دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 94


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    شادی گفته:
    مدت عضویت: 268 روز

    سلام ،وقتتون به مهر باشه

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    تا جایی که یادم میاد توی مبحث روابط بود.

    هم روابط خانوادگی…

    هم دوستانه…

    هم عاشقانه و حتی همکاری…

    بخاطر خاطرات،اتفاقات و شرایطی که توی خانواده داشتم تعداد زیادی باور مخرب نسبت به خودم پیدا کرده بودم.

    حس میکردم دوست داشتنی نیستم،بار اضافی برای خانواده هستم و احساس گناه داشتم که پدر و مادرم بخاطر من مجبورن این زندگی رو تحمل کنن

    به شدت کمبود محبت داشتم و اعتمادی به خانواده نداشتم

    همچنان هم ندارم چون نمیدونم احساساتشون به من در هر لحظه چقدر واقعیه چون بار ها در صدم ثانیه رفتار و گفتار و حسشون تغییر کرده

    خلاصه اتفاقات باعث شد که از بچگی تا بزرگسالی همیشه توی دنیای بیرون ،داخل آدمای مختلفی مثل دوست،همکار،معلم،مربی،عشق و…. دنبال مکانی امن برای خودم بگردم و تلاش میکردم محبت رو از طریق اونها به دست بیارم

    الان که خوب فکر میکنم این رفتارم بطور ناخودآگاه از روی احساس نیاز بوده و ضمیر ناخودآگاهم با این روش میخواسته این تایید رو ازشون بگیره که من ارزشمندم …من دوست داشتنی ام…من همین طوری که هستم کامل و کافی ام….و من ارزش اینو دارم که باهام همراه بشن و کنارم بمونن…

    ولی خب….بارها سیلی های دردناک از زندگی خوردم….از آدمای مختلف خوردم و حسابی صورتم بابت این سیلی ها سرخ شد…

    اما خب اون زمان بازم فکر میکردم که ایراد از منه…فکر میکردم چون درونگرا هستم باهام نیستن یا مثلا فکر میکردم چون بلد نیستم بداهه صحبت کنم بنظرشون سرگرم کننده نمیام …

    یا حس میکردم چون اهل پارتی و …نیستم خسته کننده هستم….

    درکل،عزت نفس و احساس لیاقت خیلی پایینی نسبت به خودم داشتم و فکر میکردم مثل زمانی که با خانواده زندگی میکردم باید رفتاری طبق میل اونا داشته باشم تا دوسم داشته باشن.

    برای همین خیلی باج دادم….

    از نظر محبت کردن و عشق ورزیدن و اهمیت دادن زیاد باج دادم ولی همه چی برعکس میشد….

    فقط برای گرفتن باج سراغم میومدن و دوباره غیب میشدن.

    توی سن 19 سالگی فهمیدم که باید رها کنم،هرکسی رو که واقعا حضور و نقش واقعی تو زندگیم نداره و من دارم بهش باج میدم و باعث میشه احساس کمبود توی خودم بکنم رو رها کنم.

    متوجه شدم تنها بودن بهتر از حضور آدم هایی هست که نصفه و نیمه هستن.

    پس رها کردم….

    پیام ندادم،تماس نگرفتم….جواب ندادم…شماره هارو حذف کردم….عکس ها و یادگاری هارو دور انداختم…

    و تنهایی رو با آغوش باز پذیرفتم….

    توی تنهایی هام با خودم روبه رو شدم….

    اول حسابی ترسیدم….

    شاید باورتون نشه ولی روبه رو شدن با خودم میتونست واقعا دردناک و ترسناک باشه،در واقع من اون زمان اینطوری فکر میکردم….برای همین هم بود که همش دورمو با کلی آدم پر کرده بودم

    برای همین بودن با خودم اولش برام ترسناک بود .آخه عادت نداشتم انقدر سکوت اطرافم باشه…

    عادت نداشتم زمانم انقدر خالی باشه….وقتی زمانم خالی میشد قبلنا توی گروه میرفتم،تلفنی حرف میزدم با آدما بیرون میرفتم و خودمو با چیزایی که بنظر خوب بودن ولی مفید نبودن سرگرم میکردم فقط برای اینکه با خودم تنها نباشم.

    ولی خب…بعد اینکه آگاهانه تنهایی رو انتخاب کردم و بعد اینکه چندروز ازش گذشت ،کم کم دیدم اون دختر کوچولو که فکر میکردم خیلی ترسناکه درواقع چقدر تنهاست….چقدر زخمیه….و دیدم اونقدرا هم ترسناک نیست…

    پس رفتم سمتش و سعی کردم باهاش کمی صحبت کنم….

    و همین شد که دیگه از تنهایی نترسیدم…دیگه با هر آدمی بخاطر اینکه از تنهایی میترسم به عنوان دوست و همکار صمیمی نشدم…

    تنهایی کافه رفتم و قهوه نوشیدم

    تنهایی سفر رفتم و با آدمای جدید آشنا شدم و یادگرفتم روابطم رو سطحی نگر دارم مگر اینکه واقعا خودشونو اثبات کرده باشن

    تنهایی سینما رفتم و فیلم مورد علاقه مو دیدم…برای خودم خوراکی خریدم و تنهایی تو پاساژ ها قدم زدم …

    این یه پیروزی تو دفتر زندگی من بود ولی خب کافی نبود…

    چون بعده ها متوجه شدم درسته دیگه از تنهایی نمیترسم…

    درسته که میتونم با خودم وقت بگذرونم و خب…درسته که دیگه به کسی باج نمیدم و قدر خودمو بیشتر میدونم ولی هنوزم به خوبی میتونم اون هاله نبود عزت نفس و احساس لیاقت رو تو روند زندگیم حس کنم…

    میتونم خوب متوجه بشم که صدای پدر و مادرمو هنوز توی تک تک روند زندگیم میتونم بشنوم ،و با اینکه الان زیاد باهاشون ارتباط ندارم ولی افکار و عقاید و دیدگاه و صداشون تو ذهن من هست و من مدام از درون درحال جنگیدن با این صداها هستم.

    درحدی که خیلی وقت ها از نظر ذهنی واقعا ازم انرژی گرفته میشه.

    الانم متوجه شدم باید روی باور های مخربی که خانواده تو ذهنم بذرش رو کاشتن کار کنم…

    شاید اون زمان متوجه نبودم یا سنی نداشتم که بتونم جلوشو بگیرم…

    ولی الان اونقدری توانمند هستم و اونقدری آگاه هستم که بدونم از زندگی چی میخوام و بدونم میتونم همه ی اینا رو درست کنم.

    چون تصمیم گرفتم بجای قربانی بودن یه دختر سازنده باشم وبه این باور رسیدم که نقش و نگار زندگی من و روند پیش رفتن داستان من دست خودمه…(به باورش رسیدم ولی این باور درون من هنوز ملکه ذهنیم نشده)

    پس میخوام قلم زندگیمو پس بگیرم و خودم مابقی داستانمو بنویسم.

    و نه احساس شرم و گناهی بخاطر این شرایط دارم…و نه نفرتی نسبت به افراد(اگه هم یهو خودشو نشون بده سریع کنترلش میکنم)….

    اتفاقا دوسشون دارم و ازشون ممنونم،چون اگه اونا نبودن و این تضاد هارو به من نشون نمیدادن شاید من هیچوقت متوجه نمیشدم چطور دختری هستم و چه چیزی از زندگی میخوام.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    باز هم تو مسئله روابط بود…

    خیلی وقتا میدیدم دارم تو رابطه اذیت میشم…میدیدم از درون حالم خوب نیست….ولی خب باز ادامه میدادم با این فکر که شاید شرایط تغییر کنه…

    شاید اگه خودمو یادآوری کنم یا نشون بدم که ارتباط با من میتونه مزایا داشته باشه و اگه نشون بدم که دختر خیلی خوب و پایه و دلسوز و کم توقعی هستم افراد قدرمو میدونن و باهام خوب رفتار میکنن و تا ابد کنارم بمونن.

    و اینو تا جایی ادامه میدادم که واقعا از نظر جسمی و روحی مریض میشدم …

    کم غذا میشدم…

    لاغر میشدم…

    انگیزه ام برای انجام کارها کم میشد….

    درواقع خدا بهم اینارو نشون میداد که بابا،دختر ،رابطه خوب این حسای بد توش نیست….رابطه خوب هیچوقت تورو از پا در نمیاره ولی خب من چشمام بسته بود…

    گوشهام نمیشنید و فکر میکردم هیچ دوست و رفیق و عشقی جز این افراد تو دنیا وجود نداره…و فقط همین آدما تو دنیا وجود دارن..

    مقصر هم نبودم،تموم افرادی که میشناختم به یه نوعی در حال باج دادن به پدر ،مادر،همسر،فرزند،دوست و…. بودن و من این رو عادی میدونستم.

    نشانه هارو جدی نگرفتم و ضربه اش هم بد خوردم…و خب خیلی دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم.و همین هم جای شکر داره.

    الان خیلی عملکردم خوب شده ولی هنوز هم خیلی جا برای خوب شدن دارم…

    برای همین هم هست که این دوره رو بهش هدایت شدم و شروع کردم

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    شاید باورتون نشه ولی مسلما بازم به خودم اجازه میدادم تا این اشتباهات رو تجربه کنم.

    من واقعا بخاطر گذشته ام احساس پشیمونی و شرم ندارم.بنظرم لازم بوده که این مراحل رو بگذرونم و این اتفاقات رو تجربه کنم.

    مطمئنم اون زمان جای درستی بودم و با آگاهی اون زمانم بهترین تصمیم رو گرفتم و بهترین عملکردم رو داشتم و الان هم جای درستی قرار دارم و نباید عملکرد الانمو با اون زمان مقایسه کنم چون فاصله مسافتی تجربه و آگاهی الانم با تجربه و آگاهی اون زمانم زمین تا آسمونه هستش…(:

    برای همین خوشحالم که تموم اون شادی های گذشته باعث شدن من شادی ای باشم که الان هستم.

    و بابت تموم تجربه هایی که اون شادی ها بهم یاد دادن ازشون ممنونم.

    گذشته که گذشته….جای گذشته فقط برای گذشته اس.‌‌‌…

    ولی برای الانم تصمیم دارم که تموم تلاشای مَن های گذشته ام رو ارزشمند بدونم و به یه ثمره خوب برسونم.

    عقیده دارم اشتباه کردن حق منه…ولی باید جلوی تکرار اشتباه رو بگیرم وگرنه تکرارش دیگه میشه انتخاب و حماقت من.

    و خب… تصمیم گرفتم علت اون اتفاقات رو درون خودم و باور هام پیدا کنم و رفعشون کنم تا شادیِ جدید به بهترین شکل متولد بشه

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    این سوال خیلی خوبیه و واقعا دوسش دارم.

    چون همیشه از بچگی دنبال جوابش میگشتم.

    مهم ترین علتش اینه که آدمارو و شرایط رو مقصر میدونستم

    فکر میکردم تقصیر بابامه که باعث شده توی مسائل مالی انقدر بدبین باشم و این همه ترمز فکری داشته باشم

    فکر میکردم تقصیر خانوادمه که عزت نفس و احساس لیاقتم پایین بوده و خودمو دوست داشتنی نمیدونستم

    و حس میکردم اونا هستن که باید تغییر کنن تا شرایط من بهتر بشه

    اونا هستن که باید بپذیرن به عنوان خانواده خوب عمل نکردن و باعث شدن این تفکرات و احساسات رو درون من ایجاد کنن.

    و خب….منتظر بودم که بعد پذیرش خطاهاشون، ازم عذر خواهی کنن.

    گرچه بدون هیچ احساس گناهی تموم این موارد رو بهشون گفتم چون حق خودم میدونستم بگم حتی اگه قبولش نکنن ولی خب بالاخره عذرخواهی رو بعد گذشت مدتها بطور خودجوش ازشون شنیدم.

    درست اون زمان که متوجه شدم اصلا به پذیرش اشتباهشون و عذرخواهی شون نیاز ندارم.

    و کلا ماجرای من و ایراد کار من جای دیگه اس.

    درنهایت متوجه شدم که خودم باید مسئولیت تموم این اتفاقات رو به عهده بگیرم و اگه من فکر نمیکردم که آدما و شرایط روی زندگیم ،احساسات و افکارم تاثیر دارن و اگه نقش قربانی نمیگرفتم و فکر نمیکردم خودم هیچ نقشی روی زندگیم ندارم و این آدما و شرایط و … هستن که برام تصمیم میگیرن ،مسلما خیلی ازین موارد رو تجربه نمیکردم.

    ولی بازم خوبه(:

    همینکه همه اینا باعث شدن که من به شادی با این آگاهی تبدیل بشم خیلی خوبه…

    و مطمئنم وقتی از فایل و تمرینات و حرفای استاد استفاده کنم مسلما آگاهیم از این هم بیشتر میشه و مزیتش اینه که چون خودم تصمیم گرفتم تغییر کنم به قول معروف دیگه دنیا مجبور نمیشه با تضاد ها چیزی رو بهم یاد بده ،چون خودم از قبل دنبالش رفتم.

    و دیگه مثل قبل برای یادگرفتن ورسم اذیت نمیشم

    خوشحالم که با استاد آشنا شدم و دلم میخواد همراه با استاد و تموم دوستانی که اینجا هستن و رو خودشون دارن کار میکنن روی خودم کار کنم و نتیجه شو بگیرم و راجبش صحبت کنم.

    روزتون به مهر باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    حسین عبادی گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    بنام خداونده بخشنده و مهربانم….

    سلام مجداد به اشتاد عزیزم و مریم بانو قشنگ…

    سلام به بچه های پاک این منزل…

    خدایا خودت کمک کن من در هر لحظه متحاج به هدایتها و کمک هستم….

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    در مورد کارم میگم که من یه فرد عصبی بودم که داشتم میدیدم که هر روز و هر دفع به تمام بچه ها پاداش میدن موقعیت شغلی من رو تغییر دادن و دیدم راه به جایی ندارم و گفتم من باید تغییر کنم وگرنه اینجا هیچیز تغییر نمیکنه …

    و شروع کردم به دوره دوزاهده قدم و راه برام باز شد به لطف رب و اگاهیای استاد و شروع کردم به تغییر و دیدم چه شگفتیعای داره وارد زندگیم میشه به لطف رب …

    و همچیز خوب و قشنگ و با رزولیشن بالا تحویل بهم داده میشد خدایا شکرت بینهایت شکرتتتتت…

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    زیاد جاها بود و من تغییر نکردم و چک بزرگ رو خوردم اینکه من ادم لج بازی بودم که من دارم درست میگم که کار به دعوا میکشید که حتی اسیب به خودم میزدم و بینهایت اسیبهای بد….

    نشانه ها میومد که حسین باشه تو درست میگی بحث تمامش کن ولی من نمیدیم کور بودم و ناشنوا …

    اما الان دیگه به لطف رب با هیچکس بحثی نمیکنم و به همه میگم شما درست میگی….

    خدایا شکرت و الانم هم نشانه این اومد که باید قانون سلامتی رو انجام بدم اینم نشونه های رب که از استاد دارم میشنوم استاد دوستت ارم بینهایت سپاس از تو استاد قشنگ قلبم…

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    تغییر میکردم و باورهام رو تغییر میدام الانم همینجوره دارم بی توجه ای انجام میدم ولی الان نباید مسیر اشتباه رو برم…

    اگر من الان که الان دارم تایپ میکنم باید سریع خودم رو بهبودبدم از همین الان که دارم تایپ میکنم ساعت 1:55 دقیقه در محل کارم باید بهبود بدم این یو یو بودن رو باید به لطف ربر چون باور دارم چون تونستم چون دیدم و احساسش کردم چون بنده خوب خدا هستم…

    شروع میکنم به لطف رب العامین خودم..

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    همیشه تویه لحظه برام اتفاق میوفتاد و ادمه میدادم و تنها چیزی که هست اینه که یو یو بودن رو نتونستم تغییر بدم این باور رو دارم که من میتونم و هر موقع بخوام میتونم اما اون زمانرو برا ی خودم مشخص نمیکنم که تعهد بدم تعهد هم که میدم دوروزست باید اینرو ثابت کنم…

    چون من باور دارم باور دارم که میتونم و میتونم و میتونم به امی رب العامین با عشق قدم بر میدارم به امید خدا….

    در پناه ربالعامین شاد سلامت و ثروتمند باشید و عاشق….

    با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    بمب انگیزه گفته:
    مدت عضویت: 322 روز

    به نام خدای مهربان

    اخرین باری ک قبل از مواجهه با تضادتغییر کردم همین چند ماه پیش بود ک خداوند الهام کرد به من برو و در حوزه کاریت یه چیزی رو یاد بگیر و من حرکت کردم و الان فهمیدم چرا خداوند بهم گفت و سپاس الله مهربان ک هدایت کرد قبل از تضاد اونو یاد بگیرم

    یادم میاد موقعی ک داشتم با چندتا از دوستام کار میکردم اونا مشتری میاوردن و من پروژه انجام میدادم و خداوند با نشونه کم شدن درآمد بهم گفت این مسیر درست نیست خودت برو مشتری جور کن و من توجه نکردم و آسیب دیدم خیلی زیاد چون گفت مگه خودت چلاقی میخوای موفق بشی خودت مشتری پیدا کن راه داره راهشم من بهت میگم

    اگر به اون موقعیت برگردم بدون درنگ به الهام خداوند و نشونه اش توجه میکنم و همون لحظه انجامش میدم ن آینده و ن اینکه منتظر شرایط باشم

    باور فروانی در من ضعیف بود و ترس داشتم و نگران بودم ولی بهبودش دادم به لطف الله مهربان بهتر شدم و تلاش میکنم هیلی بهتر بشم و نشونه هاشو تو زندگیم دارم میبینم و دارم فراوانی را

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    مریم اشکی گفته:
    مدت عضویت: 1885 روز

    بنام خداوندی که هر لحظه در حال هدایت ماست

    سلام خدمت عزیزانم

    خب من الان از گام دوم برمیگردم وکامنتش روهم گذاتشم،الان میخوام تمرین اینجا که مربوط به گام دوم هست انجام بدم

    گام دوم: انتخاب یک حوزه برای شروع (نقطه اهرم)

    (حوزه انتخابی من برای شروع تغییر حوزه ی کسب وکار ومالی هست)

    بریم برای گام سوم به امید خدا وتوکل به خودش،پس تافردا خدانگهدار

    درپناه الله یکتاشادوپیروز موفق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    محمدصالح اکبری گفته:
    مدت عضویت: 440 روز

    بسم الله رحمان رحیم

    که تنها نیروی حاکم بر جهانیان است

    الحمدلله که امروز میتونم این کامت هدایتی رو بنویسم و چقدر می دونم این فایل ارزشمند و درست است .

    خدایا شکر به خاطر استاد عباسمنش و تمام هدایت هایی که شدم و استاد شایسته عزیز و تمام عوامل این سایت خدایی و هم فرکانسی های عزیز و دوست داشتنی ام

    خدایا شکرت به خاطر تمام نعماتی که به من عطا کردی از دانش عمل نتیجه عشق و پدر و مادر و برادر و تمام وجودم و خواسته های دوست داشتنیم خدایا تمام نعماتت را به ما عطا کن و مارا ببخش که هر خوبی از توست و هر مشکل و بدی از ماست و مارا از فریب ها و هواهای نفسانی شیطان رانده شده نجات بده که تو تنها نیروی عاشق و حس خوب و هدایت گر هستی

    یکی از زمان هایی که من قبل از اینکه چکش بزرگ جهان را بخورم و نتیجه گرفتم در دوران راهنمایی سال آخر بود و نشنانه هایی از اینکه بچه ها زود تر از تو شروع کردن به درس خوندن و برای آزمون نمونه و استعداد های درخشان باید آماده بشی اومد از اول سال و من با توکل به خدا شروع کردم به توجه به دروس و درس های تخصصی تر در کلاس و کار کردن روی انگیزه و خواندن دروس باعشق و علاقه بدون توجه به حرف افراد از اینکه نمی دونم ریاضی فلانه و … که می دونین و یه جورایی وقتی ازم می پرسیدن کدوم درس رو از همه بیشتر دوست داری می گفتم همش چون نکته مثبت هایی از همشون تو ذهنم بود و من با علاقه در کلاس ها با معلم مباحثه می کردم و تست هارا سعی می کردم اگر سختم بودن خودم حل کنم تا ذهنم قوی تر بشه و پیشرفت

    کنم خب این روند بود که خوب بود خدارو شکر نتایجشم تا اینکه من می دونستم بچه های داخل عید خوب درس خونده بودن و من شاید بگم 20 دقیقه وقت نذاشته بودم توی عید برای در و بعد در مدارس انگار خود به خود خودم که احساس لیاقت بالایی داشتم هدایت می شدم به جواب ها سر کلاس و بعد از عید تراکم درس خوندنم از یه جایی به بعد واقعا بالاتر رفت و من قبولی در استعداد های درخشان رو نزدیک می دیدم و تست های خوبی کار می کردم و حس توکل و اعتماد به نفس بالایی داشتم و هر شب که روی تختم می خوابیدم به لطف خدا جمله ای با مفهوم قبول شدنم روی دیوار مجاور تختم نوشته بودم و می دیدم و حس خوبی می گرفتم و خلاصه من هم در آزمون نمونه و هم در استعداد ها فوق العاده به نسبت بقییه ای که شاید از منم بیشتر درس خونده بودن آزمون دادم و قبولی در هردو جا رو داشتم و واقعا خیلی دوران باحال و خوش خاطره ای بود .

    جا هایی که عمل نکردم نشانه هارو دیدم و هم یکمی اون چکشرو خوردم زمانی بود که من سر کلاس های زبان خارجه دبیرستان فهمیده بودم که زبانم اوضاعش خوب نیست و باید کار کنم اما جدی نگرفتم و بی خیال طور به نشانه ها می دونستم که باید کار کنم ولی بی خیال بودم و سر اولین جلسه امتحان زبان دبیرستان

    استرس گرفته بودم و حال بد از اینکه بقیه چقدر بهتر دادن و… تا اینکه در جواب ها نفر آخر کلاس شدم منی که در درس های دیگه جزو نفرات برتر کلاس بودم و برای بهتر شدن انرژی گذاشتم و رتبم اومد بالا تر و بالاتر

    از باور های محدود کننده ای که موقع دیدن نشانه ها با عث عدم عمل برای پیشرفت میشود:

    عدم سپاسگزاری که باعث عدم انگیزه و شوق می شود

    غرور که تورا در چاهی می اندازد بدون اینکه بدانی و به صورت پیوسته خفه ات می کند

    پاشنه آشیلی ام که در من است این است که نمیشود بسیار تغییر کرد یه زمان اصلا نمی دونستم این پاشنه آشیل رو دارم و با دیدن تغییر استاد عباسمنش و افراد در این سایت و مستند های دیگران و افراد موفق بهتر شدم

    و بدتر از همه شرک است بعضی وقتا ممکن انسان آگاهانه یا نا آگاهانه به دروغ به شیطان قدرت بده و تقضیر شیطان بیاندازد مشکلات را

    با اینکه فقط یک منبع قدرت خیر و عشق وجود دارد آنهم خداوند یکتا و بی مانند است و ما هیچ اندر هیچ هستیم در مقابل این نیروی حاکم بر همه چیز که اختیار کامل زندگیمان را به ما داده است .

    یا اینکه فکر کنی بدون اینکه تو تغییر کنی خداوند شرایط تورو تغییر می دهد ولی اصلا اینجوری نیست من باید از خداوند هدایت به سمت خواسته هایم را بخواهم و سرنوشتم را به او بسپارم و بدانم هیچ قدرتی در مقابل او نیست و همه چیز از خداوند است و خواسته هایم را همانطوری که این جهان با این همه عظمت غیر قابل درک آفریده می تواند بیافریند و ایجاد کند اگر تسلیم و متوکل باشم و سپاسگزار .

    کار هایی که قبل از ضربه خوردن از جهان انجام می دادم تمرکز می ذاشتم روی کارم و مهارتم را افزایش می دادم به صورت مدام و با توکل باور می کردم انسان می تواند بسیار تغییر کند و اگر من تغییر کنم قطعا شرایط هم تغیر می کند و از تغییر من بهتر تغییر می کند.

    آرزوی موفقیت و رسیدن به تمام خواسته هایتان را دارم

    سوره تکویر:

    وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن یَشَآءَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِینَ(٢٩)

    بدانید، شما همان چیزی را مى‌خواهید که خداوند، آن پروردگار جهانیان اراده مى‌کند.

    سالم ،شاد ،ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    حسین عبادی گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربانم…..

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلبم….

    سلام به بچه های پاک این منزل الهی شکر برای حضورتون تویه این دنیا هستی الهی شکر….

    تغییر چه اسم قشنگی….

    استاد ازتون ممنونم که به ما راه رو نشون میدی و بهمون یاد میدی الهی شکر برای حضوزتون تویه این جهان هستی…

    هر روز و هر روز به دنبال بهبود خودت باش….

    پس هر روز خودت رو بهتر کن و به دنیال بهتر شدن باش….

    تویه هر چیززی که داوطلب باشی تحسین برانگیزه حالا فکرش رو بکن جهان چقدر تحسینت میکنه وقتی مشتاق و داوطلب باشیی برای تغییر…

    به امید رب بتونم این دوره رو تا اخر به صورت عملی انجام بدم و هر روز یه تغییر کوچیک تویه تمام جنبهای زندگیم ایجاد کنم به لطف رب…

    خداجون شروع کردم ازت درخواست میکنم که دست گیرم باش تا بتونم بهترین خودم باشم خدای خوبمممم ممنونم ازت برای این هدایتت الهی ازت میخوام که کمک کن دوستت دارم رب من….

    چون من یه تغییر بزرگی که باید انجام بدم اینه که یو یو بودن رو از بین ببر همراه با تکامل رب من الهی شکرت….

    من میتونم و میشود که شرایط رو تغییر بدم به امید خودت این مسیر که توش هستم به لطف تو و اموزهای استاد پر برکت بود برام…میدونم بعدا از این بهبود چندین و چند برابر خواهد شد در پناه تو…..

    الهی شکرت رب من بینهایت شکرت….

    پس من به لط تو شروع میکنم الله….

    استاد و مریم بانو ازتون سپاس گذارم الهی شکرررررررر……

    من تغییر خوام کرد در تمام جنبهای زندگیم به لطف رب….

    در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند باشید و عاشققققق….

    پس میبینم و تلاش میکنم برای تغیرر….

    با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    مرضیه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 3277 روز

    سلام به همه دوستان

    اینبار دلم میخواد واقعا به تحولی ایجاد کنم و خدا هم درها رو باز کرده با قرار دادن این پروژه تو سایت و از قبل خریدن دوره احساس لیاقت و واضح تر کردن نشانه ها برای من پس باید نهایت استفاده ازش رو ببرم.

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    همین دو هفته پیش بود.دقیقا احساس کردم یه جورایی اعتماد به نفسم کم شده یه جورایی زندگیم یکنواختی پیدا کرده چالشی نیست همه چیز روتین شده و من اصلا خوشم نمیاد از روتین کامل بهم میریزم.

    بنابر این اومدم گفتم اولین چیزی که دلم میخواد بحث یه اندام عضلانی و قوی هست و به چالش کشیدن خودم تو زمینه سلامتی البته من از بچه های قانون سلامتی هستم اما فقط بحث تغذیه بود روی عضلاتم کار نمی‌کردم و از همه مهمتر برام این بود بدنم عضلانی بشه بتونم چند تا شنا رو راحت برم چون بشدت کار سختی هست برام و یکی دو تا میزنم سریع کم میارم عضلات بدنم خیلی ضعیفه بنابر این ثبت نام کردم یه باشگاه و الان یک هفته هست که میرم و خیلی راضیم از همین حالا تغییر رو حس میکنم.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در مورد کسب و کارم و انجام کار مورد علاقم بارها نشونه دیدم و درونم آلارم داده مسیرم درست نیست باید تغییر کنم باید شروع کنم برم تو مسیر مورد علاقم از یه جایی شروع کنم هی دست دست نکنم اما گوش نکردم و نتیجش درآمد خیلی خیلی کم بی انگیزگی در کارم اعتماد به نفس پایین و…

    در مورد کار کردن روی احساس ارزشمندی و لیاقتم و گره نزدنش به تایید گرفتن از دیگران و این کارو نکردم و وابسته بود و هنوزم هست

    تاوانشم این بود و هست که یه کلاه برداری قشنگ از من شد تو محل کارم مبلغ خیلی بالا نبود اما دردش سنگین بود من همیشه دنبال این بودم و هستم که بفروشم وصاحب کارم بگه به به چه چه تو دیگه کی هستی و همین تایید گرفتن باعث میشه عجله کنم استرس بگیرم و فقط بخوام بفروشم که با این احساس فروختن نتیجش همیشه برای من همیشه منفی هست.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    باید پا روی ترسناک بگذارم باید یکم برای خودم بیشتر ارزش قائل باشم برای آنچه که هستم و می‌خوام باشم از یه ایده ای شروع کنم کار رو تو ذهنم ساده و راحت کنم کمالگرایی نکنم اینقدر.

    کمتر عجله میکنم کمتر دنبال تایید گرفتن هستم ارزشمندی و لیاقتم رو جدا میبینم از فروختن یا نفروختن من چه بفروشم چه نفروشم ارزشمندم توانمندم عدم فروش من چیزی از ارزش مندی من کم نمیکنه.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    ترس از اینکه آخه چطوری آخه من آخه مگه میشه آخه تخصص چی نمی‌خواد مگه میشه.

    راهش اینه الگوها رو تو اون مسیر پیدا کنم و ادامه بدم افکار محدود کننده ای که ذهنم برام لیست می‌کنه رو بشناسم بیارم رو کاغذ و براش منطق پیدا کنم و به این مسیر متعهد بمونم چون اینجور که من دارم ادامه میدم فایده نداره فقط دارم وقت تلف می‌کنم.

    و از همه مهمتر دست از حمایت دیگران بردارم بیشتر و بیشتر روی احساس ارزشمندیم کار کنم و بقیه رو بسپارم به خداشون و برم دنبال خلق زندگی خودم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    سارا اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 1330 روز

    بنام خداوند هدایت گر در هر لحظه

    درود استاد عزیزم دست طلایی خداوند

    و خانم شایسته مهربان

    دیروز که این فایل رو توی سایت دیدم

    دقیقا مثله هر بار گفتن این جمله از زبانتان

    که افرادی زیادی منتظر این فایل هستند

    و خداوند به شما الهام میکندو شما میگویید و بر دل و جان می‌نشیند

    چه سعادتی هست هدایت الهی

    دقیقا من هم در شرایطی هستم که احتیاج به شنیدن این فایل داشتم

    برای یک تصمیم بزرگ و دستاوردی که کل زندگی مرا تحت شعاع قرار داده

    که اگه بدست بیارمش زندگی من متحول و زیر رو میشه آن هم بحث سلامتی هست

    این رد پا را میگذارم برای روزی که موفق شوم

    و اینکه من چقدر دنبال صفحه آقا ابراهیم عزیز مدیر فنی می‌گشتم این مدت و اعتقادم بر این بود که خداوند هدایتم می‌کنه

    و دیشب ساعت 3 شب بیدار شدم سراغ گوشیم رفتم و خداوند متعال هدایتم کرد و پیداش کردم

    و داستان آشنایی فوق العاده زیبا

    و البته بدست آوردن سلامتی ایشون

    خیلی دوست دارم ببینم با قانون سلامتی اوکی شدن

    برای تقویت باورهایم‌دارم صفحه دوستان رو برای بدست آوردن سلامتی شوند دنبال میکنم

    فقط از خداوند عظیم می‌خوام ایمان اعتقاد و باورهایم را محکم کند الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    فروغ روشنایی گفته:
    مدت عضویت: 1089 روز

    درود به استاد نازنیم درود به مریم عزیزم و درود به همه شما عزیزانی که برای تغییر وارد عمل شدین

    در پی سوال اول نه تا یه مدت پیش هم فکر میکردم وقتی باید تغییرکنم که اوضاع بر وفق مرادم نباشه و خدا رو شاکرم که متوجه این موضوع شدم و هدایت شدم به این پروژه تا به آگاهیهای ناب دسترسی پیدا کنم

    همونطور که برای دوست عزیزمون نوشتم من و همسرم به خاطر اصرار برای حفظ شرایط موجود تاوان سختی دادیم چون همسرم میخواست شراکت با خانواده ش رو ادامه بده چون میگفت پدرم زحمت کشیده برای ما این کار و این شرایط رو کذاشته ما باید با هم هر طور هست حفظش کنیم

    مدام به اختلاف میخوردن بی احترامی میکردن ،که به نظرم این نشونه ها بود ، اول آروم میزد و میگفت باید تغییر کنی باید راه دیگه ایی رو پیش بری ولی کسی گوش نمیکرد تا اینکه برادرهاش وسط راه رهاش کردن با کلی بدهی و مشکلات و طلبکارها و روزهای سخت ،اونجا دیگه به خودش اومد که حفظ این کارگاه با شراکت به چه قیمتی ،عمر و زندگیت داره میگذره و یه جورایی مجبور شد.

    حالا روزی هزار مرتبه خدا رو شکر میکنیم که به ورشکستگی ختم نشد ، همسرم متوجه شد که باید تغییر اساسی در زندگیش بده

    جدا شد و الان با سرمایه خودش شروع به کار کرده برای خودش به اختیار خودش و هر روز داره شرایط ما بهتر میشه

    اتفاقا تغییرات درونی من هم از همین موضوع شد

    منم فکر میکردم که وقتی اوضاع خوبه چرا تغییر ولی درس خوبی گرفتم که ما به این دنیا اومدیم تا رشد کنیم تا جهان رو‌گسترش بدیم ،پس درجا زدن معنی نداره ،یا میری بالا یا سقوط میکنی ، درست وقت به نقطه اوج رسیدی اگر یه پله دیگه برای بالا رفتن طراحی نکردی ،محکومی به سقوط

    من هر روز روی خودم و باورهام کار میکنم هر جا دیدم کوچکترین موارد دل خواهم نیست باز باورهامو وارسی میکنم و پیدا میکنم باور غلط رو سعی به تغییرش میکنم و نتیجه ها گرفتم

    روابطم با همسرم بسیار پرتنش بود ولی بدون اینکه تغییری بدم ادامه میدادم چون فکر میکردم اون مقصره پس باید خودشو تغییر بده ،ولی یه جایی دیگه من تصمیم گرفتم ،خودمو تغییر دادم و دیدم که جهان اطرافم تغییر کرد ،تا جایی که الان روابط من و همسرم در نوع خودش جزو بهترین و عاشقانه ترین رابطه هاست خدایا هزاران مرتبه شکرت

    مطمئنم که مسیر استاد یک مسیر کاملا توحیدی و ارزشمنده پس با قدرت ادامه میدم

    دوستون دارم خیلییییی مریم عزیزم استاد نازنیم

    خدا رو شکر که شما هستین عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    شکوفه نوروزی گفته:
    مدت عضویت: 1057 روز

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    3/4 ماه پیش بود که ترم دانشگام داشت تموم میشد ، و تو رشته های هنر در کلاس های عملی آخر سر باید یک پروژه کامل از چیزی که تو طول ترم یاد گرفتی رو ارائه بدی

    من همیشه کارای پروژه رو میزاشتم دیقه نودی!

    و انقد کار پروژه زیاد و سنگین بودند که کار انجام نمیدادم نمیدادم و مجبور بودم دو روز قبل از ارائه روزی 12 الی 13 ساعت یک سره سر پروژه باشم!

    هم پروژه هول هولی تموم میشد و هم نتیجه دلخواه هیچوقت نتونسته بودم دریافت کنم!

    اما اینسری با خودم گفتم دوست ندارم استرس و بی‌خوابی و کمر درد رو تحمل کنم بخاطر اینکه باید یه پروژه فقط تحویل بدم!

    تقریبا 1 ماه تا ارائهٔ پروژه وقت داشتم

    و کار تقریبا بزرگی‌بود و ریز کاری های زیاد داشت

    شروی کردم به هرروز کار کردن روزی 1 ساعت ، روزی 2 ساعت اینطوریا کار می‌کردم و یک هفته قبل از اینکه روز تحویل پروژه برسه من کارام رو تموم کردم و خیلی خیلی از کارم راضی بودم

    بی‌نهایت راضی بودم ، نتیجه‌ای که در آرامش خلق شده بود فوق‌العاده بود و بی‌نهایت خودم رو تحسین کردم!

    خدایا شکرت

    البته این هم از سایت عباسمنش یاد گرفته بودم که کارامو به تعویق نندازم

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    پارسال بود که حافظه گوشم پر شده بود و بعد 2 سال شروع کردم به خالی کردن حافظه گوشی و 30 گیگ از حافظه گوشیم رو باز کردم

    هی نشانه ها می‌اومد که خب به این کارت ادامه بده و کل 256 گیگ حافظه گوشیت رو باز کن که اگه جایی رفتی و یا مراسمی پیش اومد با خیال راحت و با عشق خاطرات جدیدت رو ثبت بکن!

    زیاد جدی نگرفتم

    و یک سری نشانه ها اومد که حافظه گوشبم پرعه! و می‌اومدم یه فیلم 20 دیقه ای رو از گوشیم پاک می‌کردم و می‌دیدم از حافظش کم نشد! بعد دوباره یه چیز دیگه حذف می‌کردم و حافظه گوشیم باز میشد!

    اصلا حواسم به این نشانه ها نبود

    تا جایی که فیلم و عکسای گوشیم به 19هزار تا رسید و دیدم دیگه نمی‌تونم از دوربین گوشی استفاده کنم و وقتی هم اومدم حافظه باز کنم عکس و فیلم ها پاک میشدند ولی حافظه‌ای باز نمی‌شد!

    من گالری گوشیم رو از 19 هزارتا به 300 تا عکس و فیلم رسوندم اما هیچ تغییری تو حافظه گوشی ایجاد نشد!

    از اونور هم Apple ID خراب شده و بود و نمی‌تونستم گوشیم رو ریست فکتوری کنم تا گوشیم درست بشه

    و بماند که چه مشکل هایی رو بمدت یک سال تحمل کردم و حالا 10 میلیون هزینه کردم که Apple ID درست بشه که بعد بتونم ریست فکتوری بکنم!!

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگه به اون موقع برگردم حتما find my iPhone رو خاموش می‌کردم تا Apple ID خراب نشه و حتما عکس و فیلم های گوشیم رو 2 ماه یکبار 3 ماه یکبار تو لبتاب میریختم و از گوشیم پاک می‌کردم و نمیزاشتم که کل 256 گیگ به زور پر بشه

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    نمیدونم‌ این هم یک باوره یا نه ولی همش بخاطر تنبلی بود

    من همیشه عادت داشتم کارامو به تعویق بندازم و برام کاملا عادی بود که کلی چک بخورم از جهان تا تغییر کنم و الان هم همینطوره اما کمی بهتر شدم ، چون چند وقته که خودمو مجبور کردم که زندگیم رو تغییر بدم

    نمیدونم شاید هم یک باوره! همیشه تو خانواده خودم اینطوری بود که ما همیشه دیقه نودی‌ایم!

    خرید عید 2 روز مونده بود به عید تازه میرفتیم برا خرید و تقریبا جنسا تموم شده بود و باید کلی می‌گشتیم تا لباس بخریم ! بخصوص منو خواهرم دوقلو‌ایم و وقتی از یه لباس خوشمون می‌اومد گاها فروشنده ها می‌گفتند از این سایز یدونه دارم ! یا کلا یدونه دارم! و مجبور میشدیم دوباره کلی بگردیم!

    تو خرید مدرسه دیقه نود بودیم

    تو هر مساله‌ای دیقه نود بودیم و این برام همیشه عادی بوده که دیقه نود انجام بدم کارامو اونم رو حالت زجر

    برام عادی بود!

    تازه خوشمم‌ می‌اومد!

    مثلا امتحان تاریخ یا ادبیات داشتیم تو مدرسه ، صبح ساعت 7 باید میرفتیم سر جلسه بعد تازه شروع می‌کردم از ساعت 12 شب درس خوندن تا خود 6 صبح ، بعد امتحان به خودم افتخار هم می‌کردم که اره من تو 6 ساعت درسو جمع کردم تا الان نخوابیدم!

    خوشحال هم بودم از زجری که میکشیدم!!!

    استاد بی‌نهایت ازتون سپاس گزارم باید دوره فوق‌العاده ای که آماده کردید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: