دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
قانون جهان با ما تعارف ندارد. یا مطابق این قانون، رشد میکنیم، یا کنار گذاشته میشویم. درست مثل دایناسورها که تغییر نکردند و حذف شدند، یا شرکتهای بزرگی مثل نوکیا که خود را با دنیای جدید وفق ندادند و از یادها رفتند.
این قانون در زندگی تکتک انسان ها جاری است. در برابر این قانون، ما چهار انتخاب داریم:
1. جزو گروهِ بیتعقل بمانیم: کسانی که آنقدر مسیر اشتباه را ادامه میدهند تا همهچیزشان—کار، رابطه، سلامتی—فرو بریزد و جهان آنها را به تلخترین شکل ممکن از بین ببرد.
2. جزو گروهِ لحظه آخری باشیم و لگدهای مداومی از جهان بخوریم: آنهایی که وقتی به ته خط میرسند، تازه به فکر تغییر میافتند. تغییری که در آن نقطه، بسیار سخت و پرهزینه است.
3. جزو گروهِ آگاه باشیم: افرادی که با اولین زنگ خطر، متوجه میشوند که باید مسیر را عوض کنند و سریع دست به کار میشوند.
4. به گروهِ پیشرو بپیوندیم: بهترین گروه! کسانی که منتظر زنگ خطر نمیمانند. آنها همیشه از خود میپرسند: «چطور از این بهتر؟!» و حتی در شرایط عالی، به دنبال عالیتر شدن هستند.
گام صفر: تمرین پیوستن به گروه پیشرو: ( تامل به 4 سوال زیر و پاسخ به آنها، سپس ورود به پروژه)
تمرین پیوستن به گروه پیش رو برای شماست. اگر میخواهید بدانید امروز در کجای این نقشه ایستادهاید و چگونه میتوانید با کمترین هزینه و انرژی، از گروههای یک و دو به گروه پیشرو منتقل شوید.
این یک تمرین ساده برای خودشناسی و برداشتن یک گام عملی و کوچک برا بهبودگرایی در زندگی ات هستی. گامی که به شما یاد می دهد، چطور زودتر، هوشیارتر و هوشمندانهتر تغییر کنیم.
برای انجام تمرین، قبل از شروع گام های پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» با توجه به توضیحات و مثالهایی که استاد عباس منش در فایل صوتی و تصویری ارائه داده، به سوالات زیر فکر کن و پاسخ بده:
این سوالات طراحی شده اند برای کمک به شما تا: جایگاه خود را در مسیر تغییر بشناسید و قبل از آنکه جهان شما را مجبور به تغییر کند، خودتان آگاهانه و هوشمندانه از تغییر استقبال کنید، راه بهبودهای مستمر را در پیش بگیرید و همواره رشد کنید.
زیرا طبق قانون، «اگر خودم آگاهانه به دنبال پیشرفت و بهبود باشم و از تغییر استقبال کنم، خیلی کمتر با تضاد مواجه می شوم. زیرا جهان نیازی ندارد با تضادها، به من یادآوری کند که باید تغییر کنم»
بنابراین با خودت صادق باش و با حوصله به این چهار سوال در قسمت کامنتهای همین صفحه پاسخ بده و بعد ادامه تمرین را در دفتر خود و یا در قسمت کامنتهای همین صفحه یادداشت کن که باعث شود هزاران هزار نفر از تجربه تو برای پیشرفت بیشتر الهام بگیرند.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نکته: مهم است که فایل صوتی و تصویری توضیحات استاد عباس منش را با دقت شنیده باشی تا بتوانی به درستی به سوالات بالا جواب دهی
پیشنهاد گروه تحقیقاتی عباس منش برای بهتر نتیجه گرفتن از آگاهی این پروژه:
ترکیب آگاهی های پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» و آگاهی های «دوره احساس لیاقت»، یک ترکیب جادویی است.
جادویی از ایمان به غیب، جادویی از یقین درونی به اینکه: خداوند در مسیر این تغییر، تمام خواسته هایی را به من می دهد که مدت هاست منتظرم.
جادویی از احساس خود ارزشمندی درونی برای قانع نشدن به شرایط نادلخواه کنونی و باور به اینکه من می توانم اوضاع را بهبود دهم چون من لایق زندگی خوب هستم؛
آگاهی های دوره احساس لیاقت، جسارت شما برای به آغوش گرفتن این تغییر را بیدار می کند، قدم های لازم را بر می دارد و طبق قانون، جهان در پاسخ به این فرکانس خود ارزشمندی، شما را با اتفاقات، آدمها و شرایط با کیفیت تر در راستای خواسته هایت، احاطه می کند
تمرین کلی برای پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
نکته: پیشنیاز این تمرین، کار کردن روی گام های پروژه است. می توانید پس از گوش دادن به هر گام، به این صفحه برگردید و تا آنجا که می توانید این تمرین را انجام دهید.
گام اول: شناخت خود و تعیین جایگاه (من اکنون کجا ایستادهام؟)
در این مرحله، میخواهیم بدون قضاوت، ببینیم در حوزههای مختلف زندگی بیشتر شبیه کدام یک از چهار گروهی هستیم که در متن توضیح داده شد.
دستورالعمل: به سوالات زیر پاسخ دهید:
- حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
- کار و کسب (شغل و حرفه)
- روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
- سلامت (جسمی و روانی)
- وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
- تحلیل رفتار: برای هر کدام از این چهار حوزه، به سوالات زیر پاسخ دهید:
- الف) آخرین باری که در این حوزه با یک چالش یا مشکل جدی روبرو شدید، چه زمانی بود؟ آیا قبل از آن، نشانههای هشداردهندهای وجود داشت که می گفت باید تغییر کنید اما به آنها توجه نکرده بودید؟ (مثلاً افت کیفیت کار قبل از تذکر مدیر، یا بحثهای تکراری قبل از بحران در رابطه).
- ب) آیا معمولاً منتظر میمانید تا یک مشکل در این حوزه به نقطه بحرانی برسد و بعد برای حل آن اقدام میکنید؟ (مثلاً شروع ورزش فقط بعد از دستور پزشک، یا جستجوی شغل جدید فقط بعد از اخراج شدن).
- ج) آیا در این حوزه، حتی زمانی که همه چیز خوب و آرام است، به دنبال راههایی برای بهتر شدن، یادگیری بیشتر، یا قویتر کردنِ موقعیت خود هستید؟ (مثلاً شرکت در دورههای آموزشی مرتبط با کارتان وقتی امنیت شغلی دارید، یا یادگیری مهارتهای ارتباطی وقتی رابطهتان خوب است).
- امتیازدهی به خود: حالا در مقابل هر حوزه، نام یکی از چهار گروه زیر را که به رفتار شما نزدیکتر است، بنویسید:
- گروه ۱ (بسیار مقاوم): تغییر نمیکنم تا جهان مرا با فاجعه مجبور کند.
- گروه ۲ (واکنشی در لحظه آخر): وقتی به ته خط میرسم، تغییر میکنم.
- گروه ۳ (واکنشی به هشدارها): با دیدن اولین نشانههای جدی، احساس خطر می کنم و تغییر میکنم.
- گروه ۴ (پیشگیرانه و بهبود جو): همیشه و قبل از بروز مشکل، دنبال بهتر شدن هستم.
مثال:
- کار و کسب: گروه ۳ (معمولاً بعد از تذکر مدیر به خودم میآیم).
- روابط: گروه ۲ (تا کار به جاهای باریک نکشد، رفتارم را عوض نمیکنم).
- سلامت: گروه ۴ (همیشه حواسم به تغذیه و ورزشم هست).
- وضعیت مالی: گروه ۱ (اصلاً به فکرش نیستم تا وقتی که کاملاً بیپول شوم).
گام دوم: انتخاب یک حوزه برای شروع (نقطه اهرم)
شما نمیتوانید همه چیز را یکشبه تغییر دهید. پس هوشمندانه عمل میکنیم.
دستورالعمل: به لیست خود در گام اول نگاه کنید. یکی از حوزهها را انتخاب کنید که:
- یا در آن جزو گروههای ۱ و ۲ هستید و احساس میکنید بیشترین آسیب را از آن میبینید.
- یا بیشترین انگیزه و انرژی را برای ایجاد تغییر مثبت در آن دارید.
«حوزه انتخابی من برای شروع تغییر: ……………………………»
گام سوم: طراحی تغییرِ هوشمندانه (از “واکنش” به “کنش”)
حالا برای حوزهای که انتخاب کردهاید، میخواهیم یک برنامه عملی کوچک اما قدرتمند طراحی کنیم.
دستورالعمل:
- تغییر زاویه دید:
- سوال پیشرونده : «چطور میتوانم در این حوزه به یک نسخه “بهتر” از خودم تبدیل شوم؟ حتی اگر الان اوضاع خوب است، چطور میتوانم آن را “عالیتر” کنم؟»
- این سوال پیشرو را برای حوزه انتخابی خود بنویسید.
مثال برای حوزه “کار”: «چطور میتوانم در کارم به فردی باکیفیتتر، موثرتر تبدیل شوم و ارزش بیشتری خلق کنم؟» - شناسایی اولین گامِ فوقالعاده کوچک:
بر اساس سوال پیشگیرانهای که نوشتید، یک اقدام بسیار کوچک را که میتوانید در ۴۸ ساعت آینده انجام دهید، مشخص کنید. اگر این گام برایت بزرگ است آنقدر آن را به قسمت های کوچکتر تقسیم کن که برایت قابل انجام شود. این گام باید آنقدر کوچک باشد که انجام ندادنش سختتر از انجام دادنش به نظر برسد!
مثال برای حوزه “کار”:- خواندن ۵ صفحه از یک کتاب مرتبط با شغلم.
- پرسیدن یک سوال هوشمندانه از همکار باتجربهام برای یادگیری.
- ۱۰ دقیقه زودتر در محل کار حاضر شدن و نوشتن برنامه روزانه.
- مثال برای حوزه “سلامت”:
- انجام ۵ دقیقه حرکات کششی صبحگاهی.
- جایگزین کردن یک لیوان نوشابه با آب.
- دیدن یک ویدیوی آموزشی ۵ دقیقهای درباره تغذیه سالم.
- «اولین گام کوچک من: …………………………………………»
- زمانبندی و تعهد:
این گام کوچک را همین حالا در تقویم یا دفتر برنامهریزی خود برای فردا یا پسفردا یادداشت کنید. برایش یک زمان مشخص تعیین کنید. (مثلاً: فردا، ساعت ۸ صبح، ۵ دقیقه حرکات کششی).
اگر این گام را به مراحل کوچکتر تقسیم کرده ای، زمان بندی برای تمامی مراحل مشخص کن و با استمرار، فرایند را تمام کن.
گام چهارم: بازبینی و ساختن عادتِ بهبود دائمی (تبدیل شدن به یک فرد بهبودجو)
هدف این است که ذهنیتِ بهبودِ مستمر را در خود ایجاد کنید.
دستورالعمل:
در پایان هر هفته، ۵ دقیقه وقت بگذارید و به سوالات زیر در مورد حوزهای که روی آن کار میکنید، پاسخ دهید:
- آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
- در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
- آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
سخن پایانی:
این تمرین یک نقطه شروع است. به یاد داشته باشید، همانطور که در متن گفته شد، جهان بر اساس «قانونمندی» عمل میکند. با برداشتن این گامهای کوچک و آگاهانه، شما خودتان را با قانونِ رشد و بهبود هماهنگ میکنید. شما فرمان را به دست میگیرید و پیش از آنکه طوفان شود، مسیر کشتی زندگیتان را هوشمندانه تنظیم میکنید. این مسیر درباره کامل بودن نیست، بلکه درباره “بهتر شدنِ” مداوم است.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »159MB30 دقیقه
- فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »29MB30 دقیقه














In the name of God
The God who made this possible for me and anyone with commitment to reach this state
As a subsequent for “Mind bending project” and “Empowering mentality against weakening mentality” project, I followed the websites instructions and stepped into this current valuable and full of wisdom project.
I admit it is not my first time with the project since I started to follow up until 7 days the first time it was being launched on site, but not being ready to understand the actual concepts and being in a lower frequency and orbit made me quit it as I wasn’t commited nor was I doing anything rather than listening without actual care.
But this time, on the contrary, things are different anout a million times! From the first day of this project, I feel like my desire and inner flame to go for my dreams and make those changes that I always wanted. The flame in me for changing and becoming the best version of myself is getting more and more bigger than my fears of the unknown and my lack of faith is fading away due to this passion.
I was struggling first but now I simply realize what it means to follow your dreams. It’s the only way for you to put faith in the unseen, have faith and trust in one and only God, understand the laws of this world and leave a mark from yourself that makes a change in the world and makes it better place to live in.
باسلام خدمت استاد و دوستان عزیز ارزشمند
خب ای روزگار راستی دوستان من غلط املای زیاد دارم چون سواد ان چنانی ندارم خلاصه ببحشین
استاد عزیز خیلی سپاس گزارم از محبت شما گه ای پروژه رواماده گردین و ما بتونیم خودمون رو پیدا کنیم به لطف اول خدا بعد شما
استاد حرفهای گه میخام بزنم حرف 7 ماه قبل است گه در به در خیابون کوچها بودم اینقدر زجر و خفت خاری کشیدم گه اسلن خدا بهتر میدونه آ رزوی مردن داشتم و هنوزم صادقانه بخام بگم الانم دارم چرا چون به خاطر این است هر چی میرم جلو انگار دنده عقب میرم
من گلگیم از خدا این هست نمیدونم والا شاید اون هدفی گه دارم بشه یا نشه یا حرفها به کسی کمک کنه یا نکنه ولی الان من این است شاید زنده بمونمو یه روزی چشمم بخوره به کامنت بگم وای خدا با من چه گرد
خب دوستان اولین چیزی گه من لغزش گردم و رفتم دچار مواد مخدر شدم نا امیدی بود چرا نا امید شدم الان میگم فقط میخام حرف دلمو بزنمو بعد ببینم چی میشه نا امید از این گه اون چیزی گه خدا میگفت انجام بده میگفتم چشم مصلن بیمه بودم گفتم برو ببندش گفتم چشم گفت دور دوستای ناباب نرو گفتم چشم گفت تنهای بهتره گفتم چشم گفت برو سراغ عشقت گفتم چشم گفت سعید زن طلا ق بده گفتم چشم گفت مواد نزن گفتم چشم خب حلا خدا کجا بود توی دیوار
دوستان این خدا توی وجود سعید از بچگی این باور رو گذاشته بود گه به هیچ عنوان گار سخت نمیپزیم حتی اگه نرسم به اون هدف حلا پدر مادر جامعه میگه باید گار سخت کنی تا پیشرفت کنی وای این اسلن مغز من تعجب میکنه ارور میده بقول دوستان خب دوستان حلا اینو بگم میون این دوتا باور من انتخاب باید کنم ساده یا سخت کدومش حلا دوستان میون این دوتا باور بگم صد تا حرفها و اتفاق های گه میفته هم هست واقعان سخت است ادمها گه میان سر راهت گه میخان از هدفتت یا دورت میکنن سعید یا مصل استاد و دوستان نزدیگت میکنن به هدفت یا از هر چیزی گه بشه فگرش کنی میون این دوتا باور حلا شما بقول استاد دیگه تا اخرش میونینن چیها است این از دوتا باور عمده گه هست توی ذهن من
دوستان عزیز من از خدا گفتم فلان چیزها رو میخام گه نیاز هر بشری است اما چی بهم نداد هنوزم نداده چرا نمیده واقعان چرا سوالم اینه میگم
خدایا تو با من دشمنی داری اخه چرا به این بچه روستای اون هدف والا نمیدی خب لامصب بده دیگه ولی میبینم ای خدا داره داره با من بازی میگنه بهبه دوستان من الان میخام بگم تمام گفتهای شما و استاد دروس ولی یه گلمه بخدا یه گلمه حرف میبینی زندگی و اخرت رو یه جا بهت میده این خدا گارش عجیبه والا
من دوستان یه اتفاق عجیب حلا برای پول نه ولی سلامتی و رابطه رو بزار بگم چون الان دیگه واجب میدونم بگم اگه نگم زیر دینم شاید مردم
دوستان من از بچگی عاشق ورزش بودم خب و از مالی گه دیگه افتزا حلا استاد اگه درباره بچهای روستا تعقیق کرده باشه میدونه من چی میگم شرایط من چنان سخت بود توی سن 10تا 18
من آب خوردن نداشتیم پدرم مادرم نبود یخچال قدیمی بود و عموی من مشروب کذاشته بود توی کشوی یخچال قدیمی من اونو اشتباهی بجای اب خوردم یه دونیای درون من نابود شد اون روز بعد خوردو خوراگ گه هچی دیگه نبود واقعان
استاد عزیز هنوزم من امیدی ندارم خدای چون دروغو دشمن خداست درسته من توی سایت میتونم حرفهای بزنم گه بگی این شاگرد من احسن ولی من ترجیع میدم راستش بگم اینطوری راحتم عذاب وجدان ندارم نسجه اشتباهی دست خودم ندم چه برسه به دیگران
خب من عاشق ورزش بودم درس گه نابود همش تجید گلاس اول راهنمای 9 تا تجدید اوردم ولی ورزش 20 من یه خروس زرد با 6 تا مرغ داشتم و یه کیسه بوگس هم با این خروسه بازی میگردم و هم تمرین تا بزرگ شد این خروس و یه روزی گه از سر گار امدم دیدم مرغ ها امد بیرون جز خروس به ننم کفتم این خروس کجاست کفت فروختم برای ابجیت لباس خریدم اون روز دونیای من نابود شد دوستان بخدا قسم پول دار شین چون پول همه همه چی هست عزت داری شرف داری همه چی داری اینهای گه میگن پول خب نیستو از این حرفها همش چرت است خب دلیل واستون میارم
توی عروسی غریبه برو حلا پولداریا ولی خودتو در سته اون فقیره بگیره بعد برو توی جمع پول دارا بعد حرف بزن حرف درس درباره یه موضوعی حلا سخن دروس بجا و متین اگه حرفتو قبول حلا توی هر چیزی صدق میکنه من گفتم خدایا پس مردونگی چی انسانینت چی شرافت چی نماز روزه یا خیلی چیزا چی گفت فقط پول حلا پولم نیست از کجا باید بیاد نمیدونم
دوستان بخدا قسم توی این دونیا پول فقط و فقط
چرا چون پول دار بشی اسلن همه میان طرفت مریض میشی دل نمیزنی یا هر چیزدیگه ای گه هست پول داشته باشی حستم خبه
حلا دوستان من توی ورزشم اگه بخام خودمو بندازم توی مجازی یا برم توی دل مردم میگن این گیه بدن من جوری شده ارزشو داشتم سلامتی گامل راندگی پشت فرمون یعنی دست فرمون عالی با پراید حواستون باشه با پراید
حلا دوستان این راندگی و ورزش من عالی هستا ولی پول توش نیست گه هیچ باید یه چیزیم بدم
چرا دلیلش اینه بخاطر اون دوتا باور اولی گه کفتم
سخت اسون
ولی دوستان اینو بگم خلاصه کنم این گامنت رو خیلی داستان هست بخام بگم تا صبح باید بگم من به همون خدا گفتم من مال گارهای سخت نیستم حتی باور ها دوستان راستی توی اسنپ گار میگردم حلا میخام بگم باور گه یهو میشینه توی قلبت چیه یه مسافر اقای سوار گردم ورزش گار بود بدن ساز بود باهم هم صحبت شدیم درباره ورزش گفتم من این گاره بودم گفت جون گفتم بفرما گفت ننون خشگ توی خونتون داری گفتم بله این نعمت همه جا است گفت برو باشگاه بعد برو بخور اون نون رو بعد بخواب گفت عامو ول کن خدای
کفت بابا 5 ماه این گارو بگن دوستان الان توی باشگاه گه چه عرض کنم توی این منطقه من حریف ندارم حلا من دیدم چقدر بدن من اندامی خوشکل خش فرم شده خدایا شگرت خدایا من اون چیزی گه خاستم بهم دادی دوستان باور میگنین با هر بار خودمو دیدن میللارد ها بهم دادن احساس خبی عالی میکنم اسلن حلا دوستان اینها میشود پول پول گه من الان از توی ذهنم دارم ارضاش میکنم پولی گه لمسش نمیگنم ولی حسش میکنم بهم خیلی نزدیگ هست پولی گه از یجا به بعد خودش میاد باید بیاد نیاد مشگل داره این قانون
اگه عشق بود انجام داده شده اگه شجاعت بوده انجام داده شده اگه هر چیز دیگه ای بوده پیش بردم مهم اون حال قشنگه است ما بقیش باید بزاری بری پیس خدا
دوستان حرف من با خدا اینه میگم خدا یا تو و من
باید منو برسونی چون من باید مرده بودم 10 سال پیش پس حلا زنده هستم باید برسم تا نرسم به ازراعیل بگو نگاه سایه منم نگنه دوستان سر بلندی من اینه روز ی میخام بمیرم بگم خدا دمت گرم به اون چیزی دوست داشتم رسیدم با خنده دارم میام خونه همه چی منو اماده گن پس باید برسم ولی از راه ساده فقط ساده اسون راحت حوصله دوندگی ندارم
خب دوستان در پناه خدا باشید خداحافظ
سلام و وقت بخیر خدمت استاد عزیزم
چنوقته وارد سایت شدم ولی فقط شنونده هستم همین دیروز بود با خودم میگفتم تمرین میخوام دوستدارم با گوش دادن فایل ها تمرین انجام بدم تا اوضاعمو بهبود بدم که امروز هدایت شدم به جهت تغییر را در آغوش بگیر و عدم احساس لیاقتم که همیشه باهام بوده و هست هیچوقت تو زندگیم خودمو ندیدم همیشه رضایت دیگران و احساس خوب دیگران خانوادم همسرم فرزندانم برام مهم بوده من حتئ برای کارهای جزئی زندگی خوردن پوشیدن و هرچیزی خودمو نفر آخری میبینم که باید باشه واقعا این چنوقتی که وارد سایت شدم همش با خودم میگفتم که از کجا شروع کنم از کدوم دوره تا اینکه امروز به طور اتفاقی این فایلهارو گوش کردم به خودم اومدم که هرچی بسرم اومده از عدم احساس لیاقتمه من هیچوقت خودمو تو زندگی جدی نگرفتم و چیزی برای خودم نخواستم همش دیگرانو تشویق میکنم و برای پیشرفت اونا تلاش میکنم و احساس بد حال بدشونو خوب میکنم و خودمو مسئول میدونم باید اینگونه زندگی کنم و دیگرانو خوشحال کنم من حتئ گاهی فکر میکنم خیلی سطح پایینم برای بچه هام برای همسرم و اونا لیاقتشون بیشتر از منه وااااااای من چقد به خودم بد کردم من چقد زندگیمو تباه کردم و با آتیش باورهای غلط ذهنم سوختم
این شناخت من از خودم بوده و جایگاه زندگیم و هیچ یک از این چها حوزه نرسیدم هیچکدومو تو زندگیم تجربه نکردم نه کسبوکاری دارم نه روابط دوستانه و عاطفی خوبی
سلامتی روانی هم خیلی افسرده بنظر میام وضعیت مالی و مخصوصا مدیریت پول هم همینطور و دلیل این مشکلاتمو امروز فهمیدم فقط نداشتن احساس لیاقتم احساس ارزشمندیم بوده
به نام خدا
خدایا شکرت الهی به امید خودت که بهترینها را همیشه و در هر لحظه برام میچینی
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت به توان بی نهایت.
.
من در طول زندگیم همیشه می خواستم تغییر کنم ولی با باورهای اشتباه با وارد شدن در دل کارهایی که بقیه بودند و من فقط می دیدم و فکر می کردم همین راهش است .
من همیشه دنبال تأیید دیگران بودم بعد هم که فهمیدم که بقیه کاره ای نیستند خودخواه شدم
و گاهی هم مغرور.
من اونقدر از خدا طلب دریافت خواسته هام رو
می کردم بعد که دریافت می کردم یادم می رفت و
می خواستم چشم همه را کور کنم .
من الان احساس خوبی دارم و دارم برای دریافت خواسته ام تلاش ذهنی می کنم دیروز همسایه ی مادرم را دیدم که ایشون در نعمت و همه چی غرق بودند تا اینکه خانم ایشون با بچه هایشون گفتند
ما شما را یعنی آقای خونه را نمی خواهیم …..
و ایشون را تنها گذاشتند
من دیروز ایشون را دیدم و داشتم قیافه می گرفتم که ببین چقدر بدبخت هستی و من خوشبخت
ولی یه حس درونی بهم گفت نه این کار رو این حالت رو به خودت نگیر
یعنی یه غروری که من دارم و تو نداری
بعد دیدم واقعاً به حال خوب رسیدم .
یعنی من با داشتن و دریافت خواسته هام در درونم
می خواهم به بقیه که اون خواسته را ندارند بفهمونم که ببینید من دارم و شماها ندارید
بچه که بودیم می گفتیم ( جوش به دلت) همین
در درون من مونده
در صورتیکه زندگی و جهان شعاف دادن به بقیه نیست
من هر چی که دارم را دارم و بقیه هم هر چی ندارند بدست می آورند
من اگر نعمتی ثروتی ووو را دارم من طلب بیشتر از خداوند دارم و برای چشم کور کردن بقیه دریافت خواسته هام رو نمی خواهم
بلکه برای راحتی لذت آرامش آسایش برای اثبات قانون به خودم برای زیبایی که قانون دارد می خواهم
و این درستش است
و این اصل است
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.
.
من وقتی خواسته ای دارم که دارم براش تلاش می کنم خدا را صد هزار مرتبه شکر در بیشتر اوقات بهش می رسم اما وقتی بهش رسیدم همه چیز را رها می کنم
دیگه نه خدا را می شناسم
نه خرما را
نه کسی را آدم حساب می کنم
نه احترامی برای دیگران قائل هستم دیگه
نه به خودم رسیدگی می کنم
نه خودمو دوست دارم
و نتیجه ی این روش چی هست ؟ دوباره افتادن پایین و دوباره سرکوفت زدن های بقیه و دیگران
دوباره ناامیدی
…..
من متعهد میشوم همیشه و همیشه و همیشه و در هر لحظه یادم باشد که ایمانم را حفظ کنم در درجات بالا هم که هستم ایمانم یادم باشد.
من متعهد میشوم همیشه و همیشه و همیشه و در هر لحظه در احساس خوب باشم و اگر تضادی بود این اومده تا منو رشد بده پس تا می تونم خودمو به حال خوب احساس خوب برسونم
چون این اصل و اساس است و این درستش است
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
خانهه……
گام اول: شناخت خود و تعیین جایگاه (من اکنون کجا ایستادهام؟؟
خب راستش نوشتنشون یکم برام سخته
چرا؟
چون حتی گاهی اوقات با نوشتنشون احساس بی ارزشی میکنم
اینکه بقیه بدونن وضعیت من چطوریه، یعنی نقاب تو جمع میزنیم و برداشتن این نقاب واقعا خیلی سخته
در هر حوزه ای
اما مینویسم که عادت کنم به برداشتن نقاب
مینویسم که ردپایی باشه تا یادم نره چطور بودم
واقعا من حتی به دفترهام به اندازه این سایت اعتماد ندارم« نمیدونم چرا»
خیلی با این سایت راحتم خداروشکر واقعا
خــب بـریــم سـر اصــل مـوضـــوع :
در حوزه کسب و کار
من الان هیچ کسب و کاری ندارم و فقط پیش مامانم کار میکنم
همه هزینه هام رو اونا میدن و فقط ماهی سه تومن بهم میدن که چیزهایی که دوست دارم رو بخرم
البته قبلا حتی اینم نبود، و من فقط تو خونه بودم بدون هیچ کاری
یا حتی کار میکردم بهم میگفتن خونه خودته، کار کن بدون هزینه ولی الان بهترم
ولی خیلی ضربه میخورم
خیلییی
کارهای سنگین
محدودیت های زیاد
نداشتن تفریح « تفریح برای من حرف اول رو داره اما اصلا اینو ندارم»
الان دلم میخواد برم به شهرستان و توی کاری برم که کار حقوقی باشه
و یکم ماهیانه حقوق بیاد، اعداد بالاتر
چرا همنجایی که هستم نه؟
«چون تو یه روستای خیلی کوچیک هستیم و هیچ کاری جز کشاورزی اینجا نیست و خانوما اصلا جز خانه داری کار دیگه نمیکنن»
برای همین نیاز دارم برم به شهرستان
ولی اونو هم نمیتونم
چرا؟
چون پدر و مادرمو مانع میدونم
چون احساس میکنم اگه پدر و مادرم اجازه ندن من نمیتونم برم
چون احساس میکنم « منو نمیزارن با افراد غریبه برم به اونجا چون دخترم، و باید خود بابام منو ببره»
اگه خود بابام نباشه و نبره اجازه نمیدن با کسی دیگه ای برم جز خواهرم و دامادمون،
چون احساس میکنم « خانوادم کاملا مخالفن از اینکه منو به شهر دیگه ای بفرستن، مخصوصا برای کار کردن که خیلی مخالفن اونم جاهایی که مردو پسر وجود داره
اصلا راضی نمیشن
منو از خودشون دور نمیکنن و هرجا برن باید با خودشون برم
و…..
همش بخاطر این شرک ورزی هامه که نمیتونم قدم بردارم خودمم میدونم
وقتی بچه بودم خیلیی دوست داشتم برقصم اما همش این پس ذهنم بود اگه مامانم اجازه نده نمیتونم انجامش بدم، باید اونا موافق باشن تا انجامش بدم
یا اگه مخالف باشن « یا منو دعوام میکنن و تنبیه میشم یا همش با من بد میوفتن
یعنی با مخالف بودنشون به من امون نمیدن و همش نصیحتم میکنن یا بهم کلا گیر میدن»
در حوزه روابط هم بخاطر همین شرک ورزیدنم هست که نمیتونم اون رابطه دلخواهمو داشته باشم
با اطرافیان خیلی خوبمااا، با همه الی پدر و مادرم
اونم فقط بخاطر زوم کردنشون رو من
البته اینم مقصرش خودمم،
یا الان ازادی مکانی اصلا ندارم، هرجا برم باید با مامان و بابا برم وگرنه، نه
اگه برمم باید دقیقا همون استایلی رو باید داشته باشم که اینا میخوان
گاهی اوقات واقعا احساس میکنم اینا خود منو دوست ندارن فقط دنبال یه مترسک هستن، جوری باشه که اینا میخوان و یه ادایی براشون در بیاره و….
ولی بگذریم
خیلییی تلاش میکنم این موارد رو تقصیر کسی نندازم ولی با گیر دادن و زوم کردنشون باز دستم میره سمت اونا
و خیلییییی زیـــــاااااااد نیاز دارم رو باور توحیدی کار کنم
هنوز باور ندارم خودم خالق شرایطمم مخصوصا تو این مورد
باور ندارم قوانین درست عمل میکنه، همش شک دارم نکنه تو این مورد مهم خوب پیش نره؟؟
اگه توکل کنم و بد پیش بره؟؟؟
هزاران تا از این سوالات که قشنگ نشون دهنده بی ایمانیه
تو حوزه ســـــلامتـــــیی خیلی خوبم
یعنی زیاد مریض نمیشم اصلا
گاهی اوقات که خیلی فکر کنم، سر درد میگیرم که اونم با استراحت خوب میشه
و هر از گاهی یه دل درد خیلی سطحی در حد 5دقیقه دارم اونم هرچند ماه یه بار اینا نباشه، زیاد نیست
در حوزه کار مورد علاقم: من احساس میکنم خیلی به خوانندگی علاقه دارم
یعنی سه چهار تا مورد هست که خیلی به سمتشون علاقه دارم و باید تجربشون کنم تا مطمعن بشم « مثل مدلینگ یا پاتیناژ یا خوانندگی یا رقاصی» اینا
ولی باز مانع تجربه کردن پدر و مادرمن
دلیلی که دارم اینه « مسیری که من میخوام برم غیر مذهبیه بشدت و خانوادمم بشدت مذهبی هستن، برای همین امکان نداره مادرم و پدرم موافقت کنن
اونا با چیز های غیر مذهبی اصلا اوکی نیستن و خیلیییی بدشون میاد ازشون
و اگه من انجامش بدم حتما از منم بدشون میاد،
اگه بخوام به خواستم برسم باید جایی باشم که پدر و مادرم نباشه وگرنه با این پدر و مادر که عمرا نمیتونم به این خواسته برسم
حالا اگه به شهر دیگه ای تنهایی برم اون وقت اره»
با این دید 4 بار رفتم شهر دیگه ولی بعد یکی دو ماه باز برگشت خوردم به این خونه خودمون پیش پدر و مادرم
و الان میفهمم من باید ذهنمو تغییر بدم تا جهان خودش منو دور کنه، نه اینکه خودم بخوام دور بشم
قدم بعدی»« 404/10/13»
به نامت الله جانم
اکثر اوقات من همیشه گول سادگی قانون رو میخورم
از بس ساده هست و از بس اسونه که میتونی بگی میان این همه مسایلات این قانون کوچک ترین چیزه
ولی نمیدونم چرا در عمل بزرگترین میشه
یا بزرگترین میشه که عمل نمیکنیم
یا کوچیکترینه که از ساده ازش میگذریم
گاهی اوقات اومدن به این سایت و مطالب خوندن واقعا برام سخت میشه، یعنی ذهنم میگه حالشو داریا!
ولی به خودم میگم حسناجان بریم اینجا جاییست که توحید واقعی رو یادمیگیریم
و تنها مسیر تجربه خوشبختی توحید هست
از خدا خواستارم که منو جزو گروه پیشرو قرار بده، بتونم در هر لحظه خودم گام و قدم بردارم برای پیشرفت و رشد…..
الان خود من در اقل موارد جزو گروه سوم هستم
و در اکثر مواقع جزو گروه دوم
در موضوعاتی که ترس دارم، شک دارم، به طور کلی ایمان ندارم که قراره چی بشع نمیتونم قدم بردارم تا اینکه خیلییی ضربع بخورم
مثل همین مورد شرک ورزیدنم به خدا
ولی در مواردی که به ذهنم کوچیک و مطمعن تر میاد، قشنگ تغییر میکنم و جزو گروه دوم هستم
ولی گاهی اوقات مثل گفته استاد قشنگ میفهمم که چقدر سقف ارزوهام کوچیکن
یعنی همین که یه ذره شرایط خوب شد
خیلی ذره کوچیک….. به همون شرایط راضی میشم و تغییر رو جدی نمیگیرم
کنترل ذهن رو جدی نمیگیرم
یعنی همون یه ذره ای که خوب شده بود باز خراب میشه
باز که خراب شد دوباره رو خودم کار میکنم و شرایط یه ذره خوب میشه
مثلا پولهای کوچیک ناگهانی پیدا میکنم « این مورد خیلییی زیاد برام تکرار میشه»
رفتار خانوادم خوب میشه باهام
کلا یجورایی سختی برام وجود نداره یا بهتر بگم تضاد بزرگی وجود نداره
و باز بیخیال میشم
واقعا گاهی اوقات میگم چی میشه که منم مثل استاد باشم، وقتی فهمید این مسیر درستیه دیگه ازش خارج نشد و همش تا الان کنترل ذهن داشته
ولی باز احساس میکنم اینم نیاز به تکامل داره واقعا
یا حتی احساس میکنم من تکامل رو هم خوب درک نکردم
چون خیلی ازش ضربه میخورم
از عجله کردن ضربه میخورم
و نیاز به درک دارم، ابنکه واقعا زندگی مقصد نیست، مسیره
….
ادامه دارد……
بسم الله الرحمن الرحیم
خداجانم به امیدت
استادجان من سوالات رو الان نخوندم ولی قبلا خونده بودم اما الان به یه تضاد بسیار بزرگ برخورد کردم
و متنفر شدم
واقعا بریدم
دیگه بسمه و فقط بخاطر اینکه یه حوزه رو تغییر بدم الان اومدم اینجا
من همش از اینکه قدرت رو به پدر و مادرم دادم ضربه میخورم
نه میذارن اونطور که دلم میخواد استایل دلشته باشم همش محدودم میکنن
هرکاری بکنم بهم میگن چیکار میکنی
این کار رو بکن اونکار رو نکن
بخدا متنفر شدم ازشون « میدونم خیر منو میخوان ولی منم حق دارم اخه »
در هر لحظه بهم میگه من ارزو داشتم تو فلان جور دختر باشی……
خب به درک منم ارزو دارم خودم یه جوری باشم
من قرار نیست که اونطور که تو میخوای باشم، من خودمم برای خثدم نه برای دیگران حتی پدر و مادرم
تو این حوزه کجام؟
همیشه در هر لحظه بهم گیر میدن فلان لباس بپوش، فلان استایل داظته باش، فلان استایل رو نداشته باش
من گاهی اوقات 50 درصد کوتاه میام و اونا اصلا یه درصد کوتاه نمیان و کاملا دوست دارن من میل دلخواه اونا باشم
وقتی اینو ببینم منم به خودم میگم اصلا یه درصد هم گفتشون رو نکنم
چون اگه یه بار گفتشون رو بکنم دلشون میخواد همش گفته هاشون رو بکنم و اگه انجام ندم، بهم گیر میدن
پس بهتره یه بار هم گفتشون رو انجام ندم تا عادت کنن که من طبق میل اونا پیش نمیرم « نمیدونم اینم یه باوره یا چی……»
به هرحال همش سر اینکه من چجور دختری باشم با پدر و مادرم دنگ و فنگ دارم
من از استایل های باحجاب بدم میاد ولی خانوادم مذهبی ان
و اکثر بگو مگو هامون سر همینه
اینکه جاهایی که ادم های بی حجاب هستن نرم و بی حجاب نباشم
خب من نفرت دارم، اولویت اول زندگبم ازادیه
هرجا خواستم برم، هرجور خواستم لباس بپوشم با هرکسی خواستم رفیق باشم و….
و همیشه منو دعوام میکنن
یه بار سکوت میکنم، دوبار سکوت میکنم ولی باز زیاده روی کردنشون حال منو بهم میزنه
اینقدر دوسشون دارما اما از سویی ارزوم اینه ازشون جدا بشم و برم جای دیگه که اینا نباشن
بخاطر گیر دادن های الکی
مثل: اقا زیر چادر روسریت دیده میشه
تو بیرون لباست دیده نشه
به صورت فلان ادم نگاه نکن و….
خب راستش خیلی رو مخمه این جور که میکنن
و از سویی میفهمم این موضوعات چقدر حاشیه ای هستن باز یجورایی خلاصه اعضابم خورد میشه
الان من جایی هستم که « زیر چادر مانتو بیپوشم دعوام میکنن « چون من ترکمنم» و باید زیر چادر هم لباس بلند بپوشم
و خلاصه از این چرت و پرتای مذهبی که خودشونم نمیدونن چی به چیه، فقط ادمو سرکار گذاشتن
به هرحال
ولی من دوست دارم این مورد رو تغییر بدم
شده حتی از خانوادم جدا بشم « چه به صورت درست، چه با دعوا»
یعنی اینقدر خسته شدم که حااضرم دعوا کنم و از شرشون خلاص بشم
ولی این خلاف قانونه برای همین تصمیم دارم با قانون پیش برم
دوست دارم هر استایلی رو بخوام بپوشمش
هر جایی خواستم برم چه تنهایی چه با کسی
دوست دارم با هر کسی اشنا بشم
دوست دارم جاهای گردشگری رو زیاد برم « اما الان سالی یه بار میریم مشهد فقط برای زیارت
چرا سالی یه بار؟ چون پدرم اینقدر میترسه که ما از مسیر به ظاهر درست خودش خارج بشیم، برای همین هیچ جای گردشگری نمیبره
و همیشه شرطش اینه اول طبق میل اون باشیم، به فایل های استاد هم گوش ندیم بعدش میبره…..
و جواب من « که نمیدونم درسته یا نه»
به درک نبری نبر،
همونطور که تو دلت نمیخواد ما خودمون باشیم
ما هم دوست نداریم با تو بریم به گردش
همون نریم بهتره
ولی مطمعنم یه روزی به ارزوم میرسم، اینکه خودم بتونم برم هرجایی
و اینم اعتراف میکنم بزرگترین شرکی که توزندگیم ورزیدم همین به پذر و مادرمه و همش ضربه میخورم
همش ازشون میترسم
همش اونارو مانع خواستم میبینم
همش بهشون وابسته ام
امیدوارم بتونم این تغییر رو در خودم ایجاد کنم
به امید خودت الله جانم….
«404/10/13»
سلام حسنای قشنگم
نمیدونمچراخواستمجوابت بدم،شایدچون اندکی شبیه همیم،همینجاتوهمین خونه رشدکن ودرسهات بگیر همه چیزعوض میشه،پدرمنم سخت گیر،توماشین بایدروسریم که زیرچادرمه مشکی میبودواگرنه دلخوری وآشوب …تعصبی شدید،هم پدرم هم مادرم،ولی 180 درجه تغییرکردن،میدونی چکارکردم یک برگه ازخصوصیات خوبشون وکارایی که کردن ونوشتم وازشون تشکرکردم وهی مرور کردم،بهشون عشق میدادم تودلم،انرژی مثبت میفرستادم،،،نمیدونم فقط میدونم زودجواب داد،اینقدم بزرگشون نکن،قدرت خداست،نترس ازکسی جزخدا،اونابنده خدان،،موفق باشی نورخدا️
سلام سمانه جانم
چقدر کامنتت قشنگ بود برام واقعا
اینکه یه الگویی هستی برام برای رسیدن به جایی که دلم میخواد
درسته من خودم قبلا خیلیی از دستشون خواستم فرار کنم
یعنی چهار بار از پیشسون رفتم ولی مجدد برگشتم به همین خونه و اونجا بود که گفتم پس من باید همینجا یه سری تغییرات رو باید ایجاد کنم
خیلی قشنگ بهم یاد اوری کردی که تنها قدرت خداست»
میدونی خیلی چرخیدم خیلی چرخیدم تا همین سه کلمه تنها قدرت خداست رو درک کنم
خیلی از خانوادم بدی دیدم تا بفهمم تنها قدرت خداست و مشکل از منه که قدرت دادم به اونا
خیلییی تهدید شدم، خیلییی بدی دیدم
فقط از پدر و مادرماا
نه اینکه عمدی باشه
ولی تنها چیزی که من درک کردم این بود که:
چون من شرک ورزیدم و جهان قانونش اینه که، ادمی که شرک میورزه نسبت به خدا، حتما بلا سرش میاد
اونم دقیقا از همون ادمی کع قدرت رو دادیم بهش
اینجا مثالش پدر و مادرم بود
ولی خوشحالم که این اتفاقات برام افتاد تا من درک کنم توخید رو
وگرنه خداییش درک نمیکردم
الهی سپاسگزارم
و سمانه جونم ممنونم ازت که بهم یاد اوری کردی که نکات مثبت رو هم بنویسم
تا هدایت بشم به ادم های بهتر
خیلی ممنونم از شما…
سلام حسنای قشنگم
آفرین که اون سه کلمه رودرک کردی،اصل فقط خداست،قدرت خداست،رزق وروزی دهنده،عشق دهنده،نجات دهنده،رفیق ودوست ماخداست،سروروصاحب ومالک ماخداست…کسی جزاون قدرتی نداره،همین جملات روکاغذنوشتم وهرروزمرورشون میکردم،،آخه
آدمهاکین؟فرستاده خداب عشق تابهمون درس بدن وبرن،تانقطه ضفهامون کنارشون شفابدیم،،حتی پدرومادروخانواده،،،ماچه کسی هستیم که این رفتاراباهامونمیشه؟؟آیاانرژی هامون ترس ،بی ارزشی وکم بودنه؟؟باتغییرانرژی مون همه چیزتغیبرمیکنه،،حقیقت اینه که ماارواح مجردی هستیم که مجرداومدیم ومجردمیریم،اومدیم تابااین چالشهاوآدمهارشدکنیم وبرسیم به اصلمون،..عاشقتم،مرسی که به منم یادآوری کردی توحیدُ،درپناه خداشادوموفق باشی ای روح زیبا️
به نام خدا
جواب سوالات فایل صوتی .سوال اول 1.اخرین باری قبل از اینکه ب تضاد بخوری مسیرت را تغییر دادی کی بود ؟اخرین بار وقتی بود ک تصمیمم را برای ازدواج بایک شخص نامناسب تغییر دادم
سوال دوم .درچه مواردی نشانه های تغییر رادیدی اما جدی نگرفتی؟من طی زمان نامزدی ام نشانه های بیشماری سمت من آمد ولی من جدی نمیگرفتم تاجایی ک واقعا دیدم زندگی بااین فرد جهنم خالی است برایم .مورد دیگرهمین بودن در راه الهی و سایت و آگاهی هایش است و مدت چندین ماه دور بودم هزاران نشانه مثل بی حوصلگی وبی برنامگی وبی هدف بودن بهم ریختن کارها و ناتوانی در انجام همه کارهایم می آمد اما من توجه نمیکردم .وبعد آن هزینه ای ک برای فرار از تغییر پرداختم برای مورد اول این بود ک خیلی تحقیر واذیت شدم و اون افراد را برای خودم شاخ کردم و وقت و هزینه و انرژی و بسیاری از فرصت های خوب از دستم رفت و ناراحتی وعصاب خوردیش دوسال زندگی من وخونوادم ب هم ریخت باعث شد در کار ودرسم بسیار ضعیف واقع شوم .دومین مورد هم این بود ک من باتضادهای در روابط و مالی واحساسات خودم وحال بدم خوردم تاجایی ک دیگه ب تنگنا رسیدم .
سوال سوم 3.اگر ب اون موقعیت برگردی چ اقدامی را انجام میدهی؟ همون اول روی خودم کارمیکنم و از خدا میخوام و جدا میشم بعدش میچسبم ب کارکردن روی خودم .برای مورد دوم هم اینه ک بدون مذاکره میچسبم ب کار کردن روی دروه از فایلهای هدیه.سوال چهارم 4.چ باور محدود کننده ای باعث میشد انجام آن تغییر را ب تعویق بیندازی ؟ درمورد اولی ک حتی ترسهامو همون موقع تو دفتر آبیم نوشتم مثلا اینها بودن ک فک میکردم کسی جز اون نیست ب من توجه کنه مثلا دیگران بخاطر اتفاقی ک افتاده من تنها رو سرزنش میکنن میگفتم حداقل اون باشه ک ثابت کنم و اینکه وابسته بودم و اصصصلا ب خودم توجه نمیکردم تمام تمرکزم واسه اون بود خودمو نمیدیدم .برای مورد دوم اینه ک حس میکردم سخته زجر آوره ک بیام و خودم مجبور کنم روی سایت کار کنم .انجام تمرین انرژی میبره و من انرژی ندارم .نمیتونم و بی فایده میبینم این کار کردن وبالابردن آگاهی را .مقاومت داشتم برای این کار.چگونه این دیدگاهوتغییرش دادی ؟؟خب اولی ک من خیلی رو خودم کارکردم دودور مطالب احساس لیاقت کار کردم کلی روی باور خود ارزشمندیم کار کردم نوشتم وتمرین کردم هرروز تمارین انجام دادم یا وه هرروز ده دلیل واسه جداییم نوشتم تااینکه ی صفحه پرشد تااینکه واقعیت برایم ملموس شد وخدا مرا ب بهترین راه از اون آدم جدا کرد .دومین مورد هم این هست ک من بدون مذاکره شروع کردم ب کار کردن روی دوره و آگاهی ها وحال خوب من خودش جوابمو داد ک چرا باید کارکنم .