این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد جانم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان هم فرکانس
اول خیلییی ممنونم خیلی تشکر میکنم برای این «پروژه تغییر را در آغوش بگیر» که بهمون هدیه دادید.
درمورد تمرین این جلسه باید بگم
سوال 1: من پارسال قبل از شروع سال جدید توی بهمن و بطور رسمی توی اسفند یه رابطه دوستی قدمت دار که فکر میکنم 24 ساله بود (از زمان ابتدایی و راهنمایی همدیگرو میشناختیم و همکلاسی بودیم و دوست صمیمی) تموم کردم
که فوق العاده حس سبکی و آزادی بهم داد
توی همون اسفند من وارد دوره «هم جهت با جریان خداوند» شدم
اینم بگم که برای همین دوستم باوجود اینکه وضع مالی خانوادگی بهتری داشت و درآمد و پول بیشتری داشتن، قفل بود که همچین پولی برای این دوره پرداخت کرده باشم و یا خودش بخواد همچین پولی برای همچین دوره هایی پرداخت کنه.
شرکت تو این دوره خیلی حس و حالم و نگاهم به زندگی رو بهتر کرد.
سوال 2: درمورد همین دوستمه که من سالها بود که میخواستم این دوستی رو تموم کنم ولی نمیشد ذهنم میگفت قدمت این دوستی زیاده یا توی هر رابطه ای خوبی و بدی هست هرکس اخلاقای بد و خاص خودشو داره خودتم داری.
ذهنم هر بار توجیه میکرد و مانع تغییر میشد باوجود اینکه نشونه هایی میدیدم که این دوستی بیشتر از اینکه مفید باشه روح و روانمو بهم میریزه و مانع پیشرفتم میشه.
بظاهر با هم همفکر بودیم ولی در عمل متفاوت و این منو اذیت میکرد.
تا اینکه توی بهمن 1403 اتفاقی افتاد که باعث شد با جدیت، شهامت و اطمینان زیاد این نوع دوستی رو تموم کنم.
بدون هیچ حس عذاب وجدانی، هرچند که اون بازم طبق معمول نخواست اشتباهاتشو بپذیره و سعی کرد با حس گناه دادن و مظلوم نمایی یا منو مقصر جلوه دادن این دوستی رو نگه داره اما من با شهامت گفتم دیگه نمیتونم به این نوع دوستی ادامه بدم چون تعریفمون از دوستی و معرفت، باهم فرق میکنه.
سوال 3: اگه به اون موقعیت برگردم یعنی از همون چندسال پیش که فهمیده بودم این دوستی (باوجود اینکه خیلی دختر خوب و از خانواده شریفی هستن) خوب پیش نخواهد رفت و تضادهایی که داریم مانع آسایش روح و روانمه یا همون موقع تمومش میکردم یا ایراداتشو واضح تر بهش میگفتم.
البته که من بارها دوستانه یه سری رفتارهای اشتباهش نه تنها نسبت به خودم که نسبت به بقیه آدمهای اطرافش هم گفته بودم (شاید درمورد خودم کمی غیرمستقیم میگفتم)
ولی اون بازم تکرار میکرد.
البته بعضی جاها انصافا تغییر مثبت داشت بخصوص وقتی ازدواج کرد که فکر میکردم تخت تاثیر همسرش بود اون تغییرات مثبت.
اما در کل توی دوستیمون چیزایی بود که خیلی برام آزاد دهنده شده بود و دیگه نمیتونستم تحمل کنم
اما ذهنم میگفت نه اینا بین هر دوستی هست اگه تمومش کنی اینجوری دیگه هیچ دوست صمیمی نداری.
درصورتیکه که من بخاطر شخصیت و علاقمندیهام یا بواسطه شغل خیاطیم و اجتماعی بودنم روابط خوبی داشتم نمیگم باهاشون صمیمی بودم اما از ارتباط با من راضی بودن و میگفتن حس امنیت میدم بهشون و حس راحتی داشتن و دارن باهام.
دوست صمیمی در حال حاضر فقط یکی دارم که به همینم گاهی حسادت میکرد که چرا من غیر از اون با یه دوست دیگه هم صمیمی هستم ولی خودش فقط با من صمیمیه
و همیشه مینالید که من هیچ دوستی ندارم و بارها بهش میگفتم اگه قدر ندونی همینم ازت گرفته میشهها، آدم دوست کم ولی با کیفیت داشته باشه بهتر از یه عالمه دوسته که کیفیت نداره.
سوال 4: که بالاتر هم جوابشو گفتم ذهنم میگفت این دوستی قدمت زیادی داره و نباید راحت تمومش کنی یا تو این سن دیگه دوست جدید و صمیمی پیدا کردن سخته که اتفاقا این جمله هم حرف همین دوستم بود اما بخاطر همون باور محدود کننده منم باور داشتم که آره دیگه تو این سن دوست جدید و صمیمی پیدا کردن سخته و نمیشه با هرکسی دوست شد
اما با این وجود من در عمل بخاطر کلاسها و مهارتهای مختلفی که داشتم یا هنرجوها و مشتریهام بعضیاشون تبدیل به دوست میشدن
و دامنه ارتباطی من نسبت به اون خیلی بیشتر بود و میدونم اون به همین موضوع هم حسادت میکرد.
خیلی موارد دیگه هم هست که باعث شد با جدیدت این رابطه دوستی قدیمی رو تموم کنم حتی ترجیح دادم به خودش هم نگم و بخوبی و با در آغوش گرفتن و دعای خیر تمومش کردم توی اسفند 1403
و با حس سبکی و آزادی سال 1404 رو شروع کردم خداروشکر.
خیلی خوشحالم که بعد از مدتها زندگی خارج از قوانین ، الهامات خداوندی ک احساس خوب همیشگی و پیشرفت ، برگشتم بهتره بگم دوباره هدایت شدم جایی که بهش تعلق دارم .
من از دانشجویهای قدیمی استاد هستم و حدود 10 سالی میشه که استاد و دنبال میکنم از محصولات ارزشمند استاد خریداری کردم و تقریبا 90 ٪ فایل های استاد و دیدم و بارها گوش کردم اما این تجربه و میخوام به اشتراک بزارم و اون اینکه تا وقت رسیدن به موفقیت و اهداف باید روی همه گفته ها و فایل های باشی و وقتی رسیدی به اون احساس خوب دائمی و نتایج فوقوالعاده بازم مسیر ادامه بدی در غیر این صورت تو برمیگردی به جایگاه قبلیت و این اتفاقی بود که تو این سالها برام بارها و بارها تکرار شد و مستمر نبودم و به خاطر همین من نتایج بزرگی نگرفتم به هر حال اینبار با عزم و اراده بیشتر و البته تجربه این سالها کارمو با پروژه تغییر گام به گام شروع میکنم و به امید خداوند اینبار نتایج بزرگی خداهم گرفت به امید خدا .
سوال 1 : آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
تغییر شغلم بود ، شغلی که سالها داشتم هم درآمد کم داشتم و هم آینده ای توش نبود من رفتم سراغ عشق و علاقم و به مدت سالها نتایج و تجربیات عالی کسب کردم که در ادامه زندگیم به دردم خورد و من وسیع تر شدم به دل ترس هام رفتم مهاجرت کردم و کلی اتفاقات متفاوت برام رخ داد که همه اون اتفاقات از تغییر صورت گرفت .
سوال 2 : در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر ، پرداخت کردی ؟
انتخاب شغلم اشتباه نبود اما ادامه دادنش اشتباه بود چون نه چیزی به من اضافه میکرد و نه منو رشد میداد نه آینده ای داشت و نه درآمد بالایی و من همه این نشانه هارو جدی نگرفتم و این باعث شد در سالهای سرنوشت ساز زندگیم من حرفه خوبی که در آینده برام رفاه و آسایش به همراه بیاره بلد نباشم و همین نداشتم حرفه و تخصص زندگی شغلی منو با چالش های سختی روبه رو کرد .
سوال 3 : اگر به آن موقعیت برگردی ، چه قدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی ؟
مسلما اولین شغلم و بعد از 1 سال عوض میکردم و سراغ شغل دیگه ای میرفتم و تخصص پیدا میکردم حتی مسئله سربازیم و به تعویق نمینداختم تا در 25 سالگی برام مشکل ایجاد کنه میتونستم در 20 سالگی برم سربازی در 22 سالگی شروع حرفه جدید و داشته باشم و الان در 27 سالگی که هستم متخصص شده باشم و درآمد بالایی داشته باشم نه اینکه الان بخوام شغل دیگه ای و شروع به یادگیری کنم.
سوال 4: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چه طور این باور و اصلاح کردی؟
باور کمبود باور ترس باور حالا که سرمایه ندارم کاری نمیتونم بکنم باور اینکه با این شرایط از صفر نمیشه کاری کرد و…
وقتی با استاد عباس منش آشنا شدم و شروع به یادگیری و دیدن زندگی ایشون کردم ابن باور شکل گرفت که نه میشه با هر شرایطی و هر کشوری کار کرد و موفق شد .
به امید پیشرفت همه دوستان امروز روز اول قدم و پشت سرگذاشتم و با تعهد در ادامه این مسیر هستم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرم را اصلاح کردم و از تغییر استقبال کردم چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟ آخرین بار زمانی بود که توی یک شغل کار میکردم و درآمدم تقریبا خوب بود اما دلم می خواست پیشرفت کنم و یک شغل آسان تر و راحتتر و با درآمد بیشتر داشته باشم که شروع کردم به شکرگزاری و سعی میکردم از شغلم لذت ببرم که به مدار بهتری هدایت بشم که همینطور هم شد به یک شرکت هدایت شدم و شغلم راحت تر بود درآمدش هم بیشتر بود و تایم آزاد بیشتری داشتم مدتی در اون شغل بودم که دوباره خواستم پیشرفت کنم و شغلی داشته باشم که توی خونه باشه که بتونم تایم آزادم بیشتر باشه و درآمدم هم بیشتر که دقیقا همینطور شد با کار کردن روی خودم و هدایت خداوند به شغلی هدایت شدم که توی خونه بود و خیلی راحت تر از شغل قبلیم بود دوباره در همون شغل هم با حس خوب داشتن و شکرگزاری به ایدههای جدید هدایت شدم که باعث شد درآمدم دو سه برابر بیشتر بشه خدا رو شکر.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدم اما جدی نگرفتم؟ بعداً دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردم؟ در مورد سلامتی دیدم کمکم وزنم خیلی داره میره بالا اما توجه نکردم اوایل یکم کمر درد خفیف داشتم اما توجه نکردم گفتم چیز مهمی نیست و همینجور به غذا خوردن ادامه دادم و وزنم همینجور بالا میرفت تا اینکه یکدفعه کمر درد و پا درد شدید گرفتم به حدی نمیتونستم راه برم و حتی نمیتونستم بخوابم.بخاطر فرار از اینکه حاضر نشدم عادت بد تغذیه و زیاد خوردن رو جلوگیری کنم درد بسیار شدیدی رو تحمل کردم که هنوز که مدتی گذشته درست نمیتونم راه برم و پاهام درد شدید میگیره.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردم، چه اقدام جایگزینی انجام می دهم؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهم؟ اگر به چند ماه قبل برگردم سعی می کنم جلوی خودم رو بگیرم و کمتر غذا بخورم به جای غذاهای زیاد خوردن سعی می کنم غذاهای مفید رو به مقدار مناسب بخورم که هم مواد مواد مفید وارد بدنم بشه هم اضافه وزن زیاد پیدا نکنم که سلامتیم رو تحت تأثیر قرار بده.
سوال 4: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازم؟ چطور این باور را اصلاح کردم؟ من این باور اشتباه رو داشتم که چاق شدن خوبه و باعث میشه آدم زیباتر بشه چون خانواده من سنتی بودن و از بچگی این باور اشتباه رو به من میدادن که چاق شدن خوبه چون زمانهای قدیم اکثر خانمها چاق بودن و این باور اشتباه باعث میشد که من جلوی خودم رو نگیرم که غذا زیاد نخورم و همینجور وزنم بالاتر میرفت تا اینکه کمر درد و پا درد شدید گرفتم اون موقع فهمیدم که اصلا چاق شدن خوب نیست و باید تغییر کنم تا بتونم دوباره مثل قبل سلامتی داشته باشم و الان سعی می کنم تا میتونم غذاهای مفید به مقدار مناسب بخورم تا دوباره سلامتیم رو بدست بیارم.
سلام به استاد عزیزم، مریم جان نازنین و دوستان هم فرکانسی من
خیلی خوشحالم که من هم میتونم در پروژه ” تغییر را در آغوش بگیر” همراه دوستان عزیزم باشم.
به عنوان تمرین جلسه اول میخوام مواردی که به راحتی تغییر کردم و مواردی که در مورد تغییر مقاومت داشتم رو بنویسم.
من از حدود 12 سال پیش که با همسر عزیزم آشنا شدم، همیشه به دنبال بهبود رابطمون بودم. به جرات میتونم بگم تو این زمینه در دسته افرادی قرار میگیرم که قبل از اینکه جهان بخواد تلنگری بهشون بزنه خودم تغییر کردم. همیشه به دنبال تغییر و بهبود تو رابطمون هستم. در این زمینه مطالعه میکنم، با همسرم در موردش گفت و گو میکنیم، سعی میکنم به رفتار افرادی که سن بیشتری از ما دارن و سال های بیشتری هست ازدواج کردن نگاه کنم و نکات مثبت رابطشون رو تو رابطه خودمون بیارم و حواسم به نکات منفی اونها باشه که تو زندگیمون تکرارشون نکنم.
نتیجه این بوده که 12 سال رویایی رو کنار هم داشیم ، هیچ چالش خاصی رو تو رابطه دونفرمون تجربه نکردیم و اون جمله که استاد عزیز میگن که چرخ زندگیتون روغن کاری میشه واقعا در مورد روابط برای ما صدق میکنه و چرخ های رابطه عاطفیمون روغن کاری شده. خداروشکر میکنم که بعد از 12 سال با دو تا پسرمون زندگی خوبی داریم و هر روز از عشق و علاقه و محبتی که از همسرم میگیرم سرشارم. هنوز بعد از این سال ها عصرها که از سرکار برمیگرده برای دیدنش ذوق دارم و بهترین لحظات زندگیم لحظاتی هست که کنار همسرم هستم.
اما اون بعدی از زندگیم که من نسبت به تغییر مقاومت دارم، رابطه دوستیم هست.
حدود 13-12 سال هست که تو یک گروه دوستی نامناسب هستم. دوستام انسان های شریف و محترمی هستند اما از نظر فرکانسی واقعا به هم نمیخوریم. تو این سال ها بارها تو گفت و گوهام با خودم یا همسرم گفتم که من دلم گروه دوستی جدید میخواد، دلم آدم های جدید و خوش انرژی میخواد.
متاسفانه دو تا دوست صمیمیم همیشه درگیر مشکلات مالی زیاد هستن، تصمیم های اقتصادی اشتباه زیادی میگیرن و همیشه مقروض هستند. تو تمام دورهمی ها نصف زمانی که با هم میگذرونم صرف صحبت کردن از قرض و بدهی هاشون میشه. استرس های زیادی که قبل از پاس کردن چک هاشون دارن ، خرید اقساطی و وام و بدهی …
از طرفی هردوشون در روابط عاطفی بدی هستن( به قول امروزی ها رابطه سمی) و نصف دیگه تایم دورهمی هامون به بدگویی از شرایط جامعه و پارتنراشون و .. میگذره
12-13 سال هست که دارم مقاومت میکنم و تلاش میکنم برای نگه داشن این رابطه دوستی و به قول استاد چک و لگدهاشو میخورم ولی باز جسارت خارج شدن از این گروه دوستی رو ندارم.
همین الان که دارم اینجا مینویسم، تو گروه واتساپی، دوستام دارن درد و دل میکنن از دروغگویی و بی توجهی پارتنراشون و مبلغ خیلی زیادی هم به یکی از دوستام قرض دارم که خودم الان لازمش دارم و متاسفانه دوستم پول نداره که بدهیمو پرداخت کنه. اما در عین حال مغز توجیه گرم میگه که این رابطه سال ها قدمت داره و تو به خاطر خاطرات خوب و بد زیادی که با این آدم ها داشتی باید این رابطه رو ادامه بدی.
استاد جان گفته بودید موانع ذهنی که تغییر رو سخت میکنن هم بگیم. مهم ترین دلیل من اینه که پیش خودم میگم اگر من از این گروه دوستی بیرون بیام فرصت آشنا شدن با آدم های دیگه رو ندارم. چون من یه خانم خانه دار هستم و تو محیط هایی که خانم های همسن و سال من رفت و آمد دارند حضور ندارم و امکان اینکه بتونم دوستی پیدا کنم که باهام هم فرکانس باشه پیش نمیاد.
دومین مانع ذهنیم سن هست. این که الان 36 ساله هستم و برای شروع یه رابطه دوستی جدید و تشکیل یه گروه دوستی جدید دیر شده و این دوستی ها تو سن پایین شکل میگیرن. واقعا این روزها مهم ترین دغدغه ذهنیم پیدا کردن و عضو شدن تو یه گروه دوستی خوب هست که بتونیم کنار هم شاد باشیم و بخندیم و با اشتراک گذاشتن لحظات زیبای زندگیمون شادی و حس خوب رو تکثیر کنیم.
اخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی:
7،8 ماه پیش بود که از محل کار قبلی ام استعفا دادم و هرچی تلاش کردن که منو نگه دارن قبول نکردم؛ هدایت شدم به شغلی که پرستیژ و لول کاریم رفت بالاتر، حقوقم بیشتر شد، تایم کاریم کمتر شد، و خیلی رزومه بهتری واسم ساخت
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی:
دو سال پیش دکتر بهم الارم دیسک کردن داد، جدی نگرفتم و دیسکم زد بیرون؛ به جز کلی هزینه مالی واقعا از نظر احساسیم حالم بد شد، الان ورزش میکنم و سعی میکنم مرتقب باشم ولی خب…
اگه برگردم به اون زمان حتمااااا ورزش های اصلاحی دکتر را انجام میدم و ورزش را میزارم تو روتین زندگیم
باور محدودکننده اون موقع ها:
میگفتم وقت ندارم؛ تنبلی میکردم؛ و الانم تا میام سر یه مسئله ای تنبلی کنم این مورد را به یاد خودم میارم و میگم آرزوووو دیدی نتیجه تنبلی هات چی شد؟ با سی سال سن دیسکت زد بیرون؛ یه جورایی اهرم رنج و لذت واسه خودم ساختم
خداوندا شکرت که هروز الهام میشم و شکرت هدایتم کردی که با استاد آشنا بشم و فایل هاشون رو گوش بدم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد،مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من به شدت از فایل هایی که مربوط به رها بودن و سپردن همه چیز به خدا استقبال میکردم و طوری شده بود که هر روز باید فایل رو گوش میدادم و می خواستم رها تر باشم تا خدا هدایتم کنه می خواستم بهتر بشم
کلاس زبان میرفتم یک ترم رو افتادم و چاره ای نداشتم یا باید تایین سطح میدادم یا یک ترم میرفتم پایین تر ( راستش توی زبانم هر ترم افت کرده بودم و انگیزه ای برای خوندنش نداشتم ) دقیقا چند روز قبل تر از اینکه نتایج زبان رو اعلام کنن من از یکی از دوستام راجب یک زبانکده شنیده بودم و این باعث شد که زبانکدم رو عوض کنم خیلی می ترسیدم که زبانکدم رو عوض کنم از تغییرش میترسیدم سعی کردم با معلمم حرف بزنم ولی قبول نکرد پس حس کردم واقعا دیگه باید برم درسته که داشتم گریه میکردم ولی از ته دلم خوشحال بودم واقعا همه چیز رو رها کرده بودم و گذاشتم خدا هدایتم کنه از وقتی اومدم زبانکده جدید متوجه ترمز هایی که داشتم شدم که چرا بهتر نمیشدم که هیچ افت هم کرده بودم و ترمز هام کار کردم و حالا به زبان خیلی علاقمند شدم و خوندنش برام لذت بخشه و حتی دیگه محیط هم تغییر کرد علاوه بر اینکه خوشمیگذره توی کلاس زبان هم دارم یاد میگیرم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
یک چند وقت بهم الهام میشد که باید میزان آب خوردنم رو بیشتر کنم ولی نادیدش گرفتم و حتی در یه روز اب اصلا نمی خوردم اینقدر ادامه دادم که یک شب معدم شروع کرد به درد گرفتن و رفتم درمانگاه گفتن سنگ کلیه هست به دلیل کم آبی بوجود میاد و آنقدر اون شب درد کشیدم که کارم به بیمارستان کشید و تا صبح توی سرم بودم فقط گریه میکردم به خودم میگفتم باید به خدام گوش میدادم ، خودم این بلا رو سر خودم اوردم ( این اولین دفعه ام بود که همچین دردی رو تجربه کردم )
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر واقعا به خدام گوش میدادم مجبور نبودم هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنم و مجبور نبودم اون همه درد رو تحمل کنم اگر واقعا بر میگشتم حتی با اینکه یکم سخت بود چند لیوان آب خوردن در روز حتما انجامش میدادم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خب روی خودم کار کردن و عمل کردن به چیزی که گفته میشد ترمز هایی راجبش وجود داشت
که فکر میکردم که سنم داره بیشتر میشه یعنی دیگه نمی تونم خودم رو تغییر بدم و افکارم
حتی اگر هم بشه خیلی سخت و طاقت فرساست میدونستم این یک ترمز هست پس با آوردن الگو هایی که دیده بودم و شنیده بودم استفاده از ابزار منطق روش کار کردم
حتی اینکه اعتماد بنفسم پایین بود و خودم رو لایق تغییر نمیدونستم پس شروع کردم به گوش دادن فایل های عزت نفس و تمرین های رو انجام دادم
نمی تونم بگم که هنوز کامل از بین رفتن هنوز کلی باید روی خودم کار کنم و کلی راه دارم برای تغییر
خداوندا خودت هدایتم کن من بهت نیاز ندارم جز تو کسی رو ندارم
سلام به استاد عزیز و بانو شایسته و دانشجویان هم مسیر
واقعا خیلی خوشحالم که این دوره ی ارزشمند روی سایت قرار گرفته چند وقت بود که حس میکردم راکت شدم از کجا شروع به تغییر کنم مطمئنم این در خواست من از خداوند بود که اجابت شد و از استاد و بانو شایسته سپاسگزارم که اینقدر عالی این دوره رو گذاشتن و مطالب مهم و سر راست هستن .
من در زندگی ام ترس های زیادی دارم که خیلی بهشون پرو بال دادم که تبدیل شده به درخت تنومند و کهنسال که هیچ بادی از بین نمیبره بخصوص در مورد پاشنه های آشیلم و ضعف هام ازش فرار می کنم و میدونم تا وقتی که تو دلش نرم و اقدام نکنم موفق نمیشم ولی شیطان درونم قوی تر هست و عجله و نا امیدی همراه هست دوست دارم گام به گام با استاد و دوستان این مسیر لذت بخش رو پیش ببرم و تغییرات بنیادین در خودم نهادینه کنم . پیش به سوی تغییر
سوالات:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ از بچگی چیزی میخواستم بخرم باید تایید همه رو میگرفتم میپسندید و من میخریم چند وقت پیش با خودم فکر کردم حالا که بزرگ شدم دیگر چه لزومی داره من تایید دیگران بگیرم باید خودم انتخاب کنم و این شخصیت وابسته بودن کنار بذارم شروع کردم به انتخاب های شجاعانه دوست داشتم موهایم رو کوتاه کنم گفتن زشته دختر موهاش کوتاه باشه ولی من دوست داشتم کوتاه کنم و انجام دادم گفتن بهت نیومده زشت شدی من خوشحال بودم چو کاری که دوست داشتم رو انجام دادم ، مدل لباس ، …… باعث شد بفهمم خودم هم میتونم تصمیم های خوبی برای زندگی ام بگیرم همیشه نیاز به مشورت و تایید دیگران نیست شخصیت قوی تری برای خودم ساختم.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ در دوران آموزش رانندگی من تصادف کردم از همون موقع ترس تو وجودم بود بزرگتر شد که نکنه دوباره پیش بیاد حتی بعد از گواهینامه گرفتن هم ننشستم چقدر نشونه ها اومد من به روی خودم نیوردم حرف ها خداوند داشت با چکش به من هشدار میداد ولی من گوش نکردم خیلی مدت طولانی الان چند سال هست رانندگی می کنم ، مستقل نشدم ماشین از خودم ندارم خیلی این موضوع باعث عقب افتادن از پیشرفت برای من شد.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟ به ترس هام پر رو بال نمیدم روی باورهام کار می کنم و همش برای خودم میگم این همه آدم تونسته رانندگی کنه منم میتونم و دراین مورد برای خودم اهرم رنج و لذت درست می کردم تا منو هل بده به سمت اقدام ، سریع تصمیم گرفتن و اقدام کردن و نشانه ها و هشدارهای جهان رو جدی می گرفتم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟ نا توانی در کنترل ماشین و تصادف ، با خودم صحبت کردم تا کی میخوای ادامه بدی بلاخره یه روزی باید از یه جایی شروع کنی هر چه زودتر بهتر و شروع کردم و خودم رو با دیگران مقایسه نکردم فقط راه خودم رو رفتم .
به امید خدا و شروع این پروژه عالی دستاوردهای خوبی کسب کنم .
سپاسگزارم از استاد عزیز و بانو شایسته برای این دوره ی فوق العاده مطمئنم بهترین ارائه هست
سلام استاد عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره به سایت شما هدایت شدم چون دوسالی بود که با اساتید دیگه کار می کردم هرچند که خیلی آگاهی های خوبی دریافت کردم و رشد کردم ولی حرفهای شما برام از یک جنس دیگه است که برام خیلی ارزشمنده و به لطف خداوند دوباره به اینجا هدایت شدم و خیلی آماده تر از قبل.
خوب بریم سراغ پاسخ به سوالات:
سوال1؛ آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟
من سالها از ورزش دور بودم شاید 20 سال و اصلا هیچ تحرک خاصی نداشتم بدنم شل و ول و بی حس و حال بودم اصلا انرزی نداشتم و زود خسته می شدم تا اینکه ازدواج کردم و بچه دار شدم توی دوران بارداری که خیلی اذیت شدم و مجبور شدم که خیلی تحرک نداشته باشم و وضعیت جسمانیم بدتر و بدتر شده بود ولی باز هم متوجه نمی شدم که باید برم ورزش کنم تا اینکه زایمان کردم و ده روز اول بعد از زایمان هم به سختی گذشت خیلی ناتوان شده بودم و کسل . حتی وقتی نوزادم رو بغل می کردم دو دقیقه بعد دستام خسته می شد و این منو خیلی ناراحت می کرد و خستگی هام باعث می شد که کمتر بچم رو به آغوش بکشم تا سن یکسالگی پسرم همینطور خودم رو می کشوندم تا اینکه اسباب کشی کردیم به یک خونه دیگه توی یک محله جدید. اونجا هم هنوز با محله آشنایی نداشتم. و احساس خوبی از جایی که زندگی می کردم نداشتم و اونجا هم یکسال خودم رو با همین حال می کشوندم فقط صبحها هروز می رفتم پارک ورزش ولی باز هم اونقدر موثر نبود تا اینکه اینقدر خستگی و کمبود انرژی و ضعیف بودن بدنم بر من غلبه کرد تا اینکه تصمیم گرفتم برم باشگاه ثبت نام کنم نزدیک محله خودمون باشگاه تمیزی نبود و مجبور. شدم برم یک باشگاه دورتر از خونمون و با اسنپ برم و برگردم قبل اینکه شروع کنم به خودم تعهد دادم که تحت هر شرایطی شده باید به تعهدات عمل کنم و هر جور شده ورزش رو ادامه بدم یک ماه گذشت البته من یک روز باشگاه می رفتم و یک روز پارک. یک روز که داشتم می رفتم پیاده پارک یک خانمی اومد بهم گفت ببخشید خانوم شما می رین سالن بدنسازی. اینجا.؟ گفتم نه مگه توی این محل سالن بدنسازی. داره گفت آره گفتم واقعا !؟ من نمی دونستم .و وقتی که این خانوم اینطوری گفت خیلی از نه قلبم خوشحال شدم ولی گفتم برم پارک برگشتم میرم تا سالن رو ببینم و اگه خوب بود ثبت نام کنم رفتم پارک و برگشتم از اطلاعات پرسیدم سالن بدنسازی کجاست راهنماییم کردن و رفتم اونجا در زدم و رفتم داخل و اون چیزی رو که دیدم اصلا شوکه شده بودم یک سالن بزرگ با کلی تجهیزات با یک مربی عالی و با تجربه و با یک هزینه نصف اون هزینه ای که به باشگاه داشتم می دادم . آنقدر خوشحال شدم با مربی صحبت کردم و بعد اومدم اینجا ثبت نام گردم و الان از اون موقع یکسال و هفت ماه می گذره که من مداوم دارم میرم باشگاه هم خیلی بدنم خوش فرم شده هم قوی شدم هم اعتماد بنفسم زیاد شده هم ارادم قوی تر شده هم قوی تر صحبت می کنم هم زیباتر شدم و هم یک مادر قوی برای فرزندم شدم و از خودم یک منیره قوی ساختم که دیگهَ ضعیف و ناتوان نیست و به کلی توانایی رسیدم و خدارو هزاران بار شکر می کنم که منی که بعد از اون همه رنج از ضعیفی و ناتوانی بالاخره مسیرم رو اصلاح کردم و الان دارم از نتیجه اش لذت می برم .
سوال 2؛ در چه موارد نشانه ها رو دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
من روز بروز داشتم صعیف تر و ناتوان تر در بزرگ کردن بچم می شدم خیلی اذیت بودم ولی مدام بهانه تراشی می کردم پارک مسیرش چپه، یا هزینه باشگاه زیاده ولی بالاخره برای فرار از این ناتوانی عزمم رو جزم کردم و متعهد شدم که باید ورزش کنم و به یک آدم قوی تبدیل بشم و رفتم و شروع کردم
سوال 3 : اگر به آن موقعیت برگردی چه اقدام جایگزینی انجام می دهی،چه رفتار یا واکنشی رو تغییر می دهی؟
اگر به آن موقعیت برگردم روی عزت نفسم کار می کردم و بهانه تراشی ها رو کنار میزاشتم و خیلی زودتر قبل از ازدواج و بچه دار شدنم شروع می کردم تا قوی تر و توانمندتر می شدم . ورزش روح آدم رو آرام می کنه ورزش جسمتو قوی می کنه ورزش ارادت رو قوی می کنه ورزش اعتماد به نفست رو بالا می بره عزت نفست رو بالا می بره دیگه بیشتر برای خودت ارزش قائل میشی. ورزش قویت می کنه . ورزش فوق العاده است.
سوال 4 : به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدودکننده ای باعث میشه که ایجاد تغییر رو به تعویق بیاندازی و چطور این باور رو اصلاح کردی؟
باور احساس عدم لیاقت،ارزشمند ی و دوست نداشتن خودت باعث میشه که تغییر رو به تعویق بندازیم. من با کار کردن روی دوست داشتن خودم و احساس ارزشمندیم تونستم ورزش رو تا الان ادامه بدم چون همه چیز از دوست داشتن خودمون و لایق دونستن خودمون برای دریافت نعمتها شروع میشه و من اینو متوجه شدم و شروع کردم.
️ در نهایت از استاد ارزشمندم که شروع تغییر زندگیم و آشنا شدن با قوانین جهان هستی و شناخت الله یکتا با شما شروع شد و از خداوند مهربانم هم بی نهایت سپاسگزارم که شمارو در مسیر زندگیم قرار داد تا از بت پرستی به یکتاپرستی برسم انشالله و بتونم به زیباترین زندگی که لایقش هستم در دنیا و آخرت بهش برسم آمین️
اینکه یک زن به دوست پسرش که داره باهاش اشنامیشه تو دانشگاه زندگی ،بهش میگه وفاداری ، چشم پاک ،محبت ، توجه ، عشق ، وقت گذاشتن ، پول خرج کردن وپول توجیبی دادن، برام انجام بده این زن نه محتاجه ونه کمبود داره این زن میخاد دوست پسرش روبسنجه ببینه فردا بدرد شوهرشدن میخوره که دوست پسرش روتبدیل به شوهرکنه :)))ومعیارهاشو واولویتهاشو تورابطه به شوهریادوست پسرش میگه که اونم اگه موافق بود براش انجام بده .چون نمیشه پسری رومجبور کرد که بگی بیا توروخدامنوبگیر:)))
یابمن توروخداتوجه کن محبت کن
قربون صدقم برو
برام وقت بزار
بامن تماس بگیر
پیام بده هروز
دردسترس باش اینا که زورکی نمیشه
دلی هست ، دوطرف همو دوست داشته باشن کل وقتشون برای همدیگه هست .درغیراینصورت همش بازیه
منم که دوستدارم آدم حرف گوش کن وآدم حسابی وآدم ازدواج دور من باشه وقت برای بازی وسرگرمی واین چرندیات ندارم ازاول جوانی هم دوراین چیزا نمیرفتم .
همه چیزو برای طرفم توضیح میدم در دانشگاه زندگی اگرموافقت کرد بسم الله ،اگرموافقت نکرد به قانون فروانی معتقدم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
تنها باری که جز گروه چهارم در بعد تغییر بودم درمورد دوره قانون سلامتیه که در بهترین تناسب اندام و با وزن 47 کیلو و بدون هیچ بیماری ای در سن 23 سالگی دوره رو شروع کردم و انجامش دادم و تا الان رها نکردم و چقدر از زندگی بدون قند لذت میبرم، البته به لحاظ جسمانی هم خیلی بهتر شدم مثلا جوش های صورتم بهتر شد و چربی شکم همون میزان کمی هم که داشتم از بین رفت و چقدر به عزت نفس من کمک کرد و باورم شد که از پس هرکاری برمیام . درون من به من میگفت که درسته من هرچی میخورم چاق نمیشم و استخوان بندی ریزی دارم و همه دوست دارن این ویژگی منو داشته باشن ولی این روش زندگی درست نیست که همش ژله و شکلات و پفک و … بخورم و هرچیزی که عموم مردم استفاده میکنن منم استفاده کنم خداروشکر که منو به این دوره هدایت کرد و تونستم انجامش بدم .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
اولین و مهم ترینش تضاد مالیه . سن 19 _20 سالگی بود که تازه داشت تضاد مالی من شروع میشد خیلی خوب الهامات رو دریافت میکردم که باید خودم کار کنم و فقط متکی به پولی که از خانواده م میگیرم نباشم چقدر هم شرایط برای کار کردن داشتم من رتبه ی سه رقمی کنکور بودم و کلی مهارت داشتم در تدریس و میدونم که خیلی موسسات کنکور به راحتی با من همکاری میکردن ولی اقدام نکردم و خودمو توو منطقه ی امنم حبس کردم نتیجه این شد که تا اخر پایان تحصیلم فقط از خانوادم پول میگرفتم و تضاد مالیم بیشتر میشد و الان که دارم کار میکنم میدونم همین درآمد رو میتونستم چند سال پیش داشته باشم ولی اقدام نکردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر برگردم از اولین روز دانشجوییم وارد کار میشدم و همزمان روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار میکردم . مهم ترین ترمز من احساس عدم لیاقت بود که دیگران بابت تدریس من پول نمیدن و عزت نفس نداشتم که پول طلب کنم بابت خدمتی که ارائه میدم حتی یه شاگرد داشتم و 2 ساعت سخت ترین مبحث شیمی رو بهش درس دادم ولی چون عزت نفس نداشتم هیچ پولی ازش نگرفتم و دیگه بهش زنگ نزدم . حرف مردم خیلی برام مهم بود که الان بقیه نگن این دختر چقدر ندار و بی پوله که به جای درس خوندن داره کار میکنه و خجالت میکشیدم که بگم میخام درآمد داشته باشم در ذهنم دنبال پول بودن کار زشتی بود درحالیکه بهترین و معنوی ترین کار دنیا ثروتمند شدنه و باعث گسترش جهان میشه .میدونم که هنوزم یکی از پاشنه آشیل های من حرف مردمه ولی خداروشکر خیلی بهتر شده درحالیکه به قول استاد حرف مردم هیچ اهمیتی نداره چون در نهایت ما نمیتونیم بقیه رو راضی کنیم و خوب گفتن یا بد گفتن اونها در مورد ما هیچ تاثیری در زندگیمون نداره و پارادوکس وار هرچی تلاش کنیم اونها رو راضی کنیم بیشتر از دستشون میدیم و رابطمون بهم میریزه . یه اشتباه دیگه م این بود که تصمیماتم سست بود و خیلی تحت تاثیر حرف های دیگران قرار میگرفتم و اجازه میدادم که احساساتم رو برانگیخته کنن این مورد هنوزم هست و خیلی دارم روش کار میکنم که اجازه ندم بقیه منو تحت تاثیر حرفاشون قرار بدن و باعث نگرانی و ترس من بشن و باورهای خودشون رو به خورد من بدن به اصطلاح تحت جو قرار نگیرم . خلاصه خجالت برای مطالبه ی پولی که حقمه که از عدم اعتماد به نفس و احساس لیاقت بود باعث شد یه فرصت عالی رو از دست بدم خداروشکر که فراوانی وجود داره و هزاران فرصت هنوز هست و بیشتر هم میشه .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
مهم ترین ترمز من عدم عزت نفس بود که در سوال بالا توضیح دادم ولی باور اینکه دنبال پول بودن زشته و بده هم ترمز مهمی برای من بود . باور اینکه حرف مردم مهمه وای اونا چی میگن پشتم و فلان .
به مرور که حرف های استاد رو شنیدم و درکم بیشتر شد و خب البته تضادها هم بیشتر شد درک کردم که ثروت خیلی نعمت بزرگیه، اینکه اگر میخایم به خدا نزدیک بشیم باید ثروتمند بشیم اینکه ثروت مارو از شرک دور میکنه از وابستگی به غیر خدا دور میکنه ثروت به گسترش جهان کمک میکنه و فقر با خودش بی ایمانی و شرک و حسادت میاره و اینهارو با خودم مرور کردم و باورهای ثروتم خیلی بهتر شد . کار کردن روی عزت نفسم و باور به اینکه من ارزشمندم وقتم انرژیم ارزشمنده من لایق ثروت و رفاه هستم و باور اینکه نمیتونم هیچ کسو راضی کنم حتی اگه خودمو کلا فراموش کنم خیلی بهم کمک کرد . باورهارو چندین و چند بار گوش دادم نوشتم الگوهای واقعی براش پیدا کردم، سعی کردم کاری که میخام رو انجام بدم بی توجه به حرف مردم، سعی کردم خودم رو دوست دلشته باشم و به جای از خودگذشتگی و ناراحت کردن خودم هرجا لازم شد نه بگم و از حق خودم دفاع کنم و برای خودم وقت بذارم و از کسی هیچ توقعی نداشته باشم
سلام به استاد جانم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان هم فرکانس
اول خیلییی ممنونم خیلی تشکر میکنم برای این «پروژه تغییر را در آغوش بگیر» که بهمون هدیه دادید.
درمورد تمرین این جلسه باید بگم
سوال 1: من پارسال قبل از شروع سال جدید توی بهمن و بطور رسمی توی اسفند یه رابطه دوستی قدمت دار که فکر میکنم 24 ساله بود (از زمان ابتدایی و راهنمایی همدیگرو میشناختیم و همکلاسی بودیم و دوست صمیمی) تموم کردم
که فوق العاده حس سبکی و آزادی بهم داد
توی همون اسفند من وارد دوره «هم جهت با جریان خداوند» شدم
اینم بگم که برای همین دوستم باوجود اینکه وضع مالی خانوادگی بهتری داشت و درآمد و پول بیشتری داشتن، قفل بود که همچین پولی برای این دوره پرداخت کرده باشم و یا خودش بخواد همچین پولی برای همچین دوره هایی پرداخت کنه.
شرکت تو این دوره خیلی حس و حالم و نگاهم به زندگی رو بهتر کرد.
سوال 2: درمورد همین دوستمه که من سالها بود که میخواستم این دوستی رو تموم کنم ولی نمیشد ذهنم میگفت قدمت این دوستی زیاده یا توی هر رابطه ای خوبی و بدی هست هرکس اخلاقای بد و خاص خودشو داره خودتم داری.
ذهنم هر بار توجیه میکرد و مانع تغییر میشد باوجود اینکه نشونه هایی میدیدم که این دوستی بیشتر از اینکه مفید باشه روح و روانمو بهم میریزه و مانع پیشرفتم میشه.
بظاهر با هم همفکر بودیم ولی در عمل متفاوت و این منو اذیت میکرد.
تا اینکه توی بهمن 1403 اتفاقی افتاد که باعث شد با جدیت، شهامت و اطمینان زیاد این نوع دوستی رو تموم کنم.
بدون هیچ حس عذاب وجدانی، هرچند که اون بازم طبق معمول نخواست اشتباهاتشو بپذیره و سعی کرد با حس گناه دادن و مظلوم نمایی یا منو مقصر جلوه دادن این دوستی رو نگه داره اما من با شهامت گفتم دیگه نمیتونم به این نوع دوستی ادامه بدم چون تعریفمون از دوستی و معرفت، باهم فرق میکنه.
سوال 3: اگه به اون موقعیت برگردم یعنی از همون چندسال پیش که فهمیده بودم این دوستی (باوجود اینکه خیلی دختر خوب و از خانواده شریفی هستن) خوب پیش نخواهد رفت و تضادهایی که داریم مانع آسایش روح و روانمه یا همون موقع تمومش میکردم یا ایراداتشو واضح تر بهش میگفتم.
البته که من بارها دوستانه یه سری رفتارهای اشتباهش نه تنها نسبت به خودم که نسبت به بقیه آدمهای اطرافش هم گفته بودم (شاید درمورد خودم کمی غیرمستقیم میگفتم)
ولی اون بازم تکرار میکرد.
البته بعضی جاها انصافا تغییر مثبت داشت بخصوص وقتی ازدواج کرد که فکر میکردم تخت تاثیر همسرش بود اون تغییرات مثبت.
اما در کل توی دوستیمون چیزایی بود که خیلی برام آزاد دهنده شده بود و دیگه نمیتونستم تحمل کنم
اما ذهنم میگفت نه اینا بین هر دوستی هست اگه تمومش کنی اینجوری دیگه هیچ دوست صمیمی نداری.
درصورتیکه که من بخاطر شخصیت و علاقمندیهام یا بواسطه شغل خیاطیم و اجتماعی بودنم روابط خوبی داشتم نمیگم باهاشون صمیمی بودم اما از ارتباط با من راضی بودن و میگفتن حس امنیت میدم بهشون و حس راحتی داشتن و دارن باهام.
دوست صمیمی در حال حاضر فقط یکی دارم که به همینم گاهی حسادت میکرد که چرا من غیر از اون با یه دوست دیگه هم صمیمی هستم ولی خودش فقط با من صمیمیه
و همیشه مینالید که من هیچ دوستی ندارم و بارها بهش میگفتم اگه قدر ندونی همینم ازت گرفته میشهها، آدم دوست کم ولی با کیفیت داشته باشه بهتر از یه عالمه دوسته که کیفیت نداره.
سوال 4: که بالاتر هم جوابشو گفتم ذهنم میگفت این دوستی قدمت زیادی داره و نباید راحت تمومش کنی یا تو این سن دیگه دوست جدید و صمیمی پیدا کردن سخته که اتفاقا این جمله هم حرف همین دوستم بود اما بخاطر همون باور محدود کننده منم باور داشتم که آره دیگه تو این سن دوست جدید و صمیمی پیدا کردن سخته و نمیشه با هرکسی دوست شد
اما با این وجود من در عمل بخاطر کلاسها و مهارتهای مختلفی که داشتم یا هنرجوها و مشتریهام بعضیاشون تبدیل به دوست میشدن
و دامنه ارتباطی من نسبت به اون خیلی بیشتر بود و میدونم اون به همین موضوع هم حسادت میکرد.
خیلی موارد دیگه هم هست که باعث شد با جدیدت این رابطه دوستی قدیمی رو تموم کنم حتی ترجیح دادم به خودش هم نگم و بخوبی و با در آغوش گرفتن و دعای خیر تمومش کردم توی اسفند 1403
و با حس سبکی و آزادی سال 1404 رو شروع کردم خداروشکر.
به نام خداوند یکتا
سلام خدمت استاد عزیزم
خیلی خوشحالم که بعد از مدتها زندگی خارج از قوانین ، الهامات خداوندی ک احساس خوب همیشگی و پیشرفت ، برگشتم بهتره بگم دوباره هدایت شدم جایی که بهش تعلق دارم .
من از دانشجویهای قدیمی استاد هستم و حدود 10 سالی میشه که استاد و دنبال میکنم از محصولات ارزشمند استاد خریداری کردم و تقریبا 90 ٪ فایل های استاد و دیدم و بارها گوش کردم اما این تجربه و میخوام به اشتراک بزارم و اون اینکه تا وقت رسیدن به موفقیت و اهداف باید روی همه گفته ها و فایل های باشی و وقتی رسیدی به اون احساس خوب دائمی و نتایج فوقوالعاده بازم مسیر ادامه بدی در غیر این صورت تو برمیگردی به جایگاه قبلیت و این اتفاقی بود که تو این سالها برام بارها و بارها تکرار شد و مستمر نبودم و به خاطر همین من نتایج بزرگی نگرفتم به هر حال اینبار با عزم و اراده بیشتر و البته تجربه این سالها کارمو با پروژه تغییر گام به گام شروع میکنم و به امید خداوند اینبار نتایج بزرگی خداهم گرفت به امید خدا .
سوال 1 : آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
تغییر شغلم بود ، شغلی که سالها داشتم هم درآمد کم داشتم و هم آینده ای توش نبود من رفتم سراغ عشق و علاقم و به مدت سالها نتایج و تجربیات عالی کسب کردم که در ادامه زندگیم به دردم خورد و من وسیع تر شدم به دل ترس هام رفتم مهاجرت کردم و کلی اتفاقات متفاوت برام رخ داد که همه اون اتفاقات از تغییر صورت گرفت .
سوال 2 : در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر ، پرداخت کردی ؟
انتخاب شغلم اشتباه نبود اما ادامه دادنش اشتباه بود چون نه چیزی به من اضافه میکرد و نه منو رشد میداد نه آینده ای داشت و نه درآمد بالایی و من همه این نشانه هارو جدی نگرفتم و این باعث شد در سالهای سرنوشت ساز زندگیم من حرفه خوبی که در آینده برام رفاه و آسایش به همراه بیاره بلد نباشم و همین نداشتم حرفه و تخصص زندگی شغلی منو با چالش های سختی روبه رو کرد .
سوال 3 : اگر به آن موقعیت برگردی ، چه قدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی ؟
مسلما اولین شغلم و بعد از 1 سال عوض میکردم و سراغ شغل دیگه ای میرفتم و تخصص پیدا میکردم حتی مسئله سربازیم و به تعویق نمینداختم تا در 25 سالگی برام مشکل ایجاد کنه میتونستم در 20 سالگی برم سربازی در 22 سالگی شروع حرفه جدید و داشته باشم و الان در 27 سالگی که هستم متخصص شده باشم و درآمد بالایی داشته باشم نه اینکه الان بخوام شغل دیگه ای و شروع به یادگیری کنم.
سوال 4: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چه طور این باور و اصلاح کردی؟
باور کمبود باور ترس باور حالا که سرمایه ندارم کاری نمیتونم بکنم باور اینکه با این شرایط از صفر نمیشه کاری کرد و…
وقتی با استاد عباس منش آشنا شدم و شروع به یادگیری و دیدن زندگی ایشون کردم ابن باور شکل گرفت که نه میشه با هر شرایطی و هر کشوری کار کرد و موفق شد .
به امید پیشرفت همه دوستان امروز روز اول قدم و پشت سرگذاشتم و با تعهد در ادامه این مسیر هستم
سپاس گذارم استاد عزیزم ️
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرم را اصلاح کردم و از تغییر استقبال کردم چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟ آخرین بار زمانی بود که توی یک شغل کار میکردم و درآمدم تقریبا خوب بود اما دلم می خواست پیشرفت کنم و یک شغل آسان تر و راحتتر و با درآمد بیشتر داشته باشم که شروع کردم به شکرگزاری و سعی میکردم از شغلم لذت ببرم که به مدار بهتری هدایت بشم که همینطور هم شد به یک شرکت هدایت شدم و شغلم راحت تر بود درآمدش هم بیشتر بود و تایم آزاد بیشتری داشتم مدتی در اون شغل بودم که دوباره خواستم پیشرفت کنم و شغلی داشته باشم که توی خونه باشه که بتونم تایم آزادم بیشتر باشه و درآمدم هم بیشتر که دقیقا همینطور شد با کار کردن روی خودم و هدایت خداوند به شغلی هدایت شدم که توی خونه بود و خیلی راحت تر از شغل قبلیم بود دوباره در همون شغل هم با حس خوب داشتن و شکرگزاری به ایدههای جدید هدایت شدم که باعث شد درآمدم دو سه برابر بیشتر بشه خدا رو شکر.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدم اما جدی نگرفتم؟ بعداً دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردم؟ در مورد سلامتی دیدم کمکم وزنم خیلی داره میره بالا اما توجه نکردم اوایل یکم کمر درد خفیف داشتم اما توجه نکردم گفتم چیز مهمی نیست و همینجور به غذا خوردن ادامه دادم و وزنم همینجور بالا میرفت تا اینکه یکدفعه کمر درد و پا درد شدید گرفتم به حدی نمیتونستم راه برم و حتی نمیتونستم بخوابم.بخاطر فرار از اینکه حاضر نشدم عادت بد تغذیه و زیاد خوردن رو جلوگیری کنم درد بسیار شدیدی رو تحمل کردم که هنوز که مدتی گذشته درست نمیتونم راه برم و پاهام درد شدید میگیره.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردم، چه اقدام جایگزینی انجام می دهم؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهم؟ اگر به چند ماه قبل برگردم سعی می کنم جلوی خودم رو بگیرم و کمتر غذا بخورم به جای غذاهای زیاد خوردن سعی می کنم غذاهای مفید رو به مقدار مناسب بخورم که هم مواد مواد مفید وارد بدنم بشه هم اضافه وزن زیاد پیدا نکنم که سلامتیم رو تحت تأثیر قرار بده.
سوال 4: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازم؟ چطور این باور را اصلاح کردم؟ من این باور اشتباه رو داشتم که چاق شدن خوبه و باعث میشه آدم زیباتر بشه چون خانواده من سنتی بودن و از بچگی این باور اشتباه رو به من میدادن که چاق شدن خوبه چون زمانهای قدیم اکثر خانمها چاق بودن و این باور اشتباه باعث میشد که من جلوی خودم رو نگیرم که غذا زیاد نخورم و همینجور وزنم بالاتر میرفت تا اینکه کمر درد و پا درد شدید گرفتم اون موقع فهمیدم که اصلا چاق شدن خوب نیست و باید تغییر کنم تا بتونم دوباره مثل قبل سلامتی داشته باشم و الان سعی می کنم تا میتونم غذاهای مفید به مقدار مناسب بخورم تا دوباره سلامتیم رو بدست بیارم.
سلام به استاد عزیزم، مریم جان نازنین و دوستان هم فرکانسی من
خیلی خوشحالم که من هم میتونم در پروژه ” تغییر را در آغوش بگیر” همراه دوستان عزیزم باشم.
به عنوان تمرین جلسه اول میخوام مواردی که به راحتی تغییر کردم و مواردی که در مورد تغییر مقاومت داشتم رو بنویسم.
من از حدود 12 سال پیش که با همسر عزیزم آشنا شدم، همیشه به دنبال بهبود رابطمون بودم. به جرات میتونم بگم تو این زمینه در دسته افرادی قرار میگیرم که قبل از اینکه جهان بخواد تلنگری بهشون بزنه خودم تغییر کردم. همیشه به دنبال تغییر و بهبود تو رابطمون هستم. در این زمینه مطالعه میکنم، با همسرم در موردش گفت و گو میکنیم، سعی میکنم به رفتار افرادی که سن بیشتری از ما دارن و سال های بیشتری هست ازدواج کردن نگاه کنم و نکات مثبت رابطشون رو تو رابطه خودمون بیارم و حواسم به نکات منفی اونها باشه که تو زندگیمون تکرارشون نکنم.
نتیجه این بوده که 12 سال رویایی رو کنار هم داشیم ، هیچ چالش خاصی رو تو رابطه دونفرمون تجربه نکردیم و اون جمله که استاد عزیز میگن که چرخ زندگیتون روغن کاری میشه واقعا در مورد روابط برای ما صدق میکنه و چرخ های رابطه عاطفیمون روغن کاری شده. خداروشکر میکنم که بعد از 12 سال با دو تا پسرمون زندگی خوبی داریم و هر روز از عشق و علاقه و محبتی که از همسرم میگیرم سرشارم. هنوز بعد از این سال ها عصرها که از سرکار برمیگرده برای دیدنش ذوق دارم و بهترین لحظات زندگیم لحظاتی هست که کنار همسرم هستم.
اما اون بعدی از زندگیم که من نسبت به تغییر مقاومت دارم، رابطه دوستیم هست.
حدود 13-12 سال هست که تو یک گروه دوستی نامناسب هستم. دوستام انسان های شریف و محترمی هستند اما از نظر فرکانسی واقعا به هم نمیخوریم. تو این سال ها بارها تو گفت و گوهام با خودم یا همسرم گفتم که من دلم گروه دوستی جدید میخواد، دلم آدم های جدید و خوش انرژی میخواد.
متاسفانه دو تا دوست صمیمیم همیشه درگیر مشکلات مالی زیاد هستن، تصمیم های اقتصادی اشتباه زیادی میگیرن و همیشه مقروض هستند. تو تمام دورهمی ها نصف زمانی که با هم میگذرونم صرف صحبت کردن از قرض و بدهی هاشون میشه. استرس های زیادی که قبل از پاس کردن چک هاشون دارن ، خرید اقساطی و وام و بدهی …
از طرفی هردوشون در روابط عاطفی بدی هستن( به قول امروزی ها رابطه سمی) و نصف دیگه تایم دورهمی هامون به بدگویی از شرایط جامعه و پارتنراشون و .. میگذره
12-13 سال هست که دارم مقاومت میکنم و تلاش میکنم برای نگه داشن این رابطه دوستی و به قول استاد چک و لگدهاشو میخورم ولی باز جسارت خارج شدن از این گروه دوستی رو ندارم.
همین الان که دارم اینجا مینویسم، تو گروه واتساپی، دوستام دارن درد و دل میکنن از دروغگویی و بی توجهی پارتنراشون و مبلغ خیلی زیادی هم به یکی از دوستام قرض دارم که خودم الان لازمش دارم و متاسفانه دوستم پول نداره که بدهیمو پرداخت کنه. اما در عین حال مغز توجیه گرم میگه که این رابطه سال ها قدمت داره و تو به خاطر خاطرات خوب و بد زیادی که با این آدم ها داشتی باید این رابطه رو ادامه بدی.
استاد جان گفته بودید موانع ذهنی که تغییر رو سخت میکنن هم بگیم. مهم ترین دلیل من اینه که پیش خودم میگم اگر من از این گروه دوستی بیرون بیام فرصت آشنا شدن با آدم های دیگه رو ندارم. چون من یه خانم خانه دار هستم و تو محیط هایی که خانم های همسن و سال من رفت و آمد دارند حضور ندارم و امکان اینکه بتونم دوستی پیدا کنم که باهام هم فرکانس باشه پیش نمیاد.
دومین مانع ذهنیم سن هست. این که الان 36 ساله هستم و برای شروع یه رابطه دوستی جدید و تشکیل یه گروه دوستی جدید دیر شده و این دوستی ها تو سن پایین شکل میگیرن. واقعا این روزها مهم ترین دغدغه ذهنیم پیدا کردن و عضو شدن تو یه گروه دوستی خوب هست که بتونیم کنار هم شاد باشیم و بخندیم و با اشتراک گذاشتن لحظات زیبای زندگیمون شادی و حس خوب رو تکثیر کنیم.
سلام به همگی و استاد عزیزم
اخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی:
7،8 ماه پیش بود که از محل کار قبلی ام استعفا دادم و هرچی تلاش کردن که منو نگه دارن قبول نکردم؛ هدایت شدم به شغلی که پرستیژ و لول کاریم رفت بالاتر، حقوقم بیشتر شد، تایم کاریم کمتر شد، و خیلی رزومه بهتری واسم ساخت
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی:
دو سال پیش دکتر بهم الارم دیسک کردن داد، جدی نگرفتم و دیسکم زد بیرون؛ به جز کلی هزینه مالی واقعا از نظر احساسیم حالم بد شد، الان ورزش میکنم و سعی میکنم مرتقب باشم ولی خب…
اگه برگردم به اون زمان حتمااااا ورزش های اصلاحی دکتر را انجام میدم و ورزش را میزارم تو روتین زندگیم
باور محدودکننده اون موقع ها:
میگفتم وقت ندارم؛ تنبلی میکردم؛ و الانم تا میام سر یه مسئله ای تنبلی کنم این مورد را به یاد خودم میارم و میگم آرزوووو دیدی نتیجه تنبلی هات چی شد؟ با سی سال سن دیسکت زد بیرون؛ یه جورایی اهرم رنج و لذت واسه خودم ساختم
به نام خدا
خداوندا شکرت که هروز الهام میشم و شکرت هدایتم کردی که با استاد آشنا بشم و فایل هاشون رو گوش بدم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد،مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من به شدت از فایل هایی که مربوط به رها بودن و سپردن همه چیز به خدا استقبال میکردم و طوری شده بود که هر روز باید فایل رو گوش میدادم و می خواستم رها تر باشم تا خدا هدایتم کنه می خواستم بهتر بشم
کلاس زبان میرفتم یک ترم رو افتادم و چاره ای نداشتم یا باید تایین سطح میدادم یا یک ترم میرفتم پایین تر ( راستش توی زبانم هر ترم افت کرده بودم و انگیزه ای برای خوندنش نداشتم ) دقیقا چند روز قبل تر از اینکه نتایج زبان رو اعلام کنن من از یکی از دوستام راجب یک زبانکده شنیده بودم و این باعث شد که زبانکدم رو عوض کنم خیلی می ترسیدم که زبانکدم رو عوض کنم از تغییرش میترسیدم سعی کردم با معلمم حرف بزنم ولی قبول نکرد پس حس کردم واقعا دیگه باید برم درسته که داشتم گریه میکردم ولی از ته دلم خوشحال بودم واقعا همه چیز رو رها کرده بودم و گذاشتم خدا هدایتم کنه از وقتی اومدم زبانکده جدید متوجه ترمز هایی که داشتم شدم که چرا بهتر نمیشدم که هیچ افت هم کرده بودم و ترمز هام کار کردم و حالا به زبان خیلی علاقمند شدم و خوندنش برام لذت بخشه و حتی دیگه محیط هم تغییر کرد علاوه بر اینکه خوشمیگذره توی کلاس زبان هم دارم یاد میگیرم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
یک چند وقت بهم الهام میشد که باید میزان آب خوردنم رو بیشتر کنم ولی نادیدش گرفتم و حتی در یه روز اب اصلا نمی خوردم اینقدر ادامه دادم که یک شب معدم شروع کرد به درد گرفتن و رفتم درمانگاه گفتن سنگ کلیه هست به دلیل کم آبی بوجود میاد و آنقدر اون شب درد کشیدم که کارم به بیمارستان کشید و تا صبح توی سرم بودم فقط گریه میکردم به خودم میگفتم باید به خدام گوش میدادم ، خودم این بلا رو سر خودم اوردم ( این اولین دفعه ام بود که همچین دردی رو تجربه کردم )
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر واقعا به خدام گوش میدادم مجبور نبودم هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنم و مجبور نبودم اون همه درد رو تحمل کنم اگر واقعا بر میگشتم حتی با اینکه یکم سخت بود چند لیوان آب خوردن در روز حتما انجامش میدادم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خب روی خودم کار کردن و عمل کردن به چیزی که گفته میشد ترمز هایی راجبش وجود داشت
که فکر میکردم که سنم داره بیشتر میشه یعنی دیگه نمی تونم خودم رو تغییر بدم و افکارم
حتی اگر هم بشه خیلی سخت و طاقت فرساست میدونستم این یک ترمز هست پس با آوردن الگو هایی که دیده بودم و شنیده بودم استفاده از ابزار منطق روش کار کردم
حتی اینکه اعتماد بنفسم پایین بود و خودم رو لایق تغییر نمیدونستم پس شروع کردم به گوش دادن فایل های عزت نفس و تمرین های رو انجام دادم
نمی تونم بگم که هنوز کامل از بین رفتن هنوز کلی باید روی خودم کار کنم و کلی راه دارم برای تغییر
خداوندا خودت هدایتم کن من بهت نیاز ندارم جز تو کسی رو ندارم
هر آنچه که دارم از آن توست
به نام یگانه خداوند هستی
سلام به استاد عزیز و بانو شایسته و دانشجویان هم مسیر
واقعا خیلی خوشحالم که این دوره ی ارزشمند روی سایت قرار گرفته چند وقت بود که حس میکردم راکت شدم از کجا شروع به تغییر کنم مطمئنم این در خواست من از خداوند بود که اجابت شد و از استاد و بانو شایسته سپاسگزارم که اینقدر عالی این دوره رو گذاشتن و مطالب مهم و سر راست هستن .
من در زندگی ام ترس های زیادی دارم که خیلی بهشون پرو بال دادم که تبدیل شده به درخت تنومند و کهنسال که هیچ بادی از بین نمیبره بخصوص در مورد پاشنه های آشیلم و ضعف هام ازش فرار می کنم و میدونم تا وقتی که تو دلش نرم و اقدام نکنم موفق نمیشم ولی شیطان درونم قوی تر هست و عجله و نا امیدی همراه هست دوست دارم گام به گام با استاد و دوستان این مسیر لذت بخش رو پیش ببرم و تغییرات بنیادین در خودم نهادینه کنم . پیش به سوی تغییر
سوالات:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ از بچگی چیزی میخواستم بخرم باید تایید همه رو میگرفتم میپسندید و من میخریم چند وقت پیش با خودم فکر کردم حالا که بزرگ شدم دیگر چه لزومی داره من تایید دیگران بگیرم باید خودم انتخاب کنم و این شخصیت وابسته بودن کنار بذارم شروع کردم به انتخاب های شجاعانه دوست داشتم موهایم رو کوتاه کنم گفتن زشته دختر موهاش کوتاه باشه ولی من دوست داشتم کوتاه کنم و انجام دادم گفتن بهت نیومده زشت شدی من خوشحال بودم چو کاری که دوست داشتم رو انجام دادم ، مدل لباس ، …… باعث شد بفهمم خودم هم میتونم تصمیم های خوبی برای زندگی ام بگیرم همیشه نیاز به مشورت و تایید دیگران نیست شخصیت قوی تری برای خودم ساختم.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ در دوران آموزش رانندگی من تصادف کردم از همون موقع ترس تو وجودم بود بزرگتر شد که نکنه دوباره پیش بیاد حتی بعد از گواهینامه گرفتن هم ننشستم چقدر نشونه ها اومد من به روی خودم نیوردم حرف ها خداوند داشت با چکش به من هشدار میداد ولی من گوش نکردم خیلی مدت طولانی الان چند سال هست رانندگی می کنم ، مستقل نشدم ماشین از خودم ندارم خیلی این موضوع باعث عقب افتادن از پیشرفت برای من شد.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟ به ترس هام پر رو بال نمیدم روی باورهام کار می کنم و همش برای خودم میگم این همه آدم تونسته رانندگی کنه منم میتونم و دراین مورد برای خودم اهرم رنج و لذت درست می کردم تا منو هل بده به سمت اقدام ، سریع تصمیم گرفتن و اقدام کردن و نشانه ها و هشدارهای جهان رو جدی می گرفتم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟ نا توانی در کنترل ماشین و تصادف ، با خودم صحبت کردم تا کی میخوای ادامه بدی بلاخره یه روزی باید از یه جایی شروع کنی هر چه زودتر بهتر و شروع کردم و خودم رو با دیگران مقایسه نکردم فقط راه خودم رو رفتم .
به امید خدا و شروع این پروژه عالی دستاوردهای خوبی کسب کنم .
سپاسگزارم از استاد عزیز و بانو شایسته برای این دوره ی فوق العاده مطمئنم بهترین ارائه هست
سلام استاد عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره به سایت شما هدایت شدم چون دوسالی بود که با اساتید دیگه کار می کردم هرچند که خیلی آگاهی های خوبی دریافت کردم و رشد کردم ولی حرفهای شما برام از یک جنس دیگه است که برام خیلی ارزشمنده و به لطف خداوند دوباره به اینجا هدایت شدم و خیلی آماده تر از قبل.
خوب بریم سراغ پاسخ به سوالات:
سوال1؛ آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟
من سالها از ورزش دور بودم شاید 20 سال و اصلا هیچ تحرک خاصی نداشتم بدنم شل و ول و بی حس و حال بودم اصلا انرزی نداشتم و زود خسته می شدم تا اینکه ازدواج کردم و بچه دار شدم توی دوران بارداری که خیلی اذیت شدم و مجبور شدم که خیلی تحرک نداشته باشم و وضعیت جسمانیم بدتر و بدتر شده بود ولی باز هم متوجه نمی شدم که باید برم ورزش کنم تا اینکه زایمان کردم و ده روز اول بعد از زایمان هم به سختی گذشت خیلی ناتوان شده بودم و کسل . حتی وقتی نوزادم رو بغل می کردم دو دقیقه بعد دستام خسته می شد و این منو خیلی ناراحت می کرد و خستگی هام باعث می شد که کمتر بچم رو به آغوش بکشم تا سن یکسالگی پسرم همینطور خودم رو می کشوندم تا اینکه اسباب کشی کردیم به یک خونه دیگه توی یک محله جدید. اونجا هم هنوز با محله آشنایی نداشتم. و احساس خوبی از جایی که زندگی می کردم نداشتم و اونجا هم یکسال خودم رو با همین حال می کشوندم فقط صبحها هروز می رفتم پارک ورزش ولی باز هم اونقدر موثر نبود تا اینکه اینقدر خستگی و کمبود انرژی و ضعیف بودن بدنم بر من غلبه کرد تا اینکه تصمیم گرفتم برم باشگاه ثبت نام کنم نزدیک محله خودمون باشگاه تمیزی نبود و مجبور. شدم برم یک باشگاه دورتر از خونمون و با اسنپ برم و برگردم قبل اینکه شروع کنم به خودم تعهد دادم که تحت هر شرایطی شده باید به تعهدات عمل کنم و هر جور شده ورزش رو ادامه بدم یک ماه گذشت البته من یک روز باشگاه می رفتم و یک روز پارک. یک روز که داشتم می رفتم پیاده پارک یک خانمی اومد بهم گفت ببخشید خانوم شما می رین سالن بدنسازی. اینجا.؟ گفتم نه مگه توی این محل سالن بدنسازی. داره گفت آره گفتم واقعا !؟ من نمی دونستم .و وقتی که این خانوم اینطوری گفت خیلی از نه قلبم خوشحال شدم ولی گفتم برم پارک برگشتم میرم تا سالن رو ببینم و اگه خوب بود ثبت نام کنم رفتم پارک و برگشتم از اطلاعات پرسیدم سالن بدنسازی کجاست راهنماییم کردن و رفتم اونجا در زدم و رفتم داخل و اون چیزی رو که دیدم اصلا شوکه شده بودم یک سالن بزرگ با کلی تجهیزات با یک مربی عالی و با تجربه و با یک هزینه نصف اون هزینه ای که به باشگاه داشتم می دادم . آنقدر خوشحال شدم با مربی صحبت کردم و بعد اومدم اینجا ثبت نام گردم و الان از اون موقع یکسال و هفت ماه می گذره که من مداوم دارم میرم باشگاه هم خیلی بدنم خوش فرم شده هم قوی شدم هم اعتماد بنفسم زیاد شده هم ارادم قوی تر شده هم قوی تر صحبت می کنم هم زیباتر شدم و هم یک مادر قوی برای فرزندم شدم و از خودم یک منیره قوی ساختم که دیگهَ ضعیف و ناتوان نیست و به کلی توانایی رسیدم و خدارو هزاران بار شکر می کنم که منی که بعد از اون همه رنج از ضعیفی و ناتوانی بالاخره مسیرم رو اصلاح کردم و الان دارم از نتیجه اش لذت می برم .
سوال 2؛ در چه موارد نشانه ها رو دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
من روز بروز داشتم صعیف تر و ناتوان تر در بزرگ کردن بچم می شدم خیلی اذیت بودم ولی مدام بهانه تراشی می کردم پارک مسیرش چپه، یا هزینه باشگاه زیاده ولی بالاخره برای فرار از این ناتوانی عزمم رو جزم کردم و متعهد شدم که باید ورزش کنم و به یک آدم قوی تبدیل بشم و رفتم و شروع کردم
سوال 3 : اگر به آن موقعیت برگردی چه اقدام جایگزینی انجام می دهی،چه رفتار یا واکنشی رو تغییر می دهی؟
اگر به آن موقعیت برگردم روی عزت نفسم کار می کردم و بهانه تراشی ها رو کنار میزاشتم و خیلی زودتر قبل از ازدواج و بچه دار شدنم شروع می کردم تا قوی تر و توانمندتر می شدم . ورزش روح آدم رو آرام می کنه ورزش جسمتو قوی می کنه ورزش ارادت رو قوی می کنه ورزش اعتماد به نفست رو بالا می بره عزت نفست رو بالا می بره دیگه بیشتر برای خودت ارزش قائل میشی. ورزش قویت می کنه . ورزش فوق العاده است.
سوال 4 : به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدودکننده ای باعث میشه که ایجاد تغییر رو به تعویق بیاندازی و چطور این باور رو اصلاح کردی؟
باور احساس عدم لیاقت،ارزشمند ی و دوست نداشتن خودت باعث میشه که تغییر رو به تعویق بندازیم. من با کار کردن روی دوست داشتن خودم و احساس ارزشمندیم تونستم ورزش رو تا الان ادامه بدم چون همه چیز از دوست داشتن خودمون و لایق دونستن خودمون برای دریافت نعمتها شروع میشه و من اینو متوجه شدم و شروع کردم.
️ در نهایت از استاد ارزشمندم که شروع تغییر زندگیم و آشنا شدن با قوانین جهان هستی و شناخت الله یکتا با شما شروع شد و از خداوند مهربانم هم بی نهایت سپاسگزارم که شمارو در مسیر زندگیم قرار داد تا از بت پرستی به یکتاپرستی برسم انشالله و بتونم به زیباترین زندگی که لایقش هستم در دنیا و آخرت بهش برسم آمین️
سلام ودرودبه استادعزیزم ودوستان گلم
اینکه یک زن به دوست پسرش که داره باهاش اشنامیشه تو دانشگاه زندگی ،بهش میگه وفاداری ، چشم پاک ،محبت ، توجه ، عشق ، وقت گذاشتن ، پول خرج کردن وپول توجیبی دادن، برام انجام بده این زن نه محتاجه ونه کمبود داره این زن میخاد دوست پسرش روبسنجه ببینه فردا بدرد شوهرشدن میخوره که دوست پسرش روتبدیل به شوهرکنه :)))ومعیارهاشو واولویتهاشو تورابطه به شوهریادوست پسرش میگه که اونم اگه موافق بود براش انجام بده .چون نمیشه پسری رومجبور کرد که بگی بیا توروخدامنوبگیر:)))
یابمن توروخداتوجه کن محبت کن
قربون صدقم برو
برام وقت بزار
بامن تماس بگیر
پیام بده هروز
دردسترس باش اینا که زورکی نمیشه
دلی هست ، دوطرف همو دوست داشته باشن کل وقتشون برای همدیگه هست .درغیراینصورت همش بازیه
منم که دوستدارم آدم حرف گوش کن وآدم حسابی وآدم ازدواج دور من باشه وقت برای بازی وسرگرمی واین چرندیات ندارم ازاول جوانی هم دوراین چیزا نمیرفتم .
همه چیزو برای طرفم توضیح میدم در دانشگاه زندگی اگرموافقت کرد بسم الله ،اگرموافقت نکرد به قانون فروانی معتقدم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
تنها باری که جز گروه چهارم در بعد تغییر بودم درمورد دوره قانون سلامتیه که در بهترین تناسب اندام و با وزن 47 کیلو و بدون هیچ بیماری ای در سن 23 سالگی دوره رو شروع کردم و انجامش دادم و تا الان رها نکردم و چقدر از زندگی بدون قند لذت میبرم، البته به لحاظ جسمانی هم خیلی بهتر شدم مثلا جوش های صورتم بهتر شد و چربی شکم همون میزان کمی هم که داشتم از بین رفت و چقدر به عزت نفس من کمک کرد و باورم شد که از پس هرکاری برمیام . درون من به من میگفت که درسته من هرچی میخورم چاق نمیشم و استخوان بندی ریزی دارم و همه دوست دارن این ویژگی منو داشته باشن ولی این روش زندگی درست نیست که همش ژله و شکلات و پفک و … بخورم و هرچیزی که عموم مردم استفاده میکنن منم استفاده کنم خداروشکر که منو به این دوره هدایت کرد و تونستم انجامش بدم .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
اولین و مهم ترینش تضاد مالیه . سن 19 _20 سالگی بود که تازه داشت تضاد مالی من شروع میشد خیلی خوب الهامات رو دریافت میکردم که باید خودم کار کنم و فقط متکی به پولی که از خانواده م میگیرم نباشم چقدر هم شرایط برای کار کردن داشتم من رتبه ی سه رقمی کنکور بودم و کلی مهارت داشتم در تدریس و میدونم که خیلی موسسات کنکور به راحتی با من همکاری میکردن ولی اقدام نکردم و خودمو توو منطقه ی امنم حبس کردم نتیجه این شد که تا اخر پایان تحصیلم فقط از خانوادم پول میگرفتم و تضاد مالیم بیشتر میشد و الان که دارم کار میکنم میدونم همین درآمد رو میتونستم چند سال پیش داشته باشم ولی اقدام نکردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر برگردم از اولین روز دانشجوییم وارد کار میشدم و همزمان روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار میکردم . مهم ترین ترمز من احساس عدم لیاقت بود که دیگران بابت تدریس من پول نمیدن و عزت نفس نداشتم که پول طلب کنم بابت خدمتی که ارائه میدم حتی یه شاگرد داشتم و 2 ساعت سخت ترین مبحث شیمی رو بهش درس دادم ولی چون عزت نفس نداشتم هیچ پولی ازش نگرفتم و دیگه بهش زنگ نزدم . حرف مردم خیلی برام مهم بود که الان بقیه نگن این دختر چقدر ندار و بی پوله که به جای درس خوندن داره کار میکنه و خجالت میکشیدم که بگم میخام درآمد داشته باشم در ذهنم دنبال پول بودن کار زشتی بود درحالیکه بهترین و معنوی ترین کار دنیا ثروتمند شدنه و باعث گسترش جهان میشه .میدونم که هنوزم یکی از پاشنه آشیل های من حرف مردمه ولی خداروشکر خیلی بهتر شده درحالیکه به قول استاد حرف مردم هیچ اهمیتی نداره چون در نهایت ما نمیتونیم بقیه رو راضی کنیم و خوب گفتن یا بد گفتن اونها در مورد ما هیچ تاثیری در زندگیمون نداره و پارادوکس وار هرچی تلاش کنیم اونها رو راضی کنیم بیشتر از دستشون میدیم و رابطمون بهم میریزه . یه اشتباه دیگه م این بود که تصمیماتم سست بود و خیلی تحت تاثیر حرف های دیگران قرار میگرفتم و اجازه میدادم که احساساتم رو برانگیخته کنن این مورد هنوزم هست و خیلی دارم روش کار میکنم که اجازه ندم بقیه منو تحت تاثیر حرفاشون قرار بدن و باعث نگرانی و ترس من بشن و باورهای خودشون رو به خورد من بدن به اصطلاح تحت جو قرار نگیرم . خلاصه خجالت برای مطالبه ی پولی که حقمه که از عدم اعتماد به نفس و احساس لیاقت بود باعث شد یه فرصت عالی رو از دست بدم خداروشکر که فراوانی وجود داره و هزاران فرصت هنوز هست و بیشتر هم میشه .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
مهم ترین ترمز من عدم عزت نفس بود که در سوال بالا توضیح دادم ولی باور اینکه دنبال پول بودن زشته و بده هم ترمز مهمی برای من بود . باور اینکه حرف مردم مهمه وای اونا چی میگن پشتم و فلان .
به مرور که حرف های استاد رو شنیدم و درکم بیشتر شد و خب البته تضادها هم بیشتر شد درک کردم که ثروت خیلی نعمت بزرگیه، اینکه اگر میخایم به خدا نزدیک بشیم باید ثروتمند بشیم اینکه ثروت مارو از شرک دور میکنه از وابستگی به غیر خدا دور میکنه ثروت به گسترش جهان کمک میکنه و فقر با خودش بی ایمانی و شرک و حسادت میاره و اینهارو با خودم مرور کردم و باورهای ثروتم خیلی بهتر شد . کار کردن روی عزت نفسم و باور به اینکه من ارزشمندم وقتم انرژیم ارزشمنده من لایق ثروت و رفاه هستم و باور اینکه نمیتونم هیچ کسو راضی کنم حتی اگه خودمو کلا فراموش کنم خیلی بهم کمک کرد . باورهارو چندین و چند بار گوش دادم نوشتم الگوهای واقعی براش پیدا کردم، سعی کردم کاری که میخام رو انجام بدم بی توجه به حرف مردم، سعی کردم خودم رو دوست دلشته باشم و به جای از خودگذشتگی و ناراحت کردن خودم هرجا لازم شد نه بگم و از حق خودم دفاع کنم و برای خودم وقت بذارم و از کسی هیچ توقعی نداشته باشم