اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداروهزار بار شکر که سالهاست من با شما آشنا شدم و شدید یکی از دستان مهربون خداوند توی زندگیم و هر جا واقعا گیج میشم صحبت های شما به زیبایی برام راه گشا بوده و خدا رو هزار بار شکر که شما چقدر خوب به اصل توجه دارید من خیلی از دودره های شما رو دارم استاد و جالبه که الان که دوباره دارم گوش میدهم بعد از بارها گوشدادن چقدر متوجه تغییر فرکانس خودم شدم و میبینم شما چیزهای رو گفتید که من قبل از این دوست داشتم با قوانین خودم اجرا کنم ولی الان اصل قوانین رو دارم به اندازه درکم اجرا میکنم درست و چقدر نتیجه های عالی میگیرم ممنونم که از تجربه بازی هم گفتید و خیلی خوب بود. من دوباره دارم روی کسب و کارم قوی تر از قبل کار میکنم و چقدر این مطلب به من قدرت و درک داد که توانمدی هام رو در گذشته ببینم یا حتی اجراهای خوب امروزم رو ببینم که انرژی ام بیاد بالا.
درود بر استاد عزیز،این فایل هم مثل فایل قبل فوق العاده بودسپاس بی نهایت از شما که این آگاهی های ناب رو با ما به اشتراک میذارین وچقدر حال ما رو خوب می کنین با گفتن این حرفها،واقعا که ما اگر بر گردیم به اصل خودمون هیچ وقت نیازی به مصرف دارو نداریم،فقط با توکل وایمان همه چی درست میشه،من خودم تجربه مصرف دارو داشتم چون فکر میکردم مشکل دارم در صورتیکه بقول شما این رفتارها طبیعی هس وما اگر دلیل رفتارهامون رو بفهمیم دیگه هیچ نیازی به مصرف دارو نداریم،من بخاطر اعتماد به نفس پایینم کلا تمام وجودم پر از خشم بود و همیشه سر کوچکترین مسئله عصبانی میشدم ولی به لطف الله با کار کردن رو خودم روز به روز دارم بهتر میشم،پایدار باشید استاد عزیزم
سلام بر استاد عباس منش و خانم شایسته و تمامی اعضای سایت
چقدر زیبا بود این فایل و کلید اصلی موفقیت در روابط در آن ذکر شد.
واقعا اگه ما هر جمعی که می شینیم بیایم از این بازی استفاده کنیم و بیایم از ویژگی های خوب هر نفر به نوبت صحبت کنیم چقدر روابط صمیمیت و احساس خوب در این جمع زیاد می شود اصا همه با هم میشن مثه یه خانواده
وقتی این بازی رو تصور کردم خودم کلی حس خوب گرفتم احتمالا همهی بچه ها این حس خوب رو در یافت کرده اند
واقعا همه چی در این دنیا میتونه آسان شکل بگیره
ما به راحتی میتونیم با تمرکز بر روی نکات مثبت تک تک افراد و توجه نکردن بر رفتار هایی که دوس نداریم با افراد بهترین روابط رو داشته باشیم
اگه سرشت ما خدایی باشه و قلبمون پاک باشه واقعا از این فایل احساس بسیار زیبایی میتونیم بگیریم
استاد سپاس گذارم واقعا شما در مسیر هدایت الهی هستین و بهترین مطالب رو در این سایت منتشر میکنین
این تمرکز بر نکات مثبت شما باعث شده این تعداد از اعضای سایت که همگی دوست داشتنی قلب پاک و هزاران نکات مثبت دیگه در این سایت جمع شوند
استاد یادمه دبیرستانی بودم صورتم پر جوش شده بود رفته بودم دکتر،بعد چند تا قرص داده بود ک همون روز اول خوردم منو مضطرب میکرد انگار کل سیستم بدنم ارور میداد، متوجه شدم قرص های آرامش بخش هست چون جوش هام استرسی بود و خب اون موقع بخاطر کنکور اینا یکم استرس داشتم.
همونجا درجا همرو انداختم سطل آشغال، مادرم گفت چرا اینطوری میکنی حتما دکتر صلاح دیده،خب اروم میشی.
گفتم نه، بدنم عادت میکنه دیگ نمیشه جمع اش کردخخخ از فرداش خودم و بستم به ورزش،هندبال و بسکتبال تا انرژی منفی هام تخلیه بشه.
من بشدت ادم فعالی بودم از صبح زود تا شب درگیر کارو مدرسه و ورزش و همچنین کارهای خونه. وقت نمیکردم قرص ارام بخش بخورم بخوابم و همین فعالیت ها هم باعث میشد حالم عالی بشه.
اما چند سال پیش متوجه شدم دوستام دونفرشون افسردگی دارند مدام میرن دکتر و دارو میخورن، من ذهنا نمیپذیرفتم،میگفتم بخدا مشاوره میخواین چیکار،شما ک دارین بدتر میشین،اینهمه دارو چیه.
یادمه ساعتها باهاشون صحبت میکردم ک این کارو نکنید بیاین فلان کتاب رو بخونید، بیاین استاد عباسمنش انقدر قشنگ راه حل میده حالت عالی میشه (کار کاملا بیهوده ای بود چون اونها در پایین ترین مدار افسردگی، واقعا درکی از حرفهای من نداشتن) و اینک اشتباهه بخوای دیگران رو تغییر بدی و خودت هم از مسیر درست خارج میشی.
وقتی یه روز دلایل حال بدشون رو گفتن، من واقعا درک نمیکردم، اونها یک سوم مسائل من رو هم نداشتن، اما احساس قربانی بودن اونارو از پا دراورده بود. و یه موردی ک نظرمو جلب کرد اون دوست عزیز دوتا خواهر داره ک بشدت حامی اش هستند و وقتی حالش بده کلی نازشو میکشن کلی محبت میکنن.
اون یکی هم همسرش همین مدلیه، کلی هواشو داره حواسش بهش هست، همیشه میگ شرایط همسرم خاصه.
بعد یه نکته تو ذهنم پر رنگ شد، تو بچگی و نوجوانی هیچ وقت کسی نبود ک وقتی من ناراحتم بیاد بیش ازحد توجه کنه و من یاد گرفته بودم حالمو خوب کنم ، دنبال راه حل باشم، نجات بدم خودمو، وقتی احساس قربانی کنی و یکی بیاد بگه حق داری عزیزم، قربونت برم چقد تو گناه داری، من هستم و.. دیگ ذهن عشق میکنه با این احساسات، توجه بقیه رو بخودش بگیره.
همیشه بمن میگفتن تو الکی خوشی، اره شایدم الکی خوش بودم چون انقدر پر انرژی بودم انقدر عااشق خندیدن و فعالیتهای فان ام ک غصه ها میرفت، تو مدرسه همیشه ناظم شاکی بود از خندیدن زیاد من، میگفت دختر تو چته انقد میخندی خوشی.خخخ
یادمه 18 سالم بود یه روز تو خونه با یکی بحثم شده بود و کلی گریه کردم و کلاس زبانم هم شروع میشد سریع اماده شدم رفتم تو مسیر دوستم و دیدم ک متوجه
گریه ام شد، وقتی رفتم سرکلاس،انگار نه انگار اتفاقی افتاده،انقد با استادم تو کلاس خندیدیم ک یادم رفت به کلی، بعد کلاس،دوستم گفت باورم نمیشه تو قبل کلاس گریه میکردیا،بعد وقتی رفتی کلاس، هیچی بروز ندادی. گفتم خوشم نمیاد جلوی استاد و بچه ها،زشته، چیه همه یجوری ترحم انگیز نگات میکنن. الان میفهمم همین رفتارم منو نجات داده.
اما وقتی بزرگتر شدم و رابطه ام با خواهر برادرام ک ازدواج کرده بودند بهتر شد، گاهی پیش می اومد وقتی از رفتارهای مابقی اعضای خانواده شاکی بودم،بساط درد دل رو برای خواهر و برادر بزرگم پهن میکردم، اونا چیزی نمیگفتن فقط گوش شنوا شده بودند. بعد هر چند ماه یکبار من یه داستان تکراری داشتم از بحث خانوادگی. وقتی گفتید درد دل نکنید، توجه نکنید، واقعا برام سخت بود، هی این دایره رو کمتر کردم تا جایی ک الان اون الگوهای تکرارشونده به مراتب کمتر شدند با فاصله بیشتر،
اما همون یکی دوباری هم ک اتفاق میفته و تلاش میکنم هی تو ذهنم اون رفتار، اون برخورد رو مرور نکنم،
گاهی به یاد اوردنش چند دقیقه زمان میبره ک چی بود اصلا.
و تازه میفهمم اره اون مسیر عصبی جدید داره شکل میگیره.
و با اموزه های شما جلوی این چرخه باطل رو دارم میگیرم.
استادخداروشکر میکنم ک خداوند شمارو تو مسیرمون قرار داد.
کامنتت رو خوندم و حس خوبت بهم منتقل شد در رابطه با احساس سرزنشی که گفتی چقدر منم اینطوری بودم و ابشخورش دقیقا از مقایسه کردن میاد مقایسه ی زندگی خودمون با بقیه و همش تو این مسیر یه نجواهایی میگه پس تو نتایجت کو چرا هیچی نداری. به قول تو باید تمرکزمون رو، رو خودمون بزاریم فکر کنیم این جهان فقط ماییم دنبال زندگی و مسائل بقیه نباشیم به قول تو خودمون رو به خدا ثابت کنیم که ما پاش هستیم که ما صرفا برای به دست اوردن نتایج این مسیرو نمیایم بلکه باتمام وجود میخوایم جزو این دسته از افراد باشیم که راحتر مسیر خوشبختی رو پیدا میکنن.
کامنت تو باعث شد یه پله بیشتر خودم رو بشناسم و بفهمم ایرادم تو این موضوعه اینکه مدام زندگی بقیه روابط و دستاورهاشونو با زندگیم مقایسه میکنم بجای اینکه تمرکزمو بزارم روی توانایی های خودم روی خواسته ها و شناخت خودم چقدر خوشحالم هم تو تونستی افسار ذهنتو به دست بگیری هم من باخوندن کامنت زیبای تو و فهمیدم پاشنه ی اشیلم بوده و هست.
ازت سپاسگزارم زیبا جان
همینطوری پر قدرت ادامه بده
برات ارزوی بهترین حس هارو دارم چون وقتی عالی ترین احساس رو داشته باشی کم کم همه چیز داری
من یک تجربه از گذشته خودم وپسرم دارم که به خاطر توجه زیاد به یه مشکل کوچیک خودم وپسرم را کلی اذیت کردم
یک بار پسرم در سن پنج ماهگی در حین شیر خوردن دچار لرزش خفیفی شد که این موضوع من را نگران کرد به خاطر همین فورا به پزشک خودش که ماهانه میبردمش چکاب بردمش وایشون من را به پزشک مغز اعصاب ارجاع دادند وبعد از اون شروع تجویز داروهای خفیف تشنج برای پسرم شروع شد واین موضوع تا پنج سالگی ادامه پیدا کرد وقطع دارو هم به خاطر اصرارخودم به دکتر که پسرم مشکلی نداره ونیاز به دارو نداره انجام شد
بعد ازاون زندگیمون به روال عادی برگشت تا دوسال بعد که رفت پیش دبستانی و مربی به من گفت که پسرت مشکل داره وهنوز نمیتونه یه دایره را درست بکشه ودوباره اون موقع کلی بهم ریختم که نکنه تقصیر من هست که داروهای را قطع کردم برای همین تصمیم گرفتم که به مشاوره برم ومشکل را مطرح کنم خوشبختانه مشاور بهم گفت که مشکلی نیست وپسرم از لحاظ هوش ودقت عالی هست خوب گذشت ورفت کلاس اول دومرتبه معلم کلاس اول بهم می گفت که پسرم کند هست واصلا به کلاس توجهی نشون نمیده واز اونجا مشکل من با پسرم شروع شد که توی خونه باهاش کار کنم واز اونجا که من تمرکزم رفته بود که مقصر من هستم کلی عذاب وجدان داشتم وهمین موضوع باعث میشد عصبی وزود رنج باشم توی خونه همش ذهنم درگیر مسئله پسرم بود وتمام سعیم را می کردم که این مشکل را حل کنم برای همین این بار به هم پیشنهاد شد به روانپزشک مراجعه کنم برای همین رفتم پیش روانپزشک اونهم داروی بیش فعالی را براش تجویز کرد ومن توی طول سال تحصیلی بهش دارو میدادم به امید این که این کم توجهی وبی دقتی درمان بشه این موضوع تا کلاس چهارم ادامه داشت تا اینکه خودم دیدم که داروها هیچ تاثیری توی عملکرد فرزندم نداره وکم کم اون داروها را دیگه بهش ندادم وسعی کردم رفتار وعملکرد خودم را تغییر بدم تا رفتار وعملکرد پسرم هم بهتر بشه تا الان که پسرم کلاس نهم هست ودیگه اثری از برچسب کم توجهی وبی دقتی نیست در صورتی که اون موقع فقط در اثر توجه زیاد به یه موضوع کوچک باعث شد همه ای خانواده تا مدتها درگیر بشیم
این موضوع به خاطر توجه زیاد ومقصر دونستن خودم به وجود اومد ووقتی که پذیرفتم که من هیچ کاری نمی تونم بکنم وباید پسرم رابه خدا بسپارم وبه خوبیهاش توجه کنم تا حدودی برطرف شد
شکر خدا که هر لحظه در این سایت بی نظیر وجودمون سرشار از آگاهی میشه.
دقیقا استاد برخی از روانشناسان جدید متاسفانه با روشهایی مشابه، آگاهانه یا ناآگاهانه باعث میشن خاطرات منفی گذشته رو یادآوری کنیم و به تبع اون از اون نوع خاطرات رو مجدد به زندگیمون دعوت کنیم، هرچند به زعم خودشون اینطوری به بهبود ما کمک میکنند.
من هم دقیقا تجربه مشابهی داشتم که دوست دارم اونو به اشتراک بگذارم،
بعد از من با فاصله سه سال دو برادرم به دنیا اومده بودن و مادرم به دلیل اینکه خب اونها کوچکتر بودن و توجه بیشتری نیاز داشتن طبیعتاً یکم از من فاصله گرفته بود و بیشتر مراقبت از من با خواهر بزرگترم بود و همین فاصله با مادرم و کم توجهیش بمن باعث شده بود تا من همیشه این توی ذهنم بمونه و خب روی بزرگسالی من بی تاثیر نبود و باعث شد توی اولین رابطه عاطفی ام به شدت وابسته طرف مقابلم بشم و همین وابستگی باعث شد رابطه ام رو از دست بدم، خب طبیعتاً هر کسی اگه وابسته باشه و رابطه اش رو از دست بده،چون اون رابطه رو مرکز زندگیش قرار داده و همه چیزش رو بسته به کیفیت اون رابطه میدونه، خیلی اذیت میشه، به توصیه یکی از دوستانم دوره یکی از روانشناسان رو خریدم با عنوان عزت نفس که در اون ابتدا بهمون یه تست میدادن که با پاسخ به اون میفهمیدیم دچار چه تله ای هستیم و متناسب با اون شروع به درمان می کردیم، من براساس تست متوجه شدم که تله رها شدگی دارم و یکی از اساسی ترین تمرینات برای درمان به قول خودشون ریشه ای این مورد این بود که هر روز بشینیم به مدت 21 روز خاطرات دردناکی که از اون رابطه با فرد بیاد داریم رو هی تکرار کنیم و بنویسیم و در پایان هم تاکید کنیم که من تو رو بخشیدم و رها میکنم، و میگفت که مقاومت نکنید اگه خواستید گریه کنید و حتی به طرف فحش هم بدید تا خالی بشید،من شروع کردم به انجام این تمرین، دیدم هرچی میگذره نسبت به دفعه قبل بیشتر احساس شکست میکنم و با یادآوری اون خاطرات دوست داشتم اون آدم بیاد و بگه چرا همچین نامردی ای رو در حق من کرده و خلاصه هر روز بجای اینکه بهتر بشم، بدتر میشدم و جالبه که فکر میکردم چون حالم خیلی بد میشه نشون میده که داره این تمرین کار میکنه و من خوب میشم، به 21 روز اکتفا نکردم و تا 40 روز بی وقفه ادامه دادم، ولی هیچ تفاوتی بین روز اول و روز چهلم از نظر روحی حس نمیکردم بجز اینکه روز چهلم از اون آدم به شدت نفرت داشتم و هر چی فکر میکردم اون آدم وجودش سراسر برای من بدی بوده و با خودم میگفتم من چطور با این موندم تا الان؟ و جالبش اینه که گاهی ما وقتی که به رهایی از کسی می رسیم اینو میگیم و این در حالت رهایی خوبه، ولی کاملا متوجه بودم که اینا به خاطر رهایی از اون فرد نیست، بلکه به این دلیل بود که من به شدت زوم کرده بودم روی ویژگی های منفی و رفتارهای بدش و همین باعث شده بود تا نه فقط از اون آدم کینه داشته باشم، بلکه اونو مسبب همه اتفاقات ناخوشایند زندگیم بدونم.
و اینم بگم که دقیقا توی اون مدت که من در حال انجام این تمرین بودم، از هر جایی پیغامی به من می رسید که اگه کسی بهتون بد کرد با یادآوری نکات منفیش میتونید اونو فراموش کنید و اکسپلور اینستای من پر شده بود از کلیپ های از این دست و چندین تمرین مشابه که میگفتن هر چند حالت بدتر شد نگران نباش این بخاطر برون ریزی شدیده مقاومت کن( الان میفهمم همش بخاطر کانون توجه من بود)، کامنت های هم دوره ای هام رو میخوندم بعضی ها میگفتن ما ریزش مو گرفتیم:بعد از انجام این تمرین، بعضیا میگفتن شبا کابوس میبینیم و اون خانم میگفت اینا طبیعیه صبور باشید درست میشه و حتی یه کلیپی دیدم که در اون برای نشون دادن تاثیر این تمرین اومده بودن یه لیوان آب رنگی رو آورده بودن که نشان از روح ما قبل از انجام این تمرینه و با یه پارچ داشتن آب زلال تو همون لیوان میریختن و اینقدر ادامه می داد تا کم کم اون آب رنگش رو از از دست میداد و کاملا زلال میشد.و بعد میگفت ببین برای اینکه زلال بشی ناچاری تحمل کنی.
خلاصه اینکه من حالم خوب نشد که بدتر شد و زلال نشدم، و اتفاقا هر روز افراد بیشتری رو میدیدم که روابطی از این نوع دارن، تا اینکه به صورت آگاهانه یه مدت کلا اون دوره رو گذاشتم کنار تا یه استراحتی به خودم بدم. و خداروشکر تا امروز که خدای قشنگم شما استاد بزرگوار رو در مسیرم قرار داد دیگه رغبتی به پیگیری دوره نداشتم و با وجود هزینه ای که پرداخت کردم، همه رو حذف کردم.
واقعا حرف شما درسته استاد جان، بعد از دوره عشق و مودت که بی نظیرترین دوره ایه که در مورد روابط دیدم اینو با همه وجودم درک کردم که توی هر موردی و در هر شرایطی توجه به نکات مثبت و اعراض از نکات منفی خیلی به بهتر شدن احساسمون و به تبع اون به قشنگتر شدن جهان بیرونمون کمک میکنه.
اگه میتونیم از گذشته چیزی رو عوض کنیم دست به عمل بزنیم، اگه نه درسش رو برداریم و به مسیرمون ادامه بدیم.
شکر وجودتون استاد عزیزم، الهی که دلبر جانم هدایت کنه و همیشه در این مسیر زیبا بمونیم
درود بر شما استاد عزیزم
خداروهزار بار شکر که سالهاست من با شما آشنا شدم و شدید یکی از دستان مهربون خداوند توی زندگیم و هر جا واقعا گیج میشم صحبت های شما به زیبایی برام راه گشا بوده و خدا رو هزار بار شکر که شما چقدر خوب به اصل توجه دارید من خیلی از دودره های شما رو دارم استاد و جالبه که الان که دوباره دارم گوش میدهم بعد از بارها گوشدادن چقدر متوجه تغییر فرکانس خودم شدم و میبینم شما چیزهای رو گفتید که من قبل از این دوست داشتم با قوانین خودم اجرا کنم ولی الان اصل قوانین رو دارم به اندازه درکم اجرا میکنم درست و چقدر نتیجه های عالی میگیرم ممنونم که از تجربه بازی هم گفتید و خیلی خوب بود. من دوباره دارم روی کسب و کارم قوی تر از قبل کار میکنم و چقدر این مطلب به من قدرت و درک داد که توانمدی هام رو در گذشته ببینم یا حتی اجراهای خوب امروزم رو ببینم که انرژی ام بیاد بالا.
درود بر استاد عزیز،این فایل هم مثل فایل قبل فوق العاده بودسپاس بی نهایت از شما که این آگاهی های ناب رو با ما به اشتراک میذارین وچقدر حال ما رو خوب می کنین با گفتن این حرفها،واقعا که ما اگر بر گردیم به اصل خودمون هیچ وقت نیازی به مصرف دارو نداریم،فقط با توکل وایمان همه چی درست میشه،من خودم تجربه مصرف دارو داشتم چون فکر میکردم مشکل دارم در صورتیکه بقول شما این رفتارها طبیعی هس وما اگر دلیل رفتارهامون رو بفهمیم دیگه هیچ نیازی به مصرف دارو نداریم،من بخاطر اعتماد به نفس پایینم کلا تمام وجودم پر از خشم بود و همیشه سر کوچکترین مسئله عصبانی میشدم ولی به لطف الله با کار کردن رو خودم روز به روز دارم بهتر میشم،پایدار باشید استاد عزیزم
سلام بر استاد عباس منش و خانم شایسته و تمامی اعضای سایت
چقدر زیبا بود این فایل و کلید اصلی موفقیت در روابط در آن ذکر شد.
واقعا اگه ما هر جمعی که می شینیم بیایم از این بازی استفاده کنیم و بیایم از ویژگی های خوب هر نفر به نوبت صحبت کنیم چقدر روابط صمیمیت و احساس خوب در این جمع زیاد می شود اصا همه با هم میشن مثه یه خانواده
وقتی این بازی رو تصور کردم خودم کلی حس خوب گرفتم احتمالا همهی بچه ها این حس خوب رو در یافت کرده اند
واقعا همه چی در این دنیا میتونه آسان شکل بگیره
ما به راحتی میتونیم با تمرکز بر روی نکات مثبت تک تک افراد و توجه نکردن بر رفتار هایی که دوس نداریم با افراد بهترین روابط رو داشته باشیم
اگه سرشت ما خدایی باشه و قلبمون پاک باشه واقعا از این فایل احساس بسیار زیبایی میتونیم بگیریم
استاد سپاس گذارم واقعا شما در مسیر هدایت الهی هستین و بهترین مطالب رو در این سایت منتشر میکنین
این تمرکز بر نکات مثبت شما باعث شده این تعداد از اعضای سایت که همگی دوست داشتنی قلب پاک و هزاران نکات مثبت دیگه در این سایت جمع شوند
موفق و پیروز باشین️
سلام
خدایاشکرت
چقدر فایل زیبایی
خدایا شکرت که منو به این فایل زیبا هدایت کردی
ممنون خدایا از دستان هدایتگری که تو مسیر زندگیم قرار دادی
این فایل چقدر به موقع بود
دقیقامنم تو همچین موقعیتی بودم. مرور خاطرات داشت داغونم میکرد
چقدر فایل زیبایی
ممنون از استاد و خدای مهربانم که قانون زیبای سپاسگزاری و توجه به نکات مثبت روابط رو به مایاداوری کردن
خدایا ممنون به خاطر هدایتهای زیبایت
بسم الله الرحمن الرحیم.
بنام خدای بخشنده ی مهربان.
سلام استاد عزیزم و سلام به همه ی دوستان.
استاد یادمه دبیرستانی بودم صورتم پر جوش شده بود رفته بودم دکتر،بعد چند تا قرص داده بود ک همون روز اول خوردم منو مضطرب میکرد انگار کل سیستم بدنم ارور میداد، متوجه شدم قرص های آرامش بخش هست چون جوش هام استرسی بود و خب اون موقع بخاطر کنکور اینا یکم استرس داشتم.
همونجا درجا همرو انداختم سطل آشغال، مادرم گفت چرا اینطوری میکنی حتما دکتر صلاح دیده،خب اروم میشی.
گفتم نه، بدنم عادت میکنه دیگ نمیشه جمع اش کردخخخ از فرداش خودم و بستم به ورزش،هندبال و بسکتبال تا انرژی منفی هام تخلیه بشه.
من بشدت ادم فعالی بودم از صبح زود تا شب درگیر کارو مدرسه و ورزش و همچنین کارهای خونه. وقت نمیکردم قرص ارام بخش بخورم بخوابم و همین فعالیت ها هم باعث میشد حالم عالی بشه.
اما چند سال پیش متوجه شدم دوستام دونفرشون افسردگی دارند مدام میرن دکتر و دارو میخورن، من ذهنا نمیپذیرفتم،میگفتم بخدا مشاوره میخواین چیکار،شما ک دارین بدتر میشین،اینهمه دارو چیه.
یادمه ساعتها باهاشون صحبت میکردم ک این کارو نکنید بیاین فلان کتاب رو بخونید، بیاین استاد عباسمنش انقدر قشنگ راه حل میده حالت عالی میشه (کار کاملا بیهوده ای بود چون اونها در پایین ترین مدار افسردگی، واقعا درکی از حرفهای من نداشتن) و اینک اشتباهه بخوای دیگران رو تغییر بدی و خودت هم از مسیر درست خارج میشی.
وقتی یه روز دلایل حال بدشون رو گفتن، من واقعا درک نمیکردم، اونها یک سوم مسائل من رو هم نداشتن، اما احساس قربانی بودن اونارو از پا دراورده بود. و یه موردی ک نظرمو جلب کرد اون دوست عزیز دوتا خواهر داره ک بشدت حامی اش هستند و وقتی حالش بده کلی نازشو میکشن کلی محبت میکنن.
اون یکی هم همسرش همین مدلیه، کلی هواشو داره حواسش بهش هست، همیشه میگ شرایط همسرم خاصه.
بعد یه نکته تو ذهنم پر رنگ شد، تو بچگی و نوجوانی هیچ وقت کسی نبود ک وقتی من ناراحتم بیاد بیش ازحد توجه کنه و من یاد گرفته بودم حالمو خوب کنم ، دنبال راه حل باشم، نجات بدم خودمو، وقتی احساس قربانی کنی و یکی بیاد بگه حق داری عزیزم، قربونت برم چقد تو گناه داری، من هستم و.. دیگ ذهن عشق میکنه با این احساسات، توجه بقیه رو بخودش بگیره.
همیشه بمن میگفتن تو الکی خوشی، اره شایدم الکی خوش بودم چون انقدر پر انرژی بودم انقدر عااشق خندیدن و فعالیتهای فان ام ک غصه ها میرفت، تو مدرسه همیشه ناظم شاکی بود از خندیدن زیاد من، میگفت دختر تو چته انقد میخندی خوشی.خخخ
یادمه 18 سالم بود یه روز تو خونه با یکی بحثم شده بود و کلی گریه کردم و کلاس زبانم هم شروع میشد سریع اماده شدم رفتم تو مسیر دوستم و دیدم ک متوجه
گریه ام شد، وقتی رفتم سرکلاس،انگار نه انگار اتفاقی افتاده،انقد با استادم تو کلاس خندیدیم ک یادم رفت به کلی، بعد کلاس،دوستم گفت باورم نمیشه تو قبل کلاس گریه میکردیا،بعد وقتی رفتی کلاس، هیچی بروز ندادی. گفتم خوشم نمیاد جلوی استاد و بچه ها،زشته، چیه همه یجوری ترحم انگیز نگات میکنن. الان میفهمم همین رفتارم منو نجات داده.
اما وقتی بزرگتر شدم و رابطه ام با خواهر برادرام ک ازدواج کرده بودند بهتر شد، گاهی پیش می اومد وقتی از رفتارهای مابقی اعضای خانواده شاکی بودم،بساط درد دل رو برای خواهر و برادر بزرگم پهن میکردم، اونا چیزی نمیگفتن فقط گوش شنوا شده بودند. بعد هر چند ماه یکبار من یه داستان تکراری داشتم از بحث خانوادگی. وقتی گفتید درد دل نکنید، توجه نکنید، واقعا برام سخت بود، هی این دایره رو کمتر کردم تا جایی ک الان اون الگوهای تکرارشونده به مراتب کمتر شدند با فاصله بیشتر،
اما همون یکی دوباری هم ک اتفاق میفته و تلاش میکنم هی تو ذهنم اون رفتار، اون برخورد رو مرور نکنم،
گاهی به یاد اوردنش چند دقیقه زمان میبره ک چی بود اصلا.
و تازه میفهمم اره اون مسیر عصبی جدید داره شکل میگیره.
و با اموزه های شما جلوی این چرخه باطل رو دارم میگیرم.
استادخداروشکر میکنم ک خداوند شمارو تو مسیرمون قرار داد.
و سپاسگزارم برای این فایل فوق العاده.
سلام به همه دوستام
امیدوارم در احساس عالی باشید.
ممنونم از تمام کسانی که در تهیه این فایل زحمت کشیدن.
من تو فایل قبلی(تجربه من از کودکی دردناک…) هم که کامنت گذاشتم، گفتم زیاد کودکی بدی نداشتم خداروشکر…
حالا میخوام راجب تجربه ی شخصی خودم در مورد پدر مادرو صحبت کنم.
اگه از ناخواسته ای صحبت میکنم فقط در جهت اینه که تجربه ام رو کامل توضیح بدم.
از وقتی که یادمه پدر مادر من بحث داشتن و هر کدوم در تلاش برای بودن دیگری رو مقصر نشون بدن.
من قبل ورود به این مسیر اگاهی بخش و آرامش بخش، خیلی رو این قضیه حساس نبودم
ینی انگار عادتم شده بود.
اما بعد ورود به این مسیر، حساس شدم که چرا پدر مادر من در بیشتراوقات در بحث، خشم، قضاوت، مقصر شمردن و حتی ناشکری های بسیارن.
مادرم مدام از درد سر دست پا و مقصر دونستن پدرم میگه
و پدر به شکل دیگه ادامه دهنده این فضاست.
هر موقع اعتراض میکردم به وضوح می دیدم نه بی تاثیره و بدترم میشه حالم.
بعد از اینکه دوره خانه تکانی ذهن رو به تموم کردم
اومدم نم نم به نکات مثبت این فضا فکر کردم:
» خداروشکر پدر و مادری دارم که سایه شون رو سرمه.
» خداروشکر پدر مادر من در بحث با هم، هیچ وقت هر حرفی رو به زبون نیاوردن و بحث های مودبانه داشتند.
» خداروشکر پدر مادر من در بحث با هم، نسبت به پدر مادر هم و خانواده فامیل هم، بی حرمتی نکردن.
» خداروشکر پدر مادر من در بحث با هم، هیچ وقت زد و خورد کتک کاری نداشتند.
» خداروشکر پدر مادر من در بحث با هم، هیچ وقت اسباب وسیله ای رو نشکستن.
» خداروشکر پدر مادر من در بحث با هم، هیچ وقت خیلی صداشون بالا نرفته همسایه خبردار شن.
» خداروشکر پدر مادر من بحث هاشون طوری نبوده که مزاحم خواب راحت من بشن.
از وقتی که نگاه مثبتی دارم به این قضیه، خیلی بحث پدر مادر عزیزم، رو من موثر نیست.
اصلا هم در بحث اونا دخالت و اعتراضی ندارم.
بقول استاد عزیز اعراض میکنم.
و محل ترک میکنم.
میرم اتاق با هندفری فایل استاد عزیز رو گوش میکنم.
و یه راهکار رو متوجه شدم هر وقت پدر مادر من فیلم تماشا میکنن، هیچ بحثی با هم نمیکنن
سر سفره شام، من همیشه کانال تی وی رو، رو فیلم میذارم، همگی در سکوت شام میخوریم.
و این قضیه واسم یک تضاد رو ایجاد کرده و باعث یک خواسته زیبا شده:
در زندگی مشترک اینده ام، من و شریک زندگی عزیزم، مسئولیت پذیر و با گذشت باشیم.
برای تمام خانواده عباس منش، آرزوی شهود قوی و ایمان محکم و رفتار توحیدی رو دارم.
«دستانم در دستان محکم و قدرتمند خداست»
سلام به استاد جانم ومریم شایسته عزیزم
وتمامی بچه های این بهشت خدایی
امروز از صبح که بیداز شده بودم به طرز عجیبی احساسم در حالت سرزنش گر بود
و مغزمدیفالت رفته بود روی حالت سرزنش
اینخوبه که میفهمم یعنی روی خودم به خودشناسی رسیدم که حذاقل میتونم بفهمم چرا حالمبده وداره توی مغزم وذهنم چیمیگذره
یه کم که گذشت دیدم داره بلند بلند اون نجواهای سرزنشگر وتکرار میکنم
بعد گفتم یعنی چی؟!!!
مائده داری پشتشون راه میری
به آنی به خودم اومدم و گفتم من میدونم که ذهن سرزنشکری داری
میدونم واز این اکاه هستم که باید موفقیتاموتکرارکنم
باید پشتشونراه نرمممممم
نباید تو گذشته گیرکنم
همینجوزی که تلاشمبر این بود بتونمخودمو اروم کنم فایل طلایی استاد ودیدم
ورفتم پلی کردم
اینقذ خوشگل استاد نشسته داره حرف میزنه
که کفتم انگار استاد نشسته جلو من
دارع بع من میکه مائده باید بتونی با یه نکاه قشنگ وزیبا به کذشتت بنگری
اینجا بود که دفترموبرداشتم وفایل و استپ کردم
ونوشتم از نکاه زیبام
از اینکه مائده تو یکدختر جسوروشجاع وبا ایمانی
تو درسته تا الانتوییک مسیر استمرار نداشتی
اما عوضش کلی تجربه داری از مسیرهای مختلف
اما عوضش کلی راه های زیادی و تست کردی برای رشد وکلی مهارت به دست اوردی
که هر کسی الان توسن توبخواد این مهارتاروبدشت بیارع یا حتی سن کمتراز من
باید سالها تلاش کنه بتونه اینارویاد بکیره
اما من با تجربه کردم مسیرهای مختلف یاد گرفتم چطورباید زندگیکنم
با تجربه کردن خیلی از دانش ها وعلوم و تجربی وعملی بذست اوردم
مائدهدختر تو کنجکاوی
میدونی یعنی چی
یعنی عاشق کشف کردن وساختن و تجربه کردنی
و این اصلا بد نیست
درسته این همه سال دستاوردهای بزرگی نساختم
اما الان که نمردم
زندمممممم دارم نفس میکشممممم
مناینسالها یاد گرفتم باید استمرار داشته باشم
اما با اینکه اینهمه سال گذشته
من توی هر بیزنسی کهرفتم عالی بودم و بهتزین بودم درامدهای خوب ساختم ولی خب میدونم باید از اینجا به بعد جطوربرم جلو
باید استمرار داشته باشم
باید دنبال نتیجه همین اول کارنداشته باشم
باید به دنبال این باشم که خودمو و توانایی هامو بیشترکنم
باید به دنبال این باشم کهبتونم بهتزین خودم باشم
اموزش ببینم عشق بدم بدونتوقع
بدون اینکه انتظار نتایج یه شبه روداشته باشم
تلاش کنم
پشتگار داشته باشم
تومسیرم محکمادامه بدم
و خودمو به خدای خودم ثابت کنمممممم
اره ارههههه ارههههه
این نکاهاست که به منکمک میکنه
من حرکت کنم
به من کمک میکنه من استپنزنم
منخودمومقایسع نکنم با دیکران
این نوع نگاهه که کمکم میکنه تمرکزم روی زیبایی های خودم باشه
روی ویژگی های مثبت خودمباشه
روی توانایی های خودم باشه
ایننوع نگاه هاست که به منکمک میکنه
تمرکزم روی خودم باشه
وحرکتممستمرباشه
نه برای نگاه مردم
مه برعی فالوور جمع کزدن
نه برای ویوهای میلیونی
ایننوع نگاه هاست که به من کمک میکنه
خودم باشم با هر ان چیزی که هستم
چقدر حالمممممممم خووووووب شد
جقدر با تغییز زاویه دیدم نسبت به کذشتم
ذهنمو رامش کردم
اگرنه منو بدبختم میکرد با اون حرفایی که توذهنم داشت مرورمیشد
من همیشه داشتم پشت نجواها راه میرفتم
چقدر درکش برامسخت بود بدونمباید اینجوزی نکاهموعوض کنم
جقدر زمانبرذ تا بفهممباید با کذشتم به صلح برسم
با اینکه مدت هاست دارم به خودممیگم
باید رویموفقیت هات کارکنی و مرور کنی وتکرار کنی
اما درکش نکرده بودم هر دفعه پشتشون راه میرفتم و احساسموبد و بدتر میشد
وحتی انکیزموبرای ادامه مسیرم از دست میدادم
همه چیمواز دست میدادم
انگیزه
عشق
اشتیاق
تا اینکه امروز درکش کردم
بازم تکامل تکامل تکامل
خدای من شکرت
خداااااااش من شکرتتتتتتتتتت
امروز روی ابرام استاااااااااد
چون از الان کلید تمام نجواهای درونیموپیدا کردم
فرمولشوفهمیدم
میرم برای حلشون جقدر خوشحالم
الهی صدهژار مرتبه شکر
از امروز به بعد ذیگه ذهن سرزنشگر نمیتونه ادامه بده ومنو نابود کنه
من میتونم جلوش بایستم
و باهم مسالمت امیز حلش کنیم
وبا همبه صلح برسیم
من ذهنمو درست تربیتش میکنم
درسته ریشه ای سرزنش از بین نمیره
اما کم و کمتر میشه تا جایی که وقتی صداش دراومد در کثری از ثانیه دز نطفه خفش کنم
الان بهترین حال جهااااااااانرا داااااارممممم
پروردگارا سپاس
سپاس
سپاس
عااااااشقتووووونکاستادممممم
مریم جووووونمممم
و دوستای خوووووبمممممم🩵
سلام بهت مائده ی قشنگ امیدوارم حالت عالی باشه
کامنتت رو خوندم و حس خوبت بهم منتقل شد در رابطه با احساس سرزنشی که گفتی چقدر منم اینطوری بودم و ابشخورش دقیقا از مقایسه کردن میاد مقایسه ی زندگی خودمون با بقیه و همش تو این مسیر یه نجواهایی میگه پس تو نتایجت کو چرا هیچی نداری. به قول تو باید تمرکزمون رو، رو خودمون بزاریم فکر کنیم این جهان فقط ماییم دنبال زندگی و مسائل بقیه نباشیم به قول تو خودمون رو به خدا ثابت کنیم که ما پاش هستیم که ما صرفا برای به دست اوردن نتایج این مسیرو نمیایم بلکه باتمام وجود میخوایم جزو این دسته از افراد باشیم که راحتر مسیر خوشبختی رو پیدا میکنن.
کامنت تو باعث شد یه پله بیشتر خودم رو بشناسم و بفهمم ایرادم تو این موضوعه اینکه مدام زندگی بقیه روابط و دستاورهاشونو با زندگیم مقایسه میکنم بجای اینکه تمرکزمو بزارم روی توانایی های خودم روی خواسته ها و شناخت خودم چقدر خوشحالم هم تو تونستی افسار ذهنتو به دست بگیری هم من باخوندن کامنت زیبای تو و فهمیدم پاشنه ی اشیلم بوده و هست.
ازت سپاسگزارم زیبا جان
همینطوری پر قدرت ادامه بده
برات ارزوی بهترین حس هارو دارم چون وقتی عالی ترین احساس رو داشته باشی کم کم همه چیز داری
در پناه خدا باشی عزیزم.
به نام خدای مهربان وبخشنده
سلام به استاد عزیز وهمه ای دوستان
من یک تجربه از گذشته خودم وپسرم دارم که به خاطر توجه زیاد به یه مشکل کوچیک خودم وپسرم را کلی اذیت کردم
یک بار پسرم در سن پنج ماهگی در حین شیر خوردن دچار لرزش خفیفی شد که این موضوع من را نگران کرد به خاطر همین فورا به پزشک خودش که ماهانه میبردمش چکاب بردمش وایشون من را به پزشک مغز اعصاب ارجاع دادند وبعد از اون شروع تجویز داروهای خفیف تشنج برای پسرم شروع شد واین موضوع تا پنج سالگی ادامه پیدا کرد وقطع دارو هم به خاطر اصرارخودم به دکتر که پسرم مشکلی نداره ونیاز به دارو نداره انجام شد
بعد ازاون زندگیمون به روال عادی برگشت تا دوسال بعد که رفت پیش دبستانی و مربی به من گفت که پسرت مشکل داره وهنوز نمیتونه یه دایره را درست بکشه ودوباره اون موقع کلی بهم ریختم که نکنه تقصیر من هست که داروهای را قطع کردم برای همین تصمیم گرفتم که به مشاوره برم ومشکل را مطرح کنم خوشبختانه مشاور بهم گفت که مشکلی نیست وپسرم از لحاظ هوش ودقت عالی هست خوب گذشت ورفت کلاس اول دومرتبه معلم کلاس اول بهم می گفت که پسرم کند هست واصلا به کلاس توجهی نشون نمیده واز اونجا مشکل من با پسرم شروع شد که توی خونه باهاش کار کنم واز اونجا که من تمرکزم رفته بود که مقصر من هستم کلی عذاب وجدان داشتم وهمین موضوع باعث میشد عصبی وزود رنج باشم توی خونه همش ذهنم درگیر مسئله پسرم بود وتمام سعیم را می کردم که این مشکل را حل کنم برای همین این بار به هم پیشنهاد شد به روانپزشک مراجعه کنم برای همین رفتم پیش روانپزشک اونهم داروی بیش فعالی را براش تجویز کرد ومن توی طول سال تحصیلی بهش دارو میدادم به امید این که این کم توجهی وبی دقتی درمان بشه این موضوع تا کلاس چهارم ادامه داشت تا اینکه خودم دیدم که داروها هیچ تاثیری توی عملکرد فرزندم نداره وکم کم اون داروها را دیگه بهش ندادم وسعی کردم رفتار وعملکرد خودم را تغییر بدم تا رفتار وعملکرد پسرم هم بهتر بشه تا الان که پسرم کلاس نهم هست ودیگه اثری از برچسب کم توجهی وبی دقتی نیست در صورتی که اون موقع فقط در اثر توجه زیاد به یه موضوع کوچک باعث شد همه ای خانواده تا مدتها درگیر بشیم
این موضوع به خاطر توجه زیاد ومقصر دونستن خودم به وجود اومد ووقتی که پذیرفتم که من هیچ کاری نمی تونم بکنم وباید پسرم رابه خدا بسپارم وبه خوبیهاش توجه کنم تا حدودی برطرف شد
در پناه خدای مهربان شادو سلامت باشید
سلام به استاد جانم و خانواده عیاردارم
شکر خدا که هر لحظه در این سایت بی نظیر وجودمون سرشار از آگاهی میشه.
دقیقا استاد برخی از روانشناسان جدید متاسفانه با روشهایی مشابه، آگاهانه یا ناآگاهانه باعث میشن خاطرات منفی گذشته رو یادآوری کنیم و به تبع اون از اون نوع خاطرات رو مجدد به زندگیمون دعوت کنیم، هرچند به زعم خودشون اینطوری به بهبود ما کمک میکنند.
من هم دقیقا تجربه مشابهی داشتم که دوست دارم اونو به اشتراک بگذارم،
بعد از من با فاصله سه سال دو برادرم به دنیا اومده بودن و مادرم به دلیل اینکه خب اونها کوچکتر بودن و توجه بیشتری نیاز داشتن طبیعتاً یکم از من فاصله گرفته بود و بیشتر مراقبت از من با خواهر بزرگترم بود و همین فاصله با مادرم و کم توجهیش بمن باعث شده بود تا من همیشه این توی ذهنم بمونه و خب روی بزرگسالی من بی تاثیر نبود و باعث شد توی اولین رابطه عاطفی ام به شدت وابسته طرف مقابلم بشم و همین وابستگی باعث شد رابطه ام رو از دست بدم، خب طبیعتاً هر کسی اگه وابسته باشه و رابطه اش رو از دست بده،چون اون رابطه رو مرکز زندگیش قرار داده و همه چیزش رو بسته به کیفیت اون رابطه میدونه، خیلی اذیت میشه، به توصیه یکی از دوستانم دوره یکی از روانشناسان رو خریدم با عنوان عزت نفس که در اون ابتدا بهمون یه تست میدادن که با پاسخ به اون میفهمیدیم دچار چه تله ای هستیم و متناسب با اون شروع به درمان می کردیم، من براساس تست متوجه شدم که تله رها شدگی دارم و یکی از اساسی ترین تمرینات برای درمان به قول خودشون ریشه ای این مورد این بود که هر روز بشینیم به مدت 21 روز خاطرات دردناکی که از اون رابطه با فرد بیاد داریم رو هی تکرار کنیم و بنویسیم و در پایان هم تاکید کنیم که من تو رو بخشیدم و رها میکنم، و میگفت که مقاومت نکنید اگه خواستید گریه کنید و حتی به طرف فحش هم بدید تا خالی بشید،من شروع کردم به انجام این تمرین، دیدم هرچی میگذره نسبت به دفعه قبل بیشتر احساس شکست میکنم و با یادآوری اون خاطرات دوست داشتم اون آدم بیاد و بگه چرا همچین نامردی ای رو در حق من کرده و خلاصه هر روز بجای اینکه بهتر بشم، بدتر میشدم و جالبه که فکر میکردم چون حالم خیلی بد میشه نشون میده که داره این تمرین کار میکنه و من خوب میشم، به 21 روز اکتفا نکردم و تا 40 روز بی وقفه ادامه دادم، ولی هیچ تفاوتی بین روز اول و روز چهلم از نظر روحی حس نمیکردم بجز اینکه روز چهلم از اون آدم به شدت نفرت داشتم و هر چی فکر میکردم اون آدم وجودش سراسر برای من بدی بوده و با خودم میگفتم من چطور با این موندم تا الان؟ و جالبش اینه که گاهی ما وقتی که به رهایی از کسی می رسیم اینو میگیم و این در حالت رهایی خوبه، ولی کاملا متوجه بودم که اینا به خاطر رهایی از اون فرد نیست، بلکه به این دلیل بود که من به شدت زوم کرده بودم روی ویژگی های منفی و رفتارهای بدش و همین باعث شده بود تا نه فقط از اون آدم کینه داشته باشم، بلکه اونو مسبب همه اتفاقات ناخوشایند زندگیم بدونم.
و اینم بگم که دقیقا توی اون مدت که من در حال انجام این تمرین بودم، از هر جایی پیغامی به من می رسید که اگه کسی بهتون بد کرد با یادآوری نکات منفیش میتونید اونو فراموش کنید و اکسپلور اینستای من پر شده بود از کلیپ های از این دست و چندین تمرین مشابه که میگفتن هر چند حالت بدتر شد نگران نباش این بخاطر برون ریزی شدیده مقاومت کن( الان میفهمم همش بخاطر کانون توجه من بود)، کامنت های هم دوره ای هام رو میخوندم بعضی ها میگفتن ما ریزش مو گرفتیم:بعد از انجام این تمرین، بعضیا میگفتن شبا کابوس میبینیم و اون خانم میگفت اینا طبیعیه صبور باشید درست میشه و حتی یه کلیپی دیدم که در اون برای نشون دادن تاثیر این تمرین اومده بودن یه لیوان آب رنگی رو آورده بودن که نشان از روح ما قبل از انجام این تمرینه و با یه پارچ داشتن آب زلال تو همون لیوان میریختن و اینقدر ادامه می داد تا کم کم اون آب رنگش رو از از دست میداد و کاملا زلال میشد.و بعد میگفت ببین برای اینکه زلال بشی ناچاری تحمل کنی.
خلاصه اینکه من حالم خوب نشد که بدتر شد و زلال نشدم، و اتفاقا هر روز افراد بیشتری رو میدیدم که روابطی از این نوع دارن، تا اینکه به صورت آگاهانه یه مدت کلا اون دوره رو گذاشتم کنار تا یه استراحتی به خودم بدم. و خداروشکر تا امروز که خدای قشنگم شما استاد بزرگوار رو در مسیرم قرار داد دیگه رغبتی به پیگیری دوره نداشتم و با وجود هزینه ای که پرداخت کردم، همه رو حذف کردم.
واقعا حرف شما درسته استاد جان، بعد از دوره عشق و مودت که بی نظیرترین دوره ایه که در مورد روابط دیدم اینو با همه وجودم درک کردم که توی هر موردی و در هر شرایطی توجه به نکات مثبت و اعراض از نکات منفی خیلی به بهتر شدن احساسمون و به تبع اون به قشنگتر شدن جهان بیرونمون کمک میکنه.
اگه میتونیم از گذشته چیزی رو عوض کنیم دست به عمل بزنیم، اگه نه درسش رو برداریم و به مسیرمون ادامه بدیم.
شکر وجودتون استاد عزیزم، الهی که دلبر جانم هدایت کنه و همیشه در این مسیر زیبا بمونیم
سلام
استاد واقعا سپاسگزارم برای آگاهی های ناب و بی نظیری که هر بار به ما میدین
من تجربه مشابه و یک مقدار متفاوتی دارم که خواستم به اشتراک بزارم
دقیقا من از سال 97 تا 1400 و قبل از آشنایی و هدایت شدن به آموزشهای شما
دوره های خانمی رو با عنوان روانشناسی عمقی و بر مبنای نظریه یونگ میگذروندم
و قسمت ناراحت کننده ای که من واقعا اونجا به بن بست رسیدم
این بود که
اون دوره ها میگفت که زخم های گذشته و فرکانس هایی که شما در طول زندگی و مثلا 30 سال ارسال کردین به جهان
مثل سیمان سفت شده و مثل طلسم های روانی
روح و ذهن شما رو درگیر کرده
که شما با بررسی و دیدن او زخم ها و اتفاقات ناراحت کننده و دردناک گذشته باید اونها رو درمان کنید
استاد درمانده شده بودم
انقدر احساس ضعف و ناراحتی میکردم
احساس عذاب وجدان از اشتباهاتم
احساس نا امیدی و احساس غم زیادی داشتم
یه جایی مثل صدها بار قبلی در زندگیم
از خدا کمک خواستم که خدایا
من چطور باید این ها رو درست کنم
من نمیتونم
و هدایت شدم از سال 1400 به دوره های شما استاد و از قانون آفرینش شروع کردم
وقتی که گفتید ما در هر لحظه در خال خلق زندگی خودمون هستیم
و افکار و فرکانس ها و باورهای الان ما هست که جهانمون رو میسازه برای من مثل آب روی آتش بود استاد قلب من آرام شد
بیشتر دوره ها رو دارم و هر روز روی دوره ها و باورها کار میکنم
احساس شادی
آرامش
حمایت خداوند و جهان
و رها بودن و آزادی
همراه من هست
سپاسگزارم ازتون
ممنونم که هستین