مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 1


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    246MB
    24 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
    22MB
    24 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1663 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «طیبه» در این صفحه: 13
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    157. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    رد پای روز 20 خرداد

    راه گشا، هدایتگر هر لحظه

    صبح من که بیدار شدم و شروع کردم به نقاشی و مادرم و خواهرم و خواهرزاده ام رفتن نمایشگاه تا بفروشن و منم موندم خونه تا کارامو انجام بدم و بعد برم رنگ بگیرم از انقلاب

    و برگشتنی برم ملاقات عموم تو بیمارستان میدان ولیعصر

    ظهر یکم قبل از اینکه بخوام حاضر بشم و برم داشتم نفاشیامو نگاه میکردم ، مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد که دیروز که مانع از رفتنت به کافه شدم ،همون کافه ای که چینی بود فکر کنم یا ژاپنی

    گفته شد که دو تا از عکسای تابلوهای آماده ام رو ببرم اونجا و درخواست کنم که بذارن و اگر مشتریاشون خواستن یه مقدار از پولشم به اونا بدم، که گذاشتن برای فروش

    و نقاشی رنگ روغنم رو هم بهشون نشون بدم تا اگر برای کافه شون خواستن ازم بخرن

    وقتی حاضر شدم خواستم از خونه برم بیرون یهویی یادم اومد آب برنداشتم که در اصل خدا بهم یادآوری کرد

    وقتی دوباره داشتم میرفتم یادآوری شد که طیبه بوم نقاشی فنجون قهوه رو برنداشتی

    من خندیدم و گفتم وای ممنونم که به موقع بهم یادآوری کردی و رفتم برداشتمش و رفتم

    وقتی رفتم انقلاب و رنگ نبود و برگشتم با مترو برم ولیعصر وقتی رسیدم حدود ساعت 4 بود ، گفتم خدا من دیگه نمیدونم خودت باقی کاراشو انجام بده و طبق الهامی که امروز بهم گفته شد ، وقتی رفتم تو اون کافه ای که ژاپنی بود یا چینی دقیق متوجهش نشدم

    اصلا حسی نداشتم که مانعم بشه و حس میکردم که یه نیرویی داره هدایتم میکنه و حلم میده که برم اونجا و قدمامو سریعتر بردارم و وقتی رفتم اصلا بدون هیچگونه ترس یا خجالتی رفتم و انقدر کارمنداش مودب و با احترام بودن بعد با مدیرشون صحبت کردم

    گفت شماره تو بگو و بعد قیمت کارمو نوشتم پشت عکس و بهشون دادم و گفتن مشتری بود بهم پیام یا زنگ میزنن

    خیلی حس خوبی داشتم وقتی اومدم بیرون گفتم خدایا شد

    بالاخره شد

    سپاسگزارم ازت

    این ایده رو خدا چند ماه پیش بهم داده بود از طریق پسر داییم که هی میگفتم برم و نمیشد

    الان که دارم فکر میکنم از وقتی من تو مترو رفتم و دو سه باری خواستم بفروشم درسته اونجا فروش نداشتم ولی وقتی گفتم و ایمانم رو به خدا نشون دادم خدا محدودیتایی رو از رو دوشم برداشت و رفتم کافه ، تا نقاشیامو نشون بدم

    در صورتی که یکی دو ماه بود فکر کنم هی میگفتم میرم و نمیرفتم

    و امروز بالاخره شد و وقتی از در کافه اومدم بیرون حس کردم یه آدم دیگه هستم و طیبه چند دقیقه قبل نیستم

    و گفتم خدا من الان قسمت خودمو انجام دادم باقی کاراش با تو ، فروشش و زنگ زدن از این کافه برای بردن تابلوم باتو

    خیلی حس خوبی داشتم و رفتم بیمارستان ملاقات عموم و یکم وایسادم گفت طیبه دیگه برو خونه و وقتی برگشتم

    گفتم برم برای خودم بستنی بخرم از شیرین عسل که دیروزش مادرم برامون خرید

    همینجور داشتم میرفتم و میخواستم که برم خیابون رو رد بشم ،اصلا قصد رفتن به کافه دیگه رو نداشتم فقط نگاه میکردم ببینم تو اون سری هتلارو ببینم که بازم بیام هتل هارو بگردم و نقاشیامو نشون بدم

    که یهویی بدون اراده خودم ،سرم برگشت سمت راستم و دیدم یه نمای مشکی که با نوشته های فارسی و انگلیسی کافه نوشته شده

    گفتم برم ؟؟؟؟

    چه اشکالی داره اینم ایمانم رو به خدا نشون بدم ،من تقسیم کار خودمو انجام بدم

    و بعد گفتم خب خدا من الان میرم باقی کاراش با تو

    و وقتی رفتم جلوی درش نجوای ذهنم کمتر از یک ثانیه میخواست مانعم بشه، حس کردم گفت نرو تو بری اونجا ثروتمندن و از این حرفا

    ولی هیچ توجهی بهش نکردم و باز یه اراده ای انگار داشت هلم میداد به سمت کافه، رفتم داخل و خیلی خوب حرف زدم با صندوق

    گفتم شما نقاشی برای کافه تون میخواین

    گفت برو با اون خانم که نشسته صحبت کن

    رفتم و اون گفت که صبر کنین به مدیر بگم

    دیدم که رفت طبقه بالا و با یه آقا حرف زد و دیدم دو نفرم که نشسته بودن خم شدن و نگاهم کردن

    یه چیز جالب بگم

    اگر طیبه یکسال پیش بودم انقدر خجالت میکشیدم که نمیرفتم داخل کافه چه برسه منتظر باشم تا کارامو نشون بدم

    خلاصه دختر خانم گفت بفرمایید و رفتم طبقه بالای کافه و انقدر با احترام باهام حرف زدن و نقاشی رنگ روغنم رو نشون دادم و عکس دو تا تابلوی اکریلیکم رو ، بعد گفتم هر طرحی بخواین میتونم انجام بدم

    بعد یهویی برگشت گفت رو دیوار هم انجام میدین

    گفتم بله میتونم انجام بدم و گفت اون دیوارو میخوایم طرح بکشیم ، شماره تونو بدین به اون خانم تا باهاتون تماس بگیریم

    بعد گفتم باشه و رفتم پایین و شماره مو دادم و اومدم همین که اومدم از کافه بیرون انقدر حس رضایت داشتم که اینم تونستم و شد که برم صحبت کنم

    و سپاسگزاری کردم و گفتم خدا الان دیگه من نمیدونم استاد عباس منش گفته از خدا بخواه ،وظیفه خداست تا برات کار انجام بده

    و من ازت میخوام من کار نقاشی انجام بدم

    بعد یهویی خندم گرفت گفتم خدا من هیچی از نقاشی دیواری و رنگ و چیزای دیگه اش نمیدونم خودت باقی کارارو انجام میدی

    بعد رفتم و بستنی گرفتم و نشستم پیاده روی وسط خیابون میدان ولیعصر و با کلی عشق با خدا حرف زدم و برگشتیم با خدا خونه

    الان درمورد یه چیزی هم بگم جدیدا انگار رهاتر شدم نسبت به رخ دادن چیزی

    قبلا میگفتم آخه میشه یا نمیشه یا من اگه برم کارامو نشون بدم چی میشه

    ولی الان میگم ، من میرم شد چه بهتر نشد هم حتما این ایده سکوی پرتاب من به مدار بالاتره و من باید ایمانم رو به خدا نشون بدم و وقتی میبینم خدا محدودیت هامو ازم میگیره خیلی حس بهتری دارم برای قدم برداشتن

    و من پر از حس خوبم پر از عشق

    وقتی برگشتم خونه نشستم نیم ساعتی نوشته هایی که برای باور هام نوشتم تا با تکرارشون قدرتمند بشن رو با صدای خودم ضبط کردم و بعد مادرم اینا اومدن با کلی غذا و چیزای دیگه که از نمایشگاه کشاورزی داده بودن و برای فروش رفته بودن و چیزی فروش نرفته بود

    اگر خدا بخواد فردا دوباره میرن و اگر خدا بخواد منم میرم

    امروز حس کردم باید بیشتر برای مهارتم و پیشرقتم تو نقاشی زمان بذارم از خدا خواستم خواب رو ازم بگیره و پر انرژیم کنه و تغذیه ام رو کمک کنه که اصلاح کنم

    گفتم من نمیدونم تو خدایی تو بگو چیکار کنم تو میتونی خواب رو از چشمام بگیری و انرژیمو زیاد کنی پس دست به کار شو من دلم میخواد تلاشم برای افزایش مهارتم بیشتر بشه

    پس شروع کن منم تلاش میکنم چشم بگم بهت

    و بعد دیدم پیامی اومده که در مورد فروشندگی ماسک چند روز پیش پیام داده بودم ، که گفتن پاره وقت از 13:30 تا 8 شب روزانه 200 هزار تومان و 10 روزه پرداخت میکنن که 10 روزش 2 میلیون میشه وروزای جمعه تعطیله ، یک ماهش 4 میلیون

    اولش گفتم نه ولی بعد گفتم میرم و اونجا تمرین طراحی میکنم

    از طرفی هم گفتم خدا من دلم میخواد کارای نقاشی انجام بدم

    میدونم این ایده رو بهم دادی ولی بیشتر دلم میخواد سفارش نقاشی دیواری یا فروش تابلو هام انجام بشه که بشینم تابلو بزرگ بکشم و بفروشمشون

    البته تو بفروشی برام من که کاره ای نیستم

    و میخوام که راه رو نشونم بده

    اگر قراره نقاشی دیواری رو انجام بدم یه نشونه بهم بده تو این یکی دو روز که من متوجه بشم کدوم رو باید انجام بدم

    حالا هرکدوم که خیر هست برام همون پیش بیاد خدا بهتر از من میدونه کدوم برام بهتره

    فقط درخواستم ازش اینه که نشونه اش رو بهم بده تا بفهمم و دریافت کنم چیکار باید انجام بدم و بی نهایت ازش سپاسگزارم

    بعد من تو اینستاگرام به چند تا پیج نقاشی دیواری پیام دادم که بپرسم چجوری باید قیمت بدم و اینکه چه کاری باید انجام بدم و راهنماییم کردن

    خداروشکر میکنم که انسان هایی رو سر راهم قرار میده که راهنماییم میکنن که من درمورد چیزهایی که بلد نیستم آگاهی پیدا کنم و یاد بگیرم

    خیلی خیلی بابت همه هدایت هاش و حمایت هاش و تمام نعمت هاش سپاسگزارم

    خدای من بی نهایت سپاسگزارم

    برای تک تک خانواده صمیمی عباس منش بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت از خدا میخوام و سعادت در دنیا و آخرت باشه برای همه مون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    فکر کنم چند روز باید به این فایل گوش بدم چون هر بار یه آگاهی جدید بهم میده و درکش میکنم

    به مسائل به چشمی نگاه کنیم که بگیم دارن کمکمون میکنن تا ما بزرگ بشیم

    دقیقا چالش من رفتن به مترو هست تا وقتی این چالش رو پشت سر نذارم و نرم نقاشیامو تو واگن مترو به خانما نشون ندم بزرگ نمیشم

    دیروز که تو دیدگاه همین فایل نوشتم که تلاش کردم

    امروز خدا به حدی برام شگفتی داد که فقط گفتم شکرت

    گفتم ببین طیبه تو دیروز قدم برداشتی و رفتی تو مترو به 4 نفر نشون دادی کارتو

    درسته بلند حرف نزدی ولی سعیتو کردی

    و خدا این سعی و تلاشتو میبینه و بی پاداش نمیذاره

    من دیشب میخواستم زود بخوابم تا صبح زود برم دم مدرسه دخترونه ، اومدم بخوابم یهویی باز فهمیدم بهم گفته شد که قرآن بخون

    چرا قرآن نمیخونی قبل خواب گفتم میخونم خدا از گوشیم ، الان بازم بهم بگو از کدوم سوره بخونم معانی رو تا بفهمم و سعی کنم عمل کنم

    یهویی یه صدایی گفت که خود قرآن رو از رو میز کارت بردار با قرآن بخون نه از گوشیت

    گفتم چشم و پرسیدم کدوم سوره ؟؟

    همین که قرآن رو دستم گرفتم شنیدم الرحمن

    گفتم الرحمن؟ دقیق معانیشو نمیدونستم

    فقط آیه ای که کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار میکنید رو میدونستم

    رفتم خوندم انقدر زیبا بود تا حالا اینجوری با دقت نخونده بودم معنی الرحمن رو

    بعد قرآن رو بغل کردم و گفتم و حس کردم که باید با خدا حرف بزنم و یه حسی بهم میگفت شروع کن حرف بزن گوش میدم

    و من حرف زدم و بی اختیار گریه کردم

    بعد که ساکت شدم یهویی زندگی پس از زندگی رو دیدم دارم تو گوگل مینویسم و گفتم خدا کدوم قسمتش برای من درس هست و چی میخوای بهم بگی

    که قیمت 7 رو نوشتم و فیلمشو باز کردم تا ببینم

    تا اواسط گوش دادم یه حسی بهم میگفت دراز نکش بشین و گوش بده ولی خوابم میومد و دراز کشیدم یهویی خوابم برد

    باید امروز گوش بدم حتما

    صبح که بیدار شدم و شروع کردم تمرین رنگ روغنم رو کار کنم نگهدارنده گوشیمو میخواستم جوری تنظیم کنم که بتونم طرح اصلی رو از گوشی ببینم

    هی درست میکردم واینمیستاد اونجوری که میخواستم یهویی یادم اومد من چرا از خدا نمیخوام گفتم و اولین حرکتش یهویی همون شکلی که میخواستم وایساد و تکون نخورد

    همه اینا برای من آرامش قلبیه که با تکرارشون ایمانم رو بیشتر میکنه که هر بار آروم میشم میگم میدونم خدا هر لحظه تو هدایتگر منی

    و بعد که ظهر رفتم جلو در مدرسه دخترونه تا وسیله هامو بفروشم ، بازم مثل همیشه خدا بی نهایت بهم روزی داد ثروت داد

    195 هزار تمن فروختم

    بعد گفتن خاله فردا بازم بیا میخوایم بخریم

    بعد یه خانم دست فروش هم دستبند و چیزای دیگه میفروخت اومد به کارام نگاه کرد گفت که برای من کمتر میزنی من یکم روش بذارم هم قیمت تو بفروشم ؟؟

    اولش نمیخواستم قبلول کنم بعد گفتم چه اشکالی داره من بهش کمتر بدم هم برای من فروش بشه و هم خودش که فروخت مشتریش باشه

    بعد که وسیله هامو جمع کردم و رفتم پیشش گفت که نسیه میخواد و هر وقت فروخت پولمو بیاره بده ، گفتم نه نسیه نمیفروشم نقد اگر میخواین درخدمتم

    گفتم نقاشیام رو خیلی سریع خودم میفروشم اگر شما هم نخرید و تو دلم میگفتم که خدا تو برای من میفروشیا من هیچی نیستم در مقابل عظمت تو

    بعد از هر کدوم چند تا برداشت و 462 هزار تومان شد

    خیلی خوشحال بودم و سپاسگزاری کردم از خدا

    یهویی تلاش دیروزم که رفتم تو مترو بفروشم اومد جلوی چشمم گفتم ببین طیبه تو یه ذره از خودت قدم رو برداشتی ببین فرداش خدا برات 660 واریز کرد به حسابت

    خدا برات مشتری شد

    خدا برات ثروت شد

    خدا برات خوشحالی شد

    خدا برات اعتماد بنفس بیشتر شد

    پس بیشتر ایمانت رو نشونش بدی از این بیشتر بهت عطا میکنه

    اینا رو خدا نشونت میده که بیشتر تلاش کنی برای قدمای بزرگتر و سریع تر تا بی نهایت نعمتش رو بهت نشون بده

    بعد با خوشحالی رفتم خونه ، خواهر زاده ام هم اومده بود پیشم بود باهم رفتیم بستنی خریدم و برگشتیم خونه به عنوان شیرینی بستنی گرفتم

    بعد قرار بود برم خونه خاله ام تا سفارشایی که خاله و دایی و پسر داییم داده بودن رو بهشون بدم و ناهار برم و بعد از ظهر برم با خاله ام خونه پسر داییم تا سفارشاشو بدم

    خاله ام قرار بود یکی سفارش بده وقتی چوبارو دید گفت دو تا هم میخوام دو تا سری زیر لیوانی که باید براش رنگ کنم

    بعد که رفتیم خونه پسر داییم یه رعد و برق زیبا و بارون ریبایی بارید که بوش فوق العاده بود وقتی خواستیم برگردیم یهویی زن پسر داییم گفت تو نایلونیارو خریدی؟ گفتم نه خودم درست میکنم میبرم میفروشم تو پارک و مترو و دم مدارس

    یهویی برگشت گفت آوین بیا برای دوستات برداریم

    5 تا برداشت و گفت یه چوبم دارم اسم دخترم روشه اونم میدم ببر رنگ کن همه سفارشامونو یه جا واریز کنیم

    اون لحظه فقط یه چیز میومد تو دلم

    و اون این بود که خدا داره کارارو انجام میده

    اینکه استاد میگفت چجوری میشه که خدا دلا رو نرم میکنه

    از اول امسال از وقتی هدفم شده تغییر شخصیتم ، و استاد تو هدف گذاری سال گفت که تغییر کنه شخصیتت همه چی خودشون میان

    از اون لحظه ای که تصمیمم برای هدف این شد انقدر هر روز پیشرفتم بیشتر شده که حس فوق العاده ای دارم

    بی نهایت خوشحالم که خدا هر لحظه خیر و شرم رو بهم الهام میکنه و میگه ، قشنگ صداشو میشنوم حسش میکنم میفهممش و درکش میکنم که حتی میگه نکن این کارو از اینجا نرو

    چند روزه دائم بهم تکرار میکنه که دستاتو شستی نزن به لباست من یه عادت ناخوبی که داشتم این بود دستمو میشستم بیشتر وقتا دروغ چرا ، با لباسم از تنبلی خشک میکردم

    ولی چکد وقته وقتی دستامو میشورم یا صورتمو میشورم قشنگ میشنوم یه صدایی میگه دستتو نزن به لباست

    یا با دستمال کاغذی خشک کن یا بذار خودش خشک بشه

    این صدا هر لحظه داره به من خیر و شرمو میگه

    هر روز که بیدار میشم میگم خدا هر چیز ریز و درشتی باشه تو همه جنبه ها خیر و شرشو بهم بگو همون لحظه بگو انجام بده یا نه

    منم سعی میکنم بگم چشم

    خیلی دوستش دارم خدای باحالمو انقدر بزرگ و مهربونه که همه کار و زندگیشو ول کرده فقط و فقط داره با من حرف میزنه

    جدیدا به آدما که نگاه میکنم به زبونم جاری میشه تکه ای از خداست و حس خوبی بهم میده

    امروز خاله ام گفت طیبه تو خیلی تغییر کردی اینجوری نبودی گفتم چجوری ؟

    گفت نمیدونم آروم تر شدی

    تو دلم گفتم کار خداست همه اش قربونش بشم که هر لحظه داره کمکم میکنه

    امروز من تو بهشت خدا بعد بارون قدم زدم زیبایی هاش رو دیدم و سپاسگزاری کردم و بی نهایت بی نهایت ازش سپاسگزارم

    برای تک تک اعضای خانواده استاد عباس منش عزیزم بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام و سعادت در دنیا و آخرت برای همه مون باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    امروز نرفتم روز شمار تحول زندگی اومدم اینجا چون خدا با این فایل کلی بهم کمک کرد

    البته اونجور که باید نبود ولی ته دلم بین گفتگوهایی که داشتم با خدا فهمیدم که خدا هم از این قدمی که برداشتم راضی بود ازم

    من صبح که بیدار شدم،دیروز که سر کلاس رنگ روغنم بودم پیام اومده بود از شکایتی که بابت تابلوم کرده بودم دوباره رفتم دفتر خدمات قضایی وقتی رسیدم کارمندی که کارای منو انجام داده بود و یه دختر آروم و زیبا و دوست داشتنی بود و انقدر گرم و صمیمی حرف میزنه که خیلی حس خوبی به آدم میده

    همین که منو دید گفت دختر تو کجایی ؟ اون آقایی که روز تنظیم شکایتت اینجا بود، کار هر دوتونو باهم انجام میدادم ، کلی از نقاشیات خوشش اومد ، دنبال تو میگشت

    گفت که اگر دیدمت بهت بگم، به شماره روی کارتش که بهت داده تماس بگیری خیلی از نقاشیات خوشش اومده بود و میخواست باهات حرف بزنه

    گفت که حتما بهش زنگ بزنیا ،اگر بازم بیاد اینجا من بهش میگم که به تو گفتم

    منم گفتم باشه و زنگ میزنم

    بعد که برگشتم خونه صبحانه خوردم و حاضر شدم تا ببرم نقاشیام رو جلوی مدرسه دخترونه شهرکمون ،که قبلا هم اونجا پفیلا و جاکلیدی میفروختم ،بفروشم

    ولی خیلی وقت بود نمیرفتم جلو در مدرسه و نقاشیامو برمیداشتم و میرفتم پارک و مترو و جاهای دیگه

    هی ذهنم خواست مانعم بشه

    گفتم نه باید برم، بعدِ اونم میرم مترو تا تو واگن بفروشم که دیروز نتونستم و دو روز پیش با گفتگویی که با خدا داشتم که بهم فهمونده بود که اگه مترو رو بتونی انجام بدی و ایمانت رو بهم نشون بدی خیلی درا به روت باز میشه خیلی سرعت پیدا میکنی

    چون این فروختن تو واگن و گفتن به مسافرا خیلی برام سخت بود و دیروز فهمیدم یه سری باورای محدود داشتم که مانع از حرکتم میشد

    که اینم درک کردم که خدا بهم فهموند تا من تو مترو نرم و تو واگنا بلند نگم نقاشیامو و نفروشمشون رشد نمیکنم

    بعد 12:15 رفتم جلو مدرسه دخترونه و گفتم خدا حرکت کردم خودت میبینی کمکم کن

    همین که باز کردم دانش آموزا جلو در بودن ، زود یکی اومد و داشتم میچیدم کش مو ازم خرید

    دوباره خدا لحظات اول برام مشتری آورد

    البته مشتری شد

    بعد هی پشت سر هم بچه ها دور نقاشیام جمع شدن عین نمایشگاه نگاه میکردن و ذوق میکردن

    ولی که چقدر حس خوبی داشتم الهی به زودی با تلاشام و سعی کردنام برای حرکت کردن ، یه روز برای کارای تابلوهام بیان و تو نمایشگاه ببینن

    وقتی زنگ خورد تا سری اول برن خونه هاشون و سری دوم بعد از ظهر برن مدرسه، پشت سرهم ازم میپرسیدن که خاله فردا میای ؟؟

    حتی مادراشون ،خودشون از آینه دستیا انقد خوششون اومده بود چند نفر شماره مو با پیج اینستاگرامم گرفتن تا سفارش بدن

    حتی یه خانم گفت که بهم یاد میدی ؟ شماره مو گرفت و انقدر برای بچه ها ذوق میکردم با هر ذوقشون

    خداروبی نهایت شکر میکردم و واقعا خداروشکر تو یه ساعت 215 فروش داشتم

    و حتی گفتن فردا هم بیا خاله و بعد طرح جدید هم میخواستن بگن تا سفارش بدن

    خیلی حس خوبی داشت

    یه چیز خوبی که تو اکثر بچه ها دیدم این بود که مادراشون بهشون پول تو جیبی که داده بودن حتی کوچیکترین فک کنم 5 سالش بود اومد گفت خاله من چی میتونم با پولم بخرم ؟

    گفتم مامانت کجاست گفت من پول دارم خودم میگیرم

    پولشو در آورد 50 تمن داد بهم گفت من چی میتونم برای این بخرم

    خیلی جالب بود مادرش اومد و گفت چی میخوای

    گفت که آینه دستی میخوام

    مادرش گفت آینه دستیاش 100 هست تو 50 داری

    از کش موها بردار خیلی بچه فهمیده ای بود و یه درسی که ازش یاد گرفتم میتونست خودش قشنگ بیاد و حرف بزنه

    وقتی برگشتم خونه انقدر خوشحال بودم و سپاسگزار خدای خوبم بابت تک تک لحظه های امروزم

    بعد شروع کردم به نقاشی کشیدن ، پرسیدم خدا من چه کاری باید انجام بدم تا امروز بتونم برم مترو و بلند حرف بزنم و نقاشیامو نشون بدم به آدما

    تو بهم بگو میدونم باید ایمانم رو نشون بدم تو این موضوع

    گوشیمو برداشتم و رندم مثل همیشه انتخابو سپردم به خدا اول دستمو رو فایلی گذاشتم که صدای کارمند اداره زیبا سازی شهری رو ضبط کرده بودم که درمورد نقاشی دیواری توضیح میداد

    گفتم خدا این فکر کنم ربطی به سوال من نداشتا !

    یعنی میگی من نقاشی دیواری رو هم برم انجام بدم ؟

    بعد دوباره درخواست کردم گفتم خدای من کاری کن که با فایلی که آگاهیاشو بشنوم، کمکی باشه برام تا حرکت کنم و ایمانم رو بهت نشون بدم و تو مترو بلند حرف بزنم و بفروشم

    همین که دستمو رو فایلی گذاشتم دیدم نوشته مصاحبه با استاد 21 گفتم یعنی چی میتونه باشه

    بازش کردم چون قبلا گوش داده بودم دقیق یادم نبود که استاد چه آگاهی داده

    وقتی درمورد تسلیم بودن و چالش شنیدم گفتم وای خدا دقیقا حرفی که باید بهم میگفتی رو تو این فایل گفتی که

    تسلیم باش

    اینکه ایمان داشته باش نیرویی برتر از همه نیروها هست که اگر تسلیمش بشی هدایتت میکنه که استاد در موردش قشنگ گفت

    و من گریم گرفت از وقتی اینجوری تصمیم انتخاب فایلارو به خدا سپردم دقیقا اون چیزی رو نشونم میده که باید انجام بدم و جوابمو میده

    بعد ساعت 5 عصر حاضر شدیم با مادرم بریم وقتی سوار بی آر تی شدم نشستم گفتم خدا کمکم کن نشون بدم کارامو گفتم چجوری میگیرن؟

    شنیدم تو نشون بده زود باش آره میگیرن

    سمت راستم یه دختر زیبا نشسته بود بهش گفتم میتونم وقتتونو بگیرم بعد یکی یکی همه کارامو نشونش دادم 2 تا ازم خرید کرد و 20 هزار تمن کارت به کارت کرد

    اون لحظه تنها چیزی که خوشحالم میکرد

    این بود که تونستم ،خدایا شکرت من بالاخره تونستم به کسی که کنارمه نشون بدم کارمو

    قبلا برای پول اومدن به حسابم خوشحال میشدم ولی الان خوشحالیم برای این بود که تونستم ایمانم رو به خدا درمورد این موضوع نشون بدم

    اینکه تونستم از خدا کمک بخوام و خدا کمکم کرد و گفتم

    درسته برای پول اومدن به حسابم خوشحال شدم

    ولی جدیدا بیشتر برای این خوشحال میشم که به خدا ایمانم رو نشون میدم و چشم میگم و سعی و تلاش میکنم تا بتونم رشد کنم

    این بزرگترین ذوقیه که من میکنم

    بعد رفتیم مترو تو واگن رفتیم نشستم تو نایلون بذارم دوتا دختر نشسته بودن بهشون گفتم نخواستن

    ولی گفتم خدایا شکرت تونستم بگم

    درسته نه شنیدم ولی شد

    بعد به مادرم گفتم تو برو من با قطار دیگه میام اینجوری بهتر میتونم برم و بگم

    بعد رفتم نشستم باز به یه دختر گفتم میتونم وقتتونو چند دقیقه بگیرم گفت باشه و نشونش دادم گفتم میخواین درخدمتم گفت نه و تشکر کرد

    باز گفتم خدایا شکرت همین که تونستم حرکت کنم خودش بزرگترین موفقیته

    بعد دوباره به یه دختر هم نشون دادم یکی از دستفروشا گفت آینه هات خیلی خوشگله

    بعد ولی نتونستم بلند بشم و وایسم تا بلند بگم آینه دستیا کار خودمه و به همه نشون بدم

    گفتم خدای من تمام سعیمو میکنم کمکم کن

    بعد تا تجریش که رفتم تو دلم گفتم خدا میبینی تلاشمو میکنم به قول استاد تو این فایل

    و اینکه بگم اگر بتونم این چالش رو حل کنم خیلی اعتماد به نفسم میره بالا خیلی پیشرفت میکنم

    هرچی بیشتر تلاش کنی بیشتر نتیجه شو میبینی چشم سعیمو میکنم

    بعد رفتم تو میدان تجریش یکم وایسادم نقاشیامو رو زمین چیدم و بعدداداشم اومد دنبالمون و با مادرم که رفت تا یکم بگرده برگشتیم

    استاد عباس منش میگفت اگر چالش ها رو حل کنید بزرگ میشید اگر حل نکنید کوچیک میمونید و من هر روز سعی میکنم بهتر از دیروزم باشم و پیشرقت کنم

    امروز میخواستم دستگاه کارت خوان بگیرم ولی دیدم حدود 4 میلیون میخواد یاد حرف استاد افتادم که وقتی فعلا نمیتونید چیزی رو بخرید نباید قرض بگیرید یا به سختی بخرید گفتم نه من تا وقتی که در مدار دریافتش باشم کار میکنم روی باورا و حرکت هم میکنم تا زمانش که برسه کارت خوان رو هم میگیرم

    الان خدا برام مشتری میاره که پول نقد بدن یا کارت به کارت کنن

    فردا اگر خدا بخواد دوباره تلاشم رو برای حرکت و قدم برداشتن انجام میدم

    بی نهایت سپاسگزارم از خدا که هر لحظه کمکم میکنه

    امروز که جلو مدرسه بچه ها میپرسیدن گفتم اگر دوست دارین نقاشی یاد بگیرین مسجد ثبتنام کنید میام یاد میدم

    شکرت خداجونم شکرت

    امروز صبح که داشتم برمیگشتم خونه باز رندم از خدا خواستم انتخاب کنه برام آهنگ کلاسیک انتخاب کرد از بتهون گوش دادم تو هوای زیبا و آفتابی و بهشتی

    بعد تو دلم میخواستم یه آهنگ بی کلام دیگه گوش بدم ، بعد گفتم نه طیبه تو نه ، خدا بگه بهترینه

    همین که باز رندم انتخاب رو به خدا دادم یهویی باز آهنگ با ویولن اومد برام من دیگه داشتم کیف میکردم تو آسمونا بودم

    گفتم ببین من گفتم نه انتخاب من نه ببینم خدا چی میگه که خدا بهم دقیقا دوباره آهنگ انتخاب کرد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام با بینهایت عشق

    55 . دومین رد پای من از روز شمار تحول زندگی من

    الان میخواستم بخوابم میخواستم دنبال متنی که برای اهرم رنج و لذت در مورد ورزش نوشته بودم و انقدر یادمه رنج رو بزرگنمایی کرده بودم و لذت رو هم همینطور وقتی دو سه روز میخوندمش خیلی میترسیدم و میرفتم ورزش میکردم ولی بعد دوباره رهاش کردم

    اینبار باید هر روز صبح و شب یه بار بخونمش و تصمیم رو برای این کار عملی کنم

    و برای هر روز عمل کردنم خودمو تشویق کنم

    وقتی داشتم میگشتم بین نوشته هام یهویی دیدم یه برگه لای نوشته ها هست که نوشتم :

    تمرین رفع خجولی

    وای منو برد به یک سال و نیم پیش مهر ماه که شروع کردم به تغییر و خجالتم منو اذیت میکرد نمیتونستم با کسی ارتباط برقرار کنم حتی به چشم کسی نگاه میکردم یا مشتریام میومدن دم در سفارشاشونو میگرفتن من از شدت خجالت مژه و پلکام یه جوری میشد حالت پر پر میزد جوری بود که خودمم اذیت میشدم

    حتی من چون ترک هستم با کمی گیر کردن حرف میزدم و یه وقتایی نمیتونستم منظورمو برسونم و سو تفاهم پیش میومد

    و انقدر باور محدود کننده داشتم که میگفتم من فارسی حرف نمیزنم و از یک طرف هم چون خوب و روان نبود حرف زدنم خجالت میکشیدم

    یا تا میرفتم کلاس نقاشی استادم که الان دارم رنگ روغن میرم

    یادمه سال 96 میگفتم استاد من نمیتونم فارسی رو خوب حرف بزنم با شما ترکی حرف میزنم انگار اعتماد بنفسم خیلی پایین بود که میگفتم من نمیتونم برای هرچیزی

    و من الان متوجه شدم که حتی دیگه با کسی که میفهمم ترک زبان هست دیگه نمیخوام ترکی حرف بزنم و خیلی راحت تو کلاس رنگ روغن با استادم فارسی حرف میزنم و حتی شده گیر کنم ولی خیلی با اراده ادامه دادم و منظورمو رسوندم

    یاد گفتگو با استاد عباسمنش افتادم که با رزا خانم حرف میزد که میگفت تو انگلیس کار میکنه و برای اونا با زبان انگلیسی که خیلی خوبم صحبت نمیکرد ولی انجامش داده و موفق شده و سمت خوبی هم گرفته تو کارش

    این برای من الگو شد که بگم من دیگه از گیر کردن تو حرف زدن زبان فارسی مشکلی ندارم چه اشکالی داره پیش میاد من زبون مادریم ترکی هست ،اصلا اشکالی نداره که گیر کردم بخوام خجالت بکشم اتفاقا با تمرین و تکرار روانتر هم میشم

    و من امروز متوجه شدم که این ترسم هم از حرف زدن خیلی وقته رفع شده و محو شده

    بریم به یکسال و نیم پیش : ولی انقدر دوست داشتم تغییر کنم و به دوتا از دوستام همیشه میگفتم که خیلی دوست دارم تغییر کنم رفتارامو تصحیح کنم

    و 4 سال بود دوستم بهم پیشنهاد میداد که از کتاب خوندن شروع کن و من چون درمدار دریافت اون آگاهی ها نبودم انقدر حرفاش برام سنگینی میکرد که دیگه دوست نداشتم باهاش حرف بزنم

    و درست روزی که دیگه خجالتم که باعث شد من نتونم حرفمو واضح به کسی که میخواستم باهاش حرف بزنم و حرفمو بگم و نتونستم و حتی حرف دلمو بگم نظر خود خودمو و سکوت کردم

    اونجا بود که فهمیدم چقدر ضعف دارم و باید تغییر کنم و دیگه بسه خجالت

    دیگه بسه سکوت

    دیگه بسه مرموز حرف زدن و مفهوم و معنی کلاممو نگفتن

    دیگه بسه کم رویی و خجالت کشیدن از آدما که حتی یه سلامم نمیتونستم بدم و برم نون بگیرم یا مغازه برم تخم مرغ بگیرم

    وای چقدر این نوشته منو برد به یکسال و نیم پیش 1401/7/1 زندگی من دو قسمت شد قبل و بعد

    که البته بعد از آشنایی من با سایت استاد عباس منش کلا 3 قسمت شد

    قسمت اول : طیبه در مدار پایین و نا آگاه که از بچگی با تمام باور های دیگران و حرفایی که بهم گفته بودن و من باورش کرده بودم که خجالتیم و نمیشه کاریش کرد البته امید داشتم به تغییر و دوست داشتم قدم بردارم

    یادمه من وقتی شهر خودمون بودم انقدر خجالتی بودم حتی لباسای رنگ روشن نمیپوشیدم همه اش مقنعه مشکی سرم میکردم

    وقتی مهاجرت کردیم به تهران کم کم روسری رنگی سر کردم و بعد از شروع آگاهیم که دیگه رنگی رنگی شدم و کمتر از مشکی استفاده میکنم

    قسمت دوم : که از سال 1401/7/1 تا 1402/7/7 بود

    من با کتاب ملت عشق شروع کردم و خیلی از حرفای شمس تبریزی و حتی رفتاراش برام مبهم بود و کلی سوال داشتم که آخه چرا چرا با همسرش کیمیا اون رفتارارو میکرد چرا این حرفا رو میگفت

    الان که یادم میاد درکم از حرفاش بالاتر رفته و قشنگ میفهمم الان چرا چنین حرفایی به آدما و همسرش میزد

    و بعد من متوجه شدم که باید خجالتم رو رفع کنم که با توجه به مدارم خدا منو به یه پیج هدایت کرد که تمرین فن بیان داشت من از اونجا اعتماد بنفسشم گرفتم و تمریناتش این بود که یکی رفع خجولی که الان نوشته شو بین نوشته هام پیدا کردم و دیدم نوشتم که

    1 . تو خیابون یهو جلوی آدما رو بگیر و ویژگی مثبتشونو بگو

    وای من اینو خوندم یه خنده از ته دل آرومی کردم گفتم خدایا من چقدر تغییر کردم

    اونموقع انقدر سختم بود ولی الان به راحتی به آدما میگم زیبایی هاشونو و ذوق میکنم برای همه چیز

    تمرین دومش این بود که برو خیابون 4 نعل برو یا عقب عقب

    وای من دوباره اینو خوندم خندیدم گفتم من الان رو جدول راه میرم ،بیرون خود به خود میخندم وقتی با خدا حرف میزنم ، حتی دیگه من یه وقتایی تو خیابون انقدر تو دلم با خدا حرف میزنم و توجهم به زیبایی های جهان هستی هست انقدر تو راه درختا و آسمون و پرنده ها و ماشینا دو و خیلی چیزای دیگه رو نگاه میکنم و سپاسگزاری میکنم و جدیدا میگم خدا تویی نقاش نقاشا تویی استاد استادا من به جهانت قشنگ و با دقت نگاه میکنم تا نقاشی رو ازت یاد بگیرم تو هم کمکم کن

    که انقدر مشغول صحبت میشم که هیچ آدمی رو نمیبینم چه برسه بخوام خجالت بکشم

    حتی من دیگه الان به چشمای آدما نگاه میکنم و قشنگ حرفمو میزنم بدون ذره ای خجالت

    وای خدای من سپاسگزارم ازت من الان متوجه شدم که یک سال و نیم چقدر من تغییر کردم

    و البته بیشترین تغییرم تو این 4 ماه بود که با سایت پر از عشق استاد عباس منش آشنا شدم

    تمرین سومش این بود که سر صحبتو با کسی باز کنی

    الان من خیلی راحت با آدما حرف میزنم مثلا داشتم با ون میومدم خونمون که کنارم یه دختر نشسته بود سر صحبت باز شد و درمورد نقاشیم و تابلو سوال پرسید حتی ازم پرسید ترک هستی با لبخند گفتم بله ترکم و به حرف زدن ادامه دادیم و بهم گفت که منم تعمیر کار هواپیما و هلی کوپتر هستم خیلی دختر خوب و خونگرمی بود و حس فوق العاده عالی داشت درمورد کارش وقتی بهم میگفت یه عشق خاصی تو حرفاش میدیدم میگفت الان از هواپیما ها دورم میرم تعمیرشون میکنم حالشون خوب میشه

    قسمت سوم : و شروع یه جور دیگه از زندگی که خدا خاص تر نگاهم کرد و من خاص تر ازش هدایت خواستم از اینجا شروع شد 1402/7/7

    من چقدر این تاریخو دوست دارم تولد دوباره من بود که خدای واقعی رو با قرآن ،با حرفای استادی که همه حرفاش از قرآن بود و من انقدر گوش دادم و وقتی آماده دریافت و خوندن قرآن شدم دیدم چقدر قرآن برام آشناست ،

    انقدر که استاد عباس منش تکرار کرده بود من دیگه با قرآن وقتی بار اول شروع به خوندن معانی کردم خیلی حس نزدیکی و آشنایی مطالبشو میکردم

    و درکم بیشتر شده بود به نسبت قبلم

    وای خدای من بینهایت ازت سپاسگزارم بینهایت

    این نوشته تمرین خجولی منو چقدر شگفت زده کرد

    من دیگه یه طیبه دیگه شدم تو این 4 ماه که هیچ ربطی به طیبه دو مرحله قبلم ندارم

    حتی سرعتم هم داره بیشتر میشه

    خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم عاشقتم عشق دلم

    ماچ بهت

    من این لحظه به یه موفقیت خیلی بینهایت بزرگم پی بردم و بی نهایت سپاسگزار صاحب اختیارم ربّ باحال و مشتی و عشق و مهربون و خاص و نابم هستم

    من متوجه شدم که چقدر من تمرینات مختلف انجام دادم و اگر انجام نمیدادم مدارم تغییر نمیکرد و این آگاهی های سایت رو نمیتونستم دریافت کنم

    درسته سخت بود اوایل برام که بنویسم و خودمو شروع کردم به شناختن و با هر بار شناختن فقط اشک میریختم و او اشک ها یه جورایی برای من حکم گنج رو داشت که خدا بهم داد تا ظرف وجودمو بزرگتر کنم و با خودم آشتی کنم و دوست داشته باشم خودم رو

    من حتی در این یکسال و نیم فهمیدم خودمو دوست ندارم و قول دادم به جسمم به روحم که تلاشمو بکنم برای آشتی کردن با خودم و دوست داشتن از ته دل خودم و عشقی که به خدا وصل هستم هر لحظه رو با این سایت پیدا کردم

    یادمه من با اشک و درخواست عمیق از خدا میخواستم کمکم کنه تغییر کنم خودمو بشناسم خدا رو بشناسم

    و خیلی خوشحالم پا در مسیری گذاشتم که با هر رد پا که میذارم و مینویسمش بعدا مثل الان که میام و میخونم میبینم که چقدر همه چی تغییر کرده و عالی تر شده

    برای تک تکتون عشق بینهایت و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بینهایت میخوام استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته مهربون و پر از آرامش خیلی ازتون سپاسگزارم عشق بی نهایت براتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    55. پنجاه و پنجمین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    نمیدونم چجوری و از کجا بگم امروز خیلی سردر گم بودم

    دیروز که از کلاس رنگ روغنم اومدم یهویی یاد تابلوم افتادم که تو نمایشگاه 8 دی پاره اش کرده بودن و بهم قول ترمیم و اینکه دوتا تابلوم بره نمایشگاه مسقط و ترکیه رو داده بودن و وقتی رسیدم خونه دیدم‌پیام اومده که هنرمندا بیان تابلوهاشونو ببرن

    من اونموقع گفتم خدایا توکل به خودت و سپردم به تو

    گفته بودن هفته بعد بیار برای ترمیم من رفتم دیدم نیستن زنگ زدم گفتن هماهنگ میکنیم و بعدا بیاین

    هفته بعدش گذشت و من دوباره پیام دادم که باز جواب ندادن، توی این یک ماه من پیگیر کارم بودم که ببرم ترمیم کنن

    که دیروز دیدم تو کانال نمایشگاه نوشتن هنرمندا بیان و تابلوهاشونو ببرن ، منم گفتم حتما فردا میرم و امروز صبح بیدار شدم و ساعت 12 رفتم اونجا

    ولی تا شب منتظر موندم نیومدن

    تو این بین من داشتم فکر میکردم به حرفای استاد که میگفت همه چی باوره و رفتار آدما با ما ،فقط و فقط فرکانساییه که ما به جهان هستی ارسال کردیم

    و به این فکر میکردم که من چه باورایی یا چه افکاری داشتم که اینجوری شده و ترمیم کارمو انجام نمیدن و هی امروز فردا میکنن و جوابمو نمیدن

    امروز که رفتم جماران خیلی هوا سرد بود و برف هم باریده بود

    وقتی رسیدم گفتم بپرسم از کافه کنار گالری ببینم کی میان و گفتن که معلوم نیست که کی بیان دیروز اینجا بودن یکساعت و امروز شاید نیان

    خلاصه من به کافه دار گفتم هواسرده میتونم بشینم رو صندلیا گفتن باشه و نشستم و وقتی هوا سرد بود کم کم شروع کردم به لرزیدن که بهم گفتن سرما میخوری برو پیش بخاری بشین که از فضای باز کافه درست کرده بودن از بخاری های محیط باز بود من نشستم و یخم که باز شد کم کم خوابم گرفت داشتم به فایلای استاد عباسمنش هم گوش میدادم

    بعد یکم خوابیدم و قبل اون گفتم خدایا کاش یه چای بهم بدن با اون کیکا که تو کافه شونه

    بعد دیگه خوابیدم و یکم بعد که بیدار شدم به ساعت نگاه کردم و خوابیدم یهویی صدای پا شنیدم که میومد سمتم بعد بوی عطر گل اومد و چای با چشمای بسته گفتم حتما یکی چای آورد

    بعد چشمام که بسته بود و بوی عطر گل و چای میومد یهویی یاد درخواستم از خدا افتادم که گفتم خدایا چای بهم میدادن رایگان ،و یهویی اشک تو چشمام جمع شد و بغضم گرفت که خدا چقدر سریع بهم داد و تو دلم گفتم خدا ازت خواستم دادی این ترمیم نقاشیمم حل کن که که درست بشه

    بعد کلی حرف میزد ذهنم و داشتم نگران میشدم و میرفتم سمت شرک ورزیدن و سوالاتی که نگرانم میکرد

    هربار تلاش میکردم تا با خدا حرف بزنم و میگفتم خدایا بهم نشونه بفرست ، چیکار کنم میبینی دیگه صبح با عقل خودم اومدم اینجا اینجوری شد تو راهو نشونم بده تو بگو چیکار کنم واقعا ناتوانم هرکاری کردم هربار پیام دادم بهشون فکر کردم خودم باید پیگیری کنم کارمو به روش خودم نشد تو بگو چیکار کنم واقعا هیچی نمیدونم

    بعد داشتم تو اینستاگرام فایلای استادو میدیدم که تیکه تیکه درست کردن پیجا ،یهویی دیدم

    کلی آیه هست تو اکسپلور گفتم خدایا کمکم کن و بهم کدوم آیه برای من هست چشمامو تار کردم تا آیات و نبینم یکیرو انتخاب کردم نوشنه بود

    قد اوتیت سوالک : خواسته ات به تو داده شد

    بعد گفتم خدا متوجه منظورت نشدم من که هنوز تابلومو تحویل ندادم و جوابمم نمیدن چجوری خواسته ام به من داده شد؟؟؟؟

    بعد یه فایل استاد رو نگاه کردم نوشته بود که

    چرا به خدا توکل کنیم بازش کردم گوش دادم میگفت

    من اگر دارم از کسی درخواست میکنم که بهم کمک کنه ولی تو ذهنم اینه که فقط اون میتونه بهم کمک کنه

    اگه کمک نکنه زندگیم اینور اونور میشه من دارم شرک میورزم

    اگر توکلم به خداست خیلی راحت درخواست میکنم اگر جواب نداد خیلی راحت میگم خدا از در دیگه بهم جواب میده

    نه ناراحت میشم نه فکر میکنم اتفاقی میفته

    بعد که ساعت 5 بعد از ظهر شد گفتم پس چرا نیومدن

    بعد دوباره از خدا خواستم خدایا چیکار کنم

    چند تا از فایلای استادو گوش کردم بعد دوباره رفتم اینستاگرام آیه ای رو دوباره انتخاب کنم یهویی دیدم مجدد همون آیه اومد

    قد اوتیت سوالک

    اینبار پایینش نوشته بود :

    وقتی خدا خودش گفته تو رو به خواسته ات میرسونه ، دیگه چرا غصه میخوری ؟؟

    من اینو دیدم گفتم خدا دوبار برام تکرار کرد این یعنی مراقب باش شرک نورزی حرفای ذهن رو گوش نده

    ولی باز هی میگفتم چیکار کنم خدا چیکار کنم انگار بلاتکلیف تو اون هوای سرد مونده بودم نگران بودم که تابلوم چی میشه ترمیمش میکنن یا تا آخر بهمن ماه که تو مسقط نمیشگاه هست و قولشو دادن نبرن چی میشه ؟

    نگو من داشتم با این سوالاتم شرک میورزیدم و انگار فقط یک راه وجود داره تا من به خواسته ام که شرکت کردن تو نمایشگاه های خارجیه رو فقط از این گالری میدیدم و بهشون قدرت داده بودم

    و خدا بارها بهم نشونه داد اونم نه یه بار بلکه دوبار با تاکید همون آیه رو و بعد دوباره آیه 7 سوره قصص رو دوبار بهم تکرار کرد وقتی دیدم دوبار تکرار شد گفتم طیبه مراقب باش ببین خدا تاکید داره

    بعد من رفتم از سایت نشانه ام رو خواستم نوشته بود مثل ابوموسی نباشیم

    باز کردم گوش دادم بعد هدایت شدم به فایل داستانی از هدایت قسمت یک استاد عباسمنش که میگفتن چجوری به آمریکا هدایت شدن و بعد میگفتن که همه مون هدایت میشم از هر لحظه زندگیمون

    بعد من گفتم خدا من چیکار کنم تو بگو داشتم که سوال میپرسیرم یه صدایی تو دلم میگفت پاشو برو بلند شو برو خونه

    گفتم بذار یه بارم ببینم خدا بگو چیکار کنم

    انگار با اون آیه هایی که تکرار کرد نمیخواستم قبول کنم و هی میپرسیدم برم یا بمونم

    بعد یه فایل دیدم نوشته اولش این بود

    پیامی از خدا

    بازش کردم نوشته بود و همزمان به یه صدایی میخوند که

    فرزند من دیگر نگران نباش تو در زندگی ضربه ای خورده ای و تنها کاری که انجام میدهی این است که مدام به آن می اندیشی و نگران هستی

    آیا فراموش کرده ای که من اینجا هستم تا تمام بارهای تو را به دوش خود بکشم

    اشرف مخلوقات من به من اعتماد کن

    به محض اینکه بارهایت را به من سپردی دیگر ، آنها را پس نگیر به من اعتماد کن ایمان داشته باش که من به تمامی نیاز های تو رسیدگی خواهم کرد باعشق پروردگار

    بعد یه لحظه دوتا چیز یادم اومد گریه کردم و همچنان اون صدا داشت میگفت تو قلبم بلند شو برو خونه

    یادم اومد که وقتی 8 دی روز نمایشگاه رفتم دیدم تابلوم پاره شده و گفتم من براش زحمت کشیدم و بعد صدایی شنیدم که گفت تو زحمت نکشیدی همه کار خدا بود صفر تا صد نقاشیت ایده اش برای خدا بود بخواد ازا تو یه لحظه میگیره اعتبارشو به خودت نده

    تو قبل این مگه میتونستی همچین نقاشی قشنگی بکشی که همه بگن چجوری کشیدی ؟؟؟تعجب کنن

    و بعد اونموقع گفتم خدا راست میگی نقاشی خودته بخوای ازم تمامشو میگیری باشه ازش گذشتم و دادم به خودت من اون روزو فراموش کرده بودم که چی گفتم به خدا

    با این تکرار که : به محض اینکه بارهایت را به من سپردی ،دیگر آنها را پس نگیر

    گفتم باشه خدا پامیشم میرم سپردم به خودت

    بعد ادامه اش که نوشته بود به تمام نیازهای تو رسیدگی میکنم …

    گفتم وای من داشتم شرک میکردم نگران بودم که تابلوم زود ترمیم نشه و تابلوهامو از طریق این گالری که قولشو دادن به مسقط و ترکیه نره و یه جورایی فکر میکردم اگه از این طریق کارام نره خارج از کشور راه دیگه ای نیست و اینجا بود تلنگر شد برام که رها کنم و بگم از این دست نشد حتما خیری درش هست و خدا از یه دست دیگه بهم میده و بلند شدم و راه افتادم که بیام لیوان چای با نباتی که برام دادن بردم که هزینه شو بدم مدیر کافه اومد و بهم گفت نمیخواد منم تشکر کردم قبلش که بوی عطر چای میومد و گریه میکردم تو دلم خیلی خداروشکر کردم که محبتشو از طریق اجازه دادن و نشستن کنار بخاری و چای آوردنشون بهم نشون داد و گفتم چقدر انسان های بخشنده ای

    قبلش که گفتن میتونی بشینی تو کافه تو دلم گفتم براشون از جاکلیدیایی که ساختم بدم بعد برگشتنی بهشون دادم تا خودشون از طرحاشون انتخاب کنن

    بعد که برداشتن ازم پرسید که نقاشی انجام میدی و شماره مو گرفت تا سفارش اگه داشتن بهم بگه

    منم گفتم اگه گالری دارا اومدن بهم خبر بدن من تابلومو بیارم

    بعد که برمیگشتم خونه انقدر سرد بود یهویی یه ماشین نگه داشتیه خانم بود گفت هوا سرده تا جایی برسونم گفتن میرم تجریش گفت تا یه مسیری میبرمت بعد یه خیابون رفت و گفتم نگه داره تا با تاکسی برم که مسیرش دور نشه رفتم مسجد جماران و نمازمو که خوندم قرآن و برداشتم گفتم خدایا نشونه بهم میدی ؟

    باز کردم سوره غافر آیه 43 تا 49 بود

    اینجوری درک کردم که خدا بهم میگه بسپر کاراتو به من تو فقط قدم هاتو بردار چگونگی رو بذار به عهده خودم

    و من از جماران تا مترو تجریش پیاده اومدم و دلم نمیخواست سوار اتوبوس بشم فقط به فایلای استاد عباسمنش گوش دادم و تو راه فکر میکردم و میگفتم اسون بگیر از همین الان دوباره شروع کن افکارتو قدرتمند کن هر وقت دیدی دور شدی دوباره برگردی همه چی تغییر میکنه و دیگه سپردم به خدا

    و بعد که رسیدم خونه به مامانم تعریف میکردم گفتم آخه نمیدونم من الان باید پیگیر کارم باشم اگه بشینم که بگم خدا برام کارامو انجام میده که نمیشه منم باید حرکت کنم برای پیگیری کارم

    که یهو مامانم گفت تو تلاشتو کردی دیگه بسپر به خدا شک داری مگه به خدا ؟؟؟

    اینو گفت یه لحظه سکوت کردم تمام تاکیدای امروز و آیات اومد جلوی چشمم و گفتم خدا تسلیمم دیگه سپردم به تو

    و اومدم تا روز شمار تحول زندگیمو ببینم و رد پامو بذارم

    خدا به شکلای مختلف داره هدایتم میکنه باید سعی کنم آروم باشم تا بیشتر بشنومشون و مقاومت نکنم

    و فقط قدرت رو به خدا بدم و روی خدا حساب باز کنم نه آدما

    امروز من قبل رفتن به بیرون میخواستم چای بخورم گفتم خدابا چی برای من خوبه کشوی دمنوشارو باز کردم میخواستم آویشن بردارم یهویی گفته شد تخم شربتی

    گفتم آخه چه ربطی داره الان به تخم شربتی مگه چی داره خدا ؟ ولی باشه چشم اونو میخورم

    بعد درست کردم و دیگه چای نخوردم و رفتم برام جالب بود تنها چیزی که فکر نمیکردم تخم شربتی بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    سلام به استاد و همه عزیزان

    تو یکی از نظراتم که گفتم،19 مرداد ماه عضو سایتتون شدم ولی از 7 مهر ماه1402، دیگه هر روز دارم هی فایلاتونو گوش میدم و به زیبایی ها توجه میکنم و با خدا حرف میزنیم باهم کلی کیف میکنیم ،خدا فوق العادست هر چقدر داره میگذره بیشتر عاشقش میشم، بیشتر ازش میخوام بهم کمک کنه، عمل کنم به قوانینش

    من قبلا باتوجه به باورهای محدودی که داشتم درمورد مشتری یا اینکه نقاشی چی بکشم برای فروش و کلی سوالات دیگه که مانع از حرکتم میشدن و من نقاشی نمیکشیدم،و عملا حرکتی برای کارم نداشتم و هیچ اتفاق بزرگی برام نمیفتاد

    از مهر ماه تا الان من سه تا تابلو رنگ کردم و یکیشو طرحش فعلا مونده

    الان که بهم الهام شد نمیدونم چی شد فقط حس کردم بیام اینجا براتون بنویسم جریان نقاشیام رو

    امروز نشانه ام را به من نشان بده رو نزده بودم پیش خودم گفتم رو کدوم قسمت نظرات فایل بنویسم یهو یادم اومد که میدونم اونم خدا بهم گفت که نشانه ات رو ببین و اونجا بنویس

    اول تو دلم گفتم که خدایا نشونه منو درمورد این تابلو هام و اینکه من حرکت کردم برای کشیدن نقاشی و کل زندگیم،راه و نشونم بده که چیکار کنم؟کجا بفروشمشون؟و درمورد کل زندگیم چطوری میشه ؟بعد بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و نشانه ام را نشان بده رو انتخاب کردم

    همین که متن این قسمت رو خوندم فقط اشک ریختم …

    تا آخر که خوندم به اینجا که رسیدم سکان کشتی زندگی شان در دست الهامات قلب شان است و اینکه دقیقا درمورد این میخواستم بیام باهاتون حرف بزنم

    چقدر خدا دقیق و حساب شده هست قوانینش چقدر خوشحالم که هرچقدر که تلاش میکنم دارم میبینم به چشمم ،حس میکنم از اعماق قلبم نتیجه اش رو و میخوام بیشتر عمل کنم تا نتایج خاص تری رو ببینم

    من قبلا برای نقاشی کشیدن اصلا ایده ای به ذهنم نمیومد همینجوری اگر از نقاشی خوشم میومد به دلم میفتاد حس و حالش خوب بود میکشیدم و میفروختم یا به دلخواه مشتری ، ولی تو این یکماه من سه تا تابلو جدید که شروع کردم از لحظه ای که از خدا خواستم و باهاش حرف زدم هر روز و ازش هدایت خواستم

    تو این یک ماه سبک نقاشیامم تغییر کرده

    درمورد اولین نقاشیم :

    من 12 تیر ماه همین سال 1402 خواب دیدم یه پرنده زیبا با رنگای قرمز و نارنجی و زرد و خیلی خوشرنگ که باهام حرف هم میزد و…مابقی خوابم ،تو خواب میگفتم چه پرنده زیبایی ققنوس خوشرنگ

    وقتی بیدار شدم زود گوشیمو دستم گرفتم و نوشتم ققنوس ،من تاحالا پرنده ققنوس ندیده بودم دقیق که چه شکلیه برام عجیب بود وقتی تو اینترنت یه عکس آورد دقیقا همونی بود که تو خواب دیدم پیش خودم پرسیدم یعنی چی بود ؟!بعد گفتم خیلی قشنگه نقاشیشو یه روز بکشم

    این خوابم رو نوشتم ولی دیگه توجه نکرده بودم تا اینکه مهر ماه ،وقتی من از سایتتون دیگه شروع کردم بیشتر تمرین و عمل کنم هی تو دفتر چه سوالاتم مینوشتم یا حرفای بین من وخدا که چه سبکی باشه نقاشیام من میخوام تو بهم بگی

    نمیخوام از روی نقاشیای دیگران بکشم کپی برداری کنم مثلا عین همون نقاشیو بکشم

    بعد من یهویی تو خونه مون توجهم رفت به نقاشی استاد فرشچیان که عکس روی تقویم دیواریمون بود،انگار یه صدایی تو دلم گفت نگاه کن پیش خودم پرسیدم آخه من که نمیتونم شبیه اینم بکشم (که اینم باورای محدود کننده من بود )بعد ولی باز نگاه کردم یاد یه حرفتون افتادم که میگفتین اگه بقیه تونستن شما هم میتونید و گفتم منم میتونم و شروع کردم به نقاشیاش نگاه کردم

    رفتم اینترنت گشتم درموردش خوندم درمورد نقاش باب راس هم خوندم برام سوال بود براشون چطوری طرح نقاشی الهام میشده ،گفتم خدایا برای منم الهام کن من که مثل اینا بلد نیستم ققنوس بکشم همین که گفتم یاد خوابم افتادم گفتم خدا حتما یه نشونست من میخوام ققنوش بکشم کمکم کن

    23 مهر ماه تو یه نوپان دایره شکل عکس یه ققنوس طراحی کردم ولی نمیدونستم باقی فضای کارم و چجوری رنگ کنم

    نماز مغرب و که خوندم پا شدم قلم و کاغذ برداشتم چشمامو بستم گفتم خدا من نمیدونم تو بگو طرحش چجوری باشه بسم الله گفتم و یهویی دستم تکون خورد نمیدونستم واقعا چی میکشم چند باری گفتم آخه چجوری میشه

    همین که چشمامو باز کردم از خطوطی که رسم شده بود چیزی متوجه نشدم وقتی بیشتر دقت کردم قشنگ متوجه شدم که پرنده و درخت و جزئیات دیگه اش هست خلاصه شروع کردم جاهایی که نیاز به طرح پرنده بود کشیدم و تابلومو شروع کردم وقتی داشتم رنگش میکردم

    از قلبم صدایی شنیدم که این بیت شعر :

    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالیم خاک

    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

    یهویی مات و مبهوت پاشدم رفتم به مامانم و خواهرم گفتم که چی شد نمیدونستم گریه کنم یا بخندم

    بعد که رفتم شعرشو کامل بخونم گریم گرفت یاد نوشته رو قبر شهید افتادم

    الان میگم چرا

    دقیقا چند روز پیشش رفته بودیم بهشت زهرا من و خاله ام نشسته بودیم سرمزار شهیدا داشتیم حرف میزدیم یهو یه صدای شکستن اومد رفتم دیدم عکس شهید افتاداز خونه فلزیش که درش باز بود شکست اصلا به هیچی توجه نکردم ولی وظیفه دونستم به خودم که ببرم به مسئولا بدم تا درستش کنن،گفتن که به فلان نفری بده که اسمشو گفتیم منم پیداش نکردم و گفتن بذار رو منبر و اسمشو بنویس با ردیف قبر و میبریم درست میکینم،من گذاشتم و رفتیم بعد داشتیم برمیگشتیم خونه یهو یه صدایی بهم گفت خودت عکس و درست کن ،همین که شنیدم گفتم برم زود برش دارم و بردم قاب شیشه ایشو عوض کردم با قفل در خونه فلزیش،خلاصه گذشت من که از قبرش عکس گرفته بودم یادمه اولای شعر قبرشو خوندم

    همین که دیدم همون شعر مرغ باغ ملکوت که کاملش رو قبر نوشته بود دیگه گفتم من باید این تابلو رو به اتمام برسونم درسته بلد نیستم ولی خدا تا اینجا کمک کرده بازم کمک میکنه و من تابلو رو تموم کردم

    دقیقا شب روزی که تموم شد گفتم خدا حالا چه طرحی بکشم تو بگو حتی تو نوشته ام و حرفام با خدا نوشتم که من میخوام هر کس نقاشیامو دید یاد تو بیفتن بهم بگو چه طرحایی بکشم

    فردای اون روز میخواستم نماز ظهر بخونم مامانم گفت برو پشت بوم وسیله بیار اولش میخواستم بعد نمازم برم، یه صدایی شنیدم که به حرفش گوش کن،زود رفتم و همین که پشت بوم رفتم خواهر زاده ام گفت خاله آسمونو ابراش چه خوشگلن

    یهو دیدم ابر دقیقا شکل یه آدمه شروع کردم به عکس و طراحی بعد که مادرم نشون دادم گفت انگار فرشته هست و بالاش قشنگ مشخصه

    طراحیاشو که رو کاغذ خواستم انجام بدم خورشید و کشیدم یهویی باز این بیت شعر به زبونم جاری شد ابرو باد و مه و خورشید و فلک درکارند

    دقت کردم به نقاشیم و رفتم باز معنی شعرو باز کامل بخونم واقعا حیرت انگیز بود برام

    این تابلومو هنوز نکشیدم بومشو تازه گرفتم که امروز 24 آبان آوردم که طرحاشو بکشم شروع کنم که یهو یه تابلو دیگه مو برداشتم که یکم زیر سازی کنم به نظر خودم خرابکاری کرده بودم بعد گفتم چیکار کنم آخه چه طرحی بکشم خدایا کمکم کن تو با دست خودت بکش تو قدرت بده به دستام ،باز یهویی اصلا من تاحالا به اون سبک نکشیده بودم شروع کردم رنگارو با هم ترکیب کردن و با انگشتام خط و خطوطی میکشیدم که یه لحظه گفتم خدا من نمیدونم چی هستن الان خودت بگو ،وقتی تموم شد اولش به نظرم نقاشیم پر بود از خط و خطوط بی مفهوم اولش گفتم بیخیال بذار از روش رنگ سفید بزنم

    بعد دقت کردم دیدم شبیه ماهی و یه سری حیوانات هست شروع کردم از خطوط که شبیه چی هست از اینترنت دنبال طرح کشتم که هی پشت سرهم عکسایی به چشمم میخورد که دقیقا شکل همون خطوطی بود که رو بوم رسم شده بود،زود شروع کردم طراحی کردن از عکسای حیوانات واقعی

    مثلا یه قسمت خطوط نقاشیم شبیه اسب ،پرنده ،طوطی ،ماهی،عروس دریای ،نیم رخ چهره انسان،ققنوس،هشت پا و … بود زود همه رو طراحی کردم و شروع کردم ماهیاشو رنگ زدن

    یهویی یادم اومد گفتم خدا راستی به این نقاشیم چرا شعر نگفتی باز براش یه بیت شعر بگو

    همینجور خیره شده بودم به نقاشیم

    یهو به زبونم اومد هر دم از این باغ بری میرسد

    نغز تر از نغز تری میرسد

    رفتم معنی شو بخونم، اولش گفتم آخه خدا به نقاشیم چه ربطی باهم دارن

    وقتی این بیت معنیشو خوندم واقعا دیگه خندم گرفت گفتم خدا دیگه یقین دارم از این به بعد خودت بهم طرحا رو میگی

     نوشته بود : نظامی در اینجا می‌گوید که اگر به عالم معنا راه یافتی هیچ‌چیز تکراری نیست بلکه هر چیز تازه و نغز است

    قشنگ مدل نقاشیم توجهمو جلب کرد که تازه هست و حتی اگه کلی فکر میکردم همچین طرحی اصلا به ذهنم نمیرسید

    از خدا ممنونم که بهم میگه و کمک میکنه تو طرح نقاشیام و امید دارم بهش که تابلوهام هم به بهترین و بالاترین قیمت از خودش مزدشو بهم میده از وقتی فهمیدم و درک کردم این حرفو : همه چی خودشه ،انرژی هست که همه جا رو در بر گرفته تو فایل رابطه ما با انرژی که خدا نامیده ایم الان دیگه حس فوق العاده ای دارم به همه چی

    ازش میخوام که هر لحظه شکر گزارش باشم

    نمیدونم چرا اومدم اینارو نوشتم ولی میدونم که حتما دلیلی داشته که خدا هدایتم کرد تا بیام و بنویسم جریان نقاشیام و طرحاشو

    الان یه چیزی که هی برام تکرار میشه اینه که حرکت کن تابلوهاتو ببر بفروش

    دیروز رفتم کتاب طراحی بگیرم ،رفتم میدان انقلاب بین اون همه مغازه تو دلم گفتم من این کتابو از کجا پیدا کنم خدا نشونم بده کجا برم،همین که از اتوبوس پیاده شدم خیابون و رد کردم یهویی ناخودآگاه مسیرمو عوض کردم وایسادم جلو مغازه گفتم خدا این که کتابای طراحی نمیفروشه!؟ میخواستم برگردم یهو به مغازه کناریش نگاه کردم دیدم دقیقا یه مغازه پر کتابای طراحی هست همون لحظه فقط داشتم میخندیدم

    از دیشب هی دارم مرور میکنم این اتفاقات و ایده ها و الهامایی که خدا بهم کرده

    چند روزیه یه سری باورای محدود کننده درمورد فروش تابلوهام میان و رد میشن ولی من باز هی تکرار میکنم به خودم که ببین همین خدایی که بهت طرح تابلوهاتو الهام کرد ،دقیقا اولین مغازه کتاب فروشی رو بهت نشون داد ،شعرای مربوط به نقاشیاتو بهت گفت با اینکه من اصلا شعر خون هم نیستم مگر اینکه جایی شعری شنیده باشم یا خونده باشم گذرا

    بعد کلی آدما برای نقاشیام جدیدا از فامیلامون پیگیر کارام شدن که معرفی کنن به دوستاشون که همه و همه کار خداست

    پس باور دارم تو فروششم مثل همینا کمکم میکنه خودش مسیرو نشونم میده هدایتم میکنه پس بعد به اتمام رسوندنشون حرکت میکنم

    به خدا گفتم من تابلومو میگیرم دستم از خونه میام بیرون خودت مثل کتاب و ایده هایی که نشونم دادی بهم راه و نشون بده که کجا برم کجا باید بفروشمش منو خودت ببر همونجا

    و مطمئنم که بالاترین قیمت به فروش میرسه

    خدایا شکرت که لایق هم صحبتی باهاتم و کلی حالم خوبه باتو بودن افتخاریست که نصیبم شد و خیلی سپاسگزارم

    الهی که باز بتونم عملگرا تر از هرلحظه ام باشم و تغییرات بزرگتر رو بیام باهاتون به اشتراک بذارم

    و باز هم از سایت خوبتون و زحماتی که میکشید برای آماده کردن مطالب سپاسگزارم

    و خداروشکر میکنم که هدایتم کرد به این سایت پر از حس خوب و آگاهی و عشق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    سلام

    خیلی خیلی ممنونم از توجه و این همه دعای خوبتون

    دیدگاه شما باعث شد دوباره نوشته خودمو بخونم و به خاطر پیشرفت جدیدم که الان تو روز شمار تحول 74 هستم و امروز 75 رو رد پامو میذارم ،اشک ریختم اشک سپاسگزاری ،

    من دقیقا امروز میخواستم اهرم رنج و لذت که نوشتم رو پیدا کنم ولی باز یادم رفت الان برام تکرار شد که زود بردار و هر روز تکرار کن تا جای رنج و لذت تغییر کنه برات و چقدر جالب دوباره همونقدر بیشتر از قبل گفتم وای من چقدر تغییر کردم و خدارو شکر کردم

    از این یادآوری

    من هم برای شما عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت

    از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام سمیه جان

    به این قسمت از نوشته تون که رسیدم اشک تو چشمام جمع شد خندیدم

    وقتایی که خدا میخواد ایمانمو قوی تر کنه خوب بلده چجوری در زمان و مکان مناسبش این کارو بکنه

    اینجا که گفتین

    قشنگیش اینه که این اتفاق ایمان تو رو قوی تر می کنه و دفعه بعد تو موضوعات دیگه به خودت می گی یادته این کارو کردم اینجوری شد، پس اینم میشه

    من دقیقا از صبح میگفتم یادته این شد

    یادته خدا این کارو برات انحام داد

    و به خودم گفتم ببین حتی تو قرآن خدا گفته تو سوره های مختلف که به یاد بیارین و بعدش در مورد پیامبرا و اتفاقاتی وه داشتن گفته

    من از صبح که بیدار شدم در مورد موضوعی از خدا کمک خواستم و خدا این هدایتو بهم داد که به خودت یادآور شو این چند ماه رو

    بعد که حاضر شدم تا برم بیرون و امروز تو روز شمار تحول زندگیم مینویسم که کجا میرفتم و درخواست کردم از خدا

    حتی یاد آیات خدا افتادم گفتم طیبه تو درخواست که میکنی خدا بی نهایت هزاران فرشته میفرسته پیشت و وقتی اینو گفتم به خودم

    گفتم پس ببین چقدر خدا همراهته نترس و نگران نباش

    وقتی میخواستم برم بیرون دیدم ایمیل اومد برام که پاسخی داده شده ، حس کردم نباید باز کنم و نیومدم تو سایت

    بعد که رفتنم کمی به تاخیر افتاد ،و نشستم رو مبل یهویی حس کردم الان وقتشه

    الان باید بری سایت و ببینی چه پاسخی برات اومده

    دو تا پاسخ بود و گفته شد دومی رو بخون اولی الان وقتش نیست

    و وقتی دیدگاه شمارو دیدم و نوشته بودین به یاد بیار اشک تو چشمام جمع شد

    چقدر خدا خوب بلده که یه نشونه رو برای قوی کردن ایمانم بهش دوباره و حنی چند باره تکرار کنه

    صبح بهم گفت شروع کن به یاد بیار

    و من یکی یکی به خودم میگفتم به یاد بیار مثلا اون روزی رو که خدا گفت حرکت کن و تو اولین لحظه ای که نقاشیاتو رو زمین پهن کردی همون لحظه اول مشتری شد برات

    من دقیقا گفتم به یاد بیار در مورد این موضوع که الان داری میری که خدا بهت کمک میکنه و به نفع تو میشه ،

    و بعد باقی اتفاقات و نشونه هارو به خودم که یادآوری میکردم گفتم اینم میشه خدا کمکت میکنه چجوری این همه کمکت کرد اینم میشه تو فقط آروم باش

    راهش آرامش تو و تمرکزت به یادآوری ها و خداست

    به یاد بیار اون روزی که شروع کردی و درخواستتو گفتی آیه ولسوف یعتیک ربک فترضی رو بهت نشونه داد

    به یاد بیار که خدا بارها هدایتت کرد به جاهای مختلف و وقتی قدم برداشتنت رو دید خیلی سریع قدم بعدی رو بهت گفت

    و من امروز باید به یاد بیارم تمام این عظمت خدا رو و با پیام شما تکرار شد تا آگاهانه به یاد بیارم تا آگاهانه تمرکزم به خدا باشه و به نکات مثبت و سپاسگزاری

    بی نهایت از شما سپاسگزارم که دعای زیبایی برای من نوشتین

    من هم براتون عشق شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت از خدا میخوام

    خدای سپاسگزارم ازت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام رب

    سلام بر شما

    من صبح که میخواستم برم و امروزم رو به خدا سپردم دیدم دو تا پاسخ به دیدگاه برام اومده اولش بهم گفته شد نخون

    بعد گفته شد فقط دومی رو بخون

    و نظر شما رو حس کردم نباید بخونم

    الان که برگشتم خونه و شروع کردم تا رد پاهای دیروز و امروزمو بذارم که فقط عشق بود و عشق

    گفته شد حالا میتونی پاسخ اول رو بخونی و پاسخ شمارو خوندم

    اشک ریختم دقیقا خدا این قسمت رو برام نگه داشت آخر شب بخونم که با توجه به تلاشی که امروز کردم بهم بگه که

    شما نوشتین

    خانم طیبه شما بینظیرید و لایق این هستید که این موفقیتها رو به دست بیارید و خداوند باهاتون صحبت کنه

    امروز یه چیز خیلی مهم رو بارها گفتم به خودم

    که تو روشنایی روز فروشم کم بود ولی گفتم باشه خودش بلده چیکار کنه

    رفته بودم نمایشگاه کتاب که بعد کلاسم برم نقاشی بفروشم

    غروب که شد یه هدیه بی نظیر از خدا گرفتم یهویی یه نفر برام کتاب هدیه داد گفت هدیه آستان مقدس مشهد برای دهه کرامت هست ، همین که عنوان کتابو خوندم

    عشق خدا بود

    دو سه صفحه که خوندم فقط اشک ریختم و سپاسگزاری کردم

    جریانشو تو روز شمار مینویسم خیلی حس فوق العاده ای بود

    الان که اومدم برای پاسخ شما بنویسم دیدم هم شما و هم پاسخ خانم سمیه برای همین فایل و نظر من بود

    یکی برای صبح من نشونه بود تا با به یاد آوری کنترل کنم ذهنم رو

    و بعد پیام شما که آخر شب خدا بهم بفهمونه که طیبه ببین تلاشتو میبینم تو لایقی ارزشمندی

    بی نهایت از شما سپاسگزارم که وقت گذاشتین و پیام و دیدگاه من رو خوندید سپاسگزارم

    الهی برای شما هم عشق و شادی و سلامتی و ثروت بی نهایت و شادی و هر آنچه که خیر هست براتون باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    به نام ربّ

    سلام بر شما

    صبح من دیدم برام پاسخ اومده ولی باز گفته شد نگاه نکن و رفتم نقاشی کشیدم تا ظهر برم جلو مدرسه دبستان

    الان که کارامو انجام دادم تموم شد رفتم دستامو شستم و دوباره دستمو با لباسم خشک کردم

    همون حس گفت گوش نمیدیا چند باره گوش نمیدی و دستاتو با لباست خشک میکنی

    همون لحظه گفتم خب خدا یهویی میشه

    و حس کردم که خب من یادت میندازم تو هوشیار باش

    تلاش کن

    بعد اومدم اتاق و حس کردم باید پاسخی که برام اومده رو بخونم

    وقتی اومدم دیدم برای این فایل مصاحبه اومده

    قسمت 21

    گفتم خدا دلیل اینگه هر کس پاسخ میذاره برای من این چند روزو همه اش برای این فایله ؟؟؟؟

    رفتم قبل اینکه نظر شما رو بخونم اول دیدگاه خودمو کلی یه نگاه کردم و اومدم تا نظر شما رو بخونم

    وقتی که دیدم نوشتین

    نکته بعدی اینکه انقد قشنگ دل سپردی که حتی کوچکترین رفتارو عادت هاتو بهت میگه و بهت الهام می‌کنه

    مثل یه چراغ روشن شد

    طیبه دلیل تکرار اینه که تو داری کمی در انجام اینکه نباید بعد شستن دستات ، با لباست خشک کنی

    کمتر و گاهی اوقات عمل میکنی و مثل قبل به این حرفم گوش نمیدی

    اشک تو چشمام جمع شد گفتم خدای من خوب بلدی چجوری بهم بگی که گوش بدم چشم سعیمو میکنم

    ممنونم از دیدگاهی که برای من گذاشتین

    و ممنونم از شما که وقت با ارزشتونو گذاشتین و دیدگاهم رو خوندید

    برای شما بی نهایت زیبایی و شادی و سلامتی و عشق و ثروت بی نهایت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: