درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 1
استاد عباس منش در این فایل، از دل موضوعی که بهظاهر طنزآمیز است، از زوایای مختلف این اصل اساسی را به ما یادآوری میکند که:
- ورودیهای ذهن چگونه باورها، پیشفرضها و انتظارات ما را از وقوع اتفاقات آینده شکل میدهند.
- این انتظارات و ذهنیتها در هر لحظه:
- از یک سو، تجربههای همفرکانس با خود را وارد زندگیمان میکنند.
- از سوی دیگر، به یک اتفاق خنثی – که هیچ معنایی نداشته است – در زندگی ما معنا میبخشند.
به این صورت که:
اگر این ذهنیت و انتظار مثبت باشد، احساسات مثبت و شرایط دلخواه را از دل آن اتفاق خنثی برای ما خلق میکنند؛
و اگر منفی باشد، از دل هیچ ، شرایط نادلخواه را برای ما میسازند.
این فایل را با دقت گوش دهید و تجربیات خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید.
منتظر نظرات تاثیرگذارتان هستیم.
درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2
درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 3
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 1112MB34 دقیقه
- فایل صوتی درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 133MB34 دقیقه














بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استادان عزیزم و دوستان الهی ام
امروز در حین شنا با یه خانمی آشنا شدم که داشت خیلی راحت و روان دوچرخه می زد از اینکه اینقدر راحت و روان دوچرخه می زد برام جای سوال بود خلاصه ما با هم شروع کردیم به صحبت کردن و صحبت سر مسافرت و گشتن و پیاده روی و…که باعث شد من حتی قانون سلامتی رو به ایشون معرفی کنم و قرار گذاشتیم که بعد از استخر شماره تلفنش رو بگیرم و لینک قانون سلامتی رو برای ایشون بفرستم خلاصه داشتیم وسط استخر شنا می کردیم اون دوچرخه می زد، خیلی روان و راحت و منم دوچرخه زدنم خوبه ولی دیگه یه جاهایی خسته میشدم. نزدیک بیست دقیقه داشتیم صحبت می کردیم و اون دوچرخه می زد منم می زد. با هم گرم صحبت بودیم من همین طور که حرف می زدم این تو ذهنم بود که ایشون چجوری اینقدر راحت و روان داره دوچرخه می زنه با چه تکنیکی؟ پاهاش رو نگاه می کردم، حرکات دست و پاش رو نگاه می کردم بعد وقتی می خواستم که مثل اون حرکات رو انجام بدم یه کوچولو می رفتم پایین تر یعنی می رسید به گردنم .و بیشتر برایم سوال بود که چطور اینقدر راحت دوچرخه میزنه با اینکه 63 سالش است!!!همین طور در حینی که داشتیم صحبت می کردیم، این سوال ها تو ذهنم میومد و میرفت. دیگه زمان سانس تمام شد وقتی خواستیم از آب بیایم بیرون دیدم کمربند بسته بود. کمربند غریق نجات ولی من اصلا متوجه اون کمربند نشده بودم تو این مدت من فقط نگاه به پاهاش و دستاش می کردم و توی ذهنم بود که چه حرکتی می کنه که اینقدر راحت و روان داره دوچرخه می زنه بدون خستگی! بدون اینکه مثلا یه لحظه خسته بشه!
این ماجرا برام خیلی هم جالب بود هم خنده دار بود.
بعد که اومدم خونه رفتم تو سایت و زدم رو نشانه ها می خواستم یه فایلی گوش بدم ، فایل درس هایی از یک توت فرنگی نوزده دلاری، اومد. وقتی اون رو گوش دادم دیدم چه جالب من هم با توجه به باوری که فکر می کردم هر کی می آد ،اون قسمت عمیقش شنا بلده و شناش هم خوبه برای همین من حتی یک لحظه به ذهنم نرسید که احتمال داره این کمربند بسته، حتی اون کمربند رو نمی دیدم یعنی حتی متوجه کمربند غریق نجات نمی شدم و این دقیقا مثل همون جریان توت فرنگی است که ما فقط بر اساس آن چیزی که در ذهنمون داریم، تصور می کنیم.حتی چشم دیگه نمی بینه ( به قول مامانم می گفت دیدن نه به چشمه به دیدن دله . بعضی که می گفت برو فلان چیه بیار فلان جاست. من می رفتم نمی دیدم بعد خودش می رفت می گفت بیا ایناش. میگفتم من چجور ندیدمش!!! گفت اینکه فکرت مشغوله )حالا این خانمم باعث شد که من متوجه بشم واقعا دیدن فیزیکی تنها کافی نیست اون چیزی که ما فکر می کنیم رو می بینیم اصلا به این نیست که واقعا چیزی جلوی ما وجود داشته باشه یا نداشته باشه اون چیزی رو که دوست داریم می بینیم اون چیزی رو که دوست داریم می شنویم اون چیزی رو که دوست داریم می چشیم اون جوری که دوست داریم تجربه می کنیم پس همه چی به خودمون برمی گرده و هیچ چیزی خارج از ما نیست نه چیزی برای دیدن نه چیزی برای شنیدن و نه چیزی برای چشیدن و نه چیزی برای لمس کردن هر آنچه تجربه می کنیم خواسته و اراده خودمونه اون چیزی که تو باورهامونه اون چیزیه که ما بهش توجه می کنیم و اون رو تو واقعیت زندگیمون می سازیم پس چه خوبه که اونچه رو که دوست داریم و بسازیم و بهش توجه کنیم.