درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش - صفحه 20 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

813 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1495 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    نکاتی که از فایل استاد دریافت کرده ایم :

    – زمانی که موقعیت خوبی از نظر ثروت یا موفقیت و……به دست می اوریم هیچگاه نباید مغرور شده و نتایج ان را به خودمان نسبت دهیم. بلکه همواره باید با فروتنی در مقابل خداوند بدانیم که او ما را با قوانین ثابت و بدون تغییرش به این مسیر هدایت کرده همان گونه که مار ا از کودکی تا به حال حفظ کرده و همواره هدایتگر و حامی ما بوده است.

    – از هر چیزی که بترسیم حتما برای ما اتفاق خواهد افتاد . پس یک بار برای همیشه بر ترسهای خود غلبه کرده و بدانیم که تمام ترسهای ما توهمی است که ذهن ما ساخته است و با مواجه شدن با ان متوجه می شویم که ترسناک نبوده و با غلبه کردن بر ان ظرف وجودی ما بزرگتر می شود و رشد می کنیم. جهان فرکانس ما را دریافت خواهد کرد و اگر بترسیم حتما با ان موارد ناجالب مواجه می شویم.

    – مسیر زندگی کاملا بستگی به زاویه دید ما داشته اگر ان را اسان و لذت بخش ببینیم برای ما اسان و لذت بخش می شود.اگر با تمرکز بر نکات منفی شکایت و غر زدن ان را سخت ببینیم برای ما سخت می شود.

    – افرادی که خوش بین بوده تمرکز انها بر روی نکات مثبت و زیبایی ها است همیشه به افراد شرایط و موقعیتهای خوب هدایت شده و می توانند رفتار منفی افراد را به نفع خود به سمت مثبت برانگیخته کرده و اتفاقات خوب را برای خود رقم بزند.

    – زندگی مسیر لذت بخشی است که باید با تمرکز بر زمان حال و نعمتهای کنونی که در اختیار داریم از ان بهره برده و همیشه در فکر رسیدن به خواسته ها و زمان ان نباشیم و نعمتهای کنونی خود را دیده و سپاسگذار ان باشیم. وقتی به درستی به نعمتهایی که خداوند به ما عطا کرده توجه می کنیم می بینیم که ما بدون داشتن خواسته هایمان بسیار خوشبخت هستیم.

    – اگر زاویه نگاه خود را تغییر داده و سپاسگذار باشیم دنیا روی زیبایش را به ما نشان خواهد داد.

    – هیچگاه بر روی عقلمان حساب نکرده و اجازه دهیم خداوند با الهاماتش ما را به مسیر خواسته یمان هدایت کند.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1424 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    فایل زیبایی بود و نکته های عالی از این فایل من یاد گرفتم

    آنها را اینجا من برای خودم بنویسم تا همیشه بیاد داشته باشم و آن ها را در زندگی خودم بکار ببرم و زندگی آسان و خوبی را برای خودم بسازم

    کبر و غرور داشتن

    منیت داشتن

    من من کردن ها

    خودم می توانم

    خودم بهترین هستم

    خودم عالی هستم

    همه اینها نشان از کمبود عزت نفس و عدم شناخت خدای خودم و نداشتن باورهای توحیدی در درون من است

    یادم باشد که من هر چه هستم بخاطر و واسطه خدای مهربان خودم هستم

    یادم باشد که من با تکیه به قدرت برتر این جهان و با داشتن یک پشتیبان قوی است که می توانم به راحتی مسیر خودم را طی کنم

    حال خوب داشتن

    توجه به نکات مثبت

    احساس امید و خوب داشتن

    بزرگترین درس هایی است که از این فایل یاد گرفتم

    هر چه بیشتر روی خودم و این باور کار کنم من موفق تر هستم

    من شادتر هستم

    من آرام تر هستم

    حال من خوب تر است

    نکته زیبای دیگر است که همیشه قدر نعمت های خودم را بدانم

    همیشه از آنچه که دارم سپاسگذار باشم و بدانم که اگر آنها نبودند چقدر من برای داشتن آنها باید تلاش می کردم

    این درس دیگر هم برای من عالی و بزرگ است که همیشه مثبت نگاه کنم

    همیشه حال خوب داشته باشم

    همیشه خدای خودم را در همه امور زندگی خودم جاری بسازم

    همیشه روی خدای خودم حساب کنم و لاغیر

    همیشه دنبال بهتر شدن روند زندگی خودم باشم

    از لحظه خودم و از زندگی خودم لذت ببرم

    این ها بزرگترین درس هایی است که می توانم همیشه و همیشه در همه لحظات زندگی خودم بکار ببرم و از آن استفاده کنم و حال خوب را به راحتی برای خودم بخرم

    در نهایت و بصورت خلاصه می توان این را گفت که باید و باید همیشه سپاسگذار و قدردان خدای مهربان خودم باشم

    سپاس از خدای مهربان خودم

    سپاس از خدای زیبایی ها

    سپاس از خدای مهربانی ها

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    مریم شمسا گفته:
    مدت عضویت: 2252 روز

    به نام خدای بخشنده بخشایشگر

    الهی به امید خودت زیبای دلم

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی زیبایم

    سلام به همه دوستای توحیدی ام

    من تقریبا 9 ماه پیش این فایل دیدم و گوش کردم و امروز کامنتم خوندم که در 13 مرداد نوشته بودم وقتی بهش توجه کردم دیدم چقدر از لحاظ فرکانسی تغییر کردم چقدر از مسائل که اون روزها برام مهم بوده دیگه الان برام کم رنگ و یا رنگ باخته ولی هنوزم دارند سعی می‌کنند از مسیر منو منحرف کنند و این منم که باید حواسم باشه که میخام در مسیر درست لازم یا اینکه اجازه بدم ترسها بر من غلبه کنند ، میخام به خدا اعتماد کنم ، میخام بزرام اشتباهات گذشته زندگیمو تحت تاثیر بزاره یا باید همه رو رها کنم و ازشون درس بگیرم،

    استاد خداروشکر هم از لحاظ افکار و باورها و اوضاع مالی خیلی از قبل رشد کردم از 9 ماه پیشم، مخصوصا از لحاظ احساس لیاقت من دیگه اون مریم قبل نیستم ، امروز این فایل هدایتی من بود تا به من خیلی نکات یادآوری کنه ،

    ایمانت به خدای واحد حفظ کن

    اعتماد داشته باش به خداوند

    از ترسهات فراتر باش شجاعانه با توکل بر خدا برو تو دل ترسهات

    از نجواهای ذهنت عبور کن ، فقط دارند انرژیت می‌گیرند

    نسبت به زندگی ات خوشبین باش ، تو الانم زندگی خوبی داری داشته هاتو ببین، در یک خانواده خیلی خوب با انسانها های عالی داری زندگی میکنی، در یک حیات هزار متری ، پر از درختان میوه پر برکت و زیبا و پاک، مرغ و خروس های زیبا که تخم مرغ برات تامین میشه ، گوسفندان پر برکت که از گوشت و پشم و شیر اونها استفاده میکنی، هوای پاک مکان زندگیت که بوی بهشت میده، زمین های کشاورزی پر برکت که از هرچیزی که بخوای برات محیا کرده در تمام فصول سال داری از برکات خداوند استفاده میبری، خداروشکر شغل خیلی خوب و عالی داری معلمی که پر از زیبایی و عشق هست ، مهارت‌های عالی که در کارهای سیستمی داری، همکارهای بسیار خوب و مهربان،کلاس زیبا و پر از امکانات عالی ، شیوه های عالی تدریس که بهت الهام میشه ،آدمهای خوبی که تو رو همراهی می‌کنند تا مدرسه، راننده شخصی که تو رو میبره تا مدرسه، همه و همه از لطف و مهربانی تو هست ای خدای مهربان و من هیچم و هیچی از خودم ندارم ، همین خودم هم از تو هستم ای خدای بخشنده مهربان

    خدایا هرچه دارم از آن توست بابت تمام آنها ازت بی نهایت سپاسگزارم

    خدابا در این فایل بهم گفتی در رشد باشم، و تغییر و مسیر الهی ات را ادامه بدم با عشق و پیوسته ازت ممنونم

    خدایا بهم گفتی غرور منو نگیره از این پیشرفتم ، از این نعمتهایم ، خدایا من هرچه دارم از توست تو بهم دادی لیاقت داشتنه آنها و بیشترش بازم بده خدایا ازت بازم ممنونم و سپاسگزارم منو لایق داشتن آنها کردی در صورتی که من هیچ بودم و هستم در درگاه تو

    خدایا ازت ممنونم چشمانم را به داشته هایم باز کردی و اونها را واضح تر نمودی ، خدایا بهم گفتی هیچ کسی ذره ای در زندگی ام تآثیر نداره و من خالق شرایطم هستم ، خدایا بهم گفتی با جان دلم به آموزه های استاد عزیزم گوش کنم و عمل کنم ، خدایا شکرت

    چند لحظه پیش که مادرم صدایم کرد رفتم … تلویزیون خانمی این شعر میخوند، که توجهم جلب کرد

    خدایا ازت ممنونم که بهم گفتی همه چیو بسپار به خودت

    لاحول ولاقوه الا بالله

    ….

    .

    و در پایان کامنتم صدای زیبای اذان که از مناره مسجد به گوش میرسه

    خدا بزرگ است خدابزرگ است ،و گواهی میدم جز او خدایی نیست او بی همتا و یکتاست.‌‌…

    خدایا شکرت به خاطر این هم زمانی های ناب و پاک و الهی ات ، خدایا ممنونم همیشه باهام هستی،شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    مصطفی نازی کلیشمی گفته:
    مدت عضویت: 1850 روز

    به نام خدای وهابی که رب من است.

    سلام خدمت دوستان، استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز.

    دیشب این انیمیشن رو در کنار خانواده عزیزم دیدیم و لذت بردیم. الان می‌خوام کامنتم رو بذارم.

    جالبه در شرایطی این انیمیشن رو دیدم که مهمونی گرفته بودم. به یاری الله تونستم گواهینامه پایه دوم بگیرم. از خدای مهربونم تشکر میکنم و می‌خوام تجربه خودم رو از ترس بگم.

    فقط می‌خوام درباره ترسیدن صحبت کنم. من حدود شش ماهی میشه که برای گواهینامه پایه دوم که شامل خاور و مینی بوس میشه ثبت نام کرده بودم. کلاس های تئوری و عملی رو طی کردم. این رو هم بگم که من و رفیق عزیزم پوریا با هم شروع کردیم. در جاهایی که نترسیدم کاملا پرقدرت عمل کردم و خیلی زود به نتیجه رسیدم. آزمون تئوری آیین نامه رو دفعه اول قبول شدم. اصلا مثل هلو اتفاق افتاد. حالا جالبه توی همین شرایط خیلی ها 7 بار تا 10 بار اومده بودن ولی به نتیجه نرسیده بودن. دوستم هم دومین بار قبول شد. اما برای آزمون خاور کار کاملا متفاوت بود. من اعتماد به نفس نداشتم. 4 بار طول کشید به قبولی رسیدم. استرس و ترس ها باعث میشد که سر جلسه رانندگی اشتباهات ساده انجام بدم. در حدی استرس داشتم که پام روی پدال کلاچ و گاز می‌لرزید. اما نکته جالبی هم بود که من ادامه دادم و دوباره کلاس گرفتم و دوباره امتحان دادم تا در نهایت بار چهارم به قبولی رسیدم. درسته ترس داشتم اما با وجود ترس حرکت کردم. درسته ذهنم نجوا میکرد اما سعی کردم کنترلش کنم. اما برسیم به آزمون مینی بوس که دوبار امتحان دادم و قبول نشدم و ناامید شدم و این باعث شد که من دو ماه بی خیال بشم. درحالی که دوستم بار دوم خاور رو قبول شد و بار اول مینی بوس رو قبول شد و بعدش رفت خودش رو امتحان کنه و راننده پخش شرکت پپسی شد. یه ماشین غول رو دادن بهش تا برونه. چیزی که برای من واقعا تعجب آوره و تحسینش می‌کنم. خلاصه اون روی ترس هاش پا گذاشت.عمل کرد. اما من مایوس شدم و ادامه ندادم.

    هفته گذشته این فکر در سرم افتاد که باید تا آخر سال من قبول بشم و هرچقدر هزینه و وقت نیاز داشته باشه پرداخت میکنم. بهاش رو می‌پردازم. رفتم آموزشگاه و دیدم هفته بعد نوبت امتحان ماست. چون دو گروه بودیم. و آزمون یک هفته در میون به ما میخورد. این رو نشانه از طرف الله دیدم و 4 جلسه کلاس برای مینی بوس گرفتم. با تمام قدرت سر جلسه ها حاضر شدم و مهارتم رو بالا بردم و جالب بود که هفته بعد گفتم به خدا هر نتیجه ای که توی آزمون اتفاق بیفته من راضی ام و ادامه میدم. رفتم سر جلسه آزمون و انقدر خوب عمل کردم که سرهنگ بهم آفرین گفت و گفت که معلومه خوب تمرین کردی. من روی ترس هام پا گذاشتم. اگر ترسم رو ادامه میدادم هرگز این نتیجه الان نداشتم. جالبه که بعد از دو ماه نرفتن بار اول قبول شدم. ایمان، عمل و جسارت نمی توانم بگم با آدم چی کار می‌کنه.

    خودم رو تحسین کردم و از خدای خودم که در حق من لطف داشته سپاسگزارم. این نتیجه رو اون برای من رقم زد. من در برابر اون فروتنم و این درس بزرگی در زندگی من بود.

    دیشب جشن قبولی گواهینامه پایه دومم بود. در کنار خانواده عزیزم لذت بردیم. جوجه کباب درست کردم و همه هزینه های مهمونی با خودم بود. مهمونی دادن رو هم از فایل الگویی برای مهمانی گرفتناستاد یاد گرفتم.

    من خودم توی دوره سلامتی هستم. جشن طوری بود که همه چی خریدم. نوشابه، شیرینی، میوه و البته جوجه. هر چیزی که خانوادم دوست داشتن براشون فراهم کردم تا از مهمونی لذت ببرن و من هم که غذای دوره رو خوردم. جالبه که بعد از 48 ساعت فستینگ داشتم غذا می‌خوردم. این مهمونی کنترل ذهن خوبی بود و به خودم یادآوری کردم که من دنبال تغییر شیوه زندگی دیگران نیستم. من فقط میتونم خودم رو تغییر بدم.

    از لحظه به لحظه زندگیم لذت میبرم و سپاسگزارم. سپاسگزارم از خدای مهربونم بابت این جسم عالی، این قدرتی که در خلق شرایط زندگی برای من قرار داده. الهی شکرت. از استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته مهربونم سپاسگزارم. از این همه فراوانی که توی فایل چشمام داره میبینه سپاسگزارم. از این کارگردان، نویسنده، نتفلیکس و همه ی افرادی که در ساخت این انیمیشن زیبا دست داشتن سپاسگزام. باعث شدن تا درس یاد بگیرم. راستی از برادر عزیزم هم سپاسگزارم که برام یک ماکت فوق العاده از تویوتا لندکروز هدیه گرفت. کاملا فلزی و به قول استاد راک سالید. تمام درب هاش باز میشه و موزیکاله. این هم به خاطر قانون خداوند در توجه کردن هست. چقدر من به ماکت و البته خود ماشین ها توجه میکنم و نتیجه اش رو دیدم. الهی شکرت. چقدر فراوانی در زندگیم موج میزنه. یه آفتاب خوبی داره می‌ تابه و من بعد از یک ساعت پیاده، جلوی سکوی یک مسجد زیبا نشستم و دارم کامنت می‌نویسم. الهی صدهزاران مرتبه شکرت.

    خدانگهدار

    در پناه الله یکتا شاد، سالم و ثروتمند باشیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    مرضیه ایزدی گفته:
    مدت عضویت: 1767 روز

    سلام استاد عزیزم و مریم شایسته عزیز

    عجب فایلی بود این فایل! عالی بود:) این فایل را باید بارها دید و هر بار قانون را تکرار کرد

    نکته اول

    شروع داستان با مرگ گربه چکمه پوش است که 9 تا جون داشته

    نکته جالب در بخش اول این بود که تمام مواردی که در گذشته باعث مرگش شده بود، زمانی بوده که غرور و منیت وحشتناکی داشته است و احساس آسیب ناپذیری داشته است، بی نهایت مغرور شده است و فکر کرده راهی برای شکستش نیست و این فکرش باعث شده همانجا شکست بخورد

    نکته استاد: هر چقدر ما در مقابل خداوند فروتن هستیم به همان اندازه سرمان جلوی بقیه بالا است.

    اسیر تو از هشت خلد مستغنی است

    غلام کوی تواز هر دوجهان آزاد است./

    بی مغز بود سر که نهادیم پیش خلق

    دیگر فروتنی به در کبریا کنیم.

    (سعدی)

    به قول مولانا که می گوید

    عشق، از اول چرا خونی بُوَد؟ تا گریزد آنکه بیرونی بُوَد

    چرا عشق از همان آغاز ظهور خود، سفاک و خونریز است؟ برای اینکه بیگانگان و نامحرمان عشق، دست از این بازی بردارند و فرار کنند.

    عشقَ، عاشقان صادق را طلب می کند، نه آن کسانی را که هوس های آنی را را با مقولیه والای عشق در آمیخته اند.

    اگر عشق از همان آغاز، خونریز و سرکش نبود هر آدم بی سر و پایی، هوس های مبتذل خود را رنگ عشق می زد و خود را در صف عاشقان قرار می داد.

    وقتی این فایل را دیدم بیشتر به معنی کلمه توحید رسیدم و دلیل اینکه شما اینقدر در این زمینه پایدار هستید را فهمیدم اینکه شما در این عشق به خداوند پایبند هستید و همیشه در هر مقوله ای نقش خداوند را پر رنگ می بینید شاید اگر من این انیمیشن را می دیدم اینقدر به نکاتی که شما روی آن تاکید داشتید نمی رسیدم و دلیل آن این است که اینقدر نقش توحید در وجود شما پر رنگ شده است که در هر داستانی دنبال رنگ خداوند هستید.

    صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ آیه 138 سوره بقره

    با پاک شدن از رنگ تعلقات به رنگ خدایی درآیید و کیست از خدا نکوتر در رنگ آمیزی؟ و ما تنها عبادتگران اوییم.

    ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی

    دل را ز غرور نفس پرداختیی

    گر معرفتش ترا مسلم بودی

    یک لحظه به غیر او نپرداختیی

    نکته دوم

    ترس از مرگ گربه چکمه پوش که باعث شد خودش را به یک گربه خانگی نزول بدهد و توانایی های خود را فراموش کرد تا خطر نکند مبادا آخرین جانش را از دست بدهد در حالیکه این کار او همان مرگ بود ولی به شکل دیگر

    نکته استاد: زمانی که با یک مشکل روبرو می شویم و یک شرایط سختی برامون به وجود می یاد یا کلا اعتماد به نفسمون را از دست می دیم یا از اون تضاد استفاده می کنیم و پیشرفت می کنیم.

    همون تضادهایی که در زندگی هامون به وجود می یاد و آدمهای قوی را برای ادامه راه قوی تر می کنه چون با دیدن تضاد و برخورد با ناخواسته ها، خواسته هاشون براشون واضح می شن و تمرکز می کنند روی رسیدن به میوه تضاد که همون توجه به خواسته هاشون است ولی آدمهای ترسو به جای اینکه با دیدن تضاد تغییر کنند و در جهت خواسته شون حرکت کنند و قوی تر بشوند، دست از تلاش بر میدارندو نزول می کنندو فقط به ناخواسته هاشون فکر می کنند و از همون جنس ناخواسته در زندگیشون بیشتر می شه به جای اینکه از طریق تضاد بفهمند که چی را می خواهند و روی آن تمرکز کنند و از جهان سپاسگزاری کنند که با نشان دادن ناخواسته به آنها باعث شده که بفهمند خواسته شون چیه و به سمت خواسته شون بروند

    نکته سوم: ترس از مرگ

    که یاد آن داستان مولانا می افتم که یک نفر با ترس می رود پیش حضرت سلیمان و می گوید امروز عزرائیل با خشم به من نگاه کرد تو مرا با قالی ات به هندوستان بفرست که شاید از دست عزرائیل فرار کنم.

    فردای اونروز حضرت سلیمان به عزرائیل می گوید چرا به آن مرد با خشم نگاه کردی و باعث شدی از دست تو به هندوستان فرار کند و عزرائیل گفت من با تعجب به اون فرد نگاه کردم چون قرار بود که من جان او را در هندوستان بگیرم و وقتی او را در این شهر دیدم تعجب کردم

    نک ز درویشی گریزانند خلق

    لقمهٔ حرص و امل زانند خلق

    ترس درویشی مثال آن هراس

    حرص و کوشش را تو هندستان شناس

    در اینجا مولانا نتیجه گیری می کند و صفت حرص و آز و آرزوهای دور و دراز را نکوهش می کند و می گوید مرم به خاطر این از درویشی گریزان هستند که اسیر آز و آرزوهای دور و دراز هستند هستند

    و ترس از فقر هم مثل ترس از عزرائیل است و حرص و تلاش تو هم مثل هندوستان است همانطور که آن شخص سعی کرد خودش به وسیله باد به هندوستان برسونه تا از مرگ فرار کنه ولی گرفتار مرگ شد. انسانها هم تلاش می کنند فقر را با سعی و تلاش بیهوده و زیاد از بین ببرند ولی چاره کار این نیست همانطور که مرگ هم با ترس از مرگ از ما دور نمی شود.

    به جای اینکه به دنبال آرزوی دور و دراز باشیم از لحظه مون لذت ببریم

    نگاه زیبابین را در خودمون ایجاد کنیم

    نکته چهارم

    این قسمت، نقشه خوانی مسیر ستاره آرزوها توسط افراد است هر کدام طبق روحیات و ویژگیهایشان آن نقشه را می بینند.

    یاد توضیحات استاد در مورد ستاره قطبی افتادم که استاد گفتند می خوان به ما یاد بدهند که چطور از یک جنگل زیبا به آسانی مسیر زندگی مان را پیدا کنیم و چطور آسان بشیم برای آسانی ها

    و دقیقا اینجا سگ قصه که کانون توجهش به نکات مثبت بود و با خودش در صلح بود به همان جهت هدایت می شد یعنی مسیر زیبایی ها و آسانی ها و مسیر سنگلاخی که دیگران دیده بودند را به صورت جاده های زیبا و پر از گل و زیبایی می دید و به آسانی به جاهای زیبا هدایت می شد و راحت مسیر را برایش باز می کردند چون در مسیر لذت می برد و به زیبایی ها توجه می کرد.

    پس دنیا اونجوری می شه که ما داریم به آن نگاه می کنیم به قول ملک الشعرا بهار

    نگر جز خوب صد درصد نبینی

    که گر بدبین شوی جز بد نبینی

    چو نیکو بنگری در ملک هستی

    بغیر از جلوه ایزد نبینی

    ز نابخرد جهان را روز تیره است

    نگر تا روی نابخرد نبینی

    حقایق را ز چشم دیگران بین

    که گر خودبین‌شوی جز خود نبینی

    مسلم شد مرا کز حسن نیت

    بغیر از حسن پیشامد نبینی

    دد و دیوند خودبینان مغرور

    همان بهتر که دیو و دد نبینی

    نکته پنجم

    وقتی ترس بر ما غلبه می کنه انسان فریز می شه انگار هیچ کاری نمی تونه بکنه

    نکته ششم

    غرور باعث شد که گربه چکمه پوش همیشه تنها باشه و گربه خانم هم نمی تونست تا وقتی که او اینقدر عاشق خودش باشد با اون آدم مغرور وجودش رقابت کنه

    همیشه غرور باعث مرگ گربه چکمه پوش می شد

    بزرگان نکردند در خود نگاه

    خدا بینی از خویشتن بین مخواه

    عطار نیشابوری

    چون زلف بتان، شکستگی عادت کن

    تا صید کنی هزار دل در نفسی

    ابوسعید ابوالخیر

    نکته هفتم

    اگر شجاع باشی جهان به تو تعظیم می کنه اگر بترسی همه به تو آسیب می رسانند

    نکته هشتم

    نعمتهایمان را ببینیم و به داشته هامون توجه کنیم و سپاسگزار باشیم

    نکته نهم

    نعمتهایی که ما داریم همیشه توسط کسانی که آن نعمتها را ندارند، مورد توجه قرار می گیرد. پس به این فکر کنیم که امکان داره هر کسی آرزویش این باشد که نعمتهایی که ما داریم را داشته باشد. پس سپاسگزارتر باشیم.

    نکته دهم

    خوش بین بودن و دیدن اتفاقات از جنبه ای که زیبا به نظر برسد.

    این قسمت داستان منو یاد یک مشکلی که برای خانه مان افتاده بود انداخت که اتفاق خوبی نبود ولی همون اتفاق و تضاد باعث شده بود که ما خانه مان را به خانه ای بهتر تغییر بدهیم وقتی من این اتفاق ناخوب را تعریف می کردم دوستم می گفت این اتفاق به نظر خیلی منفی است ولی تو جوری تعریف می کنی که خیلی مثبت به نظر می رسد:) و جالبه این قسمت منو یاد فایل 12 کشف قوانین انداخت که ما انتظارات مثبت داشته باشیم تا همون اتفاقات برامون بیافته

    و نکته یازدهم

    در زمانی که اتفاقات جالب پیش نمی ره امیدمون را از دست ندهیم

    در زمانی که اتفاقات خیلی خوب پیش می ره ایمانمون را حفظ کنیم و فروتنی مون را حفظ کنیم

    شود زیادت شادی و غم شود نقصان

    چو شکر و صبر کنی در میان شادی و غم

    ز شکر گردد نعمت بر اهل نعمت بیش

    به صبر گردد محنت بر اهل محنت کم

    ” انوری ”

    نکته دوازدهم

    داشتن دو دکمه در وجود ما وجود دارد دکمه عقل و هوش و دکمه هدایت

    حواسمون باشه به محص اینکه روی عقل حساب می کنم دکمه هدایت خاموش می شود.

    نکته سیزدهم

    هر چه در مقابل خدا ناتوان تر بشی و اعتبار همه کارها را به او بدهی دستاورد بیشتری خواهی داشت

    تکبر در مقابل خداوند بلای جان می شود

    فروتنی است دلیل رسیدگان کمال

    که چون سوار به منزل رسد، پیاده شود.

    صائب تبریزی

    روی هدایت خداوند حساب کنیم و هر لحظه به خودمان یادآوری کنیم که هر چه داریم از خداوند است.

    خداوند در قرآن می فرمایند به اندازه ای که سپاسگزار منی ظرفت را بزرگتر می کنم

    نعمت شود زیاده به قدر زبان شکر

    نخلی است این که ریشه آن در دهان توست

    ” صائب تبریزی ”

    نکته آخر

    هیچ جادویی لازم نیست می تونیم در همین لحظه از زندگیمون لذت ببریم

    باز هم بابت این فایل بسیار زیبا و آموزنده ممنونم واقعا لذت بردم

    همیشه سلامت و شاد باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    مژگان محمدی گفته:
    مدت عضویت: 2340 روز

    به نام حضرت دوست که همه و هیچ در دست اوست️

    سلام به استاد نازنینم و مریم جان عزیز

    چه قدر همه ما خانواده عباسمنش خوشبختیم که در مدار شنیدن این آگاهی ها هستیم

    چه قدر ممکنه که این چهل دقیقه عمق داشته باشه به خدا که به اندازه چهار هزار سال زندگی ارزش داشت این فایل،چند بار باید گوش داد بهش ،چه قدر باید پلی کنی و استاپ واسه این که بشه درک کنی جملاتشو،مثلا این جمله که جهان بوی ترس شما رو میفهمه،یک نفر بیاد قیمت بزاره رو این جمله مگه میشه ?وقتی خود این جمله اساس خلق هر شکلی از ثروت هست،یا جمله هایی که استاد درباره خداوند میگه در باره بخشیدن اعتبار هر چیزی به خدا من وقتی به این جمله ها گوش می‌کنم به یاد شعر حضرت حافظ می‌افتم((تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز)) و چه قدر استاد استادانه از میان برخواسته و اعتبار همه چیز رو به خدا میده در نهایت فروتنی که در این فرصت یکباره بندگی هر کس سرش رو خم تر کنه بالاتر میره ️

    این جمله ها رو ارزشش رو منی درک میکنم که برای سالهایی طولانی در انفرادی ترس حبس بودم خوب درک میکنم من میدونم که در ترس و در یاس زندگی مطلقا وجود نداره

    منی ارزش هدایت رو درک میکنم که زیر بار بی اعتمادی و دوری از خدا روحم و جسمم تکه تکه شده بود

    منی که با اون مژگان خدا ناباور زندگی کرده و حالا داره با مژگانی زندگی میکنه که همیشه در حال حرف زدن با خداشه و حاضر نیست این لذت رو با هیچ چیز دیگه ای در زندگیش عوض کنه درک میکنه که این فایل گنجه یه گنج بزرگ

    حالا که میتونم این آیه ((مؤمنان واقعی کسانی هستند که نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهی)) رو یکبار به خودم بگم به جای اینکه یه بسته قرص ارمبخش بخورم که از طپش قلب و صدتا کابوس شبانه جلو گیری کنم و اتفاقا اثر بخشیش بیشتر از اون دارو هاست و البته به این دلیل که من باور دارم این ایه رو میام و مینویسم که این فایل قابلیت قیمت گذاری نداره

    هر چه قدر بخوام بنویسم نه حرفام تمومی داره نه حق مطلب رو میتونم ادا کنم

    فقط استاد عزیزم وقتی دارم نعمتهای زندگیم رو میشمرم همزمانی زنده بودنم با زنده بودن شما رو که منجر به رهایی من از اون تاریکی به نور شد رو چند بار میشمرم️

    در پناه خداوند بزرگ ،آرام ترین باشید که آرامش نشانه اعتماد به خداست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    وحید ربانی گفته:
    مدت عضویت: 1721 روز

    با سلام‌و‌دروود‌خدمت استاد عباس منش عزیز و‌مریم خانم عزیز و همه دوستان گرامی

    ممنون‌و سپاسگزارم از این فایل عالی امروز که به لطف خداوند موفق به مشاهده آن و‌انشا الله درک مطالب مفیدش شده باشم

    اهمیت به بحث‌غرور به نظر شخصی من در مسیر موفقیت خیلی خیلی ضروری‌و‌با اهمیت هست همونطور که شما گفتید اثر غرور در شکست بسیار بسیار سریع هست و‌من به شخصا تجربه کردم‌این‌موضوع را

    بر خلاف اثر باورهای غلط که ارام ارام ما را از مسیر صحیح منحرف میکنه غرور و‌تکبر خیلی سریع بصورت ضربتی عمل میکنه و‌دلیل این سرعت هم اینه که ما شخصا ارتباط خودمون را با منبع اگاهی با خواست خودمون قطع میکنیم و منبع اگاهی را از منبع لایزال الهی به منبع ناقص و‌ناچیز ذهن وصل میکنیم دقیقا مثل موبایلی که برای دانلود به مرکزی عظیم‌از موسیقی وصل هست و هر درخواستی را play میکنه تا اینکه این موبایل را به حافظه محدود داخلی افلاین وصل کنیم خیلی سریع در مقابل درخواست های ما error میده و‌مثال های دیگه ای که میشه زد

    خاموش کردن جی پی اس و تکیه به نور محدود یک متری چراغ دستی

    بنابر این سقوط ما در مسیر موفقیت حتمی و قطعی هست وقتی دچار غرور و‌تکبر و خود بزرگ بینی کاذب میشیم

    من از خداوند سپاسگزارم بابت این هماهنگی عالی اون من دقیقا از امروز یک‌تمرین‌را برای خودم برنامه ریزی کرده بودم برای بیاد اوری این نکته که اگر من بدنبال عزت الهی هستم باید فروتن باشم باید سر بزیر داشته باشم چشم به زیر بندازم از قدرت الهی و خاضع باشم و فروتن تا خداوند سر من را همواره بالا نگاه داره و‌دقیقا این فایل عالی از شما در تایید تمرین من امروز روی سایت گذاشته شد

    این قدر بحث غرور به‌نظر من اهمیت داره که لازم هست دوره ای برای خودش داشته باشه مخصوصا برای دانشجویانی که بر سیکل خود محور بودن و خلق خواسته های خودشون قدم بر میدارن این موضوع خیلی نزدیک هست و اگر دانشجوی مسیر موفقیت به این مبحث اگاهی لازم را نداشته باشه مثل خود من خیلی زود دچار خطا میشه ولی از اون جایی که خداوند منبع لایزال رحمت و فضل الهی همواره انرژی مثبت و‌پیشرفت و‌رشد را گسترش میده و غالب هست اگر ما بر باورهای توحیدی قدرتمند متمرکز باشیم این باگ غرور را به اسانی شناسایی میکنیم و اصلاحش میکنیم ولی در کل این موضوع نیاز به کار و‌تمرین‌داره که کاملا مسلط شویم خدارا بینهایت شاکرم که هر‌روز و‌هر‌روز بر اگاهی های ما می افزاید و‌مارا به سمت نور و‌روشنایی هدایت میکند

    “اهدنا صراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغذوب علیهم والضالین ” آمین یا رب العالمین

    سپاسگزارم از شما استاد عزیز که مطالب شما بی نظیر و فو‌ق العاده است شخصا لذت میبرم از تمام مطالبتون موفق باشید ارزوی سلامتی و شادی و‌ثروت مندی برای شما دارم

    موفق باشید

    وحید ربانی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      حمید حیدری گفته:
      مدت عضویت: 2073 روز

      سلام و دورد وحید عزیز

      سپاسگزارم از کامنت زیباتون، دقیقا همینطوره غرور بیجا باعث ضربه خوردن ما درمسیر موفقیت میشه، و وقتی این ترمز ذهنی رو هموار کنیم به موفقیت های عالی میرسیم، غرور بیجا و منیت دقیقا مارو از خداوند دور میکنه و غرور از نفس و شیطان میاد که اینم یه نوع گمراهی بصورت مخفی و ظریف از سمت شیطان میاد که اکثر اوقات کاملا بدیهی بنظرمون میرسه

      درپناه خداوند شاد وسلامت و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    نرگس نازپرور گفته:
    مدت عضویت: 1458 روز

    سلام دوستان عزیز

    من هم چند وقت هست ک هر برنامه رو میبینم، چه کارتون چه فیلم خیلی توحیدی یا قانونمند بهش نگاه میکنم در واقع اصلا اهل دیدن تی وی نیستم ولی اگر چشمم بخوره یا تو جمعی باشم که اجبارن ببینم بازم ازش درس یاد میگیرم.

    حتی موزیک هارم خیلی معنویی گوش میدم مثلا انگار یک بیت شو خدا برام میخونه یک بیت شو من برای خدا،،،،

    هرکی میبینه میگه چقد با احساس میخونی عاشق کی شدی؟؟؟

    منم چند وقت پیش وقتی پسرم داشت کارتون باب اسفنجی و میدید چقد از شخصیت باب اسفنجی لذت بردم و قانون و به صراحت دیدم

    باب اسفنجی یه موجود ساده خوش بین شاد و مهربون و درمقابلش اقای اختاپوس یه موجود عصبی بد بین و بی حوصله ک تو این قسمت میخواست کاری کنه که باب اسفنجی و از محل زندگیش دور کنه و راضیش کنه بره جای دیگه زندگی کنه و در اخر همه بلا ها سر خودش اومد و خونه خودشم از دست داد…

    من همیشه فکر میکردم ادم های خوب و مهربون ضربه میخورن و خیلی ساده لو هستن ولی دیدم اگر خوب باشی، شاد و امیدوار خدا صدر در صد محافظته

    خیلی هم عالی ازت محافظت میکنه و دیگران هر کاری هم بکنند که اذیتت کنند و ازت سو استفاده کنند، اخر به خودشون صدمه میزنن و تو در ارامشی و هیچ اتفاق بدی برات نمیوفته چون فرکانست فرکانس خوبی هاست.

    ممنون از خداوند بابت اینکه همه جا برامون اموزشی داره

    و ممنون از استاد عزیز و مریم خانم ک انقد درس ها و خوبی ها رو برامون به زیبایی اشتراک میزارن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    عارفه گفته:
    مدت عضویت: 1458 روز

    به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید

    سومین کامنت

    سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان هم فرکانسی پر نشاطم

    به قول دیالوگ فیلم جنگجوی درون

    گاهی نیازه برای عاقل شدن عقلت را از دست بدی

    چقدر این جمله اش را دوست داشتم چقدر از لطف و محبت الله دارم دیوانه میشم

    و چون میدونم اعضای این خانواده بهتر حرفام را درک می‌کنند بر این شدم که اینجا احساس خوبم را به اشتراک بزارم

    و اما بعد….

    عارفه داستان من چند روزی بود تو تمرین کد نویسیش از خدا میخواست تجربه یک مسافرت تنهایی را داشته باشه و چمن روز بعدش راهی سفر یک روزه به قم شد

    من تو اون سفر خیلی دوست داشتم برای خودم باشم و تنهایی رفتم و فکر میکردم تا صبح تو حرم هستیم ولی تو مسیر فهمیدم شب بر میگردیم و خانمی که باعث شده بود من با این کاروان آشنا بشم به خاطر محبتت زیادش میخواین من تنهایی را احساس نکنم همه جا با من بود

    منم سعی می‌کردم در لحظه خوش باشم ولی بی تعارف اون سفری که دوست داشتم یه چند ساعتی برای خودم خلوت کنم نشد

    بی خیلی از اون آقای مسنی که کاروان قم و جمکران را می‌برد لذت میبردم وهم تو دلم هم به بقیه از حسن هاشون میگفتم

    حتی به خانم بغل دستم گفتم چه آقا خوش انرژی هستند کاش مشهد هم می‌بردند و در جواب بهم گفت ایشون چند ساله فقط قم و جمکران می‌برند هر هفته

    تا گذشت و تو اون هفته دیدم همون خانم تو گروهش اعلام کرده که کاروان فلان مشهد میبره اونم با یک قیمت مناسب. من خوشحال شدم ولی نجوا ها و ترس ها اومد سراغم حالا چند روز نیستی بچه ها چی؟ کلاسشون چی؟ بهونه گیری هاش چی؟ مهدیس بفهمه با گریه هاش نمیزاره تو بری و……

    ولی حتی به همسرم گفتم به خود آقاهه زنگ بزنید ببینیم چطوریه(تو پرانتز اینا را هم بگم که من همیشه وقتی تور هارا میدیم که با غذا و… هست میگفتم خب من که با دوره سلامتی هر چیزی نمیتونم بخورم و الکی باید پول غذا بدم کاش میشد این قسمتش حذف بشم من خودم برلی خودم یه کاری میکردم)

    همسرم زنگ زد به اون آقا و باعث شد بفهمیم که بدون وعده های غذاست (الله اکبر)

    ولی باز با نق هایی که مهدیس و گاهی هم عرفان و اینکه هی باباشون تایمی هم که هست باهاشون روابط خوبی نداره و هی بچه ها می‌گفتند مارا با بابا تنها نزارید منو منصرف میکرد

    تا وقتی که اعلام کردن ظرفیت تکمیل

    و کنار این ماجرا ها همون موقع مربی پلاتسم گفت من چند روز نیستم و میخوام برم مشهد و بدون بچه هام و زنونه میخوام برم

    تو دلم تحسین کردم و احساس خوبی گرفتم به قول استاد وقتی از مدل خواستتون که می‌بینید یکی بهش رسیده احساس خوب بگیرید و بگم خود این یک نشونه است

    خلاصه تا دیروز بعدازظهر فهمیدم 6نفر کنسل کردند وقتی به نشانه امروز من تو گروه سر زدم که دلم آروم بگیره و بتونم تصمیم بگیرم فایلی از زندوی در بهشت اومد که در قفس اردک ها را باز کردند و خانم شایسته گفتند اینا روز اولی هست مه می‌خواند بیاند بیرون

    به خودم گفتم عارفه بچه های توهم یک روز اول باید داشته باشند شاید اصلا حضور تو باعث میشه اینا بیشتر هی دنیال گیر دادن بیشتر به هم باشند و هی بعدش بگم ماااماااننن یه جیزی به عرفان بگید

    مامان یه جیزی به مهدیس بگید و وقتی زنگ زدم به همسرم گفت برو من قول میدم به بچه ها چشم خوره نرم که نترسند وکلی خوشحال شدم و زنگ زدم به اون آقا

    گفت یه چند نفر گفتند پول می‌ریزند فردا زنگ بزن اگه نریختن تو بریز گفتم چشم

    و دل بچه هام هم نرم شد و دیگه از اون بهانه ها نگرفتند و فقط گفتند مامان برای ما هم سوغاتی بیارید

    و همین که آقا گفت از در باب الرضا میرید. تو دلم ذوق کردم چون همیشه عاشق خیابان امام رضا هستم چون تو خیابون حرم پیداست

    و فردا سه شنبه ساعت یک قرار حرکت کنیم بریم حرم حضرت معصومه جمکران و بعد 10شب به سمت مشهد مقدس

    میبینید چه خوشگل خدا پلنش را چید اگه من اون جمکران را نرفته بودم با این کاروان و اون آقای مهربون اصلا آشنا نشده بودم

    خدا میدونه تو این سفر قراره من چقدر تجربه کسب کنم چقدر به خدا نزدیک بشم

    خدا میدونه چقدر با افراد خوبی آشنا میشم

    خدا میدونه چقدر برای بچه هام این دوری باعث رشدشون میشه

    خدا میدونه چقدر در بهترین زمان در بهترین مکان قرار میگیرم

    خدا میدونه برام چه سوپرایز هایی در نظر گرفته وای خدای من چقدر خوشحالم

    شاید به ظاهر برای یک سری ها جذاب نباشه

    سفر با اتوبوس

    بدون وعده های غذایی

    و

    ولی همه پلن ها خوشگل برای خواسته های من چیده شده و نظر هیچ کسی برام مهم نیست و و سط اتاق یه لحظه خشکم زد و داشتم فکر میکردم چطور انقدر خوشگل همه چیز چیده شده و افتادم به سجده و بهش گفتم

    حمد سپاس واقعا مخصوص قدرتمند ترینه جهانه

    بهم بگو که قدرتمند تر از تو من میم سجده اونا میکنم. کسی را پیدا نمی کنم قوی و مهربون و تواناتر از تو

    چقدر دوست دارم این رفاقت با خدارا

    خدایا عاشقتم آرام جانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2157 روز

      سلام به عارفه جانِ نازنینم.

      بَه بَه نوشِ جونت باشه هدیه های خدا.

      هم سفر جمکران، هم مشهد مقدس.

      چیدمان و زمان بندیِ خدا شگفت انگیزه، ما رو به خواسته مون میرسونه از قشنگترین مسیر…

      احتمالا الان که من دارم مینویسم تازه رسیده باشی.

      حسابی بهت خوش بگذره عزیزم.

      امیدوارم اون خلوتی که خودت دلت میخواد فراهم شه برات.

      منم از همینجا سلامِ خودمو روانه میکنم به امام رضا جان.

      این سفر مطابق خواسته های تو چیده شده و همین تبدیلش میکنه به بهترین سفر.

      خیلی بهت خوش بگذره.

      چقدر شیرینه مزه ی رفاقت با خدا.

      نوشِ جون تو و همه مون این شیرینی.

      در محضرِ خدا همه چیز شفاف، روشن، امن و زیباست

      الهی شکرت برای همه چیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        عارفه گفته:
        مدت عضویت: 1458 روز

        سلام سمانه عزیزم

        وای سمانه نمیدونی چقدر عشق میکنم از این رفاقت

        از اینکه سوار اتوبوس بشی و مسئول کاروان شخصا بهت زنگ بزنه و بگم شما کجائی و وقتی گفتم سوار اتوبوس خیالش راحت شد و ولی همون مسئول کاروان وقتی خانمی دیر کرده بود و خانمه میگفت شما به من زنگ می‌زنید که رفتید جلو تر داد کشید و گفت مسئول نیستم به کسی زنگ بزنم

        ازاینکه از شخصی که خیلی وقته این حاج آقا میشناسه گفتم تاحالا ایشون غیر از قم مشهد برده بودند گفت نه اولین باره و من وجودم عشق شد چون دو هفته پیش وقتی برای اولین بار باهاشون راهی قم شدم گفتم کاش این آقا مشهد هم میبرد

        والان اجابت شد

        هم صندلی اتوبوست بین تمام آدم ها بشه دختر خانمی که یکسال با خودت تفاوت سنی داره و هر دو در یک ماه و تفادت بک روز به دنیا اومده باشیم و ملی کنار هم احساس خوب داشته باشیم

        دخترم تو جاده زنگ زد و گفت مامان داره اصفهان بارون میاد و دلیجان هم جاده ها خیس بود و من برای این بارندگی داشتم خداراشکر میکردم و وقتی رسیدیم قم دیدم خاک تو هواست و به دوستم گفتم کلش به نم بارون هم اینجا بزنه خاک هارا ببره همون موقع مسئول کاروان با کسی که تو جمکران بود تماس داشت و بهش گفت اینجا داره بارون میاد

        وای خدای من آخه من چطوری شکر بگم

        اینکه تو صف چایی حصورت بودیم که خیلی طولانی به نظر می‌رسید و هی آخر صف مشخص نبود و به دوستم گفتم ما در بهترین مکان تو صف قرار می‌گیریم و دقیقا پشت یک خانم مشهدی خونگرم قرار گرفتیم و آنقدر خوش برخورد بود که اصلا نفهمیدیم چطور رسیدیم به جایی که چایی بهمون دادند و بعد داشتیم با دوستم در مورد ویژگی مثبت خانم صحبت میکردیم و چند دقیقه بعد دیدیم همون خانم داره لیوان های چایی را هم جمع میکنه و چقدر به خودش گفتیم که از انرژی خوبتون داشتیم صحبت میکردیم

        اصلا نمیدونم از کجاش بگم از کدوم حس خوبش بگم

        دقیقا دوستم زینب خودش اعتراف کرد گفت من آنقدر مشهد اومده بود امام رصا برام سنگ تمام گذاشته بود ولی انگار اینبار یه جور دیگه است

        خدایا عشقی

        زبونم ابتر برای تشکر

        فقط میدونم خیلی عشقه

        سمانه جان کامنتت را بعد از نماز مغرب و عشا وسط صحن امام رضا خوندم با اون نسیم ملایم و هواپیما هایی که گاها از بالای سرت می‌گذشت و اون حال هوای فوق‌العاده حرم بدون حسابی یادت کردم عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          سمانه جان صوفی گفته:
          مدت عضویت: 2157 روز

          سلام و ماچ فراوان به عارفه جانم، به بانویِ نکات زیبا و مثبت.

          برای اولین بار، امروز تو پیاده روی، کامنت خوندم، پاسخِ شما رو و دلم قنج رفت برای خودت و حس و حالت.

          نوشِ جونت ثانیه به ثانیه اش.

          البته که خودمم هوس کردم سفر مشهد رو…

          چقدر ذوق کردم برام نوشتی از سفرت، از تجربه هات، از حس های خوبت، از لحظه های نابی که خلق کردی برای خودت به واسطه ی افکار و اعمالت …

          نوشِ جونت باشه این سفر و تمام تجربه ها و لذت هاش…

          میدونی همین الان یهو یاد چی افتادم؟

          یاد اون شب که با مهدیس جان رفتین ایستگاه صلواتی نذری دریافت کردین، چای اومد سر راهت، نوشابه و قورمه سبزی اومد تو مسیرتون و…

          منظورم فقط خوراکی نیستااااا…

          بخشی از زندگی خوراکی هست…

          بیشتر توجه میکنم به اینکه به خواسته تون رسیدین به شیرینی و راحتی …

          همین فرمول تو سفرت هم داره جلو میره.

          نوش جونت.

          حسابی لذت و شادی و هیجان و حس خوب بیاد تو سراسرِ زندگیت.

          مرسی که تو صحن به یادم بودی…

          میدونی عارفه جان، من عاشق صحن های حرم امام رضا ع هستم، برام یه حسِ دیگه داره، نماز جماعت تو صحن ها و داخل حرم یه انرژیِ خاصی داره…

          پارسال، حوالیِ شهریور با همسرم رفتیم مشهد…

          یه روز یه ناخواسته داشتم و چون با کنترل ذهن آشنا نبودم خیلی اذیت شدم، افکار مسموم بیچاره ام کردن تو سفر…

          تا اینکه گفتم بریم حرم…

          من رفتم قسمت زنانه

          همسرم مردانه…

          زیاد هم جلو نرفتم که کلی برم صحن های مختلف یا داخل حرم…

          همون اولین جایی که بود نشستم و حال بدی داشتم و اشکم روانه بود…

          دلم نه خوندن زیارت نامه میخواست نه هیچ دعایی که بخونم…

          دلم نماز هم نمیخواست…

          اما خدا منو به روشِ خودم آرومم کرد.

          چطوری؟

          کاغذ اوریگامی تو کیفم بود، کاغذهامو درآوردم بدون توجه به دیگران شروع کردم به تا زدنِ دُرنا، که بینِ ما اوریگامیست ها نمادِ صلح و دوستی و مهربانیه.

          داستانِ زیبایی داره، اگه سرچ کنین داستان درنا و سودوکو میاد که قضیه اش چیه…

          خلاصه چند تا درنا تا زدم و اشکهام میومدن همینطوری…

          بعد از مدتی آروم شدم…

          الان میگم من اون موقع با تا زدن اوریگامیِ دُرنا در حالِ عبادت بودم…

          چون قلبم خالی شد از غم، از خشم، از ناراحتی، از کدورت…

          خدایا شکرت

          چی بودم چی شدم

          از فضلِ خودته، اعتبارش از خودته، مرسی خدای عزیزِ دلم.

          چند تا درنا هم همونجا هدیه دادم و بهتر و بهتر شدم…

          این شد یه سبکِ جدید برای زیارت های من، مدلِ سمانه اینه:

          گاهی با نماز عشق میکنه تو حرم امام رضا ع

          گاهی با نگاه کردن به محیط و آدما

          گاهی اوریگامی

          و ….

          قلبت سرشار از شادی و آسودگی بشه هر لحظه عارفه جانم.

          مرسی که حس‌های خوبت رو با همه ی ما به اشتراک گذاشتی.

          مرسی از کامنتِ دلبرت، هدیه ات رسید دستم، مرسی عزیزم.

          ان شاالله خلوتِ مطلوبت با خدا، واست فراهم شه عارفه جانم در بهترین زمان و بهترین مکان.

          الهی شکرت برای عارفه جان و همه ی اعضای خانواده ی نازنینم در این سایت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
          • -
            عارفه گفته:
            مدت عضویت: 1458 روز

            سمانه جان این کامنت در ادامه کامنت قبلیه که انقدر مبحوط قدرت الله هستم که گفتم بیام باهات به اشتراک بزارم

            بهت گفتم مینی بوس خراب شد و بقیه خانم ها رفتند و منو بچه ها تو پارک کوهستانی موندیم

            چند دقیقه پیش مسئول تور زنگم زد گفت چه خبر خوبی

            گفتم بله عالیم شما چه خبر چه کردید

            گفت هی گفتی خدا داره بهمون میفهمونه از ابن جلوتر نرید گفتم خب

            گفت 200متر جلوتر دیدیم چه بوی بنزینی داره میاد و نگه داشت نگاه کرد دید داره از باک بنزین. بنزین میره

            و از همونجا با چه دردسری اسنپ گرفتیم و اومدیم خونه و الان خونم و با خانم ها گفتم هی خانم نصر گفت بیاین همبن جا خوش باشید تو دل طبیعت و… ولی هی خواستید برید

            بهشون گفتم دوقلوهام که آب بازیشون را کردند و لباساشون هم عوض کردند و یک نسیم خنکی هم میاد

            گفت کار درست را شما کردید

            تلفن که قطع شد رفتم به سجده به بچه هام گفتم باید تو این شرایط سجده کنیم

            سجده خدایی به این بزرگی

            در صورتی که وقتی راه افتادند تو دلم براشون خیر خواستم گفتم انشاالله بهشون خوش بگذره و اگه برند و بیاند معلوم میشه که من نباید هم مدار این افراد قرار میگرفتم

            و اصلا نمیدونم چقدر هر لحظه بیشتر از قبل شیفته این خدا میشم

            جات خالیه سمانه جان تو این هوای رویای و صدای تکون خوردن برگ درختان در دل هم دیگه

            دوستت دارم دوست جونی من

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
            • -
              سمانه جان صوفی گفته:
              مدت عضویت: 2157 روز

              سلام و صد سلام به عارفه جانم.

              از سفر خوش اومدی، همیشه به گردش و سیاحت و شادی.

              خدارو شکر الان زمانش رسید که برات بنویسم.

              امروز داشتم از کامنت شما به مامانم میگفتم:

              قسمتی که آقای مسئول کاروان بهت زنگ زده و پیگیری کرده و برای دیگری اینکار رو نکرده…

              اینکه شما نیکی رو برانگیختی در آقای مسئول کاروان وگرنه به قول خودش شاید وظیفه نداشته باشه دونه به دونه تماس بگیره چک کنه کی اومده کی نیومده…

              بچه که نیستین، همگی عاقل و بالغین و مسئولیت با خودتونه که سر موقع و هماهنگ باشین.

              از خوندن دونه به دونه ی هدایت‌های خدا در مسیرت که نوشته بودی، کیف کردم…

              اینکه شما و دوقلوهای نازنینت جایی باشین که باید باشین، شما تو مدارِ امنیت بودین…

              خدا رو شکر اتفاق نازیبایی برای سایرین پیش نیومد…

              به یه چیزی توجهم جلب شد:

              وقتی اینطوری هدایت میاد که کاری خلافِ جهت دیگران و مسیر دیگران انجام بدم، چقدر گوش میدم به هدایت خدا و اعتماد میکنم به صدایِ درونم؟

              آیا با تردید، از کنارش رد میشم یا عمل میکنم؟

              تحسینت میکنم برای چشم گفتن هات به هدایت های خدا.

              تحسینت میکنم وقتی پلن عوض شد (تور دو روزه به اصفهان تبدیل شد به پارک) یا به عبارتی چالشی پیش اومد، کنترل ذهن کردی، اتفاقا لذت بردن رو انتخاب کردی و بچه ها و خودت رفتین پارک.

              این قسمت چشمک زد بهم:

              معلوم میشه که من نباید هم مدار این افراد قرار میگرفتم

              یعنی اعتماد داری به پلنی که خدا برات چیدمان کرده و میدونی خیره و تو توی مدار مشترک با بقیه نباید باشی، به به، کیف کردم.

              نمیدونم قبلا تو کامنتهام خونده بودی که این قسمت رو نوشتی یا دلت گفت بنویس:

              جات خالیه سمانه جان تو این هوای رویای و صدای تکون خوردن برگ درختان در دل هم دیگه

              من عاشقِ عاشقِ عاشقِ پیچیدنِ صدای باد تو شاخه ها و برگ های درختان هستم.

              نشونه ی منه این قسمت شدیداً.

              مرسی که نوشتی برام.

              مرسی که با عشق دو کامنت برام نوشتی از سفرت و ماجراهای جذابت.

              هدیه های جذابت رسید دستم، ذوق زده شدم.

              راستی چند بار این یکی دو روزه ذکرِ خیرت بود برام، هم تو کامنتهام، هم پیشِ مامانم و …

              خُب طبیعیه دیگه، دل به دل راه داره عارفه جان.

              شربت سوم نوشِ جونت، روزیِ خدا برات بوده که رسیده دستت…

              دلم رفت برای این قسمتِ نوشته ات:

              خدایا تو کی هستی که وقتی آدم بهت وصل میشه انقدر همه چیز روان و دلنشینه

              من سکوت، من چشمای قلبی قلبی، من لبخند به پهنای صورت، من حس خوب…

              عاشقتم با این نتیجه گیری های نابت:

              یا اینجا برام یک سورپرایزی در نظر گرفتی یا اینکه تو اون خونه که بودم قراره یه اتفاقی بیفته که قراره من اونجا نباشم و حتما خیره.

              اگه قرار بود من بدونم و درگیر بشم خدا منو نمی‌شوند تو حرم که نباشم اینجا.

              خوشحالِ عالم هستم وقتی خدا خودش منو از فرکانس های نازیبا، مدارهای نازیبا دور میکنه. الهی شکرت.

              داشتم میخوندم قشنگ عین سریال ها شده بود برام، هر لحظه منتطر بودم یه عطفِ دیگه تو قصه بیاری و سورپرایزم کنی…

              اینکه میگم قصه، حقیقتِ زندگیِ دونه به دونه مونه.

              مگه چند تاشو مینویسیم تو کامنتها؟

              خیلی کم.

              هر لحظه یه خیر و برکتی داره میاد که خودمون دقیق میفهمیم داره از کدوم مسیر و کانال وارد زندگیمون میشه…

              مسیرِ سرسبز و زیبا و آسان شده توسطِ باورهای توحیدی

              خودت رو ماچ کن از طرف من.

              بهترین برات

              بهترین روزی های حساب و غیر حساب خداوند سرریز شه تو زندگیت.

              مرسی که برام نوشتی و به رشدِ باورهام کمک کردی عارفه جانم.

              همه مون در پناهِ رب العالمینِ نازنینم باشیم.

              الهی شکرت برایِ صدای بادی که میپیچه بینِ شاخه و برگ های درختان.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            عارفه گفته:
            مدت عضویت: 1458 روز

            سلام سمانه جانم

            کامنت پر احساست وقتی به دستم رسید که دو روزی میشه از مشهد برگشتم و دوقلوهام را با یک تور دو روزه راهی شدیم به اطراف اصفهان

            ولی دوستان دارم از داستان همین امروز که جرا الان من توی یک پارک کوهستانی نشستم و جایی که می‌خواستیم برین نرفتم و گوشه ای از اتفاقات خوب مشهد و قدرت فرکانس و درس های استاد که آدم تو دل زندگیش به عینه میبینه صحبت کنم

            اول از مشهد بگم برات

            یه روز از صف چایی برات گفتم بزار الان از صف شربت حضرت برات بگم

            اون لحظه ای که رفتیم با همسفریم شربت گرفتیم و خوردیم و بهش گفتم من باز دلم میخواد تو جی گفت نه من نمیخوام

            اومد لیوان هارا گذاستم جایی که جمع می‌کردند و یه ندایی گفت نمیخواد تو صف بایستی بزار یکم زمان بگذره و کلا هم یک لیوان دیگه دلم میخواست چون قبلش دوتا لیوان برداشته بودم خخخخ

            و اومدم نشستم به 30ثانیه نکشید یه خانم هم سن و سال خودم یک لیوان شربت بهم تعارف کرد گفتم خودتون بخورید گفت نه زیاده

            گفتم به دوستم الله اکبر چه همون یه دونه که من میخواستم چرا به تو تعارف نکرد و به من کرد من. مه نه پیر بودم نه بچه سال این همه آدم دورش بودند برلی اینکه بهشون تعارف کنه

            نمیدونی سمانه جان شربت را میخوردم وجود پر از عشق بود و هیجان سرم را گذاشتم روی پاهام هنبن نور که دم پله نشسته بود و از سر شوق گریه می کردم و میگفتم خدایا تو کی هستی که وقتی آدم بهت وصل میشه انقدر همه جیز روان و دلنشینه که یهو دوستم بهم زد که یعنی لیوان خالیت را بده اومدند لیوان هارا جمع کنند یعنی حتی برای لیوان بردن هم من از جام بلند نشدم

            سرم را گذاشتم رو شونه دوستم و اشکم بیشتر از قبل سرازیر شد گفتم چطور خدا داره خوشگل میزبانی میکنه داره منو شرمنده خودش میکنه

            مورد بعدی ::

            روز آخر قرار بود ظهر راه بیفتیم بعد ناهار و هی گفتند نماز جماعت کسی نمونه که دیر نشه (تو پرانتز بگم که من نماز ظهر ها چون چشمم به آفتاب خیلی درد میگیره حتی با عینک نمی‌رفتم و مغرب میرفتم تا نماز صبح) و همین جور گوشی دستم بود که یک حس قوی گفت پاشو پاشو نمازت را برو حرم بخون من سریع پاشدم و رفتم حرم

            تو رواق امام خمینی به خدا گفتم خداجونم اینکه منو کشوندی اینجا دوتا حالا داره

            یا اینجا برام یک سورپرایزی در نظر گرفتی یا اینکه تو اون خونه که بودم قراره یه اتفاقی بیفته که قراره من اونجا نباشم و حتما خیره

            خلاصه اومدم خونه

            دوستم گفت عااارفههه نبودی یک دعوای بین خانم ها شد

            گفتم واااااقعا؟؟؟؟ اینجا بود که به جوابم رسیدم خدا مرا از مدار بد جدا کرده بود در صورتی که هیچ بحثی بین خانم ها نبود

            اومد برام تعریف کنه گفتم تعریف نکن گفت چرا گفتم اگه قرار بود من بدونم و درگیر بشم خدا منو نمی‌شوند تو حرم که نباشم اینجا

            باورت نمیشه چقدر شکر خدا را کردم

            و مثال های زیادی که میدیم تو همبن اتوبوس که هم سفر بودیم ولی همه یک جور براشون اتفاقا خوب یا بد رقم نمی‌خورد هرکسی با فرکانسش دریافت می‌کرد اون چیزی که باید

            و اما امروز

            در راه حرکت هنوز از اصفهان نزده بودیم بیرون که آقای راننده گفتم نمبدونم کجای ماشین مشکل پیدا کرده یه یک ربع تحمل کنید که درست بشه

            بماند که خانم هی می‌گفتند بابد از قبل چک میکردی و… من میگفتم حتما خیره و قرار نیست ما تو این زمان تو جاده باشیم

            و تو دلم بسم الله الرحمن الرحیم میگفتم چون گشایش هر در بسته است

            تا اینکه دیدم استارت زد و راه افتادیم

            تو مسیر نزدیک های نجف آباد اصفهان یهو شنیدیم زیر ماشین صدا کرد سریع زد کنار

            و رفت نگاه کرد اومد گفت جیزی که دارم میبینم تو 30سال رانندگی تو بیابون ندیده بودم

            سمانه فکر میکنی چی شده بود؟

            باک مینی بوس ول شده بود پایین فکر کن چقدر خدا رحمون کرد خانم که تور را آورده بود میگفت دیگه جایز نیست ادامه بدیم با اسنپ برگردیم رانند گفت من پول اسنپ ندارم بدم برگردید بشینید رو این چمن ها تا درست بشه خودم برگردونمتون

            خلاصه ما پیاده شدیم فکر کن وقتی پیاده شدم چی دیدم؟

            نوشته پارک کوهستانی نجف آباد (جایی که هر بار از جلوش رد میشدیم بریم جایی به همسرم میگفتم یه بار بیایم اینجا. می‌گفتند حالا که داریم میریم جای دیگه

            خلاصه زنگ زدم همسرم گفتم اینجوری شده و منو بچه ها بر نمی گردیم و اینجا تفریح میکنیم شماهم بیمار شدید عصر بیاین دنبالمون و هی به خانم ها میگفتم ببینید خداراشکر جایی خراب شد که تو بیابون نیست و جای نشستن داره

            القصه یکی از دست علی خدا اومد کمک ماشین درست شد

            و اونا خواستند راه باز ادامه بدند ولی من با توجه به نشانه ها فهمیدم این مسیر را نباید ادامه بدم

            و خیریت این مسیر صحبت کردن خانم آقای راننده با من بود که گفت من افسردگی گرفتم و دویت دارم مثل شما مثبت فکر کنم گفتم سایت استاد عباس منش زندوی منو زیر رو کرد و تازه خدای خوشگل خودم را اونجا پیدا کردم و چقدر ذوق کرد وقتی این حرفا شنید

            و الان من و بچه هام تو پارک هستیم و دارند با فواره هایی که چمن هارا آب میدند بازی می‌کنند و ملی خوشحالیم

            بازهم مثل همیشه

            بهترین هارا برات آرزو میکنم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
          • -
            عارفه گفته:
            مدت عضویت: 1458 روز

            سلام بر سمانه ی دوست داشتنی خودم

            سمانه جان پاسخ اونجا غیر فعال شد اینجا دارم برات کامنت میزارم

            سمانه جان عزیز مرسی از احساس خوبت که تو کامنت موج میزد

            مرسی که به یاد من بودی و در مورد اتفاقات من با مامان گلت صحبت کردی

            جان عارفه نمبدونستم که تو از صدای لابه لای درخت ها خوشت میاد و چقدر ذوق مرگ سوم وقتی اینو گفتی. تو دلم گفتم خدایا مرسی که دستی سوم از دستای تو برای تقدیم کردن یک احساس خوب به سمانه جانم

            خواهر گل من یه دوستی که چند روز پیش کاملا هدایتی تو پارک باهاش هم مدار شدم گویا به خط های و کف دست و نشانه هاش عالیم بودم از نگاه خودش من خیلی اهلش نیستم به قول استاد درگیر حاشیه نشین بهتره

            ولی وقتی خط عمرم را دید خندید و گفت تو زود میمیری

            گفتم این که خبر خوشی

            گفت ناراحت نشدی گفتم نه تازه باعث میشه لحظه هام را شیرین تر زندگی کنم و تو ناراحتی و غم نمونم

            میخوام بهت بگم خودم از خودم لذت بردم که انقدر نگاهم تغییر کرده به زندگی من کاری به درستی و غلط بود حرف اون. کار ندارم ها واکنش خودم را دارم میگم

            به قول مجری زندگی پس از زندگی موت یا همون مرگ یعنی من زنده باشم و تو کالبد انسانی باشم ولی هیچ تغییری نکنم فقط متحرک باشم و رشد نکنم مرگ اصلی اونه وگرنه مرگ خودش شیرینه

            به بچه هام یه روز گفتم مامان جان مرگ شیرینه و حتما روی سنگ قبر من بنویسید مادرم تولدت مبارک

            در کل میخوام بهت بگم من بعد 34سال عمر گرفتن از خدا اعتراف مبکنم چند ماهی هست متولد شدم و خدا جونم را شناختم که هنوز هم کمه و دیگه حاضر نیستم درصدی به اون باتلاق قبلم برگردم

            من میجنگم خوب زندگی کنم و جهان را جایی بهترین برای زندگی کنم و همین را روی سنگ قبرم بنویسند

            عارفه ای که خوب زندگی کرد و کمک کرد جهان جایی بهتر برای زندگی باشه

            بازهم مثل همیشه :

            بهترین هارا برات آرزو دارم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
            • -
              سمانه جان صوفی گفته:
              مدت عضویت: 2157 روز

              سلام عارفه جانم.

              خوبی دوستِ نازنینم؟

              اتفاقا هم فرکانسیم، امروز من داشتم کامنتهاتو تو ایمیلم دونه دونه میخوندم و الان پاسخت برام اومد.

              نقطه آبی دریافت شد و الهی شکر گفتم.

              الهی شکر برای دونه به دونه ی کامنت ها و پاسخ ها.

              قبل از شما پاسخ سیدِ عزیزمون، برادر خوبم آقا عظیم بساطیان رسید دستم و خدا رو خیلی شکر کردم که اینگونه محبتش رو بهم از طریقِ بنده های توحیدیش نشون میده.

              چقدر خوبه که تغییر کردیم.

              چقدر خوبه که بهبود پیدا کردیم و خودمون متوجهش شدیم، فارغ از اینکه دیگران متوجه میشن یا نه.

              این تغییرِ نگاه و باور که گفتی واقعا شگفت انگیزه، زندگیِ آدم رو زیر و رو میکنه.

              جاهایی که درک کردم و نگاهمو به اون مسئله بهبود دادم، جایزه هاشو گرفتم.

              اولین جایزه همیشه حال و حسِ خوبِ خودمه.

              وقتی من حس و حالم خوب باشه، میتونم حس خوب تو محیط منتشر کنم.

              پس خیلی مهمه من روی خوب کردن حالِ خودم تمرکز کنم، نه خوب کردن حالِ دیگران.

              چون یکی از نتایجِ حالِ خوب من اینه که لاجرم حالِ بقیه رو هم خوب میکنم چه بخوام چه نخوام، اصلا در کنترل من نیست دیگه، خوبی با خودش خوبی های بیشتر میاره.

              مرسی که کلامِ آقای موزون رو یادآوری کردی و نوشتی:

              موت یا همون مرگ یعنی من زنده باشم و تو کالبد انسانی باشم ولی هیچ تغییری نکنم فقط متحرک باشم و رشد نکنم مرگ اصلی اونه وگرنه مرگ خودش شیرینه

              یه روایت داریم از امام علی ع که سعی کنین امروزتون با دیروزتون فرق کنه، به عبارتی بهبود داشته باشیم، چیزی که استاد بارها و بارها تاکید دارن روش.

              اگه ساکن باشیم، به مرورِ زمان خراب و فاسد میشیم. تازگیِ روحمون از بین میره.

              مثلِ آب که اگه یه جا راکد بمونه، میگَنده.

              هر وقت حرکت کردم، تازه و پر نشاط شدم، هر حرکت کوچک یا بزرگی روبه جلو برای بهبودم.

              هر وقت هم حرکت نکردم و تو ذوقِ حرکت‌های قبلی باقی موندم، کم کم شروع کردم به افتِ انرژی.

              عارفه جانم خوشحالم کردی که برام نوشتی، باهات ارتباطِ قلبی دارم، میبوسمت و بهترین و عمیق ترین آرامش ها رو برات میخوام.

              خدایا شکرت که تو مسیر بهبود هستیم همگی

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    آرمین اصغری گفته:
    مدت عضویت: 2612 روز

    بنام خدا

    سلام به استاد عزیزم وخانوم شایسته عزیزم

    ممنونم از شما که باتموم وجودتون دارید آگاهی های توحیدی ناب رو با ما به اشتراک میزارید

    خب یک بیت از ترانه های ناب خودم رو به اشتراک بزارم

    به چشم وذهنت عادت بده که درتاریکی به دنبال روزنه نور باشد…به وجود الهی ات بیاموز که برای هدفهایش مغرور باشد

    (برای رسیدن به هدفت مغرور باشی خوبه)

    چقدر زیبا بود این فایل داستان گربه چکمه پوش

    چه درسهایی بزرگی داشت این فایل

    به هرچیزی با دیدگاه زیبایی نگاه کنی نیست

    وهرچند شاید یه اتفاق به ظاهر بد باشه

    اما نتیجه پایانی اش زیبا خواهد بود

    باید آگاهانه توجه مون روی زیبایی باشه وبابتون شکر گزاری کنیم

    همین آسمونی که هر روز میبینم چقدر زیباست وجای شکر دارد

    خدایا بابت تموم داشته هایم شکرت

    چقدر خاطره ای که در مورد سگ گفتین زیبا بود

    کل این زندگی نوش جانتون

    برای همینه که شدین پیامبر زمانه

    این ثمره ایمان وشجاعت وباورهای شما بود که شما رو به این درجه از موفقیت رسونده

    نباید از هیچ چیز بترسیم وباید بریم تودل ترسهامون

    دوبیت دیگه از ترانه هامو مینویسم

    شاید بعضی از روزات باشه تاریک…ولی توباید عملا پاروی ترسات بزاری

    درسهایی که تویه ترسه هیچ جایی نیست…

    یه کاغذو قلم بردار ترسهاتو بنویس

    هرکارمیکنم هرچیزی مینویسم ،مینوشم ومیبینم،میگیرم فقط خداست من تسلیم خداوندم

    خدایا شکرت بابت وجود استادعبامنش

    که دریایی از آگاهی هایت رو به دست آورد وبامابه اشتراک گذاشت

    ترسها همش از توهمه….رسیدن به هدف نتیجه طبیعی توکله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: