مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع» - صفحه 126


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    104MB
    26 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    25MB
    26 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1712 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    خوشبخت آزاد گفته:
    مدت عضویت: 2211 روز

    سلام استاد عزیزم

    استاد عشقم

    استاد جانم

    عاشقتم استاد

    همین الان دارم توی رویام بغلتون میکنم و اشک میریم از خوشحالی

    اینقدر که شما منو به مسیر درست هدایت کردید

    اینقدر که عاشقانه و با صبر حرفای این جوجه دانشجو رو گوش دادید و بزرگوارانه لبخند زدید

    امروز برام این فایل نشونه شد. اولش هرچی از خدا پرسیدم: «خدایا، این نشونه‌اش برای من چیه؟» نمی‌فهمیدم. آخرش سپردم به خودش… تا اینکه مادرم زنگ زد و گفت:

    «هانیه تولدته، بریم کباب بگیریم.»

    ما همیشه شکر خدا در خانواده‌مون بهترین‌ها رو داشتیم. پدرم همیشه برای ما از هیچ محبتی دریغ نکرده. اما بعد از شرایط اخیر ایران، شرکت پدرم به مشکل خورده و مدتیه واقعاً هیچ پولی نیست. با این‌همه، پدر و مادرم این‌قدر بزرگوار و آبرومند هستن که خم به ابرو نیاوردن و حتی نذاشتن من بفهمم. خیلی طول کشید تا متوجه شدم.

    با وجود این شرایط، مادرم باز هم برای تولدم این پیشنهاد رو داد. هر سال جشن می‌گیریم، چون اون‌ها منو خیلی دوست دارن و همیشه برام بهترین رو خواستن. منم اولش پذیرفتم، اما توی دلم حس کردم شاید مامان فکر می‌کنه من براش شانس میارم، یا دوست داره برای خوشحالی من خرج کنه…

    بعد، وقتی به فایل نشونه نگاه کردم، فهمیدم این فکر از جای درستی نیومده. دلم روشن شد که باید به مامان زنگ بزنم و بگم:

    «مامان جان، توی این شرایط لازم نیست این‌همه خرج کنیم. همیشه خرج کردیم، باز هم می‌کنیم. اما الان می‌تونیم ساده‌تر باشیم. مثلاً نهایت گوشت چرخ‌کرده بگیریم، هم برای خونه باشه، هم برای تولدم یه چیزی درست کنیم. مهم نیست چی درست می‌کنیم، مهم اینه با هم باشیم.

    ما قرار نیست چیزی رو به کسی نشون بدیم. نه اینکه داریم، نه اینکه نداریم. مگه مهمه مردم چی بگن؟ کسی که ارزش آدم‌ها رو با پول می‌سنجه، اصلاً آدم خدا نیست. دلخوشش به دنیاست، نه به حقیقت.

    من اتفاقاً دوست دارم توی خونه خودمون باشیم. کنار هم، ساده و راحت، بخندیم، حرف بزنیم، خوش بگذرونیم. شادی واقعی همین‌جاست، نه توی تجمل.

    خدارو شکر، ما بنده‌ی پول نیستیم.»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1857 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم

    استادقشنگم نمیدونم واقعا چطوری وبا چه زبونی ازتون تشکر کنم که اینهمه آگاهی رو که شیوه و راه ورسم زندگی کردن درست رو به ما می آموزه اینقدر سخاوتمندانه در اختیار ما میذارید بخدا قسم اونکه میدونه اونکه میهمه اونکه درک میکنه، می تونه قدردان این فایلها باشه که همین یه فایل 26 دقیقه ای خودش یه دوره کامل حساب میشه..

    که درش از راه وروشهایی، برای دست یابی به آروزها و کسب وکار موفق و عشق ومودت و عزت نفس و توحید و یکتاپرستی و…نکته هاست که هرکسی گوش شنوا وچشم بینا وقلب باز داشته باشه دریافتشون میکنه وبه کارشون میگیره توی زندگی.

    ومریم عزیز دلم قشنگه من، از شما هم باید خیلی تشکر کنم که این فایلها رو در این دسته بندی های فوق العاده در اختیار ما قرار دادید تا در یک مسیر مستقیم و یکپارچه و مداوم بتونیم قدم به قدم به سمت بهتر کردن شخصیت وزندگیمون ادامه بدیم.

    مگه واقعا زندگی چه طوریه؟ غیر اینه که عمل کردن به آموزه های شما در هر جنبه ای می تونه بهمون کمک کنه، رایگان و در دسترس، چیزیکه اگه صدتا دکتر روانشناس و صدتا بزرگ وپیر ومرشد به آدم بگن تو کله ی آدم فرو نمیرفت ونمیره، ولی چون سیدحسین عباسمنش میگه سری میاد میشینه توی قلب آدم .

    چرا ؟ چون کسی داره این راهنمایی هارو میکنه وراهکارهارو میده که خودش بهشون عمل کرده به لطف الله مهربان.

    میدونم شما استاد عزیزم وحتی مریم جان در کنار شما در طی این سالها شده که بارها نجوا اومده سراغتون، شماهم یه جاهایی ترس وتردید اومده سراغتون ویه جاهایی حس کردید دیگه از این جلوتر نمی تونید برید وحس کردید استپ کردید، میدونم شما هم در طول این مسیر با توکل وامید قدم به قدم پیش رفتید و حتی گاهی با آزمون وخطاء…

    منه مینا هم میخوام امروز دست از سرزنش خودم بردارم، دنبال کمال گرایی نباشم، از اینکه یه جاهایی ترس میاد سراغم و ایمانم کم میشه.

    شما گفتید فقط 5 درصد تونستید به قوانین پایبند باشید که این نتایج رو بدست آوردید، وقتی شما بگید 5 درصد پس من هنوز هم سرسوزن ایمان وتوکل رو دارم پس من نیم درصد هم به قانون عمل نمی کنم ،

    ولی واقعا نمیخوام خودم رو سرزنش کنم.

    فقط من وخدا میدونیم که به لطف خودش من چقدر آدم توحیدی تر ومتوکلتر ویکتاپرست تری شدم.

    شاید خیلی از آدمهای اطرافم وحتی خانوادم فقط به تغییرات مادی توجه کنند یا به چیزهای ظاهری که قابل مشاهده هست چه در زندگی خودشون وچه زندگی من…

    ولی این منه مینا هستم که می فهمم از کجا به کجا رسیدم با عمل به آموزه های شما…

    که چطور با تغییر شخصیتم از جهالتها ونادانیهای بسیاری نجات پیدا کردم.

    از روابط ناسالم و نشست وبرخاست با آدمهای نامناسب نجات پیدا کردم که به قول شما جز لهو والهب وچرت وپرت ازشون چیزی یاد نمی گرفتم.

    چقدر از عجول بودن، بی صبر بودن، سریع عکس العمل نشون دادن، واکنش گرا بودن، فضول بودن ، غیبت وقضاوت کردن، دخالت در امور دیگران، دنبال تایید طلبی بودن، ترس از قضاوت داشتن و خیلی از عادتهایی که از بی ایمانی و مشرک بودنم می اومد فاصله گرفتم وهر روز با بودن توی سایت وتمرکز گذاشتن روی آموزه های شما دارم این فاصله رو بیشتر می کنم تا برنگردم به اون عادات اشتباه..

    چقدر از ضرر وزیانهای مالی ومادی وجانی به لطف الله مهربان نجات پیدا کردم و رها شدم ازشون.

    چقدر آرامشم بیشتر شده شکر الله، چقدر احساس امنیتم بیشتر شده شکر خدا، چقدر از لحاظ روحی وجسمی سالمتر هستم شکر ..

    و ده ها حسن ونعمت دیگه که به لطف عمل به قوانین بدون تغییر خداوند نصیبم شده که شاید به چشم دیده نشه، ولی مهم اینه که من همیشه خودم رو با گذشته ی خودم مقایسه کنم تا یادم نره کی بودم وکجا بودم..

    عمل به آموز ه های دوره ی الهی هم جهت با جریان خداوند حتی همون قد سر سوزن ، از منه مینا داره یه آدم متوکلتر وبا ایمانتر و یکتاپرست تر میسازه، واین یعنی من در مسیر درستی هستم حتی اگه به وضح خودش رو نشون نده و گاهی قضاوت دیگران ویا فراموش کردن گذشته ی خودم باعث بشه ، تغییرات مثبت زندگی وشخصیتم رو نادیده بگیرم.

    خدایا هزاران بار شکرت که قوانین حاکم بر جهان هستی ات همواره بر پایه ی عدل وانصاف هست،

    همین تئوری مثل آینه عمل کردن جهان هستی، اگه کسی بتونه واقعا درکش کنه وبه کارش بگیره، خیلی خیلی کمک کننده هست که باور داشته باشیم هیچ عملی بدون عکس العمل نمی مونه وهمه چیز حساب وکتاب داره و همه چیز با سرعت به خودمون برمیگرده…

    حالا دیگه تصمیم گیرنده من هستم که از خودم نور ساطع کنم یا تاریکی؟

    من همیشه به خدا میگم، میگم خدایا تو در دورانی منو به این دنیا آوردی که همه چیز فریاد میزنه که جهان داره طبق اصول وقانون پیش میره، همه چیز فریاد میزنه راه درست چیه وراه غلط کدومه، مگه میشه اینهمه آگاهی رو دید وشنید وحس کرد ولی بهش پشت کرد؟.

    مگه میشه من راهنما وهدایتگر داشته باشم و از قوانین آگاه باشم ولی باز بی خیال باشم وبی مسئولیتی کنم؟؟؟

    حالا اگه یکی بود یه زمانی یه دورانی زندگی میکرد یا یه جایی زندگی میکرد که این اگاهیها بهش نمیرسید یا اینهمه نشانه وشواهد بر اینکه جهان داره با قوانین بدون تغییر اداره میشه هیچ درک وشناختی وآشنایی نداشت…

    نمیشه به اون آدم خرده گرفت که چرا نتونستی به قانون عمل کنی…

    ولی منکه میدونم، خبر دارم، واین مسُولیتی سنگین بردوش من هست، پس یاری ام کن تا این بار از روی دوشم برداشته بشه تا بتونم به راحتی به قوانین عمل کنم ودر این مسیر ثابت قدم بمونم.

    راه خیر وخوشی فقط از مسیر درستی وراستی و ایمان وتوکل و اعتماد ویکتاپرستی میگذره ومن بهش یقین کامل دارم، پس ای الله مهربانم یاری ام کن تا بتونم تنها تورا بپرستم وتنها از تو هدایت بجویم و هنگامیکه هدایت هات رو دریافت کردم یاری ام کن تا بهشون عمل کنم تا جز بندگان سعادتمند و جزء نجات یافتگان و جزء بندگان خوب و با ایمان و درستکارت باشم همیشه، که هم خودم از خودم راضی باشم وهم تو، ای تنها صاحب اختیار من..

    استاد جانم از خداوند ایمانی از جنس ایمان شما ومریم جان رو آرزومندم.

    هرجاهستید هر لحظه وهمیشه در پناه امن خداوند باشید ان شالله.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      محسن توحیدی گفته:
      مدت عضویت: 689 روز

      سلام مینا جان .

      ازهمون خطای اولش حس کردم داری از ته دل مینویسی. حرفات بوی صداقت میده، بوی تجربه‌ی واقعی.

      میدونی قشنگیش کجاست؟ اینکه همه‌ی این تغییرات و آرامش و رهایی رو، خودت باچشمات توی زندگیت دیدی. یعنی دیگه فقط تئوری نیست، عمل کردی ونتیجه‌ش رو لمس کردی. همین، یعنی شاهکار.

      اینکه گفتی هنوز کامل نیستی، یا یه جاهایی ترس و تردید میاد سراغت… مینا جان، مگه راه معنوی بدون اینا معنا داره؟! همه‌ی ما همین مسیر رو میریم. فرقش اینه که بعضیا وقتی ترس و تردید میاد عقب میکشن، بعضیا می‌ مونن و میگن: «خدایا! تو هستی پس ادامه میدم.» و تو جزء دسته‌ی دومی.

      خیلی قشنگ گفتی که زندگی توی همین تغییرای کوچیکه؛ فاصله گرفتن ازغیبت، قضاوت، دخالت… همینا یعنی هر روز یه قدم به نور نزدیکتر میشی. خدا باهمین قدمای کوچیک، درهای بزرگی رو بازمیکنه.

      اینکه خودتو با گذشته‌ت مقایسه میکنی عالیه. چون بزرگترین تله اینه که آدم خودش یادش بره کی بوده و کجا بوده. تو یادت هست، و همین یعنی همیشه توی مسیر موندی.

      میناجان، مطمئن باش همون نیم‌درصد ایمان و توکل که گفتی، اگه بهش بچسبی و ادامه بدی، یه روزمیشه صددرصد.چون خدا دست آدمی که بااخلاص حرکت کنه رو ول نمیکنه.

      کسی که ازبدو تولد مومن نبوده، تو الانم از خیلیا جلوتری؛ شاهدش هم “کرمی که پروانه شد” .

      من ازخوندن حرفات یه عالمه حال خوب گرفتم. خدا حفظت کنه و روز به روز تورو محکمتر و روشنتر توی این مسیرنگه داره.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1857 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما دوست گرامی ام آقامحسن عزیز.

        الرَّعْد

        لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ(١١)

        در طول زندگی، فرشتگانی در خدمت انسان‌اند تا از هر طرف، به‌فرمان خدا، او را از گزند حوادث حفظ کنند؛ چون خدا نازونعمت هیچ ملتی را به بلا و فلاکت تغییر نمی‌دهد؛ مگر آنکه خودشان رفتارشان را تغییر دهند. اگر خدا به‌خاطر رفتار زشتِ ملتی، بدِشان را بخواهد، گرفتارشدنشان بُروبرگرد ندارد و جز خدا کس‌وکاری نخواهند داشت. (١١)

        ممنون بابت دیدگاه پرمهرتون برای من.

        اقا محسن میخوام یه داستان برات تعریف کنم، البته وقتی آخر کامنتت اسم کتابم رو بردی( کرمی که پروانه شد)

        این به دلم افتاد که یه بخش از داستان واقعی زندگیمو اینجا برات بنویسم که استاد قشنگمم بخونه که بی ربط به این فایل و کامنت قبلیم نیست.

        همسرمرحومم اعتیاد داشت و اونموقعه ها چندبار رفته بود توی انجمن معتادان گمنام تا ترک کنه وبه واسطه ی اون کلاسها انجمن خانواده معتادان گمنام رو هم بهم معرفی کرد وگفت: میگن همراه فرد بیمار خوبه که خانواده اون شخص هم توی کلاسهای مخصوصی شرکت کنند تا به بهبود خودشون وشخص بیمار کمک بشه…

        بماند که من هرگز تا قبل فوت همسرم نرفتم به اون کلاسها…

        ولی بعدها رفتم واتفاقا خیلی توی اون کلاسها آگاه شدم و مسیر رشد وتغییرات شخصیتیم از همونجا از همون کلاسها شروع شد…

        بعدفوت اون بنده خدا وقتی زندگی جدیدی رو به همراه پسرم شروع کردم، دیدم نه تحصیلات مناسبی دارم و نه حرفه ای بلدم که ازش پول دربیارم…

        بهم گفتند برو عضو کمیته امداد شو به همراه پسرت تا بخش زیادی از مخارج شماتامین بشه…منم رفتم واینکارو کردم.

        به برنامه ریزی خداوند وهدایتهاش تواین داستان دقت کن محسن جان.

        اونجا مارو بیمه کردند و یه خانم دکتر مهربون رو بهم معرفی کردند که میشد دکترخانوادگی افراد تحت پوشش کمیته امداد …

        یه روز که برای ویزیت رفتم پیش خانم دکتر خدا به دلم انداخت بهشون بگم برای منشی مطب یا تزریقات کسی رو نیاز ندارند؟

        چون از بچگی خیلی کار تزریقات رو دوست داشتم…

        خلاصه دست برقضاء خانم دکتر هم بهم پیشنهاد داد اول برم تزریقات رو یاد بگیرم…

        رفتم و دوره دیدم ومدرک گرفتم و بعد دوسه ماه همونجا پیش خانم دکتر در شیفت صبح ویه اقای دکتر توی شیفت عصر استخدام شدم..

        همزمان خب پسرم هم توی خونه بود و به خاطر کم شنواییش باید میبردمش مطب گفتار درمانی و…

        یکسال گذشت و من توی کارم دیگه خیلی ماهر وحرفه ای شده بودم دیگه کم مونده بود جای دکتر نسخه بنویسم من حتی به جای خانم دکتر توی سمینارهای پزشکی هم شرکت میکردم چون ایشون میگفت وقت وحوصله رفتن به اون سمینارهارو نداره، مهرشون رو میداد و من به جاشون میرفتم ومهر وامضاء هم میزدم از طرفشون(( خخخخ))

        خودم خندم گرفته الان از شهامت وجسارت انموقعه هام که با مدرک دیپلم مدیرییت خانواده میرفتم میشستم تو سمینارهای پزشکی کشور….

        توی کلینیکی که پسرم رو میبردم برای گفتار درمانی، اگهی زده بودند برای منشی ..

        دوباره خدا اونجا به دلم انداخت که برم اینجا استخدام بشم مهدی هم بیشتر تواون محیط باشه کنار خودمم باشه …

        زد و اقای دکتر اونجا قبول کرد و من از پیش خانم دکتر رفتم که هم یه شیفت کار کنم وهم کارم راحتر باشه ودرآمدم بیشتر…

        اونجا بازم به لطف خدا اقای دکتر وقتی زبر وزرنگی و صداقت منو دید بعد چند ماه کارهای داخلی کلینیک رو بهم سپرد یه جورایی شدم مدیر داخلی اونجا…بابیمه وحقوق بالا وکلی مزایا…تازه کل کلاسهای مهدی هم دیگه رایگان بود….

        همزمان نظافت چی کلینیک رفت و اونجا هم به دلم افتاد به اقای دکتر بگم اون کارم من انجام میدم، انموقعه ها فقط میخواستم کارکنم پول بیشتر در بیارم تا زندگیم رو اونجور که دوست دارم بسازم، آقای دکتر خیلی تعجب کرد بنده خدا ودلشون اصلا راضی نمیشد میگفت اخه کار شما نیست در شان وشخصیت شما نیست، ولی من گفتم به پولش احتیاج دارم وایشونم قبول کرد..

        برنامه اینجوری بود که 6 صبح میرفتم کلینیک رو تمیز میکردم تا 8ونیم، بعدش خودم رو مرتب میکردم لباس فرم میپوشیدم و میشدم مدیر داخلی کلینیک و تازه هفته ای یک بار هم میرفتم منزل اقای دکتر رو هم تمیز میکردم….

        اینها همه موقعه ای اتفاق افتاد که من 27 و28 سالم بود…

        همزمان خودمچون از بچگی با پسرم گفتار درمانی کار میکردم وحالا توی کلینیک هم کلی چیز یاد گرفته بودم تو خونه کلی مقاله در مورد نوع تدریس وسبک تدریس کودکان کم شنوا نوشتم و به اقای دکتر نشون میدادم ایشونم که علاقه منو دید بهم گفت که برم ادامه تحصیل بدم گفتار درمانی بخونم وحتی هزینه های تحصیلم رو هم بنده خدا متقبل شد..

        منتهی من یه دو ترمی رفتم و بعدش دلم خواست حسابداری بخونم که اونم دو ترم رفتم نشستم سرکلاس وبی خیال ادامه تحصیل شدم…

        این وسط کلی مدرک آشپزی و خیاطی و گل دوزی وآرایشگری ….هم گرفتم …

        در نهایت الان اینجا هستم، پراز تجربه، پراز هنر واستعداد واعتماد به نفس و ……

        و به تازگی از کار مورد علاقه ام به دلایلی انصراف دادم وفعلا توی خونه منتظر الهامات ونشونه ها هستم برای کسب وکار جدید…

        اینهارو گفتم که برسم به اینجا….

        من چند وقت پیش بعد جنگ ایران، تصمیم گرفتم یه چله ی پاکسازی انجام بدم…

        شکرالله مهربان تواون مدت الهامات زیادی بهم شد خوابها ورویاهای صادقه زیادی دیدم….

        واز خداوند میخواستم که بصیرتم رو زیاد کنه وبهم حکمت عطاء کنه…

        توی یکی از اون خواب ورویاها منو نشون دادند که دکتر بودم!!!!

        وبهم گفته شد که قرار بوده در این زندگی دنیایی من یه خانم دکتر باشم…

        فقط خدا میدونه بعد اون خواب ورویا چه حالی داشتم، همش میگفتم هنوزم میگم، خدایا پروردگارم من میدونستم که یه چیزی هایی سرجاش نیست توی زندگیم پس اون خودم بودم!!!!!!

        بله اقا محسن عزیز…

        این یادآوری گذشته که هم خودم در کامنتم نوشتم وهم شما توی کامنتتون ازش یادکردید ، باید همیشگی باشه باید منه مینا هر روز به یاد بیارم که چه گذشته ای داشتم و کجاها با جهالت ونادانی وناسپاسی به قول معروف لگد به بخت خودم زدم با هزاران بهونه..

        شاید انموقعه ها توی نوجونیم پیش خودم میگفتم با این پدر معتاد و وضع مالی داغون دیگه ادامه تحصیل ودکتر شدنم چیه؟؟؟

        یا وقتی اونهمه داستان وقصه های قشنگ مینوشتم پیش خودم میگفتم حالا چطوری با کدوم پول و چطور چاپشون کنم من اینجا توی روستا چطور برم تهران و….

        وبعدها وسالها همیشه کلی بهونه داشتم که همه چیزو نصفه ونیمه رها کنم…!!

        در صورتیکه همونموقعه ها کسانی بودند که مثل من به بهونه ها ونجواها و ترسهاشون بهاء نمیداند و رفتند دنبال اهداف ورسالتشون واتفاقا موفق هم شدند شکر خدا…

        اون سه تا کتابی هم که دوسال پیش چاپ شد ازم، باید توی 17 سالگیم چاپ میشدند….

        الانم 5و6 تا کتاب نوشته آماده دارم که هربار میگم برا چی کلی هزینه کنم چاپشون کنم کی دیگه کتاب میخونه!!!

        میخوام بگم هرکدوم از ما از بدو تولد داریم هدایت میشیم ، وراه برامون باز وهمواره اگه توکل کنیم نترسیم جا نزنیم وتنبلی نکنیم…ماهمیشه حمایت های خداوند رو داشتم امااااا

        خیلی از ماها…

        من خودم خیلی جاها انگار سختم بوده به رسالتم و به الهاماتم عمل کنم …

        خداوند فقط خیر هست وخوبی، هرکی به الهاماتش عمل کنه، صبور باشه، متوکل باشه، وفقط بر رب خودش تکیه وتوکل کنه بدون شک در مسیر درست زندگی وبندگی قرار میگیره ….

        مثل استاد ومریم جان، یه روزی یه لبیکی به ربشون گفتند و دیگه تا به امروز اما واگر نیاوردند..

        که اگر اینطور بود و جا میزدند می ترسیدند و توکل وایمان نداشتند الان این سایت وجود نداشت وهزاران هزار نفر دراین مسیر هدایت وصراط مستقیم قرار نمی گرفتند.

        فقط می تونم بگم خدارو صدهزار مرتبه شکر الله مهربان ، که از مسیر جهالت ونادانی قبل مرگم نجاتم داده تا به لطفش هم باقی عمرم رو ان شالله خوب زندگی وبندگی کنم وهم جبران کنم یعنی جبران کنه برام تمام روزها وشبهایی رو که در خسران و تاریکی وخواب گذروندم….

        ان شالله هممون حالا که بیدار شدیم هوشیارانه زندگی کنیم تا بتونیم حداقل خودمون از خودمون راضی باشیم و پیش خدامون سرمون پایین نباشه از حجم بی حد وحساب ناسپاسی ها وکور دلی هامون.امین

        در پناه امن خدا باشی دوست عزیزم هرلحظه وهمیشه ان شالله.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
        • -
          محسن توحیدی گفته:
          مدت عضویت: 689 روز

          سلام بانوی مهربان و پرتجربه، مینا خانم عزیز

          واقعاً برای من خیلی الهام‌بخش بود متن‌تون. اینکه از چه مسیرهای سختی گذشتید، با چه شجاعتی هربار ایستادید و دوباره راه تازه‌ای رو شروع کردید… اینا نشونه‌ی زنده بودن و ایمان قلبی به رب‌تون هست. کامنتتون رو که خوندم، انگار یه سفر طولانی و پرماجرا روهمراه شما قدم زدم.

          حرفاتون پر ازنشانه‌های حضور خداست؛ این‌که هر بار یه دری جلوتون باز شده، هر بار یه آدم درست سر راهتون قرار گرفته، هر بار یه الهام به دلتون افتاده و شما هم بی‌بهونه عمل کردید. همین عمل کردن‌ها، همین «نه گفتن به بهونه‌ها» بوده که شما رو پله‌پله بالا برده.

          واقعاً تحسین‌برانگیزه .

          اون قسمت از رؤیاتون که خودتون رو دکتر دیدید هم برا من خیلی عجیب و شیرین بود. چون من وقتی نوشته‌هاتون رو میخونم، میبینم همین الان هم یه «دکتر روح» هستید.

          کسی که با روایت صادقانه‌ی زندگیش، دل آدم رو درمان میکنه، امید میده، و مسیر روشنتری جلو چشم آدم میذاره.

          اما چیزی که ذهن منو بیشتر از همه درگیر کرد اینه که:

          واقعاً درونتون چه اتفاقی افتاد؟ چه انقلابی توی قلب و روحتون شد که توی این مدت نه چندان زیاد تونستید انقدر مدار و سطح خودتون رو بالا ببرید؟؟ مخصوصا موقع چاپ کتاب و چالش‌های مراوده با انتشارات، دلسردی‌هایی که انتشارات میدن ذهنمو مشغول کرده.

          چون خیلیها رو دیدم که بعد از داشتن ماجراهایی مثل شما بشدت سرد شدن‌، خیلی چیزها. مثل یخ شدن ، اصلا سرد شدن که از دنیا تقاص بگیرن. حال اینکه میتونستن مجدد گرمابخش یک زندگی باشن، اصلا گرمابخش زندگی مدبّرانه خودشون باشن.

          چون خیلیا سالها میدونن باید تغییر کنن، کتاب میخونن، کلاس میرن، دعا میکنن، اما مثل شما به این رشد و بیداری سریع نمیرسن. به نظرم اون نقطه‌ی عطف، اون لحظه‌ی «بله گفتن واقعی» به خدا، همون راز بزرگ شماست که برای من خیلی جالبه

          ازتون ممنونم که انقدر شفاف و بی‌پرده تجربیاتتون رو نوشتید. مطمئن باشید حرفاتون برای من مثل یک کلاس درس بود. امیدوارم شما هم هر روز بیشتر و بیشتر الهامات جدید بگیرین و رسالتتون رو زندگی کنید.

          راستی شما کدوم استان هستین ؟

          الهی تا ابـــــد در آغوش امن خدا باشین‌.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
          • -
            سیده مینا سیدپور گفته:
            مدت عضویت: 1857 روز

            به نام خداوند بخشنده ی مهربان

            سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

            وسلامی دوباره به دوست عزیز وگرامی ام آقا محسن

            نیم ساعت قبل داشتم فایل جلسه 16 هم جهت باجریان خداوند رو گوش میکردم برای چندمین بار…

            موضوع فضل خدا بود و شکرگزاری بابت فضل خداوند…

            من در تمام عمرم میدونستم که راه درست وغلط چیه آقا محسن..

            من فقط تحت تاثیر باورهای غلط خانواده وجامعه مثل خیلی ها راهمو گم کرده بودم..

            یه جایی بین خیر وشر گیر افتاده بودم…

            ولی همون خدای دیروزهام وهمین خدای امروزهام همیشه وهمیشه داشت از روی فضل و مهربانیش منو هدایت میکرد…

            انقدر هوامو داشت انقدر هدایتم کرد و بدی ها وخطاها وظلم به خودکردنهام رو بخشید و پاک کرد تا منو رسوند به سیدحسین عباسمنش….

            واستادعباسمنش با آگاهی هایی که بهم داد حجت رو برمن تمام کرد وقتی بهم فهموند که چیزی به عنوان جبر مطلق وجود نداره و من می تونم با کمک خالقم زندگیم رو هرطور که میخوام بسازم…

            من سالها به خاطر باورهای اشتباه درگیر باوری بودم به عنوان سرنوشت وتقدیر از پیش تعیین شده!!!

            برای همین تلاش زیادی برای رسیدن به اهدافم نمیکردم ، با بهانه اینکه شاید خدا نخواد وصلاح نباشه، خودم رو از مسیر اهدافم دور میکردم ….

            ولی استاد عباسمنش بهم یاد داد که چطوری تقدیرم رو رقم بزنم اونم با کمک خدایی که فقط برام خیر وخوبی میخواد واصلا مرامش اینه که بنده هاش رو خوشبخت کنه و به راه ومسیر سعادت وخیر دنیا وآخرت ببره….

            جبر، تقدیر وسرنوشت در این دنیا اشتباه معناشده، شاید به این دنیا اومدنم وزمان ومکانش و نوع جنسیتم و رنگ پوستم وظاهرم و پدر ومادرم رو….خودم انتخاب نکرده باشم وجبر به نظر بیاد، که اونم والله هنوز بهش شک دارم که جبر باشه شاید یه روزی یقین پیدا کنم که اونم منو خدا باهماهنگی هم انتخابش کردیم…

            ولی دیگه خدا وکیلی باقی چیزها در اختیار خودمونه وبه تصمیمات ما بستگی داره….

            وقتی آدم تصمیم میگیره درست زندگی کنه درست بندگی کنه راه براش باز میشه…

            استاد بهم یاد داد که جهان هیچ مخالفتی با خواسته های ما نداره..

            مگه غیر اینه که یه نفر می تونه بره وقتل ودزدی و خرابکاری انجام بده…اختلاص کنه …راه براش بازه

            ازاینور یکی میخوادآدم خوب ودرستکاری باشه..با ایمان باشه… پزشک بشه، رئیس جمهور بشه، دانشمند بشه و…بازم راه براش بازه….

            پس این نشون میده ما اختیار کامل داریم در زندگی…

            منتهی اینو هرگز نباید فراموش کنیم که هرکسی یه سهم ونقشی در این جهان داره، که برای انجامش خداوند اون سهم ونقشش رو بهش الهام میکنه وبه دلش میندازه ومسیر رو براش باز میکنه…

            حالا یه نفر گوش میده به الهاماتش میره سراغش یکی نمیره…

            ولی اینجوری نیست که اگه ما هیچ کار خاصی نکنیم بی مصرف بمونیم، بلکه خداوند بازم برای همه ی ما برنامه های خاصی داره…

            حتی اگه اون برنامه یه تایمی فقط نشستن توی خونه باشه وهیچ کار خاصی نکردن…

            و گاهی هم مسئولیت هایی برای ما قرار بده که همش درگیر کار وبار واهدافمون باشیم ،که بازم خودش کمکمون میکنه در انجامش ….

            من به شخصه حرفهای استادعباسمنش رو کنار کلام خدا تو قرآن گذاشتم ودیدم هر دو حق هستند درست .

            بعد یه فلش بک زدم به گذشته ام وزندگیمو مرور کردم دیدم بعلهههههه….

            جهان قانون داره ، قوانینی بدون تغییر، که اگه بر اساس اون پیش برم خیر وخوبی نصیبم میشه…

            قرار نبوده ونیست من مثل کسی باشم یا خودمو مقایسه کنم باکسی…

            من باید خودم وتغییراتم رو با گذشته ی خودم مقایسه کنم و در نهایت اینکه من چندتا کتاب چاپ کردم، دکتر شدم یا یه بانوی خانه دار بودم ..

            اینکه اصلا بچه داشتم و متاهل بودم یا مجرد بودم..

            اینکه چقدر دوست. رفیق وفامیل داشتم….

            اینکه چقدر دارایی داشتم یا نداشتم…

            اینکه اصلا اسم وفامیلم چی بوده و چه مقام ومنصبی داشتم…

            مهم نیست…

            چیزیکه باید باشم وازم باقی میمونه وبا خودم به جهان بعدی میبرم وازم در موردش سوال میپرسند اینه…

            که چقدر سعی کردم انسان پاک ودرستکار وصبور وبا ایمان وفروتن ومتواضع و خداپرستی باشم…

            وچقدر تونستم مخلوق خوبی باشم ومتجلی نورالهی خداوند….

            نمیدونم چقدر در این امر موفق بودم، ولی مدتهاست احساس رضایت بیشتری از خودم دارم…

            و رویاهایی که می بینم وخوابهام والهاماتی که بهم میشه خیلی دلگرم کنندست…

            چون این دعا رو هر روز بدون استثناء برای خودم می کنم…

            خدایا من میخوام بنده ی پاک وخوب تو باشم؛

            همواره در مسیر درست تو باشم وفکری بکنم که تو می پسندی حرفی بزنم که تو می پسندی، عملی انجام بدم که تو می پسندی، وکل امورات زندگیم لحظه به لحظه تحت نظر وخواست تو به انجام برسه..

            پروردگار من از من بساز هر آنچه که میخواهی در نهایت امنیت وآرامش وشادی وثروت و صبر وامید وانگیزه وشوق سپاسگزاری…….

            والبته این دعا ادامه داره…

            اقا محسن عزیز من هیچ ادعایی ندارم که دارم به قوانین عمل میکنم ولی ادعا می کنم که تمام تلاشم رو دارم انجام میدم.

            خیلی سخته ولی شدنیه….

            خودش کمک میکنه، خودش از ما بیشتر میخواد که ما خوشبخت وسعادتمند باشیم..

            ان شالله که خداوند هر لحظه مارو در پناه امنش محفوظ نگه داره…آمین

            فالله خیر حافظا وهو ارحم الرحمین

            خداوند بهترین نگهدارنده است او مهربانترینه مهربانان است.

            در پناه امن خدا باشیداقا محسن.

            من گیلان هستم، شهر زیبای رشت .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  3. -
    رضا دهنوی گفته:
    مدت عضویت: 2883 روز

    به نام خدای روزی رسان

    درود و احترام

    یک ترسی که داشتم این بود که جلوی دوربین موبایلم صحبت کنم و فایل ضبط کنم.. فایل کوتاهی بود ولی بازم ترس داشتم از انجامش،، چند وقت پیش پیشنهاد یک کار آنلاین به من داده شده بود و من اولا به دلیل کمال گرایی ترس از انجامش داشتم. و ضمن اینکه از من خواسته بودن که یک فایل معرفی کوتاه از خودم ضبط کنم و بهشون بدم . یکبار در خانه این کار را انجام دادم ولی چون میکروقن نداشتم کیفیت صدا جالب نیود و فایل مورد قبول واقع نشد. و بعدش کلی زمان برد تا میکروفن تهیه کنم و بخرم (( این هم از معایب و دردسرهای نداشتن پول !!! که همیشه موجب میشه خیلی از فرصت ها رو از دست بدی چون پول نداری ابزار مناسب تهیه کنی )) خلاصه میکروفن رو خریدم و این بار رفتم توی پارک و در فضای آزاد شزوع به ضبط فایل کردم. و کمی ترس و خجالت از حرف مزدم داشتم ولی فایل را ضبط کردم و تحویل دادم و خیلی خوب شد.

    اینکه بتونم وازد کار انلاین شم و بر این ترس غلبه کنم و این تغییر رو ایجاد کنم ،، این قطعا خیلی به من کمک خواهد کرد.

    باید یک بزنامه بچینم و ترس هایم را روی کاغذ بنویسم و از کوچیک شزوع کنم بر اون ها غلبه کنم.

    از تاریکی میترسیدم.. الان ساعت نزدیک 10 شب هستش و برق رفته و همه جا تاریکه و من در خانه تنها هستم ولی من نمیترسم. یا حداقل خیلی کمتر از قبل ترس دارم.

    احساس میکنم نسبت به قبل کمتر با ادم ها رودربایستی دارم و راحتتر حرفم را بیان میکنم . نه اینکه بی احترامی کنم .. نه نه .. نمیتونم منظوزم رو خیلی واضح بگم ولی رک تر شدم نسبت به قبل و حرفم رو خیلی رک و راست بیان میکنم.

    ولی خب همچنان ترس های زیادی دارم.

    خب اینم از رد پای بعدی من ، یادم باشه تعهد دادم.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    رستا محمودی گفته:
    مدت عضویت: 357 روز

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

    ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.

    (خداوندی که) بخشنده و بخشایشگر است (و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته).

    (خداوندی که) مالک روز جزاست.

    (پروردگارا!) تنها تو را می‌پرستیم؛ و تنها از تو یاری می‌جوییم.

    ما را به راه راست هدایت کن…

    راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کرده‌ای؛ و نه گمراهان.

    خانم شایسته عزیز ممنون بابت این پروژه زیبا

    استادددد گرامی مچکرممممم

    شکر خدا که امروز هم تونستم گام چهار پروژه رو پیش ببرم ، شکر خدا تو زندگی من ترس کمرنگ تر از طمع بوده و اکثر اوقات باوجود ترسیکه میومد سراغم سعی می کردم برم تو دل مسایل و از چالش ها لذت می بردم و از این بابت خیلی حس خوبی دارم و الان هم دوست دارم حتی جسورتر از قبل بشم در مورد قانون پونزی هم باید بگم که من خداروشکر هیچ وقت تحت تاثیر حرفای شرکت ها و افراد سودجو قرار نمی گرفتم وو اگر پیشنهادی به من می شد من قبول نمی کردم و می گفتم دوست دارم خودم با سرمایم کار کنم و واقعا به این معتقدم که هرکی وعده سود بزرگ می ده یه جای کارش می لنگه اما یه مساله ای که بارها برام تکرار شده و منو به عقب برگردونده طمع من و عجول بودن و رعایت نکردن قانون تکامل بوده! من از کودکی توسط اطرافیانم تشویق می شدم چون درسم خیلی خوب بود و سریع همه چیز رو یاد می گرفتم و انتظار بالایی از خودم در ذهنم برای خودم تعریف کرده بودم و الان می فهمم که چقدر به این دام افتادم چون حس می کردم من با بقیه فرق دارم و من باید سریع موفق شم و… الان هم وارد هرکاری می شم خیلی زود درگیر عجله و اهداف بلند می شم و با وجود اینکه خیل هم در ابتدا عالی شروع می کنم اما به دلیل تعریف انتظارات خیلی بالا کم کم احساسم بد میشه و کار رو خراب می کنم چون این یه قانونه که احساس بد= اتفاقات بد

    یه دلیل انتظارات نامعقول من از خودم تشویق و تحسین زیادی در کودکی هست به نظرم و یه دلیل دیگش دلسوزی بیجا نسبت به دیگران هسست. البته نسبت به قبل این موضوع کمرنگ شده چون متوجه شدم که پازل زندگی هر فردی رو خودش میچینه و من نمی تونم دنیای بقیه رو تغییر بدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    فریبا حبیبی گفته:
    مدت عضویت: 933 روز

    بنام ربّ

    بنام تنها فرمانروایی هر دو جهان

    خدایا ممنونم که هستی و خدایی میکنی

    خدایا سپاس گذارم در زمانی که نیاز داشتم به شنیدن در مورد قانون تکامل به این فایل هدایت شدم

    سلام به استاد عزیزم

    سپاس گذارم استاد خردمندم که این آگاهی ها را باما به اشتراک گذاشتین

    من تا همین چند وقت پیش وقتی برای اولین بار میخواستم کاری انجام بدم یا جای، مسیری برای اولین بار میخواستم برم ترس داشتم ولی باوحود ترس بازم انجام میدادم اما مشکل اینجا بود که من خودمو سرزنش میکردم که چرا هنوز میترسم توقع داشتم اصلا ترس نداشته باشم و بخودم میگفتم تو داری روی خودت کار میکنی اما هنوزم میترسی پس معلومه خوب روی خودت کار نکردی

    اما خدارا صد هزار مرتبه شکر که متوحه شدم ترس طبیعی است همه میترسن حتی پیامبران هم ترس داشتن اما کسی نتیجه خوب میگیره که با وجود ترس عمل میکنه شجاعت این نیست که هرگز نترسیم شجاعت اینه که باوجود ترس ها مسیر را ادامه بدیم

    و باز میرسیم به موضوع اصلی که همانا عزت نفس است.

    کسی که عزت نفس داره میتونه بره توی دل ترس هاش.

    شک، تردید، دودلی و ترس همیشه است چون اینا ابزار شیطان است کاسبی شیطان با همیناست این ما هستیم که باید به این ترس ها غلبه کنیم و ایمان خود را تقویت کنیم توکل کردن یادبگیریم.

    و موضوع مهم بعدی قانون تکامل است

    برای منی که در شروع یک مسیر جدید هستم یعنی دارم مهارت یادمیگیرم و بسیار هم عجله دارم که خیلی زود یادبگیرم و یک شبه بشم مثل اشخاصی که سالهای زیادی تجربه دارن درین مسیر

    یادآوری قانون تکامل برای من خیلی کمک کننده است و لازم است که هرباری که نجواها اومد که دیر شد و عقب موندی و…. بخودم بگم که نمیتونم قانون تکامل دور بزنم و باید باصبر با تمرین و با احساس خوب این مسیر را طی کنم

    برفرض اینکه خیلی زود رسیدم به مقصد خوب بعدش چی؟؟ مگر غیر ازینه که هدف زندگی لذت بردن است هدف اصلی باید لذت بردن از مسیر باشد نه اینکه با ترس و نگرانی و عجله فقط به رسیدن به مقصد فکر کنم.

    و بخودم افتخار میکنم که با کار کردن روی چند جلسه از دوره مقدس احساس لیاقت این عزت نفس در من ساخته شد که به چند تا از ترس هام غلبه کردم و واقعا به قول استاد این ترس ها واقعی نیست و فقط توهم است و فقط ابزار شیطان است.

    اتفاقات خوبی در راه است برای همه ای ما که درین مسیر الهی هستیم

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    فریبا آرام گفته:
    مدت عضویت: 279 روز

    سلام به همه ی دوستان

    امیدوارم تو حال خوب باشین

    ممنونم از تمام کسانی که در تهیه این فایل زحمت کشیدن.

    راستش من هر چی فکر کردم تو دام ترفند پونزی نیفتادم

    کلا هم من خانوادم محتاط هستیم

    نمیدونم به این احتیاطه برمیگرده یا علت دیگه ای….

    هیچ وقتم اگاه به ترفند پونزی نبودیم راستش

    خداروشکر میکنم که از این جنس اتفاقا واسم نیفتاده

    اما با این فایل استاد بصورت صحیح براساس قوانین جهان متوجه شدم:

    همه چی یه سیر تکاملی داره

    تا ظرف وجود ادمی بزرگ نشه، یه موهبت به اون داده نمیشه یا در مدارش قرار نمیگیره

    و اینکه وقتی ظرف وجودت بزرگ شه

    اون موهبت یه امر بدیهی و عادی محسوب میشه واست.

    «دستانم در دستان محکم خداست»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    صبا گفته:
    مدت عضویت: 1727 روز

    سلام

    قدم 4 از پروژه مهاجرت به مدار بالاتر:

    همه‌ی ما یه سری ترس ها داریم که همیشه با ما هستن و هیچ وقت از بین نمیرن ما در عین اینکه میترسیم توکل میکنیم و حرکت میکنیم.

    استاد خودشون ترس داشتن برای مهاجرت به بندرعباس ولی حرکت کردن به خاطر عزت نفسی که در وجودشون بود ، من خیلی این جمله به دلم نشست که استاد گفتن چون من میدونستم توانایی حل مسئله رو دارم رفتم تو دل ناشناخته ها و این برای من خیلی الهام بخش بود چون کسی که عزت نفسش پایینه خودشو دست کم میگیره و اجازه میده ترس هاش براش تصمیم بگیرن ولی استاد گفتن که نه من اگر مسئله ای هم پیش بیاد که به ظاهر منو درگیر کنه از خدا کمک میخوام و میدونم که میتونم حلش کنم. به محض اینکه نیاز بوده به تغییر، استاد میرفتن توی دلش و این نشون دهنده ی ایمان و توحیدی عمل کردنه نشانه ی عزت نفسه ، نشانه ی توانایی حل مسئله ست که برای من خیلی الهام بخشه.

    ترس‌ها همشون فقط توهم ان که آدم رو فریز میکنه توی جایی که هست و تنها راه حلش اینه که بری تو دلش. اینا تله های شیطانه اگر بهش توجه کنی بزرگ تر و قدرتمند تر میشن.

    ترس های ما پاشنه آشیل ما هستند و هیچ وقت خوب نمیشن. مادامی که روشون کار میکنیم کمتر میشن و قدرتشون رو از دست میدن.

    اگر حرکت کنی هدایت میشی.

    ……

    آدم وقتی قوانین رو بدونه بدون زجر کشیدن و در سختی قرار گرفتن رشد میکنه. این کلید این روزهای من بود و قلبمو آروم کرد فهمیدم که اگر با قوانین جلو برم نیازی نیست اینقدری که الان دارم سختی میکشم اذیت بشم و چون قوانین خدا تغییر نمیکنه من میتونم خودم رو تغییر بدم و شرایطم رو بهبود بدم اما اگه من در وجودم شرک داشتم و اجازه میدادم کنترل زندگیم دست بقیه باشه به خودم میگفتم نه به خاطر جامعه ست به خاطر خانواده امه به خاطر کمبود فرصته به خاطر تورمه ولی الان که این آگاهی ها رو دارم مسئولیت زندگیمو قبول میکنم و میرم که طبق قوانین درستش کنم و بسازمش.

    خدایا شکرت

    …….

    حداقل سودی که بودن توی سایت و استفاده از فایل ها و دوره ها برای من داره اینه که متوجه ترفند هایی میشم که از روی ناآگاهی و طمع درون آدم میاد مثل ترفند پونزی و تنها کسانی توی این راه ضرر میکنن و خسارت می‌بینند که ذهن فقیری دارند چون میخوان تکاملشون رو طی نکن و یهو برسن به درآمد میلیاردی اما کسانی که در مسیر موفقیت و تکامل هستند سرشون به کارای خودشون گرمه ایده های جدید پولساز که یه پله آدم رو بالاتر می‌بره و هیچ وقت درگیر این جور ترفند ها نمیشن.

    خدایا شکرت برای هدایت هات.

    تا جایی که به قانون عمل کنی در مسیر رشد هستی.

    ….

    ممنونم استاد و همه ی کسانی که حرکت کردن و الهام بخش هستند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    مریم احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1263 روز

    سلام به همگی

    حدود هشت سال پیش بود که تلفن خونمون زنگ خورد تلفنو برداشتم یه خانمی بود گفتش شما برنده جوایز ملیناخزر شدید

    که واین جوایز شامل کیک پز(پیتزا پز،مرغ پزر هستش وپلو پز وجارو برقی دستی داخل ماشین چراغ مطالعه وماشین ریش

    هست گفتش مبلغ350هزار تومان باید بدین تا این محصولو بیاریم دم در خونتون و همچنین گفتش جایزه اصلی رو روز عید قربان میدیم یا لباسشویی هست یا یخچال

    خیلی هیجان زده شدم گفتیم باشه ما می‌خریم آدرس دادیم وسیله ها رو آوردن اون آقایی که وسیله ها اورد گفت اگه از این وسیله ها تاروز عید قربان استفاده نکنید میتونید با چیزای دیگه تعویض کنید

    ما از اون وسیله ها استفاده نکردیم گفتیم روز عید با یه چیز دیگه عوض کنیم یک ونیم ماه گذشت عید قربان شد زنگ زدیم که بیایم برای بردن لباسشویی

    گفتن تعداد نفرات بالا هست برای عید غدیر افتاد یه روز قبل عید زنگ زدیم گفتیم ما کجابیایم برای تحویل وسیله ها گفتن چند روز دیگه تماس میگیریم چند روز گذشت خبری نشد زنگ زدیم کسی گوشی رو برنداشت چندین دفعه زنگ زدیم کسی پاسخگو نبود

    آخر گفتیم از وسیله ها استفاده کنیم

    داخل پلوپز برنج انداختیم ولی بشدت خطرناک بود برقی بود دست برق می‌گرفت

    داخل کیک پز مواد کیک رو انداختیم همین که دوشاخه رو به برق زدیم یه صورت بلند وحشتناک داد کل برقمون قطع شد

    از ماشین ریش استفاده کردیم اصلا کار نمی‌کرد

    فقط اشغال تحویلمون داده بودن چجوری مارو بازی دادن که از وسیله ها استفاده نکنیم تا یکی دوماه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    مریم دستجردی گفته:
    مدت عضویت: 2107 روز

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

    سلام:))

    ما با هیچ کس رقابت نداریم، به ما ربطی نداره که افراد چقدر دارند و چه کار می‌کنند، همین که می‌بینیم افراد در حوزه های مختلف به موفقیت رسیدند یعنی می‌شود به موفقیت رسید.

    و تنها باید مسیر را طی کنیم؛ ما تنها با خودمان رقابت می‌‌کنیم با من دیروز، از طریق امروز با ایمان‌تر، بهتر عمل کردن نسبت به دیروزمان.

    ثروت= سلامتی، آرامش و پول

    وقتی در مسیر درست باشی یعنی نخواهی طمع کنی و حرص داشته باشی و حسد به ورزی، می‌گی من هر چی به خواهم به راحتی بدست میارم و از هر راهی و روشی برای رسیدن بهش استفاده نمی‌کنی.

    هر چه ثروتمند تر شوی پیش رب عزیز‌تر می‌شوی

    این که رب گفته آن که با تقوا تر است پیش رب عزیز‌تر هست، تقوا با ثروت می‌آید، کسی که ثروت واقعی داشته باشه و در مسیر درست باشه، نه حرص میزند، نه طمع دارد و نه کلاه برداری می‌کند یعنی ثروت تقوا می‌آورد.

    چه طور بر ترس ها غلبه کنیم؟

    تنها راه غلبه بر ترس‌ها رفتن به دل آنهاست، یعنی در عینی که می‌ترسیم حرکت کنیم با توکل که این نشانه ایمان هست ، چرا که ترس ها همیشه هستند.

    چرا به خواسته‌هام نمی‌رسم؟ چون در عین حال که یک سری خواسته دارم مثل استقلال مالی، مثل سلامتی و…. ترس‌هایی هم در کنار هر خواسته دارم که همان ترمزهای من هست و باعث میشه من به خواسته‌هام نرسم، ایده ها و راهکارها رو نبینم اگرم می‌بینم حرکت نکنم به سمتشان. یا مسیر اشتباهی رو برم، وقتی تصمیم می‌گیرم با توکل به رب به برم به دل ترس‌ها مسیرها بهم گفته میشه، راه‌ها باز میشه.

    ترس چیزی نیست چون تخیل آینده وحشتناک که وجود ندارد جز در ذهن من.

    از هرچی بترسی سرت میاد چرا ؟ چون مدام در ذهنت بهش پر و بال دادی و توجه کردی، یادمه شرایط جسمی مناسبی نداشتم و حرکت برام راحت نبود و به شدت نگران بهبود بودم، همین ترس و نگرانی باعث شد من الکی الکی سرما بخورم و شرایطم بدتر از قبل بشه، یخ جا دیگه به خودم آمدم دیدم هرچی بیشتر نگران بهبود باشم حالم بدتر میشه، پس با توکل به رب زدم به بی‌خیالی، به این که خیر هست هر اتفاقی بیافته و باعث شد سرعت بهبودم افزایش پیدا کند و ایمان و توکلم به رب بیشتر بشه، باعث شد این طرز فکر که همه چی گذراست غم و شادی در من شکل بگیره و راحت تر زندگی رو بگیرم.

    باوری که مدام به خودم تکرار می‌کنم به خصوص در زمان‌هایی که حالم خوب نیست، باعث می‌شه پذیرای طی کردن تکاملم باشم به جای عجله برای رسیدن به خواسته‌هام در زمینه های مختلف،

    دست بردارم از درجا زدن ها و کارهای بیهوده کردن و روی بهبود شخصیت درونیم کار کنم و نتیجه شده زندگی راحت‌تر، روزهای دوست داشتنی‌تر و دیدن نشانه‌های ربی جونم در این مسیر.

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت.

    ترس دیگه‌ام از حرف و نظر خانواده در خصوص نداشتن پوشش سر بود.

    وقتی اول هدایت شدم به سمت این که بود و نبودش برام تفاوت چندانی نداشته باشه همون به صلح رسیدن با شرایط و محیطی که هستی، کم کم برام باور پذیر شد و اتفاقاتی پیش آمد که باعث شد خود به خود و به راحتی بزارمش کنار، یادمه ترس داشتم از واکنش ها اما همه خیلی راحت و طبیعی برخورد کردن و اتفاق خاصی هم نیافتاد.

    همه سناریو‌ها در ذهنم بد بود در واقعیت اصلا یک چیز عادی بود.

    ترس دیگه از حرف مردم و از دست دادن فرصت، می‌خواستم از کارفرمایی بابت تأخیر در پاسخ گویی عذر خواهی کنم و براش آرزوی موفقیت اما مدام این فکر می‌آمد که آره تو داری به خاطر فلان چیز لگد می زنی به بخت خودت و فرصتت رو می‌سوزونی، با شنیدن همین فایل امروز پیام دادم رفت تمام شد گفتم الخیر فی ماوقعه مطمئنم این شغل یک نشانه بود.

    فرصت های بهتری برای من هست، رب هدایتم می‌کند به سمت مسیر درست و یک بار سنگین الکی = ترس، و جای الکی اشغال کرده بود از روی دوشم برداشته شد. خدایا شکرت که ترس هام کمتر و بهتر شده و ایمانم قوی‌تر.

    واقعا در هر اتفاقی خیریتی هست، الان که دارم نگاه می‌کنم، چقدر من نسبت به قبل ترسم از حرف مردم کم‌تر شده، قبلا حتما باید یک رژ می‌زدم برم بیرون اما الان نه، چی بشه بزنم.

    الان چقدر راحت‌تر و با اعتماد به نفس بیشتر وقتی می‌روم پارک و می‌بینم صندلی خالی نیست درخواست می‌کنم که جمع‌تر بشینند من هم بشینم، در صورتی که قبلا خجالت می‌کشیدم این درخواست داشته باشم و با خودم می‌گفتم الان فکر می‌کنند من چقدر پروئم یا مزاحم شدم.

    هرچی بیشتر به دل ترس‌هامون بریم قوی‌تر می‌شویم و عزت نفسمان بیشتر می‌شود در کل توحیدی تر می‌شویم.

    دلیل پیشرفت همین کار کردن روی ترس‌ها و بهتر شدن آنها هست هر چی توکل بیشتر، هرچی ایمان به قانون بیشتر، عملگرا تر و آماده تغییر بودن بیشتر، زندگی لذت بخش تر ، موفق‌تر و ثروتمند تر.

    کلید خوش بختی: استمرار، پذیرفتن بی چون و چرای باورهای مناسب، کنترل ذهن و نشنیدن حرف مردم و جامعه

    یاحق.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    رضا حمزه گفته:
    مدت عضویت: 696 روز

    ادامه ی کامنت.

    دلیل اینکه من هیچ کدوم از این بالاها سرم نیومد و آسه همین رشد پشت رشد بوده هیچ کدوم از این داستان ها نداشتم اینکه سعی کردم به قانون عمل کنم و همین جوری رشد بهتر شده این ترفند کلیتش اینه که آقا ما به دلیلی میتونیم سود بیشتر از سود عرفه بازار به شما بدیم به یک دلیلی حالا دلیله می‌تونه هر فیلمی باشه یک ایده ی

    جدید یک اختراع جدید یک سرمایه گذاری جدید یک گرمای جدید خلاصه انتهای ندارند ایده های که میتونند

    به شما بدهند ولی کلیت قضیه ما یک راهی پیدا کردیم

    که مثلاً اگه بانک به شما اینقدر سود میده ما بیشتر سود

    می دهیم به هر ترتیبی این حرف رو شنیدید فرار کنید از طرفش یعنی بقیش رو نشنوید نزارید شما را اقوا کنند

    یعنی این ترفند پونزی چند حالت می‌تونه داشته باشه

    تمام اون های که گرفتار ترفند پونزی میشنود فقرا

    هستند هیچ ثروتمندی گرفتار این داستان نمیشه اونایی

    که تو مدار فقر هستند آنها گول این داستان رو میخورند

    به خاطر این مداری که توش هستند اینچیزا توش هست این فریبا، این دقل کاری ها اینداستان ها اونی که در مدار ثروت موقعیت های شغلی، ثروت های بیشتر ایده های

    بهتر تو زندگیش هست اگر در دام ترفند پونزی بشی

    اینقدر اوضاع سخت میشود که تا به صفر برسی خدا می‌دونه چقدر طول می‌کشه و اذیت میشی قانون تکامل

    هر کس اونو درکش کنه 99 درصد خطاهایی که انسان می‌کنه رو اگر درکش کنه و بهش عمل کنه می‌تونه نداشته باشه و شما فرض کنید انسان این اشتباهات رو نداشته

    باشه چقدر سرعت رشدشمیره بالا چقدر بیشتر میشه

    استمرار استمرار و ایجاد باورهای مناسب پذیرفتن بی قید

    و شرط باورهای مناسب مقاومت نداشتن کنترل ورودی های ذهن حرفهای جامعه نشنیدن این کلید ثروت کلید خوشبختی بارها و بارها در قرآن گفته شده که حرف لهو چرت و پرت نشنوید نباشید در اون جمع جلوشوبگیرید

    بارها در شکل های مختلف این آگاهی ها درقرآن داده

    شده شما داستان پیامبر اسلام رو نگاه کنید تکامل پیامبر

    اسلام نگاه کنید از سن چهل سالگی بره توی غار سالی

    یک ماه بره کار کنه آرام آرام تکاملش رو طی کنه بشه به

    یک جایی برسه که اون ظرفش جواب بده که الهامات از

    طرف خداوند رو دریافت کنه و نکته ی دیگه خدا رو شکر

    تا حالا درگیر ترفند پونزی نشدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: