چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد - صفحه 33 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

862 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    امیر رفیع گفته:
    مدت عضویت: 682 روز

    سپاس از سایتتون و تلاشی ک میکنید

    الان ک وارد ایملام شدم دیدم زده عباس منش و به یک باره دیدم زده پاسخ دادن دارم فقط مینویسم پس زیاد به خودم زحمت نمیدم

    میخوام از خواسته هام و اهدافی ک دارم بگم ن از ارزو هام

    پس سلام به تک تک شما عزیزان ک الان مسمام شدید سلام دیر دادم تا فقط به شمایی سلام کنم ک تا اینجا اومدید

    و درخواستم قبل از شروع اینه ک استاد عزیز اگر غلط املایی دیدید لطفا درستش کنید

    خب من یه پسر 19 ساله متولد شهریار و بزرگ شده اندیشه تا شش سالگی و از شش تا هشت یا نه سالگی پیش مادر بزرگم بودم در خراسان رضوی شهرستان خلیل آباد بودم به علت اتفاقات خونه ک نتیجه اش یه طلاق شد برای پدر مادرم ک خاطرات زیبایی به جا نزاشته

    و پدرم در تهران بود و چون نمیتونست از من نگه داری کنه من تا 9 سالگی پیش مادربزرگم بودم و دوتا عمه هام و دوتا عمو هام ک در اون تایم مجرد بودن

    اره خلاصه پدر من زمانی ک من 9 سالم بود دوباره ازدواج کرد با یه فرشته به تمام معنا و من از 9 سالگی تا الان ک میشه ده سال اتفاقات خوب و بد رو پشت سر گذاشتم با مادر جدیدم ک نتیجه این ده سال یعنی بهترین نتیجه اش شده یه برادر 10 ساله (الان ده سالشه) به اسم ارمین و من رابطه بسیار خوبی دارم با خانواده مامانم (مادر جدید)

    من از ده تا دوازده سالگی به ورزش کاراته مشغول بودم با اینکه اصلا خوشم نمیومد من بینهایت عاشق فوتبال بودم ولی چون شهریه بالایی داشت پدرم مخالف بود و منو فوتبال نفرستاد بعد از دوازده تا 15 من به رشته والیبال رفت

    بزارید یه توضیحی بدم منو تمام رشته ها میخواستن بفرستن ولی فوتبال نمیفرستادن به خاطره شهریه و میگفتن آینده ای نداره چون پارتی میخواد و تو هم استعدادی نداری

    من از 15 سالگی دیگ نمیتونستم ادامه بدم چون من واقعا عاشق فوتبال بودم برای همین شروع کردم به تمرین از سن 15 جا داره بگم ک زمانی ک 14 سالم بود شهریه باشگاه والیبال رو میگرفتم و میرفتم بدنسازی و مامانم (مادرجدید از اینجا به بعد بدونید هروقت ک گفتم مامان منظورم نامادری ام هستش) بعد از یک سال فهمید ک من نمیرفتم والیبال، یه سال و خب خوب نباید برام تموم بشه اصولا ولی ایشون هیچی به پدرم نگفت دست منو گرفت و برد یه باشگاه فوتبال ثبت نام کرد و خب من تونستم برم باشگاه فوتبال و به آرزوم رسیدم و هزینه های اولیه مثل کفش و لباس تیم رو ایشون با هزینه خودشه داد و بعد رفت به پدرم گفت ک پسر مون خودش با این سن رفته کار کرده و پول در آورده و این وسایل رو خرید شماهم کمک کن بهش و شهریه رو هر ماه بده (جالب باشه بدونید ک بقیه باشگاه ها شهریه ماهی 100 تومن بود ولی این باشگاه ک من رفتم اولین جایی هم ک رفتم بود شهریه اش 25 تومن بود ک شگفت انگیز بود )

    من رفتم سر تمرین و خراب کردم خیلی خراب داغون افتضاح اصلا یه وضعی

    خلاصه یکی دو سال همونجا رفتم بعد برای پیشرفت رفتم یه جا تست دادم قبول شدم لیگ حوضه جنوب غرب تهران

    ولی خوب بود من در سن 17 سالگی اونجا بازی کردم و در اولین لیگ شماره 11 پوشیدم و تمام هفت بازی اولمون رو 1 بر صفر زدیم یعنی بردیم ک تمام گل ها رو هم من زدم یه بازی چهار بر دو شد ک من دوتا گل زدم و بدون باخت صعود کردیم از گروهی و رفتیم حذفیا و در اولین بازی باختیم

    یه توضیح بدم لیگ حوضه جنوب غرب تهران اسمش لیگ چهار تا گروه هستن از هر گروه چهار تیم میره بالا

    حالا بگزریم من در بازی دوستان بعد از اخرین بازی مصدوم شدم در واقع با کف استوک گذاشتن روی ساقم ک هم ساقم ترک خورد و هم مچ پام شکست

    بعد از اون تیم اومدم بیرون یعنی بعد از درمان و در سن 18 سالگی من وارد تیمی شدم ک الان هم هستم اول سال اول شماره 21 و در سال دوم شماره 14 رو پوشیدم ک الان 14 میپوشم و در لیگ دو بزرگسالان تهران در سن 18 سالگی بازی کردم و داغون بودم هیچ گلی نزدم و یه شش ماهی هست ک پس رفت دارم نمیدونم چرا شاید هم پس رفت نیست خدا افراد قوی تر از قبل رو هر سری میزاره جلوم نمیدونم ولی من اومید وارم و دارم دنبال یه پله بالا تر میگردم میدونم همینجا ک هستم هنوز نتیجه نگرفتم ولی میدونم ک مشکل از من نیست از جایی هست ک من قرار گرفتم ولی قدرت تغییر رو ندارم و میترسم ای خدداااااا هسش خیلی بده انگار دارم خودم رو دار میزنم وقتی میدونم باید از این تیم برم بیرون ولی چون میترسم نمیرم

    بگذریم بریم سراغ اصل مطلب

    من امیر حسین رفیع پناه خیلی خیلی دوست دارم در تیم بارسلونا بازی کنم

    (استاد اینو خطاب به شما بگم ک من هدفم بارسلونا هستش میدونم شما میگید شرایط رو تایین کنید ن یک جای خاص امااام من هدفم بارسلونا هستش ارزوی بچه گیم بازی کردن pes بود چون نداشتیم و اینکه من بارسلونا بردارم الان بازی در خود بارسلونا با تی شرت بارسلونا و شماره ده هدف و آرزو و خواسته ام هستش) هدف اینه

    وکلی جام بگیرم توپ طلا جام لیگ قهرمانان اروپا شش گانه در لالیگا وووووو من یک خواسته و هدف دیگ از لحاظ فوتبالی دارم اونم اینه ک من با تیم ملی ایران قهرمان جهان بشم و جام قهرمانی رو در شرایطی ک کاپیتان هستم بالای سر ببرم

    حالا چی شد ک من دارم اینارو میگم

    اگ براتون سواله

    یا حتی اگر نیست

    من این اهداف رو با جزییات بیشتر کامل تر برای خیلی ها گفتم و دیروز توست مربی تیم کسی ک عاشقشم واقعا یک مربی فوق العاده هستش اقای سعید گنج خانی ، ایشون برگشت گفت ک تو لیگ یک کشور هم بازی کنی باید کلاهت رو بندازی اسمون و خدات رو شکر کنی و این حرف ها

    اخرشم گفت ک بهتر پیشرفت بیشتری کنی منم دستت رو میگیرم و کمکت میکنم بری بالا تر و لی اگر پیشرفت نکنی من کاری باهات نخواهم داشت و امسال سال اخر فوتبالیت هست

    و من چند روز احساس بدی داشتم و دارم از چه لحاظ از این لحاظ ک من اون لحظه ترسیدم من به خاطر حرف مربی ام ناراحت نیستم اگرم باشم 1 در صد

    99 درصد بابت این ناراحتم ک چرا اون لحظه من ترسیدم و خدا رو فراموش کردم ک خدا هسست و من دربرابر اون حرف بدنم لرزید

    درسته من پیشرفت نداشتم ، درسته مودی ام یه روز در حد یه بازیکن ملی ام یه روز در حد اشغال جم کن سر کوچه هم نیستم اینا اعصابم رو خورد میکنه ولی چیزی ک خیلی ناراحتم میکنه اینه ک من اون لحظه خدارو فراموش کردم

    فوتبال و اینجور چیزا بخوای نخوای تو مسیر درست میشه ولی …

    به حال دمت گرم تویی ک تا اینجا خوندی خداییش دمت گرم عشق منی

    ازه خللصه شما حرف ها و سخنان ی‌ی از تاپ های دنیارو شنید Top f

    اگه یه روز AMIRRP رو دیدی روی پیراهن تیم ملی بدون اون منم یادت بمون

    چند وقت دیگه یه فیلم از خودم میگیرم و میزارم داخل سایت تا با قیافه من اشنا بشید موضوعات نا مربوط بود تو متن بالا میدونم ولی دمت گرم خوندی

    میدونم توقع داشتی ک اهرش به موفقیت خیلی خلیلی خاصی ختم بشه نشد ولی موفقیت من رو نتها شما بلکه تمام مردم دنیا خواهند دید و اسمم رو فریاد خواهند زد و میزنند

    استاد سید حسین عباس منش عزیز دوست دارم بیای در جایگاه vip و بازی منو ببینی تو اسپانیا و بعد بشینیم باهم درباره بازی حرف بزنیم و بفهمیم دفعه بعدی چه کاری رو انجام بدم ک یکم بهتر بشه فقط یکم

    ولی یکم های زیاد منظورمو میفمی میدونم از همینت خوشم میاد

    در پناه یگانه پروردگار عالم بدرود تا درودی دیگر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    فهيمه گفته:
    مدت عضویت: 2268 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلامی گرم به استاد عباس منش عزیزم

    ای کسانی که محصول کشف قوانین رو دارید این فایل به قطع میتونه فایل تکمیلی برای جلسه دوم باشه..

    من هم مثل همه آدمها اتفاقاتی برام افتاده که ذهنم برای دفعات بعدی ارجاع داده به اون و من رو منع میکرده از انجام دوباره اون کار

    یکیش اینکه من چون فروش آنلاین دارم ، گاهی پیش می آید مشتری جنس رو پس میده این کاملا عادیه و حق مشتری هست توی آمریکا …

    سری بعدی که من جنسی میفروشم و ایمیلی از مشتری دریافت میکنم بعد از فروش جنس ، ذهنم سریع میگه حتما میخواد ریترن کنه

    بارها و بارها من رو ترس فرا گرفته قبل از باز کردن ایمیلی یا چک کردن وب سایت به خاطر همین نجواهای ذهن

    استاد درس بزرگی دادن در این بخش و گفتن ” اگر شما دارید روی خودتون کار می کنید به خودتون بگید من دارم روی خودم کار میکنم

    من تغییر کردم دیگه اون اتفاق پیش نمی آید

    و این میتونه برای شخص من جهشی باشه در مقابل این ترسها

    در دوره کشف قوانین مخصوصا جلسه دوم خانم شایسته عزیز اشاره میکنه به تمرین کد نویسی و استاد هم درس میدن که اگر کدی نوشتی و اون چیزی که میخواهی اتفاق نیوفتاد …بیایید چک کنید ببینید چرا اون اتفاق نمی افته …کد ها رو تغییر بدید

    و در این فایل هم استا اشاره کرد بیاییم بررسی کنیم که چرا اون اتفاق میوفته به جای اینکه دیگه اون کار خاص رو براش قدمی برنداریم

    این ترس از پس دادن اجناس من رو همیشه اذیت می کرد هنوز ته مانده اش هست ولی من اینطوری باهاش مقابله کردم …به ذهن گفتم اون شخص حقش هست که اگر جنسی رو دوست نداره پس بده چرا من باید ناراحت بشم …همونطور که خدای من میخواد من خوشحال باشم خدای اونم میخواد اون خوشحال باشه و من کی هستم که بخوام ناراحت بشم از خوشحالی اون فرد

    انقدر اینو تکرار کردم که الانا اگر اتفاق بیوفته و کسی جنسی رو پس بده استرس نمی گیرم و سریع بهش میگم اشکالی نداره من مشکلی بابت پس گرفتن ندارم

    این در حالی هست که اون اوایل خیلی به هم میریختم و همش میگفتم من که دارم روی خودم کار میکنم چرا باید این اتفاق برای من بیوفته

    نگو که من باید درس خودخواهی رو پاس میکردم

    نگو که من باید به یک نیروی واحد ایمان می اوردم نیرویی که در قلب من میزنه و در قلب مشتری من هم میزنه

    نگو که من باید فقط اون سرباز پیاده باشم توی بازی شطرنج تا به مرحله ای آخر برسم و ترفیع بگیرم و کیش کنم

    این فایل زمانیکه آمد روی سایت ، من درگیر یک مشکلی بودم که برای من نبود ولی از من خواسته شده بود همفکری کنم

    و قبل از اینکه این فایل رو ببینم در اون بحث داشتم میگفتم” قاتی بازی ذهن نشو” …به یاد بیار چند بار تا حالا ذهن به بازی گرفته تو رو

    به یاد بیار درس استاد رو که میگه فکرهایی که احساس ترس به ما میدن از طرف شیطانن و فکرهایی که احساس امید میدن از طرف خدا هستن

    و اون شخص به من گفت خیلی خیلی آرام شدم با حرفات

    و بعد آمدم توی سایت و دیدم این فایل روی سایت آمده

    و گفتم خدایا دمت گرم که همش داری باهام حرف میزنی

    دست بوستم

    فردای اون روزی که برای مشکلی هم فکری میکردم و میگفتم فقط باید بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم

    اینجا توی پرانتز بگم من روی گوشیم یک قران داریم که هر روز یک آیه رو به عنوان آیه روز نشونم میده

    فردای اون روز آیه ای که نشونم داد مضمونش این بود که خداوند پاداش میده به اشخاصی که فقط به خدا ایمان دارن

    باز دوباره به خدا گفتم اینم یه نشونه دیگه که داری باهام حرف میزنی

    دمت گرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    Jamal گفته:
    مدت عضویت: 2623 روز

    Hello, my dear lovely master,

    File: How Our Mind Tricks Us

    Let us remind ourselves of the main role of the universe: the universe is like a mirror that responds to our beliefs and thoughts and returns them as events and conditions. The key point is that whether you accept this or not, it works. If we are wise, we can use this law to our advantage.

    Practice: What You Can Do

    As the master said, control what we listen to, what we say, and what we think, and pay attention to how we feel. The response is in our hands.

    During the day, what is your most common feeling?

    To be honest, fear and anxiety about the future, and thoughts about inappropriate events from the past, and mistakes I’ve made. This means I must work hard to change this personality by following what the master said. Today, I will try to focus on my mind and then start learning English, continuing to stick to the plan.

    In conclusion, our senses reflect the beliefs in our minds.

    Practice:

    In the past, even though things happened correctly and safely hundreds of times when one time went wrong, we concluded that we were not suitable for the task.

    The First Experience:

    Before 2022, around 2021 or 2020, I started repairing faulty boards and devices. Most of the time, I successfully repaired my own devices, even some that had been useless and faulty for over a decade. I then began repairing boards and devices for others. I remember receiving a red speaker with a broken power circuit that had been poorly repaired before. When I worked on it, I made it even worse. From that day, I concluded that I was not the right person to repair others’ devices.

    At that time, I also went to repair shops near my house and asked for help with this board, but they refused. I concluded that people were jealous and mean, and no one would help anyone. I stopped working on repairs until 2024. When economic pressure increased, I thought about my special talent in electronics. Recently, I started learning repairing academically instead of just trying to fix things on the go.

    The Second Experience:

    Currently, I am living in Pakistan. 25 days ago, someone severely injured me with a knife while trying to steal my phone. I resisted and fought back, sustaining several injuries to my neck and abdomen. I was taken to the hospital and underwent a 3.5-hour emergency operation. Allah gave me a second chance at life. I had commuted through that main street thousands of times without incident, even during night shifts. But now, I believe Pakistan is not a good place to live, as I was nearly killed.

    As the master said, our minds deceive us by focusing on the bad events.

    Fun Fact:

    Before the operation, despite knowing my condition was severe, I was very happy and smiling. I thought about the good things I wanted to experience in the future because I knew that allowing my mind to dwell on bad things would worsen my condition.

    Now, we must control our minds instead of letting them control us. I love you, master.

    Our minds control us by fear, and the devil too. Since I am at home and working on the master’s files, I am not afraid of those people. Even at that moment, I was not afraid. However, people around me try to instill fear, telling me not to go outside anymore. While I am not completely unafraid, I know I must be cautious of my environment, as I didn’t notice the attacker coming from behind.

    Practice 2:

    If you have too much resistance to doing something, it means something is wrong on your mind. Now, identify what actions you have too much resistance to.

    I want to make financial progress. What beliefs do I have, what new beliefs should I build, and what lessons do I need to take to reach my goals?

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    Maryam گفته:
    مدت عضویت: 1736 روز

    سلاممم

    کلی مثال و اتفاق هست که تجربه کردم و هرکدوم به یه مدلی کوتاه مدت یا طولانی مدت منو درگیر خودش کرده.

    یادمه قبلا برای رفت و آمد به دانشگاهم که شهر دیگه بود همیشه استرس و نگرانی داشتم اونم به این دلیل که فقط در روز یه اتوبوس میرفت و جز همون نه دیگه قطاری بود و نه هواپیما که بگم این نشد یه جور دیگه و چون پیش اومده بود که لحظه آخر بخاطر خرابی یا چیز دیگه اون روز کنسل شده بود من دیگه همیشه برای رفت و آمد این استرس و نگرانی رو داشتم که خب نمیدونستم که بخاطر نگرانی منه که هرسری هم از مدل نگرانی ها دارم و هرسری هم به دلایل مختلف به سختی رفت و آمد میکنم و الان متوجه اشتباه کارم شدم.

    یا اینکه وقتی قرار بود برای بار دوم یه درسی رو ارائه بدم سرکلاس،توی ذهنم ارائه دفعه اولم به ذهنم میومد که نه من نمیتونم چون اون سری با انرژی کافی بودم و مسلط ولی همین که شروع کردم به حرف زدن کلی استرس وجودمو گرفت پس کلا نمیتونم ارائه بدم و حتی برای پایان نامه ارشد هم قراره همین اتفاق بیفته و متاسفانه سری دوم ارائه هم نه به اندازه سری اول ولی بازم اون استرس بد رو گرفتم و الان میفهمم برای چی بوده و سعی میکنم حداقل برای موارد دیگه این اتفاق نیفته و البته به تازگی توی یه مصاحبه که شرکت کردم بدون ذره ای استرس و با خونسردی که برای خودم هم عجیب بود صحبت کردم و از خودمو رزومه ای که داشتم گفتم و خیلی خوشحالم از این بابت.

    یا اینکه سرکلاس زبان تخصصی با اینکه من قبلش کلی خوب خونده بودم و اصلن مشکلی توی تلفظ و خوندن زبان انگلیسی نداشتم ولی چون یبار که به صورت داوطلب خواسته بودم بخونم و اون موقع اونجور که خودم میخواستم پیش نرفت و یه جاهایی رو به غلط خوندم دیگه جلسات بعدی توی اون خوندن داوطلبانه شرکت نکردم تا روز امتحان که کلی هم براش ترس داشتم که باز هم قراره بد بخونم ولی با کمال تعجب خیلی روی مطالب درس مسلط بودم و به راحتی خوندم و اونجا فهمیدم که همه اون جلسات الکی خودمو از خواندن محروم کرده بودم و هرسری هم استرس اینو داشتم که استادم اسم منو برای خوندن صدا نزنه.

    و خیلی دیگه از اتفاقات ریز و درشتی که حتی خیلیاشو حضورذهن ندارم و الان متوجه شدم که نباید به. خودم سخت بگیرم و باید بپذیرم که ممکنه از بین این همه شدن ها یه نشدن اتفاق بیفته که همونجور که اون شدن ها عامل این نشدن نبوده پس این نشدن الان هم تاثیری توی اتفاقات بعدی نداره و قرار نیست مدام تکرار بشه ولی به شرط اینکه من توجهی به این اتفاق ناخوشایند نداشته باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    مریم احدی گفته:
    مدت عضویت: 1319 روز

    بنام خدا

    امروز یک بار دیگه ذهنم فریبم داد

    من خیلی خوب داشتم تمرین ستاره قطبی رو انجام میدم که ذهنم گفت چرا اینجا داری همش تجربه میگی بیا برو تو قدمهای بعدی تجربیات ستاره قطبی که هر قدم داره بگو

    منم اخرین کامنتمو نوشتم تا بیام برم توی قدم دیگه بنویسم ولی من دوشب ننوشتم وامروزم تا میومدم یه فایل پیدا کنم که بنویسم ذهنم منو درگیر میکرد ومن ننوشتم خدا میدونه چقدر حالم امروز بدبود بااینکه کلی اتفاق خوب داشت میفتاد ولی حال روحیم بد بود

    امروز فهمیدم که مشکل ازکجاست توی اون مدت که من نوشتم هرشب وهرروز چقدر درک واگاهیم رفته بود بالا ولی من فریب خوردم

    چون نتونستم ذهنمو کنترل کنم واون دیگه نجوا نداشت که من خاموشش کنم ولی ازطریق خواسته من منو فریب داد

    من تعهد داده بودم قول داده بودم که تحت هر شرایطی بنویسم ودست برندارم ولی فقط بایه پیشنهاد سرمنو گرم کرد وفریبم داد

    من یه تایمی همین جا مدام داشتم دست ذهنمو بانوشتن رو میکردم ولی یه مدت کاملآ ساکت شده بود تامن فک کنم من برنده ام واون تحت تاثیر منه

    ولی باید بگم خیلی سریع میشه از جایی که فکر نمیکنیم رودست بخوریم

    الان اومدم بنویسم یه بحث با دخترم پیش اومد که ساعتها منو درگیر کرد

    دوباره اومدم بگم که نتم تموم شد

    دوباره اومدم این فایل رو گشتم پیدا نمیکردم که اینجا بنویسم

    ولی ولی ولی من هر جوری شده کنترل میگیرم دستم و نمیزارم که بیشتر ازاین منو ازهدفم دور کنه

    شیطان وقتی ایمان تو میبینه اینکه داری پا میگیری میاد نمیزاره ولی تو اگاهانه باید با آرامش برگردی به مسیرت

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    استاد عزیزم عاشقتم

    من اینجا دوباره برمیگردم حتی اگر شکست بخورم اصلأ مانعی نداره که من درمسیر گاهی اوقات بزنم به خاکی ولی میدونم هدایت الله همیشه بامنه ومنو برمیگردونه به راه اصلی

    خدایا بابت همه اون لحظات خوبی که حسم بهت عالی بود شکرت

    امروز که نداشتم اون حس فهمیدم اگه دنیارو هم داشته باشم ولی فرکانسم مثبت نباشه من لذتی نمیبرم

    من باز هم دست ذهنمو خوندم واومدم به شما بگم ذهنمون هر لحظه مارو فریب میده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      eli گفته:
      مدت عضویت: 1145 روز

      سلام و ارادت دوست عزیز

      واقعا این ذهن همینطوره اگر افسارشو رها کنیم میبره ما رو ناکجا اباد

      چند جمله تو کامنت زیباتون منو شوک دوباره داد

      هدایت به الله میشیم و خدا همیشه با ماست

      و ما رو برمیگردونه به راه اصلی

      خدایا شکرت بابت شنیدن این جمله ها

      خیلی به موقع افسار ذهنمو گرفتم و باید مواظب باشم طولانی نشه

      سپاس گزارم بابت کامنت خوبتون

      در پناه خدا باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    پوریا دارایی گفته:
    مدت عضویت: 3024 روز

    عرض سلام و ادب و احترام خدمت استاد عزیز کسی که تا الان فوق العاده زیاد آموزش‌هاش کمکم کرده توی زندگیم و خدا رو سپاسگزارم بابت این مسیری که درش هستم و این راهنما که در مسیر من قرار داده

    این فایل که من الان دیدم جزو نشانه‌های امروز من بوده و خدا را شکر می‌کنم بابت اینکه به این فایل ارزشمند هدایت شدم و باعث شد که من به فکر فرو برم بابت یه سری مسائلی که خودم فراموش کرده بودم اما الان کاملاً به خاطر میارم و میشه گفت من رو به فکر فرو برده نسبت به قوانینی که در این جهان کاملاً استوار و محکم هستش

    راجع به مطالبی که استاد فرمودند مطلبی که به ذهنم می‌رسه اینه

    سال‌ها پیش وقتی به همراه خونواده داشتیم سفر می‌رفتیم و من راننده بودم من متوجه نبودم که لاستیک سمت راننده کاملا بادش خالی شده و همینطور ماشین در حال حرکت بود بعد از حدود یک کیلومتر یا دو کیلومتر من تازه متوجه شدم که ماشین یه حالت نامتعادلی داره وقتی که اومدم پایین دیدم کاملاً لاستیک ماشین بادش خالی شده و کوچک‌ترین بادی در اون وجود نداره اون موقع فوری اومدم زاپاس ماشینو درآوردم و لاستیک رو عوض کردم اما بدون اینکه خودم متوجه بشم یه چیزی توی ذهن من نقش بست که باعث شد دیگه از اون به بعد شاید صدها مرتبه یعنی من به شما بگم صدها مرتبه فرقی نمی‌کنه کجا بوده باشه چه در سفر چه توی خیابون‌های شهری چه اتوبان چه حتی موقعی که من ماشین رو می‌خوام از پارکینگ بیرون بیارم این فکر میومد توی ذهنم که ممکنه لاستیک ماشین پنچر شده باشه و دقیقاً اون اتفاق باعث شد که به این شکل توی ذهن من سنجاق بشه

    مورد بعدی اینه که خب ما هر موقع به شهرستان می‌ریم باید از یک گردنه‌ای عبور بکنیم و من تا به حال به کرات از خیلی از افراد شنیدم که به من هشدار می‌دادند من رو به عبارتی می‌ترسوندن هشدار می‌دادند که مراقب باش در اون گردنه خیلی‌ها تصادف کردن خیلی‌ها در اون گردنه به دره رفتن و کشته شدن چیزی که خاطرم هست اینه که حتی از اون موقعی که اولین بار به من این مطلب رو می‌گفتند تا همین الان حتی یک بار هم این رو باور نکردم و گفتم توی ذهن خودم که این مسئله برای من پیش نمیاد چون من مراقبم هوشیارم و حواسم هست و در عین حال باورهای خیلی خوبی نسبت به رانندگی دارم طوری که کلاً در طول زندگیم که حدوداً 8 یا 9 سال میشه که رانندگی می‌کنم فقط یک بار تصادف کردم و بعد از اون باورهای خوبی در مورد رانندگی و احساس خوبی نسبت به رانندگی داشتم و خدا را شکر تا الان تکرار نشده

    مطلب بعدی اینه که من یک زمانی خیلی ترس داشتم از اینکه خرید بکنم حالا نسبت به خیلی موارد می‌خواد لباس باشه می‌خواد وسیله باشه می‌خواد میوه‌ای که میرم از میوه فروشی بخرم باشه نسبت به هر چیزی احساس می‌کردم که توانایی یا قدرت انتخاب یک کالای خوب رو من ندارم و همین باعث شده بود که ترس داشته باشم از خرید به همین خاطر یک روز نشستم و حدود 100 باور در مورد خرید کردن نوشتم در مورد اینکه به بهترین فروشگاه‌ها هدایت میشم به بهترین افراد فروشنده هدایت میشم اخلاق خوب و فروشنده حتی در مورد رسیدن اون کالا به من و کلاً تمام ابعاد خرید کردن رو در موردش باورسازی کردم نتیجه‌اش بسیار برای من شگفت‌انگیز بود به عنوان مثال می‌خواستم ماشین بخرم و خیلی‌ها بودند که به من می‌گفتند ممکنه کلاه سرت بذارن ممکنه تو از عهده‌اش بر نیای و از نگاهشون می‌تونستم بفهمم که یه جوری حس می‌کنن که من نمی‌تونم از پس این کار بر بیام اما به لطف خدا چون باورسازی خیلی خوبی انجام داده بودم هدایت شدم به یک ماشینی با کیفیت بدون اینکه مشکلی داشته باشه اتفاقاً یک سری متعلقات هم روی اون ماشین بود صاحب ماشین اون‌ها رو به من داد و همه تعجب می‌کردند چطور من این ماشین با این کیفیت رو و با این تعلقات مثل رینگ اسپرت لاستیک خارجی و غیره تونستم بخرم با این قیمت خوب و یا مثلاً کالایی رو سفارش میدم از کشور دیگه در کمال اصالت و امنیت و راحتی به دستم می‌رسه و یا از اطرافیانمون کسی اگر می‌خواد یک لوازم خانگی خرید بکنه میاد به من زنگ میزنه و میگه لطفاً تو برای من جستجو کن و و خریداری کن چرا چون بعد از اینکه من روی باورهام کار کردم به طرز خیلی عجیبی هدایت می‌شدم به بهترین افراد فروشنده و صادق‌ترین فروشنده‌ها به طوری که از لوازم خانگی گرفته اون هم با قیمت خیلی بالا به طوری که از 4 تا استان اون طرف‌تر من سفارش می‌دادم و خیلی راحت در کمال سلامتی صداقت به دست من می‌رسید الان هر کس چیزی می‌خواد بخره از اطرافیان من میاد به من میگه میگه تو بلدی چه جور خرید بکنی اون‌ها فکر می‌کنند یک رمز و رازی داره اما اینکه من خودم می‌دونم به خاطر باورهامه یا وگرنه اصلاً کار خاصی انجام نمیدم

    مورد بعدی در گذشته از خیلی‌ها می‌شنیدم که می‌گفتند وقتی یک نفر توی شهرداری کاری اداره خیلی دیر کارش رو انجام میدن خیلی اذیتش می‌کنن من بر حسب اتفاق یک کار خیلی خیلی مهمی توی شهرداری داشتم و چون می‌دونستم گفته‌های اون افراد به احتمال زیاد روی باورهای من کار کرده فوری نشستم و باورسازی رو شروع کردم از کارکنان شهرداری از بخش‌های مختلف شهرداری از نحوه برخوردشون از اطلاعاتی که در اختیار من می‌ذارن از کارهایی که در کمال صداقت برای من انجام میدن شروع کردم باورسازی کردن که اینطوری کار من به سرعت انجام شد مثلاً یکی از کارکنان خودش بلند شد رفت و یه کاری که مربوط می‌شد به یه سازمان دیگه‌ای خودش رفت برای من انجام داد من کاملاً تعجب کرده بودم اون موقع اما به یاد خودم آوردم که این‌ها نتیجه باورسازی درسته

    این بود اون چیزی که من به ذهنم رسید با اینکه موارد خیلی زیادی وجود داره و می‌تونم راجع بهشون بیان کنم اما اکتفا کردم به همین چند مورد امیدوارم که بتونه اثر بذاره روی دوستان هم فرکانسی خودم و باعث بشه که یک جرقه‌ای در اون‌ها زده بشه که شروع بکنند به ساختن باورهای عالی و سازنده در موضوعات مختلف زندگیشون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    احمد فردوسی گفته:
    مدت عضویت: 1793 روز

    به نام الله هدایتگر

    سلام استادخوش قلبم

    سلام دوستان

    من باوردارم که تمام اتفاقات زندگی من به خاطرافکاروباورهاوفرکانس هایی هست که به جهان هستی ارسال میکنم

    یک مثال بزنم تقریبا1ماه شایدم کمتریک تصادف بدی کردم توخیابون واول یکم ناراحت شدم ولی همش میگفتم قطعاخیریتی دراون هست وباورکنیدکه حالم خوب بودونگران نبودم ومن تاحالاتصادف نکرده بودم این جوری وهمیشه خداهواسش به رانندگی من بودومنوحتی ازمرگ نجات داده توجاده هاومن اولین باری بودکه ازبیمه ماشینم استفاده کردم وحتی کسی که بامن تصادف کردخیلی ادم ارومی بودویک پسررباشخصیت وماباهم بحثی نکردیم ودرارامش بودیم

    چرا؟؟چون من دارم روی باورهام کارمیکنم روی تغییرخودم وازاون به بعدبه فکربهتررانندگی کردن خودم هستم وموقع رانندگی ازخداوندهدایت میخوام که خداچطوربهتررانندگی کنم خودت بهم بگوخودت یادم بده

    البته من دراون مسیری که تصادف کردم هرروزمیرفتم چون محله کارمه ویکم نجوای ذهن میادیک دفه وبهم میگه مواظب باش اینجاتصادف نکنی امامن بهش توجه نمیکنم واحساسموخوب نگه میدارم

    من یادمه سوم راهنمایی بادوچرخه خوردم زمین وبدنم اسیب دیدوچندوقت پام روبسته بودم ودقیقاازهمون زمان دیگه دوچرخه نخریدم وهمین االان متوجه شدم چرادیگه دنبال دوچرخه نرفتم چون ذهنم بهم میگه خطرناکه ومنوازخریددوچرخه منع کرده وبه قول استادبایدافساراین ذهن چموشوبه دست خودمون بگیریم ونذاریم ترس هاوشیطان برماغلبه کنه

    خداوندبه ماوعده ثروت وفزونی داده

    شیطان به ماوعده فقروتنهایی ومشکلات میده

    استادمیگه ازهرچی میترسی بروتودلش چون ذهن این اتفاقات بدروبزرگ نمایی میکنه برای حرکت نکردن

    ومن مثلابرای همین شغلی که دارم الان کمتروقت میزارم براش چون درامدم کم شده وذهنم میگه دیگه این کارروادامه نده وشغلتوعوض کن امااگه من این شغل رودوست دارم بایدخودم رودرست کنم ببینم ایرادهای من ازکجاست خودمو تغییربدم

    البته اززمانی اشنای بااستاد توهمین شغلم به خاطرتغییرباورهام درامدم افزایش پیداکردوبایدبیینم چطورمیتونم مهارتم روتوهمین کارخودم افزایش بدم وتکامل رورعایت کنم تابهتروبهتربشم نه این که شغلمورهاکنم

    یامثلارابطه عاطفی باجنس مخالف رومیترسم هنوزچون یک بارتجربه خوبی نداشتم تودانشگاه وجای دیگه اماالان بایدبه خودم بگم ایرادم کجاس که حرکت نمیکنم وبادخترهاراحت ارتباط ندارم وبایدتغییربدم خودم روتاترس هام بریزه قرارنیست دفه بعدشکست بخورم من بایدباورهامودرست کنم ایرادهاموپیداکنم تاموفق بشم

    شادوپیروزباشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 730 روز

    سلام سلام سلام

    سلام و عشق و درود بی پایان به همگی دوستان خوبم.

    بچه ها امروز یه اتفاقی جالبی واسم افتاد گفتم بیام برا شما عزیزای دل هم تعریف کنم.

    بچه ها امروز یه ازمایش داشتم، صبح ساعت 8 و نیم رفتم ازمایشگاه دولتی.

    خب شماره نوبت من 924 بود و 421 نفر جلوم بودن!

    مردم از 5 صبح اومده بودن!

    تقریبا هر یک ساعت 100 نفر نوبتشون میشد.

    گفتم اشکال نداره سعیده نگران نشو.

    به جاش میتونی بشینی کامنت بخونی و لذت ببری‌.

    خلاصه یک ساعتی نشستم کامنت همین فایل رو خوندم و خدایی لذت بردم.

    بعد دیگه ذهنم شروع به حرف زدن کرد!

    گفت که خدایا یکی برسون نوبتش که زودتره رو بده من.

    یا یکی برسون که عجله داشته باشه بخواد بره.و از ازمایش پشیمون بشه و نوبتش رو بده من.

    یا یکی برسون که دو تا قبض نوبت گرفته باشه،یکیشو بده من.

    خلاصه سریع به خودم اومدم گفتم سعیده برای خدا تعیین تکلیف نکن.

    برای خدا بی نهایت راه وجود داره که به تو یه نوبت خیییلی نزدیکتر بده.

    اینایی که تو میگی فقط منطق تو هست.

    دست خدا رو تو پیدا کردن نوبت نزدیک نبند.

    خلاصه دیگه هیچی نگفتم.

    چند دقیقه ای گذشت یه چیزی بهم‌گفت سعیده تو که نوبت زود تر میخوای پاشو سالن ازمایشگاه رو بگرد!!!!

    بگرد دنبال نوبتی که روی زمین افتاده!!!

    منم گفتم چشم و بلند شدم.

    اینم بگم که من همیشه دلم میخواست بدونم چطوری به ادما الهام میشه.

    که تو این مورد کاملا متوجه شدم.

    خلاصه بلند شدم و یه گشتی تو سالن زدم و چند تا چیز مچاله شده دیدم که دستمال کاغذی بود!

    خلاصه نا امید نشدم و بازم گشتم.

    تا این که یه کاغذ نازک مچاله شده شبیه قبض نوبت دیدم.

    تازه یه کمم پاره شده بود.

    برداشتم.

    بازش کردم.

    شماره 673 بود!

    و همونجا بلند گو گفت شماره 672 باجه1!

    خشکم زد.

    خدا حتی بهم فرصت جمع و جور کردن خودمم داده بود!

    خیلی سریع بعدش بلندگو گفت شماره 673 باجه…

    باجه چند؟

    بس شوک بودم نفهمیدم.

    گفتم چون قبل من باجه 1 بوده بذار برم باجه 1.

    خلاصه رفتم و کارمم به سرعت باد پیش رفت.

    تازه مسوول پذیرش قبض نوبت هم ازم نخواست!!!

    بچه ها چقد سرررریییع و رااااحت و شیک و مجلسی به خواستم رسیدم.

    چون باور کردم خدا بی نهایت راه داره برای دادن نوبت نزدیک به من.نه فقط از راه هایی که من بلدم.

    مگه در برابر رب من کیم؟

    بچه ها خیلی ایمانم قوی شد.

    این یک نمونه باشه برای من وشما.

    به خودم میگم سعیده،بزرگ یا کوچک بودن خواسته فقط تو ذهن ماست.

    برای خدا بزرگ یا کوچک بودن معنایی نداره.

    همش یکیه.

    بفهم اینو سعیده جان.

    خلاصه بچه ها امروز این الهام بهم شد و بهش عمل کردم و نتیجه گرفتم.

    بچه ها چیزی که روی من تاثیر داره اول اموزش های استاد و بعدش خوندن کامنتاست.

    خیلی جدی بگیرید.

    برای من که جواب داده.

    به الله یکتا میسپارمتون عشق های خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 968 روز

    باسلام خدمت شما استاد عزیزم

    اولین روز ک شما این فایل رو گذاشتید من گفتم چ عجب استاد فایلی گذاشتن با درخواست من یکی نیس ومن بهش نیاز ندارم ودر واقع پاسخ ب سوال من نبود چ عجب …ههههه

    از جاییکه همیشه فایلهای شما پاسخ ب فرکانس من ودرخواست من از خداوند هستن وجوابمو همیشه میگیرم خداروشکر این هم از فضل پروردگارم هست ..

