آرامش در پرتوی آگاهی | قسمت 2


آگاهی های این فایل، مراقبه ای است با صدای استاد عباس منش برای به صلح رسیدن با خود. همچنان که متن را می خوانید،حتماً بارها فایل صوتی را گوش دهید و به مفاهیم آن فکر کنید.


دیدی که هر اتفاق خوب تنها نتیجه قلبی پاک بوده است و خواهد بود و قلبت را پاک کردی و ساده‌تر شدی و سادگی و رهایی و همین است که اینجایی و هنوز مشتاقی و حالا می‌شنوی صدای خود ابدیت را که از درونی‌ترین لایه‌های وجودت با تو حرف می‌زند.

من جانم و آگاهی، تو جسمی و ذهن و من اصل تو ام، خود متعالی تو، خود لایتناهی تو، توی بی‌نهایت، توی مقدس. وقتی فراموشم می‌کنی و فراموش می‌کنی که این زندگی تنها یک تجربه کوچک در ابدیت توست، سقوط می‌کنی و همین است که جامعه بشری، همه بشر امروز در سراشیبی سقوط هست و همین است که ارزش‌های امروز همه بی‌ارزشی است.

و تو تنها وقتی نجات می‌یابی که مرا دوباره پیدا کنی، خود لایتناهیت را، اصلت را و همین است که تو هرچند موفق، هنوز درون به دنبال چیزی می‌گردی. هنوز به آرامش نمی‌رسی، هنوز یک چیزی کم داری و آن قداست تو، ابدیت تو، اصل توست.

بیا این دیدار را گرامی بداریم. این دم را که برای همه پیش نمی‌آید و چه می‌شد اگر پیش می‌آمد؟ بیا بیشتر آشنا شویم. حکایت من و تو که حکایت جان است و جسم و من که از ازل بودم، این بار در تو تجلی یافتم؛ خیلی پیش از تولد، پیش از جنین، پیش از تصمیم و تو از من زاده شدی، از سکوت، از ابدیت، از قداست.

من آگاهی تا اینکه جسم آمد، جنین نوزاد و آگاه بودی و ساده، جز شادی و رهایی نمی‌شناختی و لحظه‌ها را یکی یکی زندگی می‌کردی.

سکوت بودی و در گفتگویی آرام با من. تا نفس پیدا شد تا مشغولت کند، تا در شلوغی اندیشه صدایی از من نشنوی. نفس، خشم را به تو آموخت. کینه را، حسد را، اندوه را، قالب را تا گفتگوهای درونی تو را، ذهن تو را آشفته کرد و ناپاکی‌ها که از طبیعت نبودند، از خدا نبودند و جسم تو آنها را نمی‌شناخت، به این آشفتگی دامن زدند.

تصاویر آلوده، افکار آلوده، صداهای آلوده، گفتار آلوده و غذاهای آلوده، جسم و ذهن تو را پریشان کردند و قیل و قال نفس را بیشتر و بیشتر تا سکوت را از تو گرفتند و سکوت زبان گفتگوی من بود با تو و من آرام آرام فراموش شدم و تو حتی فراموش کردی که لایتناهی هستی، مقدسی، ابدی هستی و سقوط کردی.

دست و پا زدن‌های بی‌نتیجه، روابط آزرده، تحقیرها، خشم‌ها، کینه‌ها، حسادت‌ها، پریشانی‌ها، بیشترخواهی‌ها، فرافکنی‌ها و مشکلاتی که به آن‌ها عادت کرده بودی و فکر می‌کردی زندگی همین است; برای همه تلخ است; همه حقیقت همین است; غافل بودی که آرامش و سعادت چنان به تو نزدیک است که در توست، در ذره ذره تو، و من آنقدر فراموش شدم که حتی نمی‌پذیری که زمانی بوده‌ام. چنان که آمدند و گفتند و گوش نکردی.

اما چه باک حالا سکوت کرده‌ای که بشنوی و مرا تجربه کنی و سعادت را و این بی‌شک، بزرگترین اتفاق زندگی توست. همان که همیشه در انتظارش بوده‌ای. همه آنچه تو را به سعادت می‌رساند بازگشت تو به اصل خویش است. بازگشت به من، توی لایتناهی، خود مقدس تو و تو تنها در سکوت و آرامش است که می‌توانی به من بازگردی، وقتی نفس را و گفتگوهای درونیت را آرام می‌کنی.

هرگاه با مشکلی مواجه می‌شوی به من بازگرد. به درون و به خاطر بیاور که تو موجودی الهی هستی و همه این زندگی تنها یک تجربه کوچک فیزیکیست در زندگی ابدی و مقدس تو. تجربه‌ای که بارها و بارها تکرار می‌شود و به خاطر داشته باش که تو، لایتناهی هستی. تو، ماندگاری و پایدار.


نوشتن درک خود از آگاهی‌های این فایل در بخش نظرات، به شما کمک می‌کند این آگاهی‌ها به عادت‌های فکری و رفتاری‌تان تبدیل شوند.

منتظر خواندن دیدگاه‌های تأثیرگذارتان هستیم.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

838 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لیلا توسلی» در این صفحه: 2
  1. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1059 روز

    2مین گام مهاجرت به تجربه ی بالاتردوره خودسازی که باهدایت الله برای خودم ساختم.

    دمت گرم لیلا میخوای کم کم خودت رابشناسی مبارک باد برتو این بشارت الهی .

    به نام خدا وسلام به خدا واستادومریم جون وهمه ی همکلاسیهای عزیزم.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم وخانواده ی سایت بهشتی ام.

    ازشب عاشورا که این دوره رو برای خودم طراحی کردم وبه خودم تعهد داده ام خودت روی پای خودت وایستا استادفایل هدیه آماده کرده. مریم جون طرح وبرنامه ریزی بسته بندی رو انجام داده وتاالان که تو، توی فرکانسش بودی.هدایت شدی وتمریناتش رو انجام دادی،خانه تکانی ذهن، روزشمار تحول زندگی ومهاجرت به مداربالاتر را تهیه کردند واستفاده شوهم مادی وهم معنوی به اندازه ی باورهات وظرف وجودت بردی بازهم کارکن بیشترمتوجه میشی وبهترنتیجه میگیری.

    خب توهم یک تکونی بخور آمدی باری ازروی دوش دیگران برداری نه اینکه بارمسئولیتت رابه عهده ی دیگری بذاری.

    دخترخدادختریه که فقط روی شانه های خدا محکم بنشیندوالگوی یکتاپرستی وتسلیم بودن در برابرخدا را با رفتاروگفتارش بامدرک عملگرایی ودیدن نتیجه ی خوب گسترش دهد.

    روزعاشوراباعزیزدلم وپسردومیمان به روستارفتیم به خانه ی برادرشوهرم خیلی آرام بودم البته باتمرین پرتوآگاهی.

    از راه رسیدیم دیدیم که کل خانواده مشغول پذیرای باشربت ازهیئت امام حسین وعزیزانی توی مسیردر رفت و آمد بودندوبه زیارت اهل قبور می‌رفتند پذیرایی باشکوهی بودولذت بخش.

    اولین عزت امروزم توی خانه ی جاریم………

    جاری عزیزم پرسیدلیلاخانم براتون چایی بریزم ازش تشکرکردم گفتم خودم میریزم شمانمازبخون بریم مسجد،چایی نوش جان کردیم این یک نشونه ی عالی بابت تمریناتم بود وهروقت میریم خونشون میپرسه الان چایی میل داری چون میدونه هردم بیلی چیزی نمی‌خورم. وباجاری خانم وعروس گلشون رفتیم مسجدبرای صرف آبگوشت لذیذ معروف روستامون آبگوشت(اَبَردِه)به به چه آبگوشتی بود.

    از اول که واردصف شدیم مامورین خانم وآقاکه بچه های روستابودند خیلی بااحترام صفهارو منظم می‌کردند کیسه برای کفشهامیدادندکسی رو بدون صف اجازه نمی‌دادند واردمحله بشن خیلی خنده دار بود.

    حتی از ساکنین میپرسیدند کجامیری بفرمایید توصف خخخخخخخخ همش میخندیدیم.

    هواگرم بودخانمهاغرغرمیکردند من مثبت اندیش میکردم توذهنم گاهی به زبون میاوردم دوستان قدیمی رو ملاقات میکردم، کوههای زیبا راتماشامیکردم وشکرگذاری میکردم.

    محله ی قدیمی که به دنیااومدم، محل بازی کودکانه بانوه ی دایی جانم همسن بودیم والی آخر…..یک ساعت مثل برق و باد با لذت سپری شد.

    نوبه ی ماشدواردمسجدشدیم به زیبایی سلام بودوخوش آمدگویی بودبهشت بود.

    ولی برای بیشترافرادحوصله شون سر رفته بود ومثل جهنم بود!!!!!

    به قول قرآن این آیت‌ ها ونشانه هارا، گمان هرانسان است که نتیجه راخوب یابدتجربه می‌کنند.

    جای همه ی شماپرازصفابود.

    آبگوشت رو نوشجان کردیم از بس که لذیذ بودلحظه ی خروج ازمسجد پسرهمسایمون که ازبچگی تویک محل بودیم .

    خیلی ازشون تشکر کردم گفتم عالی بودفقط آب ظرفهاخیلی کم بودبنده ی خدابااحترام گفت پشت سرمن باش تابراتون یک ظرف سفارش بدم.

    وخودش مامور درب خروجی بودوکلامامورین دیگرکه بچه های روستابودند باصدای بلندمیگفتندخانمهامسجدروتخلیه کنیدمردم توصف انتظار زیرنورآفتاب اذیت میشن.

    وبنده خدایک ظرف دیگه برام گرفت خوب بودولی به خوشمزگی ظرف اول نه!!!خیلی تفاوت داشت.

    خانمهاالتماس میکردندتوروخدابچم تو خونه س یک ظرف بدین محال بودحتی میگفتندخانم غذاتوخوردی مزاحم نشوبروبیرون!!!!!!!!

    واین 2مین احترام دیگربه من بود،به خاطرتمریناتی که من داشتم باهدایت خدا.

    برگشتیم خانه ی برادرشوهرم تصمیم گرفتن آقایون برن باغ خانمهااستراحت کنند.

    گفتم من خونه ی خودمون استراحت مناسب دارم وتوی روستانمیمونم منم میام عزیزدلم گفت آره خوبه بیا.

    به جاریم گفتم بیابریم گفت نه دختر برادرم اینجاست گفتم خب خانه ی دخترت هستندگفت نه میخوام برم روضه!!!!بیاباهم بریم خانه ی فلانی روضه گفتم من خیلی اهل روضه نیستم رفتم کنارخیابون به برادرشوهرم گفتم بروخانمت رو، بگو بیادگفت نه اگه خواسته باشه میادگفتم برودنبالش عزیزدلم هم گفت آره ،داداش برو،بگو بیاد تابرادرشوهرم رفت صداش کردبدون هیچ معطلی دویدسوارماشین شد!!!!!!

    چون من اخلاقش رومیدونم بعدازبرگشتن ازباغ جلوی خودمون وبعدازآمدن ما، کل دربهای بهشت راقفل وبندمیکردوهمه رو راهی اون جای دیگه میکردخخخخ

    آخه خودم یک خانم هستم باوجوداینکه تمرین میکنم توجاده خاکیم و، اون بنده ی خدا که مسیرآزاد راه رو طی میکنه بدون ایست بازرسی ومثل گذشتگان بااعتقادات قدیمی هستندحق بااونه!!¡!!!!!!ا

    لهی سپاسگذارم که‌در مسیرالهی مدام بایداز ایست بازرسی رد بشی قرارگرفته ایم.

    خب راهی باغ شدیم منوعزیزدلم وپسرم وعموجان وزن عموجان باپسرکوچکشون باماشین بودیم ودامادبزرگشون باپسربزرگشون باموتورراه افتادن.

    رسیدیم باغ پسرم با2تاپسرعموش پریدن تواستخربه منم میگفتند زن عموجان شماهم بیاپسرم گفت یکم آبش سرده نرفتم ولی به بچه‌ها خوش گذشت میگم بچه‌ها پسرمن33سالشه کوچکترازپسرعموجانش هست خخخخخخخخخخخ.

    یک دمنوش وچای باهم مخلوط کرده روی آتیش درست کردندخوردندوهرکسی مشغول کاری شد.

    من پایه ی نردبان راگرفته بودم پسرم رفت روی نردبان 1میوه بازمی کرد.

    عزیزدلم باپسربرادرش بطریهاروآب چشمه می‌کرد

    برادرش باپسربزرگشون لوله ی آب رو درست می‌کردند جاری خانم توت خشک جمع می‌کرد.

    وازآخررفتم سرچشمه کناراستخریک درخت کوچک شاتوت بودشاتوت خوردم.توت، بادام،سیب، آلو،خوردم خیلی خوش گذشت وبرگشتیم به روستا.

    توی مسیر باعزیزدلم ازماشین پیاده شدیم وبه زیارت اهل قبور بر مزار پدرومادرمون رفتیم.

    آمدیم خانه نمازخواندیم ومیوه خوردیم راه افتادیم به سمت مشهد.

    ازصبح که رفتیم روستاازمیدان اول شاندیزبه خاطرهیئتها راه اصلی رو مامورین راهنمایی رانندگی بسته بودند.و مامورین راهنمایی رانندگی عزیز ماشینهارو از راه فرعی هدایت می کردند.

    والان ساعت 8شب دوباره مسیربه سمت شاندیزبازهم بسته بودوازجاده ی فرعی هدایت می کردند.

    کمی ترافیک بودیک مسیرفرعی هردوطرف ماشینهاپارک وبرای رفت وآمدماشین کمی سخت بود.

    پسرم گفت برگردیم روستاپدرش گفت برگرد.

    تابرگشت به سمت روستا بهش الهام شد پرسید پمسیردیگه بلدین گفتیم آره ازمسیربیابون بریم ولی 10دقیقه مسیر خاکی وناخوبه!!!

    ادامه مسیرازراه خیلی فرعی رو طی کردیم تارسیدیم به آسفالتی10مترجلوترآقاخدادرابعاد:دختر جوان صدامیزدآچارچرخ،عزیزدلم پرسیدپسرم آچارچرخ داری دوربزن، دور زد و2تایی سریع رفتندکمک خانم جوان که لاسیک ماشین پنچربود زاپاس انداختن تمام درحین انجام کارپیرزنی رو از ماشین پیاده کردند.

    آوردن کنارجاده خاکی نشست گفت ای مادرمیبینی وقتی آدم بدبخته هرجابره بدبختی همراهشه به آسمان پرستاره نگاه کردم گفتم روسرتونگاه کن چقدرزیباست خداروشکرکن دوتاخانم که میانسال بودنددرادامه ی حرف مادرشون تامیخواستن شروع کنندولی من دوباره برای این اتفاق خداروسپاسگذاری کردم وگفتم این زحمتی برا مانیست بلکه رحمت خداشامل حال ماشدومثبت اندیش کردم بنده های خدادعای خیرکردندوگفتندخدایی ماغصه مون شدچون پدرومادرم مسن هستندالان تواین بیابونی این چه اتفاقی برای مارخ داد؟؟؟!!!

    گفتم هرچی بودهم براشماهم برای ماخیربود.

    به خداخندیدم گفتم پشت پرده چه خبرهایی بودکه پسرمن حاضره ماشین رو روسرش بذاره سعی میکنه جاده خاکی نره!!!!!!!!!

    ولی امشب حاضرشداون همه مسیر رو ازجاده ی خیلی خاکی که کامیون ونیسان رفت و آمد دارندبیاد.

    گفتم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.

    واین خانم راننده لهجه ی شیرین وغلیظ بلوچی داشت خداحافظی کردیم گفت دمتون گرم و راه افتادیم.

    وبه سلامتی کامل به خانه رسیدیم فقط این روزعاشورا ما ماموربودیم برای کمک رسانی به این خانواده الهی شکرت که مارا در صراط مستقیم قرارداده ای دمت گرم خداجون.

    دم همتون گرم که دلنوشته ام راخوندین واین ردپارواول براخودم گذاشتم که منوخداباتمام کائنات یکی هستیم،،،،ولی،ولی،ولی هرکس خلق وخوی خودش که ازنفسش گرفته را در رفتار وگفتاروکردارش استفاده میکنه به قول استادهیچ کس نه دوست ونه دشمن شماست همه برای هم معلم هستیم این یک قانون است.

    ومن بااحساس عالی که داشتم اتفاقات عالی‌تر برام افتادقدم اول باماست فقط احساس خوب تانتیجه ی خوب به دستت بیاد.

    بنده دیشب ازراه رسیدم تاساعت 12شب گذشته بودکامنت مینوشتم لحظه ارسال نشون دادبه این سایت دسترسی ندارین خب یک مقداری حالم ناخوب شدچون خیلی نوشتم چشمام داشت میسوخت!ولی بازهم گفتم حالت رو خوب نگه دارموردامتحان قرارگرفته ای.

    امروزصبح بیدارشدم بچه ها رفتندسرکار به خدا گفتم نون ولوازم خوراکی لازم دارم وتمرین شکرگذاری هم دارم خداگفت پاشوحاضرشوبروحاشیه وکیل آبادتمرین بنویس راه افتادم تومسیرگفت میتونی پارک سر راه بری رفتم توپارک محله روی میزشترنج پارک راحت بنشین تمرین بنویس توی پارک 5تاآقای میانسال نشسته بودندسلام کردم وروی نیمکت نشستم ومعذرت خواهی کردم که پشت سرم بودند.

    درحال شکرگذاری ونوشتن بودم یک خانم سن بالاسلام کردوپرسیداینجاکتابخونه هم داره!!!!؟؟؟؟

    گفتم نمیدونم فقط نمازخونه برانمازرفتم.

    گفت چی داری مینویسی؟؟کارهای روزمره رویاد داشت میکنی؟?!!خندیدم گفتم یک جورایی آره ولی دارم داشته ها و زیباییهاوخواسته هامومینویسم باشکرگذاری، خانم منو تحسین کردوپرسیدبازنشسته ای خندیدم گفتم نه شغلم، شغل مقدس خانه داری س وتازنده ام توی این مسیربایدادامه بدم ببینم رسالت من چیه وماموریتم رو انجام بدم خندیدگفت خیلی هم عالیه گفت منم بازنشسته ی فرهنگی هستم ولی الان بایک عده ای از دوستان تلاش میکنیم کارمیکنیم

    چون اززمان کرونا4سال خانه نشین وقرنتینه بودم.الان استادداریم واگه دوست دارین بیاین بامافعالیت کنین اینجاوقتی عضوشدین کارت تخفیف برای همه چی داره بعددرآمدداریم.

    خیلی با ایمان قوی گفتم به قول شماویروس کشنده ولی من اسمشوگذاشتم نعمت الهی انرژی الهی.

    ازوقتی به دنیاظاهرشدبرای ماشد رزق وروزی الهی.

    ازلحاظ مالی و معنوی عالی شدیم.

    وبنده به تمام استادهااحترام خاصی دارم ولی الگوی خودم رو مقدم تر میدونم.

    بعدهم اززندگی پیامبران که درقرآن امده گفتم مثال: لوط ونوح وابراهیم وهرکس مسیردرست باشه قبل از هراتفاقی خدابه بنده ی خاص خودش ابزارساخت وساز کشتی نجات روباعلم ساخت وسازش میده والهامات خدارو دریافت مکنه.

    گفتم بایدزیرمجموعه بسازی گفت آره مسافرت میبرندرایگان حالابیاین دفتراگه دوست داشتی که عضومیشی وگرنه همونجاخداحافظی میکنی اصلانمیخوادسرمایه گذاری کنی فقط اینجوری واونجوریه. شماهم که مشخصه خیلی آماده هستین شماره تماس بدین تماس میگیرم گفتم شماشماره بدین من اگه دوست داشتم باشماتماس میگیرم.

    منم ازدوبار وارد شبکه های بازاریابی شدم تعریف کردم به ساعت مچی ش نگاه کردگفت ببخشید دیرم شده الان یک پرزنت دارم وخداحافظی کردورفت ومنم رسیدم خانه گفتم الان به بچه‌ها بگم اوناهم خاطره ی خوبی ندارند وخودم هم تو خانه کارخونم رو انجام بدم کافیس، ومیگه آنچه درتوان دارین ازشماعمل می‌خواهیم واصلا اهل ساخت وسازعضوهم نیستم همین که وقتم رابرای خودسازی وخودشناسی خودم وخداشناسی میزارم خداراسپاسگذارم نیازی نمیبینم به عضوساختن.

    وتوی مسیرذهنم میگفت حالا عضو نساختی مهم نیست ازکارت تخفیفش استفاده کن!!!!!

    قلبم گفت سکوت را رعایت کن مابه دستان پرقدرت خدانیازمندیم ولاغیر.ورسیدم خونه گفتم به بچه ها بگم قلبم گفت اول شماره ی تماس که گرفتی پاک کن.لازم هم به مشورت نیست.

    خدایاچنان کن سرانجام کارتوخوشنوباشی ماهم رستگارامروزقسمت2درپرتوآگاهی رومدام گوش کردم وخدادرابعاداستادداره فریادمیزنه ای لیلاخانمی که توجسم بودی وذهن من روح هستم وجان توی لحظه لحظه ی زندگیت بامن یکی بودی وزندگی میکردی باشادی وذوق زدنهای کودکیت.

    توسکوت بودی وآرامش توزائیده ی من بودی.

    حالاتانفس دارشدی دیگه ازمن یادت رفت چی زودباهیچ وپوچ جی جی باجی شدی!!!!!!

    به قول قدیمی‌ها نوکه رسیدبه بازار اصلی شده دل آزار.

    حالاباحضورنفس کثیفی هاجای تقدست وپاک بودن وسکوت رو گرفت .حالابرای من خوب وبد: دارشدی!!!!

    زمان دارشدی زمان گذشته وآینده دارشدی وزمان اصل که درلحظه وحال است روبه کلی روش خط نیستی کشیدی اون ابزار ساخت وساززندگی را به تباهی وناامیدی کشیدی خوشگذرانی وهوسرانی بانفست شدی دیگه ما غریبه ایم.

    من به تو جسم و جان و روح بخشیدم توان نگه داشتن گردنت رو نداشتی بامن بودی سکوت سکوت سکوت.

    پیشرفتت کوانتومی بود.

    حالاکه نفس واردزندگیت شدخوب زائیده شددرس کلاس گذاشتی درسهای پوچ غرورکینه فرافکنی بیشترخواهیهاترسهارنجها حسادت قضاوت من من کردنهات گریبان گیرت شد و این اشتباهاتت رو به رخ ماکشیدی وخودت رادرگرداب ندانم کاری های منفی وزور زدنهای الکی تقلاکردنهای پوچ فرو رفتی اینم اعمال به ظاهرزیبای شیطانی امافریبنده.

    وازخودت فراموش کردی که لایتناهی هستی ومرافراموش کردی وازمن غافل شدی که یک زمانی بوده ام.ای وای، ای وای ،ای وای برمن خدایا، به یگانگی خودت قسم خجالت میکشم .

    واقعااین سایت استاد،همون بهشت وسخنان الهی است.

    وقتی که برنامه ی زندگی پس از زندگی استادعزیزم عباس موذن رو باجان ودل ازاعماق وجودم نگاه میکنم میشنوم فهم ودرک میکنم وگریه میکنم ولذت میبرم.

    توجه میکنم که واقعااین بهشت هم برامن شده زندگی پس از زندگی وهرآن دوباره متولدمیشم..

    الهی خیرببینین جنابان استادبزرگوارم سیدعرشیانفراستادعزیزم معرف خدا،استادعباسمنش وبانوی صدرخداشناسی در دوران زندگی دنیوی من مریم بانوی عزیزومن نمیدانم از استادعزیزم عباس موذون کجاوچگونه تشکرکنم ولی درپیشگاه الهی سپاسگذارایشون هم هستم.

    که خداواقعادرابعاداین عزیزان منوخانواده ام را ازجهنم خودساخته ی دست خودمون مارانجات داد.

    درخانه اگرکسس همین جمله ی آخربس است..

    عاشقتونم تابی نهایتها.

    حالاهم خداروشکرکه آماده ی گوش کردن به هدایت خداشده ای وبه سمت نوردرحرکتی هستی مبارکت باد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1059 روز

    35امین ردپای روزشمار1403/9/10سلام به اصل وجودم ،سلام به استادی که دست خداشده که منه دربدر،راباخودم اشناکندوآشتی بدهد!حالاخدایابرای یک بارهم که شده بیامردومردانه بنشینیم یک جلسه ی دوستانه ی دونفره باهم برگذارکنیم!همه خوابن منوتوبیداریم یواشکی توکه زبان سکوت داری منم باسکوت حرف میزنم فقط تاابدهاتااولادخاتمم ماروبیدارکن!چه وقت بهترازاین لحظه‌ای که چادرسیاه گلدار،رو،روسرت انداختی وزبان گویایت (سکوتت)همه جاروگرفته است وعالیترین آزادی زمانی وآزادی مکانی رافراهم کرده ای!صادقانه بازبان سکوتت مراخواندی به صراط مستقیم منم اجابت کردم ای که مراخوانده ای راه نشانم بده خدایاسرگردانم توان آن راندارم که باتومَچ شوم!خودم دراین سکوت شب اعتراف میکنم. که نه ازلحاظ جسمی،بیشتراوقات،روحی وروانی،وازاحساساتم راضی نیستم ازنظراستقلال مالی هم اصلا راضی نیستم !سپاسگذارت هستم به خاطرکل داشته هایم هرآن چه که دارم همه ازلطف وکرم توست! ولی میخوام ازبهشت ازلی که برای نمایندگی الهی دست بالابردم بیام توبهشت کره ی خاکی آرام وشادوراضی باشم اززندگی هدفمندانه ام. چون من فقط عجله کردم زِرت خودموبه دنیارسوندم که انگارچه خبره !؟الانم همون عجول بودنم درذاتم هست! اصلاانگارفرقی نکردم ،همش تودست وپای خدایم! دیگه کی میخوام درسهای زندگی ساز رویادبگیرم!؟خدایابگوتوکیستی!؟توکجای زندگی من قرارگرفته ای!؟آیابه من هم نیازداری؟اگرها،جواب بده!اگه نه ،پس چراقبل ازهرتصمیمی دروجودمن بودی !؟بایدیک جواب قانع کننده بشنوم ومرامجاب کنی !.چون اصلانمیدانم من کیستم!؟ چرابه دنیاآمده ام؟!اصلاموجودفرکانسی چیست!؟درس فیزیک وزندگی متافیزیک وفیزیکی چیست!؟چه کسی میخوادجوابهای منوبده!؟کی میخوادجوابهام روبشنوم!؟وبرای ساخت وساززندگی دنیابااین ذهن دست وپاچلفتی ام موندم چیکارکنم؟! وای برمن که بایدتواین بهشت خاکی بهشت ابدیییم راهم بسازم! باکدام ابزار!؟باکدام ثروتم!؟باکدام درک وفهم!؟به خداموندم حاشابه کرمت اگه ردم کنی !مگه ابراهیم،سلیمان،موسی،یوسف پیامبرتوکدوم کلاس درس خوندن وازتوچه سوالهایی پرسیدن!؟ که جواب گرفتن. چه فرقی بین منوآنهاداردمشخص کن!؟ منه بچه ی نارس روبایک دشمن متقلب به زمین فرستادی به این دشمن خونی جَدّیِ من اجازه هرکاری رادادی آزاداز7دولت!خوب به منِ کور،کر،لال،دست وپاچلفتی گفتی انتخاب باخودتِ حالاآمدم انتخاب کنم .اوردی توهمین حوزه ودانشگاه واستادوهمکلاسیهاروبه من معرفی کردی حالابگواستادمن جناب آقای عرشیانفروآقای استادعباس منش ازتوچی پرسیدن چی درخواست کردن !؟منم این سعادت وخوشبختی رومیخوام !درسته آزمون وخطادادن منم توی زندگیم خیلی آزمون وخطادادم میخوام ببینم نتیجه ی عمل صادقانه فهم،درک،شنیدن ونشستن توی این کلاسهارومن که اصلاتورونمیشناختم حالااینامیگن تومربی همه هستی خوب میخوام منم شاگردخصوصی خودت باشم ولی درسهاوسوال وجوابهاروآسون بگیرچون من باورم این است که همه چیزهابایدبه آسانی به دستم بیادمسئولیت آسان رسانی تمام خواسته هام باخودت هست یاالله بدواجراکن چون من تسلیم بودن وتمکین بودن به خداروبلدم وتقسیم کارهام روبلدم!دستورازمن واجراازتودمت گرم که اینوبلدی چقدرهم خوشحالی وسرفرازی که کارهاروبه توواگذارمیکنم ،من تسلیمم من هیچکاربلدنیستم! ولی آرامش الهی ،شادی الهی، سلامتی،وازهمه مهمتر ثروت وپول که معننویترین کاردنیاست رومخواهم بایدتااولادخاتمم درخدمتمان باشی من تااین اندازه توراوخودم راشناخته ام اگربیشتربایدبدانم خودتوومن رابه من معرفی کن این شناخت حق مُسَلَّمِ من است!عاشقتم خخخخخخددددددددااااااااایییییییییییااااااااااااابه فریادم برس!عاشقتونم.استادومریم جون که منومجبورکردین درس خداشناسی وخودشناشی روتوحوزه ی روزشمارزندگی ادامه بدم شایدکه به قول مادرم تانباشدچوب ترفرمان نیارد(…..؟!)برای خودم میگم دیگه تاکی به بخورونمیرادامه دهم!؟الهی شکرخوبه ولی چراخوبترش روازخدانگیرم!؟الان که سرگردنه ایم بایدبگیرم ازش!براهمه تون آرزوی سلامتی وثروتمندی رودارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: