مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
سوالات:
- شما برای خلق زندگی دلخواه خود، بر چه ترسهایی غلبه کرده اید و چطور؟
- چه بخش از آموزه های خود را برای غلبه بر ترس، پیشنهاد می کنید؟
- چگونه فرصت های سازنده را از دام های ویران کننده تشخیص دهیم و در دام طمع نیفتیم؟
مفاهیمی که استاد در پاسخ به سوالات در این قسمت توضیح داده اند:
- رابطه مستقیم بین “جسارت برای حرکت” و “از بین رفتن خود به خودی ترسها”
- طبیعی ترین حالت غلبه بر ترس، اقدام کردن با وجود ترسیدن است؛
- راهکار غلبه بر ترس ها؛
- بهای رسیدن به خواسته ها؛
- رشد به معنای نترسیدن نیست بلکه به معنای اقدام کردن با وجود ترس است؛
- “ترس و شک”، بزرگترین ابزارهای شیطان برای گمراه کردن ما هستند؛
- عزت نفس عاملی قدرتمند کننده برای غلبه بر ترسهاست. زیرا اساس عزت نفس واقعی بر “توحید” استوار است؛
- کار کردن روی ترس های یک پروسه دائمی است. به همین دلیل کار کردن روی توکل و توحید، یک موضوع دائمی است؛
- ترفند پونزی چیست و چه باورهایی فرد را در دام ترفند پونزی گرفتار می کند؛
- باورهایی که فرد را از افتادن در دام هر ضرری با الگوی ترفند پونزی، محافظت می کند؛
- آگاهی های دوره روانشناسی ثروت، نه تنها نعمت ها را وارد زندگی شما می کند بلکه جلوی ضررهای بزرگی را می گیرد که خرابکاری های آنها به راحتی قابل جبران نیست؛
- کلید های روانشناسی ثروت 1 برای خلق ثروت پایدار؛
- تشخیص “فرصت های سازنده” از “دامهای ویرانگر” به کمک آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1
تمرین دانشجویان پروژه مهاجرت به مدار بالاتر:
الف) تجربیاتی را به یاد بیاورید که به خاطر عدم درک قانون، در دام ضررهایی با الگوی ترفند پونزی افتادید. منظور از ترفند پونزی، هر ترفندی است که:
- به شما وعده ی یک شبه پیمودن ره صدساله را میدهد؛
- هر ترفندی که اساس آن طمع است نه ارزش آفرینی؛
- هرترفندی که اساس آن احساس بی لیاقتی و ناتوانی درباره خلق شرایط دلخواه در زندگی است.
نشانه اینکه فرد در دام این ترفندها افتاده این است که: برای رسیدن به خواسته ای که از نظر فرکانسی فاصله زیادی با آن دارد و ظرف وجود او آماده دریافت آن نیست، به جای پر کردن این فاصله فرکانسی بوسیله کار کردن روی بهبود شخصیت خود و افزایش ظرف وجود خود، می خواهد این فاصله را با ایده ها و وعده هایی پر کند که به او وعده یک شبه پیمودن ره صدساله را می دهد. وعده استفاده از شانسی که در خانه او را فقط همین الان و همین یک بار زده است. فردی که درگیر این دام باشد، تنها وقتی به هوشیاری می رسد که در این مسیر نه تنها دارایی های قبلی اش را از دست بدهد بلکه برای بازگشت به نقطه صفر، راه پر پیچ و خمی را می پیماید. جهان با این ضربه سنگین به او می گوید که هرگز قادر به دور زدن قانون نیست.
اگر شما هم چنین تجربیاتی دارید، در بخش نظرات بنویسید چه درسهایی از این تجربیات تلخ گرفتید و چگونه از این درسها برای رسیدن به نتایج پایدار استفاده کرده اید؟
حتی در حالت هوشمندانه، چطور از این نوع تجربیاتی که اطرافیان شما داشتند، درس گرفتید؟ یعنی بدون اینکه درگیر این دام شوید، برای خود تصمیمات از پیش تعیین شده ساختید تا در چنین لحظاتی قانون را به یاد بیاورید و در دام این ترفندها نیفتید؟
و سوال اساسی تر این است که: آیا هنوز هم آن درسها را به یاد دارید و آنها را در روند پیشرفت خود لحاظ می کنید؟
ب) درباره تجربیاتی بنویسید که به خاطر درک قانون تکامل، به جای طمع ورزیدن، به این نوع ایده ها و وعده ها با اطمینان “نه” گفتید چون می دانستید که تنها راه رسیدن به خواسته مد نظر، آماده کردن ظرف وجودتان و مهاجرت به مدار آن خواسته است. به همین دلیل قدمهای محکمی برای رشد شخصیت درونی خود برداشتید. روی بهبود مهارت ها و توانایی های خود در راستای آن خواسته کار کردید، حل مسائل پیش رو را یاد گرفتید و به این شکل شخصیت شما آماده دریافت آن خواسته شد. سپس نه تنها از این مسیر رشد لذت بردید، نه تنها از مسیر هموار به آن خواسته رسیدید بلکه مهم تر از همه، فرمول تحقق خواسته را یاد گرفتید و این توانایی از هر نتیجه ی دیگری برای شما با ارزش تر بوده است.
یادآوری هر دو شکل از تجربیات بالا، اهرم رنج و لذت قوی در ذهن می سازد تا بهبود شخصیت درونی خود را با اختلاف، بالاترین اولویت زندگی خود قرار دهد. نتیجه این اهرم، روان شدن چرخ زندگی و نشستن روی شانه های خداوند در مهاجرت به مدارهای بالاتر است.
منتظر خواندن تجربیات سازنده شما هستیم
منابع کامل درباره آگاهی های این قسمت: آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1 برای بیدار کردن توانایی خلق ثروت در وجودمان
یکی از کمترین برکتهای عمل به آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1 در زندگی دانشجو این است که:آگاهی های این دوره دانشجو را از افتادن در دام های نامرئی ای حفظ می کند که آدمهای زیادی توانایی تشخیص این دام ها را از فرصت های سازنده ندارند.
آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1، با پرورش عضله “مولد بودن” در وجود دانشجو، تنها راه رسیدن به موفقیت مالی پایدار را در وجود او نهادینه می کند. این درک، توانایی تشخیص “دامهای مخرب” را از “فرصت های سازنده”، را به دانشجو یاد می دهد و او را از ضررهایی ویرانگر حفظ می کند که اگر فردی در دام آنها بیفتد، به این راحتی قادر به جبران خرابکاری های این نوع از باورهای محدود کننده نخواهد بود.
آگاهی های این دوره شما را از مدار فقر و هر ایده ای دور می کند که شما را در این مدار نگه میدارد؛
آگاهی های این دوره مانع اخذ تصمیمات مخربی می شود که آنقدر می تواند اوضاع را سخت کند که حتی برگشتن به نقطه صفر، نیازمند پیمودن هفت خوان رستم می شود؛
وقتی با آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1 همنشین می شوی و قانون خلق ثروت پایدار را یاد می گیری، متوجه می شوی مسیر رشد چقدر مسیر هموار و لذت بخشی است و البته این روند طبیعی زندگی است. اما دلیل اینکه افراد زیادی در مسیر های پر پیچ و خم گیر افتاده اند، نه به این دلیل است که رسیدن به خواسته ها سخت است بلکه به این دلیل است که آن افراد سکان را به دست باورهای محدود کننده ذهن شان داده اند.
آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1 ، در مسیر بهبود اوضاع مالی، سکان را از ذهن محدود کننده می گیرد و به دست باورهای توحیدی و ثروت آفرینی می سپارد که نسبت به مسیر تجربه نعمت ها، دیدی وسیع دارد و سرراست ترین مسیر برای رسیدن از جایی که هستید به بی نیازی مالی را می شناسد.
اطلاعات کامل درباره محتوای آموزشی دوره روانشناسی ثروت 1
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»104MB26 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»25MB26 دقیقه













به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 6 اردیبهشت رو باعشق مینویسم
امروز چند تا نشونه داشتم درمورد اینکه ترسی که دارم رو متوجه بشم و باهاش روبه رو بشم
چند روزی بود خیلی درگیر این بودم که اگر من برم بالای کلایمر و بیفتم چی
و خیلی نجواهای ذهن دیگه که سبب ترسم میشد و واقعا نمیتونم کنترل کنم تا اینکه گفتم خدایا کمکم کن ،من میخوام این ترسمو هم تبدیل به توحید در عمل کنم و تکاملمو طی کنم
تا اینکه خدا سه تا فاقل بهم نشونه داد و هر سه تا فایل دقیقا موضوعش این بود که به هرچی توجه کنم همون میشه
و من متوجه شدم که این چند روز من از کلایمر ترس داشتم و چیزای ناجالبی رو میدیدم در اطرافم
و وقتی اینو فهمیدم و فایل گفتگوی استاد با آقای شعبانعلی کوش دادم
و فایل راه کارهایی برای حل مسائل شما برام نشونه اومد
چقدر دقیق داشت هدایتم میکرد تا حالمو خوب کنه و بهم فهموند که باورمو درمورد سلامتی باید تکرار کنم و باورای جدید بنویسم
و یا اینکه هرچی از بچگی از اطرافیان شنیدم که ارتفاع زیاد نباید بری و حتی مادرم بهم گفته بود حق ندارم برم بالای داربست و یا بالای کلایمر
و حرف هایی که مادر و برادرم میگفتن به شدت ترس داشتم و سبب شده بود نجوای ذهنم این گفتگو هارو برای ترس و نگرانیم بیشتر کنه
وقتی من گوش دادم به فایل دیدم کمی سخته کنترل ذهنم ،حاضر شدم و رفتم بیرون و رفتم نون خریدم و برگشتم و حق کردم که دیگه نرو بیرون و بشین این فایل رو با دقت گوش بده
که خیلی بهم کمک کرد
و متوجه شدم که باید آگاه باشم و باورهای قوی رو که ضبط کردم با صدای خودم هر روز گوش بدم و چند روزی بود که وقتی در فایل جلسه ای که استاد گفتن حتی آرزوهاتونو ننویسید و سبب شد من درست متوجه نشم و باورایی که هر روز گوش میدادم رو بازم گوش ندادم و گفتم باید فایل جدید ضبط کنم ،چون توی همون فایلی که با صدای خودم ضبط کرده بودم ،در مورد خواسته هام و لحظه پایانیش صحبت کرده بودم و هر وقت گوش میدادم به قدری حالم فوق العاده عالی میشد که اشک جاری میشد
اما این درست متوجه نشدنم سبب شد که چند روزی گوش ندم و بعد که با فایل جدید استاد بعد از فایل مراقبه ، که گفتن باید وقتی خم درمورد خواسته هاتون فکر میکنید احساس خوبی داشته باشید که تجسمی که دارید سبب حال خوب و اشک بشه و لحظه پایانی رو ببینید
که وقتی من اینو شنیدم فهمیدم که تجسم های من درست بوده که وقتی صدای خودمو میشنیدم ،و تجسم میکردم خیلی خیلی حالم عالی بود ،در صورتی که هیچ کدوم از اونا رو نداشتم اما حس میکردم واقعا دارمشون و اشک از چشمام سرازیر میشد
و خوشحالم از اینکه متوجه شدم که درست بوده روند انجام تمریناتم
خدا چند روزی هست هدایتم کرده به ورزش هایی که بدون دمبل و دستگاه هست و با حرکات کششی و پلانک و شنا هستن ولی فعلا شنا نمیتونم برم و باید تکاملمو طی بکنم
و یه پیج اینستاگرام رو دیدم که بدون دمبل داشتن حرکات ورزشی رو انجام میدادن
شب که میخواستم بخوابم هدایت شدم به همون پیج اینستاگرامی و فقط داشتم به اینکه روی چمن با پای برهنه و بدون کفش ورزشی تمرین میکنن نگاه میکردم و یه الگو بودن برام که میشه رو چمنا بدون کفش ورزش کرد و یا روی زمین اتاقم
که کاشی هست
و من از بچگی اینو شنیده بودم که اگر زیاد بشینی روی چمنا و با پای برهنه روی چمن و زمین کاشی راه بری سبب بیماری در استخوان هات میشه
و حدود یک سالی بود من وقتی پارک میرفتم و جاهای دیگه به افرادی توجه میکردم که بدون زیر انداز دراز کشیدن رو چمنا و یا پسر هایی رو میدیدم که روی چمن ها بدون جوراب و کفش دارن فوتبال بازی میکنن
و وقتی در سریال زندگی در بهشت استاد رو دیدم که دراز کشیدن روی چمنا و گفتن هر جا چمن ببینم میرم چند ساعتی دراز میکشم و میخوابم ،
این سبب شد که باورم نسبت به راه رفتن و نشستن روی چمن تغییر کنه و با دیدن این افرادی که روی زمین و چمن بدون کفش داشتن تمرین میکردن
این باورم هم شکسته شد که من شنیده بودم که بدون کفش اگر ورزش کنیم آسیب می بینیم ،اما داشتن بدون کفش روی چمن ورزش میکردن
و این سبب شد که مقاومت های ذهنم برداشته بشه
بعد گفتم بذار ببینم کسی هست که از ارتفاع بره بالا و نقاشی بکشه تو گوگل نوشتم و چند تا خانم رو دیدم حس کردم کمی مقاومت ذهنم داره میره و به خودم گفتم باید الگو پیدا کنی طیبه
امروز من پر از درس بود و خدا بی نهایت به من کمک کرد تا حالمو خوب کنه ،میدید که نمیتونم ذهنمو کنترل کنم سریع حالمو خوب کرد
خدا به شدت مراقبمه و هر لحظه ریز به ریز داره هدایتم میکنه به سمت مسیر خودش
خدایا شکرت
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای گام 4 پروژه مهاجرت به مداربالاتر رو مینویسم در 18 دی ماه
چقدر دقیق و همزمان بود با گوش دادن فایل جلسه یک و جلسه دو عزت نفس
من دیروز از صبح تا شب مشغول نوشتن دوره بودم و مینوشتم
و تصمیم گرفتم که تصمیمات به تعویق افتاده ام که کمی هم توشون ترس بود که نمیذاشت دست به عمل و اقدام بزنم ، سریع انجامش دادم دیروز و الان هم داشتم انجام میدادم تا تکمیل بشه امروز و قدم نهایی رو برای فروش محصول طراحی طلا و جواهراتم ،بردارم و ببرم برای فروشش
میدونم که خدایی که این همه کمکم کرد و بهم ایده داد و دوره عزت نفس رو در گام دو و سه بهم هدیه داد
صد در صد باقی کارهای من رو هم انجام میده
الان که اومدم سایت و دیدم گام بعدی اومده
من گام 4 رو ندیده بودم
وقتی باز کردم دیدم چقدر همزمان بود با گوش دادن به دوره عزت نفس
چقدر خوشحالم خدای من شکرت
درآخر فایل که استاد گفتن
استمرار
استمرار
استمرار و ایجاد باورهای مناسب و پذیرفتن بی قید و شرط باورهای مناسب
مقاومت نداشتن
کنترل ورودی های ذهن
حرفای جامعه رو نشنیدن
کلید خوشبختی ،کلید سعادت ،کلید ثروت هست
و چقدر حس خوبی داد بهم این جمله
بی نهایت از مریم جان شایسته سپاسگزارم
نور خدا به شکل بی نهایت عشق و ثروت و فراوانی و سلامتی و شادی و آرامش در زندگیتون جاری بشه
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
178. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
داره مدارت تغییر میکنه پس تلاشتو بیشتر کن برای کنترل ورودی های ذهنت
امروز صبح که بیدار شدم خواب میدیدم جالبه ، از وقتی جدی شروع کردم به تکرار و گوش دادن به صدای ضبط شده خودم در کنار فایلای استاد عباس منش
دو بار خواب دیدم که تو خوابم کاملا هوشیار بودم و میگفتم این کارم رو باید درست کنم و باور قوی بسازم
حتی تو خواب هم انگار آگاه بودم
امروز که بیدار شدم دیدم یه نفر داره هرچی که دارم ازم میگیره ، تو خواب هرچی میگرفت میدادم ولی وسایلای نقاشیمو میخواست که تو اتاقمه و رو میز کارمه ،نمیتونستم بهش بدم و کلا یکی یکی همه چیو ازم میگرفت
و چیزایی که من نمیتونستم بدم رو میگفت باید ازش بگذری اینجوری نمیتونی مدارتو تغییر بدی
و تو خوابم قشنگ حس میکردم که باید بگذرم و رهاش کنم
بعد که تو خوابم تصمیم گرفتم از هرچی که بهش وابسته شدم بگذرم ، دیدم همه رو بهم برگردوندن و بهم گفتن ببین باید بگذری ازش تا بهت برگردونده بشه
از چند تا چیزی که نمیتونی و خودت بهتر میدونی باید بگذری تا رها بشی و بهت برگردونده بشه
هم خوابم عجیب بود برام هم جالب
عجیب از این نظر که من تو خوابم هم داشتم کنترل میکردم خودمو و سعی داشتم که به خودم قوانین رو یادآوری کنم ،حتی از خدا کمک هم میخواستم
و جالب اینکه وقتی دیدم چیزایی که رهاشون کردم دارن بهم برمیگردونن توی خواب هم تعجب میکردم و خوشحال بودم
وقتی بیدار شدم ساعت 8 صبح بود بعد دوباره خوابم برد و خواب خواسته ای رو که سبب ورودم در مسیر آگاهی شد رو دیدم و تو خوابم حس میکردم که باید اونم رها کنم ، باید بگذرم ازش
دوباره حس میکردم که تا نگذرم بهم داده نمیشه
وقتی بیدارشدم فقط داشتم فکر میکردم که خوابای من متفاوت تر از قبل شده و این برام جالب بود
تا بعد از ظهر کار کردم و بعدش قرار بود بریم نمایشگاه نقاشی ، نقاشیای طبیعتی که با رنگ روغن کار شده بود رو ببینیم
وقتی رفتیم تا برسیم تجریش یکم طول کشید و وقتی رسیدیم نمایشگاه تعطیل شده بود و برگشتیم محل کار داداشم که نزدیک نمایشگاه بود
وقتی رفتیم تو حیاطش یه رستوران بود و گالری
رفتیم تا نقاشیاشو ببینیم
وقتی وارد نمایشگاه شدم یه آقایی با خوشرویی سلام داد و رد شد ، انگار سال ها منو میشناخت خیلی انرژی خوبی داشت
اولش نمیدونستم سرایه دار اونجاست ولی بعد داداشم گفت سرایه دار هست و واقعا مرد مودبی بود
گالری که کنار محل کار خوشنویسی داداشم بود ،رفتیم داخلش خیلی نقاشیای عجیبی بود که وقتی مادرم دید گفت منم میتونم اینا رو بکشم ،چون واقعا نقاشیا بچگانه بودن و مثل نقاشی مادر من که یه وقتایی میشینه و کار میکنه
البته نقاشیای دیگه هم بودن ولی اکثرا سبک کارشون نقاشیای عجیب بود
به خودم گفتم ببین طیبه نقاشیای عجیب و بچگانه رو تو تجریش میفروشن
رفتم و به صاحب گالری گفتم که میشه منم تابلومو بیارم اینجا
گفت ما هنرمندای خودمونو داریم و شماره شو داد تا کارامو بفرستم براشون تا اگه تایید کردن سفارش بدن
وقتی رفتم بیرون گالری یهویی نمیدونم چی شد دیدم دارم تبلیغ کارامو به کسایی که اونجا هستن میدم و میگم که به پیجم برن و ببینن کارامو
به یه دختر حدود 15 ساله تبلیغ پیجمو دادم بهم گفت نقاشیم تدریس میکنید ؟ گفتم بله
گفت اتفاقا من دنبال معلم نقاشی میگشتم هزینه کلاساتون چنده ؟
گفتم حضوری یا مجازی
گفت حضوری
گفتم تجریش هستین گفت آره بهش گفتم تجریش برام دوره و فکر نکنم بتونم بیام ،ولی میتونم مجازی یاد بدم
بهم گفت نگاه میکنم پیجتونو و خودمم کارامو نشونش دادم
وقتی کارامو دید با تعجب گفت کار شماست ؟
گفتم بله و وقتی رفتم الان که دارم مینویسم یادم افتاد من چی کم دارم از کسانی که نقاش معروفی شدن و تلاش کردن یا چی کم دارم از کسایی که نقاشی عجیب میکشن !
به خودم گفتم که طیبه تو هم میتونی فقط باید باورهایی که هر روز داری تکرار میکنی به خودت ،استمرار داشته باشی و میدونم که میشه بی نهایت عالی میشه
وقتی برمیگشتیم از محل کار داداشم سرایه دار اون مکان دید با داداشم صحبت میکنم ،داداشم گفت که خواهر و مادرم هستن
کلی معذرت خواهی کرد که ببخشید من نشناختمتون و اگر میدونستم خواهر ایشون هستید براتون چای میاوردم
انقدر مودب بود که برای ما خربزه آورد و رفتیم تو حیاط نشستیم و خوردیم انقدر حیاط با صفایی داشت که یه اردک خیلی زیبا هم داشت خیلی زیبا بود
،تو راه برگشت به داداشم گفتم اگر کسی اومد برای ثبتنام خوشنویسی و ازت پرسید کلاس نقاشی من رو معرفی کن و اگر مجازی خواستن تدریس کنم یا حضوری بهم بگن
من هر روز دارم نشونه هایی از تغییر مدارم رو میبینم
مثلا امروز رفتم تجریش تا نمایشگاه نقاشی برم و صاحب گالری و نقاشیا ،فامیل درجه دو مادرم بود
و از شهرستان زمانی که نوجوان بوده اومده تهران و کلاس نقاشی رفته و الان خودش کلی هنرجو داره و تابلوهاش به فروش میرسن .
و تلاش کرده که در این جایگاهه
انگار قوانین خدا که ثابته داره کم کم منو در جاهایی قرار میده که انسان های جدید تر رو میبینم
وقتی دیدیم گالری بسته هست قرار شد شنبه من بعد کلاسم برم و با مادرم بریم نقاشیارو ببینیم
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه خدا هر لحظه کمکم میکنه و راه رو نشونم میده
وقتی داشتیم میرفتیم گالری ، تو راه یه سگ رو دیدیم که از روبه رومون میومد من اولش یکم ترسیدم ولی بعد گفتم چرا باید بترسی همه چیز خداست
بعد رفتم و از کنارش رد شدم و وقتی که به چشماش نگاه کردم دیدم که به یه دختر نزدیک شد و دختر میگفت غذا میخوای؟ بعد دستم پیراشکی شکلاتی بود که از مترو خریدم ،یکم بهش دادم ولی نخورد
و ما برگشتیم رفتیم
خوشحالم از اینکه ترسم از سگ رفته اون یه ذره هم خدا کمکم میکنه تا دیگه هیچ ترسی از سگ نداشته باشم
اگه قبلا بود من سریع میرفتم اونر خیابون و میترسیدم ولی راحت رفتم و از کنارش رد شدم از فاصله خیلی کم
و خیلی خیلی خوشحالم
بی نهایت ازش سپاسگزارم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 24 تیر رو مینویسم با عشق
دومین رد پای من برای این فایل پر از آگاهی
وقتی من جریان پرچم رو تو رد پای قبلیم تو همین فایل نوشتم
یاد درخواستایی که این روزا میکردم و میشد افتادم
خیلی خیلی این روزا درخواستام به سرعت واقعی شدن
انقدر راحت و ساده و طبیعی که حتی هیچ تلاشی برای بدست آوردنشون نکردم
وقتی خدا با افتادن پرچم امام حسین به زمین بهم فهموند که دوباره همون درخواستتو بکن و من درخواستمو گفتم و سعی میکنم تا فقط و فقط بهای در شان خواسته مو پرداخت بکنم و دیگه به باقی چگونگیش کاری نداشته باشم
الان که داشتم مینوشتم عین یه چراغ روشن شد برام و درکش کردم
که افتادن پرچم یه پیامم برای تو داشت طیبه
پرچم برای تو بود و هیچ کس برش نداشت و حتی جوری هدایتت کردم تا بری سریع پرچم رو برداری و دوباره نصبش کنی به میله محافظ جلو پنجره اتاقت
پس این یادت باشه خواسته ای که داشتی و پارسال میخواستی و امسال رها تر شدی نسبت بهش ، بهت داده میشه
فقط شرطش اینه به قوانین عمل کنی
قدم برداری و بهای در شان خواسته تو پرداخت کنی
باقی کاراو بسپر به خدا
برگشتن پرچم برای تو یه پیغام داشت که دقیقا آیه 7 سوره قصص که وقتی درخواستتو گفتی
بهت گفتم که به تو باز گردانیده میشود
الان که این رو درک کردم میبینم که خدا چقدر حساب شده داره همه چی رو کنار هم میچینه
ولی باز هم ازش میخوام که رهاترم کنه تا کامل بگذرم از خواسته ام ،چون من دلم میخواد بیشتر خدارو داشته باشم
نه اینکه بچسبم به خواسته ای که تو این جهان مادیه و از بین میره
من باید یاد بگیرم اول تو هر چیزی خدارو ببینم ، به خاطر خدا چیزی رو دوست داشته باشم
و البته که میدونم استاد عباس منش میگفت تنها راه رسیدن به خدا ،رسیدن به خواسته هاتونه
یادمه پارسال من به خاطر این خواسته ام خیلی اذیت میشدم و وابسته خواسته ام شده بودم و این تضاد باعث شد از خدا بخوام و خدا جوری مسیرمو تغییر داد که دیگه الان فقط میخوام خداروداشته باشم
حتی وقتی این جمله رو میگم و حس میکنم درونم کمی وابستگی هست ،از خدا میخوام که بهم کمک کنه تا بگذرم از تمام آنجه که منو از خدا دور میکنه
و تمام هدایت هاش و نشونه هاش این قوت قلب رو بهم میده که آروم باشم و رها
وقتی بعدش خوابیدم و صبح بیدار شدم
از صبح شروع کردم به تمرین نقاشی و طراحی و کارای دیگه مو انجام دادم یکمم خونه رو مرتب کردم
وقتی بعد از ظهر شد و نزدیک اذان ، خواهرم زنگ زدم گفتم بیا بریم بعد اذان ایستگاه صلواتی
چای بگیریم
مادرمم رفته بود خونه خواهرش نذری دارن هر سال
هرچی به من گفت گفتم نمیام و حتی وقتی مادرم بهم زنگ زد گفت به داداشت بگو بیاد دنبالم گفتم باشه و داد با خاله ام صحبت کنم که خاله ام گفت اسنپ بفرستم بیا خونمون با داداشت برمیگردی
که گفتم نه
دیدم یکم خاله ام ناراحت شد دلش میخواست ما هم بریم
تو دلم گفتم اگر خدا تو اجازه بدی برم خودت راهشو بگو
یه لحظه تو دلم رد شد ،گفتم اگر داداشم برگرده خونه و از خونه بره خونه خاله ام منم باهاش میرم
که یکم بعدش دیدم پیام اومد و داداشم گفت طیبه من میام خونه و بعد برم خونه خاله
گفتم وای من دقیقا اینو از خدا خواستم که اگر قراره برم داداشم برگرده خونه
و اونجا بود که گفتم منم میرم و به خواهرم گفتم تو هم میای گفت باشه
رفتیم مسجد و از ایستگاه صلواتی شربت گرفتیم و خواستیم بریم داداشم زنگ زد گفت بیاین جلو در بریم
وقتی میرفتیم مسجد ، میخواستم برم از مسئول مسجد درخواستی بکنم
که چند روز پیش خدا یهویی به دلم انداخت برو به مسئول مسجد بگو که اگر نیاز به رنگ میلا های دور مسجد دارین من میام رنگش میکنم و اصلا من به این فکر نمیکردم یهویی به دلم افتاد
بعد دو سه روز پیش بود رفتم شربت بگیرم ،چون مادربزرگم میومد خونه مون خووستم براش بگیرم ،که دیدم همسر مسئول مسجد اونجاست یهویی بهم گفته شد بگو بهش
گفتم و گفت اتفاقا همسرم رنگ و وسیله گرفته قراره رنگکنیم
تعجب کردم جالب بود ،من که نمیدونستم رنگ خریدن
خدا به دلم انداخت که برم بگم
بعد بهم گفت رایگان رنگ میکنی یا پولیه
گفتم پول میگیرم رنگ میکنم
گفت به همسرم میگم بهت خبر میدم
ولی دیروز میخواستم برم به همسرش بگم که میتونم رنگ کنم
دیروز من یه فایلی از استاد عباس منش دیدم که میگفت از خدا بخواه پر رو باش خدا از آدمای پر روز خوشش میاد و بگو من نمیدونم تو خدایی خودت بهم گفتی برو انجامش بده یالا خودتم سریع درستش کن
تو خدایی به من ربطی نداره مشکل خودته
من دیروز که این فایل رو دیدم یاد این الهام خدا افتادم گفتم من نمیدونم خودت به دلم انداختی برم بگم به مسجد خودتم باید درستش کنی که من برم رنگ کنم میله های مسجد رو
و وقتی رفتیم نشد برم و بگم گفتم بعدا میرم میگم و بعد با داداشم رفتیم
قبلش که خواهرم اومد و رفتیم وسیله های داداشمو بذاریم خونه تو آسانسور با دو تا خانم رفتیم که از طبقه همسایه هامون اومده بودن و نذری گرفته بودن
یهویی یکیشون بلند و با تکرار یه حرفی گفت
که دقیقا مربوط بود به خواسته من از خدا
که نصف شب با افتادن پرچم به زمین خدا بهم فهموند که میتونی دوباره درخواستتو بکنی
و دقیقا از اون درخواست من اسم برد لبخند زدم و تو دلم گفتم خدایا چی داری میگی بهم
یهویی دیدم چندین بار هی داشت تکرار میکرد و جوری اون کلمه رو میگفت که یه جور تاکیدی بود هی تاکید و بلند و ادامه دار میگفت
فهمیدم که باید کاری که خدا بهم گفته رو انجام بدم و عمیقا از خدا درخواست کنم
و درخواست کردم و بی نهایت ازش سپاسگزارم
وقتی رسیدیم دیدیم یه طوطی برزیلی رنگارنگ دقیقا هفت رنگ رنگین کمان بود ،تو خونه خاله ام بود
خیلی زیبا بود باهر بار دیدنش میگفتم خدایا عظمت توست تو چقدر نقاش باحالی هستی همه جی رو حساب شده و زیبا طراحی کردی
کلی با پرنده حرف زدم و صوت میزدم شبیه صدای خودش
واقعا زیبا و جذاب بود
وقتی شب برمیگشتیم خونه من چشمامو بسته بودم و قصدی نداشتم تا خونه چشمامو باز کنم میخواستم تا خونه بخوابم که شب بیدار بمونم و با خدا حرف بزنم
یهویی چشممو باز کردم و دقیقا در مورد همون خواسته ام نوشته ای دیدم که رو تابلوی یه کارخونه بزرک به انگلیسی نوشته بود
که من اون انگلیسی رو نوشته بودم
و خندیدم و سپاسگزاری کردم
فکر کردم گفتم چرا دقیقا باید الان چشمامو باز میکردم چرا وقتی رد شدیم چشمامو باز نکردم ،پس حتما دلیلی داشته که من حتما این نشونه خدا رو ببینم
امروز من پر بود از نشونه هایی که بهم میگفت طیبه تنها راهش
اینه که
قدم برداری به بها پرداخت کردن
ایمانت رو درعمل نشون بدی
باقی کارا خود به خود حل میشه
چون خدا بسیار خوب بلده سمت خودشو انجام بده
منتظره تا تو سمت خودتو درست انجام بدی
بی نهایت از خدا سپاسگزارم و برای تک تک اعضای خانواده صمیمی من در این سایت پر از آگاهی عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت از خدا میخوام
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای 24 تیر رو با عشق مینویسم
حالا میتونی درخواست کنی وقتشه ، همون درخواستی که پارسال داشتی دوباره درخواست کن
اینبار از خود خودم ربّ و صاحب اختیارت
این پیام خدا بود ، برای صحبت دونفره امشبمون
1:37 روز 24 تیر ماه ،دقیقا فردا روز تاسوعاست و نصف شب دارم این رد پارو مینویسم که بعدا کپیش کنم تو سایت پر از آگاهی رد پامو بذارم تا یادم باشه هدایتای پر از عشق خدا رو
بی نهایت ازش سپاسگزارم
من وقتی یکم تمرین خط تحریری کردم و اومدم با خدا حرف بزنم
گفتم خدا ، میشه امشب زود بخوابم و صبح نماز بیدارم کنی باهم حرف بزنیم؟
نمیدونم خودمم تعجب کردم یکم بعدش خوابم پرید خدا کاری کرد که نخوابم و حرف بزنیم و فکر کنم
ولی یه حسی بهم میگفت چراغو خاموش کن و مثل هر روز بعد خاموش کردن چراغ اتاقم ، زود پرده های رنگی اتاقمو کنار میزنم تا وقتی دراز کشیدم آسمون پر از عشق خدا رو ببینم
وقتی پرده هارو زدم کنار دیدم پرچم امام حسین نیست
گفتم وای باد زده افتاده زمین ساعت 12 شب بود
به داداشم گفتم میری ببینی افتاده زمین اگه بود بیاریش
تو دلم گفتم خدا، میشه برام نگهش داری پارچه یا ابا عبدالله الحسین رو
چون من جوری بسته بودم به میله محافظ جلو پنجره که باد شدید بود و پارچه رو از دسته کشیده و افتاده زمین
از طبقه 8 به پایین افتاده
وقتی داداشم رفت ، از پنجره زمین و نگاه کردم دیدم پرچم افتاده رو یه ماشین
وقتی داداشم آورد فکر میکردم، یهویی یادم اومد وقتی داشتم چند روز پیش پرچمای امام حسین و حضرت ابالفضل رو میبستم کنار پنجره ها یه حسی بهم گفت درست ببندش پرچم نیفته
ولی گوش ندادم و پارچه شو به میله محکم نکردم
وقتی پرچمو بردم اتاق ،گفتم خدایا دلیل این افتادن پرچمو فقط تو میدونی چیه
آخه چجوری شده پرچم از نگهدارنده اش باز شده افتاده زمین
مگر اینکه یه نفر از میله پلاستیکی که بهش وصل بود بکشه بیرون راستش با عقل کمم نمیتونم باور کنم که باد انقدر شدید بوده که هلش داده تا از میله در بیاد
هرچی فکر کردم واقعا برام منطقی نبود
ولی در برابر قدرت خدا همه چیز شدنیه
که تو قرآن نوشته هیچ برگی بدون اذن خدا از درخت نمیفته
چه برسه به من یا این پرچم که جای خود دارد
بعد گفتم من نمیدونم ولی حتما یه دلیلی داشته ، میخواستی من حس کنم میخوام بخوابم ، بیام چراغارو خاموش کنم و ببینم که پرچم نیست
وگرنه میخواستم تا 3 شب نقاشی میکشیدم و متوجه نمیشدم پرچم افتاده و میخوابیدم و صبح ساعت 9 بیدار میشدم و اگر صاحب اون ماشین میومد و میرفت احتمالا پرچمو برمیداشت
وقتی به همه اینا فکر کردم گفتم نه ،اگر قرار بر این بود که من متوجه افتادن پرچم نشم اصلا متوجهش نمیشدم
خدا با قدرت بی نهایتش منو هدایت کرد و جوری مسیرمو تغییر داد و با خمیازه کشیدن گفتم بخوابم ولی بعد نخوابیدم و تا 2 شب بیدار بودم و نزدیکای اذان صبح خوابم برد
اینا همه قدرت خداست باید هر بار به خودم یادآور بشم تا فراموشم نشه
،چون هی فراموش میکنه آدم به قول استاد عباس منش باید هی تکرار کنم این اتفاقات رو و بنویسم و بخونمشون تا به یاد بیارم وقتی خدا هر لحظه هدایتم کرده تا قدم هامو بردارم و متوقف نشم
بعد اومدم درستش کردم حس کردم نباید نصبش کنم
وقتی درستش کردم و با چسب چسبوندمش به میله پلاستیکیش
گرفتم دستم و پرچمو بغل کردم
گفتم خدا یعنی چی ؟؟
چی میخوای بهم بگی
که یهویی درخواست سال قبلم درست زمان محرم ،بود که شدیدا از خدا میخواستم کمکم کنه و هدایت شدم به فایلی از همکار استاد عباس منش که میگفت از امام حسین بخواه که دقیقا محرم بود
و من وقتی داشتم هر شب با خدا حرف میزدم و اشک میریختم و کمک میخواستم و درخواستی که داشتم از خدا بهش میگفتم
در کنارش شروع کردم با امام حسین هم صحبت کردم
پارسال خواهرم زنگ زد گفت میریم کربلا میای ؟ من دلم هوایی شد و بعد که میخواست بشه ، نشد و خیلی ناراحت بودم
چون حس میکردم به خاطر یه چیزی که بین من و خداست ، خدا منو لایق ندونسته که من برم کربلا و اونجا قدم بردارم
حس گناه میکردم و دلتنگ بودم که چرا نشد برم کربلا
من تو نوشته هام برای امام حسین نوشته بودم که درخواستم آگاهی برای خودم هست و یه درخواست دیگه هم داشتم
که هر روز از خدا میخواستم ولی در کنارش مینوشتم که امام حسین تو به خدا بگو
و مینوشتم و هم از خدا و هم از امام حسین طلب میکردم که آگاهی بده به من و …
چند روزی نگذشت که یه اتفاقی افتاد و من شدیدا گریه میکردم که چرا برای من رفتن به کربلا نشد و برای فردی که برام عزیز بود انقدر سریع و یهویی جور شد که بره کربلا
از اون موقع که رفتن کربلاش جور شد و منم نتونستم برم کربلا تصمیم بزرگی گرفتم
از خدا خواستم کمکم کنه
یادمه اون روزا درخواستم از خدا فقط یه چیز بود ، که بعد ها انقدر خدا کمکم کرد که رها تر شدم نسبت به اون موضوع و الان که وقتی دعا میکنم حس خوبی دارم
حتی وقتی درخواستمو از خدا میکنم دیگه ترس و دلشوره و نگرانی ندارم ، خیلی راحت گفتم خدا اگر بشه خوشحال میشم و اگر مشه باز خیریتی درش هست
چون خودش بارها بهم آیه 7 سوره قصص رو نشونه داد و گفت نترس و نگران نباش ما حتما اورا به تو باز میگردانیم
این آیه برای من یه آرامش قلبی داره چون خدا وعده شو بهم داده
ولی این روزا متوجه شدم برای اینکه به خواسته ام برسم باید بهایی در شان خواسته ام رو پرداخت کنم تا مولفه ها کنار هم چیده بشه و اتفاق بیفته
وگرنا اگر بهایی هم شان خواستمو ندم هیچ اتفاقی نمیفته
تقریبا یک ماه پیش خدا هی بهم نشونه میداد که در مورد اون خواسته ات ، باید تلاش کنی چیزایی که برای اومدنش به زندگیت هست رو عملی کنی و هر روز مستمر ادامه بدی تا خواسته ات بهت داده بشه
و من بعد اون روز تازه متوجه شدم باید بهایی در شان خواسته ام پرداخت کنم تا بهم داده بشه به سادگی و طبیعی ترین شکل و به راحتی
و بعد از اون حس گناهی که داشتم و تصمیمم رو به خدا گفتم و کمک خواستم
بعد ها خدا هدایتم کرد به سایت استاد عباس منش که متوجه شدم شرک بود این درخواستم
که فکر میکردم امام حسین میتونه درخواستمو به خدا بگه
در صورتی که طبق گفته خدا در قرآن هیچ فاصله ای بین من و خدا وجود نداره و من میتونم درخواست بکنم و از خدا جواب بگیرم ، اگر امید داشته باشم به قدرت خدا
و این مسیر میدونم که تکامل داره و من از اون روز تا الان خیلی تغییر کردم
دیگه وابسته یه سری چیزا نیستم ، نگران نیستم ،عجله ای ندارم و سعی کردم تسلیم تر باشم
از این متوجه میشم که تسلیم تر شدم که من پارسال این موقع شدیدا حالم بد بود گریه میکردم حس گناه داشتم و میگفتم خدا منو دیگه دوست نداره که کربلا نرفتم و تمام چیزهایی که به خدا گفتم ،البته خودش از همه چی آگاهه و بین من و خدا بود و حس میکردم دیگه دوستم نداره ، ولی الان میفهمم تمامش نجواهای شیطان بود که منو از خدا دور تر کنه
ولی خدا انقدر مهربونه که به درخواست کمکم جواب داد و الان آرامش قلبمو مدیون محبتاشم
الان انقدر حالم خوبه ،هر روز با خدای ماچ ماچی خودم بی نهایت کیف میکنیم
البته خدا همیشه باهام حرف میزنه ولی من یه وقتایی به حرفاش گوش نمیدم و باعث شده تو یه سری چیزا صداشو ضعیف حس کنم و سعیمو میکنم دوباره بهش چشم بگم
من بعد از یکسال خوشحالم که خودم رو دارم میشناسم و هر روز یه جای اینکه به چیزای دیگه فکر کنم و وابسته باشم
الان دائم به فکر اینم که با خدا حرف بزنم و وقتی صداشو نمیشنوم اذیت میشم
حتی خدا امروز با افتادن پرچم بهم فهموند که میتونی درخواستی که پارسال داشتی رو از خود خودم بخوای
وقتی پرچم رو نصب کردم دو سه روز پیش بود ، من همیشه شب اول محرم نصب میکردم ولی به ول یادم رفت و نصبش نکردم و میدونم دلیل این یادم بردنش ،رو خدا میدونسته که بعدا یادم آورد
که وقتی نصب میکردم گفتم خدایا پارسال اینموقع تو چه حالی بودم ،امسال تو چه حالیم
و مرور کردم موقع نصب پرچما به میله پنجره اتاقم و خونمون و سپاسگزارم از خدا بابت همه چیز
که به من کمک کرد و گفت ، من کمکت میکنم و الان فهموند که میتونی درخواستتو دوباره ازم بکنی
من بهت اجازه شو میدم که ازم بخوای و ایمان داشته باش که اگر از خود خودم بخوای و ایمانت رو در این مسیر تکامل قوی کنی بهت عطا میشه
فقط باید تلاش کنی بهای در شان هدفت رو بپردازی تا یکی یکی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن و
بووووووووممممممممممممم
مبارکت باشه طیبه این حس خوب
مبارکت باشه طیبه با خدا حرف زدنت
وقتی پرچمو دستم گرفتم از خدا خواستم که معرفت و درک اماما و امام حسین رو بهم بده تا وقتی اگر قرار بر اینه گریه کنم با معرفتی که درکش میکنم ، گریه کنم
و من دیشب پرچم دستم بود و پرچمو گرفتم و خود به خود دیدم دارم تو تاریکی شب و تو اتاقم میچرخونم و داشتم گریه میکردم و وقتی اسم امام حسین رو میدیدم رو پرچم ، مدام میگفتم خدایا عظمت توست در این بزرگ مرد که بزرگی توست و ما شاهدش هستیم
خدا گونه بود که نامش سال هاست بر زبان همه جاریه رفتار و عملش که باید ازش یاد بگیرم
تا منم سعی کنم عمل کنم
در اصل عظمت توست که با دیدن نام امام حسین و اماما دیده میشه
خیلی خیلی خوشحالم که خدا درکی که باید بهم عطا کنه رو عطا کرد، البته هرچقدر مدارم بالاتر بره درکم هم بهتر میشه
کافیه که هر روز کنترل کنم ورودی های ذهنم رو
من یکسال بود گریه نکرده بودم برای محرم و عاشورا
ولی امشب نصف شب ،روز 24 تیر پرچم رو به دستم گرفتم و عظمت خدارو دیدم و اشک ریختم
وقتی من میخواستم بیام و بنویسمش تو یکی از فایلا رفتم تو نشانه روزم و فایل
مصاحبه با استاد قسمت 20 اومد
قبل اینکه گوش بدم
دیدم یه پاسخی برام اومده
بهم گفته شد برو ببین
وقتی پاسخ دوستمون و عضو خانواده صمیمی عباس منش رو خوندم متحیر شدم
دقیقا ساعت 2:30 بود که من هم پاسخی براشون نوشتم
تو فاقل گفتگو با دوستان 4 | تمرکز بر بهبود شخصیت خودم – صفحه 17
تو نوشته هاش یه عددی نوشته بود که دقیقا مرتبط بود با درخواست من از خدا و وقتی دیدمش بیشتر اطمینان پیدا کردم که خدا بهم میگه طیبه با خیال راحت درخواستتو دوباره از من بخواه
بهت داده میشه
و من گفتم افتادن پرچم بی دلیل نبود همه اینا نشونه هست که خدا بگه باورم داشته باشی همه چی درست میشه
کافیه شروع کنی که یکی یکی سعی کنی تا بهای در شان هدفت رو پرداخت کنی و به هیچی فکر نکنی که من خودم به وقتش بهت عطا میکنم
تو فقط آروم باش و حرکت کن به سمت بها پرداخت کردن
من وظیفه خودمو خوب بلدم چیکار کنم
تو سعی کن قسمت خودتو درست انجام بدی
و من همه این درکارو از این اتفاقا گرفتم
و بی نهایت سپاسگزارم از خدای خوبم که اجازه درخواستش رو بهم داد
حتی در ادامه نوشته دوستی که تو فایل برام پاسخ گذاشته بود ،نوشته بود که خدا میگه فقط از من بخواه
خیلی خوشحال شدم که اجازه درخواست رو بهم داد
چون چند روز پیش میگفتم نمیخوامش دیگه خدا ،هرچی تو بگی
درسته من خواستم ازت ولی وقتی کتاب عشق خدارو میخوندم متوجه شدم هنوز وابستگی درونم هست و اون موقع بود که خواسته مو گفتم دیگه نمیخوامش
من تو رو میخوام خدا
اگر دیدی بازم وابستگیم به درخواستم هست خودت رهام کن
چون من دلم میخواد تو بهم بگی چیکار کنم به حرف من گوش نده
و اونروز به بعد سعی میکردم تا وقتی آدما رو نگاه میکنم خدارو اول ببینم
حتی تو کتاب عشق خدا درمورد امام حسین و دوست داشتن میگفت
و تازه متوجه شدم باید هرچیزی هرخواسته ای رو اول به خاطر خدا بخوای و با خدا بخوای
خیلی از این پیام خدا سپاسگزارم که هر لحظه هدایتم میکنه
بی نهایت سپاسگزارشم
به نام ربّ
سلام با بینهایت عشق
31. سی و یکمین روز از فصل دوم روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
من یه بار نوشتم این دومین بار رد پای امروزم هست
من امروز چند تا اتفاق خوب داشتم که دوست داشتم بنویسمش تا یاد آور باشم به خودم که ببین چقدر حست خوبه
امروز من رفتم به هفتمین جلسه از کلاس طراحی طلا و جواهرات ،استادم گفت که لپ تاپ یا کامپیوتر با سی پی یو بالا تهیه کردی ؟؟؟
من ازت تمرین میخوام دیگه سه جلسه مونده و بعدش باید تمرین کنی و بری امتحان بدی قبل عید
اگر تمرین نکنی یاد نمیگیری
هفته ای دوجلسه بیا آموزشگاه از کامپیوتر های اینجا یاد بگیر و طراحی کن از طرح های خودت رندر بگیر و عکس تکمیل شده طلا و جواهرات با ایده خودت رو برای من بیار
من هم گفتم چشم هماهنگ میکنم و میام تو این هفته دوبار تمرین میکنم
بعد تو راه گفتم خدا من وقتی داشتم به کلاس طراحی طلا و جواهرات ثبتنام میکردم اصلا به این چیزا فکر نکردم که لپ تاپ یا کامپیوتر قوی تر نیازه براش
یا اینکه نصف هزینه کلاسو هنوز پرداخت نکردم و الان فقط سه جلسه مونده
با وجود همه اینها من کلاس رنگ روغن ثبتنام کردم
همینجور داشتم باهاش حرف میزدم گفتم ببین خدا من هیچی نمیدونم تو خودت بهم ایده دادی خودتم همه اینارو راهشو بلدی که چطوری به هدفم برسم خودت کمکم کن
و داشتم تو راه باهتش حرف میزدم میگفتم من به خودت سپردم نمیدونم چطوری تو خدایی تو بلدی مشکل خودته چگونگیش با خودت من ازت اینارو میخوام و میدونم که میده همه رو
و شروع کرده بودم با باور هایی که با صدای خودم ضبطش کردم گوش میدادم و احساسشون میکردم
مادرم برام تخم مرغ و سیب زمین آب پز درست کرده بود و با نون داده بود
برگشتنی تو راه رفتم از دکه یه چای هم گرفتم رفتم کنار اتوبان که یه تپه بود رو یه سنگ نشستم و تو هوای ابری که پرنده ها جفت جفت پرواز میکردن با لذت به سپاسگزاری و تکرار باورام با خدا حرف میزدم خیلی حس خوبی داشت
همین حس خوب بزرگترین و بینهایت ترین ثروت زندگی منه و از خدا سپاسگزارشم
من قبلا بیرون تنهایی نمیرفتم انقدر خجالتی بودم که چیزی نمیخوردم بیرون از خونه حتی اگه از گرسنگی حالم بد میشد ، یا حتی با آرامش بخوام راه برم و اطرافم برام مهم نباشه ، چه برسه که برم یه جا تنها بشینم و با یه حس عالی نون و سیبزمینی و تخم مرغ آب پز بخورم و چای هم باشه کنارش و پر از لذت و عشقی که داشتم بهترین حس بود
و همه اینهارو بسیار بسیار از خدا ممنونم
بعد من اومدم خونه تو راه میگفتم خدایا من چیکار کنم تو بگو من هیچی نمیدونم
رسیدم خونه به مادرم گفتم که من باید تمرین کنم گفت دوچرخه تو بفروش کامپیوتر بگیر، گفتم نه من به خاطر چیزی چیزی رو نمیفروشم بعدشم من دوچرخه رو دوست دارم گرفتم برونم و حتی به خاطر گرفتن دوچرخه رفتم یاد گرفتم دوچرخه سواریو الان که بلد شدم میرونمش
بعد گفت طلا که نیست گرون بشه بعدا میخری
یهویی طلا گفت یاد یه گردنبند طلا افتادم که مادرم بهم داده بود که از زمان عروسیش داشت
گفتم طلا دارم دیگه یهویی رفتم آوردم گفتم من که استفاده نمیکنم بفروشمش؟؟
گفت آره بفروش خودت که طراح طلا جواهرات شدی یاد میگیری، طلاسازی رو هم یاد گرفتی خودت عین همینو میسازی
ببر بفروشش
اولش گفتم نه اینم مثل همونه به خاطر چیزی چیزی رو نمیفروشم ولی بعد گفتم من اینو سال هاست استفاده نمیکنم و همونجور تو کمد نگه داشتم ببرم بفروشم وقتی طلا ساز شدم خودم عین همینو درست میکنم
بعد حاضر شدم رفتم قیمت کنم وزن کرد طلافروش گفت 11470 یازده میلیون و 470 هزار تمن
برداشتم آوردم خونه داداشم یه دوست طلا فروش داره قراره بدیم بهش تا بفروشیم و برم یه کِیس کامپیوتر بخرم و به کامپیوتر داداشم وصل کنم و نرم افزار طراحی طلا رو نصب کنم و شروع کنم
گفتم خدا هدایتم کن هرچی که خیره به همون محتاجم
و بعد اومدم تا روز شمار تحول زندگیم رو ببینم و بخونم که دیدم موضوع امروز عزت نفس هست و ارزشمندی که باعث حرکت و قدم برداشتن میشه
و دقیقا یاد این سه ماهم افتادم که باعث شد که حرکت کنم این حس ارزشمندی
و خدارو هزاران بار سپاسگزارم و سعی میکنم از مسیر لذت ببرم و باز هم عملگراتر بشم درمورد ایده هایی که خدا بهم گفته
خدایا شکرت
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق
31. سی و یکمین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
خداروشکر میکنم که آغاز فصل دوم از این سفر نامه رو خدا دیشب ،اولش بهم یادآور کرد که :
1. طیبه جهادی اکبر کن تا دیگه درمورد این قوانین ،هرچی فهمیدی به خانواده ات نگی و سعی در تغییر دادن یا در فکرت کمککردن بهشون نباش هر کس خالق زندگی خودش هست تو نمیتونی زندگی کسی رو تغییر بدی مگر اینکه خودش بخواد
2. هر کس هر حرفی زد سعی نکنی ایراد ازش بگیری یا نصیحت و قضاوتش کنی یا بگی شرک به حساب میاد و بلافاصله یادت بندازی که من خودم آیا بهش عمل میکنم و بعد سکوت کنی
انقدر تمرین کنی آگاهانه تا حرفی نزنی
3. اینکه فکر نکنی اگر یکی میخواد بهت کمک کنه تو نباید قبول کنی و اگرم قبول کردی شرک میشه
تو مسیرت رو ادامه بده هر کس خواست کمکت کنه خدارو در دلت سپاسگزاری کن و در دلت باشه که خدا از طریق این آدم بهم کمک کرد
ولی از طرف مقابل سپاسگزاری کنی از ته دل ، از ایده ای که بهت داده ،از کمکی که بهت کرده ،از هر چیزی که باعث رسیدن تو به اهدافت شده یادت باشه درست سپاسگزاری کنی
و نگی بهش که ایده رو تو نگفتی خدا گفت و از این حرفا
4 . یادت باشه که هر چقدر عاشق تر، مهربان تر، عشقت راستین تر ،و از اعماق وجودت حس شادی رو در خودت احساس کنی بیشتر به خدا نزدیک تری و راحت تر به همه اهدافت میرسی و خواسته هات به راحتی رخ میدن
و سلامت تر ،شاداب تر و عاشق تر و ثروتمند تر هستی
5 . یادت باشه که از مسیر لذت ببری و درمورد ساخت باور های قدرتمند کننده تلاشتو بکنی برای آگاهانه تکرار هر روزشون و احساستو با تکرار هر باوری که با صدای خودت ضبط کردی هماهنگ کنی و خیالت راحت خدا خودش ادامه شو کمکت میکنه
6 . اینکه وقتی از هر کسی حرفی میشنوی ، یاد بگیری ازش و درسی که قراره بیاموزی رو عمل کنی بهش یا میخوای حرف بزنی فکر کنی اول
7 . و در آخر تو باور های قدرتمند کننده درمورد خدا و اینکه خداست تنها رب جهانیان و صاحب اختیارت رو بساز و با هر قدمی که برمیداری خدا برای تو بینهایت قدم برمیداره
مثل کل سه ماهی که قدم برداشتی
تک تک روز های سه ماه رو به یادت بیار از 7 مهر ماه 1402 تا 21 دی ماه 1402 و تک تک این روز ها الهاماتی دریافت کردی ،هدایت هایی رو دیدی ،اتفاقات خاصی برات افتاد ،و همینطور اتفاقات به ظاهر بدی که بعد برات سبب خیر شد وقتی کنترل ذهنت رو در دست گرفتی و به خدا سپردی همه چیز رو تا جایی که سپردی همون اندازه بهت کمک کرد
پس الان که دیدی جواب داده قدرتمند تر ادامه بده
تو میتونی طیبه ،تو وقتی شروع کردی از خدا هدایت خواستی اجازه دادی هدایتت کنه و خدا دست به کار شد
تو فقط عملگرا تر باش و سعیتو بکن خدا میبینه هر لحظه بهش وصلی هر لحظه با این نیروی همیشگی داری حرف میزنی تو ارزشمندی تو خدا رو رب و صاحب اختیارت رو داری که کافی هست برای تو
حتی توی این سه ماه عزت نفست به حدی بالا رفت که به حرکت دراومدی و الان کلاس رنگ روغن میری دو جلسه هست که رفتی
رفتی پفیلا فروختی الانم با ایده ای که کنار پفیلا جاکلیدی نقاشی بفروشی و بهش عمل میکنی
کلاس طراحی طلا و جواهرات میری که امروز جلسه هفتم بود و سه جلسه دیگه مونده تا یاد بگیری و بری امتحانش رو بدی و مدرکش رو بگیری و شروع کنی به طراحی با نرم افزار و ورود به بازار کار و طرح های نابی که خدا بهت الهام کرده و باز هم با هر قدم تو بیشتر الهام میکنه
توی این سه ماه آرامشی داد بهت که بی نظیره این آرامش
توی نمایشگاه نقاشی اولین بار تابلوهاتو بردی به نمایش گذاشتی و در اون اتفاق به ظاهر بد که نقاشیت پاره شد ،باعث شد تابلوهاتو که قراره ببرن مسقط و ترکیه
همه اینها هدایت های خداست و عزت نفسی که در وجودت به وجود آورد که با فهمیدن این که تو لایق و ارزشمندی سبب قدم برداشتنت شد توی این سه ماه و هر بار بیشتر مشتاق تر شدی تا بری تو دل ناشناخته ها
و چقدر خوشحالم از اینکه در این مسیر با لذت دارم ادامه میدم
و خدا دیروز که بهم ایرادای کارمو یادآور کرد ازش سپاسگزارم و سعی در تصیحشون میکنم
و بینهایت از استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز سپاسگزارم که وقت گذتشتین و این آگاهی های ناب رو برای ما نوشتین و فیلم گرفتین
بی نهایت ثروت و شادی و سلامتی و عشق باشه براتون
به نام ربّ
سلام آقای صفدری
سپاسگزارم از توجه شما و پیامی که گذاشتین
چشم حتما مینویسم
چند وقتیه که خودمم به فکرشم که لیستش رو بنویسم
چند ماه قبل هی دنبال افرادی میگشتم که از راه نقاشی به درآمدای میلیون دلاری و تیلیاردی رسیدن
اوایل ذهنم مقاومت میکرد و نمیتونست قبول کنه که میشه
چون انقدر باورام درمورد ثروت ساختن از طریق نقاشی محدود بود که نمیتونستم قبول کنم
تو این چند وقت خداروشکر میکنم بهتر شده نگاهم و باورم ولی باز هم ترمز هایی هست که مانع از حرکت دوباره ام برای فروش نقاشیام شده
حتما تو رد پاهام مینویسم از کسانی که درآمدشون میلیاردیه و حتی تو ایرانم هستن نقاشایی که میشه الگو معرفی کرد به ذهن و با تکرارش بشه باورم رو قدرت مند کنم
چشم این کارو انجام میدم و تو رد پای 30 تیر مینویسم ان شاء الله اگر خدا بخواد
براتون بی نهایت زیبایی و سلامتی و شادی و آرامش و عشق و ثروت از خدا میخوام
به نام رب
سلام آقای صفدری
در مورد درخواستی که گفته بودین برای الگو برای نقاشی که به موفقیت مالی رسیدن تو فایل الگو برداری از افراد موفق قسمت 3 چند تاشونو نوشتم که برای خودم الگو برداری کردم
لینکشو براتون اینجا میذارم که خواستین بخونیدش
الان در مورد چند تا الگوی دیگه یادم اومد
یکی اینکه تو گوگل نوشته بودم که ثروت مند ترین نقاشان جهان یا ایران و نوشته بودم نقاشان میلیون دلاری
و در موردشون میرفتم میخوندم
امیدوارم مفید باشه براتون که تو فایل الگو برداری امروز نوشتم
ببخشید بعد سه روز تاخیر نوشتمش
گفته بودم 30 تیر ماه مینویسم
معذرت میخوام اگر دیر شد
https://abasmanesh.com/fa/modeling-successful-people-03/comment-page-20/#comment-1422734