درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1 - صفحه 30 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

717 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    خانواده فعال گفته:
    مدت عضویت: 1326 روز

    سلام من چند ماه پیش یه طوری برای پنجره سفارش دادم به یک پنجره سازی بعد من پولشو واریز کردم بعد قرار بود دوهفته اینده بیاد و نصب کنه نیومد نصب کنه از اون داستان هم سه ماهی گذشت ولی خبری ازش نشد گوشی رو هم جواب نداد خیلی ام توی ستاره قطبی نوشتم که بیاد ونصب کنه ولی نشد و من احساس قربانی بودن کردم ودقیقا هم قربانی شده بودم حدود 2تومن فک کنم پولش بود و خیلی ام ذهنمو درگیرش نکردم ولی گه گداری یادم میومد وبهش زنگ میزدم و کاررو بدتر میکردم خلاصه گذشت و گذشت و من خاستم برای خونم لوله کشی گاز انجام میدادم به یکی زنگ زدم بیاد برام لوله کشی رو برام انجام بده این اوستا هم اومدانجام داد و در اخر موقع حساب کتاب قیمت بالا حساب کرد برام باز من احساس قربانی شدن کردم حالم خوب نبود زنگ زدم به دوستم که از قوانین آگاه بود و توی یک مدار بودیم بهش گفتم داستان رو گفتم این مشکل پیش اومده به من گفت که فقط سری پولشو واریز کن بره (پولشو واریز نکرده بودم)وبرای سری های بعد هم قبل از این که کسی کار رو انجام بده قبلش قیمتش رو طی کن و …فقط پولشو واریز کردم و گفتم منطق من از پس موجه جلوه دادن قیمتی که گفت بر نمیادگفتم ولی قانون شوخی نداره با آدم (توجه به ناخواسته =ناخواسته بیشتر)فقط این پولو واریز کنم انگار صدقه و خیرات دادم و بخشیدمش چن اگر باز هم ادامه بدم به فکر کردن راجبش باز همون الگو تکرار میشه .ممنون از استاد عزیز بابت این که این آگاهی ها رو به ما میده الان قدم سه از دوازده قدم هستم هر قدم رو که میخرم به خودم میگمواقعا پولی که دارم میپردازم ارزشش رو داره(شاید زشت باشه گفتنش ولی میگم نوش جونش حلالش باشه )چن خیلی تاثیر داره من توی زندگیم انقد از خرید چیزی راضی نبودم و انقد خوشحال نبودم ارزشش بیشتر ازین مبالغه این آگاهی ها .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    مریم اسماعیلیان گفته:
    مدت عضویت: 1155 روز

    سلام به استاد عزیزوخوشتیپ وباشخصیتم ومریم جان مهربون وآروم وزیباومحکم وبااراده

    این فایل واقعا برامون قانون روداره درونی میکنه که انقدر افکارمون سریع جواب میدن.

    1_راجع به عدم لیاقت تجربه هایی که داشتم این بود من با ساخت باورهای توحیدی وکارکردن روی خودم مخصوصا دوره راهنمای عملی دسترسی به رویاها که فوق العاده هست باکمک فایل 9و 10 و13 که آگاهیهای اون دوره به من کمک کرد سریع زمینی که من وهمسرم مدنظرمون بود روبدون هیچ تلاشی وباایجاد باورهای درست وقانونمند ودنبال کردن نشانه ها به راحتی بخریم و این کارخیلی سریع وآسون انجام شد اما بعدازاون مادنبال خونه ای هستیم برای خودمون چون این خرید برام آسون شد احساس اینکه، نه خیلی داره کارها خوب پیش میره انقدرهم که نبایدراحت باشه مانتونستیم فعلا خونه ای پیداکنیم من خیلی فکرکردم فهمیدم یکی به خاطر اینکه من لیاقت سریع وراحت رسیدن به خواسته رونداشتم ودیگری اینکه من لیاقت پایدارموندن دراوج وثروت روندارم الان توذهنم کشفش کردم چون پدرم واطرافیانم خیلی ورشکسته شدن وبرای همیشه نابود شدن من همینکه به یک اوجی میرسم میترسم که موندنی وپایدارنباشه ولی الان الگویی مثل استادعزیزم و افرادموفقی که میبینم که همیشه دراوج هستن داره برام درونی میشه که میشود وباید روی این باور بیشتر کارکنم .

    2-احساس قربانی بودن وقتی من توکلاس درسم توضیح میدادم وبعضیها مسخره بازی درمیاوردن وگوش نمیدادن خیلی این احساس روداشتم وهمچنان بامن بود توکلاس بعدی هم همینطور وخونه میومدم کارهای خونه تموم نمیشد واین حس قربانی بودن بیشترمیشد بچه هام دعوامیکردن این حس بازم بیشتر میشد ولی هروقت تونستم توجه به شاگردهای خوب وفکرم روعوض کنم که اینها(شاگردهام) مخلوقات خداوند هستن ودروجودشون روح خداوند هست ومطالب کتاب زیاد وفرصت کم هست وبعضیها هم آسیب دیده اندوبه چهره معصومشون نگاه میکردم وبدون قضاوت که میدیدمشون وبه قضاوتهای همکارهام توجهی نمیکردم احساس دوست داشتن واقعی داشتم اون روز بهترین روز من میشد رفتارم بابچه هام باهمسرم وکارهای خونه ام خوب پیش میرفت البته همیشه اینطور نبود به میزانی که فکرم روکنترل میکردم نتایج فوق العاده بوده انرژیم بالابود و سپاسگزاری ولذت بردنم اززندگی بیشتر بوده واقعا مهمه که استادمیگن کنترل ذهن همه چیزهست. دریک کلام فاصله بین خوشبختی وبدبختی کنترل ذهنمون وچه جوری فکرکردنمون مثل کارخانه صنایع غذایی اگر مواداولیه درست بدیم یعنی ورودیهامون وقضاوتهامون رو حذف کنیم وازنگاهی که همه دارن نبینیم حالاکارخانه، شروع میکنه به تولید بهترین محصولات غذایی(فکر)کنه.بعد فکرخوب که تولید شد حالااااااا بهترین نتیجه وراحترین نتیجه تولیدمیشه انقده هدایت هامیرسه که خودتم تعجب میکنی.

    ممنونم استادجان عزیزم ومریم جان قشنگم امیدوارم همیشه درکنارهم خوشبخت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    علی اقتداری گفته:
    مدت عضویت: 1698 روز

    سلام وبینهایت سپاس

    ازیه جایی بازی مثل بازیهای دیگه شرووووع شده

    اینکه مریم عزیزبازی بلدنیست وشروع به بازی میکنه یک طرف ماجراست ودرطرف دیگراستادعزیزکه بازی بلده ومیخوادباکسی که بلدنیست بازی کنه

    چون خیلیا این کارروانجام نمیدن واین باوجودیک عشق اتفاق میفته

    درست شروع کرونابازی تخته روبه خانواده یاددادم مایه خونواده چهارنفره هستیم دوتادختردوتافرشته وهمسرعزیزم عشقم وخودعشقیم

    دخترکوچیکم بعدازیه مدت کوتاه ازماقدرترشد

    ازاموزشهای استادعزیزم اموختم وقتی دارم بازی میکنم منتظرنتیجه نباشم* ازنتیجه لذت میبرم ولی منتظرش نیستمچون بهترین نتیجه همون لحظه لذت بردن ازبازی اتفاق افتاده

    خیلی جاهابدون هیچ چیزپولهایی توزندگیم اومده که هیچ گونه باعقل جوردرنمیادالبته بعضی مواقع ذهن کارخودشومیکنه واین روندروقطع یاحتی معکوس میکنه

    فازونول یک لامپ روروشن میکنن ومیتونن جایی باعث انفجاریاحتی مرگ بشن

    قطب مثبت ومنفی

    هردوبایدباشندتایه اتفاق خوب بیفته پس هردودرسته

    همین مثبت ومنفی هردوهستندکه اون اتفاق بده میفته

    ان مع العسریسرا

    دوستتون دارم دوست داشتنیا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    سید مهدی کیا گفته:
    مدت عضویت: 1988 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم شایسته دوس داشتنی که با درکشون از ذاتِ همیشه در حال حرکت جهان، توقف ندارن و مسیر “بهبود همیشگی” رو با عشق طی میکنن و برای ما الگو میشن

    و سلام به تمام عزیزانی که با تعهد توی این بستر الهی دارن کار میکنن و انرژی و تمرکز خرج میکنن و دنیایی رو به دنیایی قشنگتر برای خودشون و دیگران تبدیل میکنن

    قرار بود بود به تعهدم توی قسمت 16 نتایج دوستان عمل کنم و با نتیجه بیام و مسیرم رو کامنت کنم، و حالا اینجام و حس میکنم این فایل، مرتبط ترین فایل باشه به شرایطی که من داشتم و همینجا کامنتمو میذارم. اینکه چرا به جای 4 هفته، الان اومدم و دارم مینویسم به این خاطره که به تازگی مسابقات تموم شده و من درگیر هدف بعدیم بودم ولی حقیقتا برای نوشتن این کامنت یذره کم کاری کردم چون میتونستم زودتر تعهدم رو به پایان برسونم.

    قبل هرچیز باید بگم که چه شرایطی داشتم تا واضح بشه الان کجام و چه حسی دارم. توی دوره شیوه حل مسائل با جزئیات کامل توضیح دادم که چه مسیری رو طی کردم که باعث شد اون مسئله و ترس بزرگ شد. اما اگر بخوام خلاصه بگم داستان اینه که من حدود 6 ماه پیش، بالاخره بعد دو سال پر افت و خیز که از مسیر اشتباهی میخواستم حرکت کنم و مطابق قوانین جهان نبود و طبیعتا نتیجه ای هم در کار نبود، به اوج شکوه و طراوت و عملکرد خوبم توی حرفه ام فوتبال رسیده بودم و توی تیمی که با شایستگی خودم جامو پیدا کرده بودم و از دلایل نتایج خوبمون توی مسابقات دوستانه بودم، داشتم با عــشــق حرکت میکردم و یاد میگرفتم و پیشرفت میکردم.

    تا اینکه خبر شروع مسابقات رسمی بهم رسید و ترس از عملکرد ضعیف یا خراب کردن و هول کردن و … ذره ذره وجودمو گرفت. دلایل زیادی اعم از عزت نفس داغون قدیم و باورهای نادرستم این ترسو تو وجودم نهادینه کرده بودن، اما بهرحال خییییلی برام سخت بود که به گذشتم غلبه کنم؛ گذشته ای که علی رغم بودن توی تمام تیم های مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و دانشکده و دانشگاه و.. ایام مسابقات رسمی انگار هیچ اثری از اون مهدی نبود و تکرار عملکرد بدم توی ایام رسمی، باعث شد ذهنم به نتیجه برسه که “نمیتونم”. حالا که حرفه ای شروع کرده بودم و میخواستم پیشرفت کنم، این الگو بیش از هرچیزی منو اذیت میکرد چون تابحال نتونسته بودم بهش غلبه کنم! سرآخر هم ذهنِ “از پیش بازندهِ” من و ترس و نگرانیم، باعث شد توی دو ماه عملکردم با سرعت زیادی افت کنه تا کار به جایی رسید که یک هفته قبل اولین بازی، مربیمون با صحبتش کامل بهم فهموند انقدری افت کردم که دیگه کمکی به تیم نمیکنم و در نتیجه جایی هم توی 11 نفر فیکس مسابقات نخواهم داشت…

    ینی اوووونـــهمه خودتو به در و دیوار بزنی، اونهمه تلاش کنی، اونهمه غم و بغض و سختی رو توی این چندسال هضم کنی تا بتونی دوباره حرکت کنی که چی بشه؟ که بالاخره یه تیم داشته باشی و لیگ شروع بشه و ببینی بابا اصن این مسابقات چی هس؟! و با فیکس بازی کردن پیشرفت کنی! چون هرچقدرم تمرین داشته باشی و مهارتات بالا بره، اگر نتونی “اون جایی که باید، ازشون استفاده کنی” ینی عملا فرق زیادی نکردی چون نتیجت همون نتیجه قبلیه!

    ولی.. دقیقا همون اتفاقی که نباید، داشت میفتاد.. مثل داستان آرسنال این فصل لیگ برتر، که 248 روووز رو در صدر جدول بود و خیلی ها روی قهرمانیش (باتوجه به فرمونی که داشت پیش میرفت) حساب میکردن؛ اما دقیقا همونجایی که نباید، لغزیدن؛ چندین بازی رو پشت هم مساوی کردن و باختن و در نهایت هم بخاطر امتیازهای زیادی که از دست دادن (و البته تیم دوم منچسترسیتی که فقط داشت کار خودشو میکرد و بازیهاشو میبرد) توی چند هفته آخر قهرمانیشون از کف رفت!! =)) منی که به بهترین بازیکن تیم تبدیل شده بودم و (به ظاهر و به خیال خودم) آماده بودم تا با فیکس بودن توی مسابقات رسمی تجربه کسب کنم تا بتونم بالاتر برم، توی هفته آخر فهمیدم که این اتفاق قرار نیست بیفته و همه چیو از دست دادم…

    .

    حالا بگم که چه مسیری طی شد و چه اتفاقاتی افتاد =)

    فردای صحبت مربیم و خط خوردنم از تیم اصلی، نشستم به نوشتن خواستم توی دفترم؛ که میخوام این ترس رو از بین ببرم و خودمو باور داشته باشم. هدف تعیین کرده بودم که جوری این ایام روی خودم فیزیکی و ذهنی کار میکنم که بعد مسابقات، اول از همه به بهترین بازیکن تیم تبدیل شده باشم، بعدشم به بهترین بازیکن لیگ. بعدش هم “”بهایی”” که حاضر بودم برای رسیدن به هدفم بپردازم رو نوشتم. خیییلی سختم بود، حتی نوشتنش! اینکه “حاضرم برای رسیدن به هدفم فلان کارو انجام بدم…” یعنی بهای فیزیکی و ذهنی پرداخت کنم تا بهش برسم… اینم ذکر کنم که همش از سید هدایت میخواستم تا دچار کج فهمی نشم و به خودم یادآوری میکردم که: موفقیت از قربونی کردن و سختی کشیدن و گذشتن از علائقت و.. بدست نمیاد! بلکه از “”قلباً حاضر بودن”” برای گذشتن از تمام اون چیزایی که حال خوب (یا به ظاهر خوب یا کم اهمیت تر) برات داره و همراه شدن با جریان هدایت به سمت خواسته “تو” و بعدش “”حرکت کردن برای هدفت توی مسیر درست”” بدست میاد!

    به این معنی که لزوما همه کسایی که خودشونو به در و دیوار میزنن و از خیلی چیزاشون میگذرن موفق نشدن؛ بلکه اونایی موفق شدن که تونستن ذهنشون رو کنترل کنن و در مسیر هدفشون اصل از فرع رو تشخیص بدن و اونجایی که واقعا لازمه تا با تصمیم و اقدامشون برای خودشون و جهان ثابت کنن که چی براشون مهم تره (توی اون مقطع فعلی) اینکارو واقعا انجام بدن و بها پرداخت کنن! و حالا با افتخار میگم که من تمام اون چیزایی رو که نوشته بودم “حاضرم” بعنوان بها پرداخت کنم، پرداخت کردم و با کنترل ذهن مسیرم رو ادامه دادم؛ یه سریاش صرفا بحث اهرم رنج و لذتی و بیشتر پرداختن به کارذهنی و تمرین فیزیکی بود. اما بخشیش هم اولویت دادن به هدفم مواقعی که باید انتخاب میکردم بود در مقابل علائق دیگم و خانوادم و پارتنرم و سفر برنامه ریزی شده با عشقم و حتی پیش رفتن مسیرم در حالی که شرایط رابطم پایدار نبود و… که انجامش دادم..

    از فردای نوشتن تعهدم و بهایی که میپردازم، ظهر بعنوان اولین قدم رفتم تمرین و بلافاصله بعد از اولین قدمی که تو متعهدانه برمیداری، جهان ده ها قدم برداشتنش رو شروع میکنه و از همون لحظه تغییر شکل جهانو حس کردم! :”) آدم های عجیب و غریب قدیمی یهو پیام میدادن واسه فوتبال و برنامه فوتبالشون ثابت شد، بچه های تیم خودمون که دیگه این اواخر منو جایی دعوت نمیکردن (سطح دورهمی ها بالاتر بود و با فوتبالیست های کشوری بازی میذاشتن) هی بهم پیام میدادن و دعوت میکردن، تیم دانشگاه یکیو فرستاد دنبالم که بیا تمرینامون از دوشنبه (دقیییقا فردای روز تمرین شخصیم) شروع شده، یه استخر دم خونمون پیدا کردم که تونستم برای ریکاوری برم و…. منم تمااام دعوت هارو قبول میکردم و میرفتم تا تمام ترس هامو بریزم روی میز و برم تو دلشون تا اعتمادبنفسم برگرده و بیشتر شه. نمیدونستم کی وقت استراحته تا بدنم و مچ هام ریکاوری کنن، واس همین سپرده بودم به سید و همون روزای اول قرار گذاشتیم و گفتم که:

    «آقا تو آگاهی به شرایط من و بدن من، تو میدونی که کجا از ترس الکی و همراه نجوای ذهن شدن دارم با بهونه خستگی مچم فوتبالو کنسل میکنم در حالی که میتونم با چسب بستن بازی کنم، از طرفی میدونی که کی کجا و با چه آدمایی برام بازی کردن خطرناکه و چسب هم جواب نیست. پس من هررر دعوتی بشه قبول میکنم که برم؛ تو خودت مدیریتش کن دیگه! اگه خطری بود یا به بدنم بیش از حد فشار میاد، واسم کنسلش کن، اگه نبود، بریم که لذت ببریم!» و اینطوری من توی 3 هفته، حدودا هرروز یه تمرینی داشتم و فرصت برای کارکردن روی خودم که فقط 3، 4 روزش رو استراحت ردیف شد ولی مچ هام هم سالم بودن و آخ نگفتن =)

    علاوه بر تمرین، برای ذهنمم وااقعا تلاش میکردم! واااقعا تلاش میکردم تا توی این وضعیتی که کنترل ذهن واااقعا یه کاریه که یقین دارم هرکسی نمیتونه انجام بده، من بتونم باوری دیدگاهی فکتی چیزی پیدا کنم تا کمکم باشه ذهنمو خفه کنم! عین یخ نوردی که یجا سر میخوره و توی مسیر سر خوردن تا پایین کوه و مرگش، تمام تلاششو میکنه با ابزارهاش “به یه چیزی گیر کنه” تا نگهش داره.. منم دنبال همچین جنسی از گیره بودم تا بتونم با کمکش ذهنمو تحت کنترل بگیرم و با سرعت بیشتری برگردم. توی یوتوب سرچ میکردم از ورزشکارای مختلف تا ببینم اونا چجوری “اولین ها”شون رو گذروندن و چه دیدگاه و باوری داشتن که کمکشون کرد به جایگاه خوبی برسن. یکی از بهترین نمونه ها که بخاطر شباهت شرایطش به من خیییلی کمکم کرد، آقای “کوبی برایانت” دوس داشتنی بود؛ کسی که توی مسابقات بسکتبال سطح دبیرستان های آمریکا، یه “عجوبه” بود؛ اما در بَدو ورودش به لیگ NBA، عملکرد افتضاحی از خودش نشون داد و همممه آمریکا و ورزش بسکتبال روش تمرکز کرده بودن و مسخره و کنایه و .. ولی برای تمااام ورزشکارا و خود بسکتبالیست ها عجیب بود که چطور این پسربچه بلافاصله بعد از اون توهین ها و عملکرد ضعیف خودش و..، اومده سر تمرین و از فصل بعد فوووق العاده داره بازی میکنه!؟

    یکی از باورهای قدرتمندکننده ای که توی باورهای ایشون پیدا کردم، این بود که من “منطقی” به موضوع نگاه میکنم! (نه احساسی یا همراهی با ذهن که آدمو بدبختتر از اونچه که هست نشون میده و در آینده هم تورو بدبختتر نشون میده!) : «اول از همه با خودم کنار اومدم که خب گند زدی که زدی، تمومش کن (چون نمیشه کاریش کرد). و بعدش با منطق نشستم بررسی کردم که چیشد که به اینجا رسید؟ فهمیدم تمام پرتاب هام توی خط سبد بود(دقیق بود) اما همشون کوتاه بود و به سبد نرسید. پس این یعنی شاید من توی لیگ دبیرستان های آمریکا با هفته ای یک بازی خیلی خفن بودم، اما برای NBA و 80 تا بازی توی یک فصل لیگ، پاهام ضعیفن! اوکی، دیگه تمومه، پس میام یک سال فقططط روی پاهام کار میکنم و سال بعد من اونجام!» این نگاه long-term کوبی که توی بقیه صحبتاش هم نمود داره، باعث شد منم بتونم با خودم کنار بیام و بگم: آقا اصلا برام مهم نیس که این مسابقات بهم بازی برسه یا نرسه یا چی، فـقـط تمرینمو انجام میدم، فـقـط روی قدرت ذهنم و اعتمادبنفسم کار میکنم، همون کارایی رو میکنم که میدونم بالاخره باید توی مسیر خواسته های بزرگم انجامشون بدم! همون نگاه درست و فوق العاده ای که استاد هم توی این فایل فوق العاده توضیح دادن: «فقط تمرکز کنم تا توپ بعدی رو درست بزنم!». همون کاری که تموم مربی های بزرگ مثل پپ و کارلتو و زیدان انجام میدن؛ ولی خب انجام دادنش واقعا کار هرکسی نیس، واسه همینم هرکسی جایگاه اونارو نداره! و با این نگاه تونستم ذهنمو خفه کنم و راحتتر و “متمرکزتر در لحظه” پیش برم.

    .

    فرمون همین بود و ادامه میدادم و بخاطر تلاش هام، شرایط داشت از خیلی بد به بد و متوسط و.. نزدیک میشد. بیشتر و بیشتر سعی میکردم “فقط خودم باشم” و کارمو بکنم سوای اینکه کی جلوم وایساده یا من چقد تجربم کمه یا زیاده یا… و خب اعتمادبنفسم واااقعا بهتر میشد. تا اینکه روز اول مسابقات رسید. هفته سوم اسفند بود و من تا اونروز از خودم کاااملا راضی بودم و مسیری که طی کرده بودم رو بهترین مسیر ممکن میدونستم و واقعا بهتر از اون نمیشد عمل کرد. شب قبلش تمرین داشتیم و مربیمون حدودا ترکیب اصلی رو گفته بود و خب روی من حساب خاصی باز نکرده بود. ولی من خودمو کاملا آماده حس میکردم و با آرامش خاصی داشتم لباس عوض میکردم و آماده میشدم که یهو مربیمون صدام کرد. وقتی رفتم پیشش، آروم بهم گفت: «کیا، فلانی نیومده، بخاطر کارش نمیتونه بیاد.. میتونی جاش وایسی؟!» این جمله تو همون لحظه خییییلی بهتر از هر کتاب و فایل و خوندن تجربه بچه ها و خلاصه هرررچیز دیگه ای، قانونو آوردم جلو چشمام. وقتی سمت خودتو انجام بدی، جهانم بلده سمت خودشو انجام بده اونم ده برابری (همون اتفاقات و معجزاتی که توی اون 3 هفته برام رقم خورد تا به من کمک بشه و تهش هم این جایزه بزرگم بود)!

    اون بازی فیکس بودم، توی پست جدیدی که تاحالا تجربشو حتی توی دوستانه هم بیشتر از یکی دوبار نداشتم. ولی.. علی رغم نمایش خیلی بد تیممون، تنها کسی که هم مربیمون هم کاپیتان ازش راضی بودن و ازش تشکر کردن و بهترین بازیکن تیم شد، به اتفاق نظر همه من بودم؛ اونم توی پستی که تاحالا بازی نکرده بودم؛ اونم توی اولین تجربه بازی رسمیم که تا چن هفته پیش انــقدر ازش میترسیدم!! این برای من یه موفقیت واقعی بود.. بهم کلللی اعتمادبنفس داد و خودباوریم رو چند برابر کرد. در ادامه بعد ماه رمضون هم که ادامه مسابقات برگزار شد، به غیر از یه بازی که 10 دقیقه آخر بازی کردم (اولین بازی بعد ماه رمضون بود و ذهنی خودمو دور میدیدم در نتیجه به همون میزان نتیجه گرفتم!)، تمااام بازی هارو جزو 11 نفر اصلی بودم و بازی کردم! الـــبته که در تمااام مدت مسابقات، من همچنان داشتم ذهنمو کنترل میکردم با تموم وجود و هردفعه اتفاقاتی میفتاد که ظاهرا قرار نبود به من بازی برسه، اما فردا صبحش سر بازی میدیدی همه چی به نفع تو تغییر کرده، چون ذهنتو نگه داشتی!!

    این بخشش خیییلی مهمه ها.. نمیدونم حس میکنید یا نه، ولی خیییلی ذهن چموشه و برای منی که پاشنه آشیلم عزت نفسه، میخواد خودشو قربانی نشون بده! میگه بابا من که دیگه فیکس بودم خوب بودم، بازیمم بهتر شده، اصلا از بقیه بچه هایی که روشون حساب کرده بوده هم دارم بهتر بازی میکنم؛ پس دیگه چرا منو بازی نمیده؟؟؟!! یذره میگذشت و آرومتر میشدم، تااازه یادم میومد که بابا هرچیزی که داره بیرون من اتفاق میفته رو خودم دارم رقم میزنم! پس اگه هنوزم رو من حساب نمیکنه، معنیش اینه که هنوزم من توی مدار قبلی هستم و نتیجم ثابت نشده. بعد اینجا یهو از دست جهان شاکی میشدم که خب چرااا؟؟!!! واااقعا کنترل ذهن اصلی رو این موقعا داشتم پیاده میکردم، چون خیییلی سختم بود و حتی دردم میومد که هردفعه میدیدم تغییر رو دارم حس میکنم ولی هنوز کافی نبوده.. اما هردفعه سریعتر خودمو جمع میکردم و همون اصل درستی که با معجزه اولین بازی اتفاق افتاد رو هـــی برای خودم تکرار و مرور میکردم؛ همون اصلی که من کارمو انجام بدم جهانم قسم خورده و بلده کارشو انجام بده! و انننقدی اینو تکرار میکردم که بقول استاد حس میکردم صدای ذهنم رو که دیگه داره توی این منطق امیدبخش قویِ من حل میشه و اثری ازش نمیمونه! در نهایت اینم اضافه کنم که 3 بازی آخر، این نتیجم رو هم گرفتم و توش “ثابت” شدم؛ چون دیگه خود مربیمون هم میومد بهم میگفت: میتونی بازی کنی؟ کس دیگه ای رو نمیتونم بزارما.. (بخاطر مصدومیت جزئی ای که چندین بازی داشتم با همون بازی میکردم)

    امیدوارم تونسته باشم برسونم که چقدر قبل هر بازی و هردفعه “یقین داشتم که باید ذهنمو کنترل کنم” و هردفعه کارم راحتتر بود و نتیجه بیشتری هم میگرفتم…

    این روندی که طی کردم، باعث شد صدهااا برابرِ گذشته درک کنم که تمااام دنیا به کنترل ذهن عه؛ و واضحتر از هر فیلد دیگه، ورزش چیزیه که در لحظه نشون میده چقدر کنترل ذهن داری! و به همون اندازه که کنترل داری نتیجه میگیری و لا غیر! منی که دو ماه قبل بازی ها بخاطر ترسم و ضعف قدرت ذهنم خودمو باخته بودم و علی رغم تواناییام، استرس و هول کردن بزرگترین دلیل افتم بود، بعد بازی ها همین کنترل ذهن و “آرامش حین بازی و راحتی” شده نقطه قوت من!! منی که قبل روبرو شدن با تیم ها خودمو باخته بودم، بعد بازی ها به قول بچه ها شده بودم تنها کسی که حین بازی ها با اینکه دو گل عقبیم روحیمو حفظ میکردم و با روحیه و آرامش دادنم و بازی خوبم جورِ روحیه داغون بقیه تیمم رو میکشیدم!! منی که بخاطر بی تجربگیم میترسیدم، آخرین تمرین با تلنگر مربیم فهمیدم چقدر تغییر کردم: تویی که الان انقدر داری باتجربه بازی میکنی دیگه چرا؟! منی که نمیتونستم یه توپ کنترل کنم انقدر که ذهنم ترسیده بود، بعد بازی ها به گفته مربیمون بهترین و کم اشتباه ترین بازیکن تیمش بودم!!

    تغییر من، فقططط و فقط توی کنترل ذهنم بود. توی اون برهه زمانی کم، خیلی جا برای بهبود آمادگی بدنی یا بهبود مهارت هات نداری و باید تمرکز کنی روی هرآنچه که تا الان در خودت داری و سعی کنی تا به بهترین شکل از نقاط قوتت استفاده کنی و با تیم هماهنگ بشی. ولی کنترل ذهن چیزیه که میتونی توی 1 ماه، اگر با هررر اتفاقی تو هر موضوعی تمام تلاشت رو بکنی که به احساس بهتری برسی و اینجوری کنترل ذهن رو تمرین کنی، انننقدری تغییر کنی و در ادامه جهان هم کمکت کنه که هیییچ ربطی به 1 ماه گذشتت نداشته باشی! من با کنترل ذهن، در حالی از اون اعتمادبنفس و عملکرد ضعیفم گذر کردم و به تموم خواسته هام از این ایام رسیدم و تجربه کسب کردم و “توی تمام بازی ها حضور داشتم” که چندتا از بچه های قدیم تیم، پارسال بخاطر بودنِ بزرگترها و بی تجربه بودنشون نسبت به اونا، کلا یکی دوتا بازی بهشون رسیده بود! کنترل ذهن من باعث شد چیزی از خودم نشون بدم که مربیمون چندبار بهم بگه من مدارکتو نمیدم، 2 سال دیگه پیش خودمی (دوس نداره و نمیخواد تیممو عوض کنم) خیالت راحت XD

    میدونم خیلی طولانی شد اما سعی کردم هرآنچه که حس میکردم چه نجوا و چه الهام رو با نتایجشون بهتون بگم. تا هم قول کامنتی که داده بودم انجام بشه، و هم کمکی کرده باشم به هرکسی یا ورزشکاری از بچه های سایت که چنین شرایطی رو داره یا قبلا تجربه کرده و امیدوارم کمکش باشه. بعد رسیدن به اونچه که میخواستم (توی این مقطع) و مرور “مسیری که این خواسته رو رقم زد”، بیشتر این حرف استاد توی فایل نحوه به حقیقت رساندن خواسته ها 3 میره تو وجودم : «بچه ها.. هــــرکسی، در هـــرجایی از دنیا، توی هـــر زمینه ای مثل ثروت ورزش بازیگری نقاشی پزشکی و.. به هـــر موفقیتی رسیده، یک ویژگی مشترک با دیگر افراد موفق داره، و اونم “”توانایی کنترل ذهن”” عه!

    .

    هرجا هستید، در پناه خدای مهربون، شاد و شنگول و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    محسن mohsenta57 گفته:
    مدت عضویت: 1201 روز

    درود خدمت همه عزیزان دلم .. خدایاشکرت که امروز هم تونستم یکی دیگه از فایلهای استادعزیزم را گوش کنم و درسهای جدیدی ازش یاد بگیرم و تعالیم گذشته را هم در خودم قوی تر کنم …. در خصوص کنترل ذهن و احساس عدم لیاقت و مخصوصا احساس قربانی شدن در این فایل باید بگم که اگر کامنتهای قبلی منو خونده باشید در یکی از اونها به رفتن به یک مسافرت خارج از کشور اشاره کردم ولی امروز میگم که اون سفر اتفاق نیوفتاد و نشد (خداروشکر میکنم که الان متوجه میشم چرا این سفر در مسیر زندگی من قرار گرفت تا درسهایی را به من بدهد و چرا لغو شد تا درسهای بیشتری را ازش یاد بگیرم و قطعا در آینده بدرد من خواهد خورد و من رابرای اتفاقات بهتر و عالی تر آماده میکنه ) حالا میخوام بگم چرانشد که به این سفر برم…. خب از سفارت به من زنگ زدند که بیا پاسپورتت را بگیر و رفتم اونجا و گفتند که به دلایلی شما امکان سفر ندارید ( عدم تطابق هدف سفر با نوع فعالیت و عدم تمکن مالی در حالیکه همکاران من با همین شرایط من میرن و میان و اصلا من قرار بود به خرج و هزینه میزبان برم اونجا و حتی یک دلار هم قرار نبود من هزینه کنم و عدم تمکن مالی صرفا بهانه بود که بعدا توضیح میدم و خودتون متوجه میشید ) خب اومدم خونه و روی این موضوع چند تا کار انجام دادم اولا اینکه روی ذهنم کنترل کردم تا ناراحت و عصبی نشم و این مشکل را نشانه و راهی برای بهتر شدن زندگی ام بدونم(اعراض کردم از توجه به جنبه های منفی این قضیه) و حالمو بهتر از قبل کردم و بعد نشستم و با دیدن این فایل متوجه شدم چرا این سفر لغو شده چون من در چند روز گذشته داشتم به این موضوع در برخی از کارهای روزمره خودم فکر میکردم که تا این مدیران نالایق سر کار مملکت هستند شرایط ما همینجوری هست و وای که الان دارم مینویسم چقدر خداروشکر میکنم که یکی از باگهای ذهنم رو مجددا کشف کردم و اون همون احساس مخفی قربانی شدن است که منم داشتم خودمو قربانی شرایط فعلی کشور میدونستم و خب جهان هم خیلی سریع بهم پاسخ داد که بله درست میگی و این هم نتیجه اش که به خاطر جنگ غزه و شرایط نابسامان فعلی دنیا کشورهای اروپایی به سختی و با آوردن بهانه های الکی مثل عدم تمکن مالی و … از دادن ویزا خودداری میکنند و چقدر الان که دارم اینارو مینویسم حالم خوبه از اینکه خدا بواسطه این سفر دو نعمت بزرگ به من داد .. به واسطه دادنش نعمت درک توجه به نکات مثبت و تکنیک رهاسازی و احساس فراوانی و احساس لیاقت و بواسطه لغوش قانون احساس قربانی شدن و توجه به لحظه حال را و خدارا صد هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم یاد بگیرم و مطمئنم با این موفقیتی که کسب کردم موقعیتهای فراوان دیگری در مسیرم قرار میگیره و شرایط برای من بهتر از قبل میشه و اینکه یاد گرفتم به کوچکترین نکات پیشرفتم هم توجه کنم حتی اگر اون پیشرفت در حدفکر کردن خوب به یک موضوع باشه … در پناه خدای مهربان ،شاد پیروز و سربلند و ثروتمند باشید . خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    فریبرز کاوه گفته:
    مدت عضویت: 2145 روز

    درود بر استاد بزرگوارم جناب سید حسین عباس‌منش و بانو مریم شایسته‌ی عزیز و یکایک دست‌اندرکاران سایت الهی عباس‌منش و همه‌ی همراهان هم‌فرکانسم

    عجب هدایتی کرد خدا من رو امروز صبح که اومدم و این فایل را گوش دادم. خدایا پروردگارا واقعا سپاسگزارم از لطف همیشگیت به من و همه‌ی آفریدگانت.

    دقیقا همینه که گفتید و تا یادم نرفته بگم که بانو مریم شایسته‌ی عزیز در دقیقه‌ی بیست و شش این فایل الهی( آره واقعا الهی چون شما دستان و زبان خداوند یگانه‌ی بسیار بخشاینده‌ی بسیار مهربان هستید که او من را به‌وسیله‌ی شما هدایت می‌کنه. خدایا دارم از ذوق می‌میرم و اشک شوق تو چشمام جمع شده) نکته‌ای بسیار کلیدی را گفتند که؛

    پس از یه مدت که همه چیز داره خوب و روان پیش میره، به خودمون تردید می‌کنیم و خودمون را ارزشمند نمی‌بینیم که کارهامون همین‌جور عالی و روان پیش بره و دقیقا همین باعث میشه که تمرکزمون از مسیرمون برداشته بشه و جهان هم پاسخ احساس ارزشمند نبودن را بهمون میده و موفقیت‌هامون متوقف میشه.

    من این را بارها تجربه کردم و به‌ویژه در کسب و کارم وقتایی بوده که همه چیز روان و عالی پیش می‌رفته و من تو دلم به خودم گفتم که ببین همیشه که این‌جوری نمی‌مونه! آخه چرا من این‌جوری فکر می‌کنم؟ مشخصه دیگه! پاسخ در کمبود احساس خود ارزشمندیه! خدایا این‌ها همه از باورهای محدودکننده‌ای هست که از کودکی در ذهن ما کاشته شده که نمیشه که کارها تا آخر همین‌جور خوب و روان و حتا بهتر و بهتر و با سرعت بیشتر و بیشتر پیش بره که! باید یه جایی روند موفقیت متوقف بشه اگه نشه که نمیشه! البته بماند که گاهی ممکنه که دچار غرور بشیم و همین هم تمرکزمون را اصل ماجرا برمی‌داره و نتیجش میشه شکست! ولی این‌که خداوند وهّآبه و بخشش او بی‌حسابه که هست، پس چرا باید از روان‌تر و روان‌تر شدن زندگی تعجب کنیم؟ درواقع ما خودمون را ارزشمند نمی‌دانیم که جهان برای ما همین‌جوری پشت هم موفقیت پیش بیاره و تا پایان زندگی فقط موفقیت داشته باشیم و بس!

    همین شب گذشته بود که وقتی داشتم به یکی از اشتباهاتم فکر می‌کردم، داشتم به آیات سوره‌ی آل فکر می‌کردم که خدا ما را به درست‌کاری خوانده و از ته دلم از خدا عذرخواهی کردم و گفتم خدایا من را ببخش برای این کارها و دیگه تکرار نمیشه که کسی با یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت و تقاضای محصولات را کرد. گفتم شما من را از کجا می‌شناسید؟ گفت: کسی از اقوام ایشان در سبزوار از محصولات کاملا ارگانیک ما تعریف کرده که بیماری پدرش را خوب کرده و حالا ایشان هم برای پدرشان تقاضا دارند. اولش گفتم باشه و خوشحال شدم که بتونم که کاری انجام بدم و البته محصولات را هم بفروشم ولی بعدش به خودم می‌گفتم که چه‌؟ چه جوری میشه که تو این چند روزه همین‌جوری مشتریان من بیشتر و بیشتر شدند؟ چه‌جوریه؟ خوب من به جای این‌که سپاسگزاری کنم و بدانم که همه چیز داره روان پیش میره و این کار قانون خداست، به جاش تعجب می‌کنم چرا؟ چون احساس خود ارزشمندی پایینی دارم!!!

    باقی ادامه دارد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 3849 روز

    سلام استاد عزیز

    نکاتی که تو این فایل گفتید ، عالی و خیلی ساده بیان شد

    دنیا و زندگی دقیقا مثل یک بازی هست و در بازی تمام تمرکز روی بازی هست و لذت بردن از بازی ، در دنیا هم همین طور باید باشه

    من خیلی اوقات خال را رها می کنم و به گذشته و آینده می روم ،اینده خوبه ولی خیلی کم ولی رفتن به گذشته و شماطت کردن خودت، بدترین کار هست .

    احساس قربانی بودن , در مورد خیلی اتفاقات دارم و همیشه خودم را قربانی میدانم به عنوان یک زن خودم را قربانی میدانم ، به عنوان یک مادر ، به عنوان یک خواهر و حتی یک دوست

    این ماه چند اتفاق خیلی عالی برام‌رخ داده با اینکه از خدا هزاران بار تشکر کردم و می کنم ولی ته ذهنم میگم به این راحتی مگه میشه و با این تغییر فرکانس باعث انرژیم بیاد پایین و ادامه دادن در این مسیر را برایم سخت تر کنه ولی خداروشکر که زود متوجه مسیرم شدم و متعهدانه برمی گردم به مسیر موفقیت و‌رسیدن خواسته هام.

    خداروشکر به خاطر اینکه شرک رو از دلم داری می‌بری و به جای آن توحید در قلبم مثل یک بذر کوچک در حال رشد هست و.متعهدانه تلاش میکنم تا از این بذر توحید مراقبت کنم

    ممنون استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1403 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم خانم

    میخوام درباره ی احساس لیاقت بنویسم که چقدر مهمه و نبودنش چقدر خطرناک و موجب تاسف آدم میشه.

    من زمان دبیرستان و کنکور کاملا یک بشکه ی عدم احساس لیاقت بودم و چند وقتیه اینو فهمیدم.

    تو دبیرستان با اینکه به بهترین و سخت گیر ترین دبیرستان میرفتم و باید همیشه نمره های بالایی میداشتیم، من همیشه فکر میکردم از همه پایین ترم .

    حتی وقتی نمره ها و کارنامه ها میومدن من به چشم خودم میدیدم که نفر سوم یا چهارم کلاس هستم اونم با معدل بالای 19 و 50 دربرابر بقیه ی بچه هایی که از چند سال پیش کلاسای فوق برنامه و … میرفتن.

    همیشه مگفتم نه من خیلی پایینم، حتی با اینکه عکسم رو هم تو بهترین های مدرسه و کلاس بود، هیچوقت بهش اهمیت نمیدادم و خودم رو قبول نداشتم.

    نمره های شیمیم همیشه از همه بالاتر بود ولی میگفتم نه بقیه خیلی از من بهترن حتما مشکلی براشون پیش اومده که خوب نشدن و… .

    اوج این احساس عدم لیاقت تو کنکور بود .

    من با اینکه عملکرد خوبی تو آزمون های ازمایشی داشتم، بازم احساس لیاقت نمیکردم و گشته بودم یه رشته ای رو پیدا کرده بودم که تقریبا سطح پایینی داشت و میگفتم شاید اینو قبول بشم، این رشته در حد منه ، نه بیشتر .

    و درست همون رو قبول شدم .

    وقتی رفتم دانشگاه دیدم افراد دیگه با رتبه های پایین تر از من چه رشته های بهتری قبول شدن ، حتی تو شهر خودشون قبول شدن ولی باز هم اینا در من اثر نمیذاشت و متوجه اشتباهم نمیشدم .

    تا اینکه گذشت و من فارغ التحصیل شدم و پارسال متوجه این شدم که چقد این عدم لیاقت کار ها رو خراب کرده .

    و درست همین امسال بعد از 9 سال که میخواستم اصل مدرکم رو از دانشگاه بگیرم و با یکی از مسئولین صحبت میکردم که میتونست سوابقم رو ببینه ، متوجه شدم که به خاطر اون عدم لیاقت و انتخاب رشته ی اشتباهم این رشته رو قبول شدم و میتونستم با رتبه ای که دارم یه رشته ی بهتر و چیزی که دوست میداشتم رو قبول شم .

    با وجود همه ی این درس هایی که عملی گرفتم و دارم سعی میکنم روی احساس لیاقت کار کنم ، هنوز خیلی خیلی خیلی راه هست و باید عمیق و ریشه ای حل بشه و نهادینه بشه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    Hesam گفته:
    مدت عضویت: 3334 روز

    سلام به استاد و خانوم شایسته عزیزم و دوستان خوبی که اینجا دور هم هستیم.

    خدایا شکرت بابت این همه اگاهی خالص و دلچسبی که هر روز داره بمون یادااوری میشه.

    من خیلی از این فایل استاد لذت بردم و خیلی خوب درکش کردم.

    اول از همه از خداوند سپاسگزارم بابت این همه زیبایی که توی این فایل دیدم. این ساحل sea side واقعا فوق العادست من هروقت توی فایل ها میبینمش هزار بار سپاسگزار خدا میشم ،مگه میشه این همه زیبایی این همه انسان های دوست داشتنی که عاشقانه با هم بازی میکنن و لذت میبرن ،این شن سفید و خاص ساحل خودش تنهایی ادم رو دیواننه میکنه.من که حتما به این ساحل خواهم امد.

    نکته دوم فایل قضیه کنترل ذهن بود که من خیلی خوب حرف استاد رو درک کردم چون خودم کارته کار هستم و هر روز اینو میفهمم که کنترل ذهن چقد روی نتیجه کار من تاثیر گزاره.

    منی که مث روز برام روشنه وقتی ذهنم ارامش داره و افسارش دست خودمه مسابقه هایی که پیش رو دارم رو میبرم و وقتی که نمیتونم کنترلش کنم که دلیلش میتونه ترس از حریف باشه عقب افتادن حین مسابقه باشه اشتباهات داور باشه شرایط بد محیط باشه یا هر چیزه دیگه ای ، من اون مسابقه رو باختم.و تنها و تنها و تنها دلیلش ارام نبودن ذهنمه نه هیچ عامل دیگه ای .

    وقتی استاد داشت درمورد بازی تنیسشون صحبت میکرد من فقط داشتم تایید میکردم و میگفتم اره اره حسام دقیقا همینه چون اون لحظه مدام یاد مسابقات خودم میافتادم که چقد مشابه حرف های استاده، چقد برام روشن شده که کسی که تو مسابقه کشوری یا جهانی اول میشه فقط و فقط تفافوتش با نفرات دیگه باورهاش و توانایی کنترل ذهنش بوده.

    من یاد گرفتم نتیجه که من میگرم چه تو کاراته چه توزندگی فقط بخاطر بحث کنترل کردن ذهنه ،نه داور بدی که از شانس من اومد تو مسابقه من نه شرایط بد مسابقه نه به خاطر بابام نه به خاطر موقعیت اجتماعی بلکه فقطططط باورهام و فرکانس هایی که میفرستم.

    در پناه خداوند شاد و موفق باشید️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    الیاس و فاطمه سادات گفته:
    مدت عضویت: 1623 روز

    سلام براستاد گل

    الیاس هستم ارادتمندتون

    من فایل قبلی رو دیدم وخیلی لذت بردم البته اوایلش رو دیدم چونکه نت قطع شد ودوست داشتم ببینم بازی زیبای شمارو

    ولی هرچقدر وقت گذاشتم نشد که نشدوامروز دیدم شما یه قسمت ازاون فایلی قبلی رو گذاشتید.

    اییییییییی دل غافل کی کی میخوایم توروبفهمم خدا؟

    من ندیدم که شما اینکارو انجام بدیدواینجوری یک فایل که تازه روسایت بوده دوباره جزئی ازیک فایل جدیدتون باشه واین فقط برای من بود. چقدر خداوندتو مثل ابنبات دوران بچگی هستی روی زبونت میزارم اب میشی چقدر توجهت شیرین هست میشینی به جان. چقد تو خوبی خدا. خودت گفتی من دربست دراختیارت هستم بنده خوبم حتی وقتی خوابی من منتظرتمبنده من

    وچه جملات نابی گفتید تو هردوتا فایل عالی بود خیلیم سنگین هست ولی قابل درک هست

    یادمه همیشه هرکس ازمن تعریف. میکرد من میخندیدم میگفتم ای بابا ما که اینجوریا نیستیم که شما میگید وخودم روباورنداشتم واین باورنداشتن برام دوراهی بود گهی پشت به زین وگهی زین به پشت واقعا فرمایشتون درست هست به لطف خدا به تمریناتم اضافه میکنم انچه را که درک کنم

    سپاس فروان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: