ابلفضل ، بیافتین و….

    ولی من سرم رو بالا می گرفتم می گفتم خدایا چرا من وقتی خدا رو دارم ، و ربم تو قلبم هست ، و هر چی که بخوام، هر کار که داشته باشم، حتی اینکه امروز من می خوام غذا درست کنم تو بهم بگو، ساده می خوام، تو بهم بگو، خوشمزه می خوام، تو بهم بگو و هزاران ، میلیاردها و بی نهایت ، درخواست ها، حرف ها، که من به راحتی می تونم به ربم، بگم و او دخالت کنه توو همه‌ی امور من ، چرا سرم رو پایین بندازم ، چرا چراغ ها رو خاموش کنم، چرا با اشک با زجه زدن، ازش بخوام ،….

    خداجونم متشکرم چقققققدر توو این محفل درس داره، چقققققدر من خوشبخت م، چقققققدر حالم خوبه چقققققدر به تو نزدیک م…

    اما اینا، مردم، نمی دونن.

    که اگه می دونستند همه همین الان بلند میشدن و با چک و لغت، این مداح رو بیرون می کردند ، و لامپ ها رو روشن و شروع به رقصیدن می کردند و شادی وتوو زمین و آسمون بالا و پایین می پریدند.

    اما به قول قرآن اکثراً لا یعقلونن،

    ایجاست که باید لحظه به لحظه خدا رو شکر کنم که خداجونم چه طوری شکر گذار تو باشم که در وصف تو باشه.

    من با رفتن توو دل این ماجراها نه تنها منفی میشم بلکه خودم رو عالی می شناسم، که آره منم مثل اینا بودم اما از خدا خواستم و خدایان کرد به سمت صراط مستقیم.

    استاد خیلی جاها هنوز کار دارم ، و خیلی درس ها رو باید بگیرم، تا اینجای زندگیم که هی دارم بهتر و بهتر میشم اول از ربم تشکر می کنم، دوم از شما و سخاوتمندی شما بنده ی مخلص خدا، استاد من.

    این درس ها خیلی بهم اینو یاد میده که هی خودمو می شناشم ، و هی بهتر و بهتر می کنم.

    خدایا متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    محمدامین میرآخورلی گفته:
    مدت عضویت: 1126 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته

    سوال: چه شرایط و موقعیت هایی است که از ان فراری هستی و سعی میکنید تا حد امکان با آن ها برخورد نکنید؟

    1_ من از قرار گرفتن در ارتفاع کلا دوری میکنم هرجا ارتفاعی باشه که باید بریم اونجا من کلا میکشم عقب و اگر زور هم بکنن منو منو توی ارتفاع نمیرم مثلا پارک آبی رفتم وسایل خطرناک و اونایی که ارتفاع زیاد دارند رو نمیرم، شهر بازی آن وسایل و بازی هایی که خیلی ارتفاع داشته باشه نمیرم مخصوصا اگر ارتفاع توی محیط باز باشه که راحت بتونی دور برتو ببینی کلا هر کاری یا ورزشی یا تفریحی که سر کار داشت باشه با ارتفاع من کاملا ازش فراریم

    2_ من از شنا کردن در استخر در عمق زیاد و کم فراریم و تا همین چند سال پیش هم جرعت رفتن به استخر رو نداشتم یعنی از پله های استخر پامو میذاشتم داخل میحطش حالم بد میشد استرس میگرفتم بوی استخر حالمو بد میکردم و حتی نمیتونستم از ترس شدید وارد قسمت کم عمقش بشم و توی آب راه برم ولی چند سال پیش غلبه کردم و تونستم برم وارد آب بشم و فقط میتونم توی بخش کم عمق راه برم و هنوز از شنا کردن و یاد گرفتن آون به شدت فراریم و میترسم

    3_ من از سوار شدن پله برقی تا 3،4سال پیش فراری بود و خیلی میترسیدم و حاضر یودم کلی پله رو برم بالا یا بیام پایین ولی پله برقی سوار نشم ولی یادم یه بار که مترو سوار شدم سه چهار تا دختر. متوجه ترس من شدن و شروع کردن به خندیدن. و از همونجا به بعد گفتم برای کم کردن روی اون ها هم شده باید یاد بگیرم و رفتم سوار شدم و ترسم شکست و از بعدش همش استفاده میکنم از پله برقی

    4_من از رفتن به رستوران هم تنهایی و هم با دوستان و به خصوص با خانوادم بیشتر خجالت میشکم و فراریم و دوست ندارم با خانواده به رستوران برم با دوستام این حالت کمتر راحت میرم اما مقاوت خیلی زیادی دارم که با خانواده برم به رستوران و غذا بخورم و همش گفتم سفارش میدیم میاره خونه راحت میشینم میخوریم با خیال راحت خیلی هم راحت تریم اما ته دلم میدونم چون از این موقعیت فراریم و همش حس میکنم نگاه مردم روی من و خانواده من هستش و خجالت میکشم بگم اینا خانواده منن و اونا منو با اون ها توی محیط های عمومی ببینن

    5_من از انجام دادن هر کاری توی خونه فراریم و هیچ وقت انجام نمیدم کار هایی که بهم میگن و همیشه در میرم از زیرش یا با هزارتا غر و ناله اون کار انجام میدم و همیشه مورد انتقاد خانواده ام هستم

    6_من از انجام دادن کار های شخصیم مثل ثبت نام توی کنکور ارشد، انجام دادن کار های اداری مربوط به خودم و موقعیتی که باید که عملی رو انجام بدم تا اون مسئله رو حل کنم یا برم یه جایی مثلا نامه بگیرم از اداره ای یا کلا انجام کار اداری ترس دارم و مقاومت دارم قبلا ها جرعت رفتن توی بانک رو نداشتم خیلی میترسیدم از قبلش کلی استرس میگرفتم و توی همه اداره ها ترس از بانک بیشتر بود خیلی هول میشدم. خداروشکر الان ترس هام کلا از بانک کم شد

    و کمتر از کار های اداری و شخصی که نیاز به سیستم و کار اداری داره میترسم و خیلی بهتر شدم از چند سال قبل

    7_ از ظاهر شدن توی جمعی مثل کافه ، رستوران یا مغازه ای که توش (جنس مخالف) که هم سن سال خودم باشه به شدت فراریم و میترسم و کلی قضاوت میکنم که الان در باره من چی میگن در باره هیکلم چه نظری میدم، درباره لباسم چه نظری میدم، ایا مورد تایید اون ها هستم یا نه اگر تنها باشم که با کلی ترس میرم بار ها شده جلو اون ها تپوق زدم سوتی دادم هول شدم

    اگر دوستام باهم باشن بریم جایی که جنس مخالف باشه سعی میکنم خودمو پشت دوستام قایم کنم خودم زیاد نشون ندم تا سریع از اون جا بزنیم بیرون یا مثلا بریم بشینیم رو صندلی که دیگه زیاد تو دید من نباشن

    همیشه هم سعی میکنم اگر جایی میرم که جنس مخالف هست به حوری بشینم پشت من به اون ها باشه که منو نبینن و نتونن منو درست تشخیص بدن که اینطوری راحت ترم و فرار میکنم حتی از نگاهاشون

    8_ من از زنگ زدن به مشتری که خودش بهم گفته برام این ساعت بازدید بگیر که بریم فلان ملک ببینیم یا مثلا مشتری که خودش امده یه ملکی رو به من سپرده که برام بفروش فراریم یعنی کلی استرس میگیرم هی عقب میندازم سعی میکنم مسئولیت این کارو بندازم بر عهده داداشم که اون کار انجام بده

    و همش قضاوت میکنم که الان مشتری عصبی میشه ناراحت میشه بهش زنگ میزنم

    شاید بهم بازدید نده شاید نخواد بره فلان ملک ببینه و منو بپیچونه و هی برای خودم داستان سرایی میکنم و از قبل قضاوتش میکنم

    9_من از درخواست کردن از دیگران برای انجام یه کاری فوق العاده فراریم و میترسم میگم طرفم ناراحت نشه درموردم فکر بد نکنه نگه این چه آدمیه و فلان و همیش با کلی ترس و استرس از یه ادمی که زیاد باهاش صمیمی نیستم درخواست انجام دادن یه کارو میکنم

    10_مثلا من بعضی وقتا از شستن موتورم و ماشینم یا تمیز کردن دفترم فراری میشم و همش سختمه تصمیم میگرم مثلا صبح جمعه که دفتر نمیرم بیدار شدم اولا مثلا موتور تمیز کنم بعد برم دفتر تمیز کنم اما با هر بهونه دنبال طفره رفتن از آن کار هستم که هی عقبش بندازم یا مثلا فقط یکیش که برام راحت تر انجامش میدم و خودمو گول میزنم که اره انجام دادم یکیشو

    یا مثلا یه بهونه و یه کاری برای خودم درست میکنم و میتراشم که فرصتم صرف انجام آن کار بشه تا از تمیز کردن موتور یا ماشین یا دفتر طفره برم و هی بندازمش عقب

    باز هم اگر موارد دیگه ای به ذهنم امد تو کامنت های بعدی براتون مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    زینب گفته:
    مدت عضویت: 2421 روز

    به نام الله من

    سلام استاد جانم و مریم جانم

    جواب سوال پنجم

    فرار:

    اولش گفتم نباباااا من هرکار خواستمو انجام دادم

    یه از دعوا و بحث با عشقم فراریم که ماشاالله از هرچی بدم میاد همچین توجه میکنم همون موقع سرم میاد

    باخوندن کامنت ها هی برام یاداوری شد که …

    1. من از شنا کردن فراریم تا حالا تو استخر نرفتم تاحالا بهش فکرم نکردم هربارم بهم پیشنهاد دادن ایلی قاطع گفتم نه اخه وقتی کوچیک بودم نزدیک بود غرق بشم اما خب بعداز اون هیچوقت سعی نکردم امتحانش کنم

    2.اینجور که معلومه از شواهد امر بنده از گواهبنامه رانندگی گرفتن هم فراریم ،الان 24سالم و هنوز اقدامی نکردم و هربار یه بهونه میارم که کلاس دارم امتحان دارم الان زمستون هوا بارونی هوا زود تاریک میشه اخرین بهوننم این بود که چقدر هزینش زیاد شده

    3.از گفتوگو با عشقم بابت مشکلامون و حلش فراریم

    فکر کنم میترسم درنهایت مقصر من باشم و نتونم حرف دلمو بزنم همش تو فکر اینم ناراحت نشه و یذره هم خودخواهانه فکر میکنم تورابطه نمیتونم از دید طرف مقابل هم ماجرارو ببینم برای همین کلا کنسلش میکنم

    4.از اینکه بخوام تصمیمی بگیرم که بعدش باید کلی سوال و جواب به خانواده بدم هم فراریم

    حالا خریدن وسیله ای باشه انجام کاری باشه یا هرچیزی

    کلا انجام نمیدم که یوقت خانواده مخالف نباشن بیان بپرسن هی چیشد چرا کجا چجوری یا مخالفت کنن و هی سرکوفت بزنن

    5.حالا که فکر میکنم همیشه دوست داشتم کار هنری بکنم اما ازش فراریم از طرفی

    نمیدونم شاید بنظرم فقط برای ارامش خوبه و پول توش نیست یا پرستیژ خلصی نداره و درس خوندن بهتر

    6.از آشپزی یادگرفتن و آشپزی کردن هم فراریم

    یه مامان فوق العاده تو اشپزی دارم که هربار ایراد میگیره از کارم منم کلا کنسلش کردم

    فقط چندبار برای عشقم درست کردم و موقع هایی ک مجبور بودم

    7.از انتخاب بین دوتا مورد هم فراریم کلا سخته برام یچیزیو فدا کنم برای رسیدن به مورد دیگه

    میخوام همه چیزو باهم داشته باشم

    8.گاهی از سفر کردنم فراریم احساس میکنم سخته واقعا محدودیت دارم اذیت میشم

    9.جدیدا از پیدا کردن دوست صمیمی هم معذور و فراریم

    چون ماشالا هرچی دوست داشتم رابطه وحشتناکی شد در نهایتش منم کلا همه رو گذاشتم کنار الان درارامشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    نیلوفر قاسمی گفته:
    مدت عضویت: 1391 روز

    الگوهای‌ تکرار‌ شونده قسمت 5 : فرار

    سوال : از چه شرایطی همش فرار میکنی ؟؟؟

    پاسخ :

    1. موقیعت های جدید

    کلا من ترس از تغییر خیلی دارم

    از اینکه یه‌چیزی واسم ناشناخته بشه

    یعنی مثلا من به اینکه برم تو کافه کار کنم عادت ندارم میترسم یبار میرم انجام میدم به زووووور و اتفاقی که میافته اینکه من با همون یبار عادت میکنم به اون کافه و دیگه نمیرم جاهای جدید و کافه های جدید اون کار رو انجام میدم و سعی میکنم دفعه بعد باز برم همون جا !!!

    یا اگه یه جایی واسم‌جدید باشه به شدت میترسم برم اونجا

    اینکه چه اتفاق هایی میافته

    یا حتی ادم های جدید خیلی از اینکه با ادم ها جدید وارد ارتباط بشم‌‌میترسم

    از یک موقیعت شغلی جدید میترسم‌

    2.از دکتر رفتن و کارهای اداری انجام دادن

    یعنی واسم‌ مرگه انقدر سخته :))))‌

    هنوز مدرک‌لیسانس امو بعد سه سال نرفتم بگیرم ….

    خیلی بدم‌میاد و فراری ام ازش یا اینکه 6 ماهه میخوام دندونمو پر‌کنم‌ خیییییلی بدم میاد از دکتر‌و اینا….

    3.تو جمع فامیل بودن

    جدیدا شدیدا از دیدن فامیل هامون فراری ام و خیییییلی ارتباط ام رو کم کردم

    4.از اینکه برم خونه کسی بمونم

    از اینکه شب جایی بمونم جز خونه خودمون یا سفر فراررررییییی ام شاید به خاطر همون ترس از چیزای جدیده

    پیدا کردم ترمز ها یا همو باور های محدود کننده :

    اینکه تو اگه وارد‌موقیعت جدید بشی یه اتفاق بدی میافته که ازش خبر نداری !!!!!

    یا چیزی تحت کنترلت نیست الان که اوضاع واست اشناست همه رو راحت تر میتونی کنترل کنی !!!!

    و فکر‌میکنم رابطه مستقیم داره با عزت نفس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 945 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 25 مرداد رو با عشق مینویسم

    پیدا کردن الگوی تکرار شونده قسمت 5

    فرار

    عجب اسمی برای این قسمت از فایل انتخاب شده ،

    من توجه نکرده بودم که این قسمت موضوعش فرار هست ، دقیقا الان متوجه شدم که چرا خدا 3 بار این فایل رو برای من تکرار کرد

    این فایل رو خدا سه بار پشت سر هم تو 5 روز بهم تاکید کرد

    بار اول که رندم ،خواستم که خدا به من فایلی رو بگه که گوش بدم و بهش عمل کنم ، مثل همیشه از گالری گوشیم خواستم انتخاب کنم به صورت رندم، که خدا بهم بگه

    بار اول که بهم گفت، نمیخواستم گوش بدم ،انگار یه جورایی فرار میکردم از گوش دادن به این فایل ،چون میدونستم استاد درمورد چه چیزایی میگه و من هم الگوی تکرار شونده داشتم و هم اینکه چون نمیتونستم فکر کنم و بگردم دنبال الگو های تکرار شونده نمیخواستم گوش بدم چون دقیق متوجه نشده بودم الگوی تکرار شونده چی میتونه باشه

    بار اول اونجوری گوش ندادم

    و فرداش دوباره گفتم خدا چه فایلی باید گوش بدم

    و دوباره رندم انتخاب کردم و شاید کسی که آگاه نیست ، باورش نشه اگر بخوام بگم ،اما بین اون همه فایل که گوشیم پر از فایل استاده ،دقیقا همین فایل قسمت 5 دوباره اومد

    گوش دادم این بار، چون دیدم داره تکرار میشه ، ولی درست گوش ندادم یه جورایی سر سری گرفتم

    و باز انگار فرار میکردم از این فایل

    با اینکه اوایل ورودم به سایت بارها گوش داده بودم

    تا اینکه امروز وقتی داشتم نقاشی کار میکردم و نقاشیای مسابقه نقاشی دیواری زیبا سازی شهر تهران رو کار میکردم ،دوباره گفتم ، خدا من چه فایلی باید گوش بدم

    وای خدای من

    دوباره خواستم رندم انتخاب کنم ، فایلای گوشیمو بالا پایین کردم ، یهویی بدون اینکه نگاه کنم دستمو گذاشتم رو یه فایل ، دقیقا دستمو گذاشتم روی این فایل

    سه بار ؟؟؟؟؟؟

    مگه میشه؟؟؟؟

    یه فایل سه بار در عرض 5 روز هی برات تکرار بشه

    جای تعجب داره طیبه !؟ حالا چرا ؟؟؟

    چون که ببین این 3 بار تکرار برای تو چند تا پیام داره

    اولین پیام اینه که

    طیبه خدا قدرتمنده و هر کاری که بخواد انجام بده رو انجام میده

    فقط و فقط قدرت دست خداست و بس

    و قاده که مسیر تو رو تغییر بده

    طیبه

    طیبه

    دقت کن

    حتی اگر تو کوتاهی کنی و نخوای که چیزی رو گوش بدی و یا جایی بری و یا کاری بکنی ، اگر قرار باشه که انجامش بدی خدا کاری میکنه که تو انجامش بدی

    و این حرف استاد که میگفت اگر قرار باشه بری جایی خدا کاری میکنه که تو بری و اونجا تو اون مکان باشی

    و یا اگر قرار نباشه که بری جایی ،هرکاری بکنی نمیتونی بری

    من این حرف رو این روزا خیلی عمیق در مداری که الان هستم دارم درک میکنم

    چون بارها شد که من نخواستم برم جایی ،ولی ندونستم که چجوری رفتم و اونجا تو اون مکان حضور پیدا کردم

    هنوزم که هنوزه خیلی تعجب میکنم ، البته که باید تعجب بکنم چون استاد عباس منش میگفت که هرچقدر میگذره باید آگاهانه حواستون باشه که هر موقع اتفاقی افتاد بدونید که کار خداست و داره هدایتتون میکنه

    و نذارید که عادت بشه این نشونه ها یا دریافتشون که ذوق نکنید

    و من واقعا اون لحظه چشمام دو برابر باز شد و تعجب کردم

    اونموقع بود که فهمیدم باید حتما درست و با حواس جمع و آگاهانه گوش بدم به این فایل

    وقتی گوش دادم و استاد سوالات رو میپرسید ،واقعا نمیدونستم که چی باید بنویسم و یا چه چیزی در من الگوی تکرار شونده هست که من باید درموردش فکر کنم و بنویسم و از خدا کمک خواستم

    گفتم خدای من چیکار کنم تو بگو واقعا هیچی نمیدونم کمکم کن

    بعد که داشتم گوش میدادم

    مامانم گفت طیبه عمه ات زنگ زد گفت میاد خونمون و بعد رفتنش دوباره میرم میدان آزادی که روز آخر مراسم هست و خاله و خواهرت هم میان که گفتن بریم

    من اولش نمیخواستم برم ،گفتم خب اونروز رفتیم دیگه ، البته از ته دلم میخواستم دوباره برم ولی میگفتم بشینم نقاشیامو انجام بدم ، گفتم من بشینم و نقاشیامو رنگ کنم ، اصلا قصد رفتن نداشتم

    وقتی عمه ام اومد و دید نقاشی میکشم نقاشیامو نشونش دادم، گفت طیبه واقعا پیشرفت کردی شاید خودت متوجه نشی ولی خیلی نقاشیات فرق کرده و وقتی رفت ،ما حاضر شدیم تا بریم میدان آزادی

    با بی آر تی رفتیم و من برای درخت توتی که جزیانشو گفتم تو روز شمارا ،آب بردم و به دوستای دیگه درختایی که وکنارش بودن هم آب دادم و بهش گفتم از سهمت به دوستاتم آب دادم و رفتیم و من تو کل مسیر داشتم به طراحی و فیلمای آموزش طراحی نگاه میکردم تو اینستاگرام

    که یه پیج دیدم که مدل زنده کار میکرد و فوق العاده بود زود فالوش کردن تا به کاراش نگاه کنم و یاد بگیرم

    وقتی رسیدیم آزادی دیدم اصلا جایی تو اون میدون بزرگ نیست انقدر جمعیت اومده بودن که خیلی زیاد بود

    دوباره تنها جمله ای که به زبونم جاری شد

    عظمت خدا بود

    هی گفتم خدای من چقدر جمعیت

    اونروز که اومده بودیم جمعیت کم بود ولی امروز حتما پنج شنبه هست جمعیت زیاده

    بعد شنیدم گفتن زائرای حرم امام حسین بعد مراسم راهی میشن

    خیلی حس خوبی داشتم که خدا دوباره منو تو این مکانی که یاد خدا بیشتر و بیشتر درش هست آورده و خیلی حس خوبی داشت

    و یکم که وایسادم به عزاداریا گوش دادم داشتم بر خلاف قبل آگاهیم که تو عزاداری گریه میکردم و حس گناه داشتم و فقط به اینکه به امام حسین آب ندادن و چیزای فرعی فکر میکردم و گریه میکردم و اصلا به اصل توجه نمیکردم اما الان دیگه تغییر کرده همه چی ، البته با توجه به مداری که الان هستم ،

    با خدا حرف میزدم میگفتم خدایا میدونم لایق زیارت مکانی که یاد تو در کربلا بیشتر و بیشتر هست رو دارم

    اینم میدونم که اگر قرار باشه جایی برم که با فرکانسم یکی باشه منو میبری

    و اینم گفتم که خدا من کربلا میخوام برم و دیگه درخواستم مثل قبل نبود

    چرا مثل قبل ؟؟؟

    چون قبلا وقتی از خدا کربلا میخواستم

    از امام حسینم میخواستم که دعوتم کنه

    انگار یه جور شرک داشتم و نمیدونستم برای چی میخوام برم زیارت ، یا اینکه بعد درخواستم حس گناه میومد سراغم که چون من گناهکارام منو دعوت نمیکنه امام حسین و حالم بد میشد و ناراحت بودم

    ولی این بار وقتی درخواست کردم میگفتم من لایق و ارزشمندم ، و وقتی با خدا صحبت میکردم میگفتم بهم کمک کن تا یاد بگیرم از امام حسین و من هم به آموخته هام از زندگی اماما عمل کنم و به تو نزدیک بشم

    و وقتی حرف میزدم باز به جمعیت نگاه کردم و فقط گفتم عظمت توست ربّ من و گریه کردم

    اینبار باز هم گریه ام برای خدا بود ، خیلی خوشحالم که خدا معرفت اینو بهم داد تا بدونم که از محرم چه درسی باید بگیرم

    از اماما چه درسی باید بگیرم

    و البته درسته که برای امام حسین هم گریه کنم ولی برای این باشه که خدارو درش ببینم و برای خدا گریه کنم که انقدر امام حسین کنترل کرده ورودیای ذهنش رو ،شده عزیز خدا ،شده محبوب این همه انسان هایی که از همه جا اومدن تا در این مکان شرکت کنن و حتی به کربلا گیرن

    و همه و همه جوابش توحید هست

    خیلی خوشحالم که خدا هر لحظه کمکم میکنه

    بعد از ظهر قبل اینکه بریم میدان آزادی داشتم تو خونه همینجور میچرخیدم که شنیدم بغلم کن ،این روزا خیلی این جمله رو میشنوم و خدا بی نهایت عشقشو بهم عطا میکنه و منم بی نهایت حالم خوبه با عشقی که از خدا دریافت میکنم و صداشو میشنوم که بهم میگه بغلم کن و من محکم خودمو بغل میکنم و میگم دوستت دارم

    الان که داشتم مینوشتم یه حسی بهم گفت فقط این کافی نیست ، باید به همه چیز این جهان هستی عشق بورزی

    به انسان ها به خودت به موجودات به کل جهان هستی

    وقتی خودمو بغل کردم و گفتم دوستت دارم ،به بدنم و تک تک سلولهای بدنم هم گفتم ازتون ممنونم و سپاسگزاری کردم ، یهویی به زبونم جاری شد

    Seni ben …

    به ترکی یعنی من تو رو … در ادامه گفتم دوست دارم

    ولی یه آهنگی هی میومد به یادم و نمیدونستم که چیه رفتم این جمله رو به ترکی تو گوگل نوشتم و یه آهنگ آورد که قبلنا گوش میدادم ولی خیلی وقته دیگه آهنگارو از گوشیم پاک کردم و گوش نمیدم

    Seni ben çok sevdim

    یعنی من تو رو خیلی میخوامت

    وقتی آهنگشو آورد ،گفتم نه خدا این آهنگ نبود ،یه آهنگ دیگه بود به یادم بیار ،ولی هرکاری کردم یادم نیومد که نیومد

    گفتم باشه ،ببینم این آهنگ چی قراره بهم بگه که تو به یادم آوردی تا گوش بدم ، اگر قرار باشه اونی که باید بهم بگی رو بگی آهنگی که فکر میکنم اونو باید یادم بیاد و به یادم میاری

    وقتی گوش دادم یهویی دیدم گفت

    Seni senden çok sevdim

    یعنی تو رو از خودت بیشتر دوست دارم

    وای من اینو شنیدم گفتم خدا چیکار داری میکنی ،لحظه ای که شنیدم گفت بغلم کن و بعد این جمله ها به زبونم جاری شد

    یعنی خواستی بگی از خودمم بیشتر دوستم داری

    منی که توام و منی که هیچم و همه تویی

    خیلی حس خوبی داشتم و تو آسمونا بودم هی جمله ترکی شو میگفتم و میخندیدم و وقتی رفتیم میدان آزادی بازم زیر لب میگفتم و میخندیدم

    این عشق خیلی بیشتر از عشق زمینی میچسبه به آدم ، اصلا یه شوق و ذوق و حس خوب عجیبی میده به آدم

    من تازه دارم نتیجه هایی که حاصی تلاش هام برای به صلح رسیدن با خودمه رو میبینم که به خودم عشق میورزم و کم کم دارم آدما رو به خاطر خدا دوست میدارم نه به خاطر خودشون که تو کتاب عشق خدا که آستان مقدس مشهد چاپش کرده

    ازش میخوام در مورد خواسته هام کمکم کنه تا رها تر باشم و بگذرم ازش ،خودش بهتر از من میدونه

    بعد شب که برگشتیم داشتم فکر میکردم ، یه فایلی تو اینستاگرام دیدم که یه خانم خارجی داشت میگفت که بدن ما انسان ها مثل یه داروخانه هست ، خودش میتونه حتی بدون دخالت ما خودشو ترمیم و بازسازی کنه

    من به این جملات فکر کردم

    در ادامه گفت اگر خودمون قدرت اینو داشتیم که با حرفا و کارهایی که کردیم بدنمون رو بیمار کنیم ،پس قدرت اینم داریم که بدنمون قوی بشه و ترمیم بشه و سلامت باشیم هر لحظه

    من یکم فکر کردم و یهویی متوجه شدم که یه الگوی تکرار شونده رو پیدا کردم

    وای یعنی متعجب شدم ، خودم اصلا نمیدونستم ممکنه اون الگوی تکرار شونده باشه و خدا بهم کمک کرد تا بفهمم و سعی کنم تا درستش کنم

    یعنی فکر میکردم که باور اشتباهه و درمورد سلامتی باورای قدرتمند کننده رو تکرار میکردم ولی نمیدونستم یه الگوی تکرار شونده هست

    یهویی فهمیدم من چند روزه با وجود اینکه دارم باورای قدرتمند کننده رو تکرار میکنم ولی حواستم به بدنم و هر بار یه قسمت از بدنم میره و میترسم که مثلا یه وقت مریض بشم و کلی فکرای دیگه میومد سراغم و سعی میکردم با تکرار باورهای قدرتمند دیگه کنترل کنم ورودیای ذهنمو

    هر چند وقت یک بار هم دوباره این ترس از بیماری هم میومد سراغم

    ولی انقدر مخفی بود که متوجهش نمیشدم

    و خدا با این تکرار سه باره همین فایل میخواست که فکر کنم و کمکم کرد

    متوجه شدم که من یه الگوی تکرار شونده دارم و اون اینه که هر بار به یه قسمت از بدنم توجهمو میدم و فکر میکنم که مریضی دارم

    یکم که فکر کردم و یه صفحه نوشتم متوجه شدم باوری که داشتم از بچگی این بود که

    میگفتن

    شبا دیر بخوابی مریض میشی و یا سرطان میگیری ،حتما حتما باید 8 ساعت خوابت تکمیل بشه وگرنه بیمار میشی

    یا اینکه میگفتن

    زیاد بشینی و کار کنی مریض میشی دست و پات از کار میفته و حرفای ترسناک دیگه

    یا اینکه درمورد یه چیزی من هی ربطش میدادم به یه نفر که اون باعثش بوده ، ولی وقتی فکر کردم دیدم خودم بودم که با افکار خودم باعث بوجود اومدنش شدم و انقدر بهش فکر کردم تا بوجود اومد

    میگفتن دستتو به چیز کثیف بزنی بعد بزنی به صورتت مریض میشی یا اینکه دستتو به گرد و غبار میزنی سریع مریض میشی اگر به صورتت و بدنت بزنی

    درسته که آدم باید تمیز باشه ولی نه دیگه در این حد که با یه گرد و غبار که تمیز میکنی مثلا یادت میره دستاتو بشوری و دستتو میزنی به صورتت و یادت میاد دستت کثیف بوده سریع تب خال در بیاری

    که انقدر از بچگی شنیده بودم که تا دستمو جایی میزدم که کثیف بود و نمیدونستم دستم به صورتم میخورد سریع تب خال میزدم

    باید زیاد دراین موارد فکر کنم و بنویسم تا پیدا کنم الگوهای تکرار شونده رو

    که امروز من تو میدان آزادی دیدم که یه نفر داشت آشغالای چمن رو جمع میکرد ،یهویی دستشو به صورتش زد به خاله ام گفتم گفت زیاد حساس بشی مریض میشی

    که همین رو هم ربط داده بودم به تغذیه نادرستم

    ولی افکارم بوده که باعثش بوده

    و خیلی باورای دیگه که سعی کردم کا باورای قدرتمند کننده شو بنویسم و با صدای خودم ضبطش کنم تا تکرارش کنم

    این روزا باید درمورد این باورای اشتباه درمورد سلامتی بیشتر فکر کنم و میدونم که خدا کمکم میکنه و بهم میگه چیکار کنم و باورای قدرتمندشو و حتی الگوهایی که باید ببینم تا باورم قوی بشه رو بهم نشون میده

    بی نهایت ازش سپاسگزارم

    دو سه روزه وقتی نفس میکشم سعی میکنم عمیق نفس بکشم و یادم بیارم که بدنم با نفس کشیدن هر لحظه نو و تازه و ترمیم میشه و کاملا سلامته

    قربون ماچ ماچی جذابم بشم که انقدر خاصه و تمام کارش اینه که منو هدایت کنه و کمکم کنه

    بی نهایت از خدا بابت تمام نشونه هاش ازش سپاسگزاری میکنم

    و برای تک تکتون بی نهایت ثروت و شادی و سلامتی و آرامش و عشق و زیبایی وسعادت در دنیا و آخرت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: