دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 87


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمیرا فدائی تهرانی گفته:
    مدت عضویت: 1357 روز

    سلام و درود فراوان بر استاد عزیزم ، مریم جان و دوستان عزیزم .

    من یه روندی رو طی چند ماه گذشته که پشت سر گذاشتم رو خلاصه مینویسم که تمام کمال پاسخ سوالاتی که شما استاد عزیزم عنوان کردید در اون هست ، جاهایی که تغییر نکردم و چک و لگد جهان رو خوردم و بها دادم تا جایی که قبل از اتفاقات بد تصمیم به تغییر گرفتم .

    چند ماه پیش متاسفانه بابت یک اشتباه پزشکی من توانایی راه رفتنم رو از دست دادم ، اشتباهی که علی رقم استفاده من از قانون سلامتی فقط روند این اتفاق کندتر شده بود و چقدر من شاکر خدام که زندگیم به شیوه قانون سلامتی بوده و الا که با آنچه پزشکان محترم نظر میدادند عملا جان من به خطر می افتاد . تایمی که این موضوع رقم خورد نیاز به جراحی پیدا کردم که دکترا نظر داده بودند فقط بابت جلوگیری از یکسری مسائل جراحی انجام میشه و عملا برای حرکت پاهام هیچ کاری نمیشه کرد و نخاع آسیب شدید دیده ، اما استاد عزیزم به لطف آموزش هایی که از شما دریافت کردم و کار کردن روی خودم و ایمان و توکلم بخدا ، اولا درخواست کردم از خانوادم که دکترا هر چی نظر میدهند را به کن نگویند و این اطلاعات رو در واقع من بعد از جراحیم شنیدم نه قبل آن ، دوما بجای گریه و زاری و وحشت زدگی تمام تلاشم را کردم تا ذهنم را کنترل کنم و روی قدرت خداوند حساب باز کنم . تمام تمرکزم را گذاشتم روی سپاس گذاری نعمت هایی که داشتم ، آدم هایی که عین فرشته دورم بودند تا من حس بهتری داشته باشم و بهم کمک میکردند . تمرکز کردم روی سپاس گذاری از بقیه اعضای بدنم که سلامت هستند و درباره اون اتفاق هم هر روز به خدا گفتم ، یا رب العالمین همانطور که من طفل بودم و تو به من قدرت دادی تا به کمک پدر و‌مادرم اول بایستم و تکاملی راه رفتن رو یاد گرفتم و‌تو به پاهایم قدرت دادی ، پس الان هم میتوانی با همان سیستم به پاهایم قدرت ببخشی و من دوباره راه بروم . بگویم روزی چندبار این جملات و سپاس گذاری ها را تکرار کردم و ته قلبم این باور را داشتم که خداوند قطعا پاسخ میدهد به درخواستم ، حتی دقیقا روز جراحیم ستاره قطبی ام را نوشتم و درخواست دادم که خدایا جراحی ام به بهترین نحو پیش برود و به محض اینکه بهوش آمدم پاهایم را تکان دهم ، و هنوز بعد گذشت سه ماه از این جریان اشک شوق بر چشمانم جاری میشود وقتی که دقیقا هوشیار شدم و پاهایم را تکان دادم و تمام تیم پزشکی و جراحانی که سر سخت عنوان کرده بودند که آسیب نخاعی برگشت پا ندارد ولی خداوند معجزه کرد برای من . و منی که صدای شما در گوشم تکرار میشد که وقتی به خدا اعتماد کنی هیچ چیز غیر ممکن نیست چون خداونده که تنها قدرت این جهانه .

    حالا این موضوع چه ارتباطی به دیر تغییر کردن داره ؟ من یک باور مخربی دارم که مربوط به عزت نفسم هست و بابت انفاقات گذشته در زندگیم این احساس رو دارم که در حق من ظلم شده ، و با اینکه من از قانون سلامتی استفاده کردم ، با وجود مراقبت هایی که از سلامتیم دارم چون باور مخربم اینه که بهم ظلم میشه ، یا فلانی ها به من ظلم کردند و من مقصر نبودم الان دقیقا اتفاقی رقم میخوره که همون باور من رو به نمایش میذاره ، من خیلی روی این باور کار نکردم و همیشه اگر بحث بود درباره این موضوع من سعی میکردم فرار کنم از این جریان یا گاهی با دیگران درباره اتفاقات بدی که دیگران برام رقم زدند حرف میزدم و همش میگفتم من احساسم بد نمیشه ، اتفاقا من بخشیدم اون آدم ها رو یا به قول شما استاد ، ادای اینو می امدم که من اشتباه کردم در رفتارم با اون آدم ها و من بهای بیجا دادم که اونا سو استفاده کنند و خب نتیجه تکرار و تغییر ندادن این باور این اتفاق ناخواسته را رقم زد و درس بزرگی به من داد .

    و در ادامه بگویم هر چقدر قبل جراحی با تمام توان تلاش کردم از آگاهی های دوره ها که آموختم استفاده کنم ، اما روند بهبود کند و آهسته و این خونه نشین شدن من که عملا هیچ کاری نمیتونم انجام بدم و زمان میبره تا من بدون کمک بتوانم روی پاهام راه بروم و تعادلم برهم نخوره . باعث شد که کن از آموزش ها فاصله بگیرم و وارد یه چرخه معیوب بشم ، یک روز حالم خوب ، فردا با گریه و زاری سپری میشد و همین چند روز پیش بقدری حال روحیم خراب بود که به همسرم گفتم اگر من تا دو‌روز دیگر خوب نشدم منو ببر پیش یک روانپزشک ، و گفتن همین جمله گویا یک تلنگر محکمی به خودم بود ، چند روزی با خودم صحبت کردم ، دوباره شروع کردم به یادآوری ارزش مندی هایم ، به توانایی هام به معجزات خدا در زندگیم به انفاقات خوبی که طی همین چندماه در زندگیم رقم خورده و همین امر موجب شد که تصمیم بگیرم بجای هدر دادن وقتم پای گوشی و سوشال مدیا گردی و فیلم و‌بازی ، از اول روی دوره هایی که دارم کار کنم و به خودم گفتم الان بهترین فرصته برای کار کردن اساسی و‌تمرکزی روی خودم چون شاید چندین ماه زمان ببره روند رسیدن به حالت عادی زندگی برای من ، یادآور شدم به خودم که به قول استاد مهم نیس چقدر اوضاع بده به محض شروع کردن شما و‌کار کردن روی خودتون و احساس خوبتون خداوند براتون درهای رحمت الهی رو باز میکنه ، پس امروز صبح به محض بیدار شدنم اول ستاره قطبی ام رو نوشتم ،بعد وارد سایت شدم دیدم شما فایل جدید گذاشتین و همین که فایل رو گوش دادم گفتم تحویل بگیر سمیرا جان ، این همزمانی شروع یک دوره ، قطعا نشانه ای واضح از سمت خدا هست و وعده خدا حقه من شروع میکنم ، و اتفاقات خوب از راه میرسه ، همانطور که مطعنم اگر امروز چند قدمی را به کمک دیگری یا واکر راه میروم ، بخاطر ایمان و توکلم به خدا و کنترل ذهن و باورهای خوبم هست ، پس با ساختن باورهای قویتر و شخصیتی بهتر و احساس بهتر قطعا اتفاقات عالی به زودی از راه میرسد .

    حس میکنم این جریان اتفاقی است که خدا از آن میگوید ، که ما شما را امتحان میکنیم ، و مطمعنم من از این امتحان با شروع مجدد در مسیر الهی و درست حرکت کردن ، خدا برایم کن فیکون میکند .

    استاد جان ممنونم ازت که با دوره ها و آموزش هاتون جای ایمان به خدا داشتن را با توکل کردن و سر سپرده بودن به خدا در دلم جای دادی ، بینهایت سپاس گذارم که با کلامتان به من یاد دادین چطور پر بحرانی ترین شرایط توکل کنم بخدا و جور دیگه ای به مسائل نگاه کنم که به من حس بهتری بده ، اگر آموزشهای شما نبود من با مواجه شدن این ناخواسته هرگز سرپا نمیشدم ، هرگز چنین معجزه ای رقم نمیخورد ، اگر قانون سلامتی شما نبود که اینچنین بدن من را قوی کند از پس دوتا جراحی وسیع به فاصله یکماه دوام نمی آوردم ، همین رووند پیشرفت من که از نظرم کند است تمام پزشکان را دست به دهان کرده چطور انقدر زود داری پیشرفت میکنی و نطرشان این است که خداوند عاشق من است ، البته که خدا عاشق من است من سالهاست در پایان ستاره قطبیم باور قلبی ام را مینویسم که خدایا عاشقانه دوستت دارم و میدانم تو هم مرا عاشقانه دوست داری و از من مشتاق تری که مرا به خواسته هایم برسانی و‌هر روز رشد و پیشرفتم را در تمام جنبه های زندگی ببینی .

    باز هم سپاس گذار هستم برای تمام آموزش هایی که با جان و دل به ما میدهید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2046 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام ب همگی عزیزان

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    دوسه ماه پیش ی کیسی برای ازدواج بهم معرفی کردن ،

    ی سری ویژگی ها دلخواهم و داشت

    ولی خیلی از چیزایی ک برام مهم بود و نداشت

    مخصوصا از لحاظ مالی

    چنتا خواسته در من ایجاد کرد

    اینکه تو رابطه آزادی داشته باشم

    ی تایمی برای خودم داشته باشم ک گاهی تنها باشم چون من از تنهایی خودم انرژی میگیرم،ولی ایشون خیلی زود ب من وابسته شده بود

    من فهمیدم توی اون تایم کوتاه 5 روزه کمتر میام سایت و از کمتر رو خودم کار میکنم

    رسیدم ب ی الگو ک چندبار تکرار شده برام

    برای من،وقتی شخصی مهم میشه ،ب عبارتی کسی ک میخوام وارد رابطه بشم باهاش

    آروم آروم ،فکرش تمام فضای ذهنی منو در برمیگیره

    و من از اون شخص بت میسازم تو ذهنم

    از بس توجه میکنم ب زیبایی ها و نکات مثبتش

    این خیلی خطرناکه برای من

    قبلا جوبش و خوردم

    این همون شرکه ،من باید این شخص رو دستی از خدا بدونم ک اومده تو زندگیم بهم عشق بده

    باید همیشه تو ذهن خودم ویژگی های مثبت و توانایی هام و یادآوری کنم

    والبته ب ویژگی ها مثبت طرف مقابلم هم توجه کنم

    و هین حرف زدن علاوه براینکه اونو تحسبن میکنم خودمم تحسین کنم

    ن اینقد بهش بال و پر بدم ک فک کنه خبریه ،من تو ذهنم قدرت میدم ب اون شخص و شرک میورزم

    (من متوجه فرکانس پایینش میشدم ولی ادامه دادم تا روز پنجم)

    این سری علاوه براینکه متوجه این الگو تو خودم شدم،فهمیدم این شخص داره تظاهر میکنه ک حالش خوبه ،خیلی حرفهاش ضد و نقیض بود

    و خیلی اصرار میکرد ک دیگه نیاز ب شناخت نیست چون من تصمیمم وگرفتم و انتخابم و کردم

    من فهمیدم این شخص میخواد خودش همیشه تصمیم آخر و بگیره و نظر من اصلا مهم نیست

    فهمیدم ک خودم این شخص و جذب کردم با باورها و فرکانس خودم

    برای همین گفتم باید خودم تغییر کنم

    اگه میخوام شخص مناسب تری بیاد تو زندگیم باید تمرکزی تر روی خودم کار کنم

    باید بها بپردازم برای خواسته ام

    برای همین اومدم سراغ دوره احساس لیاقت الان جلسه ی چهارم هستم

    خداروشکر در بهترین زمان ممکن این تصمیم و گرفتم

    خیلی خواسته هام برام واضح تر شد و آرامشم بیشتر

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    تو رابطه قبلیم 4 سال پیش متوجه شدم ک وابسته شدم و باید تغییر کنم

    ولی نمیدونستم چطور روی خودم کار کنم

    البته طرف مقابلم همزمان ک بامن حرف میزد تمایل داشت با دخترای دیگه هم ارتباط داشته باشه

    میگفت تو نباید حساس بشی

    چون استاد عباسمنش هم اینحوریه تو رابطه اش

    همزمان ک تو رابطه عاطفی هست

    این آزادی و داره ک با ادمای دیگه (جنس مخالف)ارتباط برقرار کنه

    ولی من چون خودم این کارو انجام نمیدادم

    دوسنداشتم ک طرف مقابلم هم این کارو انجام بده

    چون جز اصول من نبود این کار

    من تمایل داشتم با کسی در رابطه باشم ک ب ازدواج ختم بشه

    ولی ایشون اینو قبول نداشت

    و قصد ازدواج هم نداشت

    و بخاطر همین من باهاشون کات کردم

    ی مورد دیگه در مورد کارم

    موقعی ک سالن پوست بودم،مدیرش بهم کار اصلاح،کوتاهی و بافت و داد

    گفت درصدی هم ازت نمیگیرم فقط منشی هستی کافیه

    کار فیشیال و هم یادم داد

    با ابنکه هزینه اش 15 تومن بود ولی ب من رایکان آموزش داد

    نیاز بود ک من مهارت هام و بیشتر کنم و تسلطم رو کار بیشتر بشه

    ی کارهایی هم کردم

    میخواستم آموزش بافت ببینم

    ولی همزمان شد با قبول شدن خواهرم تو آزمون استخدامی تو تهران

    ک من 3 بار باهاش رفتم ،چون خودش شرایط تنهایی رفتن و نداشت

    هربار هم دو روز طول کشید

    حتی ی پیشنهاد کاری با پول بیشتر رو هم چند روز رفتم موقعی ک تو سالن بودم

    ولی صاحب سالن خیلی دوسداشت برگردم پیشش ،بهم گفت اگه رفتی ،خوشت نیومد از کار برگرد پیشم

    ک اون کاره منتفی شد منم برگشتم

    با اینکه ی منشی گرفته بود تو 5 روزی ک نرفته بودم،ولی ب من گفت بهش گفتم ممکنه زکیه برگرده موقت جاش هستی

    حتی بنده خدا خودش چندبار اومد از درخونه منو برداشت برد سالن با شوهرش،

    خیلی هوامو داشت

    ولی بخاطر کم کاری خودم،و ارزش نذاشتن ب کارم و ی جورایی ب کارم بی احترامی کرده بودم و مسئولیت نپذیرفتم ک عاقااا تو مسئولیت داری نمیشه هی ول کنی بری

    مسافرت

    ک یک روز ک صبح قرار بود بریم ایستگاه راه آهن بهم پبام داد ک برای من نمی صرفه منشی ،ک بیایی ،اگه خواستم بعدا خبرت میکنم

    حق هم داشت منم اگه جاش بودم همین کارو میکردم

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    مطمئنا با تعهد و مسئولیت بیشتر کارو انجام میدم

    و از فرصتی ک بهم داده شده بود استفاده میکردم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    اون شغل علاقه من نبود

    و باورم این بود ک من ب جایی نمیرسم با حقوق 2 تومن

    من دوسداشتم برای خودم کار کنم

    از علاقه ام

    و چون باورم ابن بود ک نمیتونم ازش پول بسازم هیچ انگیره ای نداشتم ک انرژی بزارم

    ولی الان متوجه شدم هر شغلی پتانسیل پول ساختن رو داره

    باید باورهام و درست کنم

    ک خداروشکر دارم ی قدم های کوجیکی و برمیدارم تو مهارتی ک دارم

    الهی شکرت

    مرررسی استاد عزیزم

    مرررسی گروه تحقیقاتی عباسمنش

    دمتون گرم

    سپاسگزارم بابت این پروژه تغییر

    ک قراره کلی اتفاق های قشنگ و برام رقم بزنه

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    کورش فکاری گفته:
    مدت عضویت: 978 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته و دوستان عزیزی که با اشتراک تجربه ها و جنس افکار و فرکانس هاتون مسیر بقیه افراد رو روشن تر و آسان تر میکنید.

    پاسخ به سوال شماره 1 :

    اوایل سال گذشته یعنی سال 1403 بعد از تماشای یکی از قسمت های سفر به دور امریکا و گوش دادن به صحبت های استاد درمود دوره ای که قرار بود مستقیم روی احساس لیاقت تاثیر بذاره، متوجه شدم که یکی از بزرگترین نقص های فرکانسی من عدم وجود احساس خود ارزشمندی هست عمیقا استفاده و اجرای آگاهی های این دوره رو درخواست کردم و خب بنا به ناپایداری مالی که در آن زمان داشتم کمی تردید در به وقوع پیوستن اون درخواست درونم شکل میگرفت تا اینکه به طرز خداگونه ای و بدون اطلاع من مادرم این دوره رو خریداری کردن و در اختیار من هم گذاشتن اونجا بدون شک گفتم این جواب درخواستم بوده پس مسیر درسته و باید آگاهی های این دوره رو بدست بیارم

    بعد از گوش دادن و تفکر در چند جلسه هدایت شدم و به کسب و کار اسب برگشتم میتونم بگم تقریبا بلافاصله بعد از کمی بالاتر رفتن احساس لیاقتم بعد یکی دوسال نداشتن درامد خوب دوباره به درامدهایی رسیدم که آرامشم رو دو چندان میکرد.

    بعد از گذشت تقریبا بیشتر از یکسال و ورود پول خوب به زندگی همش این افکار توی ذهنم میومد که پتانسیل کار اسب برام کم شده و از نظر فیزیکی احساس خستگی بیشتری میکردم در نتیجه با خودم گفتم ممکنه که مسیر بهتر،راحت تر و پر درآمد تری پیش رویم قرار بگیره.

    مشغول تفکر و احساس در جنس فکری که در بالا ذکر کردم بودم که پیشنهادی در رشته کاری که به مراتب علاقه بیشتری در آن داشتم و مربوط به تولید کردن محصول میشد دریافت کردم و حدود یک هفته بود که بهش فکر میکردم و واردش شدم.

    تقریبا بعد شروع فعالیت جدیدم حدود یکماه پیش صنعت اسب دچار مسائلی شد که قابل ذکر نیست ولی پیامدش برای من تقریبا صفر شدن درامدم از راه اسب بود ولی من قبل از این مسئله وارد حوزه فعالیت قدرتمند تر و مورد علاقه تری شده بودم و نه تنها درامدم تحت الشعاع شرایط بد قرار نگرفت بلکه رشد بیشتری داشتم، فرصت بیشتری دارم و خستگی فیزیکیم درصد زیادی کاهش پیدا کرد.

    پاسخ به سوال شماره 2:

    یکی دو سال قبل از شروع کارم در حوزه اسب نشانه هایی از احساسهای نادرست و شرایطی که دلخواهم نبود دریافت میکردم اما مقاومتی در برابر تغیر باور هایم و شروع خودسازی احساس میشد به گونه ای که به صورت دست و پا شکسته مطالب و آگاهی هارو دریافت میکردم ولی دریغ از ذره ای اراده در اجرای عملی این آگاهی ها.

    با سخت تر شدن شرایط و ضربه چکش جهان که استاد بهش اشاره کردند مجبور به تعهد در تغییر باور هایم شدم و شرایط لحظه ای و خفیفی در زندگی ام بهبود پیدا کردند البته لازم به ذکر است که عدم پذیرفتن تغییر اصلی، ایده ها و هدایت هایی بود که به آنها جامه عمل نمیپوشاندم و در نتیجه دلسردی از نتیجه نگرفتن و حتی سخت تر شدن شرایط برایم پیش می‌آمد که حاصل باوری مخرب بود که در پاسخ سوال شماره 4 به آن اشاره خواهم کرد.

    پاسخ سوال شماره 3:

    جواب به این سوال برایم چالش برانگیز است چون در حال حاضر تمام مسیری که طی کرده ام را پذیرفته و مفید میدانم با این حال اگر به زمانی که حاضر نمیشدم ایده ها را به صورت کاربردی عملی کنم برگردم، قطعا به خودم میگم اگر در هدایت یا ایده ای احساس خوبی داری تا جایی که باورهایت اجازه میدهند اقدام کن و آگاه باش که تکامل یک روند است نه یک نقطه واحدِ تکامل یافته برای شروع.

    پاسخ به سوال شماره 4:

    خب طبق تجربه ای که براتون گفتم یکی از بزرگ ترین دلایل نپذیرفتن تغییر و ترس برای شروعِ مسیر درست احساس عدم لیاقت می‌باشد که نجوایی مثال تو کافی نیستی، تو مهارت لازم را نداری، تو تجربه کافی نداری و … را بر سر و روی فرد رگبار میکند.

    بعد از شروع دوره احساس لیاقت و تمرین آگاهی های دوره متوجه ارزش واقعی و الهی خودم و دیگر انسان ها شدم که همین امر باعث شد بدون زیر سوال بردن هدایت ها و احساس خوبم کمی اقدام گرا تر از قبل بشوم و این عادت برای من موفقیت بسیار بزرگی محسوب میشود.

    البته پس عمیق شدن در باور احساس لیاقت به مشکل اصلی ام در نپذیرفتن تغییر و ترس از تغییر پی بردم؛ باور محدود کننده و بسیار مخرب کمال گرایی، تنها پی بردن به وجود چنین باور مخربی نقطه شکوفایی من شد به گونه ای که الان با در نظر گرفتن اینکه تکامل اصلی پس از اقدام به تغییر شکل میگیرد، به فرصت ها، رشدها و آموزه هایم فرصت میدهم که خودشون رو در زندگی ام نشون بدند بدون اینکه با کمال گرایی بیش از حد جلوی جان گرفتن و رشد کردن تغییر های کوچکی که در آینده نتایج بزرگی دارند رو بگیرم.

    به این گونه با جایگزین کردن باور لیاقت و به خودی خود ارزشمند بودن تصمیماتم؛ با احساس خوب، توانستم به مسیر و تکاملم اعتماد کنم و با صبر بهشون فرصت شکوفایی بدم.

    خداروشکر بابت شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر و ممنونم از شما استاد عزیز بابت روز به روز ایجاد تغییر و بهبود در روند رشد همه عزیزانی که بهش نیاز دارند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2232 روز

    به نام خداوند بخشاینده مهربان

    سلام به استاد عزیزم و دوستانی که در این سایت هستند .

    سلام به خداوندی که همواره هدایتگر من به مسیر درست است

    خداوندی که همواره صدای من رو می‌شنوه و درخواستم را اجابت می‌کنه

    خداوندی که دانای مطلق است و قدرت در دستان اوست

    این روزها قانون آفرینش را کار می‌کنم و بخش ششم که در مورد تقسیم کار با خداوند است را خیلی می‌پسندم در این تمرین از خدای مهربانم خواستم که من را به سوی مسیر درست و به سوی تغییر هدایت کند.

    مدت‌ها با بی‌انگیزگی بی‌حالی و تضادهای مختلفی روبرو میشدم توی تمرین تقسیم کار به خدا گفتم :من سعی می‌کنم حسم را خوب نگه دارم شاد باشم بخندم از زندگی لذت ببرم و تو وظیفه داری که برای من آرامش و سعادت و مسیر درست را به ارمغان بیاوری و خداوندی که همواره اجابت کننده دعاهای ماست درخواست من را با این پروژه قشنگ و بی‌نظیر اجابت کرد.

    از خداوند مهربان متشکرم به خاطر وجود شما و بهبودهای همیشگیتان و این پروژه بسیار عالی که برای ما آماده کردید.

    امیدوارم خداوند مهربان کمکم کند بتوانم به بهترین شکل ممکن از این مسیر استفاده کنم و در این پروژه مشارکت داشته باشم از تمام کسانی که در تهیه این پروژه کمک کردند سپاسگزارم و از خدای مهربانم سعادت در دنیا و آخرت را برایشان آرزومندم

    وجودم سرشار از شور و اشتیاق است تا آخر عمرم باید در این مسیر بمانم

    خداوندا تنها از تو یاری می‌جویم و تنها تو را می‌پرستم خدایا شکرت که دوباره دستم را گرفتی و با خود به این راه پر از نعمت هدایت کردی.

    سوال 1:

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    موقعی که قانون سلامتی روی سایت قرار گرفت من هیچ تضاد سلامتی مهمی نداشتم

    ولی حس می‌کردم که انرژی بدنی ام نسبت به قبل کاهش پیدا کرده

    هر روز حجم عضلاتم داره کم و کمتر می‌شه

    تمرکزم به شدت پایین اومده بود و روزها خسته و بی‌انگیزه بودم

    قبل از اینکه به تضاد مهمی از نظر سلامتی برسم با وجود اینکه تمام آزمایش‌های موجود را داده بودم و در سلامتی کامل بودم اما جهان این تلنگر رو زد که اگر قانون سلامتی رو اجرا نکنی در آینده به تضادهای خیلی مهمی می‌خوری که شاید حل کردنش به این سادگی‌ها نباشه و من اونجا بود که این تغییر رو انجام دادم و قانون سلامتی رو در همان روزهای اول ارائه‌اش تهیه کردم نوروز سال 1400

    به شدت حال خوب و روحیه قشنگی را داشتم نتیجه ملموسش این بود که از نظر سلامتی بدنم پر انرژی شد عضلاتم با توجه به خوردن پروتئین و ورزش‌ها بهتر شد

    من که لاغر بودم و هستم 5کیلو عضله گرفتم، پوست خشکی داشتم پوستم مرطوب شد ،خواب نامنظمی داشتم که برطرف شد و بسیار نتیجه دیگه‌ای که تو دوره قانون سلامتی در موردش گفتم و این فکر می‌کنم اولین باری بود که قبل از ا تضاد مهم به فکر تغییر افتاده بودم!

    سوال 2:

    در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟

    بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    این موضوع که جدیدترین مسئله‌ایه که باهاش روبرو شدم مربوط به رابطه‌ عاطفی است که ایجاد شده بود و من از همون روزهای اول نشانه‌های تغییر و حتی ندای درونم رو شنیدم که می‌گفت این رابطه رو تموم شده بدان !

    اما به خاطر حس وابستگی ام ،به خاطر حس خوبی که از طرف مقابل دریافت می‌کردم به خاطر خلاهایی که داشتم رابطه رو ادامه دادم

    من رابطه‌ای که به شدت عالی بود به شدت رویایی بود و حال خوشی رو داشتیم، در مدت کمی تبدیل کردم به رابطه‌ای که بعد از مدت‌ها مدام بی‌احترامی میشنیدم حس تحقیر رو تجربه میکردم و هیچ عشقی در آن نبود !

    و بعد از تجربه این همه حس بد ، اونوقت تمومش کردم!

    تا سه ماه شایدم بیشتر درگیر حس و حال نامناسب بودم بار احساسی سخت و فشار زیادی رو تحمل کردم .

    حس تحقیر و حس بی‌ارزشی رو توی وجود خودم حس می‌کردم و اونقدر این حس بد بود که کارم فقط گریه بود می‌فهمیدم که خودم ایجادش کردم و تمام اون مدت نجوای درونی هم شده بود قوز بالا قوز!

    و بعد خیلی تلاش کردم تا بتونم از اون حس نجات پیدا کنم و به زندگی عادی برگردم بهای سنگینی پرداخت کردم کلی زمان مفیدم هدر رفته بود

    و این رابطه توی حس و حالم، توی بی‌انگیزه شدنم، توی امید به زندگی ام تأثیر گذاشته بود ، من همه چیز رو اون رابطه می‌دیدم و خب این نتیجه‌ای بود که خودم ایجادش کردم به خاطر اینکه به نشونه‌ها توجه نکردم به ندای درونم توجه نکردم و نخاستم که تغییر کنم !!

    مورد دیگه‌ای که بهش توجه نکردم دوباره بحث سلامتی بود.

    از اون موقعی که من قانون سلامتی رو خریدم و اجرا کردم چند سال می‌گذره و بعد از مدتی به خاطر اینکه از کارم استعفا داده بودم و درآمدی نداشتم تصمیم گرفتم که به شیوه قبل تغذیه برگردم اما نشونه‌های بدنم خیلی واضح بود

    اولین نشونه‌ها پوستم بود که هیچ رطوبتی دریافت نمی‌کرد سپس لاغر شدن و از دست رفتن حجم عضلات بود مثل قبل از دوره قانون سلامتی شده بودم و نشونه های کوچکی داشتم !

    اما به این موارد توجه نکردم و مسئله‌ بزرگتر شد

    چیزی که برام پیش اومد کمردرد و پادرد بسیار شدیدی بود که حتی نمی‌تونستم از جام پاشم و به مدت دو هفته استراحت مطلق بودم!

    فهمیدم قضیه از کجا آب می‌خوره چون من مبتلا به لیکی گات هستم و در دوره قانون سلامتی کاملاً درک کردم که این مورد چه بلاهایی می‌تونه سرم بیاره،ادامه ندادن تغذیه‌ام و زندگی به سبک قانون سلامتی باعث شد که من این همه ضرر به خودم بزنم و علاوه بر این کلی هزینه کردم تا کمردرد و پادردم بهتر بشه ضرر مالی به کنار کلی حس بد و حس درد برای خودم ایجاد کرده بودم.

    سوال 3:

    اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگر دوباره به اوایل رابطه‌ام برگردم :

    سعی می‌کنم با دلایل منطقی به آن شخص وابسته نشم و رابطم رو کم و کمتر کنم تا جایی که قطع بشه و بفهمم که این رابطه مهم‌ترین رابطه زندگی من نیست

    از نیازهای خودم نمی‌گذشتم تا اون فرد رو خوشحال کنم

    دلسوزی نمی‌کردم

    به دنبال تایید گرفتن از اون فرد نمی‌رفتم

    برای خودم بیشتر ارزش قائل می‌شدم.

    (وقتی وارد این رابطه شدم مشغول کار کردن روی دوره لیاقت برای دومین بار بودم و این رابطه چون که خیلی عالی و خیلی رویایی بود فکر می‌کردم لیاقتم دیگه به آسمون رسیده و اشتباهی که کردم دوره رو ادامه ندادم اگر دوباره به اوایل رابطه برگردم هیچ وقت کار کردن روی دوره لیاقت را کنار نمی‌گذارم چون من تازه بذر لیاقت را در وجودم کاشته بودم و این بذر نیاز به رسیدگی، نیاز به توجه مداوم داشت ولی من این کار را نکردم و این بذر رشد نکرد و نتیجه چیز قشنگی نشد! )

    در مورد سلامتی:

    تغذیه سلامتی رو کنار نمی‌ذاشتم

    با دیدن اولین نشانه‌ها سعی می‌کردم دوباره به مسیر برگردم

    باور میکردم خدایی که روزی موجودات روی زمین و زیر زمین و توی دریا رو میده روزی منم خواهد داد.

    سوال 4:

    به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    تو بحث رابطه عاطفی:

    باور کمبود »» من به خاطرش نمی‌تونستم رابطه رو کنار بذارم با خودم فکر می‌کردم اگه این فرد نباشه من چطوری عشق و محبت را دریافت کنم!

    من این فردو دوست دارم و اگه نباشه حتماً کس دیگه‌ای نخواهد بود !

    این همه عشق و محبت صرف کردم این همه زمان گذاشتم الان نمی‌شه که همینجوری الکی ولش کنم!

    باور کمبود و ترس از دست دادن و عدم لیاقت و وابستگی مهم‌ترین باورها بودن

    ولی بعد از اینکه چک و لگد محکمی از جهان خوردم با خودم صحبت کردم »»

    من ارزشمندتر از اینم که خودم رو به یک رابطه وصل کنم رابطه ای که هر لحظه ممکنه از بین بره .

    اون یک آدمه مثل من و حق داره هرجور که دلش می‌خواد زندگی کنه

    زندگی اون تاثیری در زندگی من نخواهد داشت

    افکار اون هیچ تاثیری در زندگی من نخواهد داشت

    من چرا فکر می‌کردم بهم بدی شده ؟ تمام اتفاقات را خودم ایجاد میکنم و اتفاقات هیچ معنایی ندارند تا وقتی که من بهشون بار معنایی بدم!

    من به خودی خود ارزشمندم و ارزش من به وجود رابطه نیست

    در مورد بحث سلامتی :

    مهمترین باوری که من از عمل کردن به قانون سلامتی دست برداشتم باور کمبود بود .

    فکر می‌کردم الان که سر کار نمیرم دیگه هیچ پولی ندارم برای خرید گوشت و نیازهای تغذیه ام !

    باور اینکه نمی‌خوام سربار مادرم باشم !

    و حتی همین الانم این حسو دارم یه حس غرور و مستقل بودنی که مفید نیستش،حس عدم لیاقت و عدم ارزشمندی در اینجا هم خودش رو نشون میده

    من اونقدر لیاقت نداشتم و اونقدر برای خودم ارزش قائل نبودم که بتونم از مواد غذایی موجود در خونه استفاده کنم فکر می‌کردم حالا که مدتی سر کار رفتم و درامدی داشتم حتماً و حتماً باید با پول خودم این مواد را تهیه کنم!

    به خاطر این باورها خودم رو از قانون سلامتی منع کردم و با تضادهایی روبرو شدم که همین الان هم آثارش هست .

    (الان که دقت کردم این حس فقط در مورد استفاده کردن از گوشته ! یا حداقل در این مورد شدیدتره !

    باور کمبودی که از خانواده و جامعه به من رسیده خیلی پررنگه چون گفتن گوشت گرونه ! گوشت نیست!

    و با این باور اگر که من هر روز گوشت استفاده کنم یه حس عذاب وجدانی دارم اما بارها شده که پول زیادی رو از مادرم گرفتم شاید اولش کمی حسم بد بوده و ممکنه اون پول حتی از دست رفته باشه ولی این حس عذاب وجدانی که در مورد تغذیه و گوشت بوده را نداشتم)

    توی این مورد هنوز باورامو کاملا اصلاح نکردم و هنوز فکر می‌کنم اگر که از پولهای مادرم استفاده کنم و فقط گوشت بخورم یه نوعی سربار بودنه

    این حسی که نمی‌خوام از کسی پولی دریافت کنم حتی اگه اون شخص مادرم باشه که باهم داریم زندگی میکنیم به شدت داره منو اذیت می‌کنه و هنوز باور مهمی رو جایگزینش نکردم. شاید ایمانم کمه که خدا رو روزی دهنده باور نکردم اونه که رزق میده ، خداست که نعمت میده.

    برای شروع پروژه :

    وقتی چهار حوزه اصلی زندگیم یعنی کسب و کار روابط سلامتی و بحث مالی رو نوشتم و به سوال‌های تحلیلی جواب دادم متوجه شدم که من در اکثر موارد جز گروه یک هستم خیلی که بخوام دست بالا بگیرم گروه دوم !

    بعنوان مثال سال‌ها قبل که مشغول کاری بودم متوجه می‌شدم که نیاز است اطلاعاتم را بالا ببرم و جهان به شکل‌های مختلف این مورد را به من نشان می‌داد اما بی‌توجهی می‌کردم و راکت مانده بودم در نهایت تضاد بزرگی رخ داد و نتوانستم از عهده آن برآیم و مجبور شدم از مسیر خارج شوم در واقع نابود شدم! ( آب که راکد باشه ،میگنده) در روابط ، در بحث سلامتی و بحث‌های مالی نیز همینطورم !

    من به قانون اول نیوتن خیلی اعتقاد شدید دارم اونو خیلی خیلی خوب انجام میدم و بهش سفت چسبیدم!!! ههههه

    اینکه کدوم حوزه از این چهار حوزه را برای بهبود انتخاب کنم هنوز نمی‌دونم چون در تمام موارد نیاز به بهبود دارم باید بیشتر فکر کنم و ببینم نیاز مبرم و در حال حاضرم کدومشه؟

    «اینکه قراره این دوره رو همراه با دوره احساس لیاقت انجام بدم خیلی خیلی حال خوبی را در من ایجاد کرده و انرژی فوق العاده‌ای گرفتم »

    برای شروع پروژه این تمرین عالی بود ، پیش به سوی گام اول

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    آمنه گفته:
    مدت عضویت: 1996 روز

    باسلام خدمت استاد و دوستان عزیز

    جواب سوال اول: تصمیمی بود که دقیقا امروز گرفتم همیشه سعی میکردم بازدیدهای میدانی کار را با همکارم برم وایشون برای بازدید فردا بهم گفتن نمیتونن بیان یا خودت برو یا بنداز یه روز دیگه،من این حرف ایشون یه نشانه گرفتم برای تغییر و تصمیم گرفتم تنهایی برم وبه ایشون هم گفتم واستقبال کردن ومطمینم که روی اعتماد به نفس من در ارائه نظرات وکسب و کارم به شدت موثر هست.

    جواب سوال دوم:خرید ماشین نو،ماشینی که از پدرم دست من بود تعمیراتش زیاد شده بود ویک سالی بود که زیاد خرجش میکردم ولی من به دلیل کمال گرایی همیشه توی ذهنم به دنبال ماشین خارجی خوب بودم تاجایی که فشار های زیادی هم از طرف خانواده بهم وارد میشد که این ماشین از من نیست وهم اینکه هزینه های زیادی برای تعمیر میپرداختم جالب اینکه من پول خرید ماشینی که الان خریدم داشتم تااینکه باورهام عوض شد واقدام به خرید ماشین یه مدل بالاتر و دست اول کردم،هزینه ای که پرداخت کردم این بود که میتونستم حتی 6ماه قبل این ماشین با 40 درصد کمتر بخرم درحالی که پولش داشتم چه برسه به خرید یک سال قبل که خیلی ارزونتر بود.

    جواب سوال سوم:ماشین نو درحد پولی که داشتم میخریدم وزودتر ماشین تحویل پدرم میدادم

    جواب سوال چهارم:باورهای محدود کننده من بابت خرید ماشین نو:1-هم من هم خانواده ام به اتفاق میگفتن خب ماشین بخری کجا میخوای بذاری چون ما پارکینگ نداریم وماشین توی کوچه پارک میکنیم باوری که ساختم: من ماشین میخرم تا آزادیم بیشتر بشه جاش هم پیدا میشه الان ما هدایت شدیم به یه زمین افتاده در نزدیکی خونمون وهممون ماشین اونجا پارک میکنیم

    2-کمالگرایی میگفتم من دیگه ماشین ایرانی نمیخرم من خارجی میخوام باوری که ساختم: من فعلا ماشین با یه نو جایگزین میکنم ولذتش میبرم پول های بیشتر میسازم واون ماشین خارجی هم به راحتی میخرم

    3-وقتی من تصمیم به خرید گرفتم همون روز اعلام کردن ایرانخودرو اسم نویسی ماشین هاشو شروع کرده رفتم بابت اسم نویسی وبهم گفتن که یکی از شرایطش اینکه 4سال از خرید ماشین قبلی گذشته باشه که من نگذشته بود ونمیتونستم اسم بنویسم تااینکه اینقدر مصمم بودم که از برادرم درخواست کردم واو به جای من نامنویسی کرد ومن هزینه اش پرداختم و خدا با دستان مهربونش به من کمک کرد والان دارم لذت ماشین نو واتفاقا دوست داشتنی میبرم وخدا رو هزاران مرتبه شکرمیکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    مجتبی گفته:
    مدت عضویت: 4332 روز

    به نام خدای هدایتگر

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین ، واقعا خدا قووووت

    چیزی که خیلی وقته به شدددددت داره تو زندگیم فریاد زده میشه همین تغییر کردنه ولی متاسفانه من چشن و گوشمو بستم و نشونه ها رو درک نمیکنم ؛ امیدوارم به لطف خدا و با این پروژه جدید نتایج دلخواه رو رقم بزنم ؛

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    با اینکه خداروشکر تو بحث سلامتی مشکل خاصی نداشتم ولی با آگاهی های دوره قانون سلامتی تونستم غذاهای نامناسب رو حذف کنم و به شرایط بهتری تو سلامتی برسم ، مثلا حذف جوشهای خیلی زیادی که توی بدنم بود و …..

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    مشکل اصلی من تو رابطه عاطفی بحث عدم رهایی بود و هست و اینم بخاطر احساس بی لیاقتی تو وجودمه ؛ با وجود اینکه هزاران ویژگی مثبت تو وجودمه ولی بخاطر احساس بی ارزشی الان چندین ساله تنهام و نتونستم رابطه با کیفیتی رو داشته باشم ؛ سنگین ترین بهایی که براش پرداخت کردم همین هدر رفتن عمر و تجربه نکردن رابطه لذت بخش بود ؛

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    بجای اینهمه زور و تقلا‌ برای ایجاد رابطه که همشون هم ناموفق بود ، خیلی بیشتر و جدی تر روی احساس لیاقتم کار میکردم ، چون همه ضربه ها رو از همین احساس بی ارزشی میخورم ؛

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    باور بی ارزشی ، اینکه من لایق زندگی خوب نیستم ، کسی منو دوست نداره ؛ تا حدودی توی دوره احساس لیاقت رشد کردم توی احساس ارزشمندی ولی خیلی جای کار بیشتر دارم ؛

    یچیز جالب اینکه دیروز با دیدن این فایل دستور العمل ، یکی از دوستام که چند ماه ندیده بودمش رو دیدم و منو به بستنی دعوت کرد ؛ یه داستان جالب هم برام تعریف کرد که بی ربط نیست ؛ میگفت یه پسر 27 ساله ای رو میشناسم که خیلی خانواده فقیری داشت ، ولی الان فقط توی 3 سال شرایط مالیش اونقدر عالی شده که بنز سوار میشه ، کلی سفر خارجی ، خونه بالاشهر و ….

    اینا رو به عنوان نشونه برای خودم تو نت گوشی سیو کردم و ایشالا هر نشونه دیگه رو اونجا مینویسم که یادم بمونه ؛

    استاد یه خواهش ، اگه میشه بجای یک روز در میون دو یا سه رور در میون فایلها رو بزارین که بهتر بتونیم فایلهای این پروژه و دوره احساس لیاقت رو کار کنیم ؛

    مرسی استاد جان و مریم خانم نازنین ؛ واقعاااااا دمتون گرررررم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    آرزو و آزاده گفته:
    مدت عضویت: 738 روز

    (به نام خداوند مهربان)

    (آرزو)

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته و دوستان

    خیلی ازتون سپاس گذارم که چنین فایلهای خوبی رو در اختیار ما برای تغییر کردن قرار میدید واقعا الان به چنین فایل‌هایی به تغییر کردن نیاز دارم تغییر که در درجه اول برام آرامش بیاره هیچوقت فکر نمی‌کردم که داشتن آرامش انقدر مهم باشه اما اتفاقاتی برام پیش اومده که میتونم بگم سخت ترین اتفاقاتی هست که در تمام سالهای زندگیم دارم پشت سر می‌زارم که قطعا فقط خودم باعث به وجود اومدنشون شدم خلقشون کردم میتونستم خیلی بهتر عمل کنم و الان آرامش داشته باشم اما خودم از مسیر درست خارج شدم و احساس بدی و به وجود اوردم از خداوندم می‌خوام که هدایتم کنه به مسیر درست می‌دونم که انقدر مهربان هست که بازم منو بخشیده و دستمو میگیره مثل همین چند وقت اخیر

    سوال دوم گزینه الف:درحوزه روابط هستش مسائل و مدام بحثهای خانوادگی تکراری که بارها فکرم و مشغول میکرد و بارها با اینکه خدا نشونه اش و بهم میداد که تو کاری نداشته باش با خانواده روی خودت کار کن روی خودت تمرکز کن به فکر تغییر خودت باشه تو نمیتونی کسی و عوض کنی اما من گوش نمی‌کردم بارها میومدم یا نصیحت و یا تندخویی و کلی حرف به خانواده که چرا عوض نمیشی باید این کارو بکنی چرا انقدر پافشاری دارید فلان کاری که داری انجام میدی بهت ضربه میزنه و انقدر دخالت کردم انقدر توجه کردم ودر واقع خودم باید تغییر میکردم که نکردم که اتفاق خیلی بدی و تجربه کردم که کار به بحث و کلی ناراحتی و غم و گریه کشید واقعا دیگه نای بلند شدنم نداشتم تا به الان که یک ماه حدودا بیشتره و واقعا دیگه فقط به زور سعی کردم که به خودم بیام و دست بکشم از این همه ناراحتی

    گزینه دوم:بله خیلی در مورد روابط خانواده ام انقدر که بهشون وابسته ام و انقدر که به دنبال زندگی خودم نرفتم و تمرکز روی خودم نزاشتم و همش می‌خوام که اونا رو تغییر بدم چون واقعا شرایط سختی و میگذرونن که هر بار کلی احساسات بد و تجربه میکردم و خیلی نگرانشون بودم و قبل از این اتفاق آخری وقتی که بهش دقیق تر فکر میکنم میبینم که خدا میخواست که هدایتم کنه و نشونه ها حتی خیلی واضح بودن اما من با اصرار کردم به مسیر خودم با کج فهمی که البته حسم خیلی واضح بهم می‌گفت که نباید وارد این جریانات بشم گوش نکردم و کار خودمو انجام دادم و نتیجه بازم اوضاع رو بدتر از قبل کرده

    گزینه ج: بله به دنبال یادگیری برای اینکه روی خودم کار کنم تا رهاتر باشم تا متوکل تر باشم تا بیشتر به خدا اعتماد کنم و بدونم که واقعا هر کسی به محض اینکه خودش بخواد تغییر کنه خدا دستش و میگیره بودم اما چون پاشنه آشیلم هست خیلی بیشتر از اینا باید عمل کنم البته این نکته رو هم بگم از قبلم بهتر شدم اما واقعا جای کار دارم چون زمانیم که میگم نباید با دیگران کاری داشته باشم و سراغشون نمی‌رم خیلی زیاد ذهنم نجوا داره که تو چه آدمی هستی ببین خانوادت در چه شرایطی هستم اما تو به فکر خودتی تو خیلی خودخواهی و بعدم که مدام خانواده ام بهم میگفتن که بیا کاری کن بیا کمک کن فلان مسئله حل بشه و من بعدش سعی میکردم کاری نداشتم و روی خودم کار کنم و یه مقدار که حسم خوب میشد دوباره با همون احساس گناه و متهم کردن خودم به بی خیالی و اینکه اگه کاری نکنم اوضاع خیلی بدتری میشه و کلی نجواهای ذهنی دوباره میرفتم سراغ همون مسیر قبلیم و بازم به خودم حس بد میدم واقعا از خدا می‌خوام که کمک کنه

    من در مورد روابط با همسرم و اطرافیانم به لطف خدای مهربونم وقتی که دیدم یه جاهایی مسیرم درست نیست تغییرکردم با همسرم روابط خوبی دارم و همین طور اطرافیان البته که می‌تونه خیلی خیلی بهتر از الان باشه اما در مورد خانواده ام به دلیل زندگی سختی که از قبل داشتیم و هنوز هم یه سری مسائلش ادامه داره نتونستم اون طور که باید تغییر بدم خودمو البته این موضوع در مورد حوزه کاری و سلامتی و مالیم هست اما این موضوع خانوادگی چنان احساس بدی به من داده که برای اولین بار در تمام زندگیم قلب درد گرفته بودم و خودم با دست خودم سلامتیمو به خاطر انداختم چقدر در حق خودم ظلم کردم و تا چندروز اول حال خیلی بدی داشتم و واقعا هم که خیلی خیلی موضوع سختیه واقعا خیلی فشار روم بود اگر کنترلش نمی‌کردم و در واقعا خدا بهم کمک نمی‌کرد خیلی خیلی اوضاع فاجعه بار و میتونست به یه اتفاق و بلای بدتری تبدیل بشه اما به لطف خدا و کمکی که بهم کرد و با کمی کنترل ذهن الان اوضاع یه کم آروم تر از قبل شده و دارم تمام تلاشم رو میکنم که دوباره احساس خوبی داشته باشم و واقعا اگر برگردم به قبل خیلی بهتر سعی میکردم که عمل کنم تا حداقل احساسم انقدر بد نشه به خدا که هیچ چیز مهم تر از احساس نیست واقعا بعضی اوقات با کارهایی که خودمون انجام میدهیم چقدر خودمون و محروم میکنیم از نعمت‌هایی که داشتیم ولی قدرش و ندونستیم وبعدا برامون همون آرزو میشه اگر برمیگشتم خیلی تلاش بیشتری برای کنترل ذهنم میکردم برای تمرکز گذاشتن روی خودم نه دیگران برای بیشتر سپاس گذار بودن برای دیدن این همه نعمتی که خدا بهم داده

    والان می‌خوام بگم از کارهایی که دارم انجام میدم تا احساس خوبم دوباره بیشتر و بیشتر بشه اینکه دارم سعی میکنم که هر روز بیشتر روی جلسات دوره هم جهت با خداوند کار کنم دوباره شروع به نکته برداری کردم و کامنت دوستانم رو میخونم دوباره بیشتر قرآن و مطالعه میکنم دارم سعی میکنم که پیاده روی هام رو هم به صورت مستمر انجام بدم و یه برنامه ریزی گذاشتم که انشالا تو همین دو سه هفته آینده برم یه باشگاه ثبت نام کنم و البته که تو این مدت یه کاری که خیلی مستمر انجامش دادم کار کردن روی کیفیت محصولات هنریم بوده و کار کردن روی تولید محتوا روی پیج کاریم اینکه هر روز حداقل یه محتوا تولید کرم و آموزش هنریمو به صورت آنلاین که از قبل استارت زده بودم به لطف خدا به اتمام رسوندم که واقعا خیلی خوب و با کیفیت شده برای منی که اصلا تجربه فایل ضبط کردن و نداشتم اما خیلی خوب شده و می‌دونم که خیلی خیلی قراره که دوباره بهتر از الآنم بشم و یه کار دیگه ام اینکه دوسه روزی هست که دوباره بیشتر روی نعمت‌هایی که دارم تمرکز میکنم به روی (الخیر فی ما وقعه )و اینکه خودمو ببخشم بدونم ه هر اتفاقی که میوفته یه تجربه ست و واقعا احساس میکنم که از این به بعد دیگه تلاشی برای تغییر خانواده ام نداشته باشم چون نتیجه ی زیاد تلاش کردن برای تغییر دیگران رو دیدم و دیدم که تهش چی شد و واقعا ناتوانم از تغییر دیگران دارم تمام تلاشم و میکنم تا سبک کارمو هر روز بهتر کنم منظورم کیفیت محصولاتم هست و اینکه البته که خداوند انقدر مهربانه که تو این مدت اتفاقات زیاده خوبی هم واسه ام پیش اومده تمام تلاشم و کردم که این اتفاق به ظاهر بد منو به آدم افسرده و ناتوانی تبدیل نکنه واگر لطف خداوند و تلاش برای گوش کردن به جلسات نبود معلوم نبود که الان چه شرایط خیلی بدتری و تجربه میکردم و تلاشمم که سعی کردم در جهت مثبت خودمو قرار بدم بی نتیجه نبود و اتفاقات خوبی مثل شروع همکاری با خانومی که در حوضه کاریم هستش و قراره که انشالا اگر محصولاتم خوب فروش بره بیشتر با هم همکاری کنیم و کلی ایده برای فروش بیشتر محصولاتم و کلی تغییرات مثبت در زمینه کاریم که باعث خوشحالی من شده خدارو واقعا سپاسگزارم بابت نعمتهای بینهایت زیادی که بهم داده واقعا تضادها برای کمک به من اومدن نیومدن بهم ضربه بزنند با این اتفاقات خیلی بیشتر قدر آرامش و فهمیدم و تلاش برای تغییر و اصلاح مسیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 733 روز

    سلاااااام بر همه ی بهشتیان.

    استاد متشکرم ازتون.

    به قول بچه های سایت فقط خدا میدونه قراره با این پروژه شگفت انگیز چه معجزه هایی وارد زندگیمون بشه.

    حقیقتش استاد من خودم قبل از اشنایی با شما واقعا هیچ وقت نمیدونستم این تضاد هایی که برامون میفته کار جهان برای بیدار کردن ماست.

    و هیچ وقت هم دنبال تغییر نبودم.

    مثلا میدیدم زانو درد گرفتم.

    پاشته پام درد میکنه.

    به شدت بوی عرق میگیرم

    و کلی مسائل سلامتی دیگه.

    نمیدونستم باید شیوه تغذیم رو تغییر بدم.

    نمیدونستم اینها نشانه هایی هست برای تغییر.

    تا اینکه بعد از کلی تضاد هدایت شدم به قانون سلامتی.

    استاد به خدا فقط در عرض یک ماه اول عمل به دوره و شروع تغییر 10 کیلو وزن کم کردم و بوی بد عرقم کامل از بین رفت!

    هنوزم که هنوزه هررر وقت میخوام مانتو بپوشم برم سرکار میگم سعیده یادته قبلا بعد از هر یکبار پوشیدن مانتو حتما باید میشستیش؟

    الان چی؟

    الان این مانتو رو نزدیک به 10 بار پوشیدی!!!

    یه ذرههههه بو هم نمیده!!!!

    قبلا از روی بوی لباسها میفهمیدم شستن میخواد یا نه.

    اما الان وقتی لباسا قاطی میشن،برام سخته بفهمم کدومشون نیاز به شستن دارن.

    خدایا شکرت واقعا.

    استاد اصلا یادم نمیاد که اوضاع خوب بوده و تصمیم به تغییر گرفته باشم.

    اصلا بهش فکر هم نکرده بودم.

    اما تا دلتون بخواد بوده که له له له شدم بعد فهمیدم باید تغییر کنم.

    اون بلاخره فهمیدن هم به وسیله ی اموزش های شما بوده!

    و گرنه فقط خدا میدونه الان چه وضعیتی داشتم.

    امان امان امان….

    خرداد سال 1401 به اصرار من و به خاطر اینکه من ازمون شغلی شیراز پذیرفته شده بودم(که خودم اولویت اول رو شیراز انتخاب کردم وگرنه میتونستم همون شهرستان انتخاب کنم.)،از شهرستان اومدیم شیراز.

    و قبل از اومدن به همسرم گفتم خودم میتونم کار کنم و اجاره رو پرداخت کنم.

    بزرررررگترین اشتباه زندگیم!

    و همین شرک ورزیدن ها و قدرت دادن به عوامل بیرونی برای موفقیت وفکر کردن به اینکه فقط توی شیراز میتونم موفق بشم و اگر برگردم شهرستان امکان موفقیتم وجود نداره،

    باعث شد که 3 ساااال تماااام مجبور باشم اجاره رو خودم بدم!

    بدون هییییچ کمکی از همسرم.

    یعنی مجبور شدم اجاره بدم.

    چون قول داده بودم به همسرم.

    چون میترسیدم اگر ندم بحث پیش بیاد.

    چون میترسیدم اگر ندم مجبور به برگشت میشیم از شهر مورد علاقه ام.

    شهری که تا قبل از ازدواج توش زندگی کردم،بزرگ شدم.

    خلاصه 3 سال به همین منوال گذشت.

    و من بعد از 3 سال چک و لگد خوردن به خودم اومدم.

    شروع به تغییر خیلی سخت بود.

    توی این یکسال و نیم اشنایی با شما،حتی یک روز هم نشد که وارد سایت نشم.و از اموزشهای شما استفاده نکنم.

    حتی زمان جنگ 12 روزه هم که به سایت دسترسی نداشتم از طریق اپارات فایلهای شما رو میدیدم!

    خلاصه بلاخره اموزشها کار خودش رو کرد!!!

    تسلیم شدم.

    قدرت رو دادم به خدا.

    از ته دل با حال خوب به همسرم گفتم باشه امسال دیگه برمیگردیم همون شهرستان قبلی.

    و نتیجه تغییر من چی شد؟!

    همسرم 180 درجه تغییر کرد.

    همون همسری که هر سال میگفت باید برگردیم شهرستان همون همسر امسال میگفت شهرستان دیگه به درد نمیخوره.

    میگفت باید شیراز بمونیم.

    همون همسری که توی این 3 سال حتی 1 ماه هم اجاره خونه پرداخت نکرده بود،خودش رفت یک خونه اجاره کرد با اجاره بهای دوبرابر سال قبل.

    الان هم مرتب میره سرکار برای جمع کردن پول اجاره.

    الان به من میگه پولهاتو بده طلا بده هزینه دندونت کن.

    الان خودش خرید میکنه.

    توی این 3 سال عمده خرید هم با من بود!

    الان خودش خرید میکنه با عشق.

    قبلا اگر میرفتیم خونه پدرم،یا با اسنپ و تاکسی برمیگشتیم یا برادرم ما رو میرسوند خونه.

    اما الان یکماهه که با عشق میاد دنبالمون.

    ما رو میرسونه خونه و بعد میره ادامه کارش.

    خدااای من اخه چقدرررر تغییر.

    چقدررررر نتیجه.

    همسری که قبلا خونه پدرم نمیومد حتی اگر ازش درخواست میکردم،الان یک ماهه که چندبار وقتی اومده دنبالم بدون درخواست من خودش اومده خونه پدرم نشسته.

    خلاصه استاد الان همون داستان مومنتوم برام یاداوری شد.

    که من با اموزشهای شما ادامه دادم.

    ادامه دادم و الان یهو اون اتفاقات خوبا خلق شد.

    بعد از 3 سال وقتی جهان دید من تسلیم شدم و یه کم شرکم رو به عوامل بیرونی کم کردم خودش رو در تغییر رفتار همسرم نشون داد.

    این رابطه خوبی که بین من و همسرم این دو سه ماه اخیر ایجاد شده،هرگز توی 14 سال زندگی مشترک تجربه نکرده بودم.

    اینم مثالی بود که بعد از له شدن زیر بولدوزر جهان در خودم ایجاد کردم.

    بازهم از شما سپاسگزارم.

    خدای من

    این کامنت رو تو خط واحد کامل کردم و اصلا حواسم نشد ایستگاهمو رد کرد!

    اما اشکال نداره ارزش داشت.

    الخیر فی ما وقع.

    حتما نباید اونجا پیاده میشدم.

    حتما خداوند پلن بهتری واسم داره.

    خدایا شکرت.

    همین الان همسرم زنگ زد گفت با بچه ها میخواد بره استخر.

    گفت کلید خونه رو برات یه جا تو کوچه جاسازی کردم!

    من‌میگم صبح بهم الهام شد کلیدو ببرم.

    ولی من گوش نکردم و به عقل خودم تکیه کردم.

    خلاصه همین استخر رفتن با پول خودشون هم برای من نتیجست!!!

    نتیجه تغییر.

    خدایا شکرت که قدرت خلق زندگیم رو به خودم دادی.

    یه چیز بی ربط به موضوع هم اینجا بگم تا یادم نرفته برای خودم به یادگار بمونه.

    دیروز صبح توی تمرین ستاره قطبی نوشتم امروز میخوام کارمندها بهترین وجه ممکن خودشون رو داشته باشن!

    کارمند دم در ورودی که کد ملی ها رو ثبت میکنه جلوم از جاش بلند شد!

    قبلا هم منو دیده بود ولی حتی یکبار هم بلند نشده بود.

    کارمند شعبه هم به سرعت باورنکردنی کارم رو انجام داد و یه موضوع هم بهم گفت بدون اینکه وظیفه ای داشته باشه.

    تازه تو دفترم نوشته بودم میخوام خنده و شادی مردم رو ببینم.

    توی اسانسور بودم یهو یه اتفاقی افتاد که کل افراد تو اسانسور بلند زدن زیر خنده!

    و همون لحظه گفتم خدایا ممنون اجابت کردی.

    اصلا این اتفاق افتاد تا من بیشتر به خالق بودن خودم پی ببرم.

    دیروز هم مادرم یک میلیون پول نقد بهم هدیه داد.

    به قول سعیده شهریاری نازنین،خدایا تا جایی که اسمون و دریاها جا داره شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  9. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3290 روز

    بنام خالق زیبایی ها ،بنام او که هرچه دارم ازاوست

    خدایا سپاسگزارم ازت بخاطر یه روز دیگه واجازه یه صلاه دیگه

    خدایا سپاسگزارم ازت بخاطر این احساس عالی که دارم ،سپاسگزارم که هرروز دارم بیشتر یاد میگیرم به تو توکل کنم ،چرا که ،اگربا تو باشم ،نه ترسی دارم ونه غمی

    خدایا سپاسگزارم ازت که همواره من رو هدایت میکنی ،سپاسگزارم ازت که من شجاعت میدی تا با ایمان به تو قدم بردارم

    خدایا سپاسگزارم ازت که هرروز به آسانی وراحتی میتونم در این مکان مقدس حضور پیدا کنم

    خدایا سپاسگزارم که مرا به این مسیر تو حیدی هدایت کردی ،سپاسگزارم بخاطر وجود اساتید توحیدیم ودوستان بهشتی ام وهمه عزیزانم

    سلام به استاد عزیزم به استاد شایسته نازنینم ودوستان بهشتی ام

    تمرین:

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    در زمینه روابط بود،که من به‌شدت به همسرم وابسته بودم و دوست داشتم ایشون طبق میل وخواسته من رفتار کند ،چون من خودم اینکار رو میکردم اوایل همسرم کوتاه میومد وبه اصطلاح نازم رو می‌خرید ولی بعد دیدم این الگو داره تکرار میشه ،بخاطر کوچکترین چیزی بحث میکنیم درسته طولانی نبود ولی تعدادش هفته به هفته بیشتر می‌شد خودم میدونستم پاشنه آشیلم وابستگی هست تصمیم گرفتم قبل از اینکه اوضاع خیلی بد بشه خودم رو تغییر بدم ،که همزمان شد با لانچ دوره احساس لیاقت، شروع کردم به کار کردن روی خودم ،بعد از مدتی دیدم من دیگران نگرانی ندارم ،بیشترین چیزی که برام مهم بود ،احساس خوب خودم بود ،اگر بحثی پیش میومد که بندرت بود ،سکوت میکردم در دلم همسرم رو تحسین میکردم وتمرکزم رو میزاشتم روی ویژگی‌های خوبش وکم کم دیدم شرایط داره بهتر میشه من آرام تر ورهاتر از قبلم ،هرکاری دوست دارم میکنم ،هرجایی میلم بکشه میرم وبا تغییر من همسرم نیز تغییر کرد.البته ایشون از نظر من مشکلی نداشت چون اون فقط آینه رفتارهای من بود،الان نه تنها روابطم با همسرم عالی تر شده، بلکه روابطم با بقیه هم عالی هست

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی ؟

    در مورد سلامتی ام

    سال 1401 من به چالش های زیادی برخوردم

    مثل سردرد شدن های مداوم ،خستگی ،درد دست

    ولی جدی نگرفتم هرموقعه همسرم میگفت ،میگفتم از خستگی هست ومربوط به بارداریه، خوب میشم چون باورهای خیلی خوبی در زمینه سلامتی داشتم واون باورها رو برای ذهنم منطقی کرده بود قبل از اون هم شاید سالی یکبار مریض نمیشدم ،ولی اون ترس، نگرانی ،بی ایمانی سبب بوجود آمد این تضاد بزرگ در زندگی ام شدکه نه تنها سلامتی ام خیلی تحت تاثیر اون تضاد قرار گرفت ،بلکه فرزندم هم موقعه زایمان از دست دادم ،که البته وجود این تضاد دلیلی شد من متعهدتر از قبل به فکر تغییر خودم در تمام زمینه ها باشم والان به لطف خدای مهربان وآموزهای استاد جان سلامتی ام رو تا حد زیادی بدست آوردم وانشاالله در مدار دریافت آگاهی‌های دوره قانون سلامتی نیز قرار بگیرم

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    متعهدتر از قبل در این مسیر توحیدی قدم برمی داشتم ،ترسها رو میزدم کنار چون باور دارم ترسها توهمی بیش نیستند ،قدرت رو میدادم به خداوند وبه جای دوتا دوتا چهارتا کردن از او هدایت میخواستم وبا آگاهیهایی که الان داشتم قطعا متفاوت تر عمل میکردم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    اولین باور ، باور کمبود بود ،ترس از دست دادن. ترس قضاوت شدن ،نگرانی بابت طرد شدن واز همه مهمتر شرک ،بی ایمانی ،توکل نکردن به خدایی که قدرتمندتری فرمانروای جهان هستی هست که بدون اذن او برگی از درخت نمی افتد

    باور کنم قدرتی بالاتر از قدرت خداوند نیست واینکه تا من حرکت نکنم بقیه مسیر برام روشن نمیشه ،باور کنم جهان ،جهان فراوانی است فقط کافی است ایمان داشته باشم وحرکت کنم وچگونگی وچطور رو بسپارم به خداوند

    خدایا شکرت…..شکرت….شکرت

    عاشقتونم …

    در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    حامد امیری گفته:
    مدت عضویت: 2778 روز

    سلام به استاد عزیز

    در این کامنت قصد دارم که ادامه کامنت قبلی رو بنویسم. در کامنت قبلی گفتم که من در نشانه‌هایی را در کسب و کارم دیدم اما جدی نگرفتم و عنوان کردم که چه باورهای محدود کننده‌ای باعث شد که تغییر را به تعویق بندازم. حالا میخوام به این سوال پاسخ بدم که: اگر به آن موقعیت برگردم، چه اقدام جایگزینی انجام میدم؟ چه رفتار و واکنشی را تغییر میدم. در کامنت قبلی گفتم که من باید همیشه در حال یادگیری باشم و همیشه مهارت‌هام رو توی حوزه‌ای که دارم کار میکنم ارتقاء بدم. من در یک نقطه‌ای یادگیری رو متوقف کردم و فکر کردم که حالا همه چیز رو بلدم و نیازی به یادگیری و مطالعه بیشتر ندارم. به همین دلیل تغییرات من به تعویق افتاد یا اصلا متوقف شد.

    اول در مورد تحلیل رفتار خودم بگم که در حال حاضر جزء گروه دوم هستم یعنی وقتی به ته خط آخر خط میرسم تغییر میکنم. البته مثلا سه سال پیش اینطور نبودم و جزء‌ گروه چهارم بودم: همیشه و قبل از بروز مشکل دنبال بهتر شدن بودم. یعنی این رو گفتم که بگم اینکه من جزء کدام گروه باشم کاملا بستگی داره به باورهای من. هیچکدام از ما از سر جبر به یکی از این چهار گروه نپیوستیم بلکه به خاطر ذهنیت و باورهای ماست که خودمون رو در یک گروه خاص قرار می‌گیریم. در نتیجه من هر لحظه که بخوام میتونم تصمیمم رو عوض کنم باورهام رو عوض کنم و گروهم رو تغییر بدم. اما در حال حاضر جزء گروه دوم هستم و میخوام به مدار گروه چهارم برم. و میخوام بگم که این دستورالعملی که طراحی شده واقعا عالیه و سوالاتش خودشناسیه.

    حالا برم سراغ تحلیل رفتار خودم: من برای شروع حوزه کسب و کار را انتخاب میکنم. در مورد سوال الف که میگه آخرین باری که با یک چالش جدی روبرو شدید چه زمانی بود؟ آخرین بار این بود که که چند تا از مشتریان از کار من ناراضی شده بودن، ارتباطم با همکاران خودم و مشتریان خودم هم به چالش کشیده شده بود به این دلیل که مغرور شده بودم و فکر میکردم که همیشه من درست فکر میکنم، گاهی اشتباهاتم را نمی‌پذیرفتم و میخواستم بر اشتباهاتم سرپوش بذارم. دنبال توجیه و بهانه و تبرئه کردن خودم بودم بدون اینکه بپذیرم من اشتباه کردم و باید به دنبال اصلاح اشتباهات و تغییر استراتژی خودم بشم. اینها نشانه‌های هشدار دهنده‌ای بود که من بهشون توجه نمیکردم، یا اگر توجه می‌کردم، توجه بسیار ضعیفی بود و نمیخواستم که خودم رو بهبود بدم. کارهام مرتبا به تعویق میفتاد و کاری که همین الان باید انجام میدادم رو به فردا موکول میکردم و همون فردا هم برنامه به همین شکل شد و دوباره به فردا و فردا موکول میکردم تا اینکه اهرم رنج و لذت در مورد انجام کار دست جابجا شد. یعنی تعویق انداختن تبدیل شد به لذت، و انجام کار درست و discipline تبدیل شد به رنج. به آدمی تبدیل شدم که به جای اینکه مولد باشم، به آدمی تبدیل شدم که فقط مصرف میکنه و مصرف گرا شدم و از پول به عنوان ابزاری برای رشد کسب و کارم استفاده نکردم از پول برای فرار از ترس و ناامنی استفاده کردم. یک باوری قدرتمندی ساخته بودم که شروع به ضعیف شدن کرد و اون باور این بود: هر چقدر ارزش بیشتری خلق کنم ثروت بیشتری هم میسازم و جهان به انسان‌هایی نیاز داره که ارزش بیشتری در دنیا ایجاد می‌کنند و مسائل بیشتری در دنیا حل می‌کنند. پاداش ثروت برای کسانی هست که همیشه در حال بهبود مهارت‌های خودشان هستند و از این مهارت‌های برای ایجاد ارزش‌های جدید و حل مسائل استفاده میکنند. در واقع میخوام بگم که از این دیدگاه فاصله گرفتم و جهان هم داشت هشدارهاشو به من میداد که این مسیری که داری میری، یعنی اینکه ارزش بیشتری ایجاد نکنی و مسائل بیشتری رو حل نکنی و حرکت نکنی و خودت رو بهبود ندی تهش اینه که به ذهنیت فقیر میرسی و دوباره اون باورهای ذهن فقیر در مغز تو رشد میکنه و علف‌های هرز رشد میکنن. یعنی الان صادقانه و به خوبی دارم می‌بینم که من چگونه عمل می‌کردم و جهان چطور پاسخ میداد.

    بنابراین بنده وقتی درآمدم کم میشه به خودم میام، وقتی تذکرات و نارضایتی‌های مشتریان رو می‌بینم به خودم میام، بعد از تذکرات به خودم میام، وقتی روابط کاریم دچار بحران میشه به خودم میام، وقتی درآمدم کم میشه به فکر بهبود وضعیت مالی می‌افتم.

    بعد به این نتیجه رسیدم که قرار گرفتن در این گروه و بدتر از اون ماندن در این گروه چقدر باورهای ذهن فقیر را بالا میاره. باور کمبود، باور تاثیر عوامل بیرونی و … برای من و مثال خودم، در این گروه ماندن به این معنیه که دارم برای پول کار میکنم نه برای خلق ارزش. من با سخت‌تر کار کردن ثروتمند نمیشم، من با خلق ارزش بیشتر و حل مسائل بیشتر در کسب و کارم هست که ثروت دنبال من میاد. ثروتمند واقعی به دنبال شوآف کردن نیست و به دنبال این نیست که ثروت و دارایی‌هایش را در شبکه‌های اجتماعی، برای حرف مردم و… نشان دهد. ثروتمند واقعی میره دنبال کاری که عمیقا عاشقش هست و توی اون حوزه متخصص میشه، در مورد خودش و کارش احساس ارزشمندی داره، بعد با مهارت‌هایی که کسب کرده مسائلی را در جهان برای مردم حل میکنه و به دنبال اینه که زندگی مردم رو آسون‌تر کنه، راحت‌تر کنه و لذت بخش‌تر کنه. جهان به چنین اشخاصی پاداش میده، که ثروت یکی از اونهاست. یعنی اینها رو نوشتم که بگم زمانی که در گروه چهارم بودم داشتم این باورها رو در خودم ایجاد میکردم که همیشه در حال بهبود بودم. اما زمانی که از این باورها فاصله گرفتم به گروه دوم پیوستم و مدارم عوض شد. به همین دلیل نتایج مالیم کمرنگ شد. دیگه اون شور و شوق را برای تغییر نداشتم. در خرج کردن و مدیریت پول باورهای ذهن فقیر در ذهنم رشد کردن. در حالی که وقتی در گروه چهارم بودم یعنی پیشرو بودم و از پول به عنوان ابزاری برای پیشرفت استفاده میکردم و باورهای ذهن ثروتمند در این باره را داشتم تکرار می‌کردم نتایج مدام در حال بهتر شدن بود و عددهای درآمدیم هر ماه بهتر از ماه قبل بود. با اینکه اوضاع خوب شده بود و حتی دیگرانی که از بیرون مرا می‌شناختند میگفتن چقدر وضع مالیت خوب شده، داریم می‌بینیم چقدر داری رشد میکنی و موفق شدی. اما با این حال همچنان دنبال یادگیری بودم و همیشه در حال ارتقاء سطح مهارت‌هام بودم. اما یکسری باورهای محدود کننده منو متوقف کردن که یکیش رو در کامنت قبلی گفتم: باور عدم ارزشمندی. بعد یکی دیگه هم کمالگرایی و احساس اینکه من نقطه کمال رسیدم. الان هم میخوام یکی دیگه‌ش رو بگم: غرور و عدم سپاسگزاری به خاطر نتایج. یادم رفته بود که من از چه نقطه‌ای به اینجا رسیدم و اون باورهای توحیدی و توکل آفرین رو که در شروع کار داشتم با اشتیاق سوزان روش کار میکردم هم کمرنگ شد. سپاسگزاری هم کمرنگ شد و یک غروری که من حالا همه چیز رو میدونم منو فرا گرفت. میدونم هم از لحاظ مهارت‌ها و تخصص و هم از نظر کشف قوانین زندگی. یعنی همینجوری که دارم می‌نویسم می‌بینم که یک سلسله مراتب افکار و باورها باعث شده که من از گروه چهارم به گروه دوم برم. حالا در ادامه و در کامنت‌های بعدی به امید خدا خواهم گفت که تصمیماتم برای پیوستن به گروه چهارم چیه. مثلا یکیش همینه که همیشه و همیشه در برابر خداوند متواضع باشم. و این باورهای توحیدی رو تا ابد و همیشه تکرار کنم فارغ از اینکه چقدر نتایج بزرگ هستند. که الگوش استاد عباسمنش هستند که همواره در فایل‌ها و صحبت‌هاشون میگن که باید همیشه متواضع باشیم در برابر خداوند، تسلیم باشم در برابر قدرت خداوند. بعد یکی دیگه از کارهایی که قصد دارم و تصمیم گرفتم انجام بدم اینه که هیچوقت دست از یادگیری برندارم و همیشه و همیشه به دنبال خلق ارزش‌های بیشتر بشم. حتی اگر کوچک باشن. منظورم این نیست که منتظر یک ایده عجیب و غریب باشم یا منتظر اختراع کردن چیزی نباشم. بلکه در همین کاری که دارم انجام بدم هر روز این سوال رو از خودم بپرسم:

    امروز چه ارزش بیشتری میتونم توی کارم ایجاد کنم و چه مسئله‌ای رو هر چند کوچیک میتونم برای مشتری‌ها حل کنم؟

    این سوال رو هر روز بپرسم و هر روز به دنبال یادگیری باشم. کنجکاو باشم. این سوال تکامل داره. یعنی هر چقدر بیشتر این سوال رو بپرسم و بهش عمل کنم هدایت میشم به حل مسائل بیشتر و بزرگتر. در نتیجه اعتماد به نفسم بالا میره. در نتیجه درآمدم هم بیشتر میشه. آدمها حاضرن برای حل مسائلشون حاضر هستند پول بپردازن. بنابراین میرم و در نقطه‌ای قرار می‌گیرم که مسائل رو حل کنم.

    حالا برای امروز میخوام با چند اقدام عملی به مدار گروه چهارم نزدیک‌تر بشم.

    قصد دارم برای دو تا از مشتری‌ها خدمات ارزنده‌ای ارائه بدم. محصولاتشون رو در سایت بارگزاری کنم و محصول نویسی متفاوتی رو ارائه بدم. میخوام متفاوت‌تر از قبل عمل کنم. در این راستا قصد دارم از الهاماتم کمک بگیرم و از خداوند هدایت بطلبم. من به دنبال حل مسائل بیشتری هستم. من به دنبال خلق ارزش‌های جدید و نو هستم. من به خداوند اعتماد دارم و به توانایی‌های خودم هم ایمان دارم.

    تا بزودی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای: