اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و قربونتون برم های فراوان خدمت شما استاد عزیز و همه عزیزان ارزشمند در بهشت ابدی.
خدا رو شکر میکنم که مهمون سفره پر برکتتون هستم.
الگویی که برا من تکرار شده و بارها ازش ضربه خوردم اینه که مدت هاست که دوست دارم بیزینس خودمو داشته باشم ولی هربار چه موقعی که پس انداز داشتم چه موقعی که پس انداز نداشتم اقدامی نکردم. اصن وقتی میخوام شروع کنم دست و پاچه میشم و هنگ میکنم و نمیفهمم از کجا باید شروع کنم و بعد از چند روز که کلا گیج میشم ازش دست میکشم و منصرف میشم و دوباره بعد مدتی همین سیکل برام تکرار میشه.
و نتیجه ای ک احساس میکنم که بسنده میکنم به شرایط موجود و خواسته هام کوچیک میکنم. ولی قلبا خیلی خیلی دلم میخواد این سیکل رو بشکنم و وارد مسیر شغلی مستقل بشم.چون این مسیره که توش بهتر میتونم خودمو بشناسم و بهبود ببخشم و پیشرفت کنم و خب نتایج مثبتش اعتماد به نفس عمیق تری بهم میده و احساس خوشبختی و رضایت بیشتری دارم.
چون خواننده مورد علاقم تا شهر بغلی مون اومده و دوساعت راهه ازینجا تا اونجا وای من نتونستم برم
کنسرت بعدی شون هامبورگ هست و دو تا بلیت گرون هنوز موجوده و من داشتم خود زنی میکردم که خانوادم بذارن برم
اخزشم نمیدونستم کجای کارم اشتباهه
راستش درباره این اشتباهاتی ک زیاد تکرار میکنیم باید بگم دقیقه نودی بودن و دوباره اینجا کار دستم داد
قضیه اینه که من چند ماه پیش خبر دار شدم اینا کنسرت دارن ولی بابام.خیلی تلاش میکنم فحش ندم استاد جون هنوز عصبانی م هروقت یادش میوفتم. نذاشت برم. میدونم ذهن خودم بوده میدونم کار خودم بوده ولی دیگه بخدا نمیدونستم چیکار کنم بتونم برم
هر راهی ب ذهنم رسید امتحان کردم
آخرش ب دلایل چرت بابا م نذاشت گفت من شاید تا اونموقع کار مو عوض کنم فلان
و امروز
روز کنسرت
همه اعضای خانوادم خونه ن و ب راحتی میتونستم برم و حتی دوستمم رفته ولی بابام نذاشت و بخاطر شک های مسخره بابام من خودمو اسیر کردم
حالام کنسرت هامبورگ هست سه روز دیگه
الان دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم
خدایا هر راهی ب ذهنم رسید انجام دادم
رفتم الان کامنت هارو خوندم و دیدم بعله اول سوره یوسف هدایت شدم بهش و اینکه از رفیقش درخواست کرد و بیست سال توی زندان موند
ولی بعدش ک ب خدا توکل کرد نه تنها آزاد شد بلکه عزیز مصر شد
بعدشم ب کامنت سعیده شهریاری عزیزم هدایت شدم ک همیشه کامنت هاشو میخونم و دوباره دیدم اره این دقیقه نودی بودنم و شرک و شرک و شرک کار دستم داده
خدایا واقعا نمیدونم چیکار کنم
تو درستش کن
الان از تو کمک میخام و اگه این کنسرت رو برم…میدونم چیزی به نام صلاح تو وجود نداره و انتخاب هام دست خودمه و تو میخای ک من به خواسته واقعی م برسم و خواسته م رفتن له این کنسرته چون واسم مهمه…اگه این کنسرت رو برم واقعا هیچوقت قرار نیست کمک تو فراموش کنم جون حتی لحظه آخر دقیقه نود هم نجاتم دادی…
و برای دفعات بعدی
علاوه بر تامین مالی از لحاظ ایمان هم خودمو تامین میکنم که اینجور مواقع کم نیارم و باور کنم میشه
راستش همین هفته خدا منو نجات داد و باید جای کار اموزی پیدا میکردیم و من هرکار کردم نشد و نتونستم پیدا کنم
لحظه آخر بابام منو برد توی شهر با ماشین گشتیم یکم از چندتا جا پرسیدم
اول جا ی جای خیلی خیلی رندومی بود نزدیک مدرسه م ک امروز فهمیدم نزدیک مدرسه ست وگرنه نمیدونستم و فک میکردم خیلی دوره از مرکز شهر
هدایت شدم اونجا
و خیلی جالب اینکه قبولم هم کردن در حالی مه هیچ جا قبول نمیکزد و همه جا پر بود
و تازه کار ش هم مرتبط با کار خودم توی فروشگاه هست(بخش غذا)و خیلی آسونه و همه ی چیز هاشو بلدم و دختر های همین خودم اونجا کار میکنن که خیلیم مهربون و خوشگل بودن وقتی باهاشون حرف زدم و خیلی ناز بودن
همون شب بهم زنگ زدن و امروز برام امضا کردن و کار اموزی پیدا کردم
و اینو خیلی بهش نیاز داشتم
چون اگه پیدا نمیکردم برای مدرسه م نمره منفی میگرفتم(اجباری بود)و خیلی تاثیر بدی داشت روی انتخاب رشته سال بعد و کلا همه چی
ولی حالا گیرم اومد
خدا دقیقه نود واسم جور کرد و از دوشنبه هم میرم کار اموزی
البته اگه دقیقه نودی نبودم جای مورد علاقه م کار پیدا میکردم(مدرسه موسیقی و سالن کنسرت)و خیلی بهتر بود ولی خب دیگه:) اخلاق دقیقه نودی گندممممم باز کار دستم داد
البته بازم فرصت ها از بین نرفته
الانم چیز باحالی رو تجربه میکنم کار اسونیه دوستای جدید پیدا میکنم خوش میگذره
و میتونم کار اموزی دوباره بازم بر دارم بصورت آزادانه و برم مدرسه موسیقی چون خودشون بهم گفتن اگه بازم خواستی بیای بهمون پیام بده(مشکلشون این بود که خیلی دیر گفتم و گرنه جا داشتن و اکه یکم زودتر میگفتم قبول میکردن)
اینجام نه گفتن خیلی راحته و اگه کسی نخواسته باشدت خیلی راحت میگه نه
و خب مدرسه موسیقی اوکی داد و ایشالا دفعه بعد خودم اختیاری مبرم اونجا
این ازین
اینو ک خدا برام اوکی کرد
کنسرت رو هم…ایشالا که اوکیش میکنه…میدونم خیلی مشرک بودم میدونم خیلی التماس کردم به خانوادم و دوستام که باهام بیان
ولی ببخش خدایا منو:)
و منو ببر…
شاید همین الان هم از قانون میس اندرستندینگ داشته باشم ولی اگه چند دقیقه پیش هدایت شدم به داستان یوسف و فهمیدم مشرک بودم، پس به راهکار های دیگه هم هدایت میشم و میس اندرستندینگ هام از قانون رو رفع میکنم…کم کم.
پی نوشت: الانکه دارم فکر میکنم اشتباه تکرار شونده م بیشتر شرک هستش و درخواست بی پایان از آدم هایی که یک مگس هم نمیتونن خلق کنن مثل مامان بابام
وایه همین با اینکه پول دارم ب خواسته هام هدایت نشدم بعضی هاشون بخاطر شرک!!!و درخواست از خانوادم و دوستام بجای خدا.
خدایا منو ببخش:))))
و اینکه الان میفهمم چرا خدا خیلی از گناه هارو می بخشه چون خیلی هاشون حاصل فراموشی قانونه نه بد بودن اون ادم..و گرنه خدا مارو قضاوت نمیکنه و همه مارو ارزشمند میبینه فارغ از اشتباهات مون. واسه همین همیشه دوباره هدایت مون میکنه. حتی اکه فراموش کنیم قانون رو.
سلام خدمت استاد بزرگوارم و خانواده صمیمی استاد عباس منش
باورهای اشتباه از الگوهای تکرار شونده
من وقتی فایلهای اول رو گوش کردم در مورد گم شدن کلید که من هر سری خونه مامانم میرفتم گم میکردم الان وقتی میرم تا وارد میشم تو جا کلیدی میزارم و دیگه میدونم اونجاست
در فایلهای قبلی الگوهای تکرار شونده در مورد مدرسه نرفتن دخترم گفته بودم که تکرار میشه خداوند از طریق دخترم منو هدایت کرد که پیش مشاور برم تا ریشه یابی کنم بجای دعوا کردنش علت نرفتنش بفهمم
من زیاد چای میخورم و تا حالا نتونستم کمتر کنم الانم میدونم معدم اذیت میش بازم زیاد میخورم
من میخوام پس انداز کنم هر وقت برام چالشی بوجود میاد متاسفانه خرج میکنم و باید حتما براجتی و اسونی یاد بگیرم
امروز بهم الهام شد که به بچه های کوچیک نقاشی یاد بدم ولی ذهنم مقاومت میکرد که تو مدرک نداری ولی با منطق جوابش دادم که اموزش به مدرک نیس
من دو روزه در مورد الگویی که سر عصبانیت اشکام سرازیر میش فهمیدم از کمبود عزت نفسه و وقتی میبینم میخواد شروع بش به خودم میگم من احساساتی نیستم و قویم دیگه سرازیر نمیشه
من نمیتونم کسی بهم پیام میده رو سریع جوابش بدم میگم بعدا که فراموش میکمم
منم هرجایی که باید صحبت کنم نمیکنم
و خیلی باورهای دیگه هس که باید فکر کنم تا پیداشون کنم
دقیقا مسئله ایی که خیلی برام تکرار شده اینه که اوضاع مالی و ورودی من خوب خوب میشه بدون بدهکاری اما یکم که جلو میرم با همون اوضاع میاد سراغم و من هم وقتی که پولش رو نداشته باشم و بدهکار باشم هعی رو مخم هست و این توجه باعث میشه جلوی ورود ثروت رو بگیر تا چند وقت که روش کار میکنم و میبینم چقدر اوضاع بهتر میشه
البته ناگفته نماند که این سر دیگه مثل سرهای قبل نیست متفاوت تر از قبل شروع کردم و دارم جلو میرم عیب خودم خداروشکر از فایل های استاد فهمیدم و خدا هم از زبان دیگران خیلی بهم گفت خداروشکر واقعا بابت این فرصت های عالی و این فرصت های زیبا
عیب دیگه که دارم اینه که کارهای رو دقیقه نودی انجام میدم و یک کاری یا وسیله ایی تا زمانی که دقیقا خودش کار بده منم ازش کار میکشم و میرم جلو و این در صورتی که از تنبلی بدم میاد اما باز هم انجام میدم انشالله که راه حل این مسئله هم گفته میشود
تو مسئله روابط خیلی خیلی خیلی بهتر از قبل شدم از اون همه دعوای هر روز و هر هفته رسیدم به شیش ماه پنج ماهی یک دعوای ساده که همینم نباید باشه باید صفر بشه
تشکر از استاد عزیزم بابت این فایل ها و زحمات عالی شما به همراه خانوم شایسته
من بدترین الگوی تکرار شونده ی زندگیم همینه که ی مدت کار میکنم روی خودم و بهتر میشه شرایط، باز ول میکنم بر میگردم سر خونه اول، انقد که دیگه خسته شدم از این مقاومت و ضعف ذهنی خودم. انقد که دیگه بعضی وقت ها میگم اصلا ولش کن، من آدم تغییر و زندگی خوب نیستم، بعد مشکلات انقد بیشتر میشه که منو به غلط کردن میندازه و برمیگردم به قانون. ولی نمیتونم ادامه بدم، انجام میدم، حالم خوب میشه باز بعد ی مدت ی اتفاقی میوفته که حالم خراب شه و باز ول میکنم. این الگو واقعا آزار دهنده هم هست برای من. که باید خیلی روی ذهنم کار کنم و به خودم و ذهنم یادآوری کنم زمان هایی که کار کردم و نتیجه اومده و بتونم مومنتوم مثبت رو ایجاد کنم و روی غلتک بیوفتم.
ی الگوی دیگه اینه که من خیلی کارهامو به تعویق میندازم، دقیقه نودی کامل،زمان درس و دانشگاه درسا روز آخر و الان که سر خونه زندگی مم وقتی وسیله ای خراب میشه تا دیگه کامل از کار نیوفته نمیرم درست کنم و اگه همونجور نصف و نیمه کار میکنه دیگه میگم خوبه و اصلا نمیرم مسائل رو حل کنم. ی الگوی دیگه که میبینم اینه که هر شاید 6 ماه یک بار ی غم گنده میاد رو دلم و تا گریه منو میرسونه به دلایل مختلف و باز درست میشه و میره تا 6 ماه دیگه.
ی الگوی دیگه بحث قانون سلامتی، اوایل که دوره لانچ شد و بحثش داغ تر بود منم با قدرت شروع کردم و از 78 کیلو رسیدم به 60 اینا و سلامتی از همه نظر، بعد که انگار توی ذهنم به این خواسته رسیدم دوباره ول کردم و بعد 6 ماه شدم 78 دوباره و انقد این وزن و بدنم برام غیرطبیعی و بد بود که باز 3 ماه به قانون سلامتی عمل کردم و شدم 65 و بدنم نفس راحتی کشید. باز تیکش توی ذهنم خورد و برگشتم به 78 و این برام شاید 4 بار تکرار شده و الان که دارم مینویسم دارم به قانون سلامتی عمل میکنم.
ذهنم الان گف دلیلش اینه که انقد اطرافیان میگن که بخور و لاغر شدی و … ولی دیدم نه ، اتفاقا هر وقت اطرافیان بهم گفتن که غذا بخور ، من بیشتر مقاومت کردم و مصمم تر شدم برای آشغال نخوردن و هر وقت که دوباره شروع کردم به خوردن، خودم بدون اصرار کسی پا پیش گذاشتم و همه چیو خراب کردم.
الگوی دیگه ای که دیدم اینه که هر چند وقت یکبار ی پولی از دست میدم، مثلا ی موقع کار میکردم روی خودم و حالم خوب بود، ماشین خریده بودم میخواستم برم تعویض پلاک، با خانمم میگفتیم که پلاک رند و خوبی بهمون میدن حتما و از خدا میخواستیم و اینا. رفتم تعویض پلاک و پلاک رند بهم دادند و با خوشحالی اومدم خونه و با خانمم کلی خوشحالی کردیم و خداروشکر کردیم، بعد شب کسی زنگ زد گف که سیم کارت 0912 قرعه کشی کردیم رند هست و به شما افتاده و پولی نیاز نیست بدید، فقط 300 تومن به مامور پست بدید، مام فک کردیم که حالا که حالمون خوب بوده، حتما اینم خدا برای ما خواسته، قبول کردیم و بعد که اومد سیم کارت و پول دادیم، رفتم شرکت همراه اول گف کلاهبرداریه کسی سیم کارت 912 رند رو مفت میده مگه و …. بعد دیگه پیش میومد بعد چند ماه زنگ میزندند که فلان سرویس رو برنده شدید و … درجا میگفتم نه ممنون نمیخوام. بعد از مدت ها یکی اومد توی مغازه ام و گفت همین سه تا ابزار مونده و همه رو فروختم و از ارومیه میارم و … اتفاقا زمانی که من به ابزار احتیاج داشتم و توی فکر خریدش بودم. گفت دونه ای 15 ملیون، سه تاشو باهم میدم 20 ملیون. گفتم ممنون من کار حرفه ای نمیکنم و در حد خونه نمیخوام چیز گرونی باشه. همینجور هی قیمت رو آورد پایین سه تا 15، سه تا 12، سه تا 10، سه تا 8، سه تا 6 و من گفتم باشه 3 تا 6 بر میدارم. بعد منو قسم داد که به کسی نگی 6 دادم بهت چون جاهای دیگه 12 دادم و منم خوشحال که اتفاق خوبی برام افتاد. بعد که رفتم قیمت گرفتم همونارو دیدم سه تاش باهم 4 تومن هم توی بازار هست و بازم گیر افتادم و برام تکرار شد این موضوع.
الگوی دیگه برام توی بحث مالی هست، دقیقا همینطور که گفتید در اوج و قله میخرم و در قعر میفروشم، حتی اگه آگاهانه نخوام بفروشم، شرایط جوری میشه که پول لازم میشم و مجبور میشم همین فردا بفروشم و در کف ترین حالت ممکن میفروشم. دلار رو 104 خریدم، روی 80 که رسید باید برای قطعه زمین پول میدادم، مجبور شدم در 80 فروختم و مثال های دیگه از بورس و سرمایه گذاری اشتباه و …
خدایا چنان میکنم سرانجام کار /// تو خشنود باشی و من رستگار
من پاشنه اشیلم توی مسائل مالی هست. ورودیم کمه چون همیشه حقوق کارمندی میگرفتم، برای خرج کردن پول دستم میلرزید گاهی وقتی ب اخرای موجودی کارتم میرسم. وقتی کارتم پول توش هست ترسی ندارم و با خیال راحت خرج میکنم و این باور فراوانی پول توی ذهن من خیلی پاشنه اشیل شده. ک البته ب لطف الله توی دوره12 قدم هستم و دارم روی خودم کار میکنم، بهتر شده ولی هنوزم توی من ب وفوور دیده میشه این ترمز. ک ب لطف اموزه های استاد به مسیر و کسب و کارهایی هدایت شدم و دارم میشم ک اولا کسب و کار خودمو دارم اروم اروم راه میندازم و پیگیر اموزش درمورد این کسب کارم هستم ک ببینم و بعد استارت بزنم و از اونورم یک کار دیگه برام کاملاااااا هدایتی و در زمان درست و در مکان درست قرار گرفتم و اومد سر راهم ک اونم یک کار فنی هست ک بهش علاقه ولی هیچ سر رشته ای توش ندارم ولی قراره هم برم اموزش ببینم هم بابتش حقوق بگیرم ک اونم کسایی ک این کاره هستن ب درامد های خیلی بالایی دست پیدا کردن و خدا منو هدایت کرده ب این دو مسیر و دارم روی این ترمز خرج کردن پول و دراوردن پول کار میکنم.
توی روابطم هرازگاهی بحث پیش میاد که اونم فک کنم متوجه شدم ک انتظار دارم پارتنرم بیشتر در دسترس باشه و یجورایی کنترلگر هستم ک البته خیلی دارم روش کار میکنم و کمتر شدع ولی هنوزم هست.
مورد بعدیمم گاهی میخوام کاری انجام بدم خیلی این دست اون دست میکنم و سعی میکنم تا لحظه اخر صبر کنم و دیر دیر انجامش میدم و در لحظه عمل نمیکنم. ک دارم روی اینم کار میکنم و پناه بر خدا امیدوارم بتونم این ترمز ها رو بردارم و رو به جلو برم.
الان ک اومدم اینا رو آگاهانه گفتم و نوشتم حس میکنم سبک شدم حس میکنم ی باری از گردنم برداشته شده این اولین باره دارم راجب اینا حرف میزنم. این فایل هدایت امروز من بود
توی دوره 12 قدم استاد راجب ریشه کن کردن الگوهای تکرار شونده کلی حرف زد، اولش گفتم نمیخواد گوش بدم منکه اینا رو گوش دادم ولی ب ذهن نجواگرم گفتم تو لطفا درشو ببند و ساکت باش. اینو خدا الکی ب سمت من نفرستاده و گوشش دادم و اینم نتیجش، خدایا شکرت
هنوز شاید یربع هم از کامنت قبلی م نگذشته باشه ولی سوال ها رو جواب میدم تو دفترم که تموم شد برم بشینم موشکافی کنم به جوابام و ریشه هاش و پیدا کنم
هنوز کامنت قبلی م و نخوندم ولی مواردی که الان نوشتم و میگم
اشتباهام اینه برخی فیلم ها و سریال های مخرب و میبینم با اینکه میدونم شاید حسم با دیدنش بد بشه
بعضی موقع ها انگار اگاهانه راجع به ناخواسته هام حرف میزنم خیلی کمه ها ولی اون لحظه که دربارش میگم میدونم نباید بگم (ایموجی دو نقطه خط)
کارها رو به تعویق میندازم و راجع به مدیریت مالی که خرج های الکی و گاه بیخود میکنم که البته رو جفتش دارم خیلی زیاد کار میکنم و مطمئنم بزودی میام کامنتمو میخونم و متوجه تغییراتم میشم
در این فایل در ابتدا استاد گفتن واکنش ما به اتفاقا میتونه تکرار یا اثر اون اتفاق رو در زندگی ما بیشتر و بیشتر کنه حالا چه مثبت چه منفی
من یه لحظه به ذهنم رسید واقعا من در مورد اتفاقات بد شاید تونسته باشم ذهن خودمو تا حدودی کنترل کنم و واکنش نشون ندم یا واکنش درست نشون بدم ولی ….
چرا هیچ وقت نیومدم ببینم و یا بررسی کنم و تمرکز کنم روی واکنش روی اتفاقات خوب؟
چرا نیام در مورد واکنشم در مورد اتفاقات خوب حتی برنامه ریزی و توجه و تمرکز کنم؟
چرا تا حالا به این نکته توجه و تمرکز نکردم؟
یا توجه کردم و تمرکز هم داشتم ولی عمیق نبوده یا با این زاویه نگاه نبوده یا به این عمق از درک نرسیده بودم !!!!
واقعا چرا در مورد واکنشم به اتفاقات خوب آگاهانه نیام واکنش نشون بدم؟
تمرکز کنم؟
درموردش حرف بزنم؟
حتی تحقیق و بررسی کنم؟
پیگیری و دنبالش کنم؟
مثلا رفتارهای خوب همسرم رو بارها و بارها تو ذهنم مرورش کنم؛ بهش فکر کنم و در موردش باهاش صحبت کنم
در مورد اتفاقات خوب بیزینس
در مورد اتفاقات خوب شغلم
در مورد اتفاقات خوب مالیم
درمورد اتفاقات خوب سلامتی
درمورد اتفاقات خوب آب و هوا
درمورد اتفاقات خوب تو شرکت
درمورد اتفاقات خوب حتی خوابهایی که میبینم فکر کنم
صحنه هایی که مواجه میشم
موزیکهای که میشنوم
کامنتهایی که میزارم
من حتی دقت کردم کامنتی که میزارم رو خودم بعد یکی دوساعت حتی موضوع کامنت خودم هم فراموشم میشه چه برسه به کامنت بچه های سایت یا عقل کل
چه برسه به دوره هلی استاد
الان میفهمم یک فایل رو حتی باید بالای 20بار30 بار باید گوشش کنم تا تازه به جایی برسم که نکات و گفته های اون فایلو فراموش نکنم
بس که احاطه شدم با مطالب و تصاویر و دیده و شنیده های نا دلخواه که کنترل قوی و قدرتمندی هم روشون نداشتم
من باید هر فایلو به قول استاد حد اقل 20 بار 30 بار باید ببینم و بشنوم و هربار هم با دقت و در سکوت و توجه و تمرکز ببینم یا بشنوم و کامنت بزارم و نکته برداری کن و کامنت بخونم و پاسخ به کامنت بزارم تا بره تو ذهنم
تا تبدیل بشه به ریشه اول تفکر ذهنم
چون باورها و فرکانسها و تفکراتی هم که الان دارم خواسته یا ناخواسته هزاران بار به شکلهای مختلف تو ذهنم تکرار شدن تا تو ذهنم شکل و جا گرفتن
پس تکلیفم رو با خودم باید مشخص کنم
باید هر فایلو حداقل 20 تا 30 تا 40 بار به شکلهای مختلف ببینم و بشنوم
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق سربلند و ثروتمند باشید.
سلام اشتباه تکراری من اینه که وقتی به چیزی نیاز پیدا میکنم که فکر میکنم همسرم به سختی فراهم میکنه با وجود اینکه وقتی به خدا سپردم به راحتی فراهم شده وگاهی هم با کمی صبر وطی تکامل انجام شده از آنجا که من عجول هستم وکاهی توکلم کم میشه نیازم رو به همسرم میگم ونتیجه چیزی نیست جز بحث بیفایده اما ذهن من منو گول میزنه که تو باید یه اقدامی برای نیازت بکنی تا خدا هم کمکت کنه واون اینه که به همسرت نیازتو بگی وگفتن همان وبحث کردن همان اما هر وقت مطمئن بودم اگه از خدا بخوام بهم میده واقعاً بهم داده
سلام و قربونتون برم های فراوان خدمت شما استاد عزیز و همه عزیزان ارزشمند در بهشت ابدی.
خدا رو شکر میکنم که مهمون سفره پر برکتتون هستم.
الگویی که برا من تکرار شده و بارها ازش ضربه خوردم اینه که مدت هاست که دوست دارم بیزینس خودمو داشته باشم ولی هربار چه موقعی که پس انداز داشتم چه موقعی که پس انداز نداشتم اقدامی نکردم. اصن وقتی میخوام شروع کنم دست و پاچه میشم و هنگ میکنم و نمیفهمم از کجا باید شروع کنم و بعد از چند روز که کلا گیج میشم ازش دست میکشم و منصرف میشم و دوباره بعد مدتی همین سیکل برام تکرار میشه.
و نتیجه ای ک احساس میکنم که بسنده میکنم به شرایط موجود و خواسته هام کوچیک میکنم. ولی قلبا خیلی خیلی دلم میخواد این سیکل رو بشکنم و وارد مسیر شغلی مستقل بشم.چون این مسیره که توش بهتر میتونم خودمو بشناسم و بهبود ببخشم و پیشرفت کنم و خب نتایج مثبتش اعتماد به نفس عمیق تری بهم میده و احساس خوشبختی و رضایت بیشتری دارم.
وای استاد
در موقعیتی دارم این کامنت رو مینویسم
که تا یک دقیقه پیش از گریه نمیتونستم نفس بکشم
چرا؟
چون خواننده مورد علاقم تا شهر بغلی مون اومده و دوساعت راهه ازینجا تا اونجا وای من نتونستم برم
کنسرت بعدی شون هامبورگ هست و دو تا بلیت گرون هنوز موجوده و من داشتم خود زنی میکردم که خانوادم بذارن برم
اخزشم نمیدونستم کجای کارم اشتباهه
راستش درباره این اشتباهاتی ک زیاد تکرار میکنیم باید بگم دقیقه نودی بودن و دوباره اینجا کار دستم داد
قضیه اینه که من چند ماه پیش خبر دار شدم اینا کنسرت دارن ولی بابام.خیلی تلاش میکنم فحش ندم استاد جون هنوز عصبانی م هروقت یادش میوفتم. نذاشت برم. میدونم ذهن خودم بوده میدونم کار خودم بوده ولی دیگه بخدا نمیدونستم چیکار کنم بتونم برم
هر راهی ب ذهنم رسید امتحان کردم
آخرش ب دلایل چرت بابا م نذاشت گفت من شاید تا اونموقع کار مو عوض کنم فلان
و امروز
روز کنسرت
همه اعضای خانوادم خونه ن و ب راحتی میتونستم برم و حتی دوستمم رفته ولی بابام نذاشت و بخاطر شک های مسخره بابام من خودمو اسیر کردم
حالام کنسرت هامبورگ هست سه روز دیگه
الان دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم
خدایا هر راهی ب ذهنم رسید انجام دادم
رفتم الان کامنت هارو خوندم و دیدم بعله اول سوره یوسف هدایت شدم بهش و اینکه از رفیقش درخواست کرد و بیست سال توی زندان موند
ولی بعدش ک ب خدا توکل کرد نه تنها آزاد شد بلکه عزیز مصر شد
بعدشم ب کامنت سعیده شهریاری عزیزم هدایت شدم ک همیشه کامنت هاشو میخونم و دوباره دیدم اره این دقیقه نودی بودنم و شرک و شرک و شرک کار دستم داده
خدایا واقعا نمیدونم چیکار کنم
تو درستش کن
الان از تو کمک میخام و اگه این کنسرت رو برم…میدونم چیزی به نام صلاح تو وجود نداره و انتخاب هام دست خودمه و تو میخای ک من به خواسته واقعی م برسم و خواسته م رفتن له این کنسرته چون واسم مهمه…اگه این کنسرت رو برم واقعا هیچوقت قرار نیست کمک تو فراموش کنم جون حتی لحظه آخر دقیقه نود هم نجاتم دادی…
و برای دفعات بعدی
علاوه بر تامین مالی از لحاظ ایمان هم خودمو تامین میکنم که اینجور مواقع کم نیارم و باور کنم میشه
راستش همین هفته خدا منو نجات داد و باید جای کار اموزی پیدا میکردیم و من هرکار کردم نشد و نتونستم پیدا کنم
لحظه آخر بابام منو برد توی شهر با ماشین گشتیم یکم از چندتا جا پرسیدم
اول جا ی جای خیلی خیلی رندومی بود نزدیک مدرسه م ک امروز فهمیدم نزدیک مدرسه ست وگرنه نمیدونستم و فک میکردم خیلی دوره از مرکز شهر
هدایت شدم اونجا
و خیلی جالب اینکه قبولم هم کردن در حالی مه هیچ جا قبول نمیکزد و همه جا پر بود
و تازه کار ش هم مرتبط با کار خودم توی فروشگاه هست(بخش غذا)و خیلی آسونه و همه ی چیز هاشو بلدم و دختر های همین خودم اونجا کار میکنن که خیلیم مهربون و خوشگل بودن وقتی باهاشون حرف زدم و خیلی ناز بودن
همون شب بهم زنگ زدن و امروز برام امضا کردن و کار اموزی پیدا کردم
و اینو خیلی بهش نیاز داشتم
چون اگه پیدا نمیکردم برای مدرسه م نمره منفی میگرفتم(اجباری بود)و خیلی تاثیر بدی داشت روی انتخاب رشته سال بعد و کلا همه چی
ولی حالا گیرم اومد
خدا دقیقه نود واسم جور کرد و از دوشنبه هم میرم کار اموزی
البته اگه دقیقه نودی نبودم جای مورد علاقه م کار پیدا میکردم(مدرسه موسیقی و سالن کنسرت)و خیلی بهتر بود ولی خب دیگه:) اخلاق دقیقه نودی گندممممم باز کار دستم داد
البته بازم فرصت ها از بین نرفته
الانم چیز باحالی رو تجربه میکنم کار اسونیه دوستای جدید پیدا میکنم خوش میگذره
و میتونم کار اموزی دوباره بازم بر دارم بصورت آزادانه و برم مدرسه موسیقی چون خودشون بهم گفتن اگه بازم خواستی بیای بهمون پیام بده(مشکلشون این بود که خیلی دیر گفتم و گرنه جا داشتن و اکه یکم زودتر میگفتم قبول میکردن)
اینجام نه گفتن خیلی راحته و اگه کسی نخواسته باشدت خیلی راحت میگه نه
و خب مدرسه موسیقی اوکی داد و ایشالا دفعه بعد خودم اختیاری مبرم اونجا
این ازین
اینو ک خدا برام اوکی کرد
کنسرت رو هم…ایشالا که اوکیش میکنه…میدونم خیلی مشرک بودم میدونم خیلی التماس کردم به خانوادم و دوستام که باهام بیان
ولی ببخش خدایا منو:)
و منو ببر…
شاید همین الان هم از قانون میس اندرستندینگ داشته باشم ولی اگه چند دقیقه پیش هدایت شدم به داستان یوسف و فهمیدم مشرک بودم، پس به راهکار های دیگه هم هدایت میشم و میس اندرستندینگ هام از قانون رو رفع میکنم…کم کم.
پی نوشت: الانکه دارم فکر میکنم اشتباه تکرار شونده م بیشتر شرک هستش و درخواست بی پایان از آدم هایی که یک مگس هم نمیتونن خلق کنن مثل مامان بابام
وایه همین با اینکه پول دارم ب خواسته هام هدایت نشدم بعضی هاشون بخاطر شرک!!!و درخواست از خانوادم و دوستام بجای خدا.
خدایا منو ببخش:))))
و اینکه الان میفهمم چرا خدا خیلی از گناه هارو می بخشه چون خیلی هاشون حاصل فراموشی قانونه نه بد بودن اون ادم..و گرنه خدا مارو قضاوت نمیکنه و همه مارو ارزشمند میبینه فارغ از اشتباهات مون. واسه همین همیشه دوباره هدایت مون میکنه. حتی اکه فراموش کنیم قانون رو.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
سلام خدمت استاد بزرگوارم و خانواده صمیمی استاد عباس منش
باورهای اشتباه از الگوهای تکرار شونده
من وقتی فایلهای اول رو گوش کردم در مورد گم شدن کلید که من هر سری خونه مامانم میرفتم گم میکردم الان وقتی میرم تا وارد میشم تو جا کلیدی میزارم و دیگه میدونم اونجاست
در فایلهای قبلی الگوهای تکرار شونده در مورد مدرسه نرفتن دخترم گفته بودم که تکرار میشه خداوند از طریق دخترم منو هدایت کرد که پیش مشاور برم تا ریشه یابی کنم بجای دعوا کردنش علت نرفتنش بفهمم
من زیاد چای میخورم و تا حالا نتونستم کمتر کنم الانم میدونم معدم اذیت میش بازم زیاد میخورم
من میخوام پس انداز کنم هر وقت برام چالشی بوجود میاد متاسفانه خرج میکنم و باید حتما براجتی و اسونی یاد بگیرم
امروز بهم الهام شد که به بچه های کوچیک نقاشی یاد بدم ولی ذهنم مقاومت میکرد که تو مدرک نداری ولی با منطق جوابش دادم که اموزش به مدرک نیس
من دو روزه در مورد الگویی که سر عصبانیت اشکام سرازیر میش فهمیدم از کمبود عزت نفسه و وقتی میبینم میخواد شروع بش به خودم میگم من احساساتی نیستم و قویم دیگه سرازیر نمیشه
من نمیتونم کسی بهم پیام میده رو سریع جوابش بدم میگم بعدا که فراموش میکمم
منم هرجایی که باید صحبت کنم نمیکنم
و خیلی باورهای دیگه هس که باید فکر کنم تا پیداشون کنم
خدایا شکرت بابت هدایتت که شامل حالم شد
در پناه الله شاد و سلامت و ثروتمند باشید
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
سلام به تموم دوستان قشنگم در این مسیر زیبا
دقیقا مسئله ایی که خیلی برام تکرار شده اینه که اوضاع مالی و ورودی من خوب خوب میشه بدون بدهکاری اما یکم که جلو میرم با همون اوضاع میاد سراغم و من هم وقتی که پولش رو نداشته باشم و بدهکار باشم هعی رو مخم هست و این توجه باعث میشه جلوی ورود ثروت رو بگیر تا چند وقت که روش کار میکنم و میبینم چقدر اوضاع بهتر میشه
البته ناگفته نماند که این سر دیگه مثل سرهای قبل نیست متفاوت تر از قبل شروع کردم و دارم جلو میرم عیب خودم خداروشکر از فایل های استاد فهمیدم و خدا هم از زبان دیگران خیلی بهم گفت خداروشکر واقعا بابت این فرصت های عالی و این فرصت های زیبا
عیب دیگه که دارم اینه که کارهای رو دقیقه نودی انجام میدم و یک کاری یا وسیله ایی تا زمانی که دقیقا خودش کار بده منم ازش کار میکشم و میرم جلو و این در صورتی که از تنبلی بدم میاد اما باز هم انجام میدم انشالله که راه حل این مسئله هم گفته میشود
تو مسئله روابط خیلی خیلی خیلی بهتر از قبل شدم از اون همه دعوای هر روز و هر هفته رسیدم به شیش ماه پنج ماهی یک دعوای ساده که همینم نباید باشه باید صفر بشه
تشکر از استاد عزیزم بابت این فایل ها و زحمات عالی شما به همراه خانوم شایسته
تشکر از تموم دوستان خودم بابت دیده گاهای قشنگتون
سلام به استاد عزیز و همه ی دوستان
من بدترین الگوی تکرار شونده ی زندگیم همینه که ی مدت کار میکنم روی خودم و بهتر میشه شرایط، باز ول میکنم بر میگردم سر خونه اول، انقد که دیگه خسته شدم از این مقاومت و ضعف ذهنی خودم. انقد که دیگه بعضی وقت ها میگم اصلا ولش کن، من آدم تغییر و زندگی خوب نیستم، بعد مشکلات انقد بیشتر میشه که منو به غلط کردن میندازه و برمیگردم به قانون. ولی نمیتونم ادامه بدم، انجام میدم، حالم خوب میشه باز بعد ی مدت ی اتفاقی میوفته که حالم خراب شه و باز ول میکنم. این الگو واقعا آزار دهنده هم هست برای من. که باید خیلی روی ذهنم کار کنم و به خودم و ذهنم یادآوری کنم زمان هایی که کار کردم و نتیجه اومده و بتونم مومنتوم مثبت رو ایجاد کنم و روی غلتک بیوفتم.
ی الگوی دیگه اینه که من خیلی کارهامو به تعویق میندازم، دقیقه نودی کامل،زمان درس و دانشگاه درسا روز آخر و الان که سر خونه زندگی مم وقتی وسیله ای خراب میشه تا دیگه کامل از کار نیوفته نمیرم درست کنم و اگه همونجور نصف و نیمه کار میکنه دیگه میگم خوبه و اصلا نمیرم مسائل رو حل کنم. ی الگوی دیگه که میبینم اینه که هر شاید 6 ماه یک بار ی غم گنده میاد رو دلم و تا گریه منو میرسونه به دلایل مختلف و باز درست میشه و میره تا 6 ماه دیگه.
ی الگوی دیگه بحث قانون سلامتی، اوایل که دوره لانچ شد و بحثش داغ تر بود منم با قدرت شروع کردم و از 78 کیلو رسیدم به 60 اینا و سلامتی از همه نظر، بعد که انگار توی ذهنم به این خواسته رسیدم دوباره ول کردم و بعد 6 ماه شدم 78 دوباره و انقد این وزن و بدنم برام غیرطبیعی و بد بود که باز 3 ماه به قانون سلامتی عمل کردم و شدم 65 و بدنم نفس راحتی کشید. باز تیکش توی ذهنم خورد و برگشتم به 78 و این برام شاید 4 بار تکرار شده و الان که دارم مینویسم دارم به قانون سلامتی عمل میکنم.
ذهنم الان گف دلیلش اینه که انقد اطرافیان میگن که بخور و لاغر شدی و … ولی دیدم نه ، اتفاقا هر وقت اطرافیان بهم گفتن که غذا بخور ، من بیشتر مقاومت کردم و مصمم تر شدم برای آشغال نخوردن و هر وقت که دوباره شروع کردم به خوردن، خودم بدون اصرار کسی پا پیش گذاشتم و همه چیو خراب کردم.
الگوی دیگه ای که دیدم اینه که هر چند وقت یکبار ی پولی از دست میدم، مثلا ی موقع کار میکردم روی خودم و حالم خوب بود، ماشین خریده بودم میخواستم برم تعویض پلاک، با خانمم میگفتیم که پلاک رند و خوبی بهمون میدن حتما و از خدا میخواستیم و اینا. رفتم تعویض پلاک و پلاک رند بهم دادند و با خوشحالی اومدم خونه و با خانمم کلی خوشحالی کردیم و خداروشکر کردیم، بعد شب کسی زنگ زد گف که سیم کارت 0912 قرعه کشی کردیم رند هست و به شما افتاده و پولی نیاز نیست بدید، فقط 300 تومن به مامور پست بدید، مام فک کردیم که حالا که حالمون خوب بوده، حتما اینم خدا برای ما خواسته، قبول کردیم و بعد که اومد سیم کارت و پول دادیم، رفتم شرکت همراه اول گف کلاهبرداریه کسی سیم کارت 912 رند رو مفت میده مگه و …. بعد دیگه پیش میومد بعد چند ماه زنگ میزندند که فلان سرویس رو برنده شدید و … درجا میگفتم نه ممنون نمیخوام. بعد از مدت ها یکی اومد توی مغازه ام و گفت همین سه تا ابزار مونده و همه رو فروختم و از ارومیه میارم و … اتفاقا زمانی که من به ابزار احتیاج داشتم و توی فکر خریدش بودم. گفت دونه ای 15 ملیون، سه تاشو باهم میدم 20 ملیون. گفتم ممنون من کار حرفه ای نمیکنم و در حد خونه نمیخوام چیز گرونی باشه. همینجور هی قیمت رو آورد پایین سه تا 15، سه تا 12، سه تا 10، سه تا 8، سه تا 6 و من گفتم باشه 3 تا 6 بر میدارم. بعد منو قسم داد که به کسی نگی 6 دادم بهت چون جاهای دیگه 12 دادم و منم خوشحال که اتفاق خوبی برام افتاد. بعد که رفتم قیمت گرفتم همونارو دیدم سه تاش باهم 4 تومن هم توی بازار هست و بازم گیر افتادم و برام تکرار شد این موضوع.
الگوی دیگه برام توی بحث مالی هست، دقیقا همینطور که گفتید در اوج و قله میخرم و در قعر میفروشم، حتی اگه آگاهانه نخوام بفروشم، شرایط جوری میشه که پول لازم میشم و مجبور میشم همین فردا بفروشم و در کف ترین حالت ممکن میفروشم. دلار رو 104 خریدم، روی 80 که رسید باید برای قطعه زمین پول میدادم، مجبور شدم در 80 فروختم و مثال های دیگه از بورس و سرمایه گذاری اشتباه و …
خدایا چنان میکنم سرانجام کار /// تو خشنود باشی و من رستگار
بنام خدای جمیل
سلام ب استاد عزیزم
من پاشنه اشیلم توی مسائل مالی هست. ورودیم کمه چون همیشه حقوق کارمندی میگرفتم، برای خرج کردن پول دستم میلرزید گاهی وقتی ب اخرای موجودی کارتم میرسم. وقتی کارتم پول توش هست ترسی ندارم و با خیال راحت خرج میکنم و این باور فراوانی پول توی ذهن من خیلی پاشنه اشیل شده. ک البته ب لطف الله توی دوره12 قدم هستم و دارم روی خودم کار میکنم، بهتر شده ولی هنوزم توی من ب وفوور دیده میشه این ترمز. ک ب لطف اموزه های استاد به مسیر و کسب و کارهایی هدایت شدم و دارم میشم ک اولا کسب و کار خودمو دارم اروم اروم راه میندازم و پیگیر اموزش درمورد این کسب کارم هستم ک ببینم و بعد استارت بزنم و از اونورم یک کار دیگه برام کاملاااااا هدایتی و در زمان درست و در مکان درست قرار گرفتم و اومد سر راهم ک اونم یک کار فنی هست ک بهش علاقه ولی هیچ سر رشته ای توش ندارم ولی قراره هم برم اموزش ببینم هم بابتش حقوق بگیرم ک اونم کسایی ک این کاره هستن ب درامد های خیلی بالایی دست پیدا کردن و خدا منو هدایت کرده ب این دو مسیر و دارم روی این ترمز خرج کردن پول و دراوردن پول کار میکنم.
توی روابطم هرازگاهی بحث پیش میاد که اونم فک کنم متوجه شدم ک انتظار دارم پارتنرم بیشتر در دسترس باشه و یجورایی کنترلگر هستم ک البته خیلی دارم روش کار میکنم و کمتر شدع ولی هنوزم هست.
مورد بعدیمم گاهی میخوام کاری انجام بدم خیلی این دست اون دست میکنم و سعی میکنم تا لحظه اخر صبر کنم و دیر دیر انجامش میدم و در لحظه عمل نمیکنم. ک دارم روی اینم کار میکنم و پناه بر خدا امیدوارم بتونم این ترمز ها رو بردارم و رو به جلو برم.
الان ک اومدم اینا رو آگاهانه گفتم و نوشتم حس میکنم سبک شدم حس میکنم ی باری از گردنم برداشته شده این اولین باره دارم راجب اینا حرف میزنم. این فایل هدایت امروز من بود
توی دوره 12 قدم استاد راجب ریشه کن کردن الگوهای تکرار شونده کلی حرف زد، اولش گفتم نمیخواد گوش بدم منکه اینا رو گوش دادم ولی ب ذهن نجواگرم گفتم تو لطفا درشو ببند و ساکت باش. اینو خدا الکی ب سمت من نفرستاده و گوشش دادم و اینم نتیجش، خدایا شکرت
سلام
از استاد تشکر میکنم که این درس ارزشمند را که برایم آشنا ست را تدریس کردند
من هم هر چند وقت بار یکبار در سرمایهگذاری اشتباه پولم را از دست میدهم چه دربورس چه در فارکس و…وتشکر میکنم که این الگوی تکرار شونده را توضیح دادند
من قبلا هر ماه مریض میشدم ودکتر برزویی پزشک خانوادگی ما تعجب میکرد که چرا سیستم ایمنی من انقدر ضعیف است
مدام دچار اهمال کاری میشوم و کارهایم را عقب می اندازم
سلام مجدد
هنوز شاید یربع هم از کامنت قبلی م نگذشته باشه ولی سوال ها رو جواب میدم تو دفترم که تموم شد برم بشینم موشکافی کنم به جوابام و ریشه هاش و پیدا کنم
هنوز کامنت قبلی م و نخوندم ولی مواردی که الان نوشتم و میگم
اشتباهام اینه برخی فیلم ها و سریال های مخرب و میبینم با اینکه میدونم شاید حسم با دیدنش بد بشه
بعضی موقع ها انگار اگاهانه راجع به ناخواسته هام حرف میزنم خیلی کمه ها ولی اون لحظه که دربارش میگم میدونم نباید بگم (ایموجی دو نقطه خط)
کارها رو به تعویق میندازم و راجع به مدیریت مالی که خرج های الکی و گاه بیخود میکنم که البته رو جفتش دارم خیلی زیاد کار میکنم و مطمئنم بزودی میام کامنتمو میخونم و متوجه تغییراتم میشم
ممنونم ازتون استادم
خدایا شکرت
در این فایل در ابتدا استاد گفتن واکنش ما به اتفاقا میتونه تکرار یا اثر اون اتفاق رو در زندگی ما بیشتر و بیشتر کنه حالا چه مثبت چه منفی
من یه لحظه به ذهنم رسید واقعا من در مورد اتفاقات بد شاید تونسته باشم ذهن خودمو تا حدودی کنترل کنم و واکنش نشون ندم یا واکنش درست نشون بدم ولی ….
چرا هیچ وقت نیومدم ببینم و یا بررسی کنم و تمرکز کنم روی واکنش روی اتفاقات خوب؟
چرا نیام در مورد واکنشم در مورد اتفاقات خوب حتی برنامه ریزی و توجه و تمرکز کنم؟
چرا تا حالا به این نکته توجه و تمرکز نکردم؟
یا توجه کردم و تمرکز هم داشتم ولی عمیق نبوده یا با این زاویه نگاه نبوده یا به این عمق از درک نرسیده بودم !!!!
واقعا چرا در مورد واکنشم به اتفاقات خوب آگاهانه نیام واکنش نشون بدم؟
تمرکز کنم؟
درموردش حرف بزنم؟
حتی تحقیق و بررسی کنم؟
پیگیری و دنبالش کنم؟
مثلا رفتارهای خوب همسرم رو بارها و بارها تو ذهنم مرورش کنم؛ بهش فکر کنم و در موردش باهاش صحبت کنم
در مورد اتفاقات خوب بیزینس
در مورد اتفاقات خوب شغلم
در مورد اتفاقات خوب مالیم
درمورد اتفاقات خوب سلامتی
درمورد اتفاقات خوب آب و هوا
درمورد اتفاقات خوب تو شرکت
درمورد اتفاقات خوب حتی خوابهایی که میبینم فکر کنم
صحنه هایی که مواجه میشم
موزیکهای که میشنوم
کامنتهایی که میزارم
من حتی دقت کردم کامنتی که میزارم رو خودم بعد یکی دوساعت حتی موضوع کامنت خودم هم فراموشم میشه چه برسه به کامنت بچه های سایت یا عقل کل
چه برسه به دوره هلی استاد
الان میفهمم یک فایل رو حتی باید بالای 20بار30 بار باید گوشش کنم تا تازه به جایی برسم که نکات و گفته های اون فایلو فراموش نکنم
بس که احاطه شدم با مطالب و تصاویر و دیده و شنیده های نا دلخواه که کنترل قوی و قدرتمندی هم روشون نداشتم
من باید هر فایلو به قول استاد حد اقل 20 بار 30 بار باید ببینم و بشنوم و هربار هم با دقت و در سکوت و توجه و تمرکز ببینم یا بشنوم و کامنت بزارم و نکته برداری کن و کامنت بخونم و پاسخ به کامنت بزارم تا بره تو ذهنم
تا تبدیل بشه به ریشه اول تفکر ذهنم
چون باورها و فرکانسها و تفکراتی هم که الان دارم خواسته یا ناخواسته هزاران بار به شکلهای مختلف تو ذهنم تکرار شدن تا تو ذهنم شکل و جا گرفتن
پس تکلیفم رو با خودم باید مشخص کنم
باید هر فایلو حداقل 20 تا 30 تا 40 بار به شکلهای مختلف ببینم و بشنوم
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق سربلند و ثروتمند باشید.
سلام اشتباه تکراری من اینه که وقتی به چیزی نیاز پیدا میکنم که فکر میکنم همسرم به سختی فراهم میکنه با وجود اینکه وقتی به خدا سپردم به راحتی فراهم شده وگاهی هم با کمی صبر وطی تکامل انجام شده از آنجا که من عجول هستم وکاهی توکلم کم میشه نیازم رو به همسرم میگم ونتیجه چیزی نیست جز بحث بیفایده اما ذهن من منو گول میزنه که تو باید یه اقدامی برای نیازت بکنی تا خدا هم کمکت کنه واون اینه که به همسرت نیازتو بگی وگفتن همان وبحث کردن همان اما هر وقت مطمئن بودم اگه از خدا بخوام بهم میده واقعاً بهم داده