داستان تحول من

شرایط سخت و طاقت فرسا، شروع تحول زندگی من بود. پس از سال‌ها زندگی در شرایط ناخواسته، مصمّم شدم تا زندگی دلخواهم را بسازم. به ندای قلبم اعتماد کردم و ذهنم را برای تغییر همه چیز باز گذاشتم:

  • تغییر شهری که سال‌ها در آن زندگی کرده بودم و همه جای آن را می‌شناختم؛
  • تغییر روابط و دوستانی که آن روزها مهم‌ترین سرگرمی زندگی‌ام بودند.
  • تغییر شغلی که تصور می‌کردم تنها کاری است که انجامش را بلدم.
  • و مهم‌تر از همه تغییر باورهای محدودکننده‌ای که، بعداً فهمیدم منشأ همه‌ی این ناخواسته‌ها بودند؛

زیرا “نشانه‌ها” به وضوح فریاد می‌زدند که زندگی به سبک اکثریت جامعه، مثل زنجیر، تو را در این شرایط نادلخواه نگه داشته و مرتباً همین ناخواسته‌ها را برایت تکرار می‌کند.

آن روزها با این وضوح که در دوره 12 قدم آموزش داده‌ام، بلد نبودم فکر خدا را بخوانم و قوانین بدون تغییر این نیرو را بفهمم. آن روزها با این وضوح، ارتباط بین باورهایم و شرایطی که تجربه می‌کنم را نمی‌دیدم. آن روزها به دقتِ تمرین ستاره قطبی، بلد نبودم فرکانس خواسته‌هایم را به جهان ارسال کنم. اما داستان تحوّل من با مشاهده زندگی افرادی شروع شد که در همان شهر و اوضاع اقتصادی همان کشور زندگی می‌کردند و با اینکه استعداد و توانایی بیشتری نسبت به من نداشتند، زندگی روی خوش و پربرکت خودش را به آن‌ها نشان می‌داد و باعث شک کردن من به پیش فرض‌های ذهنم می‌شد.
همه‌ی عمر رویای زندگی در آزادی مالی، زمانی و مکانی را داشتم تا بتوانم هر ایده‌ای که دارم را اجرا کنم؛ هرجای دنیا که خواستم زندگی کنم؛ هر وقت که خواستم مسافرت بروم، بی‌آنکه نگران هزینه‌های آخر ماه یا کمبود وقت و انرژی باشم.
یادم می‌آید برای سالهای متوالی، عید هر سال باز هم به جیب خالی‌ام نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم:

  • “عید سال بعد، دیگر مشکلات مالی امسال را ندارم و می‌توانم برای عزیزانم هدایایی ارزشمند بخرم”

دیدن آدمهایی که آرزوهای من، واقعیت زندگی آن‌ها بود، این رویا را هر روز قوی‌تر می‌کرد. مشاهده‌ی زندگی آن‌ها، این ایمان را در دلم رشد می‌داد که شرایط کنونی را به عنوان واقعیت زندگی یا سرنوشت غیر قابل تغییر، نپذیرم.

همین ایمان بود که مرا به سمت کشف قوانین زندگی هدایت کرد. هرچه قوانین زندگی را بهتر می‌شناختم، رؤیای زندگی در آزادی مالی و زمانی و مکانی، امکان پذیرتر به نظر می‌رسید و رسیدن به آرزوهایم برای ذهنم منطق‌تر می‌شد.

رمز تغییر این است که در شروع کار، ثابت قدم بمانی و مسیر درست را ادامه دهی حتی اگر ظاهراً نتیجه خیلی عظیمی نمی‌بینی. آن روزها فقط یک راننده تاکسی بودم و ذهنم مملو از باورهای محدود کننده و فقر آلودی بود که اجازه دیدن فراوانی نعمت‌ها را به من نمی‌داد. ذهنم آنقدر با باورهای محدودکننده برنامه‌نویسی شده بود که نمی‌توانستم دلیل زندگی در شرایط ناخواسته را باورهای محدودکننده‌ام بدانم، نه پدرم! نه جامعه! و نه هر عامل دیگری بیرون از من.

اما می‌دانستم قدم اول از پذیرفتن این مسئولیت شروع می‌شود.

قدم اول این است که بپذیری شرایط سخت مالی زندگی‌ات را خودت با باورهایت ایجاد کرده‌ای و ربطی به شرایط اقتصادی مملکت ندارد؛ بپذیری این تحقیر شدن‌ها در رابطه، نتیجه باورهای خودت است و ربطی به ویژگی های اخلاقی همسر یا اطرافیان‌ات ندارد؛ بپذیری شرایط زندگی‌ات، نتیجه باورهای خودت است و ربطی به مکان جغرافیایی‌ای که در آن به دنیا آمده‌ای، ندارد؛
در ابتدای مسیر، وقتی هنوز نتیجه‌ی خیلی بزرگی در دست نداری که بتوانی حریف نجواهای ذهن بشوی، باید بتوانی ایمانت را حفظ کنی؛برای تغییر باورهایت مصمم بمانی و ادامه دهی؛
به جای واکنش نشان دادن به شرایط ناخواسته کنونی، “احساس خوب داشتن” را اصل بدانی و به شیوه محدودکننده قبلی برنگردی؛

من در مسیر تغییر باورهایم، جای خالیِ “همراهان مثبت و حمایت‌کننده” را به وضوح می‌دیدم. خصوصاً در ابتدای مسیر که ذهن تمام تلاش خود را می‌کند تا تو را به شیوه قبلی برگرداند. در چنین لحظاتی که کنترل ذهن سخت‌ترین کار دنیا می‌شود، حضور در یک محیط ایزوله مثل “خانواده صمیمی عباس‌منش”، برای تقویت ایمانم حیاتی می شد. برای همین مصمم شدم  تا “این محیط صمیمی” را بسازم و مسیر را برای اعضای این خانواده، هموار کنم.

  • زیرا حضور در این محیطِ سرشار از آگاهی‌های خالص، می‌توانست راهنمایی راستین باشد برای تقویت ایمانِ نوپایم در شروع مسیر؛
  • محیطی که هر بار به آن وارد می‌شوم، کلیدهای هدایتگر را در دستم بگذارد و باورهای نوپای مرا با ورودی‌های قدرتمند‌کننده تغذیه کند؛
  • محیطی که بودن در آن، مدام به یادم آورد: “ساختن باورهای قدرتمند کننده“، ارزشمندترین سرمایه‌گذاری در زندگی‌ام است؛
  • کنترل ورودی‌های ذهنم، مهمترین مسئولیت زندگی من است.

اگر در لحظات ناامیدی که ترسِ “اگر جواب ندهد چه” در من رخنه می‌کرد، محیطی مثل خانواده صمیمی عباس منش را داشتم، قانون احساس خوب = اتفاقات خوب را سریعتر به یاد می‌آوردم؛ ضرورت اجرای این قانون را بهتر درک می کردم و این یادآوری، قدم‌هایم را برای استمرار ورزیدن در این مسیر، استوارتر می کرد. در حقیقت، پیچ و خم‌هایی که من در مسیر درک قوانین زندگی و نحوه هماهنگ شدن با آنها تجربه کردم، باعث شد تا بخواهم این دانشگاه زندگی ساز را ایجاد کنم:

  • دانشگاهی که “توحید” را به عنوان اصل و اساس رسیدن به آزادی مالی و زمانی و مکانی، به من یاد بدهد؛
  • دانشگاهی که این اساس را به من بفهماند که: “تمام اتفاقات زندگی‌ام بدون استثناء نتیجه باورهای خودم است“؛
  • دانشگاهی که رابطه “توحید عملی” با “این اساس را به من نشان دهد تا بتوانم شرک‌های مخفی ذهنم را بشناسم؛
  • شرک‌هایی که تلاش می‌کنند عواملی مثل شانس، جبر جغرافیایی، وضعیت خانواده و… را عامل تعیین کننده‌ی شرایط زندگی‌ام بدانم و به این شکل مسئولیت تغییر زندگی‌ام را به عهده نگیرم؛
  • دانشگاهی که در صلح بودن با خودم را به من یاد بدهد؛

دانشگاهی که با آموزه‌هایی چون دوره جهان‌بینی توحیدی، توانایی کنترل ذهن را به من بیاموزد. به گونه‌ای که: آرامش را جایگزین نگرانی‌هایم کند؛ ایمان را جایگزین ترس‌هایم کند؛ توحید را جایگزین شرک‌های مخفی وجودم نماید؛

دانشگاهی که با آگاهی‌هایی اصل و خالص ” دوره روانشناسی ثروت ۱ “، منطق‌هایی قوی درباره‌ی امکان پذیربودنِ رسیدن به استقلال مالی در دستم بگذارد و به من کمک کند تا «ساختن استقلال مالی» را از همین جایی که هستم و همین شرایط و امکاناتی که دارم، شروع کنم. آگاهی‌هایی که در یک فرایند لذت‌بخش، باورهای قدرتمند کننده را جایگزین باورهای محدودکننده‌ای نماید که در تمام این سال‌ها ذهنم را برای فقر طراحی کرده بود؛

دانشگاهی که تا با آگاهی‌های خالص “دوره روانشناسی ثروت ۳ “، مرا به این اطمینان برساند که، برای راه اندازی کسب و کارم، نیاز به سرمایه اولیه هنگفت ندارم، بلکه نیاز به باورهای ثروت‌آفرین دارم؛ نیاز به تشخیص هدایت‌های خداوند و حساب کردن روی آنها دارم؛ نیاز به شناخت علایقم و ارزشمند دانستن آنها دارم؛

نیاز به پرورش توانایی حل مسئله دارم؛ نیاز دارم باور کنم همه ی شغل ها پتانسیل یکسانی برای ساختن ثروت دارند اما آنچه مرا به ثروت واقعی می‌رساند، رفتن در مسیر علایقم است؛ باورهای ثروت آفرین ساختن درباره علایقم است؛

به آگاهی هایی نیاز دارم که قدرت “تشخیص اصل از فرع” را به من بیاموزند تا به جای تلاش برای یک شبه پولدار شدن، قدم به قدم باورهایم را تقویت کنم؛ برای خلق ثروت بیشتر، با کسب و کارم ارزش بیشتری خلق کنم، مسائل بیشتری را در جامعه‌ام حل کنم و به این شکل ظرف وجودم را برای دریافت ثروتهای بیشتر، بزرگتر کنم.

آن روزها،به راهنمایی مثل ۱۲ قدم نیاز داشتم تا در یک فرایند تکاملی و لذت‌بخش، گاری سنگین و زهوار در رفته باورهای محدودکننده را از دوشم باز کند، مرا از مسیر سنگلاخی باورهای محدودکننده‌ام، به مسیر هموار و لذت‌بخش باورهای قدرتمند‌کننده هدایت کند. راهنمایی که به من یاد بدهد تا فکر خدا را بخوانم و آسان شوم برای آسانی‌ها.

چقدر خوب می‌شد اگر آن روزها می‌دانستم خداوند چگونه فکر می‌کند و چه قوانینی بر جهانش مقرر کرده‌است؟!

چگونه می‌توانم قوانین آفرینش را درک کنم؛ با این قوانین هماهنگ شوم و کنترل همه جانبه زندگی‌ام را در دست بگیرم.

چقدر خوب می‌شد اگر راهنمایی عملی در دستم بود که به من می‌فهماند مهم‌ترین اصل در رسیدن به خواسته‌ها، ساختن باورهای هماهنگ با آن خواسته است. راهنمایی عملی که باورهای هماهنگ با خواسته‌هایم را به من می‌شناساند و چگونگی ایجاد آن‌ها را در عمل با من تمرین می‌کرد.

آن روزها راهنمایی مثل دوره کشف قوانین زندگی می‌توانست آگاهی‌های فراموش شده‌ی قبل از تولد را به یادم آورد. همان آگاهی‌هایی که هر بار در قالب رؤیا و آرزو در دلم زنده می‌شد، ولی ترمزهای مخفی ذهنم و باورهای کهنه و محدود کننده‌ای که ذهنم را برنامه ریزی کرده بود، مجالی به بروز آن‌ها نمی‌دانند.

در حالیکه وجود راهنمای مثل دوره کشف قوانین زندگی، بدون نیاز به آزمون و خطا، چگونگی شناساییِ این ترمزها و حذف آن‌ها را به من یاد می‌داد تا بدون تقلا، خواسته‌هایم به صورت طبیعی وارد زندگی‌ام شوند.

آن روزها راهنمایی نیاز داشتم تا زندگی به سبک قانون سلامتی را به من بیاموزد و این خوشبختی را به من هدیه دهد که هم تناسب اندام داشته باشم، هم انرژی بالا برای حرکت در مسیر اهدافم و هم سلامتی کامل جسمانی.

به خاطر ثباتم در این مسیر، خداوند همانگونه که وعده داده بود، بیش از آنچه می خواستم به من نعمت بخشید و مرا به فراتر از آرزوهایم رسانید. نعمت هایی در قالب ثروت، روابطی عالی، دوستانی فوق العاده، سلامتی و.. به قول قرآن: چه کسی وفادارتر از خداوند به عهد خویش است.
به عبارت بهتر، تضادهایی که در مسیر تغییر زندگی‌ام با آن‌ها مواجه شدم، خواسته‌های بسیاری را در دلم زنده کرد و پایداری من در این مسیر، تمام آن خواسته ها را وارد زندگی ام کرد. اما با اطمینان می گویم برای من با ارزش‌ترین پاداشِ استمرار در این مسیر، تولد خانواده صمیمی عباس منش و تجربه‌ی بودن در جمع صمیمی این خانواده است.

داستان تولد خانواده صمیمی عباس منش و تلاش ما برای بهبود همیشگیِ این خانواده این است که:

آگاهی های منتشر شده در این محیط، ردپاهایی باشند برای همه‌ی افرادی که آماده‌اند تا شرایط زندگی خود را به سمت دلخواه تغییر دهند.
من هرگز فراموش نکردم که وجود مأمنی مطمئن مثل خانواده صمیمی عباس‌منش، چقدر می‌توانست مسیر را برایم هموار و تغییر را برایم آسان و لذت بخش کند.
برای همین، مانند پدری که به خاطر گذراندن کودکی‌اش در فقر و کمبود،  به خاطر تمام آرزوهایی که بر دلش مانده، تمام اسباب بازی‌های که نخریده،  تمام کیک تولدهایی که نخورده ، تمام هدایایی که نگرفته و تمام بازی‌هایی که تجربه نکرده است، می‌خواهد بهترینِ همه‌ی اینها را برای فرزندش انجام دهد، تصمیم گرفتم تمام آنچه را برای شما بسازم که در مسیر این تغییر، با تمام وجودم جای خالی‌اش را احساس کرده ام.
خانواده صمیمی عباس‌منش متولد شده تا همراه و راهنمایی باشد برای شما که آماده‌ی تغییر شده ای و این جملات الهام بخش را می خوانی؛

بنیان خانواده صمیمی عباس منش بر پایه اشاعه توحید و یکتاپرستی است تا همه ما که اینجا جمع شده‌ایم، همواره به یاد داشته باشیم:
خداوند به عنوان سیستمی که این جهان را آفریده و هدایت می‌کند و تنها منبع قدرت و ثروت است،  مقرر کرده تا زندگی ما در دست باورها و فرکانس‌های خودمان باشد.
همه ما به یک اندازه به این منبع قدرت و هدایت وصل هستیم اما به اندازه‌ی ایمان به این نیرو و هماهنگی با قوانین این سیستم، به این منبع وصل می‌شویم و این اتصال را به شکل: آزادی مالی، آزادی زمانی، رابطه عاشقانه، سلامتی، شغل مورد علاقه، آرامش و در یک کلام خوشبختی تجربه می‌کنیم.
تنها کار زندگی ما این است که قوانین این نیرو را بهتر بشناسیم و در اجرای آن بهتر شویم.
این تنها راهی است که کنترل آگاهانه اتفاقات زندگی‌مان را در دست خودمان می‌گذارد. هیچ چیز بیشتر از این به شما احساس آرامش می‌دهد که احساس کنی کنترل زندگی‌ات در دست خودت است.

این جنس از آرامش، رمز جاری شدن همواره‌ی نعمت‌ها به زندگی است.

1194 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    یاسر آزادی خواه سلیمی گفته:
    مدت عضویت: 2849 روز

    سلام استاد عزیز امید وارم که هرجا هستید حالتون خوب و شاد شاد باشید

    من دقیقا 990روز هست که عضو سایت هستم اما تو این مدت به دلیل باورهای محدود کننده خودم نتونستم راه درستیرو انتخاب کنم وتواین چندسال که عضو هستم هرازگاهی به طور اتفاقی فایلهاتون رو گوش میدادم وبسیار تاثیرات مثبتی میگرفتم اما بعد ازچند وقت دوباره ول میکردم و سراغه فایل ها نمیرفتم و خیلی باورهای محدود نسبت به ثروت و رابطه عاشقانه و چیزهای دیگه داشتم .من ازطریقه زن داییه گلم با سایته شما اشنا شده بودم اما خیلی نتونستم دنبال کنم این مسیرو.به طوریکه بعداز اتمام دانشگام روی ادمها حساب باز کردم و خدمته سربازیمو افتادم دقیقا جایی که دلم نمیخواست اونجا باشم .من افتادم بوشهر و اصلا با ابو هوای گرم نمیتونستم بسازم واونجا متوجه شدم که هرچقدر روی انسانها حساب کنم بدبخت تر و غمگین تر میشوم .خدمتم سه ماهی میشود که تموم شده 90روز پیش تصمیم گرفتم تا با قدرت اعتقادات قبلیم رو کنار بزارم و مسیره دلنشینی که راه رسیدن به موفقیت است رو از سایت شما دنبال کنم .نمیگم که الان بهترین شدم و خیلی عالی هستم اما هر روز نشانه هایی از خداوند به من الهام میشه که من رو به موفقیت های کوچک میرسونه و مطمن هستم که این راه من رو به هدفم و موفقیت های بزرگ ترمیرسونه .من روز به روز خوشحال تر و شاد تر شدم حالا فقط روی خدا حساب بازکردم چون من هم پاره ای از خدام پس من هدایت میشوم به بهترین ها

    خدایا شکرت به خاطره وجوده استاده عزیز و خدایا شکرت به خاطره همه چی

    حالا یه شعار توی ذهنم فعال شده که همیشه با خودم تکرار میکنم اونم اینکه ((((من به رویاهام یک رسیدن بدهکارم)))).

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    امیر بابالو گفته:
    مدت عضویت: 1860 روز

    سلام خدمت استاد بزرگوار و دوستان گل.

    من از طریق همسرم (که خیللللللی دوسش دارم و خدا رو شکر میکنم بخاطر وجود همچین همسر گلی) با سایت و فایل های صوتی شما آشنا شدم.و می‌خواهم از شما تشکر کنم و خدا را شکر کنم به خاطر وجود شما و راهنمایی هاتون..خدایا شکرت..

    صحبت های تغییر باور های شما خیلی عالی هستن،و من رو اونا دارم کار میکنم و انگاری ذهنم مثل آهن زنگ زده بود که یهویی باز شد و الان نمی‌دونم کدوم برنامه رو پیدا کنم.

    باور کنید زبانم عاجز هست از بیان احساسات و اینکه چطور از شما تشکر کنم.

    تغییر باور=تغییر زندگی=رسیدن به خواسته ها (چه خیر باشه چه شر باشه)

    خیلی خدا را شکر میکنم بخاطر وجود همچین انسان ارزشمندی.

    از همسرم تشکر میکنم و دست گلشو می‌بوسم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    سعید گفته:
    مدت عضویت: 1883 روز

    بنام آنکه حرکتی اگر از ماست ، برکت از اوست… 💚💚

    درود بر استاد عباس منش عزیز ؛ امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید 🍏🌱

    خدا رو صد هزار مرتبه شکر ، که خداوند این فایل رو درست زمانی که بهش نیاز داشتم برام محیا کرد ،،

    اگر بخوام این فایل رو تنها در یک جمله توصیف کنم ، باید بگم ؛ آری _ انسان در نهایت شبیه رویاهایش می شود… 😇👌

    آرزوی شادی ، برکت ، عشق ، ثروت ، فراوانی ، آرامش و سلامتی روز افزون برای تک تک مردم جهان دارم 🌱🌱

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مریم عباسی گفته:
    مدت عضویت: 1868 روز

    سلام آقای عباس منش، من تازه دو سه روزه باهاتون آشنا شدم، و میخام بگم صدای دلنشین و حرفهای زیباتون در دلم نشسته و بهم آرامش میده و خدا رو شکر میگم به خاطر وجودتون در دنیا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    محمدرضا عزیزی گفته:
    مدت عضویت: 2667 روز

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان خوبم

    چقدر زندگی یه نفر میتونه متفاوت بشه وقتی شروع کنیم با ایمان و امید دونه دونه ترمزامونو برداریم و بریم جلو.

    چقدر شما و خانوادتون شاد بودین و شوخی میکردین.

    خیلی خوبه😂😂 میگه هتل ۷ستاره با سقف چوبی.

    ببینید سید حسین یه کلیپ فان درست نمیکرده هاااا ، این واقعیت ذهنی شون بوده.

    چیزی که خیلی زیاد مشهوده تو فایل حال خوبه استاده ، وقتی حالش خوبه حتی اونجام داره میخنده با اون شرایط

    حالت که خوب باشه انقدر غرق در خواسته میشی، که شرایط الانتو دائمی نبینی و اصلا متوجه نمیشی.

    من اینو دارم تو زندگیم لمس میکنم،بخدا این نیست که اذیت بشی پدرت دربیاد ولی به روی خودت نیاری.

    انگار که قراره یه فردی که خیلی دوستش داری از سفر بیاد و تو میخوای بری استقبالش،ببین چجوری با ذوق و شوق حتی نصفه شب بیدار میشی و میری تا عزیزتو ببینی.

    همه ما تجربه کردیم دیگه..!!!☺☺

    مگه آدم خوابش میاد؟؟؟

    مگه آدم خستگی میفهمه؟؟؟

    مگه به چیزی بجز دیدن اون فرد فکر میکنه؟؟؟

    مدام تو دلت میگی الان میرسه… الان میبینمش..

    حال خوب….

    امید….

    ایمان….

    تجسم….

    تمرکز بر خواسته…..

    همه اینا رو استاد داشته دیگه

    داشتم به این فکر میکردم که سال ۸۱ من کجا بودم و الان کجام.

    من سال ۸۱ یه بچه ۶ ۷ ساله بودم و تازه میخواستم برم مدرسه….اما الان ۲۴ سالمه و بزرگ شدم و مهندس شدم.

    خدا وکیلی کدوم یکی از ما توی بچگی فکر کردیم که من قراره تا اخر عمرم تو همین کلاس اول بمونم؟؟؟😂😂😂😂

    فکرشم خنده داره….

    حالا چرا باید منی که واسه کلاس اول همچین فکر خنده داری نداشتم واسه ثروت و رابطه و درامد و کار و هزارتا خواسته ام اینجوری فکر کنم.

    مگه واسه خدا و در جهان هستی خواسته با خواسته فرق داره؟؟؟🙄🙄🙄

    پس چرا ما اینا رو یادمون میره و فکر میکنیم قراره همیشه همینطوری بمونه.

    بقول استاد ثروت و رابطه عالی و درامد خوب و لذت و راحتیه که ماندگاره و طبق قانون جهان همه چی در حال تکامل و بهتر شدنه.

    پس با شوق زیاد و با این بِیس فکری که قراره بهش برسیم بریم جلو💪💪💪

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    رویا سرتیپی گفته:
    مدت عضویت: 1880 روز

    باسلام به استاد و پیامبر عشقم و دوستان خوبم

    من رویا ۴۰ساله هستم و تازه وارد به مسیر هدایت و سایت.شدم

    راستش تا توی سایت گزینه داستان تحول من استاد رو خوندم دوست داشتم از تحول ناگهانی خودم براتون بنویسم

    ازونجایی که خیلی منزجر از شرایط زندگیم شده بودم و پذیرش اوضاع برام خیلی سخت شده بود و واقعا نیاز به تغییر خودم و زندگیم داشتم تا اینکه برای سال تحویل امسال من ۲ساعت زودتر بیدار شدم و رفتم توی تراس نشستم و به تکرار و تکرار تا لحظه سال تحویل دعای یا مقلب القلوب رو خوندم و در حین خواندن دعا حس خیلی خوبی داشتم تا اینکه ۳روز بعد برای تبریک سال نو به یکی از دوستان قدیمی که چندین ماه از هم اطلاعی نداشتیم تماس گرفتم ومن از شرایط زندگیم که خسته شدم براش گفتم و اونم یکسری از فایلهای

    رایگان استاد رو برام فرستاد و من هم با اشتیاق شروع کردم به گوش دادن و از همون روزهای اول سال یه حال خیلی خوبی پیدا کردم و کم کم آرامش در من جاری می‌شد تا اینکه در همین روزها که با حال خیلی عالی که مشغول پیگیری و گوش دادن به فایلها بودم متوجه شدم چشمم دیدش مختل داره میشه و تا اینکه شب سیزده شد و همون شب چشمم سوزش شدید پیدا کرد و چون اوایل شیوع کرونا و تعطیلات بود پزشکی نبود که برم معاینه تا رفتم داروخانه که یه قطره ای بگیرم که گفت امکانش نیست و باید حتما معاینه بشی که فقط اورژانس چشم می‌تونستم برم که اونم فقط رزیدنت بود و پزشک نبود که شب تعطیل بود و گفتم صبر میکنم شنبه میرم اورژانس که پزشک باشه که همون روز عصر جمعه متاسفانه یکدفعه جلوی چشمم تاریک شد و بینائیم از بین رفت البته یکی از چشمم

    که خودم رو تنها رسوندم به اورژانس و همون رزدینت معاینه کرد و گفت شبکیه چشمم پاره شده!

    وقتی شنیدم یکدفعه بهم ریختم ولی ازونجایی که این چندروز همش فایلها رو گوش میدادم از درونم یه حسی می‌گفت آروم باش…

    تا اینکه صبح که دکترها اومدن رفتم و با امید اینکه رزیدنت اشتباه کرده و به خبر بهتر میگیرم

    که بعداز معاینه پزشک تایید شد که شبکیه به شکل بدی جدا شده و باید سریعا عمل بشم که گفت بعداز عمل هم احتمال پارکی مجددش هست و بینایی چشمت فقط ۲۰درصد میتونی ببینی

    من حتی وقتی این خبر رو شنیدم ولی یه ندایی می‌گفت آروم باش که من فقط خودم رو به شکل واقعی به خدا سپردم و با حال خوب مهیا عمل اولم شدم چون گفته بودن اگرعمل اول موفق بود ۳ماه دیگه باید عمل دوم انجام بشه

    خلاصه اینکه عمل اولم انجام شد و من همچنان با ایمان قوی و حال خوب و پیگیری فایلهای استاد این ۳ماه رو گذروندم و چندروز پیش برای عمل دومم رفتم معاینه که دکترم فقط حرفهای منفی میزد که احتمالا توی اتاق عمل احتمالا مجددا شبکیت پاره میشه و اگر نشد بعد از عمل این اتفاق میفته و من در جواب بهش گفتم دکترجان خدای من قبل از من در اتاق عمل حضور داره و پارتی من فقط اونه و اومدم بیرون و فرداش نوبت عمل داد

    دوستان نمی‌دونم چجوری توصیف کنم من ۶ساعت توی نوبت عمل بودم و اینقدر با آرامش عجیب و حس تسلیم و حال خوب در انتظار عملم بودم که این تجربه واقعا برام شعف انگیز بود و هر لحظه بخاطرش خدارو شکر میکردم تا اینکه صدام زدن و آخرین نفر بودم که وارد اتاق عمل شدم و دکترم قبل از بیهوشبم وارد شد و به دکتر بیهوشی گفت که برای استرسش فلان تزریق هم داشته باشید که برگشتم گفتم دکتر اصلا اینکارو نکنید و من بخاطر ایمانی که دارم خیلی خیلی خونسردم و حالم خوبه و خوشحالم هستم که قراره معجزه ببینم که دکتر لبخندی زد و گفت پس بابت کار منم خیالت راحت و بعدش بیهوش شدم

    و نشانه های معجزه رو از ریکاوری دیدم که من قبلاً خیلی بد بهوش میومدم تا حدی که داد میزدن سرم‌… ولی این سری خیلی سرحال چشمام باز شد بدون اینکه صدام بزنن و شروع کردم تو ریکاوری با بقیه صحبت کنم و چشمم هم اصلا درد نداشت طوری عالی بودم که اصلا حس نمی‌کردم عمل شدم و واقعا احساس خیلی خوبی داشتم با اینکه نمی‌دونستم توی اتاق عمل چه اتفاقهای افتاده تا اینکه از ریکاوری به بخش منتقل شدم و پرستار گفت عملت خیلی عالی بود و این معجزه اول که دکتر گفته بود در اتاق عمل پارگی مجدد شبکیه هست و در بیمارستان فقط شکر میکردم و حالم عالی بود تا اینکه مرخص شدم و امرور بعد از ۵روز عملم باید برای معاینه میرفتم که وقتی دکترم معاینم کرد واقعا دیدم که چجوری به وجد اومد و گفت خیلی عالی و فوق العاده شبکیت چسبیده و دیگه خطر رفع شده و به روال زندگی عادیت برگرد و لازم نیست هیچ مراقبتی داشته باشی و بیناییم هم در همین چند روز داره بهتر میشه بایاری و عنایت خدا

    من توی این مدت شاید ده ها بار از خودم پرسیدم که چرا همینکه وارد این مسیر شدی این اتفاق عجیب برای چشمم افتاد ولی هیچ جوابی دریافت نکردم فقط روی خودم کار کردم و با توکل به پروردگارم پیش رفتم

    دوستان من در این مدت کوتاه دوره ای نتونستم بخرم فقط فایلهای رایگان رو گوش میدادم ولی واقعا حال روحیم عالی بود و چیزی که توی این مدت خوب به درکش رسیدم و در این بحران بهش عمل کردم حس تسلیم بود و واقعا در اینکه خودم رو تسلیم اراده خدا کردم و خودم رفتم کنار و نگران هیچ چیز نبودم این معجزه بزرگ رو تجربه کردم و لطف خدا شامل حالم شد.

    از استاد عشقم که با تجارب و کلامش که در اون وجود خدارو میشه حس کرد یک دنیا کمال تشکر رو دارم

    دوستان گلم واقعا ممنونم که وقت گذاشتید و تحول و تجربه منو خوندید

    نظر خدا شامل حال همه ما باشد. آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      سروش گفته:
      مدت عضویت: 1949 روز

      دوست عزیزم سلام

      میخواستم یک موضوعی رو بهتون بگم که جواب سوال شماست و جواب سوال خیلی از دوستان دیگه هم میتونه باشه

      یه آگاهی قوی میخوام بدم به کسانی که تازه با این قوانین آشنا شدن حتی دوستانی که آشنایی دیرینه دارند

      یه قانونی وجود داره به اسم قانون مقاومت

      زمانی که شما تصمیم به انجام دادن کاری میکنید کلی مقاومت سر راهتون سبز میشه

      مثلا شما میخواید رژیم بگیرید و لاغر شید

      مقاومت سر راهتون سبز میشه

      مثلا هوس یه غذای خاصی رو میکنید

      یا دوستتون براتون خوراکی میگیره

      یا به مهمونی مفصلی دعوت میشید و مجبور میشید رژیمتون رو بشکنید

      و اگه چند وقت بگذره و شما جلوی قانون مقاومت کم نیارید جهان به جای اینکه با شما مقاومت کنه به شما کمک میکنه

      برای وارد شدن به مسیری متافیزیک و پر از رمز و راز قانون مقاومت قویتر از همیشه جلوی راهتون سبز میشه

      و جهان قراره ببینه که واقعا میتونی تحملش کنی و آیا لیقاتش رو داری یا نه؟

      چون اگر مقاومتی نبود همه الان ثروتمند و موفق و عالی بودن

      خیلی ها کم میارن

      خیلی ها اول راه نا امید میشن و میگن همش داره اتفاقای بد برام میوفته بهتره ولش کنم تا بد تر از این نشده

      ولی اگر بتونید ادامه بدید جهان به شما کمک میکنه و خودش مشکلات رو از سر راهتون بر میداره

      قانون مقاومت برای هر کسی به یه نوعی ایجاد میشه

      مهم اینه که خدارو قبول دارید یا نه؟

      ایمان داری که میتونه کمکت کنه یا نه؟

      وقتی بهش ایمان داشته باشی بدون ترس و شک مسیرتو ادامه میدی

      هیچ تلاش شما در این عالم از بین نمیره

      اگه شما در شرایط سخت اعتماد بی قید و شرط به خدا داشتی و پاداشی نگرفتی ناراحت نشو بدون که در بهترین زمان و موقعی که تو آمادگی کاملش رو داشتی پاداشی به تو میده که صدها برابر خواسته هاته

      فقط باید اعتماد بی قید و شرط به خدا داشته باشی و هرگز کم نیاری

      امیدوارم تونسته باشم بهتون بگم که دلیل اتفاق بدی که اول مسیر براتون میوفته چیه

      💙💚💛🧡💜❤

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        مهناز طالبی گفته:
        مدت عضویت: 1874 روز

        سلام،دوست گرامی،

        حرفهاتون واقعا تاثیر گذار هستند و با خووندتشون حس خوبی به من دست داد تا با انگیزه بیشتربتوونم به مسیرم ادامه بدم.متشکرم از شما،استاد عبلس منش و عوامل سایتشون و از همه مهمتر از خدای مهربان و کارگشایم ممنون

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    niloofar asakereh گفته:
    مدت عضویت: 1871 روز

    سلام خدمت اقای عباس منش و همه کسانی که این کامنت رو میخونن امیدوارم که حال روحی و جسمی همه خوب خوب باشه

    من نیلوفرم 23 سالمه تا همین جا فقط میتونم خودمو معرفی کنم راستش چون هیچی ندارم که بخوام ازش تعریف کنم

    بعد از اینکه مدرک پیش دانشگاهیمو توی رشته ی تجربی گرفتم کنکور دادم…من دانش اموز خیلی زرنگی بودم و حتی دیپلمم را با معدل 18 گرفتم…همیشه فکر میکردم که چون من دانش اموز زرنگیم حتما کنکور هم توی بهترین رشته یعنی پزشکی قبول میشم حتی اگر خیلی هم تلاش نکنم(البته هیچ تلاشی نکردم)

    کنکور سال 95 رو شرکت کردم وبر خلاف تصورم پزشکی که قبول نشدم هیچ؛هیچ رشته ای مجاز نشدم…این اتفاق برای منی که تمام تصورم به پزشکی بود خیییییلی گرون تمام شد

    بعد از این اتفاق یکی از بهترین دوستامو که من به شدت بهش وابسته بودم به شکل عجیبی از دست دادم(فوت نشد به نوعی دیگه رابطه دوستانمون تمام شد بی دلیل)

    این دوتا اتفاق پشت سر هم به من واقعا شوک عجیبی وارد کرد…

    یک شب که از تمام این اتفاقات خواب به چشام نمیومد یک دفعه دچار تپش قلب شدم انقدر وحشتناک که حس میکردم دارم میمیرم

    بعد از اون شب من دچار بی خوابی های شدید و افکار به شدت منفی و کابوس های شبانه و تپش قلب های مداوم شدم(تا قبل از این اتفاق من به شدت ادم سرخوشی بودم واصلا به اینجور مسایل فکر هم نمیکردم)

    انقدر درگیر این موضوع بودم که مجبور شدم که به دکتر اعصاب مراجعه کنم و دکتر گفت که به خاطر این شوک هایی که تو این مدت داشتم سروتونین مغزم کاهش پیدا کرده و تمام این علایم به خاطر همین هست

    یه مدت قرص استفاده کردم و البته خودمم خیلی به خودم کمک کردم و حالم خوب شد(هرچند که مثل قبل نبودم ولی بازم جای شکرش باقی بود)

    چون این بیماری یکم زمانش طول کشید نتونستم کنکور سال 96 شرکت کنم و یک سال عقب افتادم

    تصمیم گرفتم که خودمو برای کنکور 97 اماده کنم…توی اون مدت انقدر اتفاق افتاد که واقعا بعضی وقتا تعجب میکنم(خواهرم باردار شد و تمام وقت منزل ما بود و ماهم خونه کوچیکی داشتیم,بعد خونه ی خواهرم آتیش گرفت ما توی استرس خیلی شدیدی بودیم و همه این اتفاقا توی ماهای اخر کنکورم بود)یه جورایی همه چیز دست به دست داده بود که من موفق نشم و موفق هم نشدم

    اینجا بود که یه چیز بدی به اسم نا امیدی به سراغم اومد

    منی که اونقدر شاد بودم اونقدر دانش اموز زرنگی بودم مدام توی مدرسه با دوستام حالم خوب بود ولی الان فقط توی خونه حبس شده بودم و غصه میخوردم تمام دوستام برای دانشگاه ثبت نام میکردن و من فقط نظاره گر بودم حس میکردم دنیا باهام لج کرده هرچقدر بیشتر تلاش میکردم بیشتر بهش نمیرسیدم

    اون موقع بود که افسردگی به سراغم اومد(شرایط به شدت اسفناک که دلم نمیخواد بگم که انرژی منفی به شما منتقل بشه)

    افسردگی خودم یک طرف؛حرفای اقوام و خانواده و نیش و کنایه ها یه طرف دیگه(خانوادم دیگه نا امید شده بودن و مدام حرفایی میزدن که واقعا میتونم بگم من از درون له میشدم)

    توی اون لحظات فقط میگفتم خدایا چرا من؟مگه من چه گناهی کردم؟چرا من باید تو این سن انقدر زجر بکشم؟همه تو این سن اوج خوشحالی و خوشبختی دارن چرا من نه؟؟؟؟

    دیگه به این باور رسیده بودم که من نمیتونم قبول بشم(هیچوقت نزارید افکار منفیتون به باور ذهنی تبدیل بشه)

    دیگه شور و شوق درس خوندن رو از دست داده بودم؛درس میخوندم ولی همش میگفتم میدونم که قبول نمیشم و واقعا هم قبول نشدم و سال 98 هم به شکست های قبلیم اضافه شد

    و امسال که سال 99 هستش تصمیم گرفتم تمام افکار بدمو بزارم کنار با اشتیاق درس بخونم و حتما به نتیجه برسم…

    ولی واقعا نتونستم یک چیزی شبیه به اینکه جلوی منو گرفته باشه و نزاره اون اتفاق بیوفته دقیقا این احساسو داشتم

    خیلی فکر میکردم واقعا دیگه کلافه شده بودم و به خدا سجده کردم گفتم خدایا خودت یه راهی جلو پام بزار خودت کمکم کن من دیگه خسته شدم و به خدا التماس میکردم

    تو این مدتی که واقعا فکرم درگیر بود با این سایت اشنا شدم(خودم حس میکنم این راهی بود که خدا بهم نشون داد)

    پیرو مطالب این سایت من بیشتر تحقیق کردم و متوجه شدم که اصلا پزشکی هدف من نبود من فقط این رشته رو به خاطر خانوادم و اینکه این شغل اسم بلند بالایی داره انتخاب کردم و فکر میکردم که هر کسی که پولداره حتما باید دکتر یا مهندس خبره باشه

    الان که دارم تایپ میکنم من هدف واقعی خودمو پیدا کردم و حالم خیلی خوبه و واقعا به این نتیجه رسیدم که اگر یه کاری رو مدام براش تلاش میکنیم ولی ممکن نمیشه شاید واقعا این مصلحت خداست شاید با رفتن به رشته پزشکی من به شدت افسرده تر میشدم(خصوصا من که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم)

    و ایمان اوردم که خدا همیشه خوب بنده هاش رو میخواد شاید من توی رشته ای که دوس دارم(ادبیات انگلیسی)موفق تر باشم و بتونم استعداد و توانایی خودمو کشف کنم

    همه چیز رو سپردم به خود خدا اطمینان دارم که بهترین راه هارو جلوی من باز میکنه چون من به خودش توکل کردم

    توی این مدت باقی مونده که حدودا 40 روز باقی مونده من تمام تلاشمو میکنم و از خدا هم میخوام که به من کمک کنه که بتونم به آرزوم برسم و در کنکور رشته مورد علاقم قبول بشم(ارزوی قلبی من اینه یه روزی بتونم به هرکسی که ناتوان هست کمک کنم و خدا منو وسیله کمک رسانی به بقیه قرار بده)

    چنین تجربه ای چند سال از عمر با ارزشمو گرفت ولی بلاخره راه درست رو پیدا کردم و هیچوقت برای رسیدن به رویاهامون دیر نیست ما تا وقتی زنده ایم میتونیم تلاش کنیم و از زندگی لذت ببریم

    مرسی که خوندین…

    نگاه خدا توی زندگیتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      مبینا قاسمی گفته:
      مدت عضویت: 1885 روز

      سلام دوست عزیزم

      ی حسی بهم گفت نظرم رو در مورد کامنتتون بدم، اول از همه بگم

      خوشحالم شکست رو نپذیرفتید و راهی رو الان پیدا کردید که بهتون حس خوبی رو میده(قطعا همیمطوره چون باعث شده با وجود شکست ها بعد چند سال ی تصمیم جدید برای زندگیتون بگیرین)

      راستش وقتی صحبتاتون به اونجایی رسید که سال۹۷ هم موفق نشدید، به نظرم اومد که شاید بهتره دوباره در مورد چیزی که میخواید فکر کنین،شاید واقعا پزشکی اون چیزی نباشه که عاشقانه دوسش دارید(هرچند به این مورد اصلا اشاره نکردین) و دلتون میخواد انجامش بدین، چون نداشتن همین حس باعث میشه ما به مقداری که فکرمون در مورد موضوعی منفی است، از مسیر رسیدن به اون موضوع دور بشیم.

      و این رو هم بگم راه های رسیدن به اهدافمون خیلی زیاده شاید مسیر هر یک از ما با بقیه فرق داشته باشه پس خودتون رو محدود به راهی نکنین..

      مسیر شما، مسیری که واسه شما ساخته شده، مسیری که شما رو به موفقیت میرسونه لزوما راهی نیست که همه رفتن، بلکه اون راهیه که به شما عشق و لذت میده، به شما حس زندگی میده، حس سپاسگزاری میده حتی اگه هنوز به مقصد نرسیدید..

      زندگی پر از اهداف متفاوته و اون چیزی که ما رو سرپا نگه میداره زیبایی هایی هست که تو مسیر تجربه میکنیم..

      حستون رو خوب نگه دارید تا مسیر و مقصد و همه چیز رو خدا بهتون نشون بده، تا بهش اجازه ندیدن نمیتونه بهتون کمکی بکنه

      پس با سپاسگزاری و حس لیاقت حال خوب و اتفاقات خوب رو به سمت خودتون بکشیدن.

      موفق باشین😉🌹

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      سعيده فاضلى گفته:
      مدت عضویت: 1896 روز

      دوست نازنینم برات آرزوى سلامتى وشادى وسعادت رو دارم چقدر خوبه که ما مثل یک موج هستیم که ساحل منتظر ماست تا نتیجه ى تمام خود را بگیریم برام یاد آورى کردى که من کى بودم والان چى میخوام باشم رنجهاى ما براى رشد وبالندگى ما خلق میشن در درون هر دردى درمانى هست که در خود ماست مرسى عزیزم خدایا صد هزار مرتبه شکرت منتظر نتیجه ى فوق العاده ات هستم🌹

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      دیبا گفته:
      مدت عضویت: 3105 روز

      نیلوفر عزیزم من هم در شرایط مشابه شما هستم من ۷ سال در پی رسیدن به هدفی هستم اما تا به حال قدم مصممی براش برنداشتم …زندگی من از سن ۲۳ سالگی تا الان دچار فراز و نشیب های زیادی شده .من از هدفم دست برنداشتم و هر چی با خودم کلن جار میرم می بینم دوس دارم به هدفم برسم…فقط می دونم وقتی حالت خوب باشه وقتی قبل از رسیدن به خواستت عاشق خودت باشی و به خاطر اونچه هستی سپاس گزار باشی.. مسیر بهت نشون داده میشه..لازم نیس ارزو هاتو فراموش کنی باورهای مناسب با خواستتو بساز..خودتو به خدا بسپار کاری که من دارم می کنم..برات ارامش ارزو می کنم نیلوفر ارزشمند و قدرتمند.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    شکوفه کریمی گفته:
    مدت عضویت: 1911 روز

    درود فراوان خدمت شما استاد عباسمنش

    بعد سالها سرگشتگی و درد ورنجهای بسیاری که تحمل کردم بصورت کاملا اتفاقی با سایت شما اشنا شدم الان اصلا یادم نمیاد به چه طریقی.. در این یک ماه فقط خدا شاهد چقدر به آرامش رسیدم من که سالهاروزهای تاریکی داشتم..بعد خوندن صدها کتاب حتی بارها ختم قران بازهم گمشده ایی داشتم قطعه ای از پازل قلبم که پیدا نمیشد..و بعد از گوش دادن فایلهای رایگان سایت شما معما حل شد ..و این حس زیبا رو مدیون شما هستم..و هدفم اینه بیاری خدا مهربونم بتونم بزودی دوره هارو تهیه کنم ولی با همین فایلهای رایگان سایت باور کنید حس عجیبی دارم

    خیلی خوشحالم ازینکه انسانهایی مثل شما در این دنیا هستن و بتونم همراه خانواده عزیز عباسمنشی باشم و ادامه بدم.خدا شاهد چه حس بی نظیری بهم دادین وبقول شما با هر لحظه حضور خدا در قلبم اشک ریختم و سپاسگزاری کردم .. پایدار باشید و مانا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    مزیم فرهادی گفته:
    مدت عضویت: 1933 روز

    سپاسگزارم که با سخاوت تمام نتیجه تلاش شبانه روزی خودتان را،همان شبها و روزهایی که از دریچه اتاقتان تنها متوجه طلوع و غروبش میشدید ،ساعتها پیاده روی های مستمرتان با آن کتانی هایی که از فرط راه رفتن و گام زدن در مسیر ذکر و تفکر و تکرار سوراخ و پاره شدند و دهها جهاد اکبرتان ……با ما به اشترک گذاشتید و به رایگان این مسیر سبز و باغ پر گل و بار و بر را هدیه به جویندگان موفقیت، سعادت ،توانمندی و توانگری میکنید.🙏🙏🙏🌱🌹

    سبز باشید و برقرار🌲🌲🌲

    مریم فرهادی🙏🌱

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: