پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 10
توجه: توضیحات این فایل شامل یک بخش مقدمه و سپس یک سوال است.
بخش ” مقدمه ” در تمام مجموعه قسمت های ” پیدا کردن الگوهای تکرار شونده ” یکسان است اما در انتهای این توضیحات، در هر قسمت یک ” سوال متفاوت ” پرسیده می شود. (یعنی هر قسمت از این مجموعه، مقدمه یکسان اما سوال متفاوتی دارد)
لازمه درک سوال و پاسخ به آن این است که مقدمه را حتما بشنوید. هرچند در هر قسمت که دوباره مقدمه را می شنویم، از زاویه ی دیگری آن را درک می کنید که در نهایت به درک کلی ما از این اصل کمک می کند و می توانیم پاسخ های دقیق تری برای سوالات پیدا کنیم.
و اما سوال این قسمت از مجموعه ی ” پیدا کردن الگوهای تکرار شونده “
سوال: چه الگوهای تکرار شونده ای در بازخوردهایی که افراد از رفتار و عملکرد تان به شما می دهند، می توانید پیدا کنید؟
بعنوان مثال ممکن است پاسخ فرد این باشد که:
افراد معمولا به من می گویند:
- آدم خوبی هستی اما خیلی بدقول هستی و نمی توان روی حرف و قول شما حساب کرد؛
- آدم خوبی هستی اما نامنظم هستی یا به بهداشت فردی خود اهمیت نمی دهی؛
- آدم خوبی هستی اما در مراوده با دیگران، دوست داری فقط درباره خودت صحبت کنی و مجالی به دیگران برای صحبت کردن نمی دهی؛
- آدم خوبی هستی اما هر بار کارهایی که باید انجام دهی را فراموش می کنی و می گویی: “یادم رفت”
- و…
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 10181MB22 دقیقه
- فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1021MB22 دقیقه














بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُمْ ۚ مَا مِنْ دَابَّهٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا ۚ إِنَّ رَبِّی عَلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ(56هود)
من، بر «الله» که پروردگار من و شماست، توکل کردهام! هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او بر آن تسلط دارد,پروردگار من بر راه راست است!
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
عصر یکشنبه،٨ تیر ماه ١4٠4،گرگان،خانه ی پدری
دیشب حوالی ساعت ١٠ شب بود که احساسم منو کشوند سمت نشانه م،برنامه م این بود که سر صبحی ازش استفاده کنم ولی همیشه هدایت برام از چیدمان خودم خیلی مهم تره…
وقتی این فایل اومد از تاریخ تاپ کامنتاش یادم اومد دقیقا چه روزی این فایل اومد روی سایت و من تو چه فرکانس و احساسی بودم.
به جرئت تابستون١4٠٢ برام هم جهت ترین روز ها با جریان خداوند از نظر احساس خوب داشتن بود،نتنها یو یو نبودم که مثل موشک مدارها رو با سرعت طی میکردم،با اینکه اون بیرون اتفاق خاصی نیفتاده بود که بگم یک تغییر خیلی بزرگ یا مشهود رخ داده ،اما قلبم میگفت این همون سکوت قبل باران و آرامش قبل معجزه ست.
اون موقع توی خوابمم نمیدیدم ،ورود من به گرگان همزمان میشه با تغییر محل کارم به اورژانس کودکان،و بعد مهاجرت به کیش…
ولی اون همه احساس خوب در من ایمانی ایجاد کرد که من مثل لودر شده بودم و تموم مانع ها رو دوتا یکی رد میکردم …
این مدت من به این نتیجه رسیدم که مفهوم خالق زندگی خود بودن،برای من یکی بسیار بسیار فراره،یعنی همه ش دنبال اینم که ببینم چی کار میتونم بکنم اون بیرون درست شه،بعد میرم تقلاهامو میکنم،دورامو میزنم،به قول استاد عاجز که میشم تازه میگم خدایا نمیدونم تو میدونی تو بگو،بعد چون دیگه خسته شدم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد،میشینم سر جام ،اونوقت میبینم اوضاع خود به خود داره درست میشه…
روزی صد بار هم به خودم نهیب میزنم دختر!تموم اتفاقات خوب زندگی تو زمانی رخ داده که تو فقط نشستی روی خودت کار کردی،روی باور هات کار کردی،روی ایمان و توکل و عزت نفست کار کردی،بعد یک اتفاقی افتاده،یک هدایتی اومده ،یک خوابی دیدی،یا هدایتی دریافت کردی،یا خدا یکی رو فرستاده تا کمکت کنه….مگر غیر ازین بوده ؟!این الگوی ثابت تموم معجزه های زندگی توعه! خب پس کجا دنبال چی میگردی…؟!
آقا گشتم نبود،نگرد نیست،اون بیرون هیچ خبری نیست!
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهست
چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
به قول استاد تو جلسه 6 دوره هم جهت…شما باید روی باور هات کار کنی،بعد اگر نیاز بود کار فیزیکی انجام شود،به شمااااا الهاااام میشود!
خداکنه یادم بمونه این جمله رو بنویسم بزنم به دیوار …
چون خودمو میشناسم،یکم زیادی ازونور خر افتادم …کمالگرا در عمل کردن،تقلا و بدو بدو،پا تو کفش خدا کردن،نیاز دائمی به کنترل نتایج …
اصلا اسم تیر ماه رو برای خودم گذاشتم:
تیر ماه: ماهِ تسلیم بودن،ماه آرام گرفتن،ماه روزه ی فکری و ذهنی ،ماه تطهیر کردن روح و جسم و جان،ماه رشد معنوی، ماه سکوت کردن،ماه ذکریایی…
فَنَادَتْهُ الْمَلَائِکَهُ وَهُوَ قَائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ…
پس فرشتگان، او را در حالی که در محراب عبادت به نماز ایستاده بود، ندا دادند….
أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ…
که همانا خدا تو را بشارت میدهد…
سعیده،گوش بده به من، ببین بهت چی میگم:
تو نمیتونی شرایط رو کنترل کنی،تو نمیتونی نتایج رو کنترل کنی،تو نمیتونی برای حتی یک لحظه ی بعدت تصمیم بگیری،نه تو،هیچ کس در این کیهان نمیتونه …
شرایط در هر لحظه داره تغییر میکنه…
شرایط…
در هر لحظه…
داره تغییر میکنه…
و تنها کسی که…
میتونه …
تورو از روشی به خواسته هات برسونه که بهترین راهه…فقط خداونده…
اگر نشستی توی پرواز السابقون…دیگه فرمون دست خلبانه،باید بشینی و فقط از منظره ی پنجره ی هواپیما لذت ببری و ایمان داشته باشی که اونی که فرمون دستشه کارشو بلده…
تو سمت خودت رو انجام بده،فقط و فقط …
تسلیم باش تا هدایت بشی …،فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا!
به قول استاد تو جلسه 4 قدم 5:
با کدوم عقل منطقی میتونی بچه رو تو بیابون بی آب و علف رها کنی و مطمئن باشی خدا حواسش هست و کمکش میکنه؟بیابونی که شتر چند روز توش دووم نمیاره،چه برسه طفل شیرخواره …
این روز ها باید محکم تر افسار ذهنم رو به دستم بگیرم چون یکسری نعمت ها براش عادی شده و خیلی تمایل داره روی کمبود هاش تمرکز کنه …این روز ها باید خیلی سریع تر و محکم تر و با اطمینان بیشتری روی دوچرخه رکاب بزنم …
مثلا دیشب کولر اتاقم رو خاموش کردم رفتم طبقه ی پایین نیلا نیکا رو بخوابونم و برگردم،یک چیزی حدود ٢ ساعت طول کشید …
وقتی برگشتم دیدم مادربزرگم تو حال نشسته و داره با صدای بلند تلویزیون روضه گوش میده و گریه میکنه …
منم راهمو کج کردم اومدم تو اتاقم،بعددیدم کولر اتاقم روشنه،یعنی من فکر کردم خاموش کردمش و رفتم اما خاموش نشده بوده …
بعد به ذهنم گفتم ببین تو همین الان داشتی غر میزدی بخاطر عقاید شخصی یک آدم دیگه …همین آدم انقدر تورو دوست داره،انقدر بهت احترام میزاره،انقدر برات ارزش قائله که حتی با اینکه میدونست تو توی اتاق نیستی و صدای کولر رو هم میشنید،به خودش اجازه نداد بیاد کولر رو خاموش کنه …
مادربزرگ من حتی میخواد بیاد تو اتاقم یک سوال درمورد قرص هاش بپرسه،قبلش در میزنه و تا من نگم بفرمایید نمیاد داخل …انقدر این زن با شخصیته و به اندازه ای که برای خودش ارزش قائله به بقیه هم احساس ارزشمندی میده،اصلا یکی از دلایلی که انقدر خوب زندگی کرده تا به همین الان این احساس ارزشمندی درونیش بوده که الان در آستانه ی ٨٠ سالگی داره تنهایی تو خونه ی ٢٠٠ متری با تموم امکانات زندگی میکنه و تازه کلی وسایلش رو نو کرده برای خودش،هر غذایی که دوست داره میخوره،هر سفری که دوست داره میره،هر خرجی که لازم باشه میکنه بدون اینکه نگران شرایط مالیش باشه …
اینا باید بهت درس بده سعیده،همه چیز احساس ارزشمندیه. همه چیز تمرکز بر نکات مثبت اطرافیانه.
اینا چیزی که بهت کمک میکنه ،نه هیچ چیز دیگه …بقیه رو بریز دور …
تو باید تغییر کنی،تا اون بیرون تغییر کنه!
همیشه بازی همین بوده …شاید تو یادت بره،اما روش بازی جهان خداوند تغییر نمیکنه …به قول استاد تو جلسه 6 دوره ی هم جهت با خداوند: دیدگاه روح همیشه ثابته…
به قول قرآن :سُنَّهَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا
به تاریخ ٨ تیرماه ١4٠4 در شروع ٣ ماه پربرکت تابستان من به خودم تعهد میدم به صورت لیزرفوکس روی تسلیم بودن ،ایمان،توکل و روزه ی فکری و ذهنی و زبانیم کار کنم،بیشتر ازینکه حرف بزنم،سکوت کنم،بیشتر ازینکه تقلا کنم،آرامش داشته باشم،فارغ از هرگونه عملکرد و عقاید آدم ها فقط و فقط و فقط به نکات مثبتشون توجه کنم،زاویه ی دیدم رو روی موضوعات نادلخواه تغییر بدم و اگر نمیتونم کلا اون موضوع رو توی ذهنم شیفت دلیت کنم و نزارم هیچ فضایی توی ذهنم بگیره،از آرامش قلبم و اتصالم به منبع مراقبت کنم و اجازه بدم و خداوند از مسیر هایی که به عقل من که هیچ،به عقل جن هم نمیرسه،من رو هدایت کنه.
به قول استاد تو قدم ٨: مسیر ترسناک هست ولی اصلا سخت نیست …ترس داره بچه رو بندازی روی رود نیل …اما اگر این کار رو بکنی خدا بچه میره امن ترین جا…
نمیدونم چرا این ردپا رو اینجا گذاشتم ،ولی وقتی میگه گوشیتو بگیر تو دستت و بنویس من باید بگم چشم…
راستی به سوال این فایل هم فکر کردم دیشب…
سوال: چه الگوهای تکرار شونده ای در بازخوردهایی که افراد از رفتار و عملکرد تان به شما می دهند، می توانید پیدا کنید؟
الگوی تکرار شونده در بازخورد آدم ها در اغلب مواقع برای من مثبته…
مثلا دیروز تولد زنعموی نیلا نیکا بود وقتی بهش پیام دادم بهم گفت : واقعا دنیا به آدم خوبی مثل تو نیاز داره …
یا مثلاً هروقت به دخترداییم که خیلی وقته استرالیاست پیام میدم بهم میگه تو یک زمانی میای یک چیزهایی رو به من میگی و میری که انگار خود خدا داره اون حرف ها رو میزنه…
یا دختر خاله م چند روز پیش بهم گفت:ممنونم که پاسخ سوال هامو طولانی جواب میدی،ببخشید اگر دیر جواب میدم چون میخوام بارها بخونمشون.
یا ناخودآگاه و بی دلیل حتی آدم های غریبه بهم لبخند میزنن،یک لبخندی که پر از عشق و نوره…
یا مثلاً اون کسی که دست خدا شد و پول پیش خونهی کیش رو بهم داده بود،بهم گفت خداروشکر که تو رفتی کیش و این پول دست تو موند،وگرنه معلوم نبود من چه بلایی سرش میاوردم و خرجش میکردم.
یا مثلاً مشاور املاک کیش بهم گفت چرا میخواین برین؟کجا مثل شما مستاجر پیدا کنیم؟حتی مدیر آپارتمان گفته یکی رو پیدا کن که مثل همین مستأجر باشه…
یا مثلاً مدیرعاملم تو کیش بهم میگفت تو حرفات صداقت موج میزنه و آدم کاملا میتونه بهت اعتماد کنه.
یا مثلاً فروشنده هامون تو کیش هروقت منو میدیدن کلی ذوق میکردن برام چای و نسکافه و آب میوه میاوردن…
یا مثلاً چندوقت پیش محجوبه،دوست قدیمی و همکار icu بهم زنگ زد وقتی بهش گفتم سلاااام عزیزم ،گفت سلام وزهرمار:)چرا این همه مدت فریدونکنار بودی نگفتی من بیام ببینمت آشغالی :))))
یا مثلاً تا پام رسید به گرگان ،عمو و زنعموم مارو بردن ویلای زیارتشون و یک غذا طبق قانون سلامتی برام درست کردن تازه کلی اصرار کردن شب برای خواب بمونیم …
یا مثلاً چندوقت پیش همسرِ دخترعموم تو بیزنس کیف و کفشه،یک سوال کاری ازم پرسید وقتی بهش جواب دادم چند دقیقه همینجوری مسخ شده بود و میگفت چقدر خوب توضیح میدی…
یا مثلاً همسایه مون تو فریدونکنار همیشه بهم میگه هرجایی میخوای بری بچه هات رو بیار پیش من،برات نگهشون میدارم …
یا مثلاً چند روز پیش با یکی رفتم کار بانکیشو انجام بده و بعد دیگه از هم جدا شدیم و ایشون رفت یک بانک دیگه برای ادامه ی کاراش و ظهر که دیدمش بهم گفت چرا هروقت تو هستی سریع جا پارک پیدا میشه،کارها آسون پیش میره و اون آدم هایی که باهاشون کار داریم خیلی خوب رفتار میکنن؟چرا تو رفتی همه ی کارهام گره خورد؟
یا مثلاً پدرم که هیچ وقت حرف نمیزنه در حد اینک از دیوار صدا دربیاد …دیروز خودش تصمیم گرفت مارو ببره طبیعت گردی …و بعد مارو برد یک آب بندان جدید و یک جنگل بکر دیگه …و من و نیلا نیکا کلی لذت بردیم …
خلاصه من هر چقدر فکر میکنم میبینم من خیلی کم بازخورد منفی گرفتم …
اونم در مواقع خیلی حساس بوده که من قبلش کنترل ذهنم رو از دست داده بودم نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم …که خیلی کم پیش میاد…
اما درکل باز خورد های منفی ایناست:
چرا صبحونه نمیخوری؟چرا کم حرف میزنی؟چرا درمورد بقیه ازت سوال میکنیم میگی نمیدونم؟چیه همه ش سرت تو دفترته؟چی مینویسی؟چرا تو مهمونی و جای شلوغ نمیای؟چی داری تو گوشیت همه ش سرتو گوشیته؟چرا فیلم و سریال نگاه نمیکنی؟چرا برنج و نون نمیخوری؟چرا انقدر لاغر شدی؟چرا از کارت انصراف دادی؟چرا نمیری یک جایی استخدام شی؟چرا حجابت رو درست رعایت نمیکنی؟
همینا…واقعا هرچقدر فکر کردم بیشتر ازین یادم نیومد…اینا هم اکثرا انتقادهایی که به نظر من اصلا روا نیست …
همیشه بهشون میگم …تا حالا شده من به شما بگم چرا این غذا رو میخوری ؟یا چرا همه ش میری مهمونی؟یا چرا انقدر تو اینستا میگردی؟یا چرا انقدر فیلم و سریال نگاه میکنی؟
همینجوری که من بهتون احترام میزارم و نمیخوام تغییرتون بدم،لطفا شما هم منو همینجوری که هستم بپذیریدو بعد در اکثر مواقع اون انتقاد هم خود به خود خاموش میشه …
خدایا شکرت،عجب ردپای طولانی ای شد…ولی خیلی پربرکت بود …الهی صد هزار مرتبه شکرت.
خدایا هر آنچه که دارم از آن توست و تو به من دادی.
خدایا من به هر خیری که از سمت تو به من برسه،فقیرم.
خدایا تو اون کسی که هستی من بهش محتاج و وابسته م.
خدایا تو تموم دار و ندار و سرمایه ی منی.
خدایا من تسلیم امر و فرمان توام و در آغوشت آروم میگیرم و اجازه میدم که جریان رودخانه ت حرکت کنه و من رو به سمت اقیانوس ببره…
عاشقتم خدا و این عشق بزرگترین سرمایه ی زندگیمه.
خدایا تا جایی که آسمووونت جااااا دااااره،شکرت.