اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
این فایل، در ادامهی آگاهیهای فایل «تجربهی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی» آماده شده است.
در این فایل، استاد عباسمنش به این سؤال پاسخ میدهد که:
- آیا برای داشتن آیندهای بهتر و تحقق خواستهها، باید گذشته را بررسی کنیم تا بفهمیم فلان باور یا فلان احساس بیارزشی از کجا شکل گرفته و منشأ آن کجا بوده یا نه؟
- آیا برای حل مسائل، باید ریشههای مشکلات را پیدا و روانکاوی کنیم؟
استاد عباسمنش در پاسخ به این سؤالات، تفاوت بین «درس گرفتن از اشتباهات گذشته» و «مرور خاطرات بد گذشته» را مفصلاً توضیح میدهد و شما را از نتیجهی هر کدام از این دو مسیر آگاه میکند.
طبق قانونِ بدون تغییر خداوند، نمیتوان با زیر و رو کردن اتفاقات منفی گذشته، مسائل را حل کرد و ضربههای عاطفی و روانی را درمان نمود. زیرا طبق قانون، به هر آنچه توجه کنی، اساس آن توجه را در تجربهی زندگیات گسترش میدهی.
مرور خاطرات منفی گذشته – با هر شکل و با هر دلیلی – ناخواستههای بیشتری را در تجربهی کنونی ما فعال میکند؛
خواه این خاطرات منفی متعلق به یک ساعت گذشته باشد، یک روز گذشته، یک سال گذشته یا دوران کودکی!
وقتی به خاطرات منفی گذشته فکر میکنی، این جنس از توجه، شروع به جمعآوری خاطرات منفی مشابه میکند تا به این فرکانس قدرت دهد. سپس از جایی به بعد، قدرت این فرکانس آنقدر زیاد میشود که در قالب شرایط ناخواستهی جدید در زندگی ظاهر میشود و تو را وارد مداری از اتفاقات نامناسب، آدمهای نامناسب، درگیریهای عاطفی، مسائل مالی، بیماریها و… میکند که یکی پس از دیگری با آنها برخورد می کنی، تا جایی که بهکلی از مسیر خداوند – که مسیر نعمت و ثروت است – خارج میشوی.
وقتی خاطرات منفی گذشته را مرور می کنی به این معناست که: شیطان را راهنمای خود انتخاب می کنی و شیطان در این مسیر می تواند از بهشت برایت جهنم درست کند.
در این فایل، درسهایی بیان میشود که با وجود سادگی، بسیار کارآمدند و به ما یادآوری میکنند که برای رشد و بهبود، باید تواناییهایی را در خود پرورش دهیم که منطبق بر قوانین بدون تغییر خداوند هستند؛ تواناییهایی مانند:
- تلاش آگاهانه برای کنترل ذهن و کنترل کانون توجه
- توانایی برچسب نزدن به مسائل و اتفاقات
- توانایی تمرکز بر راهحل بهجای تمرکز بر مسئله
- توانایی تمرکز بر نکات مثبت
- توانایی نگاه کردن به مسائل از زاویهای که ما را در احساس بهتر قرار دهد
آگاهیهای این فایل را با دقت گوش بده و در بخش نظرات این فایل، دربارهی درسهایی که از این آگاهیها گرفتی، و تصمیماتی که قصد داری آنها را در مسیر خواستهها و تغییرات مثبت شخصیتی خود اعمال کنی، بنویس.
تجربهی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی459MB35 دقیقه
- فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی34MB35 دقیقه














سلام به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چن مورد از اتفاقاتی در گذشته برام رخ داده بود که امروز یادم اومد و به خاطرش سپاسگزاری کردم چرا که سرانجام به خیر و خوشی گذشتش رو خواستم اینجا با دوستان به اشتراک بذارم . یکی آپاندیسم بود که کلاس پنجم ابتدایی بودم یه هفته دل درد شدید داشتم که متوجه نبودم به چ علتیه ؟!! بعد از گذشت یک هفته که دکتر رفتم خیلی اورژانسی بستری و عملم کردن یادم میاد نصف شب بود .
دکتر گفت اگه دیرتر اوورده بودید ممکن بود آپاندیسش بترکه که عواقب بدتری داشت .
زمانهایی که پسر و دخترم کوچیک بودن هر دوشونو یه بار تو بازار گم کردم خب طبیعیه که هر مادری وقتی بچه 4 سالشو گم میکنه به تکاپو میفته چرا که افکار بد سراغش میاد، در عرض همون نیم ساعت یا یه ساعت هزار بار میمیره و زنده میشه که خدا رو شکر بعدش بچههام سلامت پیدا شدن .
صدها بار شده حال خوبی نداشتم و پشت فرمون به قدری ذهنم درگیر نجواها و افکارهای منفی و گاهی خشم و عصبانیت بوده که اصلاً نفهمیدم چطور به مقصد رسیدم و هر باری که رسیدم مروری کردم که ببینم آیا چیزی تو ذهنم هست و احساس کردم فقط خدا منو رسونده .
بیش از صدها بار موقعه آشپزی کردن یا دستمو بریدم و یا سوختم که البته جزئی بودن ولی میتونسته جدی و پرخطر باشه همیشه خدا حواسش بهمون هست .
پسرم که کوچیک بود از اونجایی که خیلی خوشگل و شبیه دخترها بود منم موهاشو بلند کرده بودم زیباییش خیلی بیشتر به چشم میومد همیشه حس میکردم هرجا میرم چشش میکنن به موضوع چشم و زخم دقت نمیکردم و تمرکزی روش نداشتم اما طبق عادت هر وقت اتفاق بدی براش میفتاد چون همه میگفتن چشش کردن منم فکر میکردم چشمش کردن .وقتی چن سال بیشتر نداشت یه بار تو یکی از مهمونیا که خونه ی خودم بود بشقابهای میوه رو زمین چیده شده بود و پسرم با ذوق و هیجان زیاد داشت میدوید که یکی از چاقوها کامل رفت تو پاش و همسرم همون لحظه بدون فکر چاقو رو کشید بیرون . وای الانم که دارم میگم دلم ریش ریش میشه و سریع دکتر بردیمش بخیه خورد دکتر خیلی عصبانی شده بود که چرا چاقو رو از پاش دراووردیم ممکن بود به عصب یکی از رگهاش بخوره و آسیب خیلی جدی به پاش وارد بشه دقیقاً چند ماه بعدش وقتی از پلههای راهرومون داشت بالا میومد نمیدونم چطور یه دفعه فکش به یکی از پلهها خورد و کل لبش پاره شد پسرم بچه ی شر و شیطونی نبود اتفاقاً خیلی آروم بود ولی نمیدونم چرا این چند بار اتفاقای بدی براش افتاد لبش طوری پاره شد که هم بالا و پایینش بخیه خورد بچم تا یک ماه نمیتونست غذا بخوره . سر این داستانم خیلی اذیت شدم ولی باز بخیر گذشت .
تو طول زندگیم بارها اتفاق افتاده ماشینهایی با سرعت زیاد بعضی وقتا با مانور دادن از بغلم رد شدن طوری که زهرم ریخته و اون لحظه فکر کردم به ماشینم برخورد میکنن و هر بار خدا مراقبم بوده و اتفاق خاصی نیفتاده .
پاکی همسرم بعد از گذشت 8سال اول زندگیم هنوزم برام یه معجزه ست .
دوران بیماری پندمیک با این حال که از اون دسته افرادی نبودم که خیلی مراقبت و حساسیت داشته باشم به این داستان ولی برای خانواده ی من واقعاً به خیر و خوشی گذشت خیلی خوب احساس میکردم خداوند مراقبمونه .
یه چیز دیگه هم یادم افتاد سال اولی که رانندگی یاد گرفته بودم و بار اولی که خانواده ی همسرم سوار ماشین من شدن بقدری استرس داشتم که تو همون پیچ اول به یه موتوری زدم که اون دو تا پسر شوت شدن رفتن هوا ، وقتی پیاده شدیم هممون زدیم تو سر خودمون فکر کردیم حتماً ناقص شدن و باید بیمارستان برسونیمشون ولی دیدیم هر دو سالم هستن و هیچ اتفاق خاصی براشون نیفتاده و خودشون گفتن مشکلی نیست برید .اینجا که خیلی خدا بهم رحم کرد چون اگه اتفاقی میفتاد نمیتونستم تا آخر عمر خودمو ببخشم چون اونا خیلی جوون بودن و مقصر من بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا چ لطف بزرگی در حقم کردش .
یه خاطره ی دیگه هم تو ذهنم اومد . پسر جاریم نوزاد چند ماهه بود برادر شوهرم خونه نبود و به ما زنگ زد که دنبال خانمش و بچش بریم از اونجایی که من خیلی آدم عجولی بودم وقتی رفتم بالا به جاریم گفتم من بچه رو میبرم تو هم زود بیا پایین . نوزاد رو توی کری یر گذاشت و به من داد که ببرمش . اومدم که سوار ماشین بشم با این حال که کمربند کری یر رو بسته بودم بچه لیز خورد و افتاد کنار جوب نمیدونید چ حالی پیدا کردم بچه ی امانت ، اونم نوزاد وای خیلی حس بدی بود سریع بقلم گرفتم و نگاهی بهش انداختم دیدم آسیبی نخورده . نه تنها اون شب بلکه تا چندین ماه ذهنم درگیر اون اتفاق بود همش با خودم میگفتم اگه سرش میخورد به چیزی و آسیب میدید چ جوابی میتونستم به خانوادش بدم .؟!! اون موضوع رو مخفی کردم و وقتی که پسرش هفت هشت ساله شد اون جریانو براشون تعریف کردم و ازشون حلالیت طلبیدم بله اینجا هم خدا خیلی به فریادم رسید و خیلی مراقبم بود .
بارها شده چیزی رو خوردیم که مسموم شدیم اما اتفاق خاصی برامون رخ نداده و بعد از چند ساعت حالمون خوب شده چ بسا بعضیا با یه مسمومیت ممکنه دار فانی رو بگن .
سالهای خیلی قبلتر دوتا جراحی زیبایی داشتم که هر کدوم به بهترین شکل ممکن انجام شد. همیشه همه به به خاطرش غبطه میخورن البته کسانی که این نیازها رو دارن و میگن خیلی خوش شانس بودی خوب یادمه تو اتاق عمل همش با خدا حرف میزدم و میگفتم خدایا دستتو تو دستای دکتر ازت خواهش میکنم به بهترین شکل ممکن بدون هیچ عارضهای چیزی که میخوام انجام بشه و همینم شد هیچ وقت نه به مشکلی برخوردم و نه خاطر اذیتی شدم همیشه به خاطرش سپاسگزار خداوند هستم چون نیاز در خودم میدیدم انجامش بدم و خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی مادرم و یا دوستی با کمک و مراقبت همسرم عمل کردم و به خیر و خوشی گذشت .
بارها تو زندگیمون به خاطر اشتباهاتمون ورشکست شدیم و هر بار خیلی زود خدا کمکمون کرد و به حالت قبل برگشتیم .
یه بار یه اشتباه خیلی بدی در مورد دخترم انجام دادم سه چهار سالش بود هوا خیلی سرد بود و ما مسافرت رفته بودیم یه جا بچم کثیف شده بود ویلایی که کرایه کرده بودیم آبگرم نداشت از اونجایی که حساس بودم این بچه ی طفل معصوم رو با آب سرد شستم بچم خیلی چایید و خیلی اذیت شد خودمم چند روز درگیرش شدم خیلی میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته چون اوضاعش اصلاً جالب نبود اینم از اون اشتباهاتی بود که به خاطرش خیلی خودمو سرزنش کردم و از خدا ممنونم که به خیر گذروند.
از خدا ممنونم هیچ وقت حوادثهایی مثل زلزله و سیل ندیدم و حتی حسش نکردم سپاسگزارم به خاطر خدایی که همه جا و همیشه مراقبم بوده و هست .
ایمان دارم اگه رها باشم خداوند بهتر از خودم عمل میکنه از وقتی که ایمانم رو نسبت به خداوند بیشتر کردم و روی اعتماد و ایمانم به خداوند و قوانینش بیشتر کار کردم با اینجور حوادثها مواجه نشدم و از این تضادها ندیدم . بازم شکر و سپاسش رو میگم ممنونم که انقدر هوامو داشته و داره .
مطمئنم میلیاردها بار بدون اینکه خودم متوجه بشم ازم مراقبت کرده.
در اینکه خداوند بزرگ و مهربانی داریم شکی نیست ، باشد که سپاسگزارش باشیم و در عمل ایمانمو بش ثابت کنیم .
امروز مروری به این خاطراتم داشتم خاطرات تلخی که درسهای زیادی برام داشتن و یادآور این بودن که خداوند خیلی مراقبمه .
استاد جونم مرسی .
ممنون و سپاس از شما بزرگوار
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
خیلی خوشحال شدم در راستای فایل قبلی ، استاد عزیز همچین فایل ارزشمندی رو برامون تهیه کردن .
ممنون و سپاسگزار از تجارب و درسها و پیامهای قشنگتون .همیشه صحبتهای استاد یادآور بعضی از نواقص و بعضی از حسنامون میشه خیلی خوبه با توجه به صحبتهای استادعزیز متوجه ی پیشرفت و ترقیهای خودمون بشیم خوبتر اینکه اگه نقصی داریم باز متوجهش بشیم و سعی کنیم تغییرش بدیم اتفاقا خیلی دلم میخاست بابت فایل قبلی که در مورد خصوصیتهای پدرم نوشته بودم مطالبی رو بگم که اینجا نیاز دیدم در موردش حرف بزنم.
میخواستم احساسمو در مورد پدرم بگم که خیلی وقته پدرم بخشیدم و اتفاقاً حس خیلی خوبی نسبت بهش دارم طوری که یه مدت به طور افراطی از سر دلسوزی نسبت بهش غصم میگرفت که خیلی خودمو اذیت میکردم همش دلم میخواست یه کاری براش بکنم یه تغییری توش به وجود بیارم که نگاهش به زندگی عوض بشه و خودش از زندگی لذت بیشتری ببره ولی کم کم متوجه شدم این حسم کاملاً اشتباهه و منو از مسیر و حسهای خوب دور میکنه .
بهتره که دل نسوزونم و زندگی خودمو داشته باشم و بپذیرم که من توان تغییر ایشون رو ندارم و لزومی نداره دست و پای الکی بزنم و وقت و انرژیمو صرف حس دلسوزی بکنم . هرکی هر آنچه که هست و نیست برای خودشه و خودش آسیبشو میبینه یا لذتشو میبره . تقلای من کاملاً بی مورد و بیجا بود بنابراین سعی کردم بدون قضاوت فقط به عنوان یک پدر دوسش داشته باشم و هر باری که میبینمش احترامش کنم که همینم شد الان خودمو درگیر اینجور مسائل نمیکنم حس بهتری دارم و حس بهتری از پدرم دریافت میکنم متوجه شدم با رفت و آمد و دیدنمون باید حد و مرز داشته باشه و با رعایت حقوق طرف مقابل باشه .
یه خورده برداشتها و افکار و باورها غلطی در مورد پدر و مادرهامون داریم داستان دین به گردن داشتن . این مسائلها و همه ی این سناریوها به منزله ی حس دلسوزی و ترحم کشیده میشه که نه به نفع منه بچه ست و نه به نفع پدر و مادرمون .
کاری به کار هم نداشته باشیم و همدیگرو آزاد بزاریم بیشتر تو قلب و دل هم جا داریم منم سعی کردم طبق خواسته ی پدرم و سبک و روشی که میدونم دوست داره پیش برم تو این موضوع نباید پدر و مادرا رو با هم مقایسه کرد چون هر خانوادهای از یک نوع فرهنگ هستش و هر کسی سبک و روش خودشو داره بعضی از پدر مادرها به شدت اصرار دارند بچهها تند تند بهشون سر بزنن بعضیا مثل پدر و مادر من هر چقدر کمتر بری راحتترن و من اینو پذیرفتم و به هیچ وجه شاکی و گلهمند این موضوع نیستم بابت رفتارهای اشتباهی که در گذشته برامون رخ میده صد البته که باید ازشون درس بگیریم و به غیر از درس گرفتن به هیچ توجهی بهشون نکنیم .
نه سراغ عذاب وجدان و احساس گناه و احساس سرزنش از سمت خودمون بریم و نه احساس گناه و سرزنش و عذاب وجدان به کسی بدیم هر کسی به اندازه ی فهم و درک خودش فکر میکنه بهترین کارو انجام داده بنابراین هیچکس را نباید محاکمه و سرزنش کرد اگه چیزی اذیتمون میکنه باید دنبال راهکاری از سمت خودمون باشیم راه حلی که بهمون آرامش بده نه اینکه باعث سلب آرامشمون بشه . همگی اینا رو تجربه کردیم و خدا را شکر الان به جایی رسیدیم که گذشتمون برامون مهم نیست و آنچه که برامون مهمه نگه داشتن احساس خوب در زمان حال هستش . بله من از پدرم خیلی درسها گرفتم و سعی کردم تو زندگی از جنبه ی مثبتش استفاده کنم و آسیبهایی که به فرزندانش زد من به فرزندانم نزنم از مادرمم خیلی چیزها یاد گرفتم مادر من فرد فوق العاده مهربون و یک خانم باگذشت و ایثارگری بود که به خاطر این و اون و ندیدن خودش آسیبها و لطمههای زیادی به خودش وارد کرده . همین باعث شد من یاد بگیرم شبیه مادرم نباشم و به اندازه ی مادرم مهر و محبت نسبت به اطرافیان حتی به فرزندانم نداشته باشم یاد گرفتم به اندازه ی توانم محبت کنم یاد گرفتم در کنار محبت به فرزندانم و یا اطرافیانم خودم را فراموش نکنم و خیلی جاها به خودم ارزش و بها بدم که اتفاقاً اولویت رو خودم بدونم بعد عشق دادن به دیگران رو .
خیلی وقتا به خاطر این حس ، مادرمو سرزنش کردم خیلی وقتا تلاش کردم تغییرش بدم خیلی وقتا احساسمو بهش گفتم و گفتم دوست ندارم در این حد به دیگران توجه داشته باشی و هر باری که من دنبال تغییرش بودم مادرم از دست من عصبانی و رنجیده خاطر شده به همین جهت یاد گرفتم دیگه هیچ کاری به کارش نداشته باشم تا خودش متوجه ی اشتباهاتش بشه به عنوان اینکه مادرم بود خیلی جاها دلم براش میسوخت و خیلی جاها حالم خراب میشد که چرا انقدر از خودش میگذره اما خب متوجه شدم این حسم مثل خیلی از حسهای دیگم به جا و درست نبود بنابراین اینم کنار گذاشتم و سعی کردم مادرمو کنترل نکنم و اجازه بدم خودش باشه و هر کاری که به خودش حال خوب میده انجام بده و اما در مورد همسرم فکر میکنم اکثریتمون بخصوص کسانی که مثل من سالهای زیادی با همسرشون زندگی کردن تجارب خیلی زیادی داشته باشن که انشالله با استفاده از این تجارب تونسته باشیم روند بهتری تو زندگیهامون داده باشیم.
متاسفانه همین روش غلط رو در مورد همسرمم داشتم و خیلی سالها وقت و انرژیمو برای تغییرش گذاشتم و به جای درس گرفتن از اتفاقاتی که بینمون افتاده از حسها و توقعاتی که بینمون رد و بدل شده اومدم تمرکزمو گذاشتم روی تغییرش که بلکه به اونچه که میخوام برسم و متاسفانه هر بار شکست خوردم متاسفانه تر اینکه سماجت بیشتری داشتیم .
هر بار فکر میکنیم با قدرت بهتری پیش بریم نتیجه ی موفقتری دریافت میکنیم و این اتفاق هیچ وقت نمیفته و هر بار اتفاقات و درسهای تکراری و آسیب و لطمههای تکراری زیادی به روح و جسممون وارد کرده .
اقرار میکنم بابت همسرم زمان زیادی صرف کارای بیهوده کردم تمام درسها و پیامها رو پس زدم خیلی جاها ناآگاهانه و خیلی جاها آگاهانه این قسمت آگاهانش خیلی جالبه تا اینکه با قوانین آشنا شدم و به مرور زمان متوجه شدم این دست و پا زدنهام هیچ ثمری نداره و هیچ نتیجه ی خوبی به وجود نمیاره باید از هر آنچه که بینمون اتفاق میفتاد درسشو میگرفتم که اگه نگیرم اون کسی که باخت داده خودمم .
بنابراین با بالا بردن عزت نفس و اعتماد به نفسی که در خودم به وجود اووردم متوجه شدم هر نیاز و خواستهای که دارم باید تمرکزم رو روی خودم بذارم اگه دنبال نتیجه ی درست میگردم باید وقت و انرژیمو صرف تغییرات خودم بزارم و تو همسرم دنبال چیزی نگردم . خیلی زمان برد تا به این درک رسیدم اگه صادقانه بخوام بگم با وجود کسی که این همه آگاهی کسب کرده هنوزم به جرات نمیتونم بگم همه جا درست عمل میکنم هنوزم ب خاطر عدم ایمانم ، ترسهایی دارم .
جالبه خیلی قشنگ میتونم تراز کارای خودمو بگیرم و متوجه ی اشتباهاتم بشم ولی نمیدونم چرا تو عمل بازم از خودم ضعف نشون میدم این نشون میده هنوز اون اعتماد به نفسی که باید داشته باشم رو ندارم شاید ظاهر خودم رو موجه حفظ میکنم اما در اصل هنوز آدم ترسویی هستم خیلی جاها شجاعت به خرج میدم خیلی جاها با شهامت و اقتدار رفتار میکنم اما ته دلم هنوز ترسهای ریزی دارم که اگه بخوام بیانشون کنم ضعفها مشخص میشن .
خودمو سرزنش نمیکنم چون هر بار خودمو با شخصیت گذشته ی خودم ، شخصیتی که افکار و باورهای بسیار غلطی توش بود مقایسه میکنم همین که کم کم تونستم تغییرات مثبتی به وجود بیارم به من انگیزه میده که ادامه بدم و صبورتر از قبل بیشتر حواسم و تمرکزم روی ضعفهای خودم باشه .
دیدن تغییرات مثبت توی زندگیم و از همه مهمتر تغییر سبک و روش زندگیم خودش نشون دهنده ی اتفاقات خوب هستش نمیدونم بعضی از آدما باهوشن ، یه مروری به تجربههاشون میکنن به قول معروف از یه سوراخ چن بار گزیده نمیشن خیلی وقتا غبطه ی همچین آدمایی رو میخورم . با توجه به صحبتهای استاد عزیز به این احساسات استاد توجه میکنم ولی متاسفانه نمیدونم چرا فراموشکارم یا چ علت دیگه ای وجود داره که هر بار رفتارهای تکراری ازم سر میزنه . رفتارهایی که خودم میدونم نتیجه و عواقبش چیه !!! یا رفتارهایی که میدونم چ واکنشهایی از همسرم در برداره ، اما باز انجامش میدم .
بزرگترین و سختترین تمرینات استاد عزیز در مقابل همسرمه میگم که تو این سالها تغییرات و اتفاقات خیلی خوبی بینمون بوجود اومده اما مطمئنم خیلی بهتر از اینم میتونه باشه و باز مطمئنترم که اگه اونچه میخوام نیست مشکل از خودمه چون خیلی باور و یقین دارم که میشود هر چیزی رو به روش درست حل کرد ظاهرا مشکل حادی ندارم و به نظر همه چیز خوب میاد اما چون ما یاد گرفتیم موضوعات رو ریشهای حل و فصل کنیم از درون خودم میفهمم هنوز چ ضعفها و چ ترسهایی دارم. به خودم که نمیتونم دروغ بگم امیدوارم خداوند کمکم کنه تا غلبه به این ترسهام داشته باشم . اتفاق بدی نیفتاده چیزی که برام مهمه اینه که میدونم با از بین بردن این ترسها خودم آرامش میگیرم و لذت بیشتری از لحظاتم میبرم هیلی خوب میفهمم خیلی جاها خیلی از حال خوبی ها رو از خودم میگیرم که بعدش خیلی پشیمون میشم حتی تو خلوت و تنهایی های خودمون یا خودم و این تاسف داره چون بعدش پی میبرم همش توهم یا خیالی بیش نبوده . چیزی که ما اسمشو گذاشتیم سو تفاهم !
کاش قدرتمو تو این زمینه بالا ببرم و با توکل و اعتماد به خدا شهامت و جسارتمو بیشتر کنم البته این چیزی نیست که بخام به کسی نشون بدم چون تو درون خودمه و خودم بیشتر میفهممش خودمم اذیت میشم .
بابت دیگران و اطرافیان هم باید بگم خیلی خوب از عملکردها و واکنشها و عکس العمل های بقیه یاد گرفتم چطور رفتار و چ برخوردی و در چ حد رفت و آمد با دیگران داشته باشم .البته که خیلی جاها زخم خوردم ولی خودم زخمهامو ترمیم دادم ولی یاد گرفتم ب چ میزان و چطور و ب چ شکلی کنار بقیه باشم که از کنار هم بودن لذت ببریم .
در واقع شناخت حد و مرزها و رعایت حق و حقوق همدیگه و حفظ عزت نفس و درک متقابل عوامل مهمی برای حفظ روابطها هستن .
این دیگران بودن که با رفتارهای خوب و بدشون به من یاد دادن چگونه باشم .
هر چقد عزت نفس و اعتماد به نفسم بالا رفت روابط بهتری با دیگران پیدا کردم .
یک فرد نرمال متواضع و نه خودخواه و نه با گذشت و فداکار بلکه فردی شدم که هم توقع و انتظارتم رو دیگران شناختن هم خودم با احترام و در حد توان عشق دادن و محبت کردن و خدمت کردن رو آموختم .
از دیگران خیلی درسها گرفتم و از پسش خوب بر اومدم و هیچ مشکلی بابت روابطهام ندارم .
تو این قضیه خودمو تحسین میکنم چون به جا و به موقع شجاعت و شهامتمو نشون دادم و میدم بدون اینکه ب کسی بی احترامی کنم متقابلا احترام زیادی دریافت میکنم و از کسی آسیبی نمیبینم ب نظرم همه چی درست و به جاست.
ولی منکر زخمهایی که خوردم نمیشم . هر کسی بهم یاد داد چطور و چگونه با خودش رفتار کنم .
فاصله و رعایت رفت و آمد رو هم به عهده ی قوانین گذاشتم هر کسی که هم فرکانسم هست رو بیشتر میبینم و هر فردی که با افکار و باورهام هم جهت نیست کمتر !
بدون اینکه کاری کنم کسانی که هم فرکانسم نیستن خودشون حذف یا دور شدن و این خیلی عالی بود.
هر آنچه موندن و هستن خوبن .
یه احساس بگم ، گاهی فک میکنم خیلی رک احساساتم رو بیان میکنم بخصوص با هر چیزی که همون روز درگیرم و دیدگاه مینویسم و این شاید خوب نباشه چون حس میکنم قضاوت میشم اما به خودم یاد آوری میکنم تو ب خاطر کسی اینجا نیستی اگه هستی برای خودت و به خاطرت خودتی !
پس نگران چیزی نباش !
استاد جونم مرسی و ممنون از اینکه برامون وقت میذارید و هر بار ذهن ما رو برعی تغییرات بهتر بازتر میکنید.
استاد جونم عاشقتم . دوستت دارم
عشق منی
مرسی که هستید
الهی که باشید