https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2023/05/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-05-14 01:05:402025-03-07 07:49:43درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
693نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی
سلام به استاد و مریم عزیزم و دوستان عزیز
چندین نکته طلایی که من تو این فایل بینظیر در راه رسیدن به خواسته هام در مسیر درست درک کردم رو مینویسم
1_هدف والایی رو در راه رسیدن به خواسته انتخاب کردن مثل لذت بردن از مسیر، بازتر شدن ذهنم ،درک بهتر و عمل بهتر به قوانین به صورت تکاملی
2_برای رسیدن به خواستم استعدادو مهارت داشتن مهم نیست مهم استمرار داشتن ادامه دادن با عشق ،اصلاح کردن مسیر هست عواملی که باعث ادامه دادن مسیر میشه تمرکز برنکات مثبت تحسین کردن کوچکترین پیشرفت و نتیجه گرا نبودن
3_فرکانس تحسین نکردن و انکار موفقیت دیگران تو رو در مداری قرار میده که خودت به اون موفقیت نمیرسی
4_کنترل ذهن نداشتن در شرایط به ظاهر بد و رفتن در احساس بد عصبانیت ،خشم تو رو در مدار اتفاقات بد لاجرم هدایت میکنه کنترل ذهن ،کنترل زندگی هست
5_کنترل ذهن در شرایط فوق العاده بد هم به صورت کاملا آروم از چند لحظه تا ساعت تا روز رسوندن شرایط رو به طرز فوقالعاده ای در نهایت به نفع تو میکنه
6_عجله کردن ،عصبی شدن کنترل ذهن رو تمرکز رو از دست رفته میکنه
7_احساس عدم لیاقت باعث میشه نعمتهایی رو که خیلی آسون و فراوون و عزتمندانه دریافت میکنی با نجوای تکرار شونده (من چرا باید آنقدر راحت و آسون به چیزی برسم که ناآگاهانه از ورودیهای هست که گرفتیم از جمله نابرده رنج گنج میسر نمیشود، باید پدرت دربیاد پول بسازی ،پول زیر پای فیل هست ،اگر فردی تو رابطه خیلی خوبه حتما مسئله ای داره ، احساس دلسوزی داشتن ،احساس گناه داشتن و….) به محض ورود این افکار در ذهن و کنترل نکردن این افکار شرایط به نحوی تغییر میکنه که اون موهبت ونعمتها رو به سادگی از دست میدی
8_احساس قربانی داشتن وقتی تو باور داری که من سمت خودم رو عالی انجام دادم ولی فلان قانون دولت که جدیدا تصویب شد ،اوضاع رو خراب کرد ،رفتار نامناسب فلان فرد ،بدشانسی من ،حق خوری کردن بی عدالتی شد،عوامل بیرونی باعث شد من به موفقیت و یا خواستم نرسم با غر زدن ،بحث و گله و شکایت با خدا با طرف مقابلت و رفتن تو مدار احساس خشم وکینه و عصبانیت وافسردگی و شرایط بد وبدتر میشه اما به محض کنترل ذهن و احساس قربانی نگرفتن اون قانون تصویب شده دولت هم در ادامه مسیر در مراحل بعدی میتونه به نفع تو بشه
9_نقش شور وشوق و لذت بردن در لحظه ن وابسته به نتیجه نبودن باعث میشه در احساس خوب و آسون شدن برای اسونیها و اتفاقات خوب لاجرم هدایت بشی
10_تمرکزم در مسیر رسیدن به خواستم رو بهتر وبهتر شدن از درک و عمل به قوانین بزارم و در لحظه باشم نه به گذشته و نه آینده فکر نکنم اتفاقات خوبه هرلحظه رو دیدن ولذت بردن از اونها من رو لاجرم در مدار اتفاقات خوب ودریافت خواسته هام هدایت میکنه
11_هدفم رو بزارم لذت بردن و توجه کردن به نکات مثبت امروز هیچ کاری به گذشته و آینده نداشته باشم وقتی هدفم رو فقط برای لذت بردن فقط در امروز میزارم یه موقعی به خودم میام میبینم که مدت طولانی هست که من در لذت و شادی بودم و همین لذت بردن هر روزه از کوچکترین و ساده ترین نعمتهایی که داشتم منو به خواسته های خیلی بزرگی که در ذهنم بزرگ بود راحت و طبیعی و ساده واروم رسیدم و در تمام طول مسیر رسیدن به مقصد از مسیر لذت بردم این قانون رسیدن به خواسته هاست
مورد اول رابطه بین احساس عدم لیاقت واز دست دادن نعمتها:
ورودیهای مالی که در این مدت داشتم که خیلی راحت و عزتمندانه دریافت میکنم ولی ذهن نجوا گرم میگه رو چه حسابی این ورودیها رو دریافت میکنی فلان فرد خانوادت هم نیاز داره باید به اون هم داده بشه احساس دلسوزی دارم ،یا میگم چرا انقدر راحت میاد باید یه کار فیزیکی (نه کار و تلاش ذهنی ) انجام بدی و این افکار تو ذهن من تو این چند روزه میچرخه که خدای مهربانم با این فایل ارزشمند مچ ذهنم رو گرفت تا من ایمان داشته باشم وقتی روی باور و قانون بدون تعییر خداوند که میگه اسونی رو برای بنده هایم میخوام و آسون کرده برای اسونیها کار میکنم این نتیجه ایجاد شده و من با باور لیاقت که من به عنوان خلیفه خدا بر روی زمین لایق بهترین و راحترین روزی هستم باید با آغوش باز پذیرای این ورودی مالی باشم و شکرگزار باشم ولایق استفاده کردنش هم هستم و وقتی این خواسته در من خلق شده خداوند لیاقت دریافت این خواسته رو هم به من داده و کافیه من از داشتنش لذت ببرم وشکر گزار باشم
مورد دوم احساس قربانی بودن :
من تو این خونه بهشتی که در اختیارم هست دارم هر لحظه لذت میبرم وکلی بهبودی و زیبایی خلق میکنم و دارم تو این مسیر الهی روی خودم وباورهام عالی کار میکنم از آزادی وآرامش که دارم لذت میبرم روی توحید کار میکنم اما ته ذهنم میگه تو هرکاری میکنی بیفایده هست این نعمتها همیشگی نیست به زودی یه عاملی از بیرون میتونه آزادی رو آرامش رو این نعمت خونه زیبا وبهشتی رو از تو بگیره (فایل توحیدی قسمت 6 ) به خاطر ورودیهای که از فیلمها در گدشته داشتم یا تجربیات گذشته این ترس و نگرانی رو در من ایجاد میکنه و من ناخودآگاه میرم تو احساس قربانی قدرت دادن به عوامل بیرونی و احساس ناتوانی و نگرانی و از اینکه کسی بیاد حقم رو بگیره یا ناعدالتی رخ بده و کنترل ذهنم رو از دست میدم اما با این اگاهیها با تمام وجودم سعی میکنم در لحظه لذت ببرم شاد باشم نعمتهای رو ببینم در گذشته و آینده نباشم تا اجازه بدم خداوند کارها رو برام به اسونی انجام بده و اسونم کنه برای اسونیها
استاد جان و مریم عزیزم هربار از دیدن این فایلها که کاملا با فرکانسهای همون روزم هماهنگی داره و کاملا احساس میکنم پاسخ خدا به درخواست هدایتم هست به وجد میام و شکرگزاری با تمام وجودم میگم عاااااشقتونم خدایا عاشقتم که عاشقمی
سلااام استادجان سلام خانم شایسته عزیز..چقدرمن دوستون دارم وچقدر خوش تیپ وزیبا وجذابید من عاشق اون نگاه کردنهای مهربون وپراز عشقی هستم که بهم میکنید
ممنون که سوالای خوبی میپرسید ممنون که اینقدر مطالب بهم مرتبط هستن و ذهنمون بخاطر این پیوستگی ،مطالب رو بیشتر لمس میکنه وبیشتر برامون جا میفته
واقعا حس میکنم تو یه جلسه روانکاوی فوق العاده هستم که داره عمیقترین لایه های ناخوداگاهم وگذشته م رو به چالش میکشه….وهرجلسه تمرینات وسوالاتی که میپرسید خودش مثل یه دوره س که میتونه خیلی تاثیرگذار باشه..
اینکه خشم کینه نفرت حسادت افسردگی همه اینها میتونه فقط ازدوباور احساس قربانی شدن و عدم لیاقت یااحساس گناه نشأت بگیره وتو هر فایل این موارد برامون تکرار میشه که هواست باشه رو دور باطلش نیوفتی هواست باشه ذهنت بازیت نده از دردت سواستفاده نکنه …یوقتایی انگار از این دوحس خوشمون میاد شاید یجورایی سود داره برامون
مثلا جلب دلسوزی وتایید دیگران،،،شانه خالی کردن از زیربارمسئولیت،،یاتحمل رویارویی با درد ومشکلاتی که ایجاد کردیم رو نداریم ودرجا میزنیم
وحالا اینو چطوری میتونم متوقف کنم؟؟؟ با احساس خوب ،،کنترل کانون توجهم …لذت بردن از داشته هام،،،،وحضور کامل دراین لحظه …ومشاهده ذهنم .
امروز صبح که بیدارشدم مثل همیشه نبودم هرصبح اماده بودم برم پارکپیاده روی ولی اینبار حالشو نداشتم جسمم میگفت نه توروخدا امروز نه ……ولی استادجان اینقدراینجا توسایت برامون تکرار میشه که هرطور شده حالتو خوب کن که اصلا بصورت شرطی شده صداهای درونم بسیج شدن که من حالمو عوض کنم وصداها میگفتن پاشو پاشو نمونی یجا ..
پاشو دختر.،سریع هرجورشده حالتو خوووب کن پارکنرفتم ولی با همون حال تلویزیونو بازکردم و ساعت6صبح کلاس یوگای مربی موردعلاقمو باهاش حرکت زدم بعداومدم تو سایت ودیگه کلا بدون اینکه متوجه بشم اتومات حالم خوب بود وموقع اماده کردن صبحونه زیرلب یه اهنگ شاد زمزمه میکردم ….عالی بودم عااالی …
و تمرین حضور در لحظه حال رو انجاممیدادم
به صدای اب به صدای استکان حرارت چای ….تنفسم ،ابی اسمون صدای گنجشکا توجه میکردم به نرمی وزبری اجسام به صدای خانوادم وحضورشون توجه میکردم وهمه تلاشم این بود که اینجا باشم فقط همینجا همین لحظه همین امروز …
فقط همین لحظه رو اینجا باشم ودیگه خودبخود خبری از صداهای ذهن و گذشته وایندم نبود …خودبخود حالم خوووب شده بود
همیشه م اینطور نیست که موفق بشی ولی همون موقعها بهترین زمان برای اگاه شدن از ذهنه که توش چی میگذره چه باوری چه تغییری لازمه ….نه اینکه تحلیلش کنم ودرگیرم کنه برااینکه سریع بیدار بشمو ازش بیام بیرون وغرقش نشم ….
چه روزها وسالهایی که بخاطر این دوباور زندگیم وموقعیتهایی که داشتم ازدست دادم وهرچی بیشتر دست وپا میزدم بیشتر فرو میرفتم و شرایط بدتر میشد…درحالیکه من فقط نیاز بود احساسات وذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب نگه دارم …
یکی از جالبترین چیزایی که متوجه شدم وقتی احساسات منفی وافکار بد برت غلبه میکنه ،،همه چیزو نمیبینی انگار فقط چنددرصداز وجودت اینجاس بقیه ش توسط ذهن وحس بدت کنترل میشه …موقعبتها ایده ها،خوبیها ی خودت ودیگران حذف میشن ،،،وواقعیت تحریف میشه چون تو وجود نداری تواین لحظه نبستی اگاه نیستی حضورنداری و چه دورهای باطل وصدمات وزحماتی که متحمل نمیشی…
اکهارت تول میگه «اگه شما نتونیدوجودزندگیِ یه میزکهنه وشکسته رو درک نکنی یعنی نتونی ازبودنش لذت ببری ازیه ماشین لاکچری تو یه مکان لاکچری هم نمیتونی لذت ببری و حضورزندگی توشون رو بفهمی ..ومیگه :شما زندگی ندارید ،اینکه میگید من وزندگی من ،تفسیراشتباهیه …شما خودِ زندگی هستید…
وبخودت بگو من نیازی ندارم بدانم کیستم ومسائل من چیست برای اینکه زنده بمانم ..
من هستم، من نور جهان هستم»
فیلم جنگجوی صلح طلب سرگذشت واقعی زندگی دن میلمن ژیمناستیکار ،خیلی ربط داره به محتوای درس امروز،،،من 4باردیدمش ،،فوق العاده س دوستان پیشنهاد میکنم ببینبدش…
ممنون که اینقدر دقیق وزیبا بهمون یاداوری میکنید که از تک تک لحظاتمون لذت ببریم و ازعمیقترین باور و احساساتمون اگاه بمونیم.
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این ساحل بسیار زیبا و تمیز با این ماسه های رؤیایی
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه ساختمونهای زیبا با رنگهای شاد
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه فراوانی آب ها در دریا و استخر ها …
خداجونم ازت سپاسگزارم برای درون بچه که تصاویر فوقالعاده زیبا رو بهمون هدیه داد.
ازت سپاسگزارم برای این دریا خوشرنگ و مواج
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه انسان های خوشگل و خوش اندام و شاد
چترهای زیبا و رنگارنگ، زیراندازهای خوش رنگ ، چقدر ساحل زیباتر کردند. خدایا شکرت
خداجونم ازت سپاسگزارم چقدر همه رها و آروم هستند بعضیا از شنا کردن لذت میبرند
بعضیا از بازی های ساحلی
بعضیا از دراز کشیدن روی این ماسه های سفید بعضیا از خیره شدن به دریای بیکران
بعضیا از والیبال
بعضیا از ماسه بازی ،چقدر ساده میشه لذت برد .
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این مانور جنگنده ها که واقع آدم احساس غرور میکنه ..
چقدر دیدن این همه زیبایی و تنوع احساس خوبی بهم داد خداروشکر
من در مورد روابط احساس عدم لیاقت رو تجربه کردمو شاهد از قطع شدن نعمت بودم
خیلی وقت ها بوده که من آنقدر احساسم عالی بوده و با خودم در صلح بودم و فرکانس عالی فرستادم و خداوند هم الوعده وفاکرده و اجابتم کرد و دستاشو برام فرستاده که در حد لالیگا به من لطف داشتند ، محبت داشتند، اصلا انگار فرشته هایی از جانب خداوند بودند که اومدن در خدمت من باشند ولی من بجای سپاسگزاری از خداوند و دیدن این موضوع از زاویه ای که قانون داره جواب میده و فرکانس خوب اتفاقات خوب رو رقم میزنه، و بخودم یاداوری کنم که ببین تو لایقی ، تو ارزشمندی ، چقدر عزیز و محبوب هستی ، و کلی باورهای خوب بخودم بدم …اومدم به پای نجواهای ذهنم نشستم و مدام این افکار رو گسترش دادم که این بندگان خدا چرا بخاطر من بیوفتن تو زحمت ، آخه چرا انقدر دارن برام پول خرج میکنند، هر روز منو مهمون میکنند، برام کادو میگیرند و حتی منو سفر مهمون کردند ، هتل عالی رستوران عالی و کلی نعمت ، آخه چرا باید این همه لطف بهم بکنند و متوجه شدم این نجواها از احساس عدم لیاقتم بود و از طرفی اومدم این آدم رو برای خودم بت کردم و مدام میخواستم راضیشون کنم که نتیجش نتونستم ذهنمو کنترل کنم و این نعمت ها قطع شد تازه بعضی وقت ها کلی دلخوری و ناراحتی پیش می اومد .
استاد عزیزم من الان تو تضاد بزرگی در زندگیم قرار دارم که بقول شما ظاهرا همه چیز داره وحشتناک پیش میره ولی من این روزا مدام سریال زندگی در بهشت میبینم ، سریال سفر به دور آمریکا ، و بخودم میگم که باید بتونم حتی برای یک دقیقه به قاشق و چنگال تو دستم خیره بشم واز براق بودنش، طرح زیباش و کیفیت بالاش سپاسگزاری کنم
استاد جانم من این روزا دقیقا صبح که از خواب بیدار میشم میگم فقط سعی کن امروز بنده خوبی باشی اصلا به دیروز و فردا فکر نکن فقط همین لحظه ، همین امروز ، فقط همین لحظه به این صدای بارون گوش بده
فقط الان این بو غذا رو استشمام کن و لذت ببر
،فقط الان به این گل زیبا نگاه کن و رنگشو ، طراحی بی نهایت زیباشو ببین
فقط همین لحظه به لبخند پسرت نگاه کن و کیف کن فقط همین لحظه نفس عمیق بکش
فقط همین لحظه غذاتو با لذت و آرامش بخور و به چیز دیگه ای فکر نکن
فقط همین لحظه به رنگ زیبای پیراهنت نگاه کن و لذت ببر
فقط همین لحظه همین امروز به قابلمه روی گازت نگاه کن و از خدا برای رزقی که بهت بخشیده سپاسگزار باش
فقط همین لحظه به نسیمی که از پنجره می وزد و به صورتت میخوره فکر کن
خدایا چقدر نعمت هست که میتونم همین لحظه ازشون لذت ببرم و بجای ناسپاسی و غر زدن سعی کنم سپاسگزارت باشم
و تو همین روند بودم که دیروز یه پیشنهاد کاری خیلی عالی بهمون شد و من متوجه شدم که احساسم بد شده سریع اومد بررسی کردم دیدم بله من احساس عدم لیاقت دارم و انگار ذهنم میگفت الان که شرایط انقدر وحشتناک چرا باید این اتفاق خوب بیوفته
حتما نمیشه ، یا شر یا فلانه و…
خداروشکر تونستم با حرفهای خوبی که بخودم زدم حالمو بهتر کنم و این اتفاق رو به سپاسگزاربودنم و احساس خوب داشتنم ربط دادم و از خداوند سپاسگزاری کنم و ازش بخوام به بهترین شکل ما رو هدایت کنه .
نتیجه این پیشنهاد رو نمیدونم که قرار چی بشه ولی من میخوام روی همین الانم متمرکز شم و سعی کنم فقط همین امروز رو بندگی کنم و سپاسگزار باشم چون تنها چیزی که میتونه منو از نگرانی ها و ترس ها و طوفانی که اون بیرون هست مصون نگه داره همین تمرکز بر نعمتهایی است که الان دارم .
من این فایل چند روز پیش دیدم چقدر لذت بردم و به خودم گفتم باید به تمریناتش عمل کنم ولی جالب اینجاست حتی به یه روزم نرسید یادم رفت باید چیکار کنم
یادم رفت باید توی لحظه حال بمونم سپاسگزار کوچکترین نعمت زندگی خودم باشم
ولی این کامنت شما آگاهیهای این فایل بیادم آورد و فهمیدم میتونم شکرگزار همه چی بشم ..چشمام باز شد چقدر نعمت دور ورم هست ..از لباس تنم گرفته تا گوشی تو دستم و خندهای قشنگ بچها دور ورم ..
خدایا سپاسگزارم بابت هر تپش قلبم که جریانی از زندگی دراه توی وجودم جنریت میکنه
خدایا سپاسگزارم ازت بابت هر بار دم و بازدم اکسیژن که توی ریهام موج میزنه ..
خدایا سپاسگزارم ازت بابت این سایت و این دوستان زیبا اندیشم …
من فقط میخوام تو این لحظه سپاسگزار باشم
فقط امروز
فقط این ساعت
فقط این لحظه ..
خدایا شکرت بابت دوست عزیزی مثل خانوم سلیمانی که داره چالشهای زندگیشو حل میکنه و میشه الگو برای منی که دارم روی خودم کار میکنم
محمدجان ازت خیلی ممنونم برای کامنت پر انرژی و زیبات که چقدر احساسمو بهتر کرد
باور کن دوست خوبم اگه این تضاد سخت و بزرگ البته برای من فقط اومده باشه که در من حس سپاسگزاری و لذت بردن از دقایق و چیزهای کوچک رو بوجود بیاره و در واقع این شخصیت رو در من ایجاد کنه من راضی ترینم
از تنها قدرت جهان براتون رحمت بی پایانش رو آرزومندم ..
استاد عجب فایل قدرتمندی بود چقدر قوی بود مثل یک دوره اموزشی بود برام و خیلی درها تو ذهن من باز کرد نه اینکه تو اموزشاتتون نگفتید اینکه از این زاویه برامون بازش کردید سپاسگزارم
در رابطه با فایل من نکاتی نوشتم و در انتها هم به سوالات که تو متن فایل عنوان کردید جواب میدم
دنیا مثل بازی کردن میمونه و حالا کی دنبال برد و باخته و کی دنبال لذت؟؟ واقعا هر کسی دنبال لذت بوده خوب این بازی رو برده، بعضی موقع ها با هزار تا اعصاب خوردی یک بازی فیزیکی یا مجازی میبریم ولی تو کل بازی با سختی میریم جلو و فقط چند ثانیه بعد اینکه بازی بردیم خوشحالیم ولی کسی که تو مسیر لذت برده و براش نتیجه مهم نبوده هم حین بازی براش لذت بخش بوده هم اخر بازی یک انرژی عالی داره، چرا پیاده روی احساس خوبی میده؟ چون رقابتی با کسی نداری و این باعث میشه به لذت ها توجه کنی و احساس خوب داشته باشی اینکه من واقعا دارم تلاش میکنم از کوچکترین چیزای زندگیم لذت ببرم چون مهم اینه که هر لحظه من احساسم خوب باشه و اگه نتونم توجهم به لذت ها معطوف کنم و تو احساس بد باشم اون احساس باعث میشه هدایت بشم به احساس بد بیشتر
استاد این موضوع که وقتی به خاطر عوامل بیرونی احساس بد میشه اون عوامل میشه واقعیت ذهنت اگر نتونی ذهنت کنترل کنی و همین موضوع باعث شده سریعا به هر دلیلی سوییچ کنم
اینکه استاد با خانم شایسته بازی میکنی و بیزینسی که بهش عشق دارین باهم میبرید جلو و این اتفاق باعث نزدیک بودن دو طرف میشه چیزی که شاید تو درصد بالایی از ارتباطات نیست و این اتفاق مثبت تو زندگی خودم با همسرم دارم که کار و تفریح و لذت های زندگی با همسرم در همه زمان ها باعث شده که خیلی سوال پیش بیاد برا افراد که چطوری اینقدر با هم هستید کلافه نمیشید در صورتیکه اونا نمیدونن چه لذتی در ارتباط دلی با طرف مقابلی که هم مدار هستید وجود داره
در رابطه با بازی که خانم شایسته عنوان کردن به صورت تکاملی یادش گرفتن و الان روش مسلط شدن باید تجربه خودم تو بیزینسم بگم از زمانی که دوره کسب و کار شما تهیه کردم که قانون تکامل در اون دوره کامل توضیح دادید باعث شد هر روز دارم به این موضوع میرسم که بیزینس موفق فقط به احساس خوب ربط داره که این احساس یک شبه نمیاد و با توجه و تمرکز روی نکات مثبت مسیر و هر روز با روز قبل خودت مقایسه کن که بهتر باشی و حواست باشه که حسادت نکنی چون باعث میشه احساس بد ایجاد بشه و همین تمرکز بر نکات مثبت و حال حاضر زندگیم باعث شده هر روز شیفته کارم شدم و با عشق و قدرت میرم جلو و اینو همش یادم میاد که نخوام عجله کنم و استمرار داشته باشم و هر دفعه در حال رشد باشم و تضادهای جهان همشون میاد تا من بازم یک قسمت از توانایی ناشناخته شناسایی کنم و این چالشها و تضادها برای بزرگشدن من میاد و اصطلاحا باعث پالایش من میشه ( همونطور که خانم شایسته عنوان کردن که تا یاد میگرفتند چطوری روش استاد در بازی جواب بدهند استاد از روش جدید استفاده میکرد که این موضوع باعث شد خانم شایسته هر لحظه در حال خلاقیت برای مقابله و درک چالشها و ایجاد یک راه حل باشه که عنوان کردن ذهنشون خلاق میکنه پس تضادهای جهانم در مسیرمون مثل همینی که ایشون در بازی عنوان کردن)
کنترل ذهن و اینکه احساسم چک کنیم که هر لحظه احساسم خوبه یا نه؟ و این فکری که احساس بدی ایجاد کرده پیدا کنم از کجا میاد و جلوش بگیرم و تبدیلش کنم به فکر مثبت و این موضوع خیلی مهمه چون خیلی مواقع در مسیر بیزینس به ناخواسته ها برخورد کردم که بهمم میریخت جوری که اصلا یکهو ورق برمیگشت سر چیزایی که بعداً بررسی کردم دیدم چقدر بی ارزش بوده پس همش موقعی که احساسم بد میشه میگم احساس بد اتفاقات بد میاره و باعث شده سریع سوییچ میکنم و دنبال توجه و تحسین نکات مثبت میگردم چون میدونم افکار منفی عین چاقوی تیز میمونه حواسم نباشه دستم میبرم باهاش و تمرینی که کنترل ذهنم گرفتم دستم این بود که شکر نعمات که دارم میکنم که الان در همین لحظه که من احساسم بده چه چیزایی دارم که قبلاً نداشتم و یا چه نعماتی خدا داده که دارم ازشون کلی لذت میبرم و وقتی ذهنم اگاهانه برمیدارم از روی منفی ها جهان منو میبره به بهترین حال دنیا فقط خیلی روی این موضوع تمرین کردم و الان هم بازم قاعدتاً از دستم در میره ولی نه مثل قبل خیلی تونستم کنترل کنم
چند تا نکته ای واقعا فالوم کرد این بود که تمرکزم بذارم روی حرکت الانم و با احساس خوب قدم بردارم و نترسم و نه تو گذشته بمونم که غم از گذشته است ( لا خوف و لا تحزنوا ) و نه به آینده فکر کنم و ندارم عجله کردن بیاد وسط که باعث میشه به نتیجه توجه کنم و لذت از مسیر فدای نتیجه ای کنم که چون با ریشه نادرسته جذابیتی ندارد
استاد جان این احساس لیاقت که عنوان کردید پاشنه اشیل منه و ازش ضربه خوردم اینکه تو بیزینسم یک روند عالی رفتم جلو مخصوصا بعد از شروع دوره 12 قدم و به طوریکه درامد من چندین برابر شد در عرض دو ماه و کلی از زمین زمان رزق بیکران اومد نمیدونید چه بهشتی شد بعد یکهو ذهنم اومد جلو که مقداد حال میکنی همینطوری نعمت مفت داره دستت میرسه و تلاش خاصی هم براش نمیکنی و همین موضوع کافی بود یک استپ یک ماهه داشته باشم و اینقدر باز روی خودم کار کردم که بابا خدا میگه اسانت میکنم برای اسانی ها یعنی همین باور و این فکتهایی که اوردم برای ذهنم تا تونستم برگردونم به حالت قبلی البته خوشحالم که تو این مرحله باگم رو شد که فندانسیون منو بازم محکم تر کرد خدارو شکر که دوباره شروع کردم به ایجاد احساس لیاقت و جهان داره درهای زیباتر و پر رزق و روزی بیشتر بهم نشون میده
استاد جان در رابطه با احساس قربانی بودن باید اشاره کنم به شروع سال 1401، از اونجا که بیزینس من فروش محصولات است سه ماه اخر سال 1400 بیزینس من عالی جلو میرفت و فروش و درامد خوبی داشتم تا اینکه سر سال قیمت محصولات افزایش پیدا کرد و من احساس اینو داشتم بیا تا اومدیم پول در بیارم قیمت ها رفت بالا و همین احساس بد باعث شد مشتریانی که ازم خرید میکردن به خاطر قیمت خرید نکنم و سه ماه درگیر درامد پایین باشم و تا اینکه با کتاب فکر خدا و فایل های رایگان شما تونستم از اون مدار خارج بشم ولی امسال قبل سال جدید کاملا این باور داشتم که اگرم افزایش قیمت داشته باشیم مهم نیست چون من باور دارم مشتریان سمت من سرازیر میشه و خدارو شکر اصلا مثل پارسال افزایش قیمت نداشتیم و متوجه شدم که همه چی احساسه و الانم با هر مشتری ارتباط میگیرم همه از قیمت و کیفیت محصولات مون راضی هستن خدارو شکر
خدا را شکر می کنم که امروز هم همزمانی هدایت های خداوند برام اتفاق افتاد و دقیقا با توجه به شرایطی که درش قرار دارم و طبق درخواستم خداوند به این فایل و آگاهی های ارزشمندش هدایتم کرد و منم شروع کردم به ایده گرفتن و عمل کردن به این آگاهی ها
در مورد این موضوع که خانم شایسته گفتند که ما خیلی وقتها از اینکه کارهامون خیلی آسون و ساده پیش می روند و بعدش احساس عدم لیاقت می کنیم و شک می کنیم که چرا اصلا داره این اتفاق به این سادگی برای من می افته منم هم خودم و هم خیلی از اطرافیان رو دیدم که این الگو رو دارند و خیلی از مواقع با اینکه دیدم مثل آب خوردن یک مسئله ایی توی زندگی من حل شده شک کردم که نکنه طرفی که دنبال کار من افتاده و بهم کمک کرده از من توقع یا نیت بدی داشته و خیلی دلایل و نجوا های ذهنی دیگه که به عینه دیدم وقتی ادامه پیدا کردند چقدر کار برای من سخت پیشرفته انگار ذهن من از بچه گی تربیت شده و رنج میبره از اینکه کارها و نعمت ها به شکل آسون برای من اتفاق بیافتند و لذت میبره از زجر کشیدن بابت ورودی ها و باورههای اشتباهی که دارم و سعی می کنم که روی اونها کار کنم و به یاد خودم بیارم زمان هایی که به صورت ساده و بدون هیچگونه تلاش فیزیکی نتایج خیلی خوبی برام اتفاق افتاد
همین چند وقت پیش و طی برنامه نویسی و طراحی یک نرم افزار اونم به صورت هدایتی من تونستم شغلم مورد علاقه ام رو به درآمد برسونم و درخواست پول کردم از کارفرما و ایشون به من پول دادند ولی بعدش ذهنم شروع کرد به نجوا کردن که تو کاری نکردی این پولی که گرفتی زیاد بوده تو هیچ کمکی به کار اون فرد نکردی و این پول حروم هست
چون ذهن من عادت کرده که یک ماه کار کنم زجر بکشم شب و روز سر کار باشم روز کار شبکار برو سر کار از خانواده دور باشم و بعدش هم سر ماه دنبال پول بدوم که پیمانکار بهم حقوق پرداخت کنه و اونم هی امروز و فردا کنه و نهایتا 10 و 15 ماه با کلی منت پول رو به من پرداخت کنه
و این شکلی که من از توی خونه کنار خانواده ام بدون زجر کشیدن با کار مورد علاقه ام با لذت و عشق خلاقیت و هنرمندی و هوش خودم و هدایت خداوند محصولی رو تولید کنم و بابت این محصول پول بگیرم برای ذهن من گنگ و ترسناک است
البته که در مسیر هستم و دارم روی خودم کار می کنم و هر روز هم داره شرایطم بهتر میشود
در مورد کنترل ذهن و اینکه فرصتی از دست مثلا میره و ما تمرکز می کنیم روی اون فرصت از دست رفته و این باعث می شود که فرصتهای دیگر رو هم از دست بدهیم و حالمون بد بشه
بازم چند روز قبل فرصت و موقعیت شغلی و سازمانی برای من پیشنهاد شد که من اونو چون با شرایطم نمی خورد رد کردم و دوباره به موقعیت قبلی برگشتم حالا ذهن من از همون روز نجوا شروع کرده که این فرصت از دست رفت و دیگه تمام شد اونجا برات خیلی خوب بود خیلی جای پیشرفت داشتی و همه تو رو اونجا می دیدند و دیگه همه چیز خراب شد
و دیدم که این طریقه افکار داره احساس منو بد می کنه و تمرکز منو میزاره روی ناخواسته ها و نداشته ها و فرصت های از دست رفته و نتیجه اش هم برام این شد که ارتباطات خیلی خوبی که سرکار داشتم داشتند کم کم تیره میشدند حالم داشت بدتر میشد و این حال بدتر هم باعث احساس بی لیاقتی و خود سرزنشی برام بود
تا اینکه هدایت خواستم و امروز این فایل روی سایت گذاشته شد و من شروع کردم به عمل کردن به آگاهی هاش و حالم خیلی بهتر شد و نتایج هم تغییر کردند
اولین نتیجه اش این بود برام که کار اداری که مدتهاست انجام نمیشد تماس گرفتند که اوکی شده اونم بدون اینکه من حتی زنگ به کسی بزنم یا کاری انجام بدم فقط یک نامه بردم و ثبت اتوماسیون ادرای کردم و جهان خودش یک نفر رو که دوست و همکار صمیمی من هست انداخت دنبال کار من و جواب نامه رو برام گرفت
به نام خداوندی که می بخشد و رزق میدهد بی حساب واین معنی رو به لطف استاد فهمیدم تا قبل این فکر میکردم که این بخشنده بودن یعنی فقط اگر خطا کنی می بخشد .
سلام و درود به استاد عباس منش عزیز و مریم جان الگو دوست داشتنی ام
و سلام به همه دوستان نازنینم در این سایت در این مسیر زیبای توحیدی ، هدایت و آگاهی
وقتی مریم بانو جان از خداوند سپاسکذاری کردن برای حضور استاد در زندگی شون ، همون لحظه منم تو دفترم نوشتم که منم سپاسگذارم از خداوند برای وجود شما دو عزیز ، شما که چقدر مسیر فکری من رو عوض کردید چقدر تونستم تصمیم های خوب بگیرم و بیشتر از زندگیم لذت ببرم .
سپاسگذارم برای وجود شما دو فرشته در این دنیا که چقدر تونستید زندگی ها رو تغییر بدید چقدر آرامش هدیه دادید .
بسیار سپاسگذارم ازتون که در تمام لحظات زیبای زندگی تون به فکر همه دانشجوهاتون هستید و اینقدر فایل های با کیفیت و هدفمند برامون تهیه میکنید
چقدر این فایل درس داشت
و به نظرم با توجه به تجربیاتم برای من مهم ترین شون لذت بردن از لحظه بود
چون خودم هر زمان که در حال لذت بردن از لحظاتم بودم از تمام احساسات منفی دور شدم ، شور و شوقم بالا رفته بعد امیدوارتر شدم و خلاق تر و حتی رو درآمدم تاثیر گذاشته ، تو کارهای هنری که انجام دادم کارهای قشنگ تری تولید کردم و فروشم بیشتر شده
و چقدر این جنس فایل ها به خاطر وجود این سوالات قدرتمند کننده ،
ذهن مون به چالش کشیده میشه
و باعث شده که خودمون رو بشناسیم مغزمون رو بشناسیم
یعنی این فایل های جدید رو من به چشم یه دوره خودشناسی دارم نگاه میکنم چون تو هرکدوم کلی سوال هست که اگر دقیق به خودمون صادقانه جواب بدیم اشکال و ایرادات مون رو پیدا میکنیم و چقدر میتونه بهبود اتفاق بیافته برامون
چون واقعا تا زمانیکه نپذیریم و ندونیم که اشکالی داریم تلاشی هم برای بهبود نخواهیم داشت .
خوب بریم سراغ سوالات :
چه تجربه هایی دارم که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشم .
چندین سال پیش (حدود 17 سال ) شرایط مالی همسرم به طرز خیلی افتضاحی بهمریخت با چند نفر اختلافات مالی پیدا کرد و به مشکل برخورد و نمیتونم ریز بگم ولی شرایط زندگی سخت شد و فقط مشکل مالی نبود مسائل دیگه ای در کنارش پیش اومد و من در اون شرایط باردار بودم
خوب اول اینکه بزرگترین اشتباهم این بود که خیلی زیاد خودم رو درگیر اون مشکلات کرده بودم و همه توجه وتمرکزم رفته بود رو مشکل و شدیدا حس قربانی شدن همه وجود من رو گرفته بود و نتیجه این شده بود که اون مشکل نه تنها حل نمیشد بلکه هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و من کلا مریض شده بودم و دائما زیر سرم بودمو جوری گرفتگی عضلانی از خشم و نفرت بهم دست داد که قادر به راه رفتن و حرکت راحت نبودم با کمک به درمانگاه رفتم که پزشک بهم چند آمپول شل کننده عضلات تجویز کرد که بعدا برای معاینه دوران بارداری رفتم دکترم بهم گفت با این امپول هایی که تزریق کردی ، اینکه بچه مونده یه معجزه است و احتمال سقط وجود داشته
و تو اون ایام با حس قربانی انگار اون حس جلب توجه دیگران حتی خودم هم به سراغم میومد انگار اونجوری داشتم به خودم توجه میکردم که آخی ، تو چقدر بدبختی با این شرایط بارداری که داری ،……
و دائما تو اون حس بد مونده بودم و همه حس های بد بعدی رو جذب میکردم افسردگی ، خشم نفرت غم عصبانیت و روز به روز حس تنفر به همسرم پیدا میکردم و رابطه مون بدتر میشد
،…….
ولی میتونستم دخالتی نداشته باشم از لحظاتی که در حال خلق کردن موجودی در وجودم بودم لذت ببرم و اون مشکلات به مرور حل شدند بدون اینکه من نقشی تو حل شون داشته باشم .
در حالیکه باید رد میشدم ، با خودم نجوا نمیکردم ، بزرگش نمیکردم ولی با حس قربانی در اصل بر ضد خودم کار میکردم
و الان به لطف آموزش های استاد چقدر آگاه شدم به این مسائل و تا حد توانم و درک و آگاهی هایی که کسب کردم کنترل میکنم یعنی میترسم از موندن تو حس بد چون مطمئن هستم که اتفاق بدِ بدتری رو جذب میکنم و این یک قانون ِ
وحالا چقدر راحت با مسائل زندگی برخورد میکنم چقدر تصمیم های بهتری میگیرم و راهکار های درستی پیدا میکنم و خودم رو درگیرمسائلی که به من مربوط نیست نمیکنم و خود این باعث شده حتی رابطم هم بهتر بشه با همسرم
تجربه ای از رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمت ها
من در مورد داشتن خونه بزرگ همیشه ذهنم اکی بود و حس لیاقت بالایی داشتم که من باید تو خونه خوب. باشم و اکثریت مواقع بالای 90 ٪ شرایط جوری پیش اومده که تو خونه های خوب و بزرگ بودم
ولی من به خاطر پیش فرض ها یا شاید نوع رفتار ها و الگوهایی که از خانواده داشتم به خصوص مادرم که میکفت که نمیشه که همه چی رو باهم داشت ، نمیشه که حالا همیشه شاد بود ،،.. نمیشه که هرچی که دوست داری رو بخری ،.. این حس که حالا اونقدر ها هم مهم نیستی ،،.. در مورد اینکه میشه هم شاد بود و راحت و هم اوضاع در هر موردی خوب باشه باورهای بدی تو ذهنم جا خشک کرده بود ، افکاری که پر تکرار شده بودن تو ذهنم و این شد پاشنه آشیل من که خیییلی بهتر شدم
و جوری بود که مسافرت میرفتم تو اوج شاد بودن با این حس عدم لیاقت یکدفعه حالم آنچنان بد میشد که گاهی اطرافیان متوجه میشدن و چه نتیجه ای بدتر از اینکه لحظه لذت بردن رو به خودت حروم کنی ،،!!! ؟
لطفی که خداوند بهت کرده و لحظه شاد بودنت رو خودت از بین ببری !!
یا حتی اوایل زندگی مشترک همسرم هم میخواست یه چیز خوبی بگیره میکفتم نه حالا نمیخواد ،،. این گرون ِ،.. یه ارزونترش رو بخریم در حالیکه خوب ، دوست داشتم بهترش رو بکیرم ولی اون باور اشتباه اجازه خرید بهم نمیداد خیلی سخت بود دوستان الان که دارم اینو مینویسم اشک تو چشام جمع شد که چقدر بد بود اون لحظه ها و نداشتم این آگاهی ها رو جوری شده بود که واقعا گاهی مورد تمسخر قرار میگرفتم به خاطر نداشتن یکسری چیزها و خودم باعث شده بودم که خریده نشه و اینجوری همسرم رو عادت داده بودم و بعد میرفتم تو فاز گله و شکایت که چقدر کم وکسری داریم
و چقدر الان خوب شدم و هر چیزی که میگیرم بهترینش رو میگیرم ، هر چیزی که لازم دارم رو میخرم و لذت میبرم
و همش به خاطر کسب آگاهی های استاد که میگن همه چیز باورِ همه چیز
چقدر استاد ، خوب این نکته رو گفتن که خودمون که آگاهانه نمیگیم من حس لیاقت ندارم و شاید نپذیریم ولی این احساس از کودکی مون اومده و مهم حس اون لحظه ماست که حس عدم لیاقت داریم .
و یه مورد از همسرم بگم که خودش گفت در مورد حس عدم لیاقت که شاید باور کردنی نباشه براتون
ما چند سال پیش یه ماشین صفر خیلی خوبی گرفته بودیم که با فاصله زمانی خیلی زیادی نگذشته بود که گم شد و تا حالا هم پیدا نشده و من چون تو این زمینه گفتم پاشنه آشیلم بود و زیاد فایل دیدم همسرم هم گاهی با من نگاه میکرد و اینکه خودش افشاگری کرد که من هروقت اون ماشین رو میدیدم و سوار میشدم میکفتم واقعا برای من ؟!!! یعنی من صاحب این ماشین هستم و این حس بد که اصلا لیاقتش رودارم ،؟!!! و نتیجه چی شد در نهایت
استاد عزیزم مریم بانو جان نازنینم ممنونم ازتون که من رو وارد این دنیای زیبا کردید
خدایا ترا سپاس به خاطر همه نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی و زبانمان قاصر از بیان این نعمت هاست
خدایا ترا سپاس به خاطر دوستان بی نظیری که در این مسیر توحیدی مشوق و راهنمای من هستند
خدایا ترا سپاس به خاطر اینهمه زیبایی، نعمت و برکت…
استاد عزیز من سال گذشته رو برای خودم سال لذت ، سفر و دیدن زیبایی ها نام گذاری کردم .آگاهانه میخواستم به خودم ثابت کنم که با توجه و تمرکز من شرایط من داره رقم میخوره.
از شروع سال گذشته با استارت قانون سلامتی من به یک اندام ایده آل و رویایی رسیدم و به خاطر علاقه ام به سرسبزی ، جنگل ، دشت و گل بارها و بارها به طبیعت گردی، صعود قله و دیدن بارها و بارها جاده چالوس، جنگل عباس آباد و طبیعت بی نظیر ماسال رویایی هدایت شدم
سفرها و مکان هایی که خود به خود برام جور شد چون من آگاهانه هرچه رو می دیدم به هرطبیعتی که میرفتم تحسینش می کردم و با دوستانم، خانواده و همکارانم اون رو بارها و بارها تکرار کردم و طبیعت بعدی که من میرفتم از قبلی زیباتر و با شکوه تر بود
من به این باور رسیدم که خودم با کانون توجهم دارم اتفاقات رو رقم میزنم ولی چی بگم از بازی ذهن از شیطان که دشمن قسم خورده انسان و از بهشت واست جهنم می سازه و من شاید خیلی اوقات یادم میره دشمنی دیرینه شیطان و جدی میگیرم نجواهاش رو و اجازه میدم احساسم رو بد کنه. گاهی وقتها اتفاقاتی که توی زندگی من میفته شاید خیلی بد هم نباشه ولی این ذهن چموش من چنان اون اتفاقات رو بزرگ میکنه و چنان افکار منفی رو به خوردم میده که به خودم میگم دیگه کارم تموهه.
یه اتفاقی چند ماه پیش برام افتاد و من تونستم احساس بدم رو کنترل کنم. من یک وقت دکتر توی پاسداران داشتم ولی می ترسیدم خودم رانندگی کنم می ترسیدم مسیررو گم کنم ولی با توجه به آموزه های استاد گفتم باید شجاعتم رو نشون بدم و برترسم غلبه کنم با کمک نرم افزار آدرس رو زدم و با ترس و لرز به رانندگی ادامه دادم یک جایی توی مسیر رو اشتباه رفتم ولی گفتم عیبی نداره و آدرس پرسیدم و دور زدم و ادامه دادم در حالیکه بارون میومد نزدیک مطب با وجوداینکه حال من عالی بود و داشتم از بارون لذت میبردم زدم به یک ماشین البته با سرعت کم اولش خیلی عصبانی شدم که چرا راننده سرعتش رو کم کرده و رعایت نکرده ولی وقتی به خودم گفتم باید بگردی دنبال یک نکته مثبت توی این ماجرا، متوجه موهای زیبای خانمی که راننده بود شدم و توی دلم تحسینش کردم و دختر خانم از ماشین پیاده شد و با عصبانیت شروع کرد به غر زدن و تهدید کردن و گفت الان زنگ میزنم به پلیس منم خودمو جمع و جور کردم و با آرامش گفتم باشه عزیزم اگه من مقصر هستم به پلیس زنگ بزن بعد از یه تایمی دختر خانم از پلاک ماشین من عکس گرفت و شماره من رو هم یادداشت کرد و بهم گفت من عجله دارم میرم و ماشین رو تعمیر میکنم و به شما خبر میدم پول رو واسم واریز بکنین منم با مهربونی گفتم باشه عزیزم و بعد به مطب رسیدم اونجا منشی گفت که امروز کار داره و نمی تونه کار منوانجام بده به من گفت برو چند خیابون پایین تر عکس بگیر بیار تا بعد .من ماشین رو پارک کردم و رفتم به محل عکاسی اونجا هم بسته بود من کم کم داشتم خونسردی خودم رواز دست میدادم ولی دوباره ذهنم رو کنترل کردم و فهمیدم خانم عکاس هم به خارج از کشور رفتند و کار من امروز انجام نمیشه. به ناچار پیاده برگشتم تا نزدیک ماشین یاد حرف استا افتادم که در هر شرایطی دنبال یه نکته مثبت بگردم تا احساسم کمی بهتر بشه. خلاصه در حین پیاده روی توجه کردم به بارون ریزی که میومد و گونه هام رو آروم نوازش میداد یه نفس عمیق کشیدم و به درختان دوطرف خیابون و گلها توجه کردم و لذت بردم و توی اون هوای سرد یه پیراشکی داغ خریدم و جاتون خالی کلی هم لذت بردم و برگشتم به خونه بدون اینکه هیچکدوم از کارهام انجام بشه تازه یه خسارت تصادف هم روی دستم مونده بود. ولی من سعی کردم مچ ذهنم رو بگیرم و احساس خودم رو خوب نگه دارم. از اون موقع چند ماهی میگذره و اون دختر خانم واسه گرفتن خسارت ماشینش هرگز با من تماس نگرفت و من متوجه شدم وقتی تو یه قدم برای احساس خوبت برمیداری خداوند هزاران قدم رو واست بر میداره.
به خدا همه خوشبختی و موفقیت همه ما در توانایی کنترل ذهن ماست اینکه از منظری به اتفاقات و شرایط نگاه کنیم که به ما احساس بهتری بده.
باید سعی کنیم با توجه به زیبایی های هرچند کوچیک دهن ذهنمونو سرویس کنیم. خفه اش کنیم و نذاریم این علف های هرز رشد کنند. این یه تجربه فوق العاده و بی نظیری بود که من از کنترل ذهنم داشتم و دوست داشتم با دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم که با کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت و زیبایی ها همه چیز ممکن می شود.
براتون آرزوی بهترین ها رو دارم در پناه خدای مهربان شاد و سلامت باشید.
پس صبر کن، که وعده خدا حق و حتمی است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیدهاند، تو را بىثبات و سبکسر گردانند.
آیه 60 سوره روم.
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و مریم جانم و همه دوستان هممسیر
استاد نمیدونم جنس فایلهای اخیر تغییر کرده یا من تغییر کردم. احساس میکنم خیلی جدی تر و عمیق تر وجودم داره شخم زده میشه و همه اون ترمزها تازه نمایان میشه. همه آت و آشغال هایی که سال ها اون زیر مونده و یادم رفته بوده، داره میاد رو. انگار بخوای آب زلالی رو که در اعماقش کلی لجن و جلبک و رسوب هست تصفیه کنی و اون لجن ها رو بکشی بیرون. چطور در درون آب یک غلیان و آشوب درست می شه و آب گلآلود می شه، در درون من هم همینطور شده.
در متن این فایل دو مورد نوشته شده که باید پاسخ بدیم.
]]= مورد اول: رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمتها…. یا احساس گناه کنی که “وقتی خانواده من یا خواهر من رابطه خوبی ندارد، این ناجوانمردانه است که من اینقدر از رابطه ام لذت ببرم.
استاد میخوام بگم شما و مریم جانم معرکه هستید، بینظیرید. ببین چه جوری دارید با این سوالات ما رو به خودشناسی می رسونید.
راستش من داشتم فکر میکردم که دچار احساس عدم لیاقت نیستم و اینا…، که دیدم در ادامه اون جمله نوشتید: «ناجوانمردانه است که من اینقدر لذت ببرم…»
استاد دقیقاً زدید به هدف. و این مشکل من در تمام این سالها بوده. نمیخوام روی نکات منفی و اندوهبار تمرکز کنم و از خانوادهام و مشکلات زیادشون بگم.
گذرا اشاره کنم که من تازه 900 و خردهای روزه که کمکم دارم میفهمم چه جوری باید زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. و اصلاً لذت ببرم و لذت بردن رو گناه ندونم.
قبل از این، اگه فرصتی برای شادی و خوشی و لذت بردن پیش میاومد، اگه رستوران میرفتم، میوه نوبرونه و گرون میخوردم، غذای خوبی رو میچشیدم، اگه سفر میرفتم، تفریح میکردم، شیرینی خوشمزه میخوردم، کلاً اگه هر چیز خوب و لذتبخشی رو تجربه میکردم، پشت سرش یه فصل گریه میکردم و غصه می خوردم و آه می کشیدم و احساس می کردم یه سنگ به اندازه تموم عالم روی سینهم سنگینی می کنه. و در نتیجه، اون لذت بهم زهرمار می شد.
چرا؟ چون خانواده ام همونطور که قبلاً گفتم، سال هاست درگیر اعتیادند، و هم به دلیل شرایط خاص و بسیار بدِ بیمارگونه و هم به دلیل هزینه بالای مصرف، نمی تونن هیچ لذت و سفر و تفریحی داشته باشن. توان جسمی و مادی اون رو ندارند. اجاره خونهای که می گیرن، پساندازی که ازش خرج می کنن، و کمک های من هم کفاف مخارج سنگینشون رو نمی ده. و فقط خرج زنده بودنشون می شه. یعنی هرگز نمی تونن چیزهای خوشمزه بخورن، تفریح کنن، سفر برن، لذت ببرن.
استاد من تازه 900 و خردهای روزه که یاد گرفتم لذت ببرم، زندگی کنم، اینجا و در لحظه اکنون باشم. در این مدت، کمکم احساس گناه و احساس عذاب وجدان از من گرفته شد.
قبلاً احساس گناه داشتم که الان خانوادهم خوشحال و سالم نیستن و فلان نعمت و خوراکی رو ندارن، ولی من دارم. و هی اشک و غصه و ماتم. و نتیجهش این شد که من به انواع بیماری های روحی و جسمی مبتلا شدم و بارها تا آستانه مرگ رفتم.
اما کمی بعد، وقتی از این مسیر اشتباه و بیماری هام خسته شدم، و به خودم گفتم من باید فقط خودم رو نجات بدم، فقط خودم رو، اون وقت بود که اول شما رو و بعد سایت رو پیدا کردم.
امروز احساس لیاقت دارم. امروز فکر می کنم من لایق این زندگی خوب و آروم در یه خونه شیک در شمال شهر تهرانم، منطقه ای که قبلاً باید سه چهار کورس ماشین سوار می شدم تا بهش برسم و اصلاً در مخیلهم هم نمی گنجید روزی بتونم اونجا زندگی کنم. اما خدا رو شکر این امکان به آسااانی برام فراهم شده. خدای عزیزم برام فراهم کرده. خونه ای که با خونه پدری و مادریم از زمین تا آسمون متفاوته. امروز فکر می کنم من لیاقت سفر خارجی و هتل پنج ستاره و سلامتی و آرامش و لذت های دیگه رو دارم.
خدا جونم صد هزار بار شکرتتت. این آیه خیلی برام الهامبخش بوده. خیلی نشونه بوده برام:
پس صبر کن، که وعده خدا حق و حتمی است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیدهاند، تو را بىثبات و سبکسر گردانند.
چرا لیاقت دارم؟ چون براش بها پرداختم. چون وقتی اونا نتونستن ذهنشون رو کنترل کنن و درگیر اعتیاد شدن، من ذهنم رو کنترل کردم. من اوایل به سختی ذهنم رو کنترل کردم. ولی در نهایت به آسانی نجات پیدا کردم. و زندگی امروز حقمه. به قول استاد، نه که حقمه، قانونشه. قانون. من طبق قانون رسیدم و اونها طبق قانون نرسیدند. این زندگی امروز پاداش کنترل ذهن منه. به قول قران، پاداش تقوای منه.
]]= درباره تجربه هایی بنویس که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشی.
باز هم بزرگ ترین و شاخص ترین موردی که بتونم بگم، به همین موضوع خانواده ام برمیگرده. اوایل که نمیفهمیدم قانون چیه، وقتی با دو سه تا از دوستان صمیمی درددل می کردم و اونها دلسوزی می کردند و می گفتند آخی… چه وحشتناک، چطور تونستی که در این شرایط اینطور سالم بمونی و…، من بیشتر احساس قربانی بودن می کردم و یه طوری دلم می خواست بگم که بله، شرایط من خیلی بد بوده. هی بیشتر خودم رو در جایگاه قربانی نشون بدم و از این بابت لذت می بردم.
که گفتم نتیجهش هم شد اینکه من مدام مریض بودم، مریضیهای مختلف و عجیب و غریب که خوب نمی شدند. از این دکتر پنجهطلا به اون دکتر حاذق دستطلا! یه دورهای من همهش دکتر بودم. هم مریضی جسمی و هم روحی و ترس و استرس. آخرشم هیچی. یه مریضیم رو هیچ دکتری نمی فهمید چیه. بستری شدم…، تا پای جون رفتم… و خوب نمی شد. و وقتی هم دیگران می گفتن آخی مریضیت چیه، مفصل و با آب و تاب تعریف می کردم که بیشتر دلشون برام بسوزه… انگار اونا قراره کاری برام بکنن و نجاتم بدن!
آخ استاد… استاد عزیزم…
منِ اون موقع کجا و منِ الان کجا؟
استاد نمی دونید که چقدر عاشقتون هستم و چقدر این 900 و خرده ای روز رو مدیونتونم.
آخرشم مریضیم وقتی خوب شد که ام از درون خوب شدم، ذهنم خوب شد، ذهنم سالم شد، افسااار این ذهنم رو گرفتم و کشیدم!
استاد نازنینم، مریم جان بینظیرم، هزاران بار ازتون سپاسگزارم که این فایل عالی و توحیدی رو در این فضای رویایی و زیبا تهیه کردید. لباس هایی به این زیبایی پوشیدید، این قدر عاشقانه کنار هم ایستادید، زیبایی های همدیگه رو دیدید و بیان کردید، درونبچه رو فرستادید که برامون فیلم بگیره و ما رو شگفتزده کنه. و خودتون اینطور با عشق و این قدر قشنگ برامون صحبت کردید. عاشقتون هستم و دستِ یاریگرتون رو به نشانه سپاسگزاری و عشق می بوسم.
ممنون بابت کامنت زیبایت تازه می فهمم چرا استاد صبح ها کامنت بچه ها را می خونن تا فرکانسشون بالا بره من امروز اومدم تا کامنت یکی از دوستان که به کامنتم داده بود بخونم که تا الان دو تا کامنت عالی خوندم که منو پرواز داد
چقدر آیه قشنگی نوشتی بالای دفترم نوشتم
چقدر دلیل نعمتهای زندگی ات را درست نوشتی کنترل ذهن
چقدر تعجب کردم چرا کامنت شما پر بازدیدترین نشده چون اینقدر حرفاتون قشنگ بود و آموزنده که منو میخکوب کرد که اینقدر زیبا نوشتی به راحتی به جایگاه ثروت رسیدی
چرا لیاقت دارم؟ چون براش بها پرداختم. چون وقتی اونا نتونستن ذهنشون رو کنترل کنن و درگیر اعتیاد شدن، من ذهنم رو کنترل کردم. من اوایل به سختی ذهنم رو کنترل کردم. ولی در نهایت به آسانی نجات پیدا کردم. و زندگی امروز حقمه. به قول استاد، نه که حقمه، قانونشه. قانون. من طبق قانون رسیدم و اونها طبق قانون نرسیدند. این زندگی امروز پاداش کنترل ذهن منه. به قول قران، پاداش تقوای منه.
و عاشق این بخش کامنتت شدم
و دلیل این که منم اینهمه نعمت در کنارم هست همین هست و خداوند با کامنت شما به من وعده داد و بهم گفت وعده من حق است تا من در مسیر نلغزم یک جورایی بهم گفت این کنترل ذهن تو پاداش داره ببین این همه پاداش را که به یگانه دادم بابت کنترل ذهنش قانون جهان یکی است و تبدیلی ندارد
سلام مرضیه عزیزم. وقتی دیدم برام پاسخ نوشتی خیلی خوشحال شدم. ازت سپاسگزارم که وقت ارزشمند خودت رو گذاشتی و کامنتم رو خوندی و با نظر لطف بهم جواب دادی.
دقیقاً همینطوره که می گی. خوندن کامنت دوستان خیلی فرکانس آدم رو بالا می بره و افکارمون رو جهتدهی می کنه. انگار باعث می شه ذهنمون از سر صبح کوک بشه و کوک بمونه.
عزیزم این آیه برای خودم هم همیشه الهامبخش بوده. اگه اشتباه نکنم، استاد در یکی از فایل ها صبر رو کنترل ذهن می دونن. به بیانی، صبر یعنی اینکه موقع بروز تضادها ذهنمون رو کنترل کنیم و نذاریم احساسمون بد بشه. یا سعی کنیم احساسمون رو کمی بهتر کنیم.
ممنونم که یه قسمت از کامنتم رو اینجا آوردی. خودمم دوباره خوندمش. واقعاً من هر چی که به دست آوردم از کنترل ذهنم بوده.
هر جا موفقیتی بوده، ثروتی رسیده، سلامتی بوده، رابطه خوبی داشتم، همه به خاطر کنترل ذهنم بوده.
و برعکس، هر جا افسار این ذهن چموش از دستم در رفته، اتفاقات بد پشت سر هم رخ دادند.
یعنی اگه یه جا یه اتفاق بد بیفته و وا بدی، اتفاق بدِ بعدی می افته و همینطور پشت سر هم.
هر روز باید کنترل ذهن رو تمرین کنیم تا برامون عادت بشه. اونجاست که پاداش های خداوند از راه می رسن.
آرزو می کنم بهترین ها نصیب دل مهربونت بشه مرضیه عزیزم، از سلامتی، ثروت بیحساب، رابطه عاطفی عالی، و آرامش.
یگانه جان ممنون از اینکه اینقدر زیبا جواب کامنت من را دادی
واقعا این کامنت شما را باید در جایی نصب کنم و
هر روز اینو ببینم چون اینقدر برام باورسازی می کنه که مطمئنم نتیجه پشتش دومینو وار می یاد
چقدر قشنگ دعا کردی
آرزو می کنم بهترین ها نصیب دل مهربونت بشه مرضیه عزیزم، از سلامتی، ثروت بیحساب، رابطه عاطفی عالی، و آرامش
خودت شاید ندونی ولی من با این دعای تو مطمئن شدم خداوند هر لحظه داره از طریق بی نهایت دستانش انرژی های زیبا به سمت زندگی مون می فرسته و دعای شما اینقدر به چشم من بولد شده که انگار کامل دریافتش کردم
ممنون یگانه عزیزم
من هم متقابلا برای تو ارتباط هر لحظه عاشقانه با خدا، غرق بودن در ثروت و نعمت و عزت و رابطه عاطفی پر از سرخوشی و حال خوب آرزو می کنم
دقیقه 28 این فایلم نتونستم تحمل کنم و استپ زدم که کامنت بزارم پس احتمالا کامنت من دو تا باشه…
استاد باورم نمیشه باورم نمیشههه..که چقدر ذهن حرفه ای این کارو انجام میده و من اصلا نمیفهمم.من و همسرم مهدی بعد از یه مدت کوتاه توی زندگیمون به یه رابطه خوبی رسیدیمبه لطف شما.و من هر روز متوجه میشدم که چقدر این پسر قلب مهربونی داره،چند وقت پیش من به خاطر عشقی که به موتور دارم و دوست دارم یادبگیرم سوار موتور شدم وخوردم زمین:)پام اسیب دید و یه مدتی نتونستم راه برم.(تو پرانتز درمورد این بگم که همون لحظه اول مغزم شروع کرد گفت ببین چه فرکانسی فرستادی چه باورایی داشتی که این اتفاق افتاده،اما بالافاصله حرفای شما تو ذهنم بود که تو قدم گفتید ادمایی که قانون بلد نیستن اینکارو میکنن،اونایی که بلدن اون لحظه شروع میکنن کنترل ذهنشون و توجهشونو میزارن روی چیز دیگه و من با اینکه فک نمیکردم در اون لحظه ازم بربیاد ولی انجامش دادم و چقدر همه چیز بهتر پیش رفت.بخوام درموردش بگم خیلی طولانی میشه استاد)در ادامه بگم که من یه دو هفته ای نتونستم راه برم تا همین دیروز. و این دو هفته مهدی همه کار کرد و عین یه رفیق،پرستار،همسر خوب با من بود،بدون ذره ای ناراحتی و همه کار کرد در عین صبوووری .اوایلش خیلی خوشحال بودم خیلی ولی شروع کردم به خودم گفتم چرا انقدر خوب اخه.شکرت خدا امیدوارم لیاقت نعمتی که دادی داشته باشم.این پسر خیلی خوبه من چی منم خوبم،من لیاقت داشتنشو دارم
و استاااااد جان و استاااد جان اصلاااا متوجه این نبودم که دارم چیکار میکنم .دراز کشیده بودم رو تخت و فایل شمارو گوش میدادم
به اینجا که رسیدم از جام پریدم …چند دقه فکر کردم و گفتم باید بگم به استاد باید کامنت بزارم و بگم که داشتم میوفتادم تو چه مسیری و شما با یه فایل که به نظر شاید بعضیا یه فایلی باشه که خبببب استاد عباسمنش رفته لب ساحلو گفته چیکار کنم و چیکار نکنم، بزار یه ویدیو بگیرم…اصلاااا اینطور نیست.از دهن شما دورو گوهر میباره باید همشو جمع کرد و من همین لحظه فهمیدم داشتم کج میرفتم .عاشقتونم استاد عاشقتونم….
قسمت دیگه فایل که خیلی لذت بخش بود اونجا بود که شما تو اون ثانیه تو اون ساعت ذهنتو کنترل کن..فرداش همینکارو بکن..و این کلید تمرین کنترل ذهن بود برای من …
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی
سلام به استاد و مریم عزیزم و دوستان عزیز
چندین نکته طلایی که من تو این فایل بینظیر در راه رسیدن به خواسته هام در مسیر درست درک کردم رو مینویسم
1_هدف والایی رو در راه رسیدن به خواسته انتخاب کردن مثل لذت بردن از مسیر، بازتر شدن ذهنم ،درک بهتر و عمل بهتر به قوانین به صورت تکاملی
2_برای رسیدن به خواستم استعدادو مهارت داشتن مهم نیست مهم استمرار داشتن ادامه دادن با عشق ،اصلاح کردن مسیر هست عواملی که باعث ادامه دادن مسیر میشه تمرکز برنکات مثبت تحسین کردن کوچکترین پیشرفت و نتیجه گرا نبودن
3_فرکانس تحسین نکردن و انکار موفقیت دیگران تو رو در مداری قرار میده که خودت به اون موفقیت نمیرسی
4_کنترل ذهن نداشتن در شرایط به ظاهر بد و رفتن در احساس بد عصبانیت ،خشم تو رو در مدار اتفاقات بد لاجرم هدایت میکنه کنترل ذهن ،کنترل زندگی هست
5_کنترل ذهن در شرایط فوق العاده بد هم به صورت کاملا آروم از چند لحظه تا ساعت تا روز رسوندن شرایط رو به طرز فوقالعاده ای در نهایت به نفع تو میکنه
6_عجله کردن ،عصبی شدن کنترل ذهن رو تمرکز رو از دست رفته میکنه
7_احساس عدم لیاقت باعث میشه نعمتهایی رو که خیلی آسون و فراوون و عزتمندانه دریافت میکنی با نجوای تکرار شونده (من چرا باید آنقدر راحت و آسون به چیزی برسم که ناآگاهانه از ورودیهای هست که گرفتیم از جمله نابرده رنج گنج میسر نمیشود، باید پدرت دربیاد پول بسازی ،پول زیر پای فیل هست ،اگر فردی تو رابطه خیلی خوبه حتما مسئله ای داره ، احساس دلسوزی داشتن ،احساس گناه داشتن و….) به محض ورود این افکار در ذهن و کنترل نکردن این افکار شرایط به نحوی تغییر میکنه که اون موهبت ونعمتها رو به سادگی از دست میدی
8_احساس قربانی داشتن وقتی تو باور داری که من سمت خودم رو عالی انجام دادم ولی فلان قانون دولت که جدیدا تصویب شد ،اوضاع رو خراب کرد ،رفتار نامناسب فلان فرد ،بدشانسی من ،حق خوری کردن بی عدالتی شد،عوامل بیرونی باعث شد من به موفقیت و یا خواستم نرسم با غر زدن ،بحث و گله و شکایت با خدا با طرف مقابلت و رفتن تو مدار احساس خشم وکینه و عصبانیت وافسردگی و شرایط بد وبدتر میشه اما به محض کنترل ذهن و احساس قربانی نگرفتن اون قانون تصویب شده دولت هم در ادامه مسیر در مراحل بعدی میتونه به نفع تو بشه
9_نقش شور وشوق و لذت بردن در لحظه ن وابسته به نتیجه نبودن باعث میشه در احساس خوب و آسون شدن برای اسونیها و اتفاقات خوب لاجرم هدایت بشی
10_تمرکزم در مسیر رسیدن به خواستم رو بهتر وبهتر شدن از درک و عمل به قوانین بزارم و در لحظه باشم نه به گذشته و نه آینده فکر نکنم اتفاقات خوبه هرلحظه رو دیدن ولذت بردن از اونها من رو لاجرم در مدار اتفاقات خوب ودریافت خواسته هام هدایت میکنه
11_هدفم رو بزارم لذت بردن و توجه کردن به نکات مثبت امروز هیچ کاری به گذشته و آینده نداشته باشم وقتی هدفم رو فقط برای لذت بردن فقط در امروز میزارم یه موقعی به خودم میام میبینم که مدت طولانی هست که من در لذت و شادی بودم و همین لذت بردن هر روزه از کوچکترین و ساده ترین نعمتهایی که داشتم منو به خواسته های خیلی بزرگی که در ذهنم بزرگ بود راحت و طبیعی و ساده واروم رسیدم و در تمام طول مسیر رسیدن به مقصد از مسیر لذت بردم این قانون رسیدن به خواسته هاست
مورد اول رابطه بین احساس عدم لیاقت واز دست دادن نعمتها:
ورودیهای مالی که در این مدت داشتم که خیلی راحت و عزتمندانه دریافت میکنم ولی ذهن نجوا گرم میگه رو چه حسابی این ورودیها رو دریافت میکنی فلان فرد خانوادت هم نیاز داره باید به اون هم داده بشه احساس دلسوزی دارم ،یا میگم چرا انقدر راحت میاد باید یه کار فیزیکی (نه کار و تلاش ذهنی ) انجام بدی و این افکار تو ذهن من تو این چند روزه میچرخه که خدای مهربانم با این فایل ارزشمند مچ ذهنم رو گرفت تا من ایمان داشته باشم وقتی روی باور و قانون بدون تعییر خداوند که میگه اسونی رو برای بنده هایم میخوام و آسون کرده برای اسونیها کار میکنم این نتیجه ایجاد شده و من با باور لیاقت که من به عنوان خلیفه خدا بر روی زمین لایق بهترین و راحترین روزی هستم باید با آغوش باز پذیرای این ورودی مالی باشم و شکرگزار باشم ولایق استفاده کردنش هم هستم و وقتی این خواسته در من خلق شده خداوند لیاقت دریافت این خواسته رو هم به من داده و کافیه من از داشتنش لذت ببرم وشکر گزار باشم
مورد دوم احساس قربانی بودن :
من تو این خونه بهشتی که در اختیارم هست دارم هر لحظه لذت میبرم وکلی بهبودی و زیبایی خلق میکنم و دارم تو این مسیر الهی روی خودم وباورهام عالی کار میکنم از آزادی وآرامش که دارم لذت میبرم روی توحید کار میکنم اما ته ذهنم میگه تو هرکاری میکنی بیفایده هست این نعمتها همیشگی نیست به زودی یه عاملی از بیرون میتونه آزادی رو آرامش رو این نعمت خونه زیبا وبهشتی رو از تو بگیره (فایل توحیدی قسمت 6 ) به خاطر ورودیهای که از فیلمها در گدشته داشتم یا تجربیات گذشته این ترس و نگرانی رو در من ایجاد میکنه و من ناخودآگاه میرم تو احساس قربانی قدرت دادن به عوامل بیرونی و احساس ناتوانی و نگرانی و از اینکه کسی بیاد حقم رو بگیره یا ناعدالتی رخ بده و کنترل ذهنم رو از دست میدم اما با این اگاهیها با تمام وجودم سعی میکنم در لحظه لذت ببرم شاد باشم نعمتهای رو ببینم در گذشته و آینده نباشم تا اجازه بدم خداوند کارها رو برام به اسونی انجام بده و اسونم کنه برای اسونیها
استاد جان و مریم عزیزم هربار از دیدن این فایلها که کاملا با فرکانسهای همون روزم هماهنگی داره و کاملا احساس میکنم پاسخ خدا به درخواست هدایتم هست به وجد میام و شکرگزاری با تمام وجودم میگم عاااااشقتونم خدایا عاشقتم که عاشقمی
سلااام استادجان سلام خانم شایسته عزیز..چقدرمن دوستون دارم وچقدر خوش تیپ وزیبا وجذابید من عاشق اون نگاه کردنهای مهربون وپراز عشقی هستم که بهم میکنید
ممنون که سوالای خوبی میپرسید ممنون که اینقدر مطالب بهم مرتبط هستن و ذهنمون بخاطر این پیوستگی ،مطالب رو بیشتر لمس میکنه وبیشتر برامون جا میفته
واقعا حس میکنم تو یه جلسه روانکاوی فوق العاده هستم که داره عمیقترین لایه های ناخوداگاهم وگذشته م رو به چالش میکشه….وهرجلسه تمرینات وسوالاتی که میپرسید خودش مثل یه دوره س که میتونه خیلی تاثیرگذار باشه..
اینکه خشم کینه نفرت حسادت افسردگی همه اینها میتونه فقط ازدوباور احساس قربانی شدن و عدم لیاقت یااحساس گناه نشأت بگیره وتو هر فایل این موارد برامون تکرار میشه که هواست باشه رو دور باطلش نیوفتی هواست باشه ذهنت بازیت نده از دردت سواستفاده نکنه …یوقتایی انگار از این دوحس خوشمون میاد شاید یجورایی سود داره برامون
مثلا جلب دلسوزی وتایید دیگران،،،شانه خالی کردن از زیربارمسئولیت،،یاتحمل رویارویی با درد ومشکلاتی که ایجاد کردیم رو نداریم ودرجا میزنیم
وحالا اینو چطوری میتونم متوقف کنم؟؟؟ با احساس خوب ،،کنترل کانون توجهم …لذت بردن از داشته هام،،،،وحضور کامل دراین لحظه …ومشاهده ذهنم .
امروز صبح که بیدارشدم مثل همیشه نبودم هرصبح اماده بودم برم پارکپیاده روی ولی اینبار حالشو نداشتم جسمم میگفت نه توروخدا امروز نه ……ولی استادجان اینقدراینجا توسایت برامون تکرار میشه که هرطور شده حالتو خوب کن که اصلا بصورت شرطی شده صداهای درونم بسیج شدن که من حالمو عوض کنم وصداها میگفتن پاشو پاشو نمونی یجا ..
پاشو دختر.،سریع هرجورشده حالتو خوووب کن پارکنرفتم ولی با همون حال تلویزیونو بازکردم و ساعت6صبح کلاس یوگای مربی موردعلاقمو باهاش حرکت زدم بعداومدم تو سایت ودیگه کلا بدون اینکه متوجه بشم اتومات حالم خوب بود وموقع اماده کردن صبحونه زیرلب یه اهنگ شاد زمزمه میکردم ….عالی بودم عااالی …
و تمرین حضور در لحظه حال رو انجاممیدادم
به صدای اب به صدای استکان حرارت چای ….تنفسم ،ابی اسمون صدای گنجشکا توجه میکردم به نرمی وزبری اجسام به صدای خانوادم وحضورشون توجه میکردم وهمه تلاشم این بود که اینجا باشم فقط همینجا همین لحظه همین امروز …
فقط همین لحظه رو اینجا باشم ودیگه خودبخود خبری از صداهای ذهن و گذشته وایندم نبود …خودبخود حالم خوووب شده بود
همیشه م اینطور نیست که موفق بشی ولی همون موقعها بهترین زمان برای اگاه شدن از ذهنه که توش چی میگذره چه باوری چه تغییری لازمه ….نه اینکه تحلیلش کنم ودرگیرم کنه برااینکه سریع بیدار بشمو ازش بیام بیرون وغرقش نشم ….
چه روزها وسالهایی که بخاطر این دوباور زندگیم وموقعیتهایی که داشتم ازدست دادم وهرچی بیشتر دست وپا میزدم بیشتر فرو میرفتم و شرایط بدتر میشد…درحالیکه من فقط نیاز بود احساسات وذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب نگه دارم …
یکی از جالبترین چیزایی که متوجه شدم وقتی احساسات منفی وافکار بد برت غلبه میکنه ،،همه چیزو نمیبینی انگار فقط چنددرصداز وجودت اینجاس بقیه ش توسط ذهن وحس بدت کنترل میشه …موقعبتها ایده ها،خوبیها ی خودت ودیگران حذف میشن ،،،وواقعیت تحریف میشه چون تو وجود نداری تواین لحظه نبستی اگاه نیستی حضورنداری و چه دورهای باطل وصدمات وزحماتی که متحمل نمیشی…
رمز بازی اینه اینجاباش اندازه همین لحظه همین حالا
وباحس خوب وتوجه به زیباییا واضحتر میبینی میشنوی لمس میکنی اقدام میکنی ….
اکهارت تول میگه «اگه شما نتونیدوجودزندگیِ یه میزکهنه وشکسته رو درک نکنی یعنی نتونی ازبودنش لذت ببری ازیه ماشین لاکچری تو یه مکان لاکچری هم نمیتونی لذت ببری و حضورزندگی توشون رو بفهمی ..ومیگه :شما زندگی ندارید ،اینکه میگید من وزندگی من ،تفسیراشتباهیه …شما خودِ زندگی هستید…
وبخودت بگو من نیازی ندارم بدانم کیستم ومسائل من چیست برای اینکه زنده بمانم ..
من هستم، من نور جهان هستم»
فیلم جنگجوی صلح طلب سرگذشت واقعی زندگی دن میلمن ژیمناستیکار ،خیلی ربط داره به محتوای درس امروز،،،من 4باردیدمش ،،فوق العاده س دوستان پیشنهاد میکنم ببینبدش…
ممنون که اینقدر دقیق وزیبا بهمون یاداوری میکنید که از تک تک لحظاتمون لذت ببریم و ازعمیقترین باور و احساساتمون اگاه بمونیم.
دوستون دارم وممنونم
سلام استاد عزیزم و مریم جان
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این ساحل بسیار زیبا و تمیز با این ماسه های رؤیایی
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه ساختمونهای زیبا با رنگهای شاد
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه فراوانی آب ها در دریا و استخر ها …
خداجونم ازت سپاسگزارم برای درون بچه که تصاویر فوقالعاده زیبا رو بهمون هدیه داد.
ازت سپاسگزارم برای این دریا خوشرنگ و مواج
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این همه انسان های خوشگل و خوش اندام و شاد
چترهای زیبا و رنگارنگ، زیراندازهای خوش رنگ ، چقدر ساحل زیباتر کردند. خدایا شکرت
خداجونم ازت سپاسگزارم چقدر همه رها و آروم هستند بعضیا از شنا کردن لذت میبرند
بعضیا از بازی های ساحلی
بعضیا از دراز کشیدن روی این ماسه های سفید بعضیا از خیره شدن به دریای بیکران
بعضیا از والیبال
بعضیا از ماسه بازی ،چقدر ساده میشه لذت برد .
خداجونم ازت سپاسگزارم برای این مانور جنگنده ها که واقع آدم احساس غرور میکنه ..
چقدر دیدن این همه زیبایی و تنوع احساس خوبی بهم داد خداروشکر
من در مورد روابط احساس عدم لیاقت رو تجربه کردمو شاهد از قطع شدن نعمت بودم
خیلی وقت ها بوده که من آنقدر احساسم عالی بوده و با خودم در صلح بودم و فرکانس عالی فرستادم و خداوند هم الوعده وفاکرده و اجابتم کرد و دستاشو برام فرستاده که در حد لالیگا به من لطف داشتند ، محبت داشتند، اصلا انگار فرشته هایی از جانب خداوند بودند که اومدن در خدمت من باشند ولی من بجای سپاسگزاری از خداوند و دیدن این موضوع از زاویه ای که قانون داره جواب میده و فرکانس خوب اتفاقات خوب رو رقم میزنه، و بخودم یاداوری کنم که ببین تو لایقی ، تو ارزشمندی ، چقدر عزیز و محبوب هستی ، و کلی باورهای خوب بخودم بدم …اومدم به پای نجواهای ذهنم نشستم و مدام این افکار رو گسترش دادم که این بندگان خدا چرا بخاطر من بیوفتن تو زحمت ، آخه چرا انقدر دارن برام پول خرج میکنند، هر روز منو مهمون میکنند، برام کادو میگیرند و حتی منو سفر مهمون کردند ، هتل عالی رستوران عالی و کلی نعمت ، آخه چرا باید این همه لطف بهم بکنند و متوجه شدم این نجواها از احساس عدم لیاقتم بود و از طرفی اومدم این آدم رو برای خودم بت کردم و مدام میخواستم راضیشون کنم که نتیجش نتونستم ذهنمو کنترل کنم و این نعمت ها قطع شد تازه بعضی وقت ها کلی دلخوری و ناراحتی پیش می اومد .
استاد عزیزم من الان تو تضاد بزرگی در زندگیم قرار دارم که بقول شما ظاهرا همه چیز داره وحشتناک پیش میره ولی من این روزا مدام سریال زندگی در بهشت میبینم ، سریال سفر به دور آمریکا ، و بخودم میگم که باید بتونم حتی برای یک دقیقه به قاشق و چنگال تو دستم خیره بشم واز براق بودنش، طرح زیباش و کیفیت بالاش سپاسگزاری کنم
استاد جانم من این روزا دقیقا صبح که از خواب بیدار میشم میگم فقط سعی کن امروز بنده خوبی باشی اصلا به دیروز و فردا فکر نکن فقط همین لحظه ، همین امروز ، فقط همین لحظه به این صدای بارون گوش بده
فقط الان این بو غذا رو استشمام کن و لذت ببر
،فقط الان به این گل زیبا نگاه کن و رنگشو ، طراحی بی نهایت زیباشو ببین
فقط همین لحظه به لبخند پسرت نگاه کن و کیف کن فقط همین لحظه نفس عمیق بکش
فقط همین لحظه غذاتو با لذت و آرامش بخور و به چیز دیگه ای فکر نکن
فقط همین لحظه به رنگ زیبای پیراهنت نگاه کن و لذت ببر
فقط همین لحظه همین امروز به قابلمه روی گازت نگاه کن و از خدا برای رزقی که بهت بخشیده سپاسگزار باش
فقط همین لحظه به نسیمی که از پنجره می وزد و به صورتت میخوره فکر کن
خدایا چقدر نعمت هست که میتونم همین لحظه ازشون لذت ببرم و بجای ناسپاسی و غر زدن سعی کنم سپاسگزارت باشم
و تو همین روند بودم که دیروز یه پیشنهاد کاری خیلی عالی بهمون شد و من متوجه شدم که احساسم بد شده سریع اومد بررسی کردم دیدم بله من احساس عدم لیاقت دارم و انگار ذهنم میگفت الان که شرایط انقدر وحشتناک چرا باید این اتفاق خوب بیوفته
حتما نمیشه ، یا شر یا فلانه و…
خداروشکر تونستم با حرفهای خوبی که بخودم زدم حالمو بهتر کنم و این اتفاق رو به سپاسگزاربودنم و احساس خوب داشتنم ربط دادم و از خداوند سپاسگزاری کنم و ازش بخوام به بهترین شکل ما رو هدایت کنه .
نتیجه این پیشنهاد رو نمیدونم که قرار چی بشه ولی من میخوام روی همین الانم متمرکز شم و سعی کنم فقط همین امروز رو بندگی کنم و سپاسگزار باشم چون تنها چیزی که میتونه منو از نگرانی ها و ترس ها و طوفانی که اون بیرون هست مصون نگه داره همین تمرکز بر نعمتهایی است که الان دارم .
سلام به خانوم سلیمانی دوست عزیز و هم فرکانسی من
بسیار لذت بردم از قلم شیوای شما و جاری کردن احساست در قالب کلمات
دوست عزیز و دوسداشتنی من امیدورارم توی هر چالشی از زندگیت هستی بسلامت ازش بیاری بیرون با کنترل ذهنت با تقوا
کامنت عالی بیظیر شما احساس شادی برام به ارمغان آورد ..
من این فایل چند روز پیش دیدم چقدر لذت بردم و به خودم گفتم باید به تمریناتش عمل کنم ولی جالب اینجاست حتی به یه روزم نرسید یادم رفت باید چیکار کنم
یادم رفت باید توی لحظه حال بمونم سپاسگزار کوچکترین نعمت زندگی خودم باشم
ولی این کامنت شما آگاهیهای این فایل بیادم آورد و فهمیدم میتونم شکرگزار همه چی بشم ..چشمام باز شد چقدر نعمت دور ورم هست ..از لباس تنم گرفته تا گوشی تو دستم و خندهای قشنگ بچها دور ورم ..
خدایا سپاسگزارم بابت هر تپش قلبم که جریانی از زندگی دراه توی وجودم جنریت میکنه
خدایا سپاسگزارم ازت بابت هر بار دم و بازدم اکسیژن که توی ریهام موج میزنه ..
خدایا سپاسگزارم ازت بابت این سایت و این دوستان زیبا اندیشم …
من فقط میخوام تو این لحظه سپاسگزار باشم
فقط امروز
فقط این ساعت
فقط این لحظه ..
خدایا شکرت بابت دوست عزیزی مثل خانوم سلیمانی که داره چالشهای زندگیشو حل میکنه و میشه الگو برای منی که دارم روی خودم کار میکنم
سلام محمدجان دوست عزیزم
محمدجان ازت خیلی ممنونم برای کامنت پر انرژی و زیبات که چقدر احساسمو بهتر کرد
باور کن دوست خوبم اگه این تضاد سخت و بزرگ البته برای من فقط اومده باشه که در من حس سپاسگزاری و لذت بردن از دقایق و چیزهای کوچک رو بوجود بیاره و در واقع این شخصیت رو در من ایجاد کنه من راضی ترینم
از تنها قدرت جهان براتون رحمت بی پایانش رو آرزومندم ..
سلام استاد عزیزم
و خانوم شایسته مهربون
اول که باید تشکر کنم از شما زوج دوست داشتنی
و بعد تحسین کنم عشق بینتون رو
و بعد تایید کنم حرف های درست حسابیتون رو
و بعد تشویق کنم شماهارو که تو هر زمینه ایی دارین رد پای قانون و چطور بهتر شدن رو دنبال میکنین
و سپاسگذاری کنم که با ما به اشتراک میزارین
شما دوتا بهترین دوست های منین
و به خودم قول میدم یک روز که خیلی هم دیر نیست ازون ساحل رویایی دیدن کنم
من عاشق ساحلم
مخصوصا این ساحل با شن های سفید که باعث میشه آب آبی تر دیده بشه
ساحل ما هم خوبه اما چون شن هاش سیاهه اب دریا آبی تیره هست
که البته باید بگم عاشقشم و سپاسگذارم از خدا برای اینکه منو در نزدیکی ساحل به دنیا اورد
استاد جدیدا یکم گیج میزنم
شاید این اتفاق برای بقیه هم افتاده باشه
وسواس در اجرای قانون و عمل به دانسته ها
مثلا با خودممیگم همه چیز احساس خوبه
من باید احساس خوب داشته باشم
اما فرداش یه کامنت میخونم در مورد احساس لیاقت میگم اوه راس میگه باید برای موفقیت احساس لیاقتم رو دنبال کنم
بعد یه فایل از شما میبینم دارین در مورد اهمیت بی چون چرای توحید حرف میزنین بعد میگم
عه اره من تو حید کم دارم
میچسبم به توحید
بعد یهو یاد این می افتم من عشق به کار و تمرکز به کار ندارم و میرم اون قسمتو درست کنم
بعد یادممی افته باید روی باور فراونی کار کنم
خلاصه این وسواس که کدوم مهم تره و کدوم الان خوبه برام باعث شده
احساس خوب داشتن از بین بره
میرم تو فاز عجله و کمبود
و همینطور درگیرم با خودم
میدونم این رفتارم از کمال گرایی و عجله و کمبود و ترس میاد
و میدونم همه چیز احساس خوبه و
لذت بردن از همین لحظه
میدونم وقتی احساسم خوبه
درواقع سپاس گذار هستم
میدونم وقتی احساسم خوبه
یعنی مومن واقعی هستم
چون مومن واقعی نه ترسی داره و نه غمی
میدونم وقتی احساسم خوبه یعنی از پس کنترل ذهن بر اومدم
میدونم وقتی احساسم خوبه بقیه قوانینی که یاد گرفتم داره اجرا میشه که من احساسم خوبه
اما باز ذهن من رو میبره تو حاشیه و ازین شاخه به اون شاخه پریدن
کامنت های یک ماه گذشتم رو که دقت میکنم میبینم در همین مورد بوده
یبار نوشتم میخوام احساس خوب رو تمرین کنم
فرداش یجا دیگه نوشتم میخوام توحیدی باشم
پس فردا زیر یه فایل دیگه نوشتم من عزت نفس کم دارم
یه جای دیگه نوشتم میخوام فراوانی رو تحسین کنم پولدار بشم
بعد یجا نوشتم میخوام شکور باشم
نمیدونم این روند تکاملی من طبیعی هست یا من انقدر تو در دیوارم
الان دوباره میخوام از حرف های خودم نتیجه گیری کنم
و بنویسم که میخوام احساسم رو در این لحظه خوب نگه دارم
میترسم فردا دوباره بپرم سر یه شاخه دیگه بگم میخوام
روی تجسم کار کنم
یا روی باور فراوانی
یا روی رهایی
یا…..
خدایا تووهدایتمکن
من هیچی نمیدونم
تازه بعد از یک سال اشنایی با این قوانین فهمیدم که من هرگز نمیتونم بگم میخوام دیگه تا اخر عمر شاد باشم
میخوام دیگه کنترل ذهن رو تا ابد دست خودم بگیرم
من فقط میتونم تا نیم ساعت دیگه حریف ذهن بشم
و بعد از اون دوباره باید برای نیم ساعت بعد تصمیم بگیرم
فقط برای امروز
خدایا کمک کن فقط برای امروز پاک باشم
پاک از افکار احمقانه
چون یک روز پاک
یه روزه موفقه
خدایا شکرت.
استاد ازت ممنونم.
راستی امروز دیدم پنج ستاره شدم خیلی خوشحال شدم خدایا شکرت خیلی منتظر دیدن این لحظه بودم
ایننشون میده که
من تو مسیرم
میدونم اگه ذره ذره اهدافم رو پیش ببرم یه روز به خودم میام میبینم اون چیزی که مد نظرم بوده رو ساختم
اما اگه از اول بخوام به بزرگی هدفم یا به طولانی بودن مسیرم فکر کنم
گیج و گمراه و سرخورده و نا امید میشم..
میگن اون کسی که کوه رو جابجا کرد
همون کسی بود که داشت سنگ ریزه هارو بر میداشت..
بدرود…
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته قدرتمند
استاد عجب فایل قدرتمندی بود چقدر قوی بود مثل یک دوره اموزشی بود برام و خیلی درها تو ذهن من باز کرد نه اینکه تو اموزشاتتون نگفتید اینکه از این زاویه برامون بازش کردید سپاسگزارم
در رابطه با فایل من نکاتی نوشتم و در انتها هم به سوالات که تو متن فایل عنوان کردید جواب میدم
دنیا مثل بازی کردن میمونه و حالا کی دنبال برد و باخته و کی دنبال لذت؟؟ واقعا هر کسی دنبال لذت بوده خوب این بازی رو برده، بعضی موقع ها با هزار تا اعصاب خوردی یک بازی فیزیکی یا مجازی میبریم ولی تو کل بازی با سختی میریم جلو و فقط چند ثانیه بعد اینکه بازی بردیم خوشحالیم ولی کسی که تو مسیر لذت برده و براش نتیجه مهم نبوده هم حین بازی براش لذت بخش بوده هم اخر بازی یک انرژی عالی داره، چرا پیاده روی احساس خوبی میده؟ چون رقابتی با کسی نداری و این باعث میشه به لذت ها توجه کنی و احساس خوب داشته باشی اینکه من واقعا دارم تلاش میکنم از کوچکترین چیزای زندگیم لذت ببرم چون مهم اینه که هر لحظه من احساسم خوب باشه و اگه نتونم توجهم به لذت ها معطوف کنم و تو احساس بد باشم اون احساس باعث میشه هدایت بشم به احساس بد بیشتر
استاد این موضوع که وقتی به خاطر عوامل بیرونی احساس بد میشه اون عوامل میشه واقعیت ذهنت اگر نتونی ذهنت کنترل کنی و همین موضوع باعث شده سریعا به هر دلیلی سوییچ کنم
اینکه استاد با خانم شایسته بازی میکنی و بیزینسی که بهش عشق دارین باهم میبرید جلو و این اتفاق باعث نزدیک بودن دو طرف میشه چیزی که شاید تو درصد بالایی از ارتباطات نیست و این اتفاق مثبت تو زندگی خودم با همسرم دارم که کار و تفریح و لذت های زندگی با همسرم در همه زمان ها باعث شده که خیلی سوال پیش بیاد برا افراد که چطوری اینقدر با هم هستید کلافه نمیشید در صورتیکه اونا نمیدونن چه لذتی در ارتباط دلی با طرف مقابلی که هم مدار هستید وجود داره
در رابطه با بازی که خانم شایسته عنوان کردن به صورت تکاملی یادش گرفتن و الان روش مسلط شدن باید تجربه خودم تو بیزینسم بگم از زمانی که دوره کسب و کار شما تهیه کردم که قانون تکامل در اون دوره کامل توضیح دادید باعث شد هر روز دارم به این موضوع میرسم که بیزینس موفق فقط به احساس خوب ربط داره که این احساس یک شبه نمیاد و با توجه و تمرکز روی نکات مثبت مسیر و هر روز با روز قبل خودت مقایسه کن که بهتر باشی و حواست باشه که حسادت نکنی چون باعث میشه احساس بد ایجاد بشه و همین تمرکز بر نکات مثبت و حال حاضر زندگیم باعث شده هر روز شیفته کارم شدم و با عشق و قدرت میرم جلو و اینو همش یادم میاد که نخوام عجله کنم و استمرار داشته باشم و هر دفعه در حال رشد باشم و تضادهای جهان همشون میاد تا من بازم یک قسمت از توانایی ناشناخته شناسایی کنم و این چالشها و تضادها برای بزرگشدن من میاد و اصطلاحا باعث پالایش من میشه ( همونطور که خانم شایسته عنوان کردن که تا یاد میگرفتند چطوری روش استاد در بازی جواب بدهند استاد از روش جدید استفاده میکرد که این موضوع باعث شد خانم شایسته هر لحظه در حال خلاقیت برای مقابله و درک چالشها و ایجاد یک راه حل باشه که عنوان کردن ذهنشون خلاق میکنه پس تضادهای جهانم در مسیرمون مثل همینی که ایشون در بازی عنوان کردن)
کنترل ذهن و اینکه احساسم چک کنیم که هر لحظه احساسم خوبه یا نه؟ و این فکری که احساس بدی ایجاد کرده پیدا کنم از کجا میاد و جلوش بگیرم و تبدیلش کنم به فکر مثبت و این موضوع خیلی مهمه چون خیلی مواقع در مسیر بیزینس به ناخواسته ها برخورد کردم که بهمم میریخت جوری که اصلا یکهو ورق برمیگشت سر چیزایی که بعداً بررسی کردم دیدم چقدر بی ارزش بوده پس همش موقعی که احساسم بد میشه میگم احساس بد اتفاقات بد میاره و باعث شده سریع سوییچ میکنم و دنبال توجه و تحسین نکات مثبت میگردم چون میدونم افکار منفی عین چاقوی تیز میمونه حواسم نباشه دستم میبرم باهاش و تمرینی که کنترل ذهنم گرفتم دستم این بود که شکر نعمات که دارم میکنم که الان در همین لحظه که من احساسم بده چه چیزایی دارم که قبلاً نداشتم و یا چه نعماتی خدا داده که دارم ازشون کلی لذت میبرم و وقتی ذهنم اگاهانه برمیدارم از روی منفی ها جهان منو میبره به بهترین حال دنیا فقط خیلی روی این موضوع تمرین کردم و الان هم بازم قاعدتاً از دستم در میره ولی نه مثل قبل خیلی تونستم کنترل کنم
چند تا نکته ای واقعا فالوم کرد این بود که تمرکزم بذارم روی حرکت الانم و با احساس خوب قدم بردارم و نترسم و نه تو گذشته بمونم که غم از گذشته است ( لا خوف و لا تحزنوا ) و نه به آینده فکر کنم و ندارم عجله کردن بیاد وسط که باعث میشه به نتیجه توجه کنم و لذت از مسیر فدای نتیجه ای کنم که چون با ریشه نادرسته جذابیتی ندارد
استاد جان این احساس لیاقت که عنوان کردید پاشنه اشیل منه و ازش ضربه خوردم اینکه تو بیزینسم یک روند عالی رفتم جلو مخصوصا بعد از شروع دوره 12 قدم و به طوریکه درامد من چندین برابر شد در عرض دو ماه و کلی از زمین زمان رزق بیکران اومد نمیدونید چه بهشتی شد بعد یکهو ذهنم اومد جلو که مقداد حال میکنی همینطوری نعمت مفت داره دستت میرسه و تلاش خاصی هم براش نمیکنی و همین موضوع کافی بود یک استپ یک ماهه داشته باشم و اینقدر باز روی خودم کار کردم که بابا خدا میگه اسانت میکنم برای اسانی ها یعنی همین باور و این فکتهایی که اوردم برای ذهنم تا تونستم برگردونم به حالت قبلی البته خوشحالم که تو این مرحله باگم رو شد که فندانسیون منو بازم محکم تر کرد خدارو شکر که دوباره شروع کردم به ایجاد احساس لیاقت و جهان داره درهای زیباتر و پر رزق و روزی بیشتر بهم نشون میده
استاد جان در رابطه با احساس قربانی بودن باید اشاره کنم به شروع سال 1401، از اونجا که بیزینس من فروش محصولات است سه ماه اخر سال 1400 بیزینس من عالی جلو میرفت و فروش و درامد خوبی داشتم تا اینکه سر سال قیمت محصولات افزایش پیدا کرد و من احساس اینو داشتم بیا تا اومدیم پول در بیارم قیمت ها رفت بالا و همین احساس بد باعث شد مشتریانی که ازم خرید میکردن به خاطر قیمت خرید نکنم و سه ماه درگیر درامد پایین باشم و تا اینکه با کتاب فکر خدا و فایل های رایگان شما تونستم از اون مدار خارج بشم ولی امسال قبل سال جدید کاملا این باور داشتم که اگرم افزایش قیمت داشته باشیم مهم نیست چون من باور دارم مشتریان سمت من سرازیر میشه و خدارو شکر اصلا مثل پارسال افزایش قیمت نداشتیم و متوجه شدم که همه چی احساسه و الانم با هر مشتری ارتباط میگیرم همه از قیمت و کیفیت محصولات مون راضی هستن خدارو شکر
ممنون ازت استاد قدرتمند و بینظیرم
سلام به استاد جان خانم شایسته و همه دوستان عزیزم
خدا را شکر می کنم که امروز هم همزمانی هدایت های خداوند برام اتفاق افتاد و دقیقا با توجه به شرایطی که درش قرار دارم و طبق درخواستم خداوند به این فایل و آگاهی های ارزشمندش هدایتم کرد و منم شروع کردم به ایده گرفتن و عمل کردن به این آگاهی ها
در مورد این موضوع که خانم شایسته گفتند که ما خیلی وقتها از اینکه کارهامون خیلی آسون و ساده پیش می روند و بعدش احساس عدم لیاقت می کنیم و شک می کنیم که چرا اصلا داره این اتفاق به این سادگی برای من می افته منم هم خودم و هم خیلی از اطرافیان رو دیدم که این الگو رو دارند و خیلی از مواقع با اینکه دیدم مثل آب خوردن یک مسئله ایی توی زندگی من حل شده شک کردم که نکنه طرفی که دنبال کار من افتاده و بهم کمک کرده از من توقع یا نیت بدی داشته و خیلی دلایل و نجوا های ذهنی دیگه که به عینه دیدم وقتی ادامه پیدا کردند چقدر کار برای من سخت پیشرفته انگار ذهن من از بچه گی تربیت شده و رنج میبره از اینکه کارها و نعمت ها به شکل آسون برای من اتفاق بیافتند و لذت میبره از زجر کشیدن بابت ورودی ها و باورههای اشتباهی که دارم و سعی می کنم که روی اونها کار کنم و به یاد خودم بیارم زمان هایی که به صورت ساده و بدون هیچگونه تلاش فیزیکی نتایج خیلی خوبی برام اتفاق افتاد
همین چند وقت پیش و طی برنامه نویسی و طراحی یک نرم افزار اونم به صورت هدایتی من تونستم شغلم مورد علاقه ام رو به درآمد برسونم و درخواست پول کردم از کارفرما و ایشون به من پول دادند ولی بعدش ذهنم شروع کرد به نجوا کردن که تو کاری نکردی این پولی که گرفتی زیاد بوده تو هیچ کمکی به کار اون فرد نکردی و این پول حروم هست
چون ذهن من عادت کرده که یک ماه کار کنم زجر بکشم شب و روز سر کار باشم روز کار شبکار برو سر کار از خانواده دور باشم و بعدش هم سر ماه دنبال پول بدوم که پیمانکار بهم حقوق پرداخت کنه و اونم هی امروز و فردا کنه و نهایتا 10 و 15 ماه با کلی منت پول رو به من پرداخت کنه
و این شکلی که من از توی خونه کنار خانواده ام بدون زجر کشیدن با کار مورد علاقه ام با لذت و عشق خلاقیت و هنرمندی و هوش خودم و هدایت خداوند محصولی رو تولید کنم و بابت این محصول پول بگیرم برای ذهن من گنگ و ترسناک است
البته که در مسیر هستم و دارم روی خودم کار می کنم و هر روز هم داره شرایطم بهتر میشود
در مورد کنترل ذهن و اینکه فرصتی از دست مثلا میره و ما تمرکز می کنیم روی اون فرصت از دست رفته و این باعث می شود که فرصتهای دیگر رو هم از دست بدهیم و حالمون بد بشه
بازم چند روز قبل فرصت و موقعیت شغلی و سازمانی برای من پیشنهاد شد که من اونو چون با شرایطم نمی خورد رد کردم و دوباره به موقعیت قبلی برگشتم حالا ذهن من از همون روز نجوا شروع کرده که این فرصت از دست رفت و دیگه تمام شد اونجا برات خیلی خوب بود خیلی جای پیشرفت داشتی و همه تو رو اونجا می دیدند و دیگه همه چیز خراب شد
و دیدم که این طریقه افکار داره احساس منو بد می کنه و تمرکز منو میزاره روی ناخواسته ها و نداشته ها و فرصت های از دست رفته و نتیجه اش هم برام این شد که ارتباطات خیلی خوبی که سرکار داشتم داشتند کم کم تیره میشدند حالم داشت بدتر میشد و این حال بدتر هم باعث احساس بی لیاقتی و خود سرزنشی برام بود
تا اینکه هدایت خواستم و امروز این فایل روی سایت گذاشته شد و من شروع کردم به عمل کردن به آگاهی هاش و حالم خیلی بهتر شد و نتایج هم تغییر کردند
اولین نتیجه اش این بود برام که کار اداری که مدتهاست انجام نمیشد تماس گرفتند که اوکی شده اونم بدون اینکه من حتی زنگ به کسی بزنم یا کاری انجام بدم فقط یک نامه بردم و ثبت اتوماسیون ادرای کردم و جهان خودش یک نفر رو که دوست و همکار صمیمی من هست انداخت دنبال کار من و جواب نامه رو برام گرفت
مرسی استاد جان مثل همیشه عالی
سپاسگذارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خداوندی که می بخشد و رزق میدهد بی حساب واین معنی رو به لطف استاد فهمیدم تا قبل این فکر میکردم که این بخشنده بودن یعنی فقط اگر خطا کنی می بخشد .
سلام و درود به استاد عباس منش عزیز و مریم جان الگو دوست داشتنی ام
و سلام به همه دوستان نازنینم در این سایت در این مسیر زیبای توحیدی ، هدایت و آگاهی
وقتی مریم بانو جان از خداوند سپاسکذاری کردن برای حضور استاد در زندگی شون ، همون لحظه منم تو دفترم نوشتم که منم سپاسگذارم از خداوند برای وجود شما دو عزیز ، شما که چقدر مسیر فکری من رو عوض کردید چقدر تونستم تصمیم های خوب بگیرم و بیشتر از زندگیم لذت ببرم .
سپاسگذارم برای وجود شما دو فرشته در این دنیا که چقدر تونستید زندگی ها رو تغییر بدید چقدر آرامش هدیه دادید .
بسیار سپاسگذارم ازتون که در تمام لحظات زیبای زندگی تون به فکر همه دانشجوهاتون هستید و اینقدر فایل های با کیفیت و هدفمند برامون تهیه میکنید
چقدر این فایل درس داشت
و به نظرم با توجه به تجربیاتم برای من مهم ترین شون لذت بردن از لحظه بود
چون خودم هر زمان که در حال لذت بردن از لحظاتم بودم از تمام احساسات منفی دور شدم ، شور و شوقم بالا رفته بعد امیدوارتر شدم و خلاق تر و حتی رو درآمدم تاثیر گذاشته ، تو کارهای هنری که انجام دادم کارهای قشنگ تری تولید کردم و فروشم بیشتر شده
و چقدر این جنس فایل ها به خاطر وجود این سوالات قدرتمند کننده ،
ذهن مون به چالش کشیده میشه
و باعث شده که خودمون رو بشناسیم مغزمون رو بشناسیم
یعنی این فایل های جدید رو من به چشم یه دوره خودشناسی دارم نگاه میکنم چون تو هرکدوم کلی سوال هست که اگر دقیق به خودمون صادقانه جواب بدیم اشکال و ایرادات مون رو پیدا میکنیم و چقدر میتونه بهبود اتفاق بیافته برامون
چون واقعا تا زمانیکه نپذیریم و ندونیم که اشکالی داریم تلاشی هم برای بهبود نخواهیم داشت .
خوب بریم سراغ سوالات :
چه تجربه هایی دارم که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشم .
چندین سال پیش (حدود 17 سال ) شرایط مالی همسرم به طرز خیلی افتضاحی بهمریخت با چند نفر اختلافات مالی پیدا کرد و به مشکل برخورد و نمیتونم ریز بگم ولی شرایط زندگی سخت شد و فقط مشکل مالی نبود مسائل دیگه ای در کنارش پیش اومد و من در اون شرایط باردار بودم
خوب اول اینکه بزرگترین اشتباهم این بود که خیلی زیاد خودم رو درگیر اون مشکلات کرده بودم و همه توجه وتمرکزم رفته بود رو مشکل و شدیدا حس قربانی شدن همه وجود من رو گرفته بود و نتیجه این شده بود که اون مشکل نه تنها حل نمیشد بلکه هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و من کلا مریض شده بودم و دائما زیر سرم بودمو جوری گرفتگی عضلانی از خشم و نفرت بهم دست داد که قادر به راه رفتن و حرکت راحت نبودم با کمک به درمانگاه رفتم که پزشک بهم چند آمپول شل کننده عضلات تجویز کرد که بعدا برای معاینه دوران بارداری رفتم دکترم بهم گفت با این امپول هایی که تزریق کردی ، اینکه بچه مونده یه معجزه است و احتمال سقط وجود داشته
و تو اون ایام با حس قربانی انگار اون حس جلب توجه دیگران حتی خودم هم به سراغم میومد انگار اونجوری داشتم به خودم توجه میکردم که آخی ، تو چقدر بدبختی با این شرایط بارداری که داری ،……
و دائما تو اون حس بد مونده بودم و همه حس های بد بعدی رو جذب میکردم افسردگی ، خشم نفرت غم عصبانیت و روز به روز حس تنفر به همسرم پیدا میکردم و رابطه مون بدتر میشد
،…….
ولی میتونستم دخالتی نداشته باشم از لحظاتی که در حال خلق کردن موجودی در وجودم بودم لذت ببرم و اون مشکلات به مرور حل شدند بدون اینکه من نقشی تو حل شون داشته باشم .
در حالیکه باید رد میشدم ، با خودم نجوا نمیکردم ، بزرگش نمیکردم ولی با حس قربانی در اصل بر ضد خودم کار میکردم
و الان به لطف آموزش های استاد چقدر آگاه شدم به این مسائل و تا حد توانم و درک و آگاهی هایی که کسب کردم کنترل میکنم یعنی میترسم از موندن تو حس بد چون مطمئن هستم که اتفاق بدِ بدتری رو جذب میکنم و این یک قانون ِ
وحالا چقدر راحت با مسائل زندگی برخورد میکنم چقدر تصمیم های بهتری میگیرم و راهکار های درستی پیدا میکنم و خودم رو درگیرمسائلی که به من مربوط نیست نمیکنم و خود این باعث شده حتی رابطم هم بهتر بشه با همسرم
تجربه ای از رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمت ها
من در مورد داشتن خونه بزرگ همیشه ذهنم اکی بود و حس لیاقت بالایی داشتم که من باید تو خونه خوب. باشم و اکثریت مواقع بالای 90 ٪ شرایط جوری پیش اومده که تو خونه های خوب و بزرگ بودم
ولی من به خاطر پیش فرض ها یا شاید نوع رفتار ها و الگوهایی که از خانواده داشتم به خصوص مادرم که میکفت که نمیشه که همه چی رو باهم داشت ، نمیشه که حالا همیشه شاد بود ،،.. نمیشه که هرچی که دوست داری رو بخری ،.. این حس که حالا اونقدر ها هم مهم نیستی ،،.. در مورد اینکه میشه هم شاد بود و راحت و هم اوضاع در هر موردی خوب باشه باورهای بدی تو ذهنم جا خشک کرده بود ، افکاری که پر تکرار شده بودن تو ذهنم و این شد پاشنه آشیل من که خیییلی بهتر شدم
و جوری بود که مسافرت میرفتم تو اوج شاد بودن با این حس عدم لیاقت یکدفعه حالم آنچنان بد میشد که گاهی اطرافیان متوجه میشدن و چه نتیجه ای بدتر از اینکه لحظه لذت بردن رو به خودت حروم کنی ،،!!! ؟
لطفی که خداوند بهت کرده و لحظه شاد بودنت رو خودت از بین ببری !!
یا حتی اوایل زندگی مشترک همسرم هم میخواست یه چیز خوبی بگیره میکفتم نه حالا نمیخواد ،،. این گرون ِ،.. یه ارزونترش رو بخریم در حالیکه خوب ، دوست داشتم بهترش رو بکیرم ولی اون باور اشتباه اجازه خرید بهم نمیداد خیلی سخت بود دوستان الان که دارم اینو مینویسم اشک تو چشام جمع شد که چقدر بد بود اون لحظه ها و نداشتم این آگاهی ها رو جوری شده بود که واقعا گاهی مورد تمسخر قرار میگرفتم به خاطر نداشتن یکسری چیزها و خودم باعث شده بودم که خریده نشه و اینجوری همسرم رو عادت داده بودم و بعد میرفتم تو فاز گله و شکایت که چقدر کم وکسری داریم
و چقدر الان خوب شدم و هر چیزی که میگیرم بهترینش رو میگیرم ، هر چیزی که لازم دارم رو میخرم و لذت میبرم
و همش به خاطر کسب آگاهی های استاد که میگن همه چیز باورِ همه چیز
چقدر استاد ، خوب این نکته رو گفتن که خودمون که آگاهانه نمیگیم من حس لیاقت ندارم و شاید نپذیریم ولی این احساس از کودکی مون اومده و مهم حس اون لحظه ماست که حس عدم لیاقت داریم .
و یه مورد از همسرم بگم که خودش گفت در مورد حس عدم لیاقت که شاید باور کردنی نباشه براتون
ما چند سال پیش یه ماشین صفر خیلی خوبی گرفته بودیم که با فاصله زمانی خیلی زیادی نگذشته بود که گم شد و تا حالا هم پیدا نشده و من چون تو این زمینه گفتم پاشنه آشیلم بود و زیاد فایل دیدم همسرم هم گاهی با من نگاه میکرد و اینکه خودش افشاگری کرد که من هروقت اون ماشین رو میدیدم و سوار میشدم میکفتم واقعا برای من ؟!!! یعنی من صاحب این ماشین هستم و این حس بد که اصلا لیاقتش رودارم ،؟!!! و نتیجه چی شد در نهایت
استاد عزیزم مریم بانو جان نازنینم ممنونم ازتون که من رو وارد این دنیای زیبا کردید
ممنونم از دوستان عزیزی که کامنت بنده روخوندن
شاد و پیروز و سلامت و ثروتمند باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر دوست عزیز مریم بانو
خیلی سپاسگزارم از این کامنت خیلی خوب و زیبایی که برامون نوشتی و چقدر خوب نکته به نکته فایل رو با مثال عالی بهش اشاره کردی تا ما بهتر موضوع رو درک کنیم
و با خوب توضیح دادن باعث شدید من ایرادهای خودم رو پیدا کنم و بیام بیشتر روی اون موضوع کار کنم
خداوند رو بینهایت سپاسگزارم از اینکه تو این جمع دوستانی خوب و باتجربهای مثل شما دارم که میتونم از تجاربشون تو زندگیم استفاده کنم
و هم خیلی خوشحال استاد خوبی مثل استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز تو زندگیم دارم که هر روز میتونم ازشون کلی چیز یاد بگیرم برای بهتر زندگی کردن
خدایا شکرت بابت تمام این نعمتها در زندگیم
دوست عزیز انشالله هر کجا هستی در پناه الله یکتا ، شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشی
فعلا
یا حق
سلام و درود خدمت آقای عمران نوری
سپاسگذارم که وقت با ارزش تون رو گذاشتید برای خوندن کامنت بنده و ممنونم ازتون بابت توجه و دقتی که داشتید
خداروشکر میکنم که تو همچین فضایی هستم که میتونیم از تجربیات و نتایج همدیگه استفاده کنیم تو مسیر رشد و پیشرفت مون
اینجا تنها جایی هست که با آرامش و حس خوب بدون نگرانی و قضاوت میتونیم از تجربیات مون بگیم و از همدیگه درس بگیریم و از شادی و موفقیت همدیگه خوشحال بشیم
و خداروشکر که تجربیات بنده براتون مفید بود
امیدوارم تمام لحظات زندگی تون سرشار از آرامش و سلامتی و موفقیت باشه
سپاسگذارم از استاد عزیزمون که این شرایط رو فراهم کردند .
مریم بانو جانم سلام
ممنون بابت وقتی که گذاشتی و این کامنت زیبا و پر از نکات آموزنده و ملموس رو نوشتین
چقدر از مثال آخری که در مورد همسرتون زدین اموختم که فرکانس عدم لیاقت چطور باعث از دست دادن نعمتها میشه.
از شما بی نهایت ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن تحربه هاتون.
شاد موفق باشید.
با سلام خدمت استاد عشق و مریم مهربان
خدایا ترا سپاس به خاطر همه نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی و زبانمان قاصر از بیان این نعمت هاست
خدایا ترا سپاس به خاطر دوستان بی نظیری که در این مسیر توحیدی مشوق و راهنمای من هستند
خدایا ترا سپاس به خاطر اینهمه زیبایی، نعمت و برکت…
استاد عزیز من سال گذشته رو برای خودم سال لذت ، سفر و دیدن زیبایی ها نام گذاری کردم .آگاهانه میخواستم به خودم ثابت کنم که با توجه و تمرکز من شرایط من داره رقم میخوره.
از شروع سال گذشته با استارت قانون سلامتی من به یک اندام ایده آل و رویایی رسیدم و به خاطر علاقه ام به سرسبزی ، جنگل ، دشت و گل بارها و بارها به طبیعت گردی، صعود قله و دیدن بارها و بارها جاده چالوس، جنگل عباس آباد و طبیعت بی نظیر ماسال رویایی هدایت شدم
سفرها و مکان هایی که خود به خود برام جور شد چون من آگاهانه هرچه رو می دیدم به هرطبیعتی که میرفتم تحسینش می کردم و با دوستانم، خانواده و همکارانم اون رو بارها و بارها تکرار کردم و طبیعت بعدی که من میرفتم از قبلی زیباتر و با شکوه تر بود
من به این باور رسیدم که خودم با کانون توجهم دارم اتفاقات رو رقم میزنم ولی چی بگم از بازی ذهن از شیطان که دشمن قسم خورده انسان و از بهشت واست جهنم می سازه و من شاید خیلی اوقات یادم میره دشمنی دیرینه شیطان و جدی میگیرم نجواهاش رو و اجازه میدم احساسم رو بد کنه. گاهی وقتها اتفاقاتی که توی زندگی من میفته شاید خیلی بد هم نباشه ولی این ذهن چموش من چنان اون اتفاقات رو بزرگ میکنه و چنان افکار منفی رو به خوردم میده که به خودم میگم دیگه کارم تموهه.
یه اتفاقی چند ماه پیش برام افتاد و من تونستم احساس بدم رو کنترل کنم. من یک وقت دکتر توی پاسداران داشتم ولی می ترسیدم خودم رانندگی کنم می ترسیدم مسیررو گم کنم ولی با توجه به آموزه های استاد گفتم باید شجاعتم رو نشون بدم و برترسم غلبه کنم با کمک نرم افزار آدرس رو زدم و با ترس و لرز به رانندگی ادامه دادم یک جایی توی مسیر رو اشتباه رفتم ولی گفتم عیبی نداره و آدرس پرسیدم و دور زدم و ادامه دادم در حالیکه بارون میومد نزدیک مطب با وجوداینکه حال من عالی بود و داشتم از بارون لذت میبردم زدم به یک ماشین البته با سرعت کم اولش خیلی عصبانی شدم که چرا راننده سرعتش رو کم کرده و رعایت نکرده ولی وقتی به خودم گفتم باید بگردی دنبال یک نکته مثبت توی این ماجرا، متوجه موهای زیبای خانمی که راننده بود شدم و توی دلم تحسینش کردم و دختر خانم از ماشین پیاده شد و با عصبانیت شروع کرد به غر زدن و تهدید کردن و گفت الان زنگ میزنم به پلیس منم خودمو جمع و جور کردم و با آرامش گفتم باشه عزیزم اگه من مقصر هستم به پلیس زنگ بزن بعد از یه تایمی دختر خانم از پلاک ماشین من عکس گرفت و شماره من رو هم یادداشت کرد و بهم گفت من عجله دارم میرم و ماشین رو تعمیر میکنم و به شما خبر میدم پول رو واسم واریز بکنین منم با مهربونی گفتم باشه عزیزم و بعد به مطب رسیدم اونجا منشی گفت که امروز کار داره و نمی تونه کار منوانجام بده به من گفت برو چند خیابون پایین تر عکس بگیر بیار تا بعد .من ماشین رو پارک کردم و رفتم به محل عکاسی اونجا هم بسته بود من کم کم داشتم خونسردی خودم رواز دست میدادم ولی دوباره ذهنم رو کنترل کردم و فهمیدم خانم عکاس هم به خارج از کشور رفتند و کار من امروز انجام نمیشه. به ناچار پیاده برگشتم تا نزدیک ماشین یاد حرف استا افتادم که در هر شرایطی دنبال یه نکته مثبت بگردم تا احساسم کمی بهتر بشه. خلاصه در حین پیاده روی توجه کردم به بارون ریزی که میومد و گونه هام رو آروم نوازش میداد یه نفس عمیق کشیدم و به درختان دوطرف خیابون و گلها توجه کردم و لذت بردم و توی اون هوای سرد یه پیراشکی داغ خریدم و جاتون خالی کلی هم لذت بردم و برگشتم به خونه بدون اینکه هیچکدوم از کارهام انجام بشه تازه یه خسارت تصادف هم روی دستم مونده بود. ولی من سعی کردم مچ ذهنم رو بگیرم و احساس خودم رو خوب نگه دارم. از اون موقع چند ماهی میگذره و اون دختر خانم واسه گرفتن خسارت ماشینش هرگز با من تماس نگرفت و من متوجه شدم وقتی تو یه قدم برای احساس خوبت برمیداری خداوند هزاران قدم رو واست بر میداره.
به خدا همه خوشبختی و موفقیت همه ما در توانایی کنترل ذهن ماست اینکه از منظری به اتفاقات و شرایط نگاه کنیم که به ما احساس بهتری بده.
باید سعی کنیم با توجه به زیبایی های هرچند کوچیک دهن ذهنمونو سرویس کنیم. خفه اش کنیم و نذاریم این علف های هرز رشد کنند. این یه تجربه فوق العاده و بی نظیری بود که من از کنترل ذهنم داشتم و دوست داشتم با دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم که با کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت و زیبایی ها همه چیز ممکن می شود.
براتون آرزوی بهترین ها رو دارم در پناه خدای مهربان شاد و سلامت باشید.
به نام خدای وهاب
فَاصْبِر إِنَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا یَسْتَخِفَّنَّک الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ
پس صبر کن، که وعده خدا حق و حتمی است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیدهاند، تو را بىثبات و سبکسر گردانند.
آیه 60 سوره روم.
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و مریم جانم و همه دوستان هممسیر
استاد نمیدونم جنس فایلهای اخیر تغییر کرده یا من تغییر کردم. احساس میکنم خیلی جدی تر و عمیق تر وجودم داره شخم زده میشه و همه اون ترمزها تازه نمایان میشه. همه آت و آشغال هایی که سال ها اون زیر مونده و یادم رفته بوده، داره میاد رو. انگار بخوای آب زلالی رو که در اعماقش کلی لجن و جلبک و رسوب هست تصفیه کنی و اون لجن ها رو بکشی بیرون. چطور در درون آب یک غلیان و آشوب درست می شه و آب گلآلود می شه، در درون من