مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 67 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»246MB24 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»22MB24 دقیقه













سلام روز 55 ام از سفرنامه و باز هم توحید .رد پای توحید همه جا هست و همه جا اثر گذاره حتی تو روابط .توحید یعنی روی هیچکس جز خدا حساب باز نکنیم و امیدمون فقط به خدا باشه و فقط به اون توکل کنیم.توحید یعنی این که به چیزی وابسته نشیم و رها باشیم .شرک مقابل توحید قرار داره اگه ما روی دیگران حساب باز کنیم حالا این دیگران میتونه پدر مادر باشه دولت باشه فامیل باشه دوست باشه یا …از همون طرف ضربه میخوریم چون داریم شرک میورزیم و خدا رو فراموش میکنیم چون داریم روی ی چیزی حساب میکنیم که در مقابل خدا پشیزی قدرت نداره.
تو جامعه امروزی این جمله رو خیلی میشنویم که دولت مردم و بدبخت کرده و اقتصادشونو خراب کرده و زندگیشونو نابود کرده و…و خدارو این وسط فراموش میکنیم که آخه دولت مگه مقابل خدا چه قدرتی داره ؟چرا تمرکزمونو میزاریم روی دولت چرا روی خدا حساب باز نکنیم تا اون انقدر مارو بالا ببره که همون دولت وابسته ما بشه؟شرک میورزیم و تعجب میکنیم که چرا شرایط درست نمیشه.به قول استاد امکان نداره شما شرک بورزید و تجربه خوبی از زندگی داشته باشید.زندگی توحیدی واقعا خیلی لذت بخشه و امیدوارم هممون بتونیم توحید واقعی و درک کنیم و توی واقعیت بهش عمل کنیم.
سلام وقت شما بخیر.
داستان سفرنامه چیه که شما روز 55 ام هستید؟
لطفا راهنمایی کنید.
.
.
راجب حساب باز کردن روی دولت خیلی خوب توضیح دادید
واقعا وقتی تنها توکلمان به خدا باشد ، دولت تاثیری در زندگی ما ندارد…
هرجا میریم فقط حرف از اینه که دولت باعث بدبختی مردم شده در صورتی که هر کس مسئول زندگی و سرنوشت خودش است، ووقتی با نگاه توحیدی به آینده و شرایط زندگیمان نگاه کنیم متوجه میشویم این شرایط را، با درخواست نکردن از خداوند یا با درخواست اشتباه کردن از خداوند یا با کم خواستن از خداوند، برای خودمان ایجاد کردیم.
هم اکنون بهتر است که ابتدا قلباََ و ذاتاََ به یگانه بودن خداوند ایمان آوریم و سپس در عمل اعتقاد به یگانگی خداوند را اجرا کنیم.
یعنی قبل از انجام هر کاری به خداوند توکل کنیم و از او درخواست راهنمایی و هدایت کنیم و سپس اجازه دهیم خداوند ما را پیش ببرد و هر الهام درونی که به ما شد آن را باور داشته باشیم و آن را اجرا کنیم.
سلام دوست عزیز سفرنامه بخشی از سایت هست به عنوان روز شمار تحول زندگی من در بخش دانلود ها که در آنجا استاد فایل هایی را دسته بندی و طبقه بندی کردند و هر روز را به یک فایل اختصاص دادند اگر شما در طول روز نمیدانید که چه فایلی را گوش دهید و میخواهید خودتونو متعهد کنید میتونید سفرنامرو شروع کنید و هر روز یک فایل از فایل های طبقه بندی شده رو ببینید و دنبال کنید.اگر برید تو بخش روز شمار تحول زندگی من و قسمت اولشو بزنید و فایلشو ببینید اونجا هم استاد درمورد سفرنامه توضیح دادند.
روز شمار تحول زندگی من روز 55
مصاحبه با استاد قسمت 6
بنام یگانه خالق جهان هستی به نام خداوند بخشنده و مهربان، به نام خداوندی که خالق است و من رو هم خالق آفرید تا با افکارم و باورهام.. خودم خلق کنم دنیامو
سلام به خداوند وهاب و رزاقم
سلام به خداوند نور و روشنایی
سلام به خداوند عشق الهی
سلام به آسونی هااا
بهترین دعای استاد : “از خدا میخوام توحید رو در دل ما و در وجود ما جاری کنه
”هرگز روی هیچ قدرتی حساب باز نکنم و تنها روی خدا حساب باز کنم. آمین :)
محبت خداوند به من کمک می کند تا غیر ممکن ها رو ممکن سازم..خدارو شکر گزارم که اینقدر در مدار و فرکانس خوبی در مبحث روابط هستم که سبک شخصی زندگی خیلی از افراد برام خیلی طبیعی است .. بنظر من انسان آزاد هستش که هر جوری که دوست داره زندگی کنه و تا وقتی اذیت و آزاری به کسی نرساند و مزاحم زندگی کسی نباشد می تواند هر سبکی که دوست دارد زندگی کند ..
این باور رو در خودم ایجاد کردم و با خودم مدام صحبت می کنم وقتی تنها روی خدا حساب باز کنم دست خداوند رو برای خوشبختی بیشترم باز میذارم حتی در اکثر کامنت هام این کلام را بکار بردم که همه چی باید بسادگی و براحتی و به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانه و به سرعت و از کوتاهترین مسیر برایم مهیا بشه چون فقط و فقط از خداوند توقع دارم تا خودش بهترین ها رو برام مهیا کنه.. و خدا رو شکر از وقتی به این باور های توحیدی هدایت شدم مسایل برام داره راحتتر حل میشه و یا هر چیزی برام بهتر مهیا میشه… اگر در مسیر درست باشیم همه به ما خدمت می کنند و اگر توحیدی باشیم و به خداوند ایمان داشته باشیم و توکل کنیم نتایجی که ایجاد میشه همه چی در جهت خدمت به ماست…. خدا رو شکر..
وقتی در مسیر توحید قرار بگیریم خود بخود و بصورت طبیعی و بدیهی به بهترین ها هدایت می شویم وقتی توحید رو درک کنم که اصل و اساس همه چیزه ثروت و نعمت به خودی خود وارد زندگیم میشه برای پیشرفت باید به دنبال اصل باشیم نه فرع ، طبق آیات قران اصل همان توحید است .
توحید فقط روی خداوند حساب باز کردنع
هدایت میشیم به آون روابط خوب
هدایت میشیم به اون مسیر راحت
زیبایی ما و تاثیر پذیری ما در دیگران تغییر می کنه وقتی توحیدی عمل کنیم و از خداوند کمک بخواهیم و توحیدی باشیم بقول استاد دست خداوند را برای هدایت به مسیر خوشبختی بیشتر، کاملا باز گذاشتیم.و
همه چیز بنفع من و وفق مراد من پیش مییره
خدای من : چه دارد آنکه تو را ندارد / و چه ندارد آنکه تو را دارد
اول از همه این باور رو همیشه آویزه ی گوشم می کنم و تکرار و تمرین روزانه ی من است اینکه..تمام اتفاقات زندگی ما بدون استثناء نتیجه ی ارسال فرکانس ها و باورهای خودمان است
به هر آنچه که توجه می کنیم از ریشه و اساس همون موضوع وارد زندگی مون میشه
هیچ عامل بیرونی در موفقیت ما ، زندگی ما، روابط و کار ما تاثیر ندارد همه چیز فقط و فقط به عوامل درونی و توحیدی و باور به یگانه قدرت مطلق جهان مربوط میشود.
چقدر زیبا گفتید استاد عزیزم این که
(علت موفقیت های پی در پی من این نیست که من ادم خاصی هستم ، علت این است که خدای من خدای خاصی است)
باید به این موضوع توجه می کردیم که ببینیم برای چه ما در چنین سایت پر محتوایی حضور داریم ؟؟؟
آیا ما اینجا هستیم که دخالت توی زندگی همدیگر کنیم ؟؟؟
آیا ما اینجا نیامدیم که نسبت به روند و رشد و پیشرفت مان در مسایل مختلف زندگی مون آگاه شویم ؟؟؟
آیا ما اینجا برای این نیستیم که نکات مثبت و حل مسایلمان را یاد بگیرم ؟؟؟
ِآیا ما اینجا برای قضاوت کردن آمده ایم ؟؟؟
مهمترین نکته های این فایل
1_زندگی به سبک شخصی
2_شجاعت در اخذ تصمیمات اساسی
3_مهمترین رابطه زندگی ما
موضوع اصلا روابط نیست بلکه مسعله ی اساسی و ساختاری است که قرار است تمام جنبه های زندگی مون را روی آن بنا نماییم.. خواه روابط باشه و یا سلامتی و یا استقلال مالی و آزادی زمانی و مکانی برای انجام کارهایی که دوست داریم انجام بدهیم و روح مان به پرواز در آورد
مهمترین سبک زندگی من این است که شب ها زود بخوابم و وقت خوابمو تنظیم کنم تا بتونم 6 و یا 7 ساعت خواب شبانه مفید داشته باشم و صبح ها قبل از ساعت 4 صبح از خواب شیرین و طلایی ام بیدار بشم .. چون بهترین زمان مدیتیشن و مراقبه است . بهترین زمان برای تجسم سازی است… بهترین زمان انرژی های مثبت روی جهان هستی است … بهترین زمان برای خلوت گزینی است .. بهترین زمان برای کار کردن روی افکار و باورهایم هست .. بهترین زمان برای نوشتن و کامنت نوشتن و شکرگذاری است .. بهترین زمان برای دیدن فایل ها و کامنت خواندن دوستان عزیزم هست.. شب ها قبل از خوابیدن حتما چندین کامنت رو می خونم و یا پاسخ میدم و یک فایلی هم میبینم و دیگه چشمانم گرم میشه و اصلا نمی فهمم کی به خواب شیرین و رویایی ام میرم…
و این سبک زندگی شخصی من شده که چندین ساله در این سایت حضور دارم .. البته گاهی اوقات ممکنه که زمان خوابیدن و بیدار شدنم از تنظیم خارج بشه ولی چون برام عادت شده و سبک زندگیم شده خیلی زود به روال عادی و سبک شخصی خودم روتین میشم خدا رو شکر ..
البته هر چند مورد مسخره شدن واقع میشم و کلی بهم حرف میزنند اینکه .. مگه الان وقت خوابیدنع… یا چرا صبح اینقدر زود بیدار میشی . تو که کاری نداری برای چی این وقت صبح بیدار میشی !!؟ کاری که توش پول نداره برای چی اینقدر بیهوده خودتو زجر میدی ???? خلاصه هر چی دلشون میخواد میگن یعنی اینا تغییرات رو فقط و فقط و فقط توی پول و ثروت میبینند .. چیزی که از نظر اونها به چشم بیاد و دهن پر کن باشه…. در صورتی که من خیلی خیلی تغییر کردم .. نمونه اش همین تنظیم خوابیدنم که برای همه تعجب آور هست
خلاصه خارج از عرف جامعه زندگی می کنم . انگار اونا دوست دارند مثل خودشون باشم .. خدای من اینها هنوز قبول نمی کنند که من خیلی وقته از بدنه ی جامعه جدا شدم در صورتی که مهمترین کارهای زندگی من در این موقع صبح هست و باید انجام بدم و خیلی هم لذت میبرم خدایااا شکرت
خدایاااا ممنون و سپاسگذارم که من رو به این سایت گوهر نشان توحیدی هدایت کردی..
خدایااا شکرت که چنین استاد خردمندی رو دارم و افتخار شاگردی چنین استاد بینظیری رو دارم .
خدایاا شکرت مممنون و سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم
خداوند فضل خودش را هذه من فضل ربی با عزت و احترام و ارزشمندی و بلند آوازگی با اعتبارنیک و خیر و خوشی و پول و ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و تندرستی کامل به عمرم مرا راضی خواهد کرد لعلی ترضی
خدایاا من به هر خیری که از جانب تو بر من فرو فرستی نیازمندم
خدایااا خودت هدایت ام کن بسمت آن تسلیم بودن در برابر خودت.. آمین
آن معجزاتی که اگر صد مدل براش برنامه ریزی می کردیم ولی یکجای قضیه می لنگید ولی وقتی بخداوند منان می سپاری و بهش میگی خدایا خودت حلش کن یعنی فقط روی خودت حساب می کنم و به تو ایمان دارم و توکل می کنم
خودت بیار سر راهم
خودت برنامه ریزی کن
خودت منو هدایت کن بسمتش ..یا آن هدایت ها رو بسمت من هدایت کن
خودت شفا بده
خودت فرمان زندگی مو بسمت آن بهترین ها بچرخون
خودت دستمو محکم توی دست خودت بگیر و گره بزن
خودت به قدم هام نور بده .. برکت بده.. عشق بده … نعمت بده .. آسانی بده و حرکت هاشو سرعت ببخش بسمت رسیدن اهداف و خواسته ها و آرزوهای مقدس الهی ام.. خدایا خودت قدم به قدم حرکت هامو رزق و روزی ببخش و قدم هامو در مسیر رسیدن به اهدافم محکم و استوار کن .. خودت قدم به قدم حرکت های جادویی منو خیر و برکت و نعمت و وفور و فراوانی ببخش .. خودت به قدم هام سرعت ببخش
خدایاااا شکرت که همه ی کارهایم و همه ی امورات زندگی ام رو به سادگی براحتی به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانه و از کوتاهترین مسیر سر و سامان بخشیدی قبل از اینکه من برسم قبل از اینکه ضرر و زیانی باشه قبل از اینکه من نگرانش باشم توانگرم کن و پشتیبان و حامی و محافظ و هدایتگر من باش خدایا شکرت ..
لطف الهی موجب شفای درونی و بیرونی من شده است..
لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ
شکر نعمت به جای آرید شما رو میافزایم
صَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ، فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ
اگر خوبیها رو به خوبی تصدیق کنید ، ما هم شما رو آسون میکنم برای آسونیها
دوستان عزیزی که با اون چشمان خوشکل شون این کامنت منو خواندن بهترین ها هدیه ی راه تان باد..بسادگی براحتی به آسونی و سهولت به زیبایی عزتمندانه و به سرعت از کوتاهترین مسیر….
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
خدایاااااا ما را به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت و پول و ثروت و برکت و سلامتی و تندرستی و دل خوش و شادی و شادمانی داده ای هدایت کن .
IN GOD WE TRUST
به نام ربّ
55. پنجاه و پنجمین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
نمیدونم چجوری و از کجا بگم امروز خیلی سردر گم بودم
دیروز که از کلاس رنگ روغنم اومدم یهویی یاد تابلوم افتادم که تو نمایشگاه 8 دی پاره اش کرده بودن و بهم قول ترمیم و اینکه دوتا تابلوم بره نمایشگاه مسقط و ترکیه رو داده بودن و وقتی رسیدم خونه دیدمپیام اومده که هنرمندا بیان تابلوهاشونو ببرن
من اونموقع گفتم خدایا توکل به خودت و سپردم به تو
گفته بودن هفته بعد بیار برای ترمیم من رفتم دیدم نیستن زنگ زدم گفتن هماهنگ میکنیم و بعدا بیاین
هفته بعدش گذشت و من دوباره پیام دادم که باز جواب ندادن، توی این یک ماه من پیگیر کارم بودم که ببرم ترمیم کنن
که دیروز دیدم تو کانال نمایشگاه نوشتن هنرمندا بیان و تابلوهاشونو ببرن ، منم گفتم حتما فردا میرم و امروز صبح بیدار شدم و ساعت 12 رفتم اونجا
ولی تا شب منتظر موندم نیومدن
تو این بین من داشتم فکر میکردم به حرفای استاد که میگفت همه چی باوره و رفتار آدما با ما ،فقط و فقط فرکانساییه که ما به جهان هستی ارسال کردیم
و به این فکر میکردم که من چه باورایی یا چه افکاری داشتم که اینجوری شده و ترمیم کارمو انجام نمیدن و هی امروز فردا میکنن و جوابمو نمیدن
امروز که رفتم جماران خیلی هوا سرد بود و برف هم باریده بود
وقتی رسیدم گفتم بپرسم از کافه کنار گالری ببینم کی میان و گفتن که معلوم نیست که کی بیان دیروز اینجا بودن یکساعت و امروز شاید نیان
خلاصه من به کافه دار گفتم هواسرده میتونم بشینم رو صندلیا گفتن باشه و نشستم و وقتی هوا سرد بود کم کم شروع کردم به لرزیدن که بهم گفتن سرما میخوری برو پیش بخاری بشین که از فضای باز کافه درست کرده بودن از بخاری های محیط باز بود من نشستم و یخم که باز شد کم کم خوابم گرفت داشتم به فایلای استاد عباسمنش هم گوش میدادم
بعد یکم خوابیدم و قبل اون گفتم خدایا کاش یه چای بهم بدن با اون کیکا که تو کافه شونه
بعد دیگه خوابیدم و یکم بعد که بیدار شدم به ساعت نگاه کردم و خوابیدم یهویی صدای پا شنیدم که میومد سمتم بعد بوی عطر گل اومد و چای با چشمای بسته گفتم حتما یکی چای آورد
بعد چشمام که بسته بود و بوی عطر گل و چای میومد یهویی یاد درخواستم از خدا افتادم که گفتم خدایا چای بهم میدادن رایگان ،و یهویی اشک تو چشمام جمع شد و بغضم گرفت که خدا چقدر سریع بهم داد و تو دلم گفتم خدا ازت خواستم دادی این ترمیم نقاشیمم حل کن که که درست بشه
بعد کلی حرف میزد ذهنم و داشتم نگران میشدم و میرفتم سمت شرک ورزیدن و سوالاتی که نگرانم میکرد
هربار تلاش میکردم تا با خدا حرف بزنم و میگفتم خدایا بهم نشونه بفرست ، چیکار کنم میبینی دیگه صبح با عقل خودم اومدم اینجا اینجوری شد تو راهو نشونم بده تو بگو چیکار کنم واقعا ناتوانم هرکاری کردم هربار پیام دادم بهشون فکر کردم خودم باید پیگیری کنم کارمو به روش خودم نشد تو بگو چیکار کنم واقعا هیچی نمیدونم
بعد داشتم تو اینستاگرام فایلای استادو میدیدم که تیکه تیکه درست کردن پیجا ،یهویی دیدم
کلی آیه هست تو اکسپلور گفتم خدایا کمکم کن و بهم کدوم آیه برای من هست چشمامو تار کردم تا آیات و نبینم یکیرو انتخاب کردم نوشنه بود
قد اوتیت سوالک : خواسته ات به تو داده شد
بعد گفتم خدا متوجه منظورت نشدم من که هنوز تابلومو تحویل ندادم و جوابمم نمیدن چجوری خواسته ام به من داده شد؟؟؟؟
بعد یه فایل استاد رو نگاه کردم نوشته بود که
چرا به خدا توکل کنیم بازش کردم گوش دادم میگفت
من اگر دارم از کسی درخواست میکنم که بهم کمک کنه ولی تو ذهنم اینه که فقط اون میتونه بهم کمک کنه
اگه کمک نکنه زندگیم اینور اونور میشه من دارم شرک میورزم
اگر توکلم به خداست خیلی راحت درخواست میکنم اگر جواب نداد خیلی راحت میگم خدا از در دیگه بهم جواب میده
نه ناراحت میشم نه فکر میکنم اتفاقی میفته
بعد که ساعت 5 بعد از ظهر شد گفتم پس چرا نیومدن
بعد دوباره از خدا خواستم خدایا چیکار کنم
چند تا از فایلای استادو گوش کردم بعد دوباره رفتم اینستاگرام آیه ای رو دوباره انتخاب کنم یهویی دیدم مجدد همون آیه اومد
قد اوتیت سوالک
اینبار پایینش نوشته بود :
وقتی خدا خودش گفته تو رو به خواسته ات میرسونه ، دیگه چرا غصه میخوری ؟؟
من اینو دیدم گفتم خدا دوبار برام تکرار کرد این یعنی مراقب باش شرک نورزی حرفای ذهن رو گوش نده
ولی باز هی میگفتم چیکار کنم خدا چیکار کنم انگار بلاتکلیف تو اون هوای سرد مونده بودم نگران بودم که تابلوم چی میشه ترمیمش میکنن یا تا آخر بهمن ماه که تو مسقط نمیشگاه هست و قولشو دادن نبرن چی میشه ؟
نگو من داشتم با این سوالاتم شرک میورزیدم و انگار فقط یک راه وجود داره تا من به خواسته ام که شرکت کردن تو نمایشگاه های خارجیه رو فقط از این گالری میدیدم و بهشون قدرت داده بودم
و خدا بارها بهم نشونه داد اونم نه یه بار بلکه دوبار با تاکید همون آیه رو و بعد دوباره آیه 7 سوره قصص رو دوبار بهم تکرار کرد وقتی دیدم دوبار تکرار شد گفتم طیبه مراقب باش ببین خدا تاکید داره
بعد من رفتم از سایت نشانه ام رو خواستم نوشته بود مثل ابوموسی نباشیم
باز کردم گوش دادم بعد هدایت شدم به فایل داستانی از هدایت قسمت یک استاد عباسمنش که میگفتن چجوری به آمریکا هدایت شدن و بعد میگفتن که همه مون هدایت میشم از هر لحظه زندگیمون
بعد من گفتم خدا من چیکار کنم تو بگو داشتم که سوال میپرسیرم یه صدایی تو دلم میگفت پاشو برو بلند شو برو خونه
گفتم بذار یه بارم ببینم خدا بگو چیکار کنم
انگار با اون آیه هایی که تکرار کرد نمیخواستم قبول کنم و هی میپرسیدم برم یا بمونم
بعد یه فایل دیدم نوشته اولش این بود
پیامی از خدا
بازش کردم نوشته بود و همزمان به یه صدایی میخوند که
فرزند من دیگر نگران نباش تو در زندگی ضربه ای خورده ای و تنها کاری که انجام میدهی این است که مدام به آن می اندیشی و نگران هستی
آیا فراموش کرده ای که من اینجا هستم تا تمام بارهای تو را به دوش خود بکشم
اشرف مخلوقات من به من اعتماد کن
به محض اینکه بارهایت را به من سپردی دیگر ، آنها را پس نگیر به من اعتماد کن ایمان داشته باش که من به تمامی نیاز های تو رسیدگی خواهم کرد باعشق پروردگار
بعد یه لحظه دوتا چیز یادم اومد گریه کردم و همچنان اون صدا داشت میگفت تو قلبم بلند شو برو خونه
یادم اومد که وقتی 8 دی روز نمایشگاه رفتم دیدم تابلوم پاره شده و گفتم من براش زحمت کشیدم و بعد صدایی شنیدم که گفت تو زحمت نکشیدی همه کار خدا بود صفر تا صد نقاشیت ایده اش برای خدا بود بخواد ازا تو یه لحظه میگیره اعتبارشو به خودت نده
تو قبل این مگه میتونستی همچین نقاشی قشنگی بکشی که همه بگن چجوری کشیدی ؟؟؟تعجب کنن
و بعد اونموقع گفتم خدا راست میگی نقاشی خودته بخوای ازم تمامشو میگیری باشه ازش گذشتم و دادم به خودت من اون روزو فراموش کرده بودم که چی گفتم به خدا
با این تکرار که : به محض اینکه بارهایت را به من سپردی ،دیگر آنها را پس نگیر
گفتم باشه خدا پامیشم میرم سپردم به خودت
بعد ادامه اش که نوشته بود به تمام نیازهای تو رسیدگی میکنم …
گفتم وای من داشتم شرک میکردم نگران بودم که تابلوم زود ترمیم نشه و تابلوهامو از طریق این گالری که قولشو دادن به مسقط و ترکیه نره و یه جورایی فکر میکردم اگه از این طریق کارام نره خارج از کشور راه دیگه ای نیست و اینجا بود تلنگر شد برام که رها کنم و بگم از این دست نشد حتما خیری درش هست و خدا از یه دست دیگه بهم میده و بلند شدم و راه افتادم که بیام لیوان چای با نباتی که برام دادن بردم که هزینه شو بدم مدیر کافه اومد و بهم گفت نمیخواد منم تشکر کردم قبلش که بوی عطر چای میومد و گریه میکردم تو دلم خیلی خداروشکر کردم که محبتشو از طریق اجازه دادن و نشستن کنار بخاری و چای آوردنشون بهم نشون داد و گفتم چقدر انسان های بخشنده ای
قبلش که گفتن میتونی بشینی تو کافه تو دلم گفتم براشون از جاکلیدیایی که ساختم بدم بعد برگشتنی بهشون دادم تا خودشون از طرحاشون انتخاب کنن
بعد که برداشتن ازم پرسید که نقاشی انجام میدی و شماره مو گرفت تا سفارش اگه داشتن بهم بگه
منم گفتم اگه گالری دارا اومدن بهم خبر بدن من تابلومو بیارم
بعد که برمیگشتم خونه انقدر سرد بود یهویی یه ماشین نگه داشتیه خانم بود گفت هوا سرده تا جایی برسونم گفتن میرم تجریش گفت تا یه مسیری میبرمت بعد یه خیابون رفت و گفتم نگه داره تا با تاکسی برم که مسیرش دور نشه رفتم مسجد جماران و نمازمو که خوندم قرآن و برداشتم گفتم خدایا نشونه بهم میدی ؟
باز کردم سوره غافر آیه 43 تا 49 بود
اینجوری درک کردم که خدا بهم میگه بسپر کاراتو به من تو فقط قدم هاتو بردار چگونگی رو بذار به عهده خودم
و من از جماران تا مترو تجریش پیاده اومدم و دلم نمیخواست سوار اتوبوس بشم فقط به فایلای استاد عباسمنش گوش دادم و تو راه فکر میکردم و میگفتم اسون بگیر از همین الان دوباره شروع کن افکارتو قدرتمند کن هر وقت دیدی دور شدی دوباره برگردی همه چی تغییر میکنه و دیگه سپردم به خدا
و بعد که رسیدم خونه به مامانم تعریف میکردم گفتم آخه نمیدونم من الان باید پیگیر کارم باشم اگه بشینم که بگم خدا برام کارامو انجام میده که نمیشه منم باید حرکت کنم برای پیگیری کارم
که یهو مامانم گفت تو تلاشتو کردی دیگه بسپر به خدا شک داری مگه به خدا ؟؟؟
اینو گفت یه لحظه سکوت کردم تمام تاکیدای امروز و آیات اومد جلوی چشمم و گفتم خدا تسلیمم دیگه سپردم به تو
و اومدم تا روز شمار تحول زندگیمو ببینم و رد پامو بذارم
خدا به شکلای مختلف داره هدایتم میکنه باید سعی کنم آروم باشم تا بیشتر بشنومشون و مقاومت نکنم
و فقط قدرت رو به خدا بدم و روی خدا حساب باز کنم نه آدما
امروز من قبل رفتن به بیرون میخواستم چای بخورم گفتم خدابا چی برای من خوبه کشوی دمنوشارو باز کردم میخواستم آویشن بردارم یهویی گفته شد تخم شربتی
گفتم آخه چه ربطی داره الان به تخم شربتی مگه چی داره خدا ؟ ولی باشه چشم اونو میخورم
بعد درست کردم و دیگه چای نخوردم و رفتم برام جالب بود تنها چیزی که فکر نمیکردم تخم شربتی بود
سلام دوست همفرکانسی من
سلام استاد جانم و خانم شایسته و سلام خدمت تمامی اعضای خانواده بزرگ عباسمنش
من واقعا نمیدونم چی بگم
،بی تعارف بگم واقعا خیلی خیلی لذت بردم خیلی خیلی از صحبت های شما درس گرفتم حتما ذخیرش میکنم و چندین بار دیگر در فرصت های بعدی مطالعه میکنم
خداوندا سپاسگذارم ،دقیقا مشکل منم همینه ،من یه مشکلی خوردم از صبح فکرم درگیره ،با خودم میگم خدای من ،من چیکار کنم نشونه بده ،الان از سر کار اومدم سایت رو باز کردم دیدم اسم شما روی صفحه اومده اومدم ببینم چی نوشتین هدایت شدم به این مطلب شما،خدایا شکر که با من از طرق مختلف صحبت میکنی ،من دقیقا مشکلم همین بود
امیدوارم در هر کجا هستید در پناه الله یکتاه موفق و پیروز باشید و همیشه در سایه هدایت خداوند
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسسسسسگزارم
سلام خدا جونم
سلام استاد عزیزم ومریم نازنینم
سلام دوستان معنوی و همسفرم
خدایا شکرت که امروز 55 ومین روز از سفرنامه را بالذت دیدم و شنیدم و فقط روی خدا حساب باز کرده ام
خدا تو قرآن فرموده از همه چی میگذرد بجز شرک
الله و اکبرررر
خدایا شکرت که ریشه های شرک را از درونم خشک کردی و مرا به توحید و یکتا پرستی هدایت کردی
خدایا هر لحظه نیازمند نگاه و نظر تو هستم
خدایا از هر خیری از تو به من برسد من سخت نیازمند وفقیرم
خدا یا شکررررررت که تمام اتفاقات زندگی ام بر اساس باورها و فرکانس های من بوجود میآید
خدایا تو مرا هدایت کردی به راه توحید و الان آگاهانه با تمام وجودم ایمانو را حفظ میکنم که در مسیر الهی ثابت قدم ومتعهد تر باشم
قوانین خداوند همواره یکی است
احساس خوب اتفاقات خوب
خدایا شکرت که در درونم . وجودم وقلبم هستی و تنها روی تو حساب باز کرده ام
هیچ عاملی بیرون از من نیست
خدایا مرا با تمام نا آگاهی های که داشتم ببخش
وقتی روی مخلوقی حساب کردم ضربه های سختی خوردم
وقتی روی تو حساب کردم همه چی برام عالی شده
مرا ببخش و بیامرز ای خدای مهربانم من نا آگاهانه خیلی اشتباه و شرک داشته ام اما خدایی دارم بزرگتر از تمام اسرار درون من توبه پذیر مهربان مرا ببخش
خدایا شکرت که اجازه دادی که کریدیت تمام کارهام رو به تو بدهم چون ت. خالق کل کیهان هستی تو صاحب آسمانها و زمین و هرآنچه بین آنهاست مالک اصلی تویی خدای خوبم. ماچ بهت عشق مطلق
سپاسگزارم که امروز هم فرصتی طلایی بخشیدی تا تجربه کنم لذتهای زندگی را
هر چه دارم از آن توست با تو پادشاهی میکنم و بی تو هیچم
خدایا شکرت که مرا تکه ای ارزشمند از وجود خود ت آفریدی
تمام جهات را بر پایه خیر ونیکی خلق کرده ای
برمن خیر و نیکی دو جهان را ببخش سخت بهت نیازمندم
خدایا از وقتی که با خودم به صلح رسیده ام و به تو خدای مهربانم اعتماد کرده ام چرخ زندگی ام را روانتر کردی
خدایا همه کاره ام تویی بینهایت سپاسگزارم
هرروز مدارم بالاتر و آگاهی ام از جهان بیشتر و آسان میشوم بر آسانی ها
خدایا شکرت که همه جوره هوامو داری هم برام هنر هستی هم نقاشی هم نظم و ترتیب هم مشتری و هم سفارش و هم مربی و هم راه و هم زمان و هم مکان و هم شرایط عالی همه ج.ره تو برایم کافی هستی خدا جونم جان جانانم سپاسسسسسگزارم قدرت در دستان توست خدایا من به قدرت تو ایمان دارم تویی که تمام کارها و بارهایم را بدوش گرفته ای و مرا آرام و آسوده خاطر کرده ای
خدا یا شکررررررت که من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین موقعیت قرار دارم
خدایا شکرت که از بدنه جامعه جدا شده ام و باورهای درست تری دارم
خدایا شکرت که بهم فهماندی که هیچ کسی در برابر من وظیفه ای ندارد و همچنین من در مقابل دیگران
اگر ما برای هم کاری انجام میدهیم و با خلوص نیت و عشق واقعی باشد فقط روی نیازمان بخداست ن طرف مقابل
چون این ماعستبم که با عشق خالصانه پاکی و راستی و خلوص نیت طرف را میپذیریم وقتی که با نیت وپاک و شادی لذت کاری انجام بشه فرکانس خیلی سریع متصل میشه و اون طرف مقابل هم متوجه خلوص نیت میشود . با این نگاه زندگی سراسر عشق و محبت و احترام وارزش قائل شدن برای هم میشود
خدایا شکرت که امروز هم با کله شیرجه زدن در آگاهی های ناب الهی ات
خدایا شکرت که این روزها خیلی حالم خوبه وقتی فقط روی تو حساب باز کرده ام خوشحال ترم راضی ترم
قبلا اگه کسی میخواست شوخی کنه باهام میگفت اگه دست بکشم روی نقاشیهات و خط بندازم چکار میکنی منم بشوخی به جوابی میدام ولی الان به لطف خدا هر کسی اینو بگه میگم مطمئنا تو عاقلی و این کار رو نمیکنی و اگرم انجام بدی هیچ ایرادی نداره پاکش میکنم و دوباره با عشق میکشم و هم خودم احساس خوب میکنم و هم احساس خوبی به طرف مقابل میدم
خدایا شکرت که تغییرات زیادی هم در رفتار و هم گفتارو هم شخصیتم بزرگتر شده
خدایا شکرت که من صرفاً در این جهان مادی هستم و نفس میکشم ارزشمندم
خدایا شکرت که هرروز زندگی ام از هر نظر بهتر میشود
هم از نظر سلامتی و ثروت و فراوانی و نعمت و برکت و خوشبختی و معنویت و روابط عالی و سعادت در دنیا و آخرت را هر لحظه بیشتر دارم درک میکنم خدایا شکرت جان جانانم سپاسسسسسگزارم که همه کارها رو تو داری برام پیش میبری مرا هروز آگاه تر و آسانتر میکنی
خدایا به هر جایی رو میکنم تو رو میبینم از درون انسانها از هر مخلوقی از پرندگان تا درختان تا کوهها تا ایمان و باران و ابرها تا حرکت خورشید و ماه و تغییر فصل هاپ روزها و سالها خدایا برای تمام ذرات جهانت سپاسسسسسگزارم
خدایا برای تمام تغییراتی که نروژ مرا بهتر میکنند سپاسسسسسگزارم
خدایا برای شرایط عالی الآنم سپاسسسسسگزارم
خدایا چراغ راهم تویی هر لحظه نور ت بر زندگی ام میتابد زندگی ام درخشان شده
تو هم ه
امروز رییس هستی و هم کارمندو هم استادو هم دوستان و هم راحتی کارها و هم مشتری و هم سفارش و هم تسویه حساب ها همگی تویی خدایا از ما حرکت به آسانی و از تو برکت بی حساب میبخشی ازرزقت
خدایا شکرت بابت تمام داشته های زندگیم
خدایا شکرت بابت وجود تمام عزیزانم
خدایا از کنار عزیزانم بودن لذت بخش است تو همه کاره ای قدرت در دستان توست خدا جونم سپاسگزارم که مارو بدون وابستگی در کنار هم لذت بخش کرده ای از وجود هم
خدایا شکرت بابت تمام آگاهی های ناب امروز که در تمام وجودم بخشیدی
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت وسعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوندعالم
بنام هستی بخش مهربان
قدم 12
خیلیییییی خوشحالم که تا 12 قدم متعهد بودم و اومدم تا مهاجرت کنم به مدار بالا تر
من عاااااشق این فایلم ،،،،،یادمه یکی از فایل هایی که منو اصلا با استاد آشنا کرد همین فایل بود،،،،اون موقه اصلا نمیدونستم سایت چیه و آدرسو بلد نبودم ،،،،اون روزا همون روزایی بود که اومدن به این راه نیاز داشتم ،،،،اون روزا اینستاگرام داشتم و اکسپلور من پر شده بود از کلیپ هایی که صدای استادو گذاشته بودن روش،،،،،،اصلا این صدا عجیب منو آرومم میکرد ،،،نمیدونستم صاحب این صدا کیه حتی نمیدونستم چه شکلی هست،،،،،،هر روز این فایلو میذاشتم هنوزم دارمش،،،،،
تمام منو پر آرامش میکرد که تسلیم یعنی
آخیششششششش خودمو سرپردم به تو
تسلیم بچع ای که رفته بالای درخت میترسه بیوفته ،،،باباش پایین درخت میمونده میگه نترس ،،،بپر من میگیرمت ،،،،،،،بارها و بارهاااا من با این یه تکیه جمله ها گریه میکردم و اونجا بود که عاشق خدام میشدم.
استاد خداوند شمارو وسیله رسیدن من به خودش کرد،،،،،،من خدا نمی شناختم ،،،،،شما اونو آوردی توی زندگیم ،،،،،
تسلیممممم یعنی حالتتتتت خوبه ،،،،،،
تسلیم یعنی من پارو نمیزنم وا میدم دلمو میزنم به دریاااا و تویی که منو به ساحل امن میرسونه……
تسلیم یعنی شاید ظاهر ماجرا ناجالبه اما میدونم ته این تضاد خیرههههه خیر،،،،،مگه میشه تو باشی ،،،مگه میشه توی ماجرا هام پا بزاری و تمام قصه هام ختم بخیر نشه.
تسلیم با نگرانی با عصبانیت،با ترس همراه نیست…..
تسلیم صدای خداست ،،،،،،صدای از جتس آرامش ،،،،
تسلیم همونجایی که دست از کار میکشم سررشته همه کارارو میسپردم به تو…….
به قول مولانا …..
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر * آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر * رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
هروقت میام بگم بلدم بگه تو دست نزن من میدونمممممم ،،،،،،
اون لحظه همون لحظه اس که بجای اینکه ابروشو درست کنم میزنم چشمشو درمیارم
هروقت میگم بلد نیستم تو عقل کل منی
اونجا همونجایی که تقلا ،مقاومت میره کنار
و بجاش تو میایی با آسانی ها با راحتی هااااا
هروقت کارو میسپرم به توووو میگم اون بزرگ تر از هر فرمانروایی،،،،،،،خدای من همه چیزو به نفع من میکنه….
استاد عزیززززم ،،،،شما دست شدی تا من حتی بفهمم تسلیم چیه…….
استاد ،،،عاشقتم
شما بهم یاد دادی خدا چه شکلی
شما بهم یاد دادی کنترل ذهن چطوریه ،،،،،،تقوای خدا پیشه کردن چطوریه……
دیگع چیزی نمیترسونه مثه قبل ،،،،،،
دیگه چیزی نمیتونه نگرانم کنه ،،،،،،،،
وقتی میدونم تورو دارم و باید بدونم هر تضادی یه حمکتی و تهش حتماااا خیره.
من اینجام من اینارو نوشتم ،،،،،من صاحب هیچ کدوم نیستم،ذهن تویی قلم تویی ،،،،،صاحب همه چیز تویی
شکر خدای خوبم
مریم جان از شماهم بخاطره این پروژه عالی سپاسگزارم.
کامنت دوم..
و اون خانمه رفتارش با من کلا عوض شده بود، بعد ها تازه فهمیدم اصلا خود مدیر منابع انسانی که همسر رئیس شرکت بود با کسایی دیگه بهم گفتند که بابا این دختره اصلا از روز اول بهت حسادت میکرد فکر میکرد میخوای جاشو بگیری! : ) و بعدشم تازه از شما خوشش میاد و حتی دوست داره، نمخوای باهاش دوست بشی یا ازدواج کنی؟ موقعیت خانوادگی و اجتماعی بالایی هم دارند خانواده شون، منم که اصلا تو این قید و بندها نبودم هیچوقت! مخصوصا اون روزای اول که اومده بودم اینقدر عصبانیم کرد و حالم گرفت که به رئیس شرکت و خانمش گفتم یا جای منو عوض کنین یا جای ایشونو! که بعد منو برای IT انتخاب کردند و چقدر برام خوب شد و اینا همش کار خدا بود و دستان خدا به کار بود. بعدش بخدا اینقدر خودِ این خانم جواب باهام خوب شد ازبس که دید بابا اصن من اونی نیستم که خودش تو ذهنش ساخته بوده و بچه های شرکت هم اینقدر باهام خوب بودند و بهم اعتماد داشتند که این خانم اصلا خودش خودش دلش اینقدر نرم شد که کلی باهام میگفت و میخندید و دوست داشت باهام وقت بگذرونه و اینقدر من چیز یادش دادم از سیستم و نرم افزارها و مشکلاتی که داشت و من واقعا دلسوزی میکردم برای بچه ها برای تمام بخش های شرکت بخدا، اینقدر که سریع رسیدگی میکردمو نمیذاشتم ذره ای مشکلی پا بر جا بمونه و رئیس شرکت فقط گزارش میگرفت و بسیااار راضی بود از اوضاع و از شیوه کار کردنم خیلی راضی بود.
و اما رسیدم به جایی که با ابزار و وسائل فوق حرفه ای و بینهایت مهم شرکت که ماشین آلات و ابزار و لوازم تخصصی حفاری و نفت بود، که کار شرکت تولید این ماشین های سنگین و لوازم مخصوصشون بود، حسابشو کنید شرکت یکی از بخش ها و بازوهای مهم شرکت ملی نفت و حفاری کشور بود، اینقدررر من کار واسه این شرکت انجام دادم که خدا داند و بس بخدا، با جون و دل مایه میذاشتم واسشون مخصوصا رئیس شرکت، یه کارایی واسشون کردم چه تو حوزه IT و شبکه و مشکلات سیستمی و وظایف خودم بخدا چه حتی اصلا بخش های تخصصی و مهمی که به من مربوط نمیشد! یعنی این شرکت با تولید این ماشین های مخصوص و لوازمشون جوری بود که در سطح جهانی و منطقه ای مثل آسیا و خاورمیانه و حتی اروپا اینا همیشه بعد از مدتی فستیوال های مختلف داشتند و کلی محصول و ماشین های سنگین حفاری و دریل و اسلیک لاین و یه سری ماشین های دیگه که اسامیشون یادم رفته، و کلی بروشورهای چاپ رنگی غلیظ و بسیار شیک و با کیفیت، کاتالوگ ها و و و.. داشتند که ازشون به منم چندتایی داده بودند + سر رسیدهای چرمی خیلی شیک و تقویم های رومیزی و دفترچه یاددشت و برگه های نت برداری مخصوص و لوازم مختلف دیگه، که به همه تعلق نمیگرفت.
رسیدم به این بخش قضیه که کارهای برجسته خودمو به غیر از اونهمه ماجراجویی و کار و عشق که واسشون انجام داده بودم، واستون تعریف کنم، یه روز که خط تولید شرکت که با دستگاه های مخصوص و برق فشار قوی و سیستم های CLC کار میکردن، خراب شده بود، یعنی اصلا این بخش و این امور مربوط به واحد R & D (تحقیق و توسعه) و مهندسین و متخصصین برق و الکترونیک و واحدهای دیگه میشد و اصلا دخل و تصرفی به من و واحد IT اصلا نداشت، به جزء سیستم اصلی و مرکزیشون که ویژه بود و اصلا مثل سیستم و یا سرور کامپیوتری رایج نبود یعنی سرور بود ها ولی نه اون چیزی که فکرشو کنید و چیزی که من اصلا تا حالا تو عمرم دیده باشم!
آقا رئیس شرکت باهام تماس گرفت من تو واحد خودم بودم، گفتش که مهندس یه مشکلی پیش اومده که کل خط تولید خوابیده! حسابشو کنید خط تولید یه شرکت بزرگ نفتی بخوابه یعنی چی! یعنی علنا هیچی دیگه یعنی هر ساعتی که بگذره کلی متضرر میشه شرکت و سهامشون و سهامدارانشون، این آقای رئیس اینقدر به من اطمینان داشت و قبولم داشت و منو بارها جلوی هیات مدیره و روئسای شرکت تشویق میکرد و ازم تمجید میکرد، که باورم داشت من آچار فرانسه شرکتم و کلا استاد خیلی واسه خودمم جالب و البته جذاب بود که کلا منو به چشم یه نیروی خیر میدونین یه آدم پاک و صادق یه کسی که هر مشکلی پیش بیاد حتی اگر مربوط به حوزه تخصصی من هم نباشه ولی به دست من گره کاراشون باز میشه، اینطور بهم نگاه میکردند چون میگم بارها پیش اومده بود توی زمینه های مختلف گره کاراشون به دست هیچ کس باز نشده بود ولی قسم میخوردند که به دست من باز شده و یا اصلا تصمیم گرفتند فقط که به من بگن یا بدن چیزی رو دست من، خودش خوب شده بود، اینقدر بهم باور داشتند.
خلاصه رئیس شرکت بهم گشت گوشی گفت مهندس این CLC درست نشه بدبخت میشیم! میدونم اصلا کار تو نیست و به حوزه تو هم مربوط نمیشه اما من میگم برو یه نگاهی بهش بنداز، اولش یکم جا خوردم و گفتم مهندس من اصلا تا حالا اسم اینم نشنیدم اصلا نمیدونم چی هست و اینا، گفت اشکال نداره اینم واست میشه تجربه ولی من بهت ایمان دارم، تو برو یه نگاهی بهش بنداز شاید سر دراوردی و تونستی کاری بکنی.. آقا مارو انداخت تو رودرواسی ولی مقاومت نکردم و قبول کردم و گفتم حتما خیریتی هست و شاید قراره مشکل بزرگی رو حل کنم، و واقعا هم مشکل بزرگی بود میگم علنا کل شرکت خوابیده بود کارش، خلاصه رفتم پایین تو کارگاه دیدم به! کلی متخصص و مهندس و واحدای مختلف اونجا تشریف دارند همه دست به چونه ایستادن و با حالت تعجب دارن به بخش های مختلف این خط تولید و دستگاه CLC و جوارح مختلفش نگاه میکنن، استاد یعنی هم متخصصین خود شرکت بودند و هم زنگ زده بودند از بیرون از شرکت کسایی رو اورده بودند پای این خط تولید، و هیچکس نفهمیده بود مشکل چیه..
استاد به خداوندیه خدا شما ببینید که چقدر کارای خدا حکیمانه و دقیق و درست و الخیر فی ما وقع هست.. انگار تو اون لحظات خداشاهد استاد این نیرو این آرامش قلب ها این هدایتگر درون، بهم الهام کرد تو با جسارت برو تو دل کار نگران نباش از عهده اش بر میای من تو وجود تو چیزی میبینم که بهت میگم نگران نباشی! این دقیقا اون دیالوگ های بین من و خدا بود..
رفتم بالا سر کار اول کمی موندم دیدم کلی آدم جمع شده بود و جلوم بودند و داشتن حرف میزدن و پچ پچ میکردن و دست به چانه و کلی سوال و جواب رد و بدل میشد، من که نگاه کردم از دور تر و توی ذهنم جرقه هایی زده شده بود و تجربه ای هم داشتم از قبل و اطلاعاتی هم داشتم از قبل مخصوصا توی زمینه برق و برق کشی ساختمان و کارای مربوط به فیوز و کنتور برق، و همچنین اون مدتی که تو اون بازار مخصوص کامپیوتر و لوازم جانبی که اول صحبتم اشاره کردم کار کرده بودمو تجربه کسب کرده بودم، دقیقا این اطلاعات و این تجربیات باعث شده بود که من دقیقا در زمان درست و در مکان درست باشم قربونه خدا برم..
استاد بخدا انگار اصلا یه آن یه وحی شد بهم که دقیقا اشاره کرد به جایی که مشکل داره و حدس میزدم مشکلش چیه و انگار خدا اصلا نقشه ای واسم کشید و نشونم داد تو ذهنم گفت مشکل از فلان جاست برو مستقیم سراغ همون : )
و من زدم رو شونه اون مهندسین و متخصصین گفتم بیزحمت یه فازمتر و یه خودکار و کاغذ بهم بدین.. (استاد بخدا این خیلی حرف هستا این خیلی جسارت و شجاعت میخواد همچین کاری و تصمیمی)، رفتم دقیقا سراغ جایی که شکم به همون قسمت دستگاه بود، اولش که نگاه دستگاه کردم یه لحظه یکم ترس ورم داشت ها، ولی اون ندای درونی و اون ایمانی که از سوی الله بهم دلگرمی میداد باعث شد برم تو دل کار، و رفتم با دستم و کاغذی که دستم بود هم جلوی اون بخش ها رو پوشوندم یکم که اون مهندسین عزیز و متخصصین نبینن چیزی حقیقتش استاد :D ولی خب بعدش اشکالو بهشون گفتم
و یه کاری کردم با اون دستم یه سری کارا کردم انجام دادم رو دستگاه و بعد.. داداااااااا بله دستگاه راه افتاد و سیستما فعال شدند و شروع به کار کردند، Bingo! : )
بخدا چنان اعتماد به نفسی و جسارتی پیدا کردم بعد از اون اتفاق که نگو! فقط تو خلوت خودم اشک میریختم ناخوداگاه و با خدا حرف میزدم که تو چه عزت و جایگاهی به من دادی تو چقدر بزرگی و چقدر دقیق و هماهنگ همه چیزو مدیریت میکنی..
یا دفعات دیگه مثلا روی خود اون ماشین های مخصوص حفاری که عرض کردم اول، بخدا اینا اصلا تو عمرم من نه دیده بودم نه میدونستم چی هستن اصلا! بعد اینا یَککک سیستمای پیچیده و عجیب غریبی داشتند که یه بخش جزئیشو بخوام بگم که مثلا تجهیزات شبکه و کامپیوتریش بود، اینقدر عجیب و مخصوص بود و ترسناک! که تو عمرم اصلا ندیده بودم تا حالا، ولی خداشاهده استاد میرفتم تو دل مسائل! باورتون میشه همین دستگاه ها رو هم بهم پیشنهادشو دادند برم برای کارای قسمت مخصوص شبکه و کامپیوتریش ببینم چیکار میتونم بکنم، رفتم کل روزمو مشغولش بودم کل انرژی و جونم گرفته شد پاش ولی راهش انداختم و درستش کردم خودم بخدا بدون علم و آگاهی قبلی مثل همون CLC که گفتم، یا مثل دستگاه سنترال همینطور، اینا قسمتهایی هستند که به هیچ عنوان از نیروی خود شرکت نمیذارن اینجور کارارو انجام بده کسی و به شرکتهای خصوصی و متخصص یا نیروی زبده دوره دیده و آموزش دیده از خارج یا از پایتخت میارن معمولا.
بعد اونوقت کلی کیف کنن و کلی هندونه بذارن زیر بغلت بگن اسمتو رد کردیم مهندس ،اسمت تو لیسته متخصصین معدودی هست که اسمشون میره بالا برای تهران و همچنین پاداش ها و امتیاز ویژه و چه و چه و پیش مهندس فلانی رئیس شرکت، حتی گروه فیلم برداری از صدا و سیما بصورت ویژه بیاد اونجا تو شرکت فیلم برداری کنه و از بخش های مختلف فیلم بگیرن و تو تلوزیون پخش بشه، و با وزیر وزرای مهم کشور و رئیس جمهور و چه و چه ملاقات داشته باشن، و دستگاهی مثل این ماشین مخصوص که گفتم اصلا بره تو فستیوال های معتبر اروپایی و آسیایی، مثل دبی، اتریش، انگلیس، سوئیس.. اونوقت هیچ اسمی از من نیارن و به اسم خودشون تمومش کنن! از این چیزا واسم پیش اومده بارها تو عمرم. حالا هر زد و بندی داشتند خدا میدونه، که قدر نیرویی مثل من رو ندونستند و آخرش راهم ازشون جدا شد و خودم استعفا دادم اومدم بیرون، مخصوصا که استاد چون روی دوره های شما و فایلاتون کار میکردم خیلی زیاد، به این نتیجه رسیده بودم که اینجا موندن واسم نون و آب نمیشه! اینا قدر منو نمیدونن، همونطور که حقوق دستمزد و پاداشمم درست نمیدادن. نمیدونم چه زد و بندی داشتن حالا مدیرا و روئسای شرکت با کسایی دیگه، مخصوصا بخش مالی و مدیرش..
من ایرادهایی از شرکتش بهش گفته بودم به رئیس شرکت و چیزهایی رو نشونش داده بودم که هیچ احدی بهش نگفته بود بخدا استاد! باگ هایی رو تو بخش های مختلف بهش میگفتم یا مثلا تو خودِ سیستم امنیتی شرکت و شبکه های کامپیوتری، و دوربین های امنیتی که این بیچاره سر در نمیاورد خب، و خیلی از نیروهاش اینقدر ازش سوءاستفاده کرده بودند و یا اینقدر اتفاقات افتاده بود توی شرکتش که این بنده خدا اصلا خبر نداشت، من همه اینارو بهش گفته بودم و اصلا میگم به من به چشم به برادر به چشم بچه خودش به چشم یه نیروی الهی نگاه میکرد، ولی خب آخرشم میگم واقعا حس کردم من جام اینجا نیست میدونی استاد، حس کردم خیلی کثیف بازی میشه خیلی چیزا هست که با روح من با شخصیت من جور نیست اونجا، با همه ویژگی و موقعیت شغلی چرب و چیل و خوش رنگ و لعابی که داشت، ولی من مال اونجا نبودم و بخاطر همینم استعفا ناممو نوشتم و تقدیم رئیس شرکت و خانمش کردم و شاخ دراوردن! ولی برای من کاملا اوکی و بدیهی بود، خودشونم میدونستن که تو شرکتشون چه خبره! ولی چه فایده! اینقدر گاهی از این جور مسائل هست توی شرکتها و ارگان های مختلف خصوصی و دولتی، اینقدر گاهی پیش میاد که افراد باج میدن قشنگ به نیروهاشون و مدیراشون و ..
من، واسه اونجا نبودم و وقتیم خواستم تسویه کنم برم، با کل بچه ها خداحافظی کردم چه دوست چه دشمن و به اون دختر خانم جوانی هم که روز اول باهاش به مشکل خورده بودم و کلی پشت سرم غیبت کرده بود و لج بود باهام اما بعد ها مثل یه دوست صمیمی شده بود و فهمید چقدر اشتباه کرده، موقع خداحاقظی بهم گفت خوش بحالت مهندس که داری میری بخدا از اینجا راحت میشی! منم دوست دارم در بیام ولی نمیذارن و گیرم انداختن، بهش گفتم خانم فلانی بخدا آدمِ درست اینجا نمیمونه! چقدر نیروی خوب اینا از دست دادن چقدر آدم خوب از اینجا استعفا داد درومد از شرکت، بهش گفتم تا از این خبرا هست اینجا و رئیس شرکت سرشو کرده تو برف، نمیخواد اساسی کرم های شرکت رو نابود کنه و سیب های خراب رو جدا کنه، همین آش و همین کاسس، اینجا جای موندن واسه امثال من نیست.
اینقدر رئیس شرکت التماسم کرد بمونم، گفتم نه! اینقدر بهونه اوردم و قبول نکردم بمونم..
بخدا استاد شده بود روزها و شبهایی که من غذا نخورده بودم و عین جنازه با چشمای قرمز و مغز ترکیده وایساده بودم شرکت که کارشون لنگ نمونه یوقت، گاهی سرور و اتاق سرور چون خیلی حساس بود و شرایط نگهداریش خیلی خیلی خاص بود باید مدام رسیدگی میکردم، و خب اینم بخاطر اینکه من مسئولیت بزرگی گرندم بود و منم به شدت احساس مسئولیت میکردم و مسئولیت پذیر بودم، شده بود بارها و بارها غذا نخورده بودم یا تا شب دیروقت ایستاده بودم شرکت یا حتی خوابیده بودم شرکت اما وظیفه مو به نحو احسن انجام بدم و کار شرکت نخوابه! هیچ نیرویی از این کارار نمیکنه، ولی.. جای من اونجا نبود.
+++
یا مثال های خدمت سربازیم یادم میاد بخوام مثال بزنم، که چقدر تو موقعیت های مختلف مخصوصا آموزشی و دوره کد جنگ افزار که بودم، به لطف خدا اینقدر عالی و قوی بودم تو این حوزه ها که بهترین و تاپ ترین بودم با نمرات عالی و تک که مدال افتخار و لوح تقدیر و درجه نظامی افتخاری بهم تعلق گرفت از طرف ارتش و فرماندهی نیروهای مسلح، نفر اول تیراندازی با سلاح ژ-3 شدم تو آموزشی و اونجا هم موقعی بود که تو بدترین شرایط ممکن خدمت کردم بخدا سخت ترین روزهای عمرمو سپری کردم تو دوران خدمتم، شاید هرکسی همچین چیزایی رو تجربه نکرده باشه ها، شاید که مطمئنا هر کسی تجربه نکرده دیگه با این قوانین و مباحث که آشنا شدم با شما خیلی خوب این چیزارو فهمیدم استاد، اما میخوام بخاطر مثال و یادآوری که گفتین تو این فایل از زندگیم و اتفاقات و خاطراتم گفته باشم..
ژ-3 سلاح تایپ جنگی ایه که نمیدونم تا چه حد اطلاع دارید شما یا دوستانی که میخونن، که وحشتناک قدرتش بالاست و صدای مهیب و لگد اسلحه اش وحشتناک قویه! یعنی کتف و شون آدمو خرد میکنه قشنگ! و من عاشق این چیزا بودم و هستم استاد : ) همیشه دوست داشتم تو ارتش باشم و مخصوصا تک تیرانداز باشم یعنی آرزو و رویای کودکی و همیشگیم بوده یکی البته از رویاهام بوده.. توی میدان تیراندازی میخوام بگم اونجا هم از قبلش یعنی روزی که داشتیم آماده میشدیم بریم، باز هم اون ندای درونی اون انرژی اون هدایتگر بهم الهام میکرد و تهِ دلمو قرص میکرد که ببین رضا این موقعیت مخصوص خودته ها! تویی که اینقدر تمرین کردی با سلاح های سبک و اینقدر عاشقانه از بچگی تمرین کردی با تفنگ بادی و با بازیهای کامپیوتری، اینجا میتونی خیلی عالی عمل بکنی و خودتو خوب نشون بدی! استاد دوره خدمت من بخدا قسم مثل یا حتی بدتر از شاید دوره کاماندویی و تکاوری و رنجری بوده واسم اینقدر اتفاقات و شرایطی که توش بودم و درگیرش شدم ناراحت کننده و زجر آور بوده برام و واقعا بلا خیلی زیاد سرم اومده که نمیخوام اشاره کنم و فایل هم خیلی طولانی نشه شاید بعدا اشاره کنم بهش، ولی قسمت خوب ماجرا این بود که تو اون وضعیت حسابشو کنید توی خاک و خل و با کتک و فوحش و سربازایی که یه عالمه شون فرار کرده بودند اصلا از همون روزای اول، و حکم واسشون بریدن و تحت تعقیب بودند چون ما یه جای پرتی هم بودیم اصلا منطقه جنگی بوده پر از تیر و ترکش و در و دیوارای زخمی و ترکیده و جای گلوله بود و زمین هم خیلی جاهای سیم خاردار و فنس کشی بود و مین عمل نکرده توش بود.. ارشد های بالا خدمتی توی اضاف خدمت مونده (یعنی پر از عقده و خشم و نفرت، نیروی وظیفه ای که تو اضافه خدمت باشه یعنی حکم خورده باشه و خطایی کرده باشه و تنبیهش این باشه که بهش اضافه خدمت میزنن) بالا سرمون بودن واسه آموزش و نیروی زمینی ارتش و دوره های تکاوری و هوا نیروز هم با تلفیق نیروهای ویژه و نیرو هوایی و حتی سپاه هم برای دوره ما بود موقع آموزشم و همچنین تو امیدیه وقتی دوره کد خوردم روی جنگ افزار، توپ اورلیکن ضد هوایی 35 میلیمتر که اتریشی بودند، توی پایگاه پنجم شکاری نیرو هوایی ارتش، من بهترین نمراتو گرفتم و چه تو آموزشی که با ژ-3 نفر اول شدم و جوری تیراندازی میکردم و اون خدا به قدری بهم ایمان و جسارت میداد که آرام بودم تو اون فضا حسابشو کنید، سربازا میگم خیلیا که فرار کرده بودند، خیلیا هم گریه و زاری و کتک و فوحش از افسرها و ارشدهای آموزشی، خیلیا که اصلا نمیتونستن اسلحه رو دست بگیرن یا شلیک کنن از ترس، بخدا استاد اینا حقیقت محضه ها این روزارو من هیچوقت فراموش نمیکنم اینا جزئی از پوست و خونم شده، خودشونو خراب میکردن خیلیا چه تو دوران آموزشیم چه دوره کد جنگ افزاری که بودم. و تنها کسی که تو اون روز آموزشی با سلاح ژ-3 به آرامی و با طمانینه بصورت متوالی و دقیق و منظم شلیک کرد من بودم، قشنگ یادمه استاد که ردیفی که خوابیده بودیم روی سنگ ها و خاک ریز میدیدم که چطور سربازا گریه میکنن یا تیر الکی میزنن که کتک نخورن، یعنی افسرا از پشت پاها مدام راه میرفتن و داد و بیداد و فوحش کشی و با چوب بلوط و آرموتور یا کابل میزدن پشت پاها، اینقدر آدم دیدم که پشت پاهاشون اندازه بادمجون چاق و سیاه شده بود، من بخدا اصلا انگار خدا فقط بهم گفته بود چیکار بکن و آرامشتو حفظ کن و تو فقط مشغول کار خودت باش و دقت و تمرکزتو بذار روی منظم و با تنظیم نفست و آرام کردن ضربان قلبت تیر بزن و تو میتونی نفر اول بشی، این ایمانو در من زنده کرده بود و مدام با خودم تو اون لحظات حرف میزدم با خدای خودم، و حسابشو کنید از فاصله 300 350 متری باید سیبل هدفو میزدیم، سیبل هدف من جوری زده بودم دقیق وسط سیبل بصورت ممتد یک خشاب تیر (که 20 عدد بود، یا شایدم دو خشاب یادم نیست دقیق)، که استاد سیبل منو عوض کردن اصلا، هیچ سیبل دیگری مثل من نبود و اصلا بچه ها میگم سیبل چیه! اصلا گریه زاری یا میزدن الکی تند تند شلیک میکردن تو کوه و تپه ها تو هوا که فقط زود بلند شن کتک نخورن، من حتی موقع تیراندازی استاد بخدا حواسم به دور و اطرافمم بود یعنی از صدای حرف زدن افسرها و ارشدها بگیر تا اتفاقات اطراف که کی چی داره میگه کی تو چه موقعتی الان قرار گرفته و اون فرمانده اصلی که نظارت میکرد رو قشنگ دقیق حواسم به تک نک اتفاقات بود، و اینها به هیچ عنوان ساده و شوخی نیستند این واقعا یه قدرت بالای هوش و ذکاوت در محاسبات و امور نظامی میخواد. و صدای فرمانده رو میشنیدم که داشت به افسرا میگفت زوم باشین رو این سرباز، داره خیلی عالی عمل میکنه، و اصلا بخدا هیچ کاری با من نداشتند یک بار هم داد سرم نزدن یا کتک نخوردم.
چند روز بعد، که خبر نفر اول شدنم رو رو صف صبحگاهی دادند از خوشحالی بال دراوردن بخدا! : ) استاد جالبه بدونید نفر اول سردوشی بگیر هم من بودم و من کسی بودم که باید مراسم افتخار سردوشی بگیری رو اجرا میکردم، که واویلا بود! چون فرمانده کل یگان + فرمانده کل پدافند هوایی اون استان + عقیدتی سیاسی و کل بزرگان نیرو هوایی بخش و منطقه و استان باید حضور میداشتند برای مراسم ها مخصوصا وقتی دوره گردانی تموم میشد و نزدیک مرخص شدن و رفتن از پادگان بود، فیلم برداری هم کردن از گردان ما، نفر اول سردوشی بگیر باید مراسم با اسلحه ژ-3 انجام میداد جلو اونهمه آدم و گردان ها، اونم با صدای تبل و دهول و آهنگ رژه، و بخاطر اتفاقا قد و قواره درشت و بلندمم جزء نفرات اول صف های رژه هم بودم تو کل دوران خدمتم. برای مراسم سردوشی که جلوی اون هیات فرماندهان و کل گردان ها باید انجام میشد، اونم با اسلحه که باید حمل میکردم، باید حرکات بخصوص و بینهایت سختی که توی کل دوره آموزشی آماده سازی شده بودیم و بدنمون نرم و چابک شده بود، پامو وقتی میبردم بالا به اندازه یه رزمی کار مثل یه کاراته کا نزدیک به 180 رو هوا باز میشد، یعنی صاق پام میخورد به پیشونیم یا حتی از تا راست گوشمم میتونستم پرتش کنم بالا پامو، و جلوی فرمانده کل پدافند استان و باقی فرماندهان مراسمو به نحو احسن انجام دادمو خود سرتیپ اومد روبوسی کرد و سردوشیمو چسبوند.
توی اصل خدمتم(بعد از آموزشی و دوره کد جنگ افزار) من بارها شوت شدم ماموریتهای مختلف در نقاط مختلف کشور شهرهای مختلف، بیابان های مختلف، من چند ماهی رو حتی تو رینگ پدافندی نطنز حدود 50 کیلومتری نیروگاه هسته ای نطنز مثل تکاورا توی بیابون بودم با کمترین امکانات زندگی و زنده موندن، یادمه دو ماه حمام نشد بریم! اونم توی بیابون برهوت و تمام 24 ساعته هم آمادگی صد در صد بودیم بخاطر شرایط حساس منطقه ای و چریکی و جنگی اونجا، تمام نیرهای مسلح اونجا حضور داشتند، من اهواز بودم، دزفول بودم، امیدیه بودم، نطنز اصفهان بودم، بیرجند بودم، شیراز بودم و و و..
توی اصل خدمتم با اون توپ ضد هوایی که عرض کردم، که ارشد هم بودم و سرباز زیر دستم بود و حتی آموزش دهنده هم بودم دورانی رو، توی رزمایش های مختلف که حداقل دو سه باری طول خدمتم انجام شد از شانس من، من با ضد هوایی اورلیکن تنها کسی بودم که به همراه فرمانده موضعم که ایشون فقط کمک سربازای دیگه خشاب گذاری کمک میکردند، تونستم هواپیمای آموزشی که مثل پهپاد هست یه جورایی ولی خاص تر، زدمش با توپ و هدایتش هم به دست سرتیپ خلبان مقام بلند پایه ای بود که ویژه انتخاب میشدند و برای اون رزمایش ها میومدن که هواپیمای آموزشی رو کنترل کنند، و اونجا هم کلی من پاداش و تقدیر شدم، ولی به طرق مختلف بلاهای مختلف و حق خوری های مختلف هم اتفاق افتاده توی برهه های مختلف زندگیم و همین جاهایی که مثال زدم مخصوصا.
تو کشتی رانی و ملوانی هم که بودم باز همینطور، و همیشه اون هدایتگر درونم منو هدایت کرده و راه هارو بهم نشون داده و من با تمرکز و هدایت خواستن از خودش مسیرهای زندگیمو پیش بردم بارها، تو خیلی جاهای زندگیم اینطور بودم و این بحث تسلیم بودنه رو واقعا استاد درکش میکنم بارها تو زندگیم ازش استفاده کردم اما خب نه همیشه و هیچ کسی هم فکر نکنم باشه که تو همه چیز اینطور بوده باشه و بی نقص برای همه امور زندگیش بگه اینطور بودم در مورد تسلیم بودن.
خیلی مثال ها هست بخوام بزنم از زندگیم، نمیشه هم وقت، هم گنجایش و حوصله..
هر کجا تسلیمش بودم واقعا، هدایتم کرده و سکان هدایت زندگیم رو وقتی به دست خودش سپردم منو به بینهایت هدایت کرده و مسیرها برام آسان و نرم بوده، هر جا هم مقاومت داشتم یا موفقیتی کسب کردم به واسطه همون تسلیم بودنه، اگر فراموش کردم یا راهو گم کردم ضربه شو خوردم.
ظهر بود مینوشتم، ساعت 10 شبه :)
سپاسگزارم
به نام خداوند هدایت کننده
سلام بر همگی عزیزان
فایل دوازدهم از مهاجرت به مدار بالاتر
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنَا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ وَأَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَتُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
پروردگارا، دل ما را تسلیم فرمان خود گردان و فرزندان ما را نیز امتی تسلیم و رضای خود بدار، و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و بر ما سهل و آسانگیر، که تویی توبهپذیر و مهربان.
تسلیم فرمان خدا بودن نه تسلیم مسائل و مشکلات بودن
باید در چالش ها کنترل ذهن داشت وقتی کنترل ذهن داری و هدایت میخوای،در لحظه هدایت میشی به راه درست و عمل صالح
مهم در آرامش بودن و کنترل ذهنه و ایمان داشتن به هدایت خداوند و تسلیم رب العالمین بودنه
دستت که تو دست خداست نه ترسی داری و نه غمی
شامل لاخوف علیهم و لاهم یحزنون میشی
کاش در حرف نباشه و هر روز یک قدم برای آرامش برای درآغوش خدا بودن برداریم
هر روز یک قدم رهاتر باشیم،هر روز تسلیم تر باشیم در برابر خداوند
رها باشیم و سوار جریان هدایت بشیم تا در بهترین زمان در بهترین مکان باشیم
اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دور ساحلش
از دور پیدا نیست
یک عمری راه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
بنام خداوند هدایتگرم
سلام استاد جونم
سلام مریم عزیزم
سلام دوستای هم فرکانسی و فعال تو این سایت الهی
خداروشکر هزاربار شکر بخاطر دوازدهمین گامی که دارم برمیدارم به سمت مدار بالاتر
استاد امروز متاسفانه یه جایی رفته بودم که انرژی منفیش خیلی زیاد بود و ذهنم پریشون شده بود و همش میگفتم خدایا من امروز ساعت 5 صبح بیدار شدم مدام روی خودم کار کردم و حسمو خوب کردم چرا من هدایت شدم به این پریشونی و بعد خودمو آروم کردم و گفتم مهسا بازم داری کمالگرا میشی بازم دو روز روخودت کار کردی فک میکنی باورهات باید زیر و رو بشه و کم کم تونستم خودمو آروم کنم اگه قبلا بود باز میگفتم تو که باز ول کردی بازم نتونستی کنترل ذهن کنی و سرزنش میکردم خودمو ولی امروز به خودم حق دادم و گفتم مهسا نگران نباش تو باید باورای درستتو ادامه بدی و استمرار یادت نره باورات که یه شبه به وجود نیومده که یه شبه از بین بره کنترل ذهن نیاز به تکامل داره و تو با تمرین کردن یاد میگیری عجله نکن و خلاصه خودمو آروم کردم و الان که دارم این کامنتو مینویسم نمیگم صددرصد حالم خوبه ولی من از خودم راضیم که تونستم خودمو جمع کنم و بیام سمت سایت و ادامه بدم و قدمهامو بردارم و تسلیم نشم
که دیدم این فایل درباره تسلیم بودن در برابر خداونده خیییلی خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت که منو آروم میکنی و باهام حرف میزنی و داری هدایتم میکنی خدایا شکرت بخاطر هدایت لحظه به لحظت من الان دقیقا همین حرفا رو لازم داشتم همین حرفا بهم آرامش میده و الان حالم خیلی بهتره خدایا شکرت میدونم که داره بهتر و بهترم میشه
چه تجربیاتی رو به یاد داری که تسلیم شدی و کارها انجام شد:
استاد خوب صددرصد خیلی موضوع ها بوده که ما تسلیم شدیم و نتیجه عالی شده چیزی که الان یادم میاد مساله بچه دار شدنم بود که من خیلی تلاش کردم 9 ماه دارو مصرف کردم و دکترم میگفت بزار برات ای یو ای کنم و خلاصه دیگه کلافه شدم و گفتم خدایا من اصلا دیگه نمیخوام برم دکتر اینهمه دارو درمان شدم نمیشه و رها کردم و واقعا رها کردم و گفتم آخیش راحت شدم از دست آمپولایی که میزدم و سوزن سوزن شدن منو شوهرم هر دو به این نتیجه رسیدیم و از قضا این بیماری پندمیکم شروع شد که دیگه مزید بر علت شد که ما دیگه واقعا رها کنیم و در کمال ناباوری شاید یکماه یا شایدم کمتر از اون تصمیم و رها شدن من متوجه شدم که باردارم و چقددددر من اون لحظه خوشحال بودم و خداروشکر میکردم و ایمانم بیشتر شد
و در مورد ازدواجمون همینطور بود که کلی تلاش میکردیم و دست و پا میزدیم و گریه میکردیم و چسبیده بودیم به این خواسته که به محض رها کردنش و اتفاقات عالی پشت هم میفتاد و ما بهم رسیدیم و الان خداروشکر خیلیم راضی و خوشبختیم من همیشه میگم خدا چه پازلایی رو واسه ما میچید چقدددر دلها رو برامون نرم کرد
خداروهزاااار بار شکر بخاطر این فایل بی نظیر و آگاهیهای قشنگش
به نام خداوند جان
سلام واحترام به استاد عزیزم و خانوم شایسته ی نازنین و دوستان توحیدی در سایت …
من با اینکه خیلی از قوانین جهان هستی قبلا اطلاعی نداشتم اما خب توکل کردنم به خدا گاهی چنان عمیق و واقعی بود که حس آرامش تمام وجودمو میگرفت انگار که من خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم و هر بار که با تمام وجودم خودمو تسلیم خدا کردم و توکل کردم بهش اون مشکلم به طرز معجزه آسایی حل شد میخوام بگم اگه نجواهای شیطانی بزاره و ما فریب این نشخوارهای ذهنی رو نخوریم و وقتی به خدا اعتماد کنیم باورش کنیم چنان قشنگ مارو هدایت میکنه و مشکلمون حل میشه و مسیر برامون آسون میشه … توکل کردن به خدا یعنی دیگه نباید نگران چیزی باشم دیگه نباید از هیچی بترسم چون من سپردم به خدا … مگه قدرتی بالاتر از قدرت خدا هست؟؟؟؟ چرا پس باید نگران باشم دیگه دلیلی نداره بترسم …!!! اگه من بتونم همیشه این حس توکل و تسلیم شدن در برابر خدا رو داشته باشم زندگی برای ما بهشت میشه ….
من باید همیشه حواسم باشه به اینکه یه پشتوانه ی محکم مثل خدا دارم و یه نیروی غیبی همیشه توی زندگی همراه منه …. این یعنی خود آرامش ….
ای خدای مهربان، از صمیم قلب سپاسگزارم که گوهر گرانبهای اراده را به من عطا فرمودی. این نیروی شگفتانگیز، چون سپر و شمشیری در برابر طوفانهای زندگی، مرا در مسیر پرفراز و نشیب هستی استوار و مقاوم نگاه میدارد.
هرگاه در تاریکی ناامیدی غرق میشوم و امواج مشکلات سهمگین به سویم هجوم میآورند، این مشعل اراده است که راه را بر من روشن میکند و مرا به سوی ساحل آرامش رهنمون میشود.
خدای من، این قدرت بینظیر را به تمامی بندگانت ارزانی فرما تا با اتکا به آن، بر چالشهای زندگی فائق آمده و طعم گوارای پیروزی را بچشند.
به یاری اراده ات، دریچههای امید را به روی دلهایشان بگشا تا در پرتو تابش آن، رنجها و سختیها را به مثابه پلههایی در مسیر تعالی خویش بنگرند و با گامی استوار و قلبی آرام به سوی قلههای سعادت گام بردارند.
الهی، دعای مرا در پناهگاه امن مهر و عطوفتت اجابت فرما، و به تمامی انسانها در گذرگاه پر پیچ و خم زندگی، توفیق عنایت کن تا با مشعل روشن اراده، مسیر آرامش را به سوی رستگاری خویش روشن و هموار سازند.
در پناه الله شاد و سلامت باشید ….