درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 1


استاد عباس منش در این فایل، از دل موضوعی که به‌ظاهر طنزآمیز است، از زوایای مختلف این اصل اساسی را به ما یادآوری می‌کند که:

  • ورودی‌های ذهن چگونه باورها، پیش‌فرض‌ها و انتظارات ما را از وقوع اتفاقات آینده شکل می‌دهند.
  • این انتظارات و ذهنیت‌ها در هر لحظه:
    • از یک سو، تجربه‌های هم‌فرکانس با خود را وارد زندگی‌مان می‌کنند.
    • از سوی دیگر، به یک اتفاق خنثی – که هیچ معنایی نداشته است – در زندگی ما معنا می‌بخشند.

به این صورت که:
اگر این ذهنیت و انتظار مثبت باشد، احساسات مثبت و شرایط دلخواه را از دل آن اتفاق خنثی برای ما خلق می‌کنند؛
و اگر منفی باشد، از دل هیچ ، شرایط نادلخواه را برای ما می‌سازند.

این فایل را با دقت گوش دهید و تجربیات خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید.

منتظر نظرات تاثیرگذارتان هستیم.


درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2

درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 3

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 1
    112MB
    34 دقیقه
  • فایل صوتی درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 1
    33MB
    34 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

381 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «☆☆ Hosna_85 ♡♡» در این صفحه: 1
  1. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 588 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    امروز 1404/7/15

    سلام استاد عزیزم، سلام بر مریم نازنین و دوست داشتنی و سلام بر اعضای سایت

    استاد این داستانی که توضیح دادی چقدر در زندگیم جاریع

    جوری که یع چیز انگار عادی بود

    یه چند روز پیش مادرم بهم کاریو گفت انجام بده و خودشم خسته بود حقیقتا منم خسته بودم اما نه زیاد به اندازه مادرم

    مادرم بهم کاریو گفت که انحام بدم اولش کمی سخت بنظرم اومد اما بعدش قبول کردم و رفتم اتاق و بدنبال انجام دادن کار خواستم برم

    یهو مادرم با ناراحتی و داد و بیداد بیرون اومد من تعجب کردم که خدایا چی شده؟؟؟

    نگو که مادرم تو ذهنش این بوده که من سر پیچی کردم و از انجام اون کار بدم اومده و نمیخوام برم « چون تو ذهن مادر من اینه که من اصلا گفتشو انجام نمیدم و همش از انجام کارها فراریم و یجورایی از استراحت کردنش من راضی نیستم

    »

    و با ناراحتی رفت خودش کارهارو انجام بده و

    من موندم و هاج و واج موندم که اقا من کی همچین چیزی گفتم، من که داشتم میرفتم پس چیشد به این؟؟؟ واقعا موندم بخندم یا نخندم / هههه

    خلاصه فهمیدم که تو ذهن مادرم یه چیز دیگه ساخته شده از من و داره اونو تحربه میکنه «یعنی یه باوری نسبت به من داره»

    _…..

    ////////////////•••••••••••/////////

    ••••••••

    یه داستانی از خودم: من از 10 سالگیم اینا همش زنبور وقتی نیشم میزد باد میکردم مثل بادبادک /ههه

    یعنی خب یجورایی باورم شده بود که هر وقت منو زنبور نیش زد باد میکنم و دکارا هم گفته بودن که این حساسیت داره به زنبورر وقتی نیشش زد باید فلان قرص بخوره فلان درمان رو به جاش بزنه بعد با آب سرد حموم کنه و….

    خلاصه خیلی زیاد حدیث بود و من هر دفعه زنبپر نیشم میزد مجبور بودم این کارهارو بکنم تا کل بدنم باد نکنه و از بدنم زخم اینا بیرون نیاد

    تا اینکه من یه ویدیویی بود از سریال زندگی در بهشت اونجا بود که دیدم مریم جون رو یه زنبور نیش زد اونم چه زنبوررررییییی

    از زنبور های بزرگ اسمش نمیدونم چیه خر زنبوره یا چی…./هههه

    خلاصه همین که زنبور نیشش زد اون گفت حتما بدن من به اون ماده ای که در بدن زنبور هست احتیاج داشته تا قوی تر بشه و بهتر از بدنم دفاع کنه

    به محض اینکه من اینو شنیدم گفتم چه دیدگاه خوبی مریم جون داره….. گذشت و یه روز زنبور نیشم زد و من گفتم حتما بدنم بهش احتیاج داشته و میخواسته قوی تر بشه و….« اصلا هیچ دارو درمانی براش استفاده نکردم فقط این حرف رو به خودم میگفتم، خیلی درد داشتم»

    اما در کمال ناباوری اصلا هیچیم نشد، نه بادی کرد بدنم نه زخمی، اصلا انگار نه انگار و خیلی سرحال تر از همیشه شدم

    و این یعنی من هرچیزی رو باور کنم همونو تجربه میکنم، آرههههه درسته همهچیز باور منه، نگرش منه، کنترل ذهن داشتنه…..

    …………

    •••••••••••

    ••••••••

    ••••••••

    یه روز به مادرم یه چای سبز خریدم، یکی از نماینده های محصول بهم گفت این اصلا چای خوبی نیستاااا، یه چایی بخر که بتونین بخورین، اصلا مزه خوبی ندار و….

    من گفتم موردی نداره بهم بده مادرم میخوره حتما« چون مادرم چای سبز دوست داشت»

    بعد دیدم روش نوشته چای سبز خارجی، من به مادرم دادم و گفتم مادر این جای سبز « که البته یجورایی معمولی بود»

    گفتم این چای سبز خارجیه، خودش لاغر میکنه، استخونات رو محکم میکنه، دندون هات رو سالم میکنه و….. « چند تا درد رو گفتم درمون میکنه و خودشم از یه درخت خارجی کم پیداست»

    مادرم بادخپشحالی گرفت و اونو دم کرد و خورد بعذش بهم گفت حسنا دختر این زانو درد رو هم کم میکنه؟؟!« چون مادرم زانو درد داشت»

    منم گفتم برم ببینم چی نوشته، در واقع روش اصلا در مورد زانو ننوشته بود اما من گفتم اره نوشته که زانو درد هم کمتر میکنه و اروم اروم خوب میکنه

    مادرم گفت: میگم از این چای خوردم زانو دردم کمتر شده،»

    بعد از اون هر وقت چای رو دم کنه و بخوره میگه زانو دردم بهتر از قبل شده/ هههه

    تازه به خالمم میگه یه چای خارجی هست که فلان جور درد رو درمون میکنه و استخون رو گرم میکنه و….

    خداییش خیلی ذهن انسان عجیبه…..

    انسان هر چیزی رو باور کنه همونو تجربه میکنه….

    واقعا ممنونم ازتون استاد…. که همه چیز رو بهمون یاد میدین و یاد آوری میکنین….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: