پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 6 - صفحه 19 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 6
    205MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 6
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

553 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1855 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    اول از استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم بابت اینکه این فایل های رویایی رو آماده کردن تا ما یک قدم بیشتر به خودشناسی خودمون نزدیک تر بشیم

    حقیقت اینه که من در روابط عاطفی یک الگوی تکرار شونده رو تجربه کردم و پارسال که یک رابطه عاطفی دو ساله رو تموم کردم اومدم نشستم و فکر کردم که بابا مسئله کجاست که من دارم یه الگوی مشابه رو در رابطه عاطفی تجربه ممیکنم؟

    هممه چیز عالی شروع میشه , طرف همه کاری میکنه تا من رو بدست بیاره ولی کم کم همه چیز رو به افول میذاره

    و فهمیدم که مسئله کمبود عزت نفس و وابسته شدن و البته دیییدگاه کمبود!!! است

    اینکه اولش من با دید فراوانی میرم توی رابطه , بعد کم کم وابسته ممیشم , ساپورت های الکی میکنم , نقش ناجی بودن برمیدارم , و بعدش طبق قانون بدون تغییر خداوند همه چیز خراب میشه

    کلا دوست داشتم حامی باشم , فرشته نجات باشم , یه آدم داغون رو پیدا کنم و درستش کنم ولی الان که روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار کردم و به لطف این دوره های رویایی اینطوری م که به من هییییییییییییچ ربطی نداره کی داره چیکار میکنه , من لایق بهترین ها هستم و باید با یه آدم حسابی رابطه داشته باشم و البته که دارم ساید خودم رو برای در کدار اون آدم قرار گرفتن درست میکنم

    استاد مرسی که به دنیا اومدین * من عااااااااااااااااااااااااشقتونم

    با عشق , ادامه دارد…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    Baharak گفته:
    مدت عضویت: 382 روز

    سلام از دل

    من وقتی این فایل رو گوش دادم، دو تا چیز در من خیلی پررنگ شد.

    انقدر پررنگ که اصلاً دیگه نتونستم به چیزای دیگه فکر کنم.

    یکی این که من خیلی دنبال صلحم.

    دومی این که خیلی وقتا حس قربانی دارم.

    « انگار همیشه منم که باید بسازم، تحمل کنم، کوتاه بیام.»

    حالا چرا این‌قدر دنبال صلحم؟

    چون تهِ تهِ ذهنم اینه که:

    اگه دعوا بشه، یه اتفاق بد می‌افته.

    دعوا برای من فقط اختلاف نظر نیست.

    دعوا یعنی خطر.

    چرا؟

    چون من توی کودکی دیدم دعوا چطوری می‌تونه تموم بشه. شنیدم که همسایه‌مون با زنش دعواش می‌شه،

    مرد عصبانی می‌شه،

    و شی ای رو پرت می‌کنه سمت زنش و زن می‌میره.

    از همون‌جا توی ذهن من این ثبت شد که:

    دعوای زن و شوهر = فاجعه

    پس برای من دعوا فقط بالا رفتن صدا نیست؛

    دعوا یعنی ممکنه یکی آسیب ببینه، ممکنه یکی از بین بره،

    ممکنه چیزی برنگرده به حالت قبل.

    برای همینه که وقتی توی رابطه بحثی پیش میاد،

    من ناخودآگاه می‌خوام زود تمومش کنم. نه چون منطقی‌ام، نه چون بالغ‌ترم، بلکه چون می‌ترسم.

    چون از صدای بلند و خشم‌میترسم .

    می‌دونید ، من الان دیگه دنبال بحث نیستم.

    با هیچ کس، حتی همکارم، دوستام و حتی خانواده ام ….

    بحث کردن منو خسته می‌کنه، اذیت می‌کنه، ناراحتم می‌کنه.

    حتی وقتی بحث آرومه ، حتی وقتی صدای طرف بالا نیست، من « عصبی می‌شم» تپش قلب می‌گیرم، دلم می‌خواد فرار کنم یا ساکت بشم.

    و من می‌رم تو نقش صلح‌جو، می‌خوام همه چیز آروم بشه،

    می‌خوام اضطرابم کم بشه، می خوام آرامش داشته باشم.

    می‌دونی، توی رابطه همیشه یه نقش بود که من ناخودآگاه بازی می‌کردم…

    نقش «قربانی».

    چرا قربانی؟ چون من خیلی زیاد مهربونی می‌کردم،

    همیشه از خودم می‌گذشتم، از زمانم، از انرژی‌ام، از وقتم، از همه چیزم.

    اونقدر که انگار خودم دیگه مهم نبودم.

    انگار هر چی بیشتر بدهم، بیشتر دوست داشته می‌شدم .

    چون حس می‌کردم اگر این کارو نکنم، شاید طرفم رها کنه یا ناراحت بشه.

    حالا فکر می‌کنم این از کجا اومده:

    از اون حس قدیمی که تو ذهنم مونده:

    «ارزش من وقتی ثابت می‌شه که مفید باشم، وقتی نیاز دیگران را برآورده کنم، وقتی آرامش طرف مقابلم رو حفظ کنم.»

    از کودکی، یاد گرفتم مهربونی و فداکاری راه بقای من بوده. چون الگوی کودکی من مادری مهربان و از خود گذشته بود …

    «مهربان باش، فداکار باش، از خودت بگذر ، تا دوست داشته باشن.»

    ناراحت می‌شدی → سکوت

    حق داشتی → گذشت

    خسته بودی → ادامه می‌دادی

    من وقتی ارزش دارم که نیاز بقیه رو برآورده کنم.

    وقتی این دوتا موضوع رو کنار هم می‌ذارم، می‌بینم تهش همه‌شون می‌رسن به یه چیز : (آرامش)

    من آرامشم رو خیلی دوست دارم.

    می‌ترسم به هم بریزه.

    می‌ترسم تنش بیاد، قهر بیاد، فاصله بیاد،

    و بعدش… از دست دادن.

    تهش اگه بخوام راستشو بگم،

    ترس از دست دادن دارم.

    ترس از تنها شدن.( نمونه ای از شرک )

    ترس از این که اگه صلح نباشه، اگه اوکی نکنم، اون آدم از زندگیم بره.

    «چقدر جالبه…

    هر چی بیشتر بازش می‌کنم، هر چی عمیق‌تر می‌رم،

    باز تهش می‌رسم به (ترس) »

    یادم باشه که ( وقتی از دست دادن می‌ترسونه منو ، یادم می‌ره که خدا هیچ‌وقت از دست نمی‌ره )

    سال‌ها فکر می‌کردم برای اینکه آرامشم حفظ بشه،

    باید کوتاه بیام، باید از خودم بگذرم،

    باید همیشه مهربون‌تر از حد خودم باشم.

    اما الان دارم کم‌کم می‌فهمم

    اون آرامش، آرامش واقعی نبود؛

    آرامش از سر ترس بود.

    و خوشحالم که الان دارم روی خودم کار می‌کنم.

    دارم یاد می‌گیرم خودم رو دوست داشته باشم،

    نه فقط وقتی مفیدم، نه فقط وقتی صلح برقرار می‌کنم،

    بلکه حتی وقتی نه می‌گم، حتی وقتی یکی ناراحته،

    حتی وقتی همه‌چیز فوری اوکی نمی‌شه.

    دارم یاد می‌گیرم آرامش واقعی

    از حذف خودم نمیاد، از کنار خودم ایستادن میاد.

    و این مسیر سخته، «« ولی مسیر درسته»»

    هر چه جلوتر می‌رم، خوشحالم که دارم خودم را بهتر می‌فهمم.

    امیدوارم هر چه زودتر به اون چیزهایی که واقعاً دوست دارم، برسم.

    به جرات می‌توانم بگم که اگر امروز این آگاهی‌ها را دارم،

    به‌خاطر آموزش‌ها و صحبت‌های عالی شماست.

    این مسیر باعث شده من بیشتر به خدا نزدیک شم،

    بیشتر قانون زندگی را درک کنم و خودم را بهتر بشناسم.

    واقعاً از شما ممنونم و سپاسگزارم.

    اما هیچ کلمه‌ای به اندازه کافی بزرگ نیست که بتونه

    زحمات و آموزش‌های ارزشمند شما را جبران کنه.

    از صمیم قلب، سپاسگزارم.

    سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    فررانه فلاح گفته:
    مدت عضویت: 1341 روز

    به نام الله مهربان. سلام به استاد عزیزم و مریم جانم …ودانشجوهای سایت بزرگ استاد عباس منش…‌بازم سپاسگذارم استاد بابت طرح این سوال وبا فکر کردن میتونیم بفهمیم چه باورهای مخربی توذهنمون وجود داره واونها رو شناسایی کنیم..و قتی میشینم به سوالهاتون فکر میکنم از کارهای خودم و اشتباهاتم گاهی خندم میگیره…یکی از الگوهای تکرار شونده اینه که من توی هیچ رابطه ای موندگار نیستم.‌چه دوست چه همکار .‌چه احساسی..‌میدونی استاد همیشه همه رومقصر دونستم وقضاوت کردم بدون اینکه حتی به کار اون شخص فکر کنم همیشه میگفتم خودم هیچ اشتباهی ندارم..حتی دلیل اون برخورد رفتار هم میشنیدم هیچ وقت باور نمیکردم…فکرم اینه که همه دروغ میگن.‌هیچکی رو راست نیست.‌. یکی دیگه اینکه کمال گرا هستم…همیشه همه چی اونطور که من دوست دارم باید پیش بره..هر چی من دوست دارم همون باید باشه…. و اینکه همیشه فکر کردم توی رابطه هام من قربانیم.‌‌ازم سواستفاده میشه…این من هستم مورد ظلم واقع میشم…اوه اوه استاد چه باورهایی توی ذهنم پیدا کردم…….واقعا ازت ممنونم و ازخدا میخوام من رو به سمت چیزهای وافکار بهتر هدایت کنه..انشالله بتونم دوره کشف قوانین رو خریداری کنم …از دوستان هم بابت کامنتاشون سپاسگذارم و از خوندن اونها چیزهای جدیدی یاد میگیرم…خدایا شکرت درپناه حق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    فاطی احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2577 روز

    بنام خدای هدایتگرم

    خداروشکر میکنم هزاران بار ک بازم تو مسیر هدایتش هستم و فرصت شنیدن فایلهای ارزشمند دارم

    ممنون این فایلها رو با این عنوان واضح ادامه دادید ک سبب شد تو همین مسیر خودشناسی خودمونو بشناسیم

    حقیقتا این عنوان الگوهای تکرار شونده یه دوره س

    تا یه سری فایلهای رایگان دانلود.

    و من پاس قدرانی بیشتر قصد دارم یه دفتر جداگانه به اسم خودشناسی بزارم با استفاده از همین سری فایل الگوها

    و سوالاتو بنویسم

    و یه عالمه جا برا جواب باقی بزارم

    چون با کار کردنم میتونم یه مقدار حق مطلب ادا کنم و ایجور سپاسگزار وجودتون باشم

    من متوجه شدم هر سری با فایل جدیدتر من کنکاش بیشتری از خودم میکنم

    استاد راجب سوالات این فایل باید بگم ک دقیقا منو عنوان کردید, مث یه مشاور ک مدتها کیسشو می‌شناسه

    اومدید تمام پاشنه های آشیل منو از کودکی به شکل سوال ازم پرسیدید

    من همیشه نقش مراقب بازی کردم و همچنان ،

    من هیشه ناجی بقیه م و همچنان

    من همیشه در صلح با بقیه م و همچنان.

    من اینهمه تعامل و توانایی در حل مسائل دیگران رو یه ویژگی میدونسم

    قطعا یه توانایی خوبیه اما نه وقتی بعدش حس قربانی شدن بهم دست میده

    و نهایتا حس بی ارزشی

    بی عزت نفسی

    قطعا این دوره کشف قوانین لازمه منه

    اما میدونم براش باید یه تکاملی طی کنم

    یه دورهایی بگدرونم تا بهش برسم و

    من برای اینکه برسم به نشانه واضح و مطمئن شم کدوم دوره مقدمه منه ،هر دفعه از متن های باارزشی ک خانم شایسته برا هر دوره گزاشتن و بارها میخونم و در طول روز دنبال نشانه ش میگردم

    دوره ی ک من منتظرم با اشتیاق خیلییی تاااا،

    و نیازمند مث پیش نیاز دوره هاا برا افرادی مث خودن

    دوره احساس لیاقت هس

    و من اینو از خداوندم درخواست کردم و قلبم میگه خبری در راه است به زودی

    برای همموم آرزوی زیبایی های بیشتر دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 874 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به همه دوستان

    من ماسک ها و نقش های زیادی رو توی زندگیم بازی کردم و به خاطر همین تنوع نقش ها و بازی عالی خودم باید اسکار بگیرم

    و اما یکی بزرگترین نقش هایی که در زندگیم داشتم این بود که من نقش گدا رو داشتم . من یک گدای واقعی هستم که محتاج بقیه هستم . همش دنبال اینم که بقیه تاییدم کننن . گدای توجه پدر و مارم هستم . گدای پول هستم . گدای روابط هستم که حالمو خوب کنه . گدای جلب توجه هستم که به من توجه کنن و از خودم لذت ببرم . من از همه کس و همه چیز گدایی کردم و این درون من میاد که برای خودم ارزش قائل نیستم و معمولا بدترین رفتارها هم میشه.

    دومین نقش بزرگ من اینه که من بسیار خودمو قربانی و مظلوم میبینم . قربانی دولت . قربانی بودن در این کشور . قربانی خانوادم که ازشون کمبود عزت نفس و دعواها دیدم . قربانی اینکه یکی بیاد منو جمع کنه . قربانی کتک خوردن از مدرسه و معلم ها . قربانی کتک خوردن از خانواده . قربانی شرایط مالی بد . قربانی ترسو بودن . قربانی اوضاع همینه و دقت کردم که چقدر این تکرار شده و به شیوه های متنوع منو درگیر خودش کرده.

    سومین نقش من حمال و کارگر بودن هست . تا یه جایی نیاز به کمک یا حتا اثاث کشی داشتن سعید که هست . حتا توی کارها سخت مثل چی حمالی میکردم و همیشه هم برام کار جور بود . من ازش فرار میکردم اما در واقع فراری نبود و بهش نزدیک میشدم و هنوزم هست

    من نقش ملیجک دربار(تلخک) رو داشتم و برای شادی خانوادم و خواهرام بخندن و شاد باشن و حالشون خوب باشه و ببرمشون بیرون و بهشون خوش بگذره یا دوستام رو توی سفر بخندونم که لذت ببرن و خودم رو کوچک میکردم

    من نقش یه ادم چاکر موجه و سر به زیر که خانواده و دوستان و فامیل و همکارها ازش تعریف کنند . . ادم های محل به به و چه چه بزن که چقدر این پسر خوب و پاکیه . حتا با دختر ارتباط نداشتم که بگن عجب پسر چشم و دل پاکیه و همش خودم رو موجه جلوه میدادم در حالی که از درونم دوست داشتم این نقاب رو بشکنم

    بزرگتر که شدم و حتا همین الان نقش ادم کار بلد و در کنارش یک قاضی رو بازی میکنم که میخوام خانواده رو درست کنم حتا توی ذهنم دارم براشون توضیح میدم که تو باید این کار رو انجام بدی چون من بیشتر میدونم یا قضاوت میکردم که چرا مثل من فکر نمیکنی و این مسیر رو میری و محکوم به زندانشون میکنم

    نقش بعدی من همش هوای طرف مقابل رو داشتم که بهش خوش بگذره و کارهایی کنم که خسته نشه . خوشحالش کنم . حوصلش سر نره و انگار من وظیفم این بود که حال بقیه رو خوب کنم و مثل اسباب بازی باشم

    نقش بعدی یه ادم بی لیاقت که خودم رو سربار خانواده میدم از کوچیکی و چیزی که میخریدن برام ناراحت میشدم که چرا اینقدر برام خرج میکنی . باشه برای خودت باشه و اونا از دوست اشتن این کار رو میکردم ولی من در خودم ارزش نمیدیم و حتا لباس های نو رو تو جمع دوستان نمیپوشیدم یا تو مدرسه که ناراحت نشن که ندار هستن و دلشون نخواد که گناهه

    من نقش سنگ صبور رو بودم که همکارها و دوستان و خانواده همش حرف های خصوصی یا ناراحت کننده و مشکلاتشون رو به میزدن و من لذت میبردم که من امین هستم و همیشه یه سعید هست که به حرفت گوش بده و ارام بشی

    نقش مدیر و مسئول ادم های زیادی رو داشتم که همه چی درست پی بره طبق برنامه ریزی اردوها و کارها و… پیش بره و همه خوشحال باشن در صورتی که خودم حمالی میکردم تا به بقیه خوش بگذره

    من نقش یه ادم مذهبی رو بازی میکردم که از این کار متنفر بودم ولی چون به خدا نزدیک تر شم و خدا دوستم داشته باشه و برم بهشت و به زور نماز میخوندم یا میرفتم تو مراسم مذهبی و این دوگانگی شخصیت درونم رو میخورد و متلاشیم میکرد چون باورش نداشتم و بدم میومد

    وقتی همه این ها و خیلی چیزها هست که در اینجا ننوشتم رو فکر میکنم. میبینم من تو زندگیم همش باج دادم به عالم و ادم . و شهید بقیه هستم.

    ▀▄▀▄ THE END ▄▀▄▀

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    تینا گفته:
    مدت عضویت: 520 روز

    سلام ب همه عزیزانم

    بله استاد دقیقا همینطور

    من تعداد زیادی از این الگو هارو در زندگیم در روابطم داشتم و بیشتر هم در روابط عاطفی این مسئله برام بوده

    قبل از اینکه ازدواج کنم با فردی در رابطه عاطفی بودم ک خیلی احساس وابستگی ب من داشت و ترحمی و کینه ای بود . همیشه و همه جا می‌خاست با من همراه باشه و ی سری تعصبات از دید من الکی داشت

    آخر ماجرا بعد از دوسال و نیم با چالش های سختی از فرکانس هم خارج شدیم و رابطمون اتمام یافت

    بعد از چند ماه من مزدوج شدم و الان میبینم دقیقا اون برخورد های وابستگی ها و حس ترحم و مهربونی بیش از حد و کینه فراوان و اینکه همش میخاد همه جا با هم باشیم ، طوری ک اگه جایی دعوت باشیم حاضره سرکار نره ک با من باشه یا نمیزاره ک من برم جایی تنهایی و خیلیییی سر این قضیه با هم چالش داریم و میبینم الان ک در یک رابطه دیگه هستم مشکلات همونن حتی بدتر از قبل هم شدن فقط شریک عاطفی جلدش عوض شده و همیشه از این مسئله رنج میبرم

    دقیقا من این طرز فکر و دارم ک هر کی ب من میرسه دنبال توجه و عقده محبت و نیاز عاطفی داره . آخ آخ

    من خودم پر از باور های مخرب هستم و اینارو نادیده گرفتم و با احساس کمالگرایی همیشه خاستم شریک عاطفیمو تغییر بدم ، در صورتی ک من هم دقیقا هم ایراد و تو ی وجه دیگه داشتم

    استاد از صحبت هاتون تنم لرزید . دقیقا همه این مسائل و من داشتم و دارم

    الله اکبر اشک تو چشم حلقه زد استاااااد

    واقعا چطور من تا الان ب این الگو های تکرار شونده دقت نکردم ک بخوام تغییرشون بدم

    پاسخ ب سوال استاد عزیزم

    خیلی کمالگرا هستم دوست دارم همسرم یا اطرافیانم همیشه با نظرات و دیدگاه من موافقت کنن چون فکر میکنم ک من خیلی حالیمه

    من احساس قربانی شدن تو روابطم با بقیه دارم و بیشتر مواقع سکوت میکنم و از قضاوت ها و حرفاشون حس قربانی و مقصر نبودن بهم دست میده

    من از نه گفتن ب آدما میترسم ک ی وقت ناراحت نشن حالا چ همسرم باشه و خانواده ام باشه و اطرافیانم باشن

    از اینکه اونا ب من ن بگن اصلا ناراحت نمیشم و تازه خوشحال میشم ک رک تونسته حرفش و بزنه اما برای خودم خیلی سخته ک ب بقیه ن بگم و همیشه از خودم زدم برای دیگران

    استاد همه ترمز هایی ک گفتید از باور هارو من دارم و از خداوند میخام با روند تکاملم پاسخ صحیح و بهبود گرایی و ب من بده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    مهدی جباری گفته:
    مدت عضویت: 2631 روز

    سلام استاد عزیزم

    من همیشه تو روابط زندگی و روابط کاری و روابط که تو جامعه دارم

    همیشه تمام سعی خودم رو میکنم که نقش من براساس گذشت باشه

    و همیشه هم جواب داده

    مثلا اگر تو روابط زناشویی ،میبینم همسرم از چیزی ناراحته و داره یک جورایی تو این دریاچه زیبای زندگیمون سنگ میندازه و داره آرامش این زندگی رو به هم میزنه سعی میکنم با گذشت و صبوری برگردونم این برکه و دریاچه زیبا رو به حالت اول

    و همیشه گذشت منو به بالاترین جایگاه رسونده

    و هیچ وقت به خاطر گذشت خودم ،احساس سرخوردگی بهم دست نداده

    و فکر می‌کنم پخته تر شدم ،

    و 10 ساله دارم زندگی میکنم با خانومم فکر میکنم تنها دلیل این رابطه خوب گذشت بوده

    اگر حتی اون تقصیر کار بوده من گذشت کردم

    حتی اگر کسی بهم بدی کرده گذشت کردم

    اگر تو خیابان کسی تو رانندگی بهم توهین کرده گذشت کردم

    و خیلی برام شیرینه این گذشت کردن

    و زندگی خودم رو مثل همون دریاچه بهشت شماست

    میخوام همیشه تمیز ،زیبا ،و در آرامش باشه

    اگر کسی سنگی میندازه تو این دریاچه ،سعی میکنم با گذشت خودم و ننداختن یک سنگ بزرگتر از طرف خودم آرامشش رو بیشتر از بین نبرم

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    امین روستا گفته:
    مدت عضویت: 1535 روز

    سلام به استادکشف قوانین زندگی

    در روابط خودت با دیگران – خصوصا روابط عاطفی – شما چه نقشی را بازی می کنید؟

    استاد من توروابط همیشه یه پاشنه عاشیل دارم که موقع برخورد بادیگران من روتحت تاثیرقرار میده و اونم ؛رودربایستی کردن بادیگران؛ هست

    من رواین قضیه خیلی کارکردم الان نسبت به قبل خیلی بهترم ولی هنوزتوش مشکل دارم

    چندتامثال بزنم

    اگه درخواستی نابجاازمن بشه تومرحله اول مقاومت می کنم ولی وقتی طرف خیلی اصرارمی کنه شل میشم وبهش جواب میدم حالا اون حالتش بده که آدم بعدازاجابت اون درخواست یاخودخوری می کنه یاکلی پشت سرطرف حرف می زنه که چقدآدم پررویی هست ووقتی خودم روجای طرف می گذارم میگم من هیچ وقت چنین درخواستی نمی کنم

    یاوقتی به یه مغازه برای خرید میرم بااینکه طرف جنسش رو گرون بهم میده آخرین لحظه می خرمش انگارکه مجبورم بخرمش وروم نمیشه دفعه بعدرفتم مغازش بهش بگم

    بعضی مواقع رفتارم ازروی ترس اسمش روبگذاریم یاکناراومدن باطرف مقابل اسمش روبگذاریم هست

    مثلاتوبرخورد بایه کارمندیایه مسئول بلند پایه اگه اختلافی پیش بیاد پیش خودم میگم سربه سرش نکنم تاکارم روانجام بده حتی اگه حق بامن باشه

    درموردانتقاد کردن وقضاوت کردن بگم که من قبلناهمش نقطه ضعف دیگران رومی دیدم واین ناخودآگاه بود البته الان خیلی بهترشدم وفقط گاهی اوقات باهمسرم جاهایی که بعضی هاخیلی پررویی می کنند درموردطرف صحبت می کنیم

    درمورد کمال گرایی هم که آفت بزرگ وپنهانی هست بگم من همیشه می خواستم بی نقص عمل کنم بی نقص صحبت کنم(جاهایی که می خواستم نظرم رو بگم صدبارتوذهنم دودوتا چهارتاش می کردم آخرش هم نظرم رونمی گفتم)بی نقص برخورد کنم(تومجالس نمی تونستم پابزارم به خاطر اینکه فکرمی کردم جور خاصی بایدرفتارکنم یابقیه روبزرگترازخودم می دیدم) که حالاخیلی بهترشدم

    اینها همه بعدازدوره عزت نفس خیلی بهترشد درمورد کمال گرایی هم دوره شیوه حل مسائل توضیحاتش روتکمیل ترکرد

    استادبعدازعمل کردن به آگاهی هایی که تودوره عزت نفس و12قدم وشیوه حل مسائل وحالاکشف قوانین زندگی گفته شده وانجام تمریناتش خداروشکر کلی تغییردرفرکانس هام ورفتارم ولذت بردن ازلحظه لحظه زندگیم وسپاسگذار خدابودن اتفاق افتاده است.

    یه درخواست:

    اگه امکان داره برای به روز رسانی دوره قانون سلامتی هم چنین سوالاتی مطرح کنید آخه من فردچاقی نیستم بعدازدوره قانون سلامتی کلی مشکل گوارشم حل شدوپرانرژی شدم اما دوست دادم ازلحاظ جسمی قوی ترباشم.

    خداوندنگه دارشماباشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    ماری گفته:
    مدت عضویت: 2021 روز

    “به نام خدایی که ما رو آزاد آفرید”

    سلام به استاد جان جانان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان دوست داشتنی

    سوال این جلسه واسه من چالشی بود

    خیلی بهش فکر کردم ولی حس میکردم اینایی که به ذهنم میرسه اونقدرا ریشه ای نیست

    باید بیشتر واردش میشدم تا یقه ی اون اصل کاری رو بگیرم که اون زیر میرا داره خرابکاری میکنه

    نهایتا نقش خودمو پیدا کردم

    کم یا زیاد توی هر رابطه ای من خیلی دوست داشتم که نقش ناجی و قهرمان رو بازی کنم

    همیشه میخواستم آدم خوبه ی ماجرا من باشم

    از خودم کندم که بقیه رو خوشحال کنم که بعدش بگن فلانی چقدر آدم خوب و مهربونیه

    که اتفاقا به همین خصلت هم شناخته شدم:

    مهربون و دلسوز!

    یه طوری این نقش بهم چسبیده که هر موقع میگم ایندفعه دیگه با قدرت با فلانی برخورد میکنم مامانم فوری میگه:نه تو نمیتونی…الآن میگی ولی دلت میسوزه و همچین حرفی رو نمیزنی!

    کار به جایی رسیده که الآن خودمو مسئول زندگی مامانم میدونم و تازگی فهمیدم گوشه ی ذهنم اینه که اگه من ازدواج کنم مامانم چی؟کی بهش کمک کنه؟کی مواظبش باشه؟

    و کلا شدم خدای زندگیه مامانم.در صورتیکه خواهرم خیلی نرمال زندگیه خودشو میکنه و برای مامان و بابام کمترین وقتی هم حاضر نیست بذاره و تعجبی هم نداره.چون من یاد گرفتم جور بقیه رو بکشم و اون دختره مهربون و قهرمان خودم باشم و کسی نتونه جای منو بگیره

    حتی توی کارم همین شیوه رو دارم.چند سال پیش با یه گروهی کار میکردم و یه مدتی اون شرکت به مشکل خورد و نمیتونست پولی پرداخت کنه.همه راحت کنار کشیدن و کار نکردن و من چون خیلی علاقه دارم قهرمان باشم جای بقیه هم کار کردم.

    نیازی به توضیح نیست که پولی بهم ندادن و قدردانی هم ازم نشد و اون مسئول محترم اصلا دیگه سراغی از این آدم مهربونه ی داستان نگرفت

    یه بار دیگه م کمر همت بستم که یکی از اقوام رو که جدا شده بود و شرایط روحی خوبی نداشت و از افسردگی نجات بدم که تهش قشنگ کباب شدم و یه چیزی هم بدهکار شدم

    میدونم این نوع رفتار رو که خودمو بکشم واسه بقیه رو از خانواده به ارث بردم و اونا هنوزم به همون شیوه عمل میکنن و پای درد و دلشون که بشینی از زمین و زمان دلگیر و ناراحتن که من فلان خدمت رو به فلانی کردم ولی چی شد؟آخرشم رابطه شو قطع کرد و منو تحویل نگرفت و…

    واقعیتش تا حالا انقدر واضح ندیده بودم که دارم پا جای پای بابا و مامانم میذارم و انگار دارم مدل رفتار و زندگیشونو تقلید میکنم

    و ریشه ی اصلی این داستان حس بی ارزشی و بی لیاقتیه که خیال میکنی همه ی مردم ازت مهمترن

    واسه خودمون اسم قشنگ میسازیم که آره من مهربونم!

    نه عزیزم تو مهربون نیستی تو تایید طلبی

    واسه یه نگاه مثبت مردم خودتو به آب و آتیش میزنی

    چرا؟

    چون از درون احساس خلا داری و خودتو کافی نمیدونی

    تو یه کلام تو مشرکی

    آدما رو زیادی گنده میکنی واسه خودت

    اینم بگم که مدتیه که دارم سعی میکنم این گیر رو تو وجودم حل کنم.اما چون ریشه ی اصلیش رو پیدا نکرده بودم باز میزدم جاده خاکی

    ولی حالا که پیداش کردم قطعا بهتر “عمل” میکنم

    عمل به این اصل که “ضمن اینکه همه ی آدمها رو قلبا دوستشون دارم و بهشون احترام میذارم اما خودِ عزیزم رو در اولویت قرار میدم و مهمترین هدفم شادی و رضایت خودمه و در مرحله ی بعدی اگه دیدم دوست دارم و عشق میکنم کمکی به کسی بکنم و این کمک ضربه ای به خودم نمیزنه و باعث حال خوبم میشه قطعا اون کار رو انجامش میدم و در غیر اینصورت محترمانه میگم “نه” و اینجوری حس لیاقتم رو بالا میبرم”

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    حسین زارع گفته:
    مدت عضویت: 1270 روز

    باسلام خدمت تمامی دوستان

    و

    استاد، با عملکرد

    و

    خانم شایسته با ایمان

    من احساس ها و افکاری که از اول زندگی نصبت به خودم رو داشتم همیشه تو روابطم میبینم

    جالب اینجاست که

    میدونم که احتیاج دارم به

    احساس لیاقت

    احساس ارزشمندی

    احساس دیده شدن

    تأیید شدن

    و

    بابت الگوی شماره 6. (نقش)

    توی روابطم بادیگران

    باهمسرم ،مراقب و ناجی و از حق خود بگذرم

    توی روابط شهری و اجتماع خودم را مورد بی انصافی و دیده نشدن بدون دلیل میدونم

    قبلا دوستداشتم دیگران را خوشحال کنم

    من توی روابطم پایدار نیستم و همیشه مردم از من دور شدن و فاصله گرفتن و من هم با باج دادن و هرکاری (با صداقت،رو راستی،سنگ تموم گذاشتن)بازهم بدون دلیل مثل همیشه من رو تنهاگذاشتن و به قطع رابطه رسید

    من توی روابطم جا داره روی خودم کار کنم که روابط بیشتر و سالمتری داشته باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: