مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع» - صفحه 60 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»104MB26 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»25MB26 دقیقه













استاد امروز که داشتم فایل شما رو گوش میدم توی جمع خانواده و هندزوری به گوش بودم یه لحظه افتخار داشتنت تمام وجودمو فرا گرفت و قلبمو پر از خوشحالی کرد من خیلی خوشبختم که خدا منو با شما آشنا کرده و این آشنایی رو با دنیا عوض نمیکنمخیلی دوستتون دارم استاد بزرگ و مهربونم، آرزو میکنم کاش زودتر بیای تهران و حتی شیراز تا بتونم از نزدیک ببینمتون، از خدا میخوام که این آرزومون برآورده کنه
سلام بر اعظم خانم عزیز ؛ خوشا شیراز باوضع بی مثالش — خداوند نگهدار از زوالش .
شیراز یکی از شهرهای مورد علاقه وافر من است چون هر وقت به شیراز فکر میکنم به یاد اتصال به خدا می افتم .
باخودم میگم چرا ؛ سعدی وحافظ و.. از اذهان مردم بیرون نمیروند .هنوز زنده اند . ویادشان عزیز است وبا خودم میگم آره درسته . آنها به الله وصل شدند که ایچنین هستند
راستی آب رکناباد هنوز هست اعظم خانم
خدا نگهدارت
سلام بر داداش رحیم عزیز????رکن آباد؟ ???????من ازش بی خبرم?????????
سلام استاد عزیزم و همه ی اعضای خانوادم.
استاد چقدر قشنگ گفتید که دنیا به شجاعان بها میدهد.
داشتم کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو میخوندم به اینجا رسیدم که گفتید:قران صراحتا این موضوع را فریاد میزند که ترس بزرگترین اسلحه شیطان است…..
چقدر این فایلتون من رو روشن کرد و بهم ترس هایی که داشتمو دارم رو یاداوری کرد که نباید ازشون غافل بشم که برای من مهمترینش ترس از حرف مردم بوده و چقدر خانواده ام ملاک زندگیشان بر این اساس است و من همیشه به خودم میگم مگه من برای مردم زندگی میکنم که از حرفشون بترسم و همیشه مثالی که از ملا نصرالدین وپسرش میزدید را به خودم یاداوری میکنم….و میگویم مگر ما چند بار به دنیا می اییم و فرصت زندگی کردن داریم که افسار زندگیمان را به دست مردم بدهیم؟!
استاد ممنون از فایل خیلی خوبتون که بازهم روشنی بخش راهی که میرم بود(:
سلام عزیزانم
چقدر خوشحالم که به طور مداوم الان ۳۱ روز است که با این سفر همراه هستم و میدونم که یواش یواش ریز ریز دارم تغییر میکنم و خداروشکر..من دیروز تونستم چندتا از محصولات استاد عزیز رو تهیه کنم و امروز نشانه آمده که دوره عزت نفس رو تهیه کنم و میدونم که لازمش دارم..دیشب خوابی دیدم که خیلی برام جالب بود و نشانه یه جایی بودم که پله داشت چندتا پله اول بود اما از پله ۴ دیگه نبود تا مثلا پله ۷ و بعدش پله ها تا بالا ادامه داشت به من تخته هایی داده شد که انگار میزاشتم میشد پله و میتونستم بالا بروم و کنارم پدرم بود که چندین ساله فوت کردن.تمام اینهارو نشانه دیدم برای اهداف و خواسته هایم .و اینکه ساعت ۴ بیدار شدم و یه ایده ایی آمد که چند ماه پیش بهش فکر کرده بودم این ایده در جهت راحتتر انجام دادن کارم است در کمتر از ۱۵ دقیقه کاری که چند ساعت طول میکشه.همیشه میخواستم کارم رو در کمترین زمان اما در بهترین کیفیت و راحتی مشتری انجام بدم ساعت ۴ وقتی بیدار شدم اون ایده باز اومد و ازم خواسته شد که پاشو بنویس توی دفترت با جزئیات من همیشه دفتری کنار تختم دارم که اتفاقات عالی روزم رو مینویسم و بعد میخوابم.خلاصه بلند شدم و دفترم رو برداشتم رفتم داخل پذیرایی و نشستم نوشتم و خداروشکر کردم وبعدش مجدد .خوابیدم…خداروشکر میکنم که این آگاهیها امروز توسط استاد گفته شد مخصوصا راجع به شیوه پونزی…خداروشکر کردم که بارها این پیشنهاد به من داده شد ومن هیچ وقت دوس نداشتم و ندارم انجامش بدم..حالا میفهمم چرا.سپاسگزارم از همه دوستان و همراهان عزیز
بنام خدای محقق کننده خواسته هایم بزیبایی و آسانی و عزت
ستایش خدای مهربانم
جان جانانم
قدرتمندترین نیروی هستی که مرا با قوانین الهی اش ارامش بخشید و طعم شیرین زیستن در کنارخودش با توکل به خودش را به من چشاند
ــــــــــ
من این سلسله فایلها رو به ترتیب دنبال میکنم اما جالب اینجاست که هر روز هر پیامی متناسب با همان روز برای من است
خدااایا قدردانم که اولین نوشته امروزم تیک خورد اینکه در همزمانی های الهی خودت قرارم بدی در بهترین زمان در بهترین مکان با بهترین پیام ها باشم
و اینجا همون و بهتره بگم یکی از بهترین همزمانی امروزم شد و خدا میداند چه همزمانیهای الهی و زیبایی های دیگری امروز پیش رو دارم
خدایا قدردان تو هستم
ــــــــ
استاد جانم واقعاا درسته
توکل یعنی حرکت با وجود ترسها
عالیه این مطلب
خود خودشه
وقتی به جایی که امروز هستم نگاه میکنم میبینم دقیقا نتیجه توکل بوده
نتیجه حرکت و عبور از ترسها بوده
نتیجه با جیب خالی استارت زدن بوده
نتیجه باامید به فراوانی خدای بزرگ حرکت کردن بوده
نتیجه عزت نفسی که نزاشت وابستگی درست کنم و دست و. پای خودم رو ببندم
خدایا واقعا با تک تک سلولهام قدردانو خوشحال هستم
امروز بعد از چندین ماه قدم به قدم حرکت کردن در نقطه ای ایستادم که هرجور نگاهش کنم فقط تو را میبینم
تو برایم حرکت شدی
پول شدی
جرات شدی
ارامش شدی
همه چیز
همه کس
خدایااا تو من رو به شور و شوق زندگی واداشتی
خدایا ایمان دارم شجاعان پاداشهای بزرگی دریافت میکنند
انهایی که با هیچ و فقط با توکل و. امید به تو حرکت میکنند
من از تمام انچه برایم بزیبایی تدارک دیدی قدردان و خوشحال و شاکرم
خداوند خودش ابروی شجاعان و مومنین هست خدایا من بقدر درک و فهمم و مدارم عاشقانه به تو امیدوار و مومن هستم
سلام و درود خدا به استاد عزیز ، مریم جان و همه دوستان خوب این سایت
بعد از کلییییی موندن در این وضعیت امروز هدایت شدم به سایت و به این فایل و اومدم از این وضعیت خودم بنویسم
من ترس دارم یعنی ترس ها دارم
ترس از تاریکی، ترس از سگ ، ترس از گربه، ترس از بحث و دعوا، ترس از حرف مردم، ترس از دست دادن، ترس از تغیر
دیروز خانم همسایه رو مشاوره سلامت دادم و قرار شد یکسری مراقبت انجام بده، وقتی دیشب محصولات رو بردم بهش بدم فاکتور و مبلغ هم توش نوشته بود
وقتی تحویلش دادم گفت هزینه اش چی؟ گفتم توش نوشتم. گفت شماره حساب چی ؟گفتم توش نوشتم
و این جمله رو اضافه کردم بابا قابل دار نیس، عجله ای ندارم برای پرداختش.
این جمله آخری 100٪ دروغ بود
1.بدلیل اینکه روم نمیشد
2. اگه بگه نمیخوام و یا چون ندارم همین حالا پولش رو بدم بیا من الان محصول نمیخوامش
اینو گفتم
اومدم خونه درونم غوغا بود، داد و بیداد. چرا اینو گفتی ؟چرا …؟چرا جسارت نداری بگی تا 24 ساعت واریز کن ؟
و….
حالا بماند من چون ترس از حرف مردم و ترس از قضاوت دارم اصلا روم نمیشه به طرف بصورت قاطع بگم بله این محصولات برات مناسبه.
یا وقتی خودش میگه چی برای من مناسبه روم نمیشه یا ترس دارم که نخره سریع میگم تستر میدم برو استفاده کن بعد بیا بخره و من خدددددا تومن بعنوان تستر میدم که آیا طرف بخره یا نه
در حالیکه همون فرد باید بره داروخونه تو شلوغی هم وایسه ، احیانا یه دوبار هم به متصدی بگه خانم اینور هم بیا، خانم من یه کرم با این ویژگی میخوام آخرشم خانمه یکی دو محصول موجود تو داروخانه رو بذار جلوش و بی هیچ توضیحی بگم ما همینا رو داریم و بره سراغ کارش و مشتری یکی رو برداره و دنبال قسمتی برگرده که کارت بکشه.
من از جیب و با 0 تومن هزینه از طرف مشتری براش تستر میفرستم که بخره ازم، که اگه نخره بدبخت میشم وای نمیدونم چیکار کنم، به کی بفروشم، از کجا مشتری بیارم.
من به مشتری جنس میدم بعدها پولش رو میده، روم نمیشه مستقیم بگم، روم نمیشه قاطع باشم چون میترسم دیگه ازم نخره.
برای افراد با 100٪ هزینه خودم تستر ارسال میکنم، حسم بد میشه، از کارم بدم میاد چون نه از روی لطف و محبته، نه از روی انسانیته، از روی ترس و نگرانیه و این حالمو بد میکنه.
میترسم، میترسم، وقتی با افراد حرف میزنم مشاورشون میکنم و کار به فروش میرسه فرکانس ترس جلوتر از خودم براش فرستاده میشه
من توی تیممون تقریبا جز تنها کسایی هستم که تعداد مشاوره هاش خوبه ومطلقا فروشش بسیارررررررر پایینه
فقط به 1 دلیل
ترس از نخریدن
من بی نهایت از اینکه یه جمع وایساده باشه و من برم وسطشون و محصولم رو معرفی کنم ترس دارم، خجالت میکشم و بهش فکر میکنم نفسم بند میاد
اینها رو اینجا ثبت کردم که هر بار بیام و بخونم و متوجه بشم کجا بودم و چقد هر بار رشد کردم و بر ترس هام غلبه کردم.
به نام ربّ
سلام با بینهایت عشق
31. سی و یکمین روز از فصل دوم روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
من یه بار نوشتم این دومین بار رد پای امروزم هست
من امروز چند تا اتفاق خوب داشتم که دوست داشتم بنویسمش تا یاد آور باشم به خودم که ببین چقدر حست خوبه
امروز من رفتم به هفتمین جلسه از کلاس طراحی طلا و جواهرات ،استادم گفت که لپ تاپ یا کامپیوتر با سی پی یو بالا تهیه کردی ؟؟؟
من ازت تمرین میخوام دیگه سه جلسه مونده و بعدش باید تمرین کنی و بری امتحان بدی قبل عید
اگر تمرین نکنی یاد نمیگیری
هفته ای دوجلسه بیا آموزشگاه از کامپیوتر های اینجا یاد بگیر و طراحی کن از طرح های خودت رندر بگیر و عکس تکمیل شده طلا و جواهرات با ایده خودت رو برای من بیار
من هم گفتم چشم هماهنگ میکنم و میام تو این هفته دوبار تمرین میکنم
بعد تو راه گفتم خدا من وقتی داشتم به کلاس طراحی طلا و جواهرات ثبتنام میکردم اصلا به این چیزا فکر نکردم که لپ تاپ یا کامپیوتر قوی تر نیازه براش
یا اینکه نصف هزینه کلاسو هنوز پرداخت نکردم و الان فقط سه جلسه مونده
با وجود همه اینها من کلاس رنگ روغن ثبتنام کردم
همینجور داشتم باهاش حرف میزدم گفتم ببین خدا من هیچی نمیدونم تو خودت بهم ایده دادی خودتم همه اینارو راهشو بلدی که چطوری به هدفم برسم خودت کمکم کن
و داشتم تو راه باهتش حرف میزدم میگفتم من به خودت سپردم نمیدونم چطوری تو خدایی تو بلدی مشکل خودته چگونگیش با خودت من ازت اینارو میخوام و میدونم که میده همه رو
و شروع کرده بودم با باور هایی که با صدای خودم ضبطش کردم گوش میدادم و احساسشون میکردم
مادرم برام تخم مرغ و سیب زمین آب پز درست کرده بود و با نون داده بود
برگشتنی تو راه رفتم از دکه یه چای هم گرفتم رفتم کنار اتوبان که یه تپه بود رو یه سنگ نشستم و تو هوای ابری که پرنده ها جفت جفت پرواز میکردن با لذت به سپاسگزاری و تکرار باورام با خدا حرف میزدم خیلی حس خوبی داشت
همین حس خوب بزرگترین و بینهایت ترین ثروت زندگی منه و از خدا سپاسگزارشم
من قبلا بیرون تنهایی نمیرفتم انقدر خجالتی بودم که چیزی نمیخوردم بیرون از خونه حتی اگه از گرسنگی حالم بد میشد ، یا حتی با آرامش بخوام راه برم و اطرافم برام مهم نباشه ، چه برسه که برم یه جا تنها بشینم و با یه حس عالی نون و سیبزمینی و تخم مرغ آب پز بخورم و چای هم باشه کنارش و پر از لذت و عشقی که داشتم بهترین حس بود
و همه اینهارو بسیار بسیار از خدا ممنونم
بعد من اومدم خونه تو راه میگفتم خدایا من چیکار کنم تو بگو من هیچی نمیدونم
رسیدم خونه به مادرم گفتم که من باید تمرین کنم گفت دوچرخه تو بفروش کامپیوتر بگیر، گفتم نه من به خاطر چیزی چیزی رو نمیفروشم بعدشم من دوچرخه رو دوست دارم گرفتم برونم و حتی به خاطر گرفتن دوچرخه رفتم یاد گرفتم دوچرخه سواریو الان که بلد شدم میرونمش
بعد گفت طلا که نیست گرون بشه بعدا میخری
یهویی طلا گفت یاد یه گردنبند طلا افتادم که مادرم بهم داده بود که از زمان عروسیش داشت
گفتم طلا دارم دیگه یهویی رفتم آوردم گفتم من که استفاده نمیکنم بفروشمش؟؟
گفت آره بفروش خودت که طراح طلا جواهرات شدی یاد میگیری، طلاسازی رو هم یاد گرفتی خودت عین همینو میسازی
ببر بفروشش
اولش گفتم نه اینم مثل همونه به خاطر چیزی چیزی رو نمیفروشم ولی بعد گفتم من اینو سال هاست استفاده نمیکنم و همونجور تو کمد نگه داشتم ببرم بفروشم وقتی طلا ساز شدم خودم عین همینو درست میکنم
بعد حاضر شدم رفتم قیمت کنم وزن کرد طلافروش گفت 11470 یازده میلیون و 470 هزار تمن
برداشتم آوردم خونه داداشم یه دوست طلا فروش داره قراره بدیم بهش تا بفروشیم و برم یه کِیس کامپیوتر بخرم و به کامپیوتر داداشم وصل کنم و نرم افزار طراحی طلا رو نصب کنم و شروع کنم
گفتم خدا هدایتم کن هرچی که خیره به همون محتاجم
و بعد اومدم تا روز شمار تحول زندگیم رو ببینم و بخونم که دیدم موضوع امروز عزت نفس هست و ارزشمندی که باعث حرکت و قدم برداشتن میشه
و دقیقا یاد این سه ماهم افتادم که باعث شد که حرکت کنم این حس ارزشمندی
و خدارو هزاران بار سپاسگزارم و سعی میکنم از مسیر لذت ببرم و باز هم عملگراتر بشم درمورد ایده هایی که خدا بهم گفته
خدایا شکرت
سلام به استاد عزیزم
به نکته ی خیلی جالبی اشاره کردید
که شنیدن آموزه های شما در حد اقل حالت اینه که جلوی کلی ضرر رو میگیره
واقعا حد اقل نتیجه ای که میتونم یاد کنم ازش اینه که کلی تصمیمات غلط رو توی این تایم نگرفتم و وارد کلی مسیر های غلطی نشدم که بغل گوشم بود دقیقا
اینکه شما میخندید به اینکه آدم ها از چه چیز های مسخره ای گول میخورند
برا کسایی که این آگاهی ها رو دارنده که خنده دار و عجیبه و گرمه به قولی 90 در صد مردم به همین مسخرگی وارد مسیر های نادرست میشن
یکی از خوشحالی ها و شکرگزاری های من اینه که تو همین سن کم قبل از اینکه تجربه ی جدیی از سود یا ضرر مالی داشته باشم کلی آگاهی کسب کردم و خیلی بهتر از اون کسی که سالهاست داره با آزمون و خطا درست و از غلط جدا میکنه میتونم عمل کنم
به قول شما میگید ،اگه ینفر اون زمان که شما کم سن و سال تر بودید ، راجب این مسائل با شما صحبت میکرد ، خیلی سریع تر و بی دردسر تر به دستاورد های خوب الانتون میرسیدید
واقعا همینطوره
یعنی به لطف خداوند استاد خوبی در تمام جنبه های زندگی دارم و دارم میبینم که حد اقل دستاوردم اینه که وقتی متوجه میشم یک مسیر مناسب نیست ، خیلی سریع خودمو میکشم بیرون ازش
حد اقلش اینه که گوش به زنگم نسبت اتفاقات زندگیم و احساساتم و سعی میکنم در جهت درستی قرارشون بدم
ممنونم از فایل خوبتون با مطالب فوق العاده مفید
سلام بر استاد عزیز وشایسته خانم شایسته .آنقدر فایلهای مختلف را بالا پایین کردم تا شانسی که البته قبل ترها میگفتم اما الان میگویم هدایتی به این فایل رسیدم چندین بار گوش کردم موضوعش غلبه بر ترس بود طبق معمول آگاهی دهنده و فوق العاده جالبش اینجا بود امروز فصل 5 رویاهایی که رویا نیستند را خواندم آن هم در مورد غلبه بر ترس هست .نشان این هست که ایراداتم را در این مورد بیابم یکی از پاشنه های آشیل می باشد البته فقط نیت نباشد به مرحله عمل هم برسد. روزهای بسیار عالی تری را برایتان آرزومندم.همیشه در اوج باشید.
سلام استاد نازنینم… سلام مریم عشق جان…
من میتونم بگم بزرگترین ترسی که تو 10سال گذشته داشتم. ترس از جدایی از همسرم بود. به هیچ عنوان باهاش حالم خوب نبود… اصلا برای هم نبودیم.خودش راضی به طلاق بود ولی من میترسیدم. مقاومت داشتم. ترس از طلاق، تنهایی، حرف مردم، اینکه پشیمون بشم و کلی باورهای داغون دیگه…
ولی چیزهای که فقط توهمات ذهنم بود… با کمک فایل های استاد از همسرم جدا شدم… اونم با فایل قدم دوم بود که تصمیم گرفتم رو ترسم پا بزارم. به همسرم گفتم هر موقع بگی من آماده ام حتی تاریخ مشخص کردیم.. و حوالی همون تاریخ توافقی جدا شدیم… وااای خدایا چرا من میترسیدم. چرا مشرک بودم با شخصی که حتی سر سوزن باهاش حالم خوب نبود فقط بخاطر ترس باهاش بودم. از همسرم زندگی میخاستم، از همسرم آرامش میخاستم…بخاطرهمین مشرک بودنم از طلاق میترسیدم…
الآن به خودم افتخار میکنم رو بزرگترین ترس زندگیم پا گذاشتم.. هیچ اتفاق عجیب غریبی نیفتاد… حالم خوبه خوشحالم.. فقط تو ذهنم بود وگرنه بیرون هیچ خبری، هیچ ترسی، هیچ حرف مردمی نبود.
ممنونم استاد عاشقتونم. مریم نازنین عاشقتونم. دوستان نازنینم عاشقتونم.
سلام به همه ی دوستان
در مورد ترس ، میتونم بگم من همیشه درگیرش بودم ومانع پیشرفتم شده، اوایل آشناییم با استاد وقوانین هی میخواستم بیام دفتر کار استاد واز نزدیک ببینمشون ولی ترسم نزاشت ، شاید سالها پیش مسیر زندگیم عوض میشد ، وانجام ندادن یه کار ساده حس بی عرضگی وناتوانی بهم میداد شاید برای بقیه مسخره بیاد ولی برای من ترسام غول بودن.
در مورد کسب مهارت وشروع کار همیشه تردید داشتم ومیترسیدم نتونم جوابگوی مشتریها باشم واطلاعاتم را کم میدیدم که به ترمز کمالگرایی هم مربوط میشه وبه زور بچه هام شروع کردم ولی با مشگلات وفشاری که بوجود اومد کنار کشیدم…
تجربه ی تلخ وپوچ یه شبه پولدار شدن یاهمون طمع کردن وگیرافتادن در تله های پونزی رو بارها داشتم ومتضرر شدم وسرم به سنگ خورده ولی درک نکردم وبه قول استاد اونقدر دردم نیومده یا به خاطر اینکه اونهارو به جای خودم مقصر دونستم وبرای همین در مسیر اشتباه ادامه دادم وموندم.
اون زمانها که گلد کوئیست گل کرده بود من قبول نکردم برم توش چون غیر منطقی برام اومد ولی منطق خرید دو الماس قابل قبلتر بود برای ذهنم ، باوجود مخالفت همسرم پول جور کردم که نصفشم قرضی بودوکیف سامسونت همسرم رو هم برداشتم وراهی دعوت وپرزنت کردن دوستان و فامیل وهمسایه هاشدم چه کیفی هم میکردم که خوشبختانه جلوش گرفته شد ومنم پولم رفت وهیچی دستم رو نگرفت جز اینکه فهمیدم این راهش نیست …
پیج زدم وشروع کردم باسختی فراوان به تولید محصول ، باهمه ی شرایط سختی که داشتم یه پستی از محصول با بچه هام میذاشتیم توی پیج ، خوب من پدرشوهرم را که هم پیر بود وهم مریض هم نگه میداشتم واز طرفی باور نداشتم که از این کار بشه پول در آورد وبهتر از من زیادن برای همین هیچکس خرید نکرد وبازم کارو رها کردم و…
من عاشق خیاطی بودم نه توان مالی دوره خریدن داشتم نه بلد بودم برای کسی بدوزم ودور وبریهام یاد گرفتن ولی من نتونستم کلاس برم ویه سری کتاب خریدم که اونم حوصله سر بر بود، همه ی این مسائل باور اینکه پول در آوردن سخته رو درمن بیشتر کرده بود، یادمه یه سری هم به پیشنهاد دوستان کار با کلیک کردن برای پول ساختن رو انجام میدادیم ،شب تا صبح بیدار میموندم وکلیک میکردم چقدر کار بیهوده وپوچ وبی ارزشی بود البته خوب اونموقع آگاهیهای الآن را نداشتم وبرای پول ساختن دست به هر کاری میزدم تا بالاخره خودی نشون بدم ودر درآمد کردن سهیم باشم .
خیلی درد داره که سخت ودیر به این آگاهیها رسیدم وبیشتر از اون این درد داره که فهمیدم وهیچ اقدامی نکردم وهمین دردها باعث شد یه جا به خودم بیام وشروع کنم وبا صبر وحوصله راهم رو طی کنم وبه قول استاد این راه ادامه دارد امیدوارم راهمون در مسیر شادی ودرست مستدام باشه پایدار باشیدوسعادتمند در هر دو جهان.