دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 81


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی اصغر اردستانی گفته:
    مدت عضویت: 1579 روز

    به نام خدا

    سلام دوستان و استاد عزیز

    امروز داشتم می رفتم سر کار و پروژه ای رو تازه گی ها تموم کردم‌ و‌ تقریبا کاری نداشم و به تضادهایی که در حین پروژه بهشون برخوردم و سختی هایی که داشت و اون سختی ها رو هم به خاطر ظرف وجودیم بود که کوچک بود نسبت به مبلغ اون پروژه و داشتم اذیت میشدم و تضادهایی که بود و پیش خودم گفتم که باید اینا رو درست کنم و امروز که رفتم سر کار یه لحظه به خودم گفتم برار یه خورده استراحت کنم در حین استراحت یاد تضا و مشکلات توی کار و حرفای استاد افتاد و نشستم نوشتم که من چیا میخوام چه کارایی رو باید انجام دهم با توجه به شرایط امکاناتی که دارم و اونا رو نوشتم و از فردا باید انجامشون بدم و به خودم گفتم که من این ها رو باید انجام بدم بعدش نمیدونم چه اتفاقی میفته فقط گفتم به خودم چیزایی که الان میدونم رو باید انجام بدم با توجه به اون تضادها و البته این رو هم بگم که تازه گیا به دفتر برداشم و توش اهدافم رو مینویسم چی بودم قبلا چه کارایی انجام دادم تو این دو سه سال و الان کجا هستم و چه کارایی که باید انجام بدم رو نوشتم

    و بعد از انجام این کار اومدم تو سایت و به پروژه تغییر را در آغوش بگیرید رو دیدم و‌فایل رو باز کردم و درمورد تضاد گفته شد و چه خوب شد که هدایت شدم به این فایل و با گوش دادنش چه افکاری اومد تو ذهنم چه کارایی که قبلا کردم چه شرایطی داشتم کسی بودم که با چک و لقد جهان اومدم اینجا و بازم دارم فکر میکنم

    الان این ها رو‌نوشتم که اوند تو ذهنم و گفتم بزار اینجا بنویسم و با درک کامل تر دوباره میام کامنت میزنم

    و یه چیز دیگه این فایلی بود که ذهنم دنبالش میگشت در راستای اون چرایی ها چه طورها چه گونه میشود ها از چه طریقها جواب گرفت

    یا علی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    زهرا و صدیقه گفته:
    مدت عضویت: 2242 روز

    به نام خدای یکتا

    سلام وتشکر فراوان خدمت اساتید عزیز و همه دوستان خداوند رو بسیار سپاسگزارم بابت حضور قدرتمندش و هدایت هاش

    چقدر جالبه که من این چند روزه به یک تضادی برخوردم که انرژی زیادی ازم گرفت اولش ولی خداوند کمک کرد و تونستم حالم رو خوب کنم وقتی دیدگاهم رو به اون تضاد سعی کردم تغییر بدم و وقتی از خداوند هدایت خواستم برگشتم به درون خودم و ضعف هایی که باعث اون تضاد شدن.امشب دقیقا قبل از این فایل داشتم فکر میکردم که خدایا چرا تغییر در یک زمینه هایی برای من انقدر یویویی و سخت پیش میره با اینکه به زعم خودم رو قوانین کار میکنم و خداوند با نشانه هاش گفت برو سایت و وقتی اومدم این فایل جدید رو دیدم که خیلی جالبه با اینکه من این چند روز سایت اومدم اما چون تو مدار دریافت این اگاهی ها نبودم حتی ندیدمش تا الان که قلبم اروم بود و حالم عالیتر بود.خدایا هزاران مرتبه شکرت

    وقتی به سوالها پاسخ دادم تو بیشتر موارد دیدم من جز گروه دوم هستم و تو موارد مهم زندگیم تا چک و لگد نخورم تغییر به اون شکلی که باید نکردم.استاد بسیار بسیار ممنونم بابت تلاشهای ارزشمند شما و استاد شایسته عزیز

    قطعا این نشانه خدا بود و نوری بود برای قلبم که قراره اتفاقات خیلی خوبی رخ بده.دوستون دارم و خدا رو بسیار سپاسگزارم

    زهرا کیانمهر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    اصغر آذرکمان گفته:
    مدت عضویت: 1172 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم.

    سلام خدمت استاد عزیز و بادرک.

    سلام به خانم شایسته عزیز.

    سلام به تمامی دوستان هم دوره ایی.

    خیلی خوشحالم که مانند سال گذشته که پروژه مهاجرت به مدار بالاتر رو همین موقع ها داشتیم،امسال هم استاد عزیز

    و گرانقدر یک دوره رایگان ولی بسیار با ارزش رو تدارک دیدن ،انشالله که بتونیم به آگاهی های میلیارد دلاری این دوره عمل کنیم.

    واقعیتش هرچی به مغزم فشار میارم ،خاطره ای از تغییر خودم ،قبل از چکش و چک و لقد جهان، ندارم.خخ

    من از اون دسته آدما بودم که باید یه مقدار چک و لقد میخوردم و بعد به فکر تغییر میبودم، .

    مثال از زندگی شخصی خودم ،

    این خاطره رو دارم که ،حدود 7 سال پیش که در مدار بسیار پایینی بودم، با یه دختری که از خودم هم مدارش پایین تر بود نامزد کردم.,(قانون ؛ کبوتر با کبوتر باز با باز …

    یا قانون در جهان هر چیز …)

    خلاصه در ابتدای ماجرا همه چیز خوب پیش رفت

    اما ،رفته رفته نشانه های خداوند میومد که این رابطه سرانجام خوشی نداره، ولی من نه میدونستم نشانه چیه نه درکی از قوانین جهان داشتم، نه جسارت تغییر

    ونه اعتماد به نفس و توکل و…

    یک سال زجر آور ما عقد بودیم، هر بار یه کوچولو خوب بودیم،یه هفته قهر

    گاهی اوقات یه ماه قهر

    واز طرف من ناز کشیدن ( شرک)

    ترس از حرف مردم و…

    از طرف اون بهانه های بیشتر

    خلاصه هی ما تحقیر میشیدیم، ولی حالیمون نبود

    فکر میکردم ،همینه ،زندگی همینه، دوران نامزدی همینه ،یا دخترا همشون ایجورین و…

    یک روز برای همیشه به سیم اخر زدم، همه عواقب طلاق رو به جون خریدم،با اینکه نجوای شیطان، اطرافیان ،خانواده و دوستان هم بود

    ولی خدا بهم یه لجبازی مقدس داد، که هیچ گونه شرایطی برای ادمه با اون شخص رو قبول نکنم ،

    بعد از کلی چک و لقد جهان در یک سال نامزدی،

    بالاخره به خودم اومدم،وتحمل نکردم

    ولی این کاش با اولین چکش ،به خودم میومدم، و سریع تغییر میکردم.

    در اون دوران ،هر دوی ما(نامزد سابق) ایراد داشتیم،

    ولی هر دو نفر،اون یکی رو مقصر میدونستیم،خودمون رو بی نقص میدونستیم،و…

    کلی باور اشتباه.

    اگر به ان دوران برگردم؛:

    حتما ازدواج نمیکنم تا زمانی که،به شدت روی خودم کار کنم،روی ارزشمندیم ،

    روی باورهام درباره دختر خوب،

    روی توکلم

    روی ایمانم، جسارتم، باورهای توحیدیم.

    روی باور فراوانی دختر خوب.

    روی اخلاقم، روی احساس خوبم

    روی نکات مثبت زندکیم

    روی شکرگزاری داشته ها و…

    خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم به خاطر اون تضاد،که باعث تغییر بنیادین من شد، که الان هیچ ربطی به اون اصغر 7 سال پیش ندارم.

    اگه در زندگیم نبود،نمیدونستم الان کجا بودم،الان چه زندگی خفت باری داشتم،و چه شرایط روحی و جسمی داشتم ،چه شغلی داشتم و…

    به قول استاد؛

    پوینتش اینه که من الان اینجام.توی این سایت بهشتی با کلی از فرشتگان خدا، قلبهای آسمانی

    یکم از الان بگم ،حالمون خوب شه،

    الان با گذشت حدود 3 سال کار کردن متوسط روی خودم،

    حال و احساسم اصلا قابل قیاس نیست.

    جسمی سالم و سرحال و ورزیده دارم.

    اعتماد به نفس و عزت نفسی کاملا قابل قبول دارم،

    خدایی در قلبم دارم که همیشه با منه.

    استادی عزیز و مهربان دارم که چراغ راهنمای منه.

    دوستانی کاملا عزیز و مهربان و بادرک دارم.

    احترام و عزت دارم پیش دوستان ،خانواده، فامیلها.

    تقریبا از کسی بدم نمیاد.

    اکثرا روزها سورپرایز میشم از معجزات خدا در زندگیم.

    دیدم نسبت به خانومها عوض شده.

    الهامات رو به اندازه ظرفم میتونم درک کنم .

    و….

    کلی تغییر مثبت دیگه .

    خدایا شکرت به خاطر هر اتفاقی در زندگیم، چه مثبت و چه منفی.

    خدایا مارو به راه راست هدایت کن.

    خدا نگهدار همگی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    فرشته گفته:
    مدت عضویت: 2516 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    چ کسی وفادار تر از خداوند ب عهد خویش است؟!

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    در مورد شخصیت سازیم بود ک همش میخاستم شخصیت محترم تر و تاثیر گذار تری بسازم و برای اینکار کلی کلیپ دیدم از طرز ایستادن و اداب معاشرت و نشستن و… خیلی حس خوبی برام داشته و اینقد خداروشکر فک میکنم ک خوب پیش رفتم ک الان ب ادمای اطرافم هیچ شباهتی ندارم و حرکات من مثل ملکه هاست. خداروشکر

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در مورد روابط کلی نشانه دیدم ک باید خودمو ارزشمند بدونم و روی لیاقت و عزت نفسم خیلی کار کنم و من این کار رو انجام ندادم و هی خودمو خورد کردم و کوچیک و کوچیک تر شدم و حتی خودکشی داشتم ک ب لطف خداوند زنده موندم. هزینه‌ای ک برای تغییر پرداخت کردم تنهاییم بود. کلا خودمو تنها کردم و دوباره بازسازی و کلا دیگه تسلیم خدا شدم و ب اون برگشتم و خودمو بستم ب فایل های استاد و مطالعه و سعی بر کنترل ذهن و خلق آگاهانه. الحمدالله

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    از اول وصل خدا میشم و همه چیزو حذف میکنم. چون من الان درک می‌کنم ک خدا برام کافیه و دیگه هرچیزی ک هست توهمی بیش نیست و من وقتی با خدا باشم پادشاهی میکنم و همه چیز مسخر من می‌شود. خدایاشکرت

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    فک میکردم فرشته خیلی تکمیله و نیازی ب تغییر نداره چون بادی لنگویج عالی داره و زیباست! برای اصلاح این موضوع متوجه شدم ک زیبایی و تاثیر واقعی از ذهن زیبا و درون زیبا میاد و منم ک عاشق زیبایی و تاثیرگذاری هستم.. اومدم ک شخصیت زیبا، فکر و باورهای زیبا، زندگی زیبا و.. خلق کنم ک خودم ازشون لذت ببرم و الان ب جرات میگم ک تموم رفتارهایی ک دارم و فکر و باورهای زیبایی ک توی ذهنم هستش روی صورتم نمایانه و من ساعت ها عشق میکنم از دیدن خودم توی اینه و لذت میبرم ازین فرشته‌ای ک ساختم.. الان تموم کارهای جذابی ک انجام میدم و ی لیدی واقعی شدم همش بخاطر لذت بردن خودمه ن بخاطر جلب توجه دیگران یا پارتنر خوب.. همش بخاطر خودمههههههه خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1489 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    خیلی سختی کشیدم

    مدام فکر می کردم که راه و چاره چه می باشد

    در مورد مشکل خودم با همه صحبت می کردم و غافل از اینکه با این کار همه چیز را خراب تر می کردم

    هوشیار نبودم و نشانه های این جهان را درک نمی کردم

    نمی فهمیدم که چرا اینگونه است

    خوب خواستم تغییر کنم

    آنجا بود که جهان هستی راه را برای من هموار کرد

    زمان را برای من مهیا کرد تا آرام آرام از فایل های دانلودی شروع کنم

    مکان را برای من جوری هموار کرد تا حتی در سر کار خودم بدون مزاحم ات و دخالت هیچ کسی بتوانم چند ساعتی با خیال راحت روی خودم کار کنم

    تمام اتفاقات خوب از زمانی برای من شروع به رخ دادن کرد که خواستم تغییر کنم

    خواستم حرکت کنم

    اما حرکت کردن من و خواستن اینکه بخواهم تغییر کنم زمانی شروع شد که من در تگنا قرار گرفتم

    زمانی شروع شد که من دچار سختی و چالش شدم

    زمانی رخ داد که من درگیر مشکلات فراوان شدم

    زمانی شروع شد که من دیگر هیچ قدرت فکری از خودم نداشتم

    اما از خدای خودم کمک خواستم و او دستهای من را گرفت

    او من را جلو برد

    او به من در این راه کمک کرد

    سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    Ocean گفته:
    مدت عضویت: 592 روز

    قطعا زمان درست الانه یعنی باید الان باشه…

    استاد میتونم بگم این پروژه فقط برای منه، منی که الان داشتم نوشته هام رو از زمستون 1401 میخوندم و دیدن بارها و بارها تصمیم به تغییر طی این چند سال. نباید در حق خودم بی انصاف باشم و بگم که هیچ کاری نکردم چون تو این مسیر از یه سری چیزها به عشق هدفم گذشتم و اگه قرار بود از اون موقع تا الان تغییری نکرده باشم اوضاعم الان باید به مراتب خیلی بدتر می‌بود اما تو این مدت هم به خواسته هایی که واقعا از صمیم قلب و باتمام وجود میخواستم رسیدم فقط الان میدونم اگه دوباره بهتر نشم و این بار تغییر اساسی نکنم، ضربه بدی میخورم که بعدش یا نمیتونم دیگه از جام پاشم و نابود میشم یا باید با هزار زحمت درستش کنم، چیزی که الان میتونه به سادگی درست بشه.

    استاد و خانم شایسته عزیز، ازتون ممنونم، ممنونم که این مسیر رو شروع کردید و هر روز ادامش میدید.

    بین همون نوشته ها، نوشته ای رو خوندم که تقریبا برای فروردین 1402 بود، تفکر اون زمانم انقدر از من الان دوره که اولش برام خیلی عجیب بود که اینا رو من نوشتم، همون فکرهایی که میگه«این زندگی تقاص اشتباهاتمون هست یا آزمونی برای رسیدن به مرحله‌ی بعد؟» الان من هیچ ارتباطی با این تفکرات ندارم و سعی میکنم هر روز توحید رو بیشتر در وجودم زنده نگه دارم، هر روز بیشتر بتونم خدا رو همه چی بدونم و بفهمم خدا من رو مثل خودش خالق آفریده و من هستم که خلق میکنم، آدم های اطرافم، ایده‌ها، وضعیتم و همه و همه توسط من خلق شده‌اند و من میتونم همشون رو به هر شکلی که بخوام تغییر بدم.

    امروز همون روزی که خداوند درخواست من را بهتر از خود من میدانست و آن را برایم اجابت کرد، تعهد میدهم، تعهد میدهم سه ماه تمام حواشی های بیرون را بر ذهنم ببندم و به همون شکل ایده آلی که آرزو دارم که باشم رو زندگی کنم و فارغ از هرچیزی تمرکز کنم و بسازم آنچه که میخواهم را.

    استاد من دیشب به اصلی رسیدم که خانم شایسته بابت آن شما رو تحسین می‌کرد و آن هم گذر از زیبایی های زندگی است، گذر از هرآنچه که موجب شادمانیمان است، به زندگیم نگریستم تمام روزهای خوش این چند سال را به یاد آوردم، آدم های متفاوتی که لحظات خوبی را کنارشان سپری کرده بودم و دریافتم هیچکدام از این آدم ها و اتفاقات و تجربه ها نمی‌توانند مدتی طولانی من را شاد نگه دارند بلکه هرکدام آمده‌اند تا لحظه‌ای را برای من به شکلی زیبا بسازنند و بروند، موضوع آدم ها و مکان ها نیستند پس دلتنگی می‌تواند معنای خود را از دست بدهد، درست است که انسانیم و آدمیزاده دلتنگ میشود، گاه دلتنگ یک دوست و گاه دلتنگ تجربه‌ای شیرین در گذشته اما اگر بدانیم تمام آنها برای آن بودند که عشق،لبخند و یا امیدی را به ما هدیه دهند و تمامشان و تمام زندگیمان در برابر ابدیت لحظه‌ای کوتاه بیش نیست، دیگر آنچنان دلتنگ، دل آزرده و غمگین نمیشویم بلکه فقط سپاسگزار آنها میشویم و میدانیم لحظه‌های زیباتری نیز برایمان در راه هستند.

    همچنین دانستم هر لحظه،هر روز، هرساعت تازه و نو است مانند بوی عطر نانی داغ در صبح زود روزی سرد و زمستانی؛ برخی لحظات و اتفاقات هستند که میدانیم ارزشی زیاد برای ما خواهند داشت و قرار است در آینده از آن یاد کنیم و معمولا کمی قدر آنها را بیشتر میدانیم اما لحظاتی مهم تر از آن است و آن هم ساعات و روزهایی است که می‌پنداری روزیست همانند دیروز با کمی جزئیات متفاوت تر و کلیتی یکسان پس دیگر به آن ارزش خاصی نمیبخشی اما آن هم به اندازه لحظه‌ای خاص، باارزش است زیرا آن هم فقط همین یک بال رخ می‌دهد و آنچه که تو به عنوان تکرار بهش فکر میکنی فقط یک توهم است.

    پس لحظه‌هایت را با وجودت، «حضورت» و امیدت پر کن.

    «لحظه‌ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز»

    و چقدر قشنگ است که: « تو به آیینه، نه

    آیینه به تو ، خیره شده است

    تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

    و اگر بغض کنی

    آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

    گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

    بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

    ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

    ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

    غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

    تا خدا ، یک رگ گردن باقی است ، تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      رُز بانو گفته:
      مدت عضویت: 245 روز

      به نام خدایی که بشدت کافی ایست

      سلام دوست عزیز

      چقدر نوشته ات زیبا و دلنشین و پند آموز بود.

      درست است که انسانیم و آدمیزاده دلتنگ میشود، گاه دلتنگ یک دوست و گاه دلتنگ تجربه‌ای شیرین در گذشته اما اگر بدانیم تمام آنها برای آن بودند که عشق،لبخند و یا امیدی را به ما هدیه دهند و تمامشان و تمام زندگیمان در برابر ابدیت لحظه‌ای کوتاه بیش نیست، دیگر آنچنان دلتنگ، دل آزرده و غمگین نمیشویم بلکه فقط سپاسگزار آنها میشویم و میدانیم لحظه‌های زیباتری نیز برایمان در راه هستند.

      و اون تکیه شعر سهراب سپهری چه خوب با موضوع نوشته ات همخوانی داشت.

      کلی لذت بردم و از اینکه تعهدی جدی دادی برای تغییر جای تحسین داره.

      در پناه حق روز به روز و لحظه به لحظه در حال پیشرفت باشید. الهی آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      مریم محمدی گفته:
      مدت عضویت: 1574 روز

      به نام خدای مهربون.

      سلام دوست عزیزم.‌

      اشکم در اومد از هدایت خدا و این همزمانی و برنامه ریزی و عشق بی‌نهایت دقیقش.

      همین الان بود که از دلتنگی کلافه بودم. دلتنگ آدمها، شرایط، موقعیت‌ها و از خدا هدایت خواستم راه نجات از حس‌های منفی و شیطانی درخواست کردم و دقیقا همین موقع هدایت شدم به کامنت شما.

      چقدر خداوند سریع‌الاجاب هست.

      خدایا شکرت که اگر همه‌ی دریاها مرکب و همه‌ی درختان قلم شوند نمی‌توانند باز هم نمی‌تونم به اندازه‌ای که باید سپاسگزار تو باشم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    مبینا سربلند گفته:
    مدت عضویت: 1041 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به روی ماهت استاد جونم

    سلام به روی ماهتون دوستای قشنگم

    استاد بزار اول حسم رو نسبت به شما بگم بعد جواب سوال هم رو جفت چشمام (:

    استاد قشنگ فرکانسش رو با همه وجودمون دریافت می کنیم که چقدر بیشتر با خودتون در صلح هستین.

    خیلی ارام تر شدین.

    خیلی شمرده تر و زیبا تر صحبت می کنید.

    زبان بدن شما خیلی ارام و هماهنگ تر شده و یک فرکانس متانت رو در شما احساس می کنم ، فقط جاهایی که نیازه حرکات دست دارید و ادم لذت می بره و مشتاق هست همینجوری بشینه و حرف زدنتون رو نگاه کنه . ماشاالله عزیزم !

    استاد حرف های خیلی خوبی زدین و تحسینتون می کنم بابت این احساس لیاقت بالایی که نسبت به خودتون و کارتون دارین ، که اومدین باز هم از فایل های چند سال پیش استفاده کردین ، بهبود دادین به تاثیر گذاریش اضافه کردین و حتی از یک فایل که در یک قسمت بخشِ گفت های استاد با دوستان بود رو ، اومدین 3 تا فایل ازش گذاشتین رو سایت و چقدر دوباره اگاهیی ، چقدر کامنت جدید نوشته شده از فایلی که قبلا هم بوده و خودتون اومدین دوباره در موردش صحبت کردین .. این همه attention فقط به یک فایل این همه برکت و فراوانی براتون داشته توی سایت و دوباره با اعتماد بنفس دوره احساس لیاقت رو هم بار ها پرزنتش کردین !! براواا واقعا ، احسنت به این احساس ارزشمندی !

    وقتی خودتون برای دونه دونه فایل ها و صحبت هاتون اینقدر ارزش و بها قائل هستین و کلی وقت و انرژی میزارین بابتش ، معلومه که باید انبوهی از ثروت و نعمت به سمتتون جاری بشه ، ثروت نتیجه مستقیم احساس ارزشمندی و ارائه بهبود و خدمت به جهانه !

    عزت نفسِ که باعث میشه جهان به شما اجازه تجربه ی کیفیت رو بده. نقطه سر خط.

    الله اکبر خدایا شکرت.

    استاد ولی یه آلارم قرمز رنگی که توی ذهنم روشن شد بابت بک گراندتون هست ،

    برام سواله ، چرا بک گراند طبیعی نمیزارین بمونه؟ همون فضای سبز و دریاچه و هوای تمیز پارادیس ؟

    خیلی حس زنده بودن و واقعی بودن بیشتری رو میرسونه.. ادم احساس نزدیکی بیشتری داره ، حس مثبت و اصالت بیشتری توی اون قاب هست!

    و لطفا بازم سریال زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا هم بزارید و بروزرسانی مون کنید… نمی دونید چقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دلممممونن تنگ شدههههههههههههههههه

    ای خدااا :)

    و برامون رندوم صحبت کنید ، خاطره بگید ، طنازی کنید.. دلمون انقدر برای صحبت های انتزاعی تون تنگ شده که نگو…

    دلمون برای صحبت ها و روی ماه شایسته جان هم حسابی تنگه … بخدا کع !

    و میرسیم به پاسخ سوال

    استاد گفتین که بگیم جز کدوم گروه هستیم و ..

    استاد به قول شما هانستلی برای من توی حوزه های مختلف ، متفاوت بوده

    توی بحث سلامتی همه چی اوکی بود ولی یک نشونه های خیلی خیلی ریزی میدیدم که دوست داشتم رفع بشه.. همون موقع با اشنایی با دوره سلامتی و متعهد شدن از پارسال نه تنها همه چیز رفع شده بلکه این تعهدی که داشتم اعتماد بنفسم رو هزار برابر کرده ، تقوا و خود باوری ام رو همینطور

    هر کار جدیدی که میخوام بکنم میگم ببین من این سرتیفیکِت رو همیشه دارم کنارم( تعهد در قانون سلامتی و نتیجه گرفتن ) پس هر کاری رو میتونم.

    انرژی و سلامتی و اندام مناسب و خلاصه همه احساسات خوبی ، خودتون می دونید..

    توی بحث روابط ، شاید جز گروه دوم بودم.. اوضاع یکم خراب شده بود و روی همه زندگیم تاثیر گذاشته بود و خدارو شکر توی همین چند وقت اخیر که دارم روش مستمر و کوچیک کوچیک کار میکنم قشنگ می تونم پیشرفتم رو اندازه گیری کنم ، تبریک به خودم ، اتفاقا امروز عصر همون داشتم چکاپ فرکانیسی در مورد روابط می نوشتم و امروز برای اولین بار تونستم رضایت خودم رو کسب کنم و مرحله ی اول رو رد کنم بسیار راضی و خوشحالم شکر خدا… به خودم میگفتم : ببین تو از سر سخت ترین مبینا ، کسی که بالاترین استاندارد رو داره در همه چیز تونستی رضایتشو بگیری و از مرحله اول عبور کنی… بابا پس کارت خیلی درست بوده دمتم گرم.. ادامه بده که پاداش گرفتن از این مبینا شیرین ترین حسِ دنیا رو داره !!!

    ای جانم خداروشکر

    توی حوزه کار و کسب و درامد داشتن : استاد من ناخن کاری رو شروع کردم ولی نمیدونم چرا هنوز رو چرخ نیوفتاده و روان نشده.. این پیغام جهانه که باید خودم رو بهبود بدم که ثروت رو به سمتم جاری کنه البته ازش میخوام که شرایطشو برام محیا کنه شرایط پیشرفت و بهبود منظورم دقیقا اینه که ادم بفرسته رو ناخنش کار کنم! ( خخ دیگه باید واضح گفت درخواستو ..)

    و اینکه یوتوب رو گفتم شروع میکنم ، چندتا ویدیو با کیفیت ظبط کردم و دارم همچنان ادامه میدیم ، باید کار و کسب انلاین داشته باشم و از شرکت نوکیا درس بگیرم !

    و مهارت های لازم و مربوطه رو هم در تمام حوزه ها بیشتر و بیشتر یاد بگیرم.

    خدایا کمکم کن الله مهربان و سخاوتمند من.

    آرزو میکنم همتون سرشار شادی و لبخند باشین و همیشه پولدار ، باحال ، خوش شانس ، موفق ، تندرست و در صلح و صفا در این جهان زیبا زندگی کنید ! آمییییین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    محمود سفلایی گفته:
    مدت عضویت: 2241 روز

    درود بر شما

    مجدد چیزی به ذهنم رسید حیفم آمد نگم…

    با توضیحاتم در کامنت قبلی:

    لازمه رسیدن به خواسته، شناخت کامل از آن می باشد، این شناخت با کمک خداوند و از طریق تضاد اتفاق می افتد،

    چون تضادها آمدن که ما خواستمان را بهتر بشناسیم،

    آگاهی های دوره “احساس لیاقت”:

    سبب میشه، من به این باور برسم، همینکه به این دنیا آمدم (از میان میلیارها اسپرم درخواست من اجابت شده…)و خداوند از روح خود در من ‌میده، پس انسان ارزشمندی هستم و ارزشمندی من ربطی به هیچ عاملی ندارد…خلاصه بی چون و چرا، ارزشمندم.

    از طرفی من به این دنیا آمده ام که خلق کنم، تحربه کنم، لذت ببرم، شاد زندگی کنم و جهان را جای مناسبی برای دیگران کنم، و این یعنی باید خواسته هایم که بواسطه تضادها بوجود می آیند را محقق کنم و برای تحقق خواسته نیازه که باورهایم را تغییر دهم چون موجودی فرکانسی هستم و چوب نیستم، و از آنجایی که برای تغییر باورها نیاز به انگیزه داریم ، این انگیزه را بکمک اهرم رنج و لذت می سازیم…

    حال چون انسان ارزشمندی هستم، پس لایق همه خواسته های خداوند هستم،از طرفی چون جهان با صحبتهای ما کاری ندارد و این افکار و باورهای ماست که نتایج را خلق میکند، و خداوند قدرت خلق خواسته هایمان را با کنترل کانون توجه و تغییر باورها و افکارمان به خودمان سپرده بنابراین نیاز به کار فیزیکی که همه انتظار دارن ، نداریم و برای تغییر باورها نیاز به انگیزه داریم که با اهرم رنج و لذت ایجاد میشه … و این انگیزه را، پروژه “تغییر را در آغوش بگیر” ایجاد خواهد کرد.در ضمن اگه کار فیزیکی هم نیاز باشه که هست، به من گفته خواهد شد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    مطهره یعقوبی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    به نام خدای مهربان

    این کامنت در پاسخ به چهارسوال اساسی هست:

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    در پاسخ به این سوال بهترین مثال در زندگیم

    برمیگرده به زمانی که من تازه از دانشگاه انصراف داده بودم با این دلیل و منطق که من برای این مسیر ساخته نشدم .

    منِ شاگردممتازِ اکثر نمراتش 20 ِ بورسیه تحصیلی ،

    حالا تصمیم گرفته که کلا قید همه ی اون همه تلاش و سابقه ی درخشان و اهداف مشخص شده رو بزنه و این درحالی بود که من اصلا نمیدونستم ک میخوام بعدش دقیقا چیکار کنم!!!

    فقط یه تصمیم قوی در پشت احساس بدی که از رفتن به کلاس های دانشگاه داشتم رشد کرد و من رو در ترم دو کارشناسی رشته ی حقوق متوقف کرد .

    به جرات میگم سخت ترین تصمیم زندگیم تا اون روز بود

    اینطور توی ذهن من ترسیم شده بود ک با دست خودم زندیگم رو سیاه کردم یا مثلا گاو شیرده رو سربریدم

    من همیشه جزو نمرات الف وشاگرد تاپ مدرسه میشدم اما

    درس خوندنی که تماما از روی اجبار بود

    ویک جایی خودم دیگه کشیدم کنار

    استاد حدود 3شایدم 4 سال کلی کارها وهنرهای مختلف رو تست کردم و درنهایت هدایت شدم به هنر خیاطی

    ووقتی مطمعن شدم ک میخوام ادامه ش بدم تمرکزی فول انرژی به مدت 3 سال فقططططط کار کردم اموزش دیدم و الان در جایگاهی هستم که به هرکسی میگم من فقط با 3 سال سابقه خیاطی کارگاه تولیدی کوچک خودم رو دارم و مشتری هایی به لطف الله دارم که سفت وسخت پیگیر کارمن هستند و به تازگی حدود دوماه گذشته کارهای من توسط یکی از دستان خداوند به یک مزون در تهران به فروش رسید

    این درحالیه که ارزوی من این بود که برم تهران کار کنم

    وحالا کارهام اونجا به فروش میرسه

    این برام افتخار خیلی بزرگی محسوب میشه

    در مجتمع تجاری ک کار میکنم میبینم همکارانی روکه کمتر از 20 سال سابقه ی خیاطی دارن اما فقط در حد یک سفارشی دوزی فعالیت میکنند من 4،5 ماه بعد از شروع اولین کارگاه خیاطیم طاقه های پارچه رو از مشتری قبول کردم برای سفارش درتعداد بالا از 5،6 تا شروع شد و الان به حدود 20 تا وبیشتر رسیده این تعداد فقط سفارشات یک سری کار در ماه فقط از یک مشتری منه :)

    وخدارو شکر اوضاع در یک روند رو به رشد داره عالی پیش میره

    من خیلی زیاد به مسیری ک طی کردم فکر میکنم

    به این نتیجه رسیدم ک من همیشه قبل اینکه در یک نقطه به موفقیت برسم سریع قله ی بعدی رو مشخص میکردم وبه قول شما استاد تو باد موفقیت هام نخوابیدم

    من مدام تلاش میکردم که از یک مرحله ای که میدونستم موقتیه گذر کنم .مثلا من بعد از انصراف از دانشگاه برای اینکه اول از همه بتونم به استقلال مالی برسم گشتم دنبال کار و رفتم منشی یک مطب شدم

    من از همون اول میدونستم ک این شغل موقتیه ومن فقط برای سیو کردن مقداری پول در یک مدت کوتاه اینجا میمونم و همیشه اینو به خودم یاداوری میکردم

    و دقیقا همینطورم شد وبعد 8 ماه که اونجا مشغول به کار بودم ازونجا استعفا دادم واومدم بیرون

    با اینکه در بهترین شرایطی ک تموم هم سن و سال هام ارزوشون بود باشن بودم و کار راحت با درامد نسبتا خوبی داشتم من بعد اینکه مسیرم مشخص شد برم سمت خیاطی و چندماه هم بود ک کل حقوقم رو سیو کرده بودم اومدم بیرون و بااون پول بخشی از ابزار خیاطی رو خریدم و تمرکزی رفتم رو این حرفه

    هرچند احساس میکنم که در این مورد من واقعا جزو دسته ی چهارم عمل کردم و اصلا به جهان اجازه ندادم تضادی رو برام رو کنه من خودم به سمت شرایط بهتر وبهتر حرکت کردم وخب موفق هم شدم به لطف الله

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در این مورد واقعا انگار حرفهای شما دقیقا برای خود من بود

    من اواخر ترم دوم دانشگاه اوایل تابستان سال96 دچار یک بیماری ناشناخته که از قضا مربوط به گوارش وروده ی بزرگ بود شدم

    این بیماری باعلائم کوچیک شروع شد ک من به اونها توجه نکردم و چون درگیر امتحانات پایان ترم بودم اصلا برام مهم نبود که چیشده وحتی در موردش باکسی هم صحبت نمیکردم تااینکه بعد گذشت سه ماه ،اوایل مهرماه وقتی میخواستم برای ترم 3 برم دانشگاه دیگه اونقدر این علائم شدید شد که من ناچارا به دکتر مراجعه کردم و دکتر گفت روده ت در شرایط اضطراریه و چرا زودتر مراجعه نکردی

    انقدر پروسه ی درمان پیچیده شد که من حدود دو دوره یک ماهه در بیمارستان در سخت ترین شرایط تحت درمان قرار گرفتم وکار به جایی کشیده شد که دکترها از درمان من عاجز شده بودند و خودم احساس میکردم که مشکوک به سرطان روده ی بزرگ هستم علاوه بر اینکه کلی درد کشیدم و بینهایت اذیت شدم وانواع اقسام داروها و ازمایشات رو انجام دادم و امیدی به زنده موندن نداشتم وبارها وبارها به خودکشی فکر میکردم،

    ما کلی هزینه کردیم تا من درمان بشم

    اون روزها فهمیدم که اگر همون اول سفت وسخت پیگیر درمان میشدم هیچوقت کار به بستری و بیمارستان نمیکشید

    چقدر من بعد اون پروسه ی درمان که حدود حداقل یک سال طول کشید درگیر افسردگی بودم تااینکه بعد چندماه من تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم و اولین تصمیم هم انصراف از دانشگاه بود ….

    حالا که بهتر قانون رو درک میکنم متوجه شدم که اون بیماری اگر با اون شدت و حدت اتفاق نمیوفتاد من هیچوقت به این مسیر هدایت نمیشدم و قطعا الان با یک مدرک کارشناسی در به در دنبال یک کار اداری بودم

    اما اون اتفاق که حالا اصلا نمیتونم اسمش روتضاد بزارم ودر واقع بهتره بگم بزرگترین موهبت الهی از سمت پروردگارم بود

    چنان من رو مصمم کرد که برای اینده م یک تصمیم جدید بگیرم که نتیجه ش شده زندگی بهشتی امروزم

    و در زمینه ی سلامتی چنان سپاسگزار تر شدم که به جرات میگم ندیدم دور وبرم کسی رو ک اینقدر قدر سلامتی شو بدونه

    ازون دوران به بعد من هیچوقت برای هیچ دردی به دکتر مراجعه نکردم بارها میبینم ک خونوادم برای یک سرفه کوچیک سریع میرن دکتر و کلی دارو مصرف میکنند

    ولی من میگم اینها اصلا درد نیستند اینها اصلا در برابر اون زجری ک من کشیدم خیلی مسخره ست

    و انقدر متنفر شدم از هررررچی دارو هست که اصلا بعد اون دوران یک گارد شدید نسبت به دکتر و دارو ودرمان پیدا کردم

    وهمزمان هم بینهایت میتونم نعمت سلامتی رو بارها وبارها بهتر بفهمم وقدرش رو بدونم

    اینکه تو میتونی توی خونه راه بری از توی اتاق خیلی راحت بری توی اشپزخونه بعد بری حمام کنی بعد بری توالت و بتونی روی پای خودت بایستی برای مدتی ارزوی من بود

    من اون روزها فهمیدم ک چقدر سخته 24 ساعت روی یک تخت دراز بکشی و فقط چشمت به در باشه

    و اگه کسی نیاد پیشت تو حتی نتونی از جات پاشی و بری یک لیوان اب بخوری

    حتی وقتی برای مدتی در اثر عوارض یک دارو بر روی بدنم از کمر به پایین فلج شدم و بدنم حس نداشت

    اروزی من این بود که بتونم برم بازار و برای خودم لباس بخرم

    وقتی دستهام انقدر حسشون کم شده بود ک نمیشد خودکار رو توی دستم بگیرم و بنویسم و خودکار از توی دستم سر میخورد من فهمیدم ک چه نعمتی هست سلامتی

    واین نعمات لطف پروردگار به منه که همین حالا میتونم

    حدود یک ساعت گوشی تو دستم نگه دارم راحت دراز بکشم و با انگشتام تایپ کنم

    من این رو لطف خدا میبینم و

    حالا فهمیدم ک همه ی اتفاقات زندگی فقط لطف پروردگاره شاید اول ظاهرشون به مزاج ما خوش نیاد ولی بعدا متوجه خیر ماجرا میشیم

    و من همون ادمی ک روزی از خدا طلبکار بودم برای این اتفاق

    حالا همون اتفاق رو بزرگترین موهبت زندگیم میدونم وبابتش سپاسگزارم

    بزرگترین درس من ازین اتفاق این بود که نزارم یک موضوعی که میدونم باید بهش رسیدگی کنم اینقدر پیشروی کنه که هم به خودم اسیب جدی بزنه و هم کل اطرافیان رو درگیر کنه و هم کلی هزینه به بار بیاره

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    در حقیقت علت اینکه من در مورد علائم اولیه بیماری با کسی صحبت نکردم فقط وفقط برمیگرده به عدم ارزشمندی

    من انقدر برای سلامتی خودم ارزش قائل نبودم و میگفتم خجالت نمیکشی حالا برای این درد میخوای بری دکتر وکلی هزینه کنی ؟؟!!یکم تحمل کن خوب میشه بابا بیخیال!!! دردی ک واقعا ازار دهنده بود

    مثلا مثل سرماخوردگی نبود من هیچوقت حتی قبلنا ک قانون رو نمیدونستم هم برای سرماخوردگی زیاد اهمیت نمیدادم و کاملا بیخیال بودم خودش هم همیشه خوب میشد

    اما این مورد یک مسئله جدی بود ک باید پیگیری میشد

    اگر برگردم به اون شرایط برای خودم احساس ارزشمندی

    میکردم و اون درد رو تحمل نمیکردم و به جای نگرانی بابت هزینه ها و باورکمبود

    سعی میکردم زودتر برای درمان اقدام کنم و نزارم کار اینقدر سخت بشه

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    خب پاسخ این سوال رو من در سوال قبلی عنوان کردم که

    اولین باور عدم ارزشمندی بود

    و دومین هم باورکمبود واحساس گناه

    احساس گناه یکی از ریشه ای ترین باورهای من در مورد خوانواده م بوده و هنوزم هست

    من وقتی مریض میشدم چون هزینه ایجاد میکردم وپدرم برای من پول خرج میکرد من حس عذاب وجدان داشتم و

    احساس گناه میکردم

    که چرا الان باید من این هزینه هارو به بار بیارم

    حتی یادمه وقتی تو اوج اون بیماری پدرم منو به بهترین دکترها با حق ویزیت های بالا میبرد صبح یک دکتر عصر یک دکتر هرکدوم خروار خروار داروهایی کمیاب واکثرا خارجی وگرون تجویز میکردن و من تو همون حالِ بدم نگران هزینه هایی بودم که دارم به خونواده متحمل میشم.

    واااای خدایا هنوزم که فک میکنم میبینم اصلا تموم انگیزه ی من که بعد مدت کمی بعد از دوران نقاهت سرپا شدم و با یک انرژی بینهایت بالا دنبال کار بودم این بود که بتونم تموم اون هزینه ها که اون دوران که کم هم نبود رو جبران کنم و به پدرم برگردونم

    من تا مدتها بعد احساس گناه داشتم درقبال پدرم و متاسفانه هنوزم خیلی جاها متوجه این احساس گناه در وجودم میشم

    که من حتما باید بتونم بخشی از درامدم رو حتما صرف مخارج خونه بکنم اون اوایل این احساس رو تحت عنوان یک حس مسئولیت پزیری و عشق به عزیزانم محترم میدونستم

    اما بعدها متوجه شدم که اشتباه میکردم و من فقط احساس گناه داشتم و فقط وقتی حس رضایت وارزشمندی داشتم که بتونم کاری برای خونواد م بکنم اونم از لحاظ مالی

    من اینطوری خودم رو یک ادم مهم و ارزشمند میدونستم

    و اگر موفق نمیشدم احساس بی ارزشی داغونم میکرد

    این احساسات هنوزم در من هست اما تنهاتفاوتش اینه که من حالا به این احساسات اگاهم و خوشبختانه دارم تلاش میکنم ک روی این جنبه کار کنم و بهبودش بدم …

    استاد چقدر خوشحالم که این پروژه رو قراره شروع کنم

    قراره مستقیم برم سمت احساس لیاقت و ارزشمندی

    من مطمعنم ک این پروژه پر از برکت خواهد بود

    مطمعنم من مهمان دوره ی پربرکت احساس لیاقت هم خواهم بود خدا دعوت نامه شو برام میفرسته و من از همین حالا برای تجربه ی یک مدار متفاوت خوشحالم وبه خودم تبریک میگم

    استاد بارها وبارها هم از شما وهم از مریم جان ممنونم برای

    تدوین دوباره ی این فایلها

    ازخدا میخوام خودش براتون اون اتفاقی که مدتهاست منتظرشین و قلبتون رو نورانی میکنه رو بهتون هدیه بده ..

    در پناه حق

    الطور

    کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئًا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ

    [ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ] ﺑﻪ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺍﻋﻤﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻧﺠﺎم ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻳﺪ [ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ] ﺑﺨﻮﺭﻳﺪ ﻭ ﺑﻴﺎﺷﺎﻣﻴﺪ ، ﮔﻮﺍﺭﺍﻳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ .(١٩)

    این نعمت پاداش عظیمی از سوی پروردگار جهانیان هست وبس…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1810 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به همه ی عزیزانم

    ــ خدایا شکر بابت این حجم نعمتی که امروز دریافت کردم که به خونه ی دوستم دعوت شدم و از خوابگاه به خونه ی ایشون اومدم و چندین شب را اینجا قرار خوش بگذرونم

    اولین کاری که بهش علاقه دارم واسم جور شد و امروز واسه مصاحبه رفتم و کلی خوش گذروندم و قرار شد که کار را شروع کنم و تصمیم گرفتم آخر این پروژه تغییر را در آغوش بگیر از کارم و موفقیتهایی که در این کار کسب کردم بگم

    از همه مهمتر وقتی اومدم تو سایت دوتا بنر از پروژه ی جدید دیدم که کلی احساسم بهتر شد و اگر بخوام احساس و انرژی که امروز داشتم بیان کنم انگار ده تا قهوه خورده باشم و چندتا امپول تستوسترون زده باشم و کلی نوشابه انرژی زا خوردم و از لحاظ ذهنی همه چیز زییا و نرم و روان بود که مومنتوم مثبت را با تمام وجودم درک کردم

    سپاس گذارم ازت استاد عزیزم بابت این پروژه جدید و رایگان سپاس گذارم ازتون بابت این ایده که با دوره ی احساس لیاقت ترکیبش کنیم و تقاضایی دارم که اگر امکانش هست حداقل هر دو روز یا سه روز مطالب این پروژه را بارگذاری کنید که از این همه آگاهی بهتر بهره مند بشیم و بتونیم تمرینات انجام بدیم مخصوصا برای عزیزانی که دوره ی احساس لیاقت را هم با این پروژه پیش میبرن

    تعهد میدم که در این پروژه سمت خودم را انجام بدم و تمرینات انجام بدم و درحال حاظر چکاپ فرکانسی از خودم گرفتم و می‌خوام آخر دوره به اشتراک بذارم

    به قول سعیده شهریاری عزیز اللهم اخیش

    خیلی عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: