اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
تمام این مواردبه باورکمبودونداشتن عزت نفس درست وباورعدم لیاقت برمیگرده که بایدروی خودم کارکنم تاخداروبیشترباورکنم که کنارم هست وهیچ کسی قدرتی نداره وتمام قدرت ازطرف خداونده واوحمایتگروهدایتگرهمه ماست
از این که نتونم اوضاع دور و برم رو کنترل کنم میترسم
هم از لحاظ مالی
هم اجتماعی
هم روابطی
هم تربیتی
برای اوضاع مالی این باور ها رودارم خیلی گیر افتادم و البته به لطف خدا وآموزهای استاد عزیز الان دارم آخرین بدهی هام که بانک ها هستند را انشالله میدم
و از همون موقع که وارد سایت شدم نیت کردم
خدارو شکر نقدی خرید میکنم وبیشتر بدهی هایش رو میدم
واز این خان مالی دارم به لطف خدا رد میشم
از لحاظ اجتماعی تو جمع هایی که احساس میکردم نمی رفتم ولی الان میرم با توکل کردن واز خدا مدد میخوام که حالم خوب باشه
از نظر قضاوت هم خیلی برام مهم بود که امروز میخواستم برم بیرون عینکم رودسر کوچلوم شکوفنده بود واقعا چشام تو آفتاب درد میگرفت
هم تا ر میدیدم وپولم رو چون سر بدهی گذاشتم همه رو حالی کردم نتونستم عینک بخرم
عینک شکسته ای که دخترم با چسب قطره ای وصل کرد تمیز کردم و به چشام زدم رفتم بیرون
نمیدونید استاد چی ذهنم میگفت خیلی یواش
که مردم الان ببینم نمیگن نداری وفقیری
که این رو. زدی به چشمان ولی با افتخار گفتم که چون دارم سر پرداخت بدهی کار میکنم لیزری
و هنوز تصمیم نگرفته لنز بزارم یا عینک واسه همین فعلا به کارم میاد استفاده میکنم و مهم نیست چی میگن مردم
نزدیک دو سه ساعت بیرون بودم با کالسکه خونه یا خواهرم هم سر راه رفتم چیزی نگفت
یعنی اگه من درهای ذهنی منفی رو تو ذهنم ببندم دلم قرص میشه و محکم پس لرزه نیفته از درون
کسی از بیرون هم نه دلش رو نمی لرزونه.تمام
در مورد روابط دوست داشتم کنترل گر باشم چیه همه کمک کنم
یا اگه انتقادی پیش نیومد حالم بد میشد و نمیخواستم بپذیرم چه از دوستان یه فامیل و مخصوصا همسرم وار فرزندانم که اصلا
ولی الان بیشتر اوقات با روی خوش گوش میدم
آخ نگو تربیتی چون کمال گرا بودم از همون اول میخواستم بچه هام بهترین باشم یعنی از کنار گر صد در صد رسیدم به جایی که به قول استاد افتادم تو وجود خودم وبیشتر به خودم میرسم البته یه جاهایی از دستم در میره ولی باز جمعش میکنم
اصلی ترین چیزی که من ازش فرار میکردم همین گیر افتادن
چیزی یا مسئله ای که نتونم حل کنم به لطف خدا خیلی کم شده
یه چیز دیگه که الان یادم افتاد از اینکه دیگران بفهمم من ندارم هم از نداری هم از اینکه در این مورد قضاوت قرار بگیرم
امروز یه نفر بهم گفت بیا این لباس رو بگیر بعداً پولش را بده گفتم نمیخوام من نقدی میخوام بگیرم ودیشب هم هرچی داشتم دادم بابت بدهی
از اینجا فهمیدم که من نمیخواهم کسی بدونه من وضعیت مالی ام بده
در حالی که فکر میکنم اگه داشتم هم اولویت من نبود برا خرید همین
از کسب و کار مجدد هر کاری باشه به شدت فراری ام بخاطر شکست هام و چون تو بیشتر کارهام شکست خوردم و به نتیجه نرسیدم کابوس کنه که تو دل کسبوکار برم در حالی که میدونم خیلی توش ماهرو
چون الان یه بچه ی یه ساله دارم
میگم اگه باز شروع کنم کم بیارم
امروز وقتی این فکر ها تو ذهنم میچرخید که اگه باز پرورش جوجه بزنم وکمبیارم چی قسمت 82 زندگی در بهشت رو می دیدم همون لحظه خانم شایسته به گفته بود که با یه چیزی سیرشون میکنم یا یا یه چیزی میدم به جوجه ها که دلشون رو داشته باشه
از کم آوردن هم خیلی میترسم خدا میدونه از این نظر چه چوب ولگدهایی از جهان خوردم
هم توهم ی کسب و کارهام
هم تو مخارج زندگی
ولی خدا من همیشه میگفتم چرا اینقدر کم میارم حتی همسر بچه ها هم همین جور شدن
ومن خیال میکردم از بیرونه نگو از وجود خودمه
از اینکه میپرسیدم کم بیارم واقعا کم میاوردم
که اینم از صد رسیده به 10درصد با آموزه های استاد که دیگه به هیچ وجه نسیه خرید نمیکنم شده بود پسرم دو روز پوشک نداشت وگذر کردم با توکل به خدا
یعنی خدا میگه نترس میگذره درست میشه کم هم آوردی من هستم فرار نکن
خدای من داره از چشام هی اشک میاد این شرکه ترس یا همون فرار که وقتی خدا هست و میتونی بهش تکیه کنی دست به عمل نمیزنی ودرجا سالها میمونی
واسه همین خدا گفته شرک رو نمیبخشم چون آدم رومسخ میکنه و پای راه رفتن که همون حرکت هست رو از آدم میگیره
یا رب العالمین. منو ببخش وهدایتم کن هر لحظه پسرک های درونم رو از وجودم پاک کن از روی زمین پاک کن
خدایا شکرت بابت این موضوع امروز که استاد توانایی رو سر راهم گذاشتی تا هدایت شدم وکمکم پاک شما از شرک ها
سپاس گذارم
از شما استاد بزرگوار و مریم خانم عزیزم واقعا ممنونم که با عشق آموزش میدهید ممنونم
از این که نتونم اوضاع دور و برم رو کنترل کنم میترسم
هم از لحاظ مالی
هم اجتماعی
هم روابطی
هم تربیتی
برای اوضاع مالی این باور ها رودارم خیلی گیر افتادم و البته به لطف خدا وآموزهای استاد عزیز الان دارم آخرین بدهی هام که بانک ها هستند را انشالله میدم
و از همون موقع که وارد سایت شدم نیت کردم
خدارو شکر نقدی خرید میکنم وبیشتر بدهی هایش رو میدم
واز این خان مالی دارم به لطف خدا رد میشم
از لحاظ اجتماعی تو جمع هایی که احساس میکردم نمی رفتم ولی الان میرم با توکل کردن واز خدا مدد میخوام که حالم خوب باشه
از نظر قضاوت هم خیلی برام مهم بود که امروز میخواستم برم بیرون عینکم رودسر کوچلوم شکوفنده بود واقعا چشام تو آفتاب درد میگرفت
هم تا ر میدیدم وپولم رو چون سر بدهی گذاشتم همه رو حالی کردم نتونستم عینک بخرم
عینک شکسته ای که دخترم با چسب قطره ای وصل کرد تمیز کردم و به چشام زدم رفتم بیرون
نمیدونید استاد چی ذهنم میگفت خیلی یواش
که مردم الان ببینم نمیگن نداری وفقیری
که این رو. زدی به چشمان ولی با افتخار گفتم که چون دارم سر پرداخت بدهی کار میکنم لیزری
و هنوز تصمیم نگرفته لنز بزارم یا عینک واسه همین فعلا به کارم میاد استفاده میکنم و مهم نیست چی میگن مردم
نزدیک دو سه ساعت بیرون بودم با کالسکه خونه یا خواهرم هم سر راه رفتم چیزی نگفت
یعنی اگه من درهای ذهنی منفی رو تو ذهنم ببندم دلم قرص میشه و محکم پس لرزه نیفته از درون
کسی از بیرون هم نه دلش رو نمی لرزونه.تمام
در مورد روابط دوست داشتم کنترل گر باشم چیه همه کمک کنم
یا اگه انتقادی پیش نیومد حالم بد میشد و نمیخواستم بپذیرم چه از دوستان یه فامیل و مخصوصا همسرم وار فرزندانم که اصلا
ولی الان بیشتر اوقات با روی خوش گوش میدم
آخ نگو تربیتی چون کمال گرا بودم از همون اول میخواستم بچه هام بهترین باشم یعنی از کنار گر صد در صد رسیدم به جایی که به قول استاد افتادم تو وجود خودم وبیشتر به خودم میرسم البته یه جاهایی از دستم در میره ولی باز جمعش میکنم
اصلی ترین چیزی که من ازش فرار میکردم همین گیر افتادن
چیزی یا مسئله ای که نتونم حل کنم به لطف خدا خیلی کم شده
یه چیز دیگه که الان یادم افتاد از اینکه دیگران بفهمم من ندارم هم از نداری هم از اینکه در این مورد قضاوت قرار بگیرم
امروز یه نفر بهم گفت بیا این لباس رو بگیر بعداً پولش را بده گفتم نمیخوام من نقدی میخوام بگیرم ودیشب هم هرچی داشتم دادم بابت بدهی
از اینجا فهمیدم که من نمیخواهم کسی بدونه من وضعیت مالی ام بده
در حالی که فکر میکنم اگه داشتم هم اولویت من نبود برا خرید همین
از کسب و کار مجدد هر کاری باشه به شدت فراری ام بخاطر شکست هام و چون تو بیشتر کارهام شکست خوردم و به نتیجه نرسیدم کابوس کنه که تو دل کسبوکار برم در حالی که میدونم خیلی توش ماهرو
چون الان یه بچه ی یه ساله دارم
میگم اگه باز شروع کنم کم بیارم
امروز وقتی این فکر ها تو ذهنم میچرخید که اگه باز پرورش جوجه بزنم وکمبیارم چی قسمت 82 زندگی در بهشت رو می دیدم همون لحظه خانم شایسته به گفته بود که با یه چیزی سیرشون میکنم یا یا یه چیزی میدم به جوجه ها که دلشون رو داشته باشه
از کم آوردن هم خیلی میترسم خدا میدونه از این نظر چه چوب ولگدهایی از جهان خوردم
هم توهم ی کسب و کارهام
هم تو مخارج زندگی
ولی خدا من همیشه میگفتم چرا اینقدر کم میارم حتی همسر بچه ها هم همین جور شدن
ومن خیال میکردم از بیرونه نگو از وجود خودمه
از اینکه میپرسیدم کم بیارم واقعا کم میاوردم
که اینم از صد رسیده به 10درصد با آموزه های استاد که دیگه به هیچ وجه نسیه خرید نمیکنم شده بود پسرم دو روز پوشک نداشت وگذر کردم با توکل به خدا
یعنی خدا میگه نترس میگذره درست میشه کم هم آوردی من هستم فرار نکن
خدای من داره از چشام هی اشک میاد این شرکه ترس یا همون فرار که وقتی خدا هست و میتونی بهش تکیه کنی دست به عمل نمیزنی ودرجا سالها میمونی
واسه همین خدا گفته شرک رو نمیبخشم چون آدم رومسخ میکنه و پای راه رفتن که همون حرکت هست رو از آدم میگیره
یا رب العالمین. منو ببخش وهدایتم کن هر لحظه پسرک های درونم رو از وجودم پاک کن از روی زمین پاک کن
خدایا شکرت بابت این موضوع امروز که استاد توانایی رو سر راهم گذاشتی تا هدایت شدم وکمکم پاک شما از شرک ها
سپاس گذارم
از شما استاد بزرگوار و مریم خانم عزیزم واقعا ممنونم که با عشق آموزش میدهید ممنونم
اولا این کامنت بمعنای ارادت اندک نیست . اگه به اندازه ی ارادت و بدهکاری ما به سایت قرار بود کامنت رو سایت باشه ، نفری 890 تا کامنت باید میزاشتیم اونم صد خطی .
قسمتای قبلو که کامل دیدم ، اینم فقد جمله ی اول رو شنیدم و میخام پاسخ بدم (با اینکه به همه ی ویدئو ها پاسخ های تپلی بدهکارم)
حدود ده سال پیش کلاس هفتم توی تیزهوشان بودم (و سالهای بعدش رو) .
▪️این بچه مرض داره ،، مرضشم قراره سالها بعد بفهمه .
اون روزا فرارم این بود که غروری در کلامم پیدا شه و کللل اصلاح های رفتاری و کلامی و فکری بر اساس همین بود ، اعمال هم فقططط غرورگریز بود فقططط . ینی مرتضا استیریه 11 ساله (لنتی ریشهش از 7 سالگیمه) تو کلاس تلاوت ، کدوم سوره رو میخونه پیش استاد؟ آفرین علق . عه تو که ضحی رو آماده کرده بودی +نه دیدم یه ضعیفی ضحی رو خوند دیگه من چون رویایی تر بودم اونو نخوندم که له نشه . کلللا بچه ها . عظیم ترین عنصر زندگی من مراعات بقیه بود . (دی ان ای مادربزرگ ، مادر ، پدر ، تعدادی از فامیلا) . ینی هیییچ ترکوندنی رقم نمیزدم که مظلومی آهش بلند نشود .
فرار من از چیزی بود که آمادش بودم
فرار من از چیزی بود که لایقش بودم
میخاستم با هم سطح بقیه بودن چی بشم واقعن . امام علی ؟
فرایندی بر من گذشت و این ترکیب رو در مغزم ساخت که هم نشینی با فقرا رو وختی میتونی اجرا کنی که هیچ برتریی ازشون نداشته باشی . وگرنه غم و رنج بهشون میفته .
من یقینم به ارزشمندیم ایراد نداره
من نگاهم به تواناییم همون زمان که قبل از مدرسه رفتن صدها کتاب داستان تموم کردم و رمان میخوندم پروندش تععموم شد تا آخر عمرمم امکان نداره خودمو معمولی بدونم یا ناتوان .
ولی داستان سر موانعه ،،، حالا اگه جرئت داری 20 بگیر تا کلی دانش آموز و بچه های فامیل پیش خانوادشون سرافکنده بشن . شرررکو .
این قفل اعظم زندگی من بود .
بچه ها قفل اعظم زندگی تونو پیدا کنین .
اگه صدها ساعت کارفرکانسی کنین و کد بزنین .
آخر به تک جملاتی میرسین که تمام داستان زندگی خودتونه . همونام هی ارتقاء خواهد داشت ولی دیگه میدونی تووو یکی ، برای ترکوندن فقط باید همون یه جا یا چندجا رو بزنی . دیگه کارت گشتن نیست . زدنه .
این سایت اینستاگرامه اهالی رشده . واقعا زشته اکسپلور بگردیم . چه جایی از اینجا بهتر . فقط دوستان اطلاع بدن آیا بخش فنی سایت حذف کامنت خودمون رو اضافه کرده یا نه . چون این آپشن و آپشن کامنت تصویری(واسه عکس نتایج) و کامنتهای صوتی (واسه ما تمبلای بدهکار) لازم و مفید است.
سلام استاد عزیزتر از جانم خداروشکر بابت داشتن استاد توحیدی مثل شما
استاد عزیزم در مورد این فایل اولش هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد و فکر کردم من اصلا فرار نمی کنم (آره جون خودت) بعدش کامنتا رو خوندم فهمیدم منم از یه سری چیزا فراری هستم
من از آشنایی با افراد جدید یکم فراریم البته در صورتی فراری هستم که باید برم خونه شون برای یه مدت زمان خاصی حالا هر چقدر بیشتر ترسناک تر ههههههه ولی اگر قرار باشه فقط صحبت باشه اونم مکانهای عمومی مشکل ندارم پس کلا از رفتن خونه ی افراد جدید فراریم
دوم نشستن تو ماشین غریبه حتی تاکسی البته الان از بس روی توکلم کار کردم بدون استرس یا ترسی تا هرجایی بگی میرم ولی قبلا ترس داشتم
از بحث ها طولانی پر سروصدا دادوبیداد خیلی فراریم جوری که همیشه تجسم میکنم همسرم شخص خیلی آروم و بی حرفی است
استاد از رفتن به رستوران های معروف ویا مغازه های خیلی شیک قبلا فراری بودم البته الانم یکم ترمز دارم ولی خیلی خیلی بهتر شدم
استاد از تنها بود با یه شخص مذکر خیلی فراریم حتی ارتباط برقرار کردن تو این مورد آخر نسبت به همه بیشتر فراریم و هنوز هیچ بهبودی ندادم
1) از خیاطی فرار میکنم گاهی حس فقر بهم میده حس میکنم که چون پول ندارم دارم خیاطی میکنم وگرنه میرفتم از بیرون میخریدم وقتی اینجوری میشم سعی میکنم ندوزم و برم از بیرون بخرم، هرچند وقتی بلوز، کوسن روی مبل یا وسایل آشپزخونه ی کوچیک مثل پیشبند و دستگیره میدوزم خییلی حس توانایی و اعتماد به نفس بهم میده و دیگه اینکه موقع شروع کار میگم وااای الان کلی باید بدوزم و بشکافم تا درست بشه در صورتیکه این دوتا بلوز آخری که برای خودم دوختم هم خییلی قشنگ شدن هم اینکه اصصلا اشتباه ندوختم که مجبور بشم بشکافم .
2) از آشپزی فرار میکنم حس میکنم دارم وقتم رو هدر میدم ظهر بپزم شب بپزم، میتونستم بجاش زبان بخونم میتونستم ورزش کنم.
3) از زیاد بیرون رفتن با بقیه فرار میکنم حس میکنم الان میتونستم زبان بخونم یا دوره استاد رو کار کنم، و دیگه اینکه الکی هم پول خرج میکنم میگم خوشم که نمیگذره فقط الکی پولمو خرج کردم. حتی وقتی میخوام تو ذهنم بیارم که با دوستام بریم مسافرت همش میگم شاید اونا بخوان بیشتر خرج کنن ولی ما در کل کم خرجیم، یا با دوستام بریم بیرون به پولی که ممکنه خرج کنم چیزی بخوریم فکر میکنم چون اهل بیرون چیز خوردن نیستم بخصوص با رژیم الانم، قبلا خیلی راحت بیرون میرفتم کافه میرفتم مسافرت با دوستام میرفتم ولی الان به پولی که قراره خرج کنم فکر میکنم و ترجیح میدم نرم چون وقتی هم اونجام همش میگم ای بابا خوشم که نگذشت کاش میموندم خونه یا خودمون سه تا(خودم همسرم پسرم) فقط میرفتیم بیرون.
4) از کرهای خوندن فرار میکنم حس میکنم سخته یاد نمیگیرم و نمیتونم، هر جلسه جدید که میاد رو سایت همش میگم کاش زمانش کم باشه و طول میکشه تا فایل رو بنویسم تو جزوه ام و در نهایت استرس میگیرم برای چهار ماه ولش کردم و دیگه نخوندم اما نتونستم و هی تو دلم دوست داشتم بخونم خلاصه برگشتم و شروع کردم به خوندن.
استاد جان ممنونم بابت این فایل زیبا وسوال عالیتون.گفتین از چه چیزی فرار میکنیم دو مورد هست که خیلی آزارم میده اول اینکه من برخلاف اینکه خیلی علاقه داره برم بیرون وکارهای بیرون خونه مثل خرید کارهای اداری حتی تنها برم پارک یا کافه یا حتی پیاده روی یا نونوایی یا کارای مدرسه بچه هام را خودم انجام بدم ولی یه حس خیلی قوی تو وجودم که مانع میشه وبعضی وقتها حتی فکرشو میکنم مثلآ دوسه روز دیگه باید برم برا فلان کار حالم بد میشه وبا هزار بهانه یا کارو به همسروپسرم میسپارم یا باید با اونها برم که واقعا باعث میشه همیشه فکر کنم خیلی ضعیفم وتو خونه باشم واز اونورم همش حرص بخورم که من همش تو خونه هستم ودلم میگیره
مورد دوم اینکه من سالهاست یه سر درد خیلی بدی دارم که باخوردن بعضی غذاها شروع میشه واین باعث شده خیلی از غذاها رو نخورم وهر چی هم میخورم بترسم نکنه سرم درد بگیره واز غذا لذت نبرم وبا بودن همه نوع خوراکی من همیشه ضعیف باشم وبا انجام کمی کار حالم بد بشه .واقعا نمیدونم چه باوری بسازم تا این مشکلو حل کنم با وجود اینکه از صبح که پا میشم وویس های استادو گوش میدم وسعی میکنم ذهنمو کنترل کنم ولی در این مورد درمونده شدم .امیدوارم بتونم به لطف خدا به جواب برسم وهم خودم هم خانواده ام که هربار با حال من کلی نگران میشن رو نجات بدم
انجام کارای فنی که البته با دیدن زندگی دربهشت به نظرم خودم خیلی بهترازقبل شدم اماهنوز خیلی جای کارداره
از شنیدن درد ودل وگله وشکایت دیگران به شدت فراری ام وسعی میکنم سریع بحث عوض کنم
از اینکه بخوام احساس ترحم بقیه رو نسبت به خودم جلب کنم به شدت فراری ام که البته بعدازشروع دوره عزت نفس توی این موضوع خیلی خوب شدم امابازم جای کارداره
از فعالیتای ورزشی فراری ام
از نوشتن کامنت فراری ام که بادوره عزت نفس به ریشه این مسئله پی بردم ومتوجه شدم که آدم کمال گرایی ام ودلیل ننوشتن کامنتم این بوده که میخواستم کامنتی که قراره بنویسم ازهرنظر کامل باشه که الان سعیم براینه که تاحد امکان کامنت بزارم
سلام به استاد عزیزم خدارو شکر بابت آگاهی که خداوند از دورن این فایل ها به میده تا مسیر،رشد وپیشرفتم و بیشتر بشناسم با گوش دادان به فایل تحسین می کنم استاد عزیز که اینقدر روی خودش کار کرده که نتیجه زندگیش نشون میده از تمام جنبه ها من خودم باگوش دادن به این فایل ترمز های رو در ذهنم پیدا کردم که هرچند وقت یک بار مرا درمسیر رشد وپیشرفتم،نگه میداره اینکه با اینکه قدرت خداوند یکتا که مرا هدایت کرد به این مسیر ونشانه هایش به صورت درست ودقیق دارم بینم واحساس میکنم الگوهای در ذهنم هست که وقتی به خدای خودم متصل می شوم کلی احساس خوب نسبت به خودم وبه شرایط زندگیم پیدا میکنم از اون احساساتی در ذهنم خطور میکنه مثل ترس از تکرار رابط بد گذشته رابط فیزیکی فرار از مسولیت زندگی تعریف های که گذشتگان ما درمورد جن واین چیزا کردن درارتباط با جنس مخالف دوچار احساس کناه وخجالت می شوم باور به کمبود دلسوزی بی جا سرزنش کردن خودم این احساساتی هستند که،مرور افراد که خودکشی کردن مرور افردی از راه نادرست زندگی کردن اینان احساساتی هستند که مرتب در ذهنم ایجاد می شوند با اینکه خداوند و یکتاپرستی ایمان دارم باعث می شوند باعث شده اون کیفت اون احساس خوبی که دارم رو بالا پایین میکنه دوره احساس لیاقت رو خریداری کردم خدارو شکر کلی احساس خوب بهم میده لحظه ای ودارم روی خودم کار میکنم دوستان اگه تجربه ای دارن که در کنار دوره احساس لیاقت کدوم دوره رو استفاده کنم که این ترمز ها برداشته بشن که زندگی حالت روان پیدا یه چیزی دیگه بعضی وقتا تو ذهنم تکرار میشه پدرم می گفت من فقط آفریده شدم برا زحمت کشیدن واین هم گاهی وقتی تو ذهنم تکرار میشه اون کاری رو دارم باعشق انجام میدم احساس بدی به هم میده
به نام الله هدایتگر
خدایاهرانچه که دارم ازان توست وازتوبه من رسیده است
سلام دوستان عزیزم
این فایل هم جزونشانه الله مهربان بود
درموردجواب این سوال چندموردهست که خدمتتون میگم
من ازتجربه یک شغل جدیدمیترسم وفرارمبکنم
تجربه یک موقعیت جدیدوجای جدیدمیترسم
من هنوزارصحبت کردن درجمع میترسم اماخیلی بهترشدم بااموزش های استاد
من ازارتفاع میترسم
ازنصیحت کردن دیگران فرارمیکنم
ازتغییرکردن هنوزهم دارم فرارمیکنم
ازشکست خوردن میترسم
دوست دارم صبح زودتربیداربشم اماهنوزبرام سخته وفراریم مثلا6صبح بیداربشم
ازتصمیم گرفتن فراریم وسریع تصمیم نمیگیرم وایده هامواجرانمیکنم
ازچاقی ووزن زیادفراریم
ازادم های که خیلی فضولن فراریم
هنوزازکارکردن وانجام بیشترتمرینات استادفرارمیکنم واونوتوذهنم سخت میدونم
ازنه گفتن میترسم
ازادامه دادن وتسلیم شدن میترسم چون ادم کمالگرایی هستم وبابدخوومواصلاح کنم وتکامل رورعایت کنم
ازحل کردن مسایل به صورت ریشه ای فراریم
ازرفتن به دل ترس هام هنوزدارم فرارمیکنم
ازدرخواست کردن ازدیگران هم هنوزمیترسم
ازادم های منفی وغرزن فراریم
ازظلم وبیعدالتی فراریم
ازارتباط باجنس مخالف هنوزهم فراریم واونم ریشه درباورهای محدودکننده مذهبی من داره
تمام این مواردبه باورکمبودونداشتن عزت نفس درست وباورعدم لیاقت برمیگرده که بایدروی خودم کارکنم تاخداروبیشترباورکنم که کنارم هست وهیچ کسی قدرتی نداره وتمام قدرت ازطرف خداونده واوحمایتگروهدایتگرهمه ماست
شرک وبی ایمانی باعث حرکت نکردن من شده
شادوموفق باشید
سلام خدمت استاد گرامی و مریم خانم عزیزم
من از گیر افتادن تو هر وضعیتی میترسم
از این که نتونم اوضاع دور و برم رو کنترل کنم میترسم
هم از لحاظ مالی
هم اجتماعی
هم روابطی
هم تربیتی
برای اوضاع مالی این باور ها رودارم خیلی گیر افتادم و البته به لطف خدا وآموزهای استاد عزیز الان دارم آخرین بدهی هام که بانک ها هستند را انشالله میدم
و از همون موقع که وارد سایت شدم نیت کردم
خدارو شکر نقدی خرید میکنم وبیشتر بدهی هایش رو میدم
واز این خان مالی دارم به لطف خدا رد میشم
از لحاظ اجتماعی تو جمع هایی که احساس میکردم نمی رفتم ولی الان میرم با توکل کردن واز خدا مدد میخوام که حالم خوب باشه
از نظر قضاوت هم خیلی برام مهم بود که امروز میخواستم برم بیرون عینکم رودسر کوچلوم شکوفنده بود واقعا چشام تو آفتاب درد میگرفت
هم تا ر میدیدم وپولم رو چون سر بدهی گذاشتم همه رو حالی کردم نتونستم عینک بخرم
عینک شکسته ای که دخترم با چسب قطره ای وصل کرد تمیز کردم و به چشام زدم رفتم بیرون
نمیدونید استاد چی ذهنم میگفت خیلی یواش
که مردم الان ببینم نمیگن نداری وفقیری
که این رو. زدی به چشمان ولی با افتخار گفتم که چون دارم سر پرداخت بدهی کار میکنم لیزری
و هنوز تصمیم نگرفته لنز بزارم یا عینک واسه همین فعلا به کارم میاد استفاده میکنم و مهم نیست چی میگن مردم
نزدیک دو سه ساعت بیرون بودم با کالسکه خونه یا خواهرم هم سر راه رفتم چیزی نگفت
یعنی اگه من درهای ذهنی منفی رو تو ذهنم ببندم دلم قرص میشه و محکم پس لرزه نیفته از درون
کسی از بیرون هم نه دلش رو نمی لرزونه.تمام
در مورد روابط دوست داشتم کنترل گر باشم چیه همه کمک کنم
یا اگه انتقادی پیش نیومد حالم بد میشد و نمیخواستم بپذیرم چه از دوستان یه فامیل و مخصوصا همسرم وار فرزندانم که اصلا
ولی الان بیشتر اوقات با روی خوش گوش میدم
آخ نگو تربیتی چون کمال گرا بودم از همون اول میخواستم بچه هام بهترین باشم یعنی از کنار گر صد در صد رسیدم به جایی که به قول استاد افتادم تو وجود خودم وبیشتر به خودم میرسم البته یه جاهایی از دستم در میره ولی باز جمعش میکنم
اصلی ترین چیزی که من ازش فرار میکردم همین گیر افتادن
چیزی یا مسئله ای که نتونم حل کنم به لطف خدا خیلی کم شده
یه چیز دیگه که الان یادم افتاد از اینکه دیگران بفهمم من ندارم هم از نداری هم از اینکه در این مورد قضاوت قرار بگیرم
امروز یه نفر بهم گفت بیا این لباس رو بگیر بعداً پولش را بده گفتم نمیخوام من نقدی میخوام بگیرم ودیشب هم هرچی داشتم دادم بابت بدهی
از اینجا فهمیدم که من نمیخواهم کسی بدونه من وضعیت مالی ام بده
در حالی که فکر میکنم اگه داشتم هم اولویت من نبود برا خرید همین
از کسب و کار مجدد هر کاری باشه به شدت فراری ام بخاطر شکست هام و چون تو بیشتر کارهام شکست خوردم و به نتیجه نرسیدم کابوس کنه که تو دل کسبوکار برم در حالی که میدونم خیلی توش ماهرو
چون الان یه بچه ی یه ساله دارم
میگم اگه باز شروع کنم کم بیارم
امروز وقتی این فکر ها تو ذهنم میچرخید که اگه باز پرورش جوجه بزنم وکمبیارم چی قسمت 82 زندگی در بهشت رو می دیدم همون لحظه خانم شایسته به گفته بود که با یه چیزی سیرشون میکنم یا یا یه چیزی میدم به جوجه ها که دلشون رو داشته باشه
از کم آوردن هم خیلی میترسم خدا میدونه از این نظر چه چوب ولگدهایی از جهان خوردم
هم توهم ی کسب و کارهام
هم تو مخارج زندگی
ولی خدا من همیشه میگفتم چرا اینقدر کم میارم حتی همسر بچه ها هم همین جور شدن
ومن خیال میکردم از بیرونه نگو از وجود خودمه
از اینکه میپرسیدم کم بیارم واقعا کم میاوردم
که اینم از صد رسیده به 10درصد با آموزه های استاد که دیگه به هیچ وجه نسیه خرید نمیکنم شده بود پسرم دو روز پوشک نداشت وگذر کردم با توکل به خدا
یعنی خدا میگه نترس میگذره درست میشه کم هم آوردی من هستم فرار نکن
خدای من داره از چشام هی اشک میاد این شرکه ترس یا همون فرار که وقتی خدا هست و میتونی بهش تکیه کنی دست به عمل نمیزنی ودرجا سالها میمونی
واسه همین خدا گفته شرک رو نمیبخشم چون آدم رومسخ میکنه و پای راه رفتن که همون حرکت هست رو از آدم میگیره
یا رب العالمین. منو ببخش وهدایتم کن هر لحظه پسرک های درونم رو از وجودم پاک کن از روی زمین پاک کن
خدایا شکرت بابت این موضوع امروز که استاد توانایی رو سر راهم گذاشتی تا هدایت شدم وکمکم پاک شما از شرک ها
سپاس گذارم
از شما استاد بزرگوار و مریم خانم عزیزم واقعا ممنونم که با عشق آموزش میدهید ممنونم
دوستتون دارم
سلام خدمت استاد گرامی و مریم خانم عزیزم
من از گیر افتادن تو هر وضعیتی میترسم
از این که نتونم اوضاع دور و برم رو کنترل کنم میترسم
هم از لحاظ مالی
هم اجتماعی
هم روابطی
هم تربیتی
برای اوضاع مالی این باور ها رودارم خیلی گیر افتادم و البته به لطف خدا وآموزهای استاد عزیز الان دارم آخرین بدهی هام که بانک ها هستند را انشالله میدم
و از همون موقع که وارد سایت شدم نیت کردم
خدارو شکر نقدی خرید میکنم وبیشتر بدهی هایش رو میدم
واز این خان مالی دارم به لطف خدا رد میشم
از لحاظ اجتماعی تو جمع هایی که احساس میکردم نمی رفتم ولی الان میرم با توکل کردن واز خدا مدد میخوام که حالم خوب باشه
از نظر قضاوت هم خیلی برام مهم بود که امروز میخواستم برم بیرون عینکم رودسر کوچلوم شکوفنده بود واقعا چشام تو آفتاب درد میگرفت
هم تا ر میدیدم وپولم رو چون سر بدهی گذاشتم همه رو حالی کردم نتونستم عینک بخرم
عینک شکسته ای که دخترم با چسب قطره ای وصل کرد تمیز کردم و به چشام زدم رفتم بیرون
نمیدونید استاد چی ذهنم میگفت خیلی یواش
که مردم الان ببینم نمیگن نداری وفقیری
که این رو. زدی به چشمان ولی با افتخار گفتم که چون دارم سر پرداخت بدهی کار میکنم لیزری
و هنوز تصمیم نگرفته لنز بزارم یا عینک واسه همین فعلا به کارم میاد استفاده میکنم و مهم نیست چی میگن مردم
نزدیک دو سه ساعت بیرون بودم با کالسکه خونه یا خواهرم هم سر راه رفتم چیزی نگفت
یعنی اگه من درهای ذهنی منفی رو تو ذهنم ببندم دلم قرص میشه و محکم پس لرزه نیفته از درون
کسی از بیرون هم نه دلش رو نمی لرزونه.تمام
در مورد روابط دوست داشتم کنترل گر باشم چیه همه کمک کنم
یا اگه انتقادی پیش نیومد حالم بد میشد و نمیخواستم بپذیرم چه از دوستان یه فامیل و مخصوصا همسرم وار فرزندانم که اصلا
ولی الان بیشتر اوقات با روی خوش گوش میدم
آخ نگو تربیتی چون کمال گرا بودم از همون اول میخواستم بچه هام بهترین باشم یعنی از کنار گر صد در صد رسیدم به جایی که به قول استاد افتادم تو وجود خودم وبیشتر به خودم میرسم البته یه جاهایی از دستم در میره ولی باز جمعش میکنم
اصلی ترین چیزی که من ازش فرار میکردم همین گیر افتادن
چیزی یا مسئله ای که نتونم حل کنم به لطف خدا خیلی کم شده
یه چیز دیگه که الان یادم افتاد از اینکه دیگران بفهمم من ندارم هم از نداری هم از اینکه در این مورد قضاوت قرار بگیرم
امروز یه نفر بهم گفت بیا این لباس رو بگیر بعداً پولش را بده گفتم نمیخوام من نقدی میخوام بگیرم ودیشب هم هرچی داشتم دادم بابت بدهی
از اینجا فهمیدم که من نمیخواهم کسی بدونه من وضعیت مالی ام بده
در حالی که فکر میکنم اگه داشتم هم اولویت من نبود برا خرید همین
از کسب و کار مجدد هر کاری باشه به شدت فراری ام بخاطر شکست هام و چون تو بیشتر کارهام شکست خوردم و به نتیجه نرسیدم کابوس کنه که تو دل کسبوکار برم در حالی که میدونم خیلی توش ماهرو
چون الان یه بچه ی یه ساله دارم
میگم اگه باز شروع کنم کم بیارم
امروز وقتی این فکر ها تو ذهنم میچرخید که اگه باز پرورش جوجه بزنم وکمبیارم چی قسمت 82 زندگی در بهشت رو می دیدم همون لحظه خانم شایسته به گفته بود که با یه چیزی سیرشون میکنم یا یا یه چیزی میدم به جوجه ها که دلشون رو داشته باشه
از کم آوردن هم خیلی میترسم خدا میدونه از این نظر چه چوب ولگدهایی از جهان خوردم
هم توهم ی کسب و کارهام
هم تو مخارج زندگی
ولی خدا من همیشه میگفتم چرا اینقدر کم میارم حتی همسر بچه ها هم همین جور شدن
ومن خیال میکردم از بیرونه نگو از وجود خودمه
از اینکه میپرسیدم کم بیارم واقعا کم میاوردم
که اینم از صد رسیده به 10درصد با آموزه های استاد که دیگه به هیچ وجه نسیه خرید نمیکنم شده بود پسرم دو روز پوشک نداشت وگذر کردم با توکل به خدا
یعنی خدا میگه نترس میگذره درست میشه کم هم آوردی من هستم فرار نکن
خدای من داره از چشام هی اشک میاد این شرکه ترس یا همون فرار که وقتی خدا هست و میتونی بهش تکیه کنی دست به عمل نمیزنی ودرجا سالها میمونی
واسه همین خدا گفته شرک رو نمیبخشم چون آدم رومسخ میکنه و پای راه رفتن که همون حرکت هست رو از آدم میگیره
یا رب العالمین. منو ببخش وهدایتم کن هر لحظه پسرک های درونم رو از وجودم پاک کن از روی زمین پاک کن
خدایا شکرت بابت این موضوع امروز که استاد توانایی رو سر راهم گذاشتی تا هدایت شدم وکمکم پاک شما از شرک ها
سپاس گذارم
از شما استاد بزرگوار و مریم خانم عزیزم واقعا ممنونم که با عشق آموزش میدهید ممنونم
دوستتون دارم
بنام الله مهربان سلام استاد عزیز.
در حال حاصر که روی قوانین کار میکنم …
از بحث کردن با آدمها خصوصا اونایی که مخالف نطر و اعتقادات من هستند،دوری میکنم
از بودن توی جمعهایی که حرفهای منفی میزنن ،حرفهایی که مشکلی ازم حل نمیکنه و یا عیبتها ،دوری میکنم.
از بودن با افراد خیلی فقیر و یا خیلی ثروتمند دوری میکنم.
از بحثهای بیهوده ای که مشکلی حل نمیکنه در روابطم دوری میکنم.
از کارهای دادگاهیم دوری میکنم و سعی میکنم تا بتونم یا بیخیالش بشم یا مثلا به وکیل واگذارش کنم.
بحث کردن در مواردی که حالم رو بد بکنه خصوصا توی روابط.
از شغلهای که بخواد زمان و مکان و فیزیکم و آزدیم رو درگیر کنه و زمان و کارم دست خودم نباشه،دوری کردم همیشه.
از انجام کارهایی که فکر و فیزیکم رو زیادی درگیر کنه فراری هستم و بودم همیشه.
از رفتن به دکتر همیشه فراری بودم و سعی کردم خودم خوب بشم.البته سابقه مریض شدنم بسیار کمه خداروشکر.
از رفتن توی جمعهایی که تفریحات و حالشون خیلی با من فرق میکنه دوری میکنم.
امیدوارم به جاهای خوبی برسیم استاد عزیزم
سلام و درووود
اولا این کامنت بمعنای ارادت اندک نیست . اگه به اندازه ی ارادت و بدهکاری ما به سایت قرار بود کامنت رو سایت باشه ، نفری 890 تا کامنت باید میزاشتیم اونم صد خطی .
قسمتای قبلو که کامل دیدم ، اینم فقد جمله ی اول رو شنیدم و میخام پاسخ بدم (با اینکه به همه ی ویدئو ها پاسخ های تپلی بدهکارم)
حدود ده سال پیش کلاس هفتم توی تیزهوشان بودم (و سالهای بعدش رو) .
حالا مرتضای 13 ساله رو ببین
کدوم مدرسه ای؟ +شهید بهشتی … – ینی تیزهوشان ؟🫥🫣 -خب چرا کله تکون میدی تیزهوشانی یا نه؟🫤🫥 +آره ….
بقیه تو ذهنشون : این بچه چرا عین آدم حرف نمیزنه
▪️این بچه مرض داره ،، مرضشم قراره سالها بعد بفهمه .
اون روزا فرارم این بود که غروری در کلامم پیدا شه و کللل اصلاح های رفتاری و کلامی و فکری بر اساس همین بود ، اعمال هم فقططط غرورگریز بود فقططط . ینی مرتضا استیریه 11 ساله (لنتی ریشهش از 7 سالگیمه) تو کلاس تلاوت ، کدوم سوره رو میخونه پیش استاد؟ آفرین علق . عه تو که ضحی رو آماده کرده بودی +نه دیدم یه ضعیفی ضحی رو خوند دیگه من چون رویایی تر بودم اونو نخوندم که له نشه . کلللا بچه ها . عظیم ترین عنصر زندگی من مراعات بقیه بود . (دی ان ای مادربزرگ ، مادر ، پدر ، تعدادی از فامیلا) . ینی هیییچ ترکوندنی رقم نمیزدم که مظلومی آهش بلند نشود .
فرار من از چیزی بود که آمادش بودم
فرار من از چیزی بود که لایقش بودم
میخاستم با هم سطح بقیه بودن چی بشم واقعن . امام علی ؟
فرایندی بر من گذشت و این ترکیب رو در مغزم ساخت که هم نشینی با فقرا رو وختی میتونی اجرا کنی که هیچ برتریی ازشون نداشته باشی . وگرنه غم و رنج بهشون میفته .
من یقینم به ارزشمندیم ایراد نداره
من نگاهم به تواناییم همون زمان که قبل از مدرسه رفتن صدها کتاب داستان تموم کردم و رمان میخوندم پروندش تععموم شد تا آخر عمرمم امکان نداره خودمو معمولی بدونم یا ناتوان .
ولی داستان سر موانعه ،،، حالا اگه جرئت داری 20 بگیر تا کلی دانش آموز و بچه های فامیل پیش خانوادشون سرافکنده بشن . شرررکو .
این قفل اعظم زندگی من بود .
بچه ها قفل اعظم زندگی تونو پیدا کنین .
اگه صدها ساعت کارفرکانسی کنین و کد بزنین .
آخر به تک جملاتی میرسین که تمام داستان زندگی خودتونه . همونام هی ارتقاء خواهد داشت ولی دیگه میدونی تووو یکی ، برای ترکوندن فقط باید همون یه جا یا چندجا رو بزنی . دیگه کارت گشتن نیست . زدنه .
این سایت اینستاگرامه اهالی رشده . واقعا زشته اکسپلور بگردیم . چه جایی از اینجا بهتر . فقط دوستان اطلاع بدن آیا بخش فنی سایت حذف کامنت خودمون رو اضافه کرده یا نه . چون این آپشن و آپشن کامنت تصویری(واسه عکس نتایج) و کامنتهای صوتی (واسه ما تمبلای بدهکار) لازم و مفید است.
منور باشید . فعلا
بنام خداوند جان وخرد
سلام استاد عزیزتر از جانم خداروشکر بابت داشتن استاد توحیدی مثل شما
استاد عزیزم در مورد این فایل اولش هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد و فکر کردم من اصلا فرار نمی کنم (آره جون خودت) بعدش کامنتا رو خوندم فهمیدم منم از یه سری چیزا فراری هستم
من از آشنایی با افراد جدید یکم فراریم البته در صورتی فراری هستم که باید برم خونه شون برای یه مدت زمان خاصی حالا هر چقدر بیشتر ترسناک تر ههههههه ولی اگر قرار باشه فقط صحبت باشه اونم مکانهای عمومی مشکل ندارم پس کلا از رفتن خونه ی افراد جدید فراریم
دوم نشستن تو ماشین غریبه حتی تاکسی البته الان از بس روی توکلم کار کردم بدون استرس یا ترسی تا هرجایی بگی میرم ولی قبلا ترس داشتم
از بحث ها طولانی پر سروصدا دادوبیداد خیلی فراریم جوری که همیشه تجسم میکنم همسرم شخص خیلی آروم و بی حرفی است
استاد از رفتن به رستوران های معروف ویا مغازه های خیلی شیک قبلا فراری بودم البته الانم یکم ترمز دارم ولی خیلی خیلی بهتر شدم
استاد از تنها بود با یه شخص مذکر خیلی فراریم حتی ارتباط برقرار کردن تو این مورد آخر نسبت به همه بیشتر فراریم و هنوز هیچ بهبودی ندادم
بازم مرسی خدا قوت
در پناه حق
سلام به همه بخصوص استاد عزیز و مریم خانم گرامی
1) از خیاطی فرار میکنم گاهی حس فقر بهم میده حس میکنم که چون پول ندارم دارم خیاطی میکنم وگرنه میرفتم از بیرون میخریدم وقتی اینجوری میشم سعی میکنم ندوزم و برم از بیرون بخرم، هرچند وقتی بلوز، کوسن روی مبل یا وسایل آشپزخونه ی کوچیک مثل پیشبند و دستگیره میدوزم خییلی حس توانایی و اعتماد به نفس بهم میده و دیگه اینکه موقع شروع کار میگم وااای الان کلی باید بدوزم و بشکافم تا درست بشه در صورتیکه این دوتا بلوز آخری که برای خودم دوختم هم خییلی قشنگ شدن هم اینکه اصصلا اشتباه ندوختم که مجبور بشم بشکافم .
2) از آشپزی فرار میکنم حس میکنم دارم وقتم رو هدر میدم ظهر بپزم شب بپزم، میتونستم بجاش زبان بخونم میتونستم ورزش کنم.
3) از زیاد بیرون رفتن با بقیه فرار میکنم حس میکنم الان میتونستم زبان بخونم یا دوره استاد رو کار کنم، و دیگه اینکه الکی هم پول خرج میکنم میگم خوشم که نمیگذره فقط الکی پولمو خرج کردم. حتی وقتی میخوام تو ذهنم بیارم که با دوستام بریم مسافرت همش میگم شاید اونا بخوان بیشتر خرج کنن ولی ما در کل کم خرجیم، یا با دوستام بریم بیرون به پولی که ممکنه خرج کنم چیزی بخوریم فکر میکنم چون اهل بیرون چیز خوردن نیستم بخصوص با رژیم الانم، قبلا خیلی راحت بیرون میرفتم کافه میرفتم مسافرت با دوستام میرفتم ولی الان به پولی که قراره خرج کنم فکر میکنم و ترجیح میدم نرم چون وقتی هم اونجام همش میگم ای بابا خوشم که نگذشت کاش میموندم خونه یا خودمون سه تا(خودم همسرم پسرم) فقط میرفتیم بیرون.
4) از کرهای خوندن فرار میکنم حس میکنم سخته یاد نمیگیرم و نمیتونم، هر جلسه جدید که میاد رو سایت همش میگم کاش زمانش کم باشه و طول میکشه تا فایل رو بنویسم تو جزوه ام و در نهایت استرس میگیرم برای چهار ماه ولش کردم و دیگه نخوندم اما نتونستم و هی تو دلم دوست داشتم بخونم خلاصه برگشتم و شروع کردم به خوندن.
باسلام خدمت استاد آگاه وشیرین کلامم ومریم عزیزم
استاد جان ممنونم بابت این فایل زیبا وسوال عالیتون.گفتین از چه چیزی فرار میکنیم دو مورد هست که خیلی آزارم میده اول اینکه من برخلاف اینکه خیلی علاقه داره برم بیرون وکارهای بیرون خونه مثل خرید کارهای اداری حتی تنها برم پارک یا کافه یا حتی پیاده روی یا نونوایی یا کارای مدرسه بچه هام را خودم انجام بدم ولی یه حس خیلی قوی تو وجودم که مانع میشه وبعضی وقتها حتی فکرشو میکنم مثلآ دوسه روز دیگه باید برم برا فلان کار حالم بد میشه وبا هزار بهانه یا کارو به همسروپسرم میسپارم یا باید با اونها برم که واقعا باعث میشه همیشه فکر کنم خیلی ضعیفم وتو خونه باشم واز اونورم همش حرص بخورم که من همش تو خونه هستم ودلم میگیره
مورد دوم اینکه من سالهاست یه سر درد خیلی بدی دارم که باخوردن بعضی غذاها شروع میشه واین باعث شده خیلی از غذاها رو نخورم وهر چی هم میخورم بترسم نکنه سرم درد بگیره واز غذا لذت نبرم وبا بودن همه نوع خوراکی من همیشه ضعیف باشم وبا انجام کمی کار حالم بد بشه .واقعا نمیدونم چه باوری بسازم تا این مشکلو حل کنم با وجود اینکه از صبح که پا میشم وویس های استادو گوش میدم وسعی میکنم ذهنمو کنترل کنم ولی در این مورد درمونده شدم .امیدوارم بتونم به لطف خدا به جواب برسم وهم خودم هم خانواده ام که هربار با حال من کلی نگران میشن رو نجات بدم
درپناه خداوند شادو سلامت باشین
سلام استاد عزیز
کارایی که ازشون فراری ام شامل
انجام دادن کارهای خونه،مثلا تمیزکاری
انجام کارای فنی که البته با دیدن زندگی دربهشت به نظرم خودم خیلی بهترازقبل شدم اماهنوز خیلی جای کارداره
از شنیدن درد ودل وگله وشکایت دیگران به شدت فراری ام وسعی میکنم سریع بحث عوض کنم
از اینکه بخوام احساس ترحم بقیه رو نسبت به خودم جلب کنم به شدت فراری ام که البته بعدازشروع دوره عزت نفس توی این موضوع خیلی خوب شدم امابازم جای کارداره
از فعالیتای ورزشی فراری ام
از نوشتن کامنت فراری ام که بادوره عزت نفس به ریشه این مسئله پی بردم ومتوجه شدم که آدم کمال گرایی ام ودلیل ننوشتن کامنتم این بوده که میخواستم کامنتی که قراره بنویسم ازهرنظر کامل باشه که الان سعیم براینه که تاحد امکان کامنت بزارم
سلام به استاد عزیزم خدارو شکر بابت آگاهی که خداوند از دورن این فایل ها به میده تا مسیر،رشد وپیشرفتم و بیشتر بشناسم با گوش دادان به فایل تحسین می کنم استاد عزیز که اینقدر روی خودش کار کرده که نتیجه زندگیش نشون میده از تمام جنبه ها من خودم باگوش دادن به این فایل ترمز های رو در ذهنم پیدا کردم که هرچند وقت یک بار مرا درمسیر رشد وپیشرفتم،نگه میداره اینکه با اینکه قدرت خداوند یکتا که مرا هدایت کرد به این مسیر ونشانه هایش به صورت درست ودقیق دارم بینم واحساس میکنم الگوهای در ذهنم هست که وقتی به خدای خودم متصل می شوم کلی احساس خوب نسبت به خودم وبه شرایط زندگیم پیدا میکنم از اون احساساتی در ذهنم خطور میکنه مثل ترس از تکرار رابط بد گذشته رابط فیزیکی فرار از مسولیت زندگی تعریف های که گذشتگان ما درمورد جن واین چیزا کردن درارتباط با جنس مخالف دوچار احساس کناه وخجالت می شوم باور به کمبود دلسوزی بی جا سرزنش کردن خودم این احساساتی هستند که،مرور افراد که خودکشی کردن مرور افردی از راه نادرست زندگی کردن اینان احساساتی هستند که مرتب در ذهنم ایجاد می شوند با اینکه خداوند و یکتاپرستی ایمان دارم باعث می شوند باعث شده اون کیفت اون احساس خوبی که دارم رو بالا پایین میکنه دوره احساس لیاقت رو خریداری کردم خدارو شکر کلی احساس خوب بهم میده لحظه ای ودارم روی خودم کار میکنم دوستان اگه تجربه ای دارن که در کنار دوره احساس لیاقت کدوم دوره رو استفاده کنم که این ترمز ها برداشته بشن که زندگی حالت روان پیدا یه چیزی دیگه بعضی وقتا تو ذهنم تکرار میشه پدرم می گفت من فقط آفریده شدم برا زحمت کشیدن واین هم گاهی وقتی تو ذهنم تکرار میشه اون کاری رو دارم باعشق انجام میدم احساس بدی به هم میده