    استاد. باورتون میدونم ک میشه من چندروز نگذشت ک جهان دیگه بهم گف یا باید تغییر کنی یا له میشی

    من ک خداروشکر از لحاظ موضوعات دیگه نتایج خوبی گرفتم در طول این 2سال باشما بودم فقط تنها چیزی ک تغییر چشمگیری نداشت مبحث مالی بود ک میدونم برای شما جزو مهمترین مبحث هست ثروت

    ومن با تضادی ک دراین چندروز بهش برخوردم متوجه شدم این فایل دقیقا جواب سوال من هست وخیلی دقیقا خدا امروز گف دوره 12 قدم امروز نمیخات برو سراغ این فایل من اولش گفتم ن بابا فک نکنم این فایل برای من باشه

    بعداومدم شنیدم تعجب کردم جواب تمام سوالاتمو داشت وکلی بهم الهام شد چقدر نوشتم خدای من

    همش سوال میکردم یک مدته خدایا چرا وضع مالیم اونجور ک میخام نشد

    خدایا چ کاری راه بندازم

    خدایا کمکم کن هدایتم کن درها رو بروم باز کن چرا من شاغل نیستم خیلی وقته

    چرا اصلا بیزینس دیگه ندارم

    یا بیزینس اولم درهمون بارهای اول موفقیت آمیز نبود

    فهمیدم من حتی حاضر نبودم بفروشم واسه خودم روم نمیشد وعزت نفسم بشدت مشکل داشت اون زمان دوره عزت نفس رو نخریده بودم اصلا

    تنها کاری ک کرده بودم اون هم از شما یاد گرفته بودم نقد میدادم محصولاتم رو

    وتمام نکاتی ک درمورد ثروت گفته بودید توی قدم اول و دوم مم اصلا ب هیچکدوم عمل نکرده بودم کلی باور مخرب داشتم

    و ارزشی برای کاردستم قاعل نبودم

    تا انتقادی میشنیدم بهم میریختم

    کلی افراد بهم میگفتن گرون میفروشی

    شوهرم میگف ارزون میفروشی

    یا ما مشتری آوردیم چیزی ب ما بده

    ومن از درون بهم میریختم

    یا میگفتن بابا کی دیگه زیورآلات میخره برو خیاطی

    و کلی باورم مخرب بود

    یا بار اول کم هزینه کردم همه رو فروختم بار دوم 7 برابر کردم هزینه رو بهم گفتن وسایل گرون میشه تو ایران خودتم میدونی هرروز ک بگذره چیزی از قبل خریدی سود تو میشه من گوش کردم و بعد چندماه محصولاتم طول کشید تا فروختم وچقدر تمرین ستاره قطبی نوشتم تا فروش رفتن وگرنه اگر از تمرین کمک نمیگرفتم شاید رو دستم باد میکردن خداییش با اون عملکرد افکار و ورودیایی ک من داشتم 2سال پیش

    والان بعد از یادگیری خیاطی من زایمان کردم

    وقفه افتاد بین یاد گیری ترمهای اولی وپیشرفته

    ومن حقیقت دلمو زد خیاطی حس کردم نه این مال من نیس

    اولش خیلی نجوا اومد تو چقد میخای عوض کنی حرفه

    والان شوهرت وبقیه چی میگن

    چقد هزینه کردی

    چقد وقت وانرژی ذهنی فیزیکی گذاشتی

    چقد کلاس آنلاین شرکت کردی

    همه کلاسها رو میدیدم رو گوشیم هست حتی دلم نمیات نگاشون کنم نمیدونستم چرا

    همش میگفتم فک کنم من سرد شدم

    بعد سر بحث باهمسرم بازشد بهش گفتم اگر علاقم بود حداقل دلم براش تنگ میشد خیاطی

    چرا دلم براش تنگ شد توی این مرحله ای ک وقتم با زایمان ونوزاد پر شد

    گف اره اما زمان داره میگذره

    دیگه چیزی نگفتم فقط فکر کردم 1هفته فکر کردم واز خدا کمک خاستم خدا گف اگر دوسش نداری هیچوقت دیر نیس مسیری از رشدت بود انرژی گذاشتی بزرگتر شدی وحداقل متوجه شدی دوسش نداری اگر رفتی چون فکر کردی فقط خیاطی پولسازه بخاطر حرفای اطرافیانت

    پس عشقت نبوده گرفتم همه کلاسهارو پاک کردم از گوشیم

    وبصورت هدایتی وارد کانال جدیدی از آموزش هنر جدید شدم

    ک انشالله بزودی میام وبا تغییر باورهام دوره عزت نفس دوره 12 قدم پیش میرم مهارتهامو افزایش میدم در مسیر جدید وعلاقم وازش پول میسازم با ایمان وتوکل ب خدا ک همیشه بهم لطف کرده وکافیه باورش کنم فقط ب خودش تکیه کنم میدونم رهام نمیکنه خودش قول داده اگر دلم واقعا باهاش باشه وفقط از خودش بخام

    ومیام براتون مینویسم

    دوستتون دارم

    از شما سپاسگذارم استادجان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    Bigofbig گفته:
    مدت عضویت: 1832 روز

    سلام و عرض ادب

    با آرزوی بهترین هدایت ها برای دوستان

    بنده برنامه نویس بازی های کامپیوتری هستم

    و این مطلب که استاد گفتند را به شخصه تجربه کردم.

    اینکه مثلا 10 تا مکانیزم را راحت و با سرعت خوب می‌سازم، ولی گاهی وقتی سر یه مکانیزم گیر میکنم

    یهو ذهنم میگه:

    “نه تو نمیتونی اصلا برنامه نویسی بدرد تو نمیخوره، تو اصلا مال این حیطه نیستی. ”

    همچنین توی روابط :

    یک شخصی چندبار ازت تعریف میکنه، انگار نه انگار ،

    ولی فقط کافیه یه بار اون شخص یه جیزی بگه بهت بربخوره

    دیگه انگار تا ابد همش ذهن میخواد بهش توجه کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: