درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1 - صفحه 29 (به ترتیب امتیاز)

693 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    fatemeh saeeidi گفته:
    مدت عضویت: 1812 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان

    چقدر زیبا و عالی گفتید تمام مباحث این فایل

    وای خدای من باورم نمیشه انگار این فایل برای من تهیه شده

    واقعا همه چیز کنترل ذهن هست

    و همین بازی پینگ پنگ تمرینی بسیار عالی هست برای کنترل ذهن که از اون الهام بگیریم و در زندگی مون استفاده کنیم

    استاد من واقعا اخیرا بیشتر متوجه شدم که:

    احساس خوب =اتفاقات خوب

    احساس بد=اتفاقات بد

    و حالا پاسخ به سوالهایی که در این فایل داده شده

    سوال اول

    احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمتها

    من خیلی در زندگی ام این مورد را داشتم

    مثلا از بچگی به ما می‌گفتند بعد از هر خنده گریه هست

    و من این باورم شده بود حتی بعضی اوقات که خیلی خوشحال بودم و بلند بلند می خندیدم درست در اوج خنده یه دفعه یه احساس به من دست می‌داد به خودم میگفتم همین الان یه بلایی سرم می یاد و اون شادی هم کوفتم میشد

    یا بعضی اوقات که زندگی خیلی روی خوشش را به من نشان می‌داد میگفتم من دیگه بابا لایق این همه خوشی که نیستم دیگه دارم زیادی خوش میشم

    نا خودآگاه به خودم احساس بد میدادم و خودم را لایق این همه خوشی نمیدیدم

    یا بعضی اوقات همسرم برایم کادو های زیاد میخرید محبت های زیاد به من می‌کرد دلم نمیخواست کسی بدونه میگفتم الان حسودیشون میشه خیلی وقتها هم خودم را لایق این حد از محبت همسرم به خودم نمیدونستم

    سوال دوم

    احساس قربانی شدن

    من وقتی ازدواج کردم شرایط نا دلخواه زیادی در رابطه با اقوام همسرم داشتم و

    همیشه احساس قربانی شدن داشتم و تمام اذیتهایی که میشدم را از عوامل بیرون از خودم از اطرافیان همسرم می‌دانستم سالها طول کشید تا من متوجه شدم خودم را باید تغییر دهم وقتی آمدم روی خودم کار کردم و عزت نفس و اعتماد به نفسم را تقویت کردم دیگه اون احساس قربانی شدن که سالها با خودم داشتم کم کم از بین رفت و شرایط بهتر و بهتر شد و اون افراد هم دیگه در زندگیم کم کم حذف شدند

    و در مورد کارم

    من سال گذشته جایی مشغول کار شدم که به خاطر افکار خودم و ذهنیت هایی که داشتم آدم هایی که باهاشون در ارتباط بودم از دستشون اذیت میشدم و دائم خودم را یک انسان قربانی مثل برگی در باد می‌دانستم ولی به محض اینکه خودم را قربانی شرایط ندیدم به صورت معجزه از اردیبهشت امسال در جایی بسیار عالی تر و با افراد بهتر مشغول کار هستم

    واقعا هر روز که می‌خواهم به سر کار برم خیلی خدارو شکر میکنم که من هدایت شدم به کار جدیدم خدایا شکرت

    یعنی وقتی احساس لیاقت به خودم دادم و روی ذهن خودم کار کردم خودم را لایق شرایط بهتر دیدم شرایطم تغییر کرد

    و واقعا من با تمام وجودم به این رسیدم اگر در شرایط به ظاهر بد باشم اگر بتوانم ذهنم را کنترل کنم و احساس خوب به خودم بدهم مثلا پیاده روی کنم استخر برم به طبیعت بروم و خلاصه هر کاری که حالم را خوب میکنه انجام دهم واقعا شرایط برام تغییر کرده

    و همان موقع به خودم میگم

    خدایا شکرت خدایا عاشقتم که قوانینی در جهان قرار داده ای که می‌توانیم با آن قوانین زندگی مون را آنطور که می‌خواهیم خلق کنیم

    خدایا بابت تمام نعمتهایت بینهایت سپاسگزارم

    خدایا بابت همه چیز بینهایت سپاسگزارم

    در پناه الله یکتا شاد و سلامت و تروتمند و موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    روف رضایی گفته:
    مدت عضویت: 976 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم عباس منش گرامی و خانم شایسته مهربان و دوستان عزیزم در این مسیر پر از خیر و برکت

    این فایل نشانه امروز من است

    این فایل چقدر آموزنده است و پر از نکته های بسیار عالی است

    این جمله شما استاد عزیزم چقدر حالم را بهتر می سازد امروز

    کنترل ذهن یعنی کنترل زندگی

    با شنیدن این جمله فقط تحسین تون کردم

    چقدر خوب دارید قانون را درک کرده و در زندگی تان عملی می سازید

    و این عملی ساختن قانون در زندگی این چنین نتایج فوق العاده عالی را بوجود آورده است

    چقدر خوب دارید آگاهانه زندگی می کنید و از بودن در کنار همدیگر لذت می برید

    و تجریبات خوب و فوق العاده عالی را دارید

    وقتی استاد می گفتید که نگاه کنید در زندگی تان که چی چیز های و چی بازی های ساده دارید در زندگی تان که حال تان را خوب سازد و از بازی کردن لذت ببرید و در کنار همدیگر شادمان باشید

    وقتی این صحبت ها و مثال های ارزشمند را می شنیدم بیشتر به زندگی خودم نگاه می کنم که من چگونه رفتار می کنم

    من چقدر دنبال بازی های ساده تری در زندگیم هستم که حالم را خوب سازد و برایم درس داشته باشد

    و این آموزش ها مرا به نکته مهمی رساند که من غافل بودم

    من هیچ وقت در زندگیم تلاش نکردم که یک همچین چیز های را داشته باشیم که بتواند تغیراتی بهتری را در زندگی مان بوجود آورد

    به یاد دارم در زمان کودکی وقتی که در دهات زندگی می کردیم از طرف شب تو خونه یکسری بازی ها را داشتیم و جالب اینکه این بازی ها چقدر احساس صمیمیت محبت و باهم بودن ایجاد می کرد

    چقدر خوب می توانستیم لحظاتی را بیشتر در کنار هم باشیم و خوشحال باشیم

    هر چقدر که بزرگتر شدیم این چنین شادی ها و خوشحالی ها را کمتر کردیم

    دیگر آن ذوق و شوق را نداشتیم

    دیگر این گونه بازی ها ما را خوشحال نمی کرد

    دیگر از بودن در کنار اعضای فامیل لذت نمی بردیم

    دیگر بودن یا نبودن مان خلی فرق نداشت

    حتی به یاد دارم موقع که من در شهر بودم برای تحصیلات و بعد از مدت های که می رفتم خونه برای دیدن فامل هم آن ذوق و شوق و خوشحالی را نداشتیم

    شب زود تر شام می خوردیم و در اتاق دیگری مصروف می شدیم

    همه چیز را به نحوی برای خودمان سخت می کردیم

    من وقتی به زندگی خودم نگاه می کنم من در زندگی مشترک مان هم هیچ چیزی را برای اینکه بتواند لحظه‌ای ما را خوشحال سازد دنبالش نبودیم

    فقط دوست داشتیم زمانیکه بیکار هسیم تلویزیون نگاه کنیم

    حتی بعضی موقع هم دیگر را می گویم که ساکت باش من فیلم نگاه کنم

    اینکه زمانی را اختصاص دهیم با شریک زندگی مان روی یک موضوع دو کلام حرف بزنیم

    همین جور کار ها باعث می شود از حرف همدیگر سریع ناراحت شویم و توانایی شیندن حرف طرف مقابل مان را نداشته باشیم

    و با یک حرف خلی معمولی از همدیگر دلگیر شویم و ناراحتی ها و کینه گرفتن ها شروع می شود

    حالا که نگاه می کنم من هیچ وقت چنین چیزی در ذهنم نداشتم که یک لحظه فضای خنده و شادی را در زندگی مان بوجود آوریم

    از هم دیگر دلگیر می شویم ولی اگر کسی را یافتیم دنبال درد و دل کردن می شویم

    در زمان آن مریضی فراگیر دیدیم چقدر زندگی ها پر تشنج شده بود

    چون قبل از آن همه به نحوی بیرون بودند و از طرف شب چند ساعتی پیش هم بودند

    اما با آن شرایط وقتی توی خونه بودیم زندگی برای خلی ها سخت و شکننده شده بود

    حالا تازه دارم با شنیدن این آگاهی ها متوجه می شوم که چقدر از زندگی مان و عمر مان به بطالت سپری شد

    بازهم جای شکر دارد می توانیم با عمل کردن به این آگاهی ها زندگی مان را زیباتر و جذاب تر سازیم

    حد اقل از این به بعدش را خوب زندگی کنیم

    در زمان حال زندگی کنیم

    حسرت گذشته را نخورم و نگران آینده نباشم

    همین لحظه را در یابم و از همین لحظاتی عمرم لذت ببرم آینده خودش می آید

    استاد عزیزم درک این فایل زمان بیشتر می خواهد و باید چندین بار گوش دهم تا بهتر درک کنم

    و جالب اینکه با شروع پروژه مهاجرت به مدار بالاتر درک ام از فایل ها خلی خوب شده است

    چون حالا به نحوی کنترل ذهن بهتری دارم

    و این کنترل ذهن چی نعمتی بزرگی بوده من بی خبر بودم البته جدی نمی گرفتم

    وقتی با شروع این پروژه این موضوع کنترل ذهن را جدی گرفتم در های از خیر و خوشی را در زندگیم برایم گشوده است

    خلی حالم خوب است و شاکر خداوند بزرگ هستم

    از شما استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان ممنون و متشکرم بابت این همه آموزش های بیسار عالی و تاثیرگذار

    از دوستان عزیزم ممنونم که با کامنت های زیبای تان این احساس خوب را بیشتر می سازید

    خدایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جویم

    خدایا صد هزار بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    لنا پارسا گفته:
    مدت عضویت: 357 روز

    سلام ودرود استاد گرامی و ملکه مهربانان بانو شایسته

    سالیان سال هست که این حس دروجود من ریشه دوانده و بی خبر از این مسئله به این روند عدم لیاقت ادامه میدادم ..از کودکی به ما گفته بودن دختر نباید بخنده ..خنده زیاد بده …و خیلی ازین حرفها ..و این شده بود یه باور..یادمه دبیرستان که بودم با دوستام که بیرون می‌رفتیم حسابی خوش می‌گذشت و حسابی می‌خندیم ولی ازترس اینکه گفته بودن به ما خنده بدهست و‌پشتش گریه هست یادمه برای اینکه پشتش اتفاق بد نیفته بادوستام یه باور ساخته بودیم که 7باربگیم پشت سر خنده خنده ..و7باربگیم پشت سر خنده خرما تااتفاق بد بعداز خنده و واقعا اتفاق بد نمی‌افتاد

    ولی امان از روزی که بعد خنده این جمله رو تکرار نمی‌کردیم حتما یه اتفاق بد پیش میومد

    بزرگترشدم و یک عشق رو تجربه کردم خیلی لحظات عالی و شادی رو با هم داشتیم که درخیال نمی‌گنجید ولی اونجا که باور غلط بعد خوشی یه ناخوشی هست لیاقت داشتن اون خوشی رو در خودم نمیدیدم و شروع کردم به بدخلقی و کارایی انجام دادن که احساس کنم خیلی خوش نگذره تا پشتش اتفاق بدی برام نیفته …

    بعدها که ازدواج کردیم و باوجودیکه از همه لحاظ عالی وزبانزد همه بودم خودم لایق همسرم نمیدونستم اونقدر این بی لیاقتی در من پررنگ شد که ازدواجم طی دوسال به بدترین شرایط ممکن تبدیل شد و به علت عشق من به قوانین هدایت شدم به سایت استاد

    و الان چه سبکبارم که کشف کردم این تضاد به وجود آمده تا من رشد و پیشرفت کنم و‌پی به اشتباهاتم ببرم ..قدم قدم با استاد تمام علت مشکلات و آسیبهای زندگیم برایم روشن شده پادرمسیر گذاشتم و با یاری خداوند و آموزه های استاد دارم خودمو کشف میکنم الان اول راه درمان هستم و خوشحالم که میتونم همونجور که بدترین شرایط را با احساس بی لیاقتی و باورهای غلطم رقم بزنم میتونم بهترین هارو هم برای خودم رقم بزنم به یاری الله

    به زودی از دستاوردهای خودم برای دوستان خواهم نوشت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    سعید گفته:
    مدت عضویت: 679 روز

    به نام خداوند جان افرین

    سلام به همه عزیزان

    حقا که شما دو عزیز، استاد هستید که این نکات رو از دل بازی پینگ پنگ دراوردین و این نشان از تسلط شما به قوانین و تطابق دادن همه زندگی با انهاست

    خداروشکر من زندگیم پر از ارامشه اما گاهی که ذهنم بهم ریخته فورا میبینم اتفاقات کوچک شروع به افتادن میکنه و همونجا سعی میکنم که از افتادن اتفاقات بعد با کنترل خودم جلوگیری کنم و به واقع احساس بد خیلی منو میترسونه چون کانسی کوئنس بد به دنبال داره . در وقع شده که مثلا کاری میپیچه یا با ارور در نصب ویندوز یا برنامه ای مواجه میشم سعی میکنم فعلا دست از کار بکشم و بعدا تلاش کنم که حالم خوب بشه. چون اون عمل در احساس بد نتایج بدتر و اشتباهات بیشتر و ناراحتی بیشتر به وجود می اورد

    و شده که در اتفاقی ذهنم رو خوب تونستم کنترل کنم و بلافاصله جهان به من جایزه داده و به خودم میگم جایزه خداونده

    و هی با خودم مرور میکنم

    مورد اول: رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمت ها:

    من نوجوانی خیلی چیزها رو ساده بدست میاوردم خیلی و همه چی داشتم اما میگفتم بقیه ندارن و دلسوزی میکردم که ندارن یا چرا من اینقدر کارام راحته و همون احساس عدم لیاقت که داشتم به خدا که از اون به بعد با اون تفکرات مسیرم سخت شد و از چاله به چاه میوفتادم و ازم گرفته شد.

    ماشین و موتور داشتم و اصلا قدرش رو نمیدونستم و ازش خسته شده بودم و به راحتی از دستش دادم و الان که بی وسیله هستم میفهمم چقدر ناسپاس و بی لیاقتی کردم.

    مورد دوم:احساس قربانی شدن

    با دوستام که مینشستم از دولت و سیاست مینالیدم و میگفتم که ما بدبختیم که تو این کشوریم . یا اون که اون رابطه رو داره و من که نمیتونم . یا اینکه کار نیست و من بیکارم و همه اینا منو به افسردگی بیشتر و ناامیدی سوق میداد.

    یا میگفتم خوشبحال طرف اینقدر وضعش خوبه که پسرش عشق و حال میکنه ولی ما که هیچی و روز به روز با این افکار بی پول تر میشدم

    در واقع تا قبل شنایی با استاد و دوره عزت نفس و احساس لیاقت نمیدونستم چه تاثییر مخربی داره و الان سعی میکنم بیشتر به نعمت های خودم و حال خوبم توجه کنم و همینطور با یاد اوری تکامل و نتایج الانم بیشتر انگیزه بگیرم که روی بهبود خودم کار کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    خانواده فعال گفته:
    مدت عضویت: 1128 روز

    سلام من چند ماه پیش یه طوری برای پنجره سفارش دادم به یک پنجره سازی بعد من پولشو واریز کردم بعد قرار بود دوهفته اینده بیاد و نصب کنه نیومد نصب کنه از اون داستان هم سه ماهی گذشت ولی خبری ازش نشد گوشی رو هم جواب نداد خیلی ام توی ستاره قطبی نوشتم که بیاد ونصب کنه ولی نشد و من احساس قربانی بودن کردم ودقیقا هم قربانی شده بودم حدود 2تومن فک کنم پولش بود و خیلی ام ذهنمو درگیرش نکردم ولی گه گداری یادم میومد وبهش زنگ میزدم و کاررو بدتر میکردم خلاصه گذشت و گذشت و من خاستم برای خونم لوله کشی گاز انجام میدادم به یکی زنگ زدم بیاد برام لوله کشی رو برام انجام بده این اوستا هم اومدانجام داد و در اخر موقع حساب کتاب قیمت بالا حساب کرد برام باز من احساس قربانی شدن کردم حالم خوب نبود زنگ زدم به دوستم که از قوانین آگاه بود و توی یک مدار بودیم بهش گفتم داستان رو گفتم این مشکل پیش اومده به من گفت که فقط سری پولشو واریز کن بره (پولشو واریز نکرده بودم)وبرای سری های بعد هم قبل از این که کسی کار رو انجام بده قبلش قیمتش رو طی کن و …فقط پولشو واریز کردم و گفتم منطق من از پس موجه جلوه دادن قیمتی که گفت بر نمیادگفتم ولی قانون شوخی نداره با آدم (توجه به ناخواسته =ناخواسته بیشتر)فقط این پولو واریز کنم انگار صدقه و خیرات دادم و بخشیدمش چن اگر باز هم ادامه بدم به فکر کردن راجبش باز همون الگو تکرار میشه .ممنون از استاد عزیز بابت این که این آگاهی ها رو به ما میده الان قدم سه از دوازده قدم هستم هر قدم رو که میخرم به خودم میگمواقعا پولی که دارم میپردازم ارزشش رو داره(شاید زشت باشه گفتنش ولی میگم نوش جونش حلالش باشه )چن خیلی تاثیر داره من توی زندگیم انقد از خرید چیزی راضی نبودم و انقد خوشحال نبودم ارزشش بیشتر ازین مبالغه این آگاهی ها .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    مریم اسماعیلیان گفته:
    مدت عضویت: 958 روز

    سلام به استاد عزیزوخوشتیپ وباشخصیتم ومریم جان مهربون وآروم وزیباومحکم وبااراده

    این فایل واقعا برامون قانون روداره درونی میکنه که انقدر افکارمون سریع جواب میدن.

    1_راجع به عدم لیاقت تجربه هایی که داشتم این بود من با ساخت باورهای توحیدی وکارکردن روی خودم مخصوصا دوره راهنمای عملی دسترسی به رویاها که فوق العاده هست باکمک فایل 9و 10 و13 که آگاهیهای اون دوره به من کمک کرد سریع زمینی که من وهمسرم مدنظرمون بود روبدون هیچ تلاشی وباایجاد باورهای درست وقانونمند ودنبال کردن نشانه ها به راحتی بخریم و این کارخیلی سریع وآسون انجام شد اما بعدازاون مادنبال خونه ای هستیم برای خودمون چون این خرید برام آسون شد احساس اینکه، نه خیلی داره کارها خوب پیش میره انقدرهم که نبایدراحت باشه مانتونستیم فعلا خونه ای پیداکنیم من خیلی فکرکردم فهمیدم یکی به خاطر اینکه من لیاقت سریع وراحت رسیدن به خواسته رونداشتم ودیگری اینکه من لیاقت پایدارموندن دراوج وثروت روندارم الان توذهنم کشفش کردم چون پدرم واطرافیانم خیلی ورشکسته شدن وبرای همیشه نابود شدن من همینکه به یک اوجی میرسم میترسم که موندنی وپایدارنباشه ولی الان الگویی مثل استادعزیزم و افرادموفقی که میبینم که همیشه دراوج هستن داره برام درونی میشه که میشود وباید روی این باور بیشتر کارکنم .

    2-احساس قربانی بودن وقتی من توکلاس درسم توضیح میدادم وبعضیها مسخره بازی درمیاوردن وگوش نمیدادن خیلی این احساس روداشتم وهمچنان بامن بود توکلاس بعدی هم همینطور وخونه میومدم کارهای خونه تموم نمیشد واین حس قربانی بودن بیشترمیشد بچه هام دعوامیکردن این حس بازم بیشتر میشد ولی هروقت تونستم توجه به شاگردهای خوب وفکرم روعوض کنم که اینها(شاگردهام) مخلوقات خداوند هستن ودروجودشون روح خداوند هست ومطالب کتاب زیاد وفرصت کم هست وبعضیها هم آسیب دیده اندوبه چهره معصومشون نگاه میکردم وبدون قضاوت که میدیدمشون وبه قضاوتهای همکارهام توجهی نمیکردم احساس دوست داشتن واقعی داشتم اون روز بهترین روز من میشد رفتارم بابچه هام باهمسرم وکارهای خونه ام خوب پیش میرفت البته همیشه اینطور نبود به میزانی که فکرم روکنترل میکردم نتایج فوق العاده بوده انرژیم بالابود و سپاسگزاری ولذت بردنم اززندگی بیشتر بوده واقعا مهمه که استادمیگن کنترل ذهن همه چیزهست. دریک کلام فاصله بین خوشبختی وبدبختی کنترل ذهنمون وچه جوری فکرکردنمون مثل کارخانه صنایع غذایی اگر مواداولیه درست بدیم یعنی ورودیهامون وقضاوتهامون رو حذف کنیم وازنگاهی که همه دارن نبینیم حالاکارخانه، شروع میکنه به تولید بهترین محصولات غذایی(فکر)کنه.بعد فکرخوب که تولید شد حالااااااا بهترین نتیجه وراحترین نتیجه تولیدمیشه انقده هدایت هامیرسه که خودتم تعجب میکنی.

    ممنونم استادجان عزیزم ومریم جان قشنگم امیدوارم همیشه درکنارهم خوشبخت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    علی اقتداری گفته:
    مدت عضویت: 1501 روز

    سلام وبینهایت سپاس

    ازیه جایی بازی مثل بازیهای دیگه شرووووع شده

    اینکه مریم عزیزبازی بلدنیست وشروع به بازی میکنه یک طرف ماجراست ودرطرف دیگراستادعزیزکه بازی بلده ومیخوادباکسی که بلدنیست بازی کنه

    چون خیلیا این کارروانجام نمیدن واین باوجودیک عشق اتفاق میفته

    درست شروع کرونابازی تخته روبه خانواده یاددادم مایه خونواده چهارنفره هستیم دوتادختردوتافرشته وهمسرعزیزم عشقم وخودعشقیم

    دخترکوچیکم بعدازیه مدت کوتاه ازماقدرترشد

    ازاموزشهای استادعزیزم اموختم وقتی دارم بازی میکنم منتظرنتیجه نباشم* ازنتیجه لذت میبرم ولی منتظرش نیستمچون بهترین نتیجه همون لحظه لذت بردن ازبازی اتفاق افتاده

    خیلی جاهابدون هیچ چیزپولهایی توزندگیم اومده که هیچ گونه باعقل جوردرنمیادالبته بعضی مواقع ذهن کارخودشومیکنه واین روندروقطع یاحتی معکوس میکنه

    فازونول یک لامپ روروشن میکنن ومیتونن جایی باعث انفجاریاحتی مرگ بشن

    قطب مثبت ومنفی

    هردوبایدباشندتایه اتفاق خوب بیفته پس هردودرسته

    همین مثبت ومنفی هردوهستندکه اون اتفاق بده میفته

    ان مع العسریسرا

    دوستتون دارم دوست داشتنیا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    سید مهدی کیا گفته:
    مدت عضویت: 1791 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم شایسته دوس داشتنی که با درکشون از ذاتِ همیشه در حال حرکت جهان، توقف ندارن و مسیر “بهبود همیشگی” رو با عشق طی میکنن و برای ما الگو میشن

    و سلام به تمام عزیزانی که با تعهد توی این بستر الهی دارن کار میکنن و انرژی و تمرکز خرج میکنن و دنیایی رو به دنیایی قشنگتر برای خودشون و دیگران تبدیل میکنن

    قرار بود بود به تعهدم توی قسمت 16 نتایج دوستان عمل کنم و با نتیجه بیام و مسیرم رو کامنت کنم، و حالا اینجام و حس میکنم این فایل، مرتبط ترین فایل باشه به شرایطی که من داشتم و همینجا کامنتمو میذارم. اینکه چرا به جای 4 هفته، الان اومدم و دارم مینویسم به این خاطره که به تازگی مسابقات تموم شده و من درگیر هدف بعدیم بودم ولی حقیقتا برای نوشتن این کامنت یذره کم کاری کردم چون میتونستم زودتر تعهدم رو به پایان برسونم.

    قبل هرچیز باید بگم که چه شرایطی داشتم تا واضح بشه الان کجام و چه حسی دارم. توی دوره شیوه حل مسائل با جزئیات کامل توضیح دادم که چه مسیری رو طی کردم که باعث شد اون مسئله و ترس بزرگ شد. اما اگر بخوام خلاصه بگم داستان اینه که من حدود 6 ماه پیش، بالاخره بعد دو سال پر افت و خیز که از مسیر اشتباهی میخواستم حرکت کنم و مطابق قوانین جهان نبود و طبیعتا نتیجه ای هم در کار نبود، به اوج شکوه و طراوت و عملکرد خوبم توی حرفه ام فوتبال رسیده بودم و توی تیمی که با شایستگی خودم جامو پیدا کرده بودم و از دلایل نتایج خوبمون توی مسابقات دوستانه بودم، داشتم با عــشــق حرکت میکردم و یاد میگرفتم و پیشرفت میکردم.

    تا اینکه خبر شروع مسابقات رسمی بهم رسید و ترس از عملکرد ضعیف یا خراب کردن و هول کردن و … ذره ذره وجودمو گرفت. دلایل زیادی اعم از عزت نفس داغون قدیم و باورهای نادرستم این ترسو تو وجودم نهادینه کرده بودن، اما بهرحال خییییلی برام سخت بود که به گذشتم غلبه کنم؛ گذشته ای که علی رغم بودن توی تمام تیم های مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و دانشکده و دانشگاه و.. ایام مسابقات رسمی انگار هیچ اثری از اون مهدی نبود و تکرار عملکرد بدم توی ایام رسمی، باعث شد ذهنم به نتیجه برسه که “نمیتونم”. حالا که حرفه ای شروع کرده بودم و میخواستم پیشرفت کنم، این الگو بیش از هرچیزی منو اذیت میکرد چون تابحال نتونسته بودم بهش غلبه کنم! سرآخر هم ذهنِ “از پیش بازندهِ” من و ترس و نگرانیم، باعث شد توی دو ماه عملکردم با سرعت زیادی افت کنه تا کار به جایی رسید که یک هفته قبل اولین بازی، مربیمون با صحبتش کامل بهم فهموند انقدری افت کردم که دیگه کمکی به تیم نمیکنم و در نتیجه جایی هم توی 11 نفر فیکس مسابقات نخواهم داشت…

    ینی اوووونـــهمه خودتو به در و دیوار بزنی، اونهمه تلاش کنی، اونهمه غم و بغض و سختی رو توی این چندسال هضم کنی تا بتونی دوباره حرکت کنی که چی بشه؟ که بالاخره یه تیم داشته باشی و لیگ شروع بشه و ببینی بابا اصن این مسابقات چی هس؟! و با فیکس بازی کردن پیشرفت کنی! چون هرچقدرم تمرین داشته باشی و مهارتات بالا بره، اگر نتونی “اون جایی که باید، ازشون استفاده کنی” ینی عملا فرق زیادی نکردی چون نتیجت همون نتیجه قبلیه!

    ولی.. دقیقا همون اتفاقی که نباید، داشت میفتاد.. مثل داستان آرسنال این فصل لیگ برتر، که 248 روووز رو در صدر جدول بود و خیلی ها روی قهرمانیش (باتوجه به فرمونی که داشت پیش میرفت) حساب میکردن؛ اما دقیقا همونجایی که نباید، لغزیدن؛ چندین بازی رو پشت هم مساوی کردن و باختن و در نهایت هم بخاطر امتیازهای زیادی که از دست دادن (و البته تیم دوم منچسترسیتی که فقط داشت کار خودشو میکرد و بازیهاشو میبرد) توی چند هفته آخر قهرمانیشون از کف رفت!! =)) منی که به بهترین بازیکن تیم تبدیل شده بودم و (به ظاهر و به خیال خودم) آماده بودم تا با فیکس بودن توی مسابقات رسمی تجربه کسب کنم تا بتونم بالاتر برم، توی هفته آخر فهمیدم که این اتفاق قرار نیست بیفته و همه چیو از دست دادم…

    .

    حالا بگم که چه مسیری طی شد و چه اتفاقاتی افتاد =)

    فردای صحبت مربیم و خط خوردنم از تیم اصلی، نشستم به نوشتن خواستم توی دفترم؛ که میخوام این ترس رو از بین ببرم و خودمو باور داشته باشم. هدف تعیین کرده بودم که جوری این ایام روی خودم فیزیکی و ذهنی کار میکنم که بعد مسابقات، اول از همه به بهترین بازیکن تیم تبدیل شده باشم، بعدشم به بهترین بازیکن لیگ. بعدش هم “”بهایی”” که حاضر بودم برای رسیدن به هدفم بپردازم رو نوشتم. خیییلی سختم بود، حتی نوشتنش! اینکه “حاضرم برای رسیدن به هدفم فلان کارو انجام بدم…” یعنی بهای فیزیکی و ذهنی پرداخت کنم تا بهش برسم… اینم ذکر کنم که همش از سید هدایت میخواستم تا دچار کج فهمی نشم و به خودم یادآوری میکردم که: موفقیت از قربونی کردن و سختی کشیدن و گذشتن از علائقت و.. بدست نمیاد! بلکه از “”قلباً حاضر بودن”” برای گذشتن از تمام اون چیزایی که حال خوب (یا به ظاهر خوب یا کم اهمیت تر) برات داره و همراه شدن با جریان هدایت به سمت خواسته “تو” و بعدش “”حرکت کردن برای هدفت توی مسیر درست”” بدست میاد!

    به این معنی که لزوما همه کسایی که خودشونو به در و دیوار میزنن و از خیلی چیزاشون میگذرن موفق نشدن؛ بلکه اونایی موفق شدن که تونستن ذهنشون رو کنترل کنن و در مسیر هدفشون اصل از فرع رو تشخیص بدن و اونجایی که واقعا لازمه تا با تصمیم و اقدامشون برای خودشون و جهان ثابت کنن که چی براشون مهم تره (توی اون مقطع فعلی) اینکارو واقعا انجام بدن و بها پرداخت کنن! و حالا با افتخار میگم که من تمام اون چیزایی رو که نوشته بودم “حاضرم” بعنوان بها پرداخت کنم، پرداخت کردم و با کنترل ذهن مسیرم رو ادامه دادم؛ یه سریاش صرفا بحث اهرم رنج و لذتی و بیشتر پرداختن به کارذهنی و تمرین فیزیکی بود. اما بخشیش هم اولویت دادن به هدفم مواقعی که باید انتخاب میکردم بود در مقابل علائق دیگم و خانوادم و پارتنرم و سفر برنامه ریزی شده با عشقم و حتی پیش رفتن مسیرم در حالی که شرایط رابطم پایدار نبود و… که انجامش دادم..

    از فردای نوشتن تعهدم و بهایی که میپردازم، ظهر بعنوان اولین قدم رفتم تمرین و بلافاصله بعد از اولین قدمی که تو متعهدانه برمیداری، جهان ده ها قدم برداشتنش رو شروع میکنه و از همون لحظه تغییر شکل جهانو حس کردم! :”) آدم های عجیب و غریب قدیمی یهو پیام میدادن واسه فوتبال و برنامه فوتبالشون ثابت شد، بچه های تیم خودمون که دیگه این اواخر منو جایی دعوت نمیکردن (سطح دورهمی ها بالاتر بود و با فوتبالیست های کشوری بازی میذاشتن) هی بهم پیام میدادن و دعوت میکردن، تیم دانشگاه یکیو فرستاد دنبالم که بیا تمرینامون از دوشنبه (دقیییقا فردای روز تمرین شخصیم) شروع شده، یه استخر دم خونمون پیدا کردم که تونستم برای ریکاوری برم و…. منم تمااام دعوت هارو قبول میکردم و میرفتم تا تمام ترس هامو بریزم روی میز و برم تو دلشون تا اعتمادبنفسم برگرده و بیشتر شه. نمیدونستم کی وقت استراحته تا بدنم و مچ هام ریکاوری کنن، واس همین سپرده بودم به سید و همون روزای اول قرار گذاشتیم و گفتم که:

    «آقا تو آگاهی به شرایط من و بدن من، تو میدونی که کجا از ترس الکی و همراه نجوای ذهن شدن دارم با بهونه خستگی مچم فوتبالو کنسل میکنم در حالی که میتونم با چسب بستن بازی کنم، از طرفی میدونی که کی کجا و با چه آدمایی برام بازی کردن خطرناکه و چسب هم جواب نیست. پس من هررر دعوتی بشه قبول میکنم که برم؛ تو خودت مدیریتش کن دیگه! اگه خطری بود یا به بدنم بیش از حد فشار میاد، واسم کنسلش کن، اگه نبود، بریم که لذت ببریم!» و اینطوری من توی 3 هفته، حدودا هرروز یه تمرینی داشتم و فرصت برای کارکردن روی خودم که فقط 3، 4 روزش رو استراحت ردیف شد ولی مچ هام هم سالم بودن و آخ نگفتن =)

    علاوه بر تمرین، برای ذهنمم وااقعا تلاش میکردم! واااقعا تلاش میکردم تا توی این وضعیتی که کنترل ذهن واااقعا یه کاریه که یقین دارم هرکسی نمیتونه انجام بده، من بتونم باوری دیدگاهی فکتی چیزی پیدا کنم تا کمکم باشه ذهنمو خفه کنم! عین یخ نوردی که یجا سر میخوره و توی مسیر سر خوردن تا پایین کوه و مرگش، تمام تلاششو میکنه با ابزارهاش “به یه چیزی گیر کنه” تا نگهش داره.. منم دنبال همچین جنسی از گیره بودم تا بتونم با کمکش ذهنمو تحت کنترل بگیرم و با سرعت بیشتری برگردم. توی یوتوب سرچ میکردم از ورزشکارای مختلف تا ببینم اونا چجوری “اولین ها”شون رو گذروندن و چه دیدگاه و باوری داشتن که کمکشون کرد به جایگاه خوبی برسن. یکی از بهترین نمونه ها که بخاطر شباهت شرایطش به من خیییلی کمکم کرد، آقای “کوبی برایانت” دوس داشتنی بود؛ کسی که توی مسابقات بسکتبال سطح دبیرستان های آمریکا، یه “عجوبه” بود؛ اما در بَدو ورودش به لیگ NBA، عملکرد افتضاحی از خودش نشون داد و همممه آمریکا و ورزش بسکتبال روش تمرکز کرده بودن و مسخره و کنایه و .. ولی برای تمااام ورزشکارا و خود بسکتبالیست ها عجیب بود که چطور این پسربچه بلافاصله بعد از اون توهین ها و عملکرد ضعیف خودش و..، اومده سر تمرین و از فصل بعد فوووق العاده داره بازی میکنه!؟

    یکی از باورهای قدرتمندکننده ای که توی باورهای ایشون پیدا کردم، این بود که من “منطقی” به موضوع نگاه میکنم! (نه احساسی یا همراهی با ذهن که آدمو بدبختتر از اونچه که هست نشون میده و در آینده هم تورو بدبختتر نشون میده!) : «اول از همه با خودم کنار اومدم که خب گند زدی که زدی، تمومش کن (چون نمیشه کاریش کرد). و بعدش با منطق نشستم بررسی کردم که چیشد که به اینجا رسید؟ فهمیدم تمام پرتاب هام توی خط سبد بود(دقیق بود) اما همشون کوتاه بود و به سبد نرسید. پس این یعنی شاید من توی لیگ دبیرستان های آمریکا با هفته ای یک بازی خیلی خفن بودم، اما برای NBA و 80 تا بازی توی یک فصل لیگ، پاهام ضعیفن! اوکی، دیگه تمومه، پس میام یک سال فقططط روی پاهام کار میکنم و سال بعد من اونجام!» این نگاه long-term کوبی که توی بقیه صحبتاش هم نمود داره، باعث شد منم بتونم با خودم کنار بیام و بگم: آقا اصلا برام مهم نیس که این مسابقات بهم بازی برسه یا نرسه یا چی، فـقـط تمرینمو انجام میدم، فـقـط روی قدرت ذهنم و اعتمادبنفسم کار میکنم، همون کارایی رو میکنم که میدونم بالاخره باید توی مسیر خواسته های بزرگم انجامشون بدم! همون نگاه درست و فوق العاده ای که استاد هم توی این فایل فوق العاده توضیح دادن: «فقط تمرکز کنم تا توپ بعدی رو درست بزنم!». همون کاری که تموم مربی های بزرگ مثل پپ و کارلتو و زیدان انجام میدن؛ ولی خب انجام دادنش واقعا کار هرکسی نیس، واسه همینم هرکسی جایگاه اونارو نداره! و با این نگاه تونستم ذهنمو خفه کنم و راحتتر و “متمرکزتر در لحظه” پیش برم.

    .

    فرمون همین بود و ادامه میدادم و بخاطر تلاش هام، شرایط داشت از خیلی بد به بد و متوسط و.. نزدیک میشد. بیشتر و بیشتر سعی میکردم “فقط خودم باشم” و کارمو بکنم سوای اینکه کی جلوم وایساده یا من چقد تجربم کمه یا زیاده یا… و خب اعتمادبنفسم واااقعا بهتر میشد. تا اینکه روز اول مسابقات رسید. هفته سوم اسفند بود و من تا اونروز از خودم کاااملا راضی بودم و مسیری که طی کرده بودم رو بهترین مسیر ممکن میدونستم و واقعا بهتر از اون نمیشد عمل کرد. شب قبلش تمرین داشتیم و مربیمون حدودا ترکیب اصلی رو گفته بود و خب روی من حساب خاصی باز نکرده بود. ولی من خودمو کاملا آماده حس میکردم و با آرامش خاصی داشتم لباس عوض میکردم و آماده میشدم که یهو مربیمون صدام کرد. وقتی رفتم پیشش، آروم بهم گفت: «کیا، فلانی نیومده، بخاطر کارش نمیتونه بیاد.. میتونی جاش وایسی؟!» این جمله تو همون لحظه خییییلی بهتر از هر کتاب و فایل و خوندن تجربه بچه ها و خلاصه هرررچیز دیگه ای، قانونو آوردم جلو چشمام. وقتی سمت خودتو انجام بدی، جهانم بلده سمت خودشو انجام بده اونم ده برابری (همون اتفاقات و معجزاتی که توی اون 3 هفته برام رقم خورد تا به من کمک بشه و تهش هم این جایزه بزرگم بود)!

    اون بازی فیکس بودم، توی پست جدیدی که تاحالا تجربشو حتی توی دوستانه هم بیشتر از یکی دوبار نداشتم. ولی.. علی رغم نمایش خیلی بد تیممون، تنها کسی که هم مربیمون هم کاپیتان ازش راضی بودن و ازش تشکر کردن و بهترین بازیکن تیم شد، به اتفاق نظر همه من بودم؛ اونم توی پستی که تاحالا بازی نکرده بودم؛ اونم توی اولین تجربه بازی رسمیم که تا چن هفته پیش انــقدر ازش میترسیدم!! این برای من یه موفقیت واقعی بود.. بهم کلللی اعتمادبنفس داد و خودباوریم رو چند برابر کرد. در ادامه بعد ماه رمضون هم که ادامه مسابقات برگزار شد، به غیر از یه بازی که 10 دقیقه آخر بازی کردم (اولین بازی بعد ماه رمضون بود و ذهنی خودمو دور میدیدم در نتیجه به همون میزان نتیجه گرفتم!)، تمااام بازی هارو جزو 11 نفر اصلی بودم و بازی کردم! الـــبته که در تمااام مدت مسابقات، من همچنان داشتم ذهنمو کنترل میکردم با تموم وجود و هردفعه اتفاقاتی میفتاد که ظاهرا قرار نبود به من بازی برسه، اما فردا صبحش سر بازی میدیدی همه چی به نفع تو تغییر کرده، چون ذهنتو نگه داشتی!!

    این بخشش خیییلی مهمه ها.. نمیدونم حس میکنید یا نه، ولی خیییلی ذهن چموشه و برای منی که پاشنه آشیلم عزت نفسه، میخواد خودشو قربانی نشون بده! میگه بابا من که دیگه فیکس بودم خوب بودم، بازیمم بهتر شده، اصلا از بقیه بچه هایی که روشون حساب کرده بوده هم دارم بهتر بازی میکنم؛ پس دیگه چرا منو بازی نمیده؟؟؟!! یذره میگذشت و آرومتر میشدم، تااازه یادم میومد که بابا هرچیزی که داره بیرون من اتفاق میفته رو خودم دارم رقم میزنم! پس اگه هنوزم رو من حساب نمیکنه، معنیش اینه که هنوزم من توی مدار قبلی هستم و نتیجم ثابت نشده. بعد اینجا یهو از دست جهان شاکی میشدم که خب چرااا؟؟!!! واااقعا کنترل ذهن اصلی رو این موقعا داشتم پیاده میکردم، چون خیییلی سختم بود و حتی دردم میومد که هردفعه میدیدم تغییر رو دارم حس میکنم ولی هنوز کافی نبوده.. اما هردفعه سریعتر خودمو جمع میکردم و همون اصل درستی که با معجزه اولین بازی اتفاق افتاد رو هـــی برای خودم تکرار و مرور میکردم؛ همون اصلی که من کارمو انجام بدم جهانم قسم خورده و بلده کارشو انجام بده! و انننقدی اینو تکرار میکردم که بقول استاد حس میکردم صدای ذهنم رو که دیگه داره توی این منطق امیدبخش قویِ من حل میشه و اثری ازش نمیمونه! در نهایت اینم اضافه کنم که 3 بازی آخر، این نتیجم رو هم گرفتم و توش “ثابت” شدم؛ چون دیگه خود مربیمون هم میومد بهم میگفت: میتونی بازی کنی؟ کس دیگه ای رو نمیتونم بزارما.. (بخاطر مصدومیت جزئی ای که چندین بازی داشتم با همون بازی میکردم)

    امیدوارم تونسته باشم برسونم که چقدر قبل هر بازی و هردفعه “یقین داشتم که باید ذهنمو کنترل کنم” و هردفعه کارم راحتتر بود و نتیجه بیشتری هم میگرفتم…

    این روندی که طی کردم، باعث شد صدهااا برابرِ گذشته درک کنم که تمااام دنیا به کنترل ذهن عه؛ و واضحتر از هر فیلد دیگه، ورزش چیزیه که در لحظه نشون میده چقدر کنترل ذهن داری! و به همون اندازه که کنترل داری نتیجه میگیری و لا غیر! منی که دو ماه قبل بازی ها بخاطر ترسم و ضعف قدرت ذهنم خودمو باخته بودم و علی رغم تواناییام، استرس و هول کردن بزرگترین دلیل افتم بود، بعد بازی ها همین کنترل ذهن و “آرامش حین بازی و راحتی” شده نقطه قوت من!! منی که قبل روبرو شدن با تیم ها خودمو باخته بودم، بعد بازی ها به قول بچه ها شده بودم تنها کسی که حین بازی ها با اینکه دو گل عقبیم روحیمو حفظ میکردم و با روحیه و آرامش دادنم و بازی خوبم جورِ روحیه داغون بقیه تیمم رو میکشیدم!! منی که بخاطر بی تجربگیم میترسیدم، آخرین تمرین با تلنگر مربیم فهمیدم چقدر تغییر کردم: تویی که الان انقدر داری باتجربه بازی میکنی دیگه چرا؟! منی که نمیتونستم یه توپ کنترل کنم انقدر که ذهنم ترسیده بود، بعد بازی ها به گفته مربیمون بهترین و کم اشتباه ترین بازیکن تیمش بودم!!

    تغییر من، فقططط و فقط توی کنترل ذهنم بود. توی اون برهه زمانی کم، خیلی جا برای بهبود آمادگی بدنی یا بهبود مهارت هات نداری و باید تمرکز کنی روی هرآنچه که تا الان در خودت داری و سعی کنی تا به بهترین شکل از نقاط قوتت استفاده کنی و با تیم هماهنگ بشی. ولی کنترل ذهن چیزیه که میتونی توی 1 ماه، اگر با هررر اتفاقی تو هر موضوعی تمام تلاشت رو بکنی که به احساس بهتری برسی و اینجوری کنترل ذهن رو تمرین کنی، انننقدری تغییر کنی و در ادامه جهان هم کمکت کنه که هیییچ ربطی به 1 ماه گذشتت نداشته باشی! من با کنترل ذهن، در حالی از اون اعتمادبنفس و عملکرد ضعیفم گذر کردم و به تموم خواسته هام از این ایام رسیدم و تجربه کسب کردم و “توی تمام بازی ها حضور داشتم” که چندتا از بچه های قدیم تیم، پارسال بخاطر بودنِ بزرگترها و بی تجربه بودنشون نسبت به اونا، کلا یکی دوتا بازی بهشون رسیده بود! کنترل ذهن من باعث شد چیزی از خودم نشون بدم که مربیمون چندبار بهم بگه من مدارکتو نمیدم، 2 سال دیگه پیش خودمی (دوس نداره و نمیخواد تیممو عوض کنم) خیالت راحت XD

    میدونم خیلی طولانی شد اما سعی کردم هرآنچه که حس میکردم چه نجوا و چه الهام رو با نتایجشون بهتون بگم. تا هم قول کامنتی که داده بودم انجام بشه، و هم کمکی کرده باشم به هرکسی یا ورزشکاری از بچه های سایت که چنین شرایطی رو داره یا قبلا تجربه کرده و امیدوارم کمکش باشه. بعد رسیدن به اونچه که میخواستم (توی این مقطع) و مرور “مسیری که این خواسته رو رقم زد”، بیشتر این حرف استاد توی فایل نحوه به حقیقت رساندن خواسته ها 3 میره تو وجودم : «بچه ها.. هــــرکسی، در هـــرجایی از دنیا، توی هـــر زمینه ای مثل ثروت ورزش بازیگری نقاشی پزشکی و.. به هـــر موفقیتی رسیده، یک ویژگی مشترک با دیگر افراد موفق داره، و اونم “”توانایی کنترل ذهن”” عه!

    .

    هرجا هستید، در پناه خدای مهربون، شاد و شنگول و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  9. -
    محسن mohsenta57 گفته:
    مدت عضویت: 1003 روز

    درود خدمت همه عزیزان دلم .. خدایاشکرت که امروز هم تونستم یکی دیگه از فایلهای استادعزیزم را گوش کنم و درسهای جدیدی ازش یاد بگیرم و تعالیم گذشته را هم در خودم قوی تر کنم …. در خصوص کنترل ذهن و احساس عدم لیاقت و مخصوصا احساس قربانی شدن در این فایل باید بگم که اگر کامنتهای قبلی منو خونده باشید در یکی از اونها به رفتن به یک مسافرت خارج از کشور اشاره کردم ولی امروز میگم که اون سفر اتفاق نیوفتاد و نشد (خداروشکر میکنم که الان متوجه میشم چرا این سفر در مسیر زندگی من قرار گرفت تا درسهایی را به من بدهد و چرا لغو شد تا درسهای بیشتری را ازش یاد بگیرم و قطعا در آینده بدرد من خواهد خورد و من رابرای اتفاقات بهتر و عالی تر آماده میکنه ) حالا میخوام بگم چرانشد که به این سفر برم…. خب از سفارت به من زنگ زدند که بیا پاسپورتت را بگیر و رفتم اونجا و گفتند که به دلایلی شما امکان سفر ندارید ( عدم تطابق هدف سفر با نوع فعالیت و عدم تمکن مالی در حالیکه همکاران من با همین شرایط من میرن و میان و اصلا من قرار بود به خرج و هزینه میزبان برم اونجا و حتی یک دلار هم قرار نبود من هزینه کنم و عدم تمکن مالی صرفا بهانه بود که بعدا توضیح میدم و خودتون متوجه میشید ) خب اومدم خونه و روی این موضوع چند تا کار انجام دادم اولا اینکه روی ذهنم کنترل کردم تا ناراحت و عصبی نشم و این مشکل را نشانه و راهی برای بهتر شدن زندگی ام بدونم(اعراض کردم از توجه به جنبه های منفی این قضیه) و حالمو بهتر از قبل کردم و بعد نشستم و با دیدن این فایل متوجه شدم چرا این سفر لغو شده چون من در چند روز گذشته داشتم به این موضوع در برخی از کارهای روزمره خودم فکر میکردم که تا این مدیران نالایق سر کار مملکت هستند شرایط ما همینجوری هست و وای که الان دارم مینویسم چقدر خداروشکر میکنم که یکی از باگهای ذهنم رو مجددا کشف کردم و اون همون احساس مخفی قربانی شدن است که منم داشتم خودمو قربانی شرایط فعلی کشور میدونستم و خب جهان هم خیلی سریع بهم پاسخ داد که بله درست میگی و این هم نتیجه اش که به خاطر جنگ غزه و شرایط نابسامان فعلی دنیا کشورهای اروپایی به سختی و با آوردن بهانه های الکی مثل عدم تمکن مالی و … از دادن ویزا خودداری میکنند و چقدر الان که دارم اینارو مینویسم حالم خوبه از اینکه خدا بواسطه این سفر دو نعمت بزرگ به من داد .. به واسطه دادنش نعمت درک توجه به نکات مثبت و تکنیک رهاسازی و احساس فراوانی و احساس لیاقت و بواسطه لغوش قانون احساس قربانی شدن و توجه به لحظه حال را و خدارا صد هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم یاد بگیرم و مطمئنم با این موفقیتی که کسب کردم موقعیتهای فراوان دیگری در مسیرم قرار میگیره و شرایط برای من بهتر از قبل میشه و اینکه یاد گرفتم به کوچکترین نکات پیشرفتم هم توجه کنم حتی اگر اون پیشرفت در حدفکر کردن خوب به یک موضوع باشه … در پناه خدای مهربان ،شاد پیروز و سربلند و ثروتمند باشید . خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    زهرا یعقوبی گفته:
    مدت عضویت: 406 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم.

    الهی به امید تو ،الهی به امید تو، الهی به امید تو که هرآنچه دارم از آن توست.

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی نازنین و سلام به اهالی عزیز این سایت زیبا

    استاد چقدر هدایت در لحظه شیرین میتونه باشه،چقدر لذت بخشه که خدای مهربون در لحظه بنده هاشو هدایت کنه ، که من شنیده بودمش و خیلی دوست داشتم تجربه کنم این جمله رو که خدای مهربونم امروز برام رقم زد با چندتا اگاهی جدید.

    دیروز که به یه تضادی خوردم و حالم خوب نبود داشتم با خودم فکر میکردم و به خودم گفتم منم که با خواهرم همزمان دوره هم جهت با جریان خداوند رو شروع کردم چرا اون داره نتیجه میگیره من نمیگیرم؟؟.

    و با طی کردن تکامل هدایت شدم به این فایل زیبا

    امروز که داشتم جلسه ششم رو نُت برداری میکردم خوابم گرفته بود فایل رو استپ کردم و شروع کردم به ناهار خوردن وقتی ناهارم تموم شد گفتم خب الان چیکار کنم که هدایت شدم به معرفی دوره احساس لیاقت قسمت اول گوشش کردم رسیدم به یه نکته جالب:« که احساس لیاقت با تولد ما به ما داده شده و ما لایق بودیم که وارد این دنیا شدیم.»

    و چقدر ارامش در لحظه شیرینه حتی بیشتر از داشتن یه دریای الماس.

    به خدا گفتم گوشش کردم فایل بعدی من چیه؟ هدایت شدم به فایل پیدا کردن الگوهای تکرار شونده که جواب یکی دیگه از سوالاتم رو گرفتم ، خیلی قشنگ بود اون تیکه رو ضبطش کردم تا زمانیکه خواستمش دوباره گوشش بدم.

    به خدا گفتم دومین جوابم رو گرفتم دیگه چی گوش بدم فایل بعدی چیه؟؟ هدایت شدم به سریال سفر به دور امریکا قسمت 66 که همون اول فایلی(دقیقه 50:00 تا 01:20) مریم جان داشتن از ماجرای سبزی هاشون برامون میگفتن که فکرشون جواب خیلی از ماها میتونه باشه و هست.(فکرشون: اون زمانیکه اون کشاورز توی ایران داشت این سبزی ها رو می پروروند هیچ ایده ای نداشت که این سبزی ها میان آمریکا و میشن قرمه سبزی برای بچه های سفر به دور امریکا ، میشن بخشی از لحظات لذت بخشی از هزارن آدمی که دارن این سریال رو می بینن .) با شنیدن این جمله این اگاهی در ذهنم به صدا اومد که دست خدا رو باز بزار و نگذار باور های کمبودت باعث رشد و پیشرفتت بشه و به چرایی خواسته هات فکر نکن خدا که خوابش نمیبره حواسش هست به قول استاد نیازم نیست هر لحظه بچسبیم به خواسته و یادآوری داشته باشیم.

    سریال بی نظیر سفر به دور امریکا تموم شد. همینطور که داخل گالری بودم یهو فایل درس های زندگی از یک بازی نظرم رو جلب کرد . پلی کردمش همینطوری فایل رو رد میکردم تا رسیدم به دقیقه (39:05)و خدای من چیزی نبود جز گرفتن جواب اصلیم که چرا دنبال نگرفتن نتیجه بودم استاد خیلی قشنگ توضیح دادند که :« هرموقع که آدم با شور و شوق کاری رو انجام بده و وقتیکه بتونه فارغ از نتیجه لذت ببره از اون کاریی که داره انجام میده اتفاقا نتایج فوق العاده ای میگیره.»

    و اونجا بود که این جلمه استاد که همیشه میگه هدایت ها در لحظس و ما هم مدار نیستیم رو دوباره لمسش کردم ، دوباره دیدمش، دوباره شنیدمش و نمی دونین چقدر اشتیاق من رو برای ادامه دادن و دلسرد نشدن از مسیر بیشتر و بیشتر کرد.

    هر موقع که یکم نجوا زورش ازم بیشتر میشه و تلاش های منو نابود کنه به خدای عزیزم میگم خدایا کاری کن تا در مسیر بمونم و ادامه بدم. و امروز که توی تمرین بی نظیر ستاره قطبیم این خواسته رو به خدا ارسال کردم که خدای مهربونم امروز یه چیزی نشونم بده تا پایبند باشم به ادامه دادن مسیر و اتفاقی که منو قوی تر کنه برای ادامه مسیر.

    میدونم کامنتم طولانی شده ولی خدا ازم میخاد یه نکته دیگه رو هم بهتون بگم .

    با گوش دادن جلسه ششم دوره هم جهت اون تیکه که استاد عزیز گفتن (قبل از 40:00 هست )زندگی خیلی از افراد یک روند تکراری ناجالب تکرار شوندس. حالا اگر یه الگوی تکرار شونده داره برات رقم میخوره تو داری خلقش میکنی چون داری جوری فکر میکنی که قبلا فکر میکردی، همون سایت ها رو چک میکنی که دیروز چک میکردی، همون اهنگ رو گوش میدی که دیروز گوش میدادی که این روند دارع اتفاق میوفته و داره تکرار میشه.

    با شنیدن این جمله از استاد به قول سپیده عزیز در فایل گفتگو از دوستان خیلی بهم برخورد استاد

    حالا ایشون سیگارشونو ترک کردن من کل برنامه های که الان میفهمیدم چقد اضافی بودن توی گوشیم رو حذف کردم مثل تلگرام و اینستاگرام و …

    و از ته دل از استاد بابت این حرفشون سپاسگذارم چون امروزه که میبینم چقد حالم از دیروز بهتره.

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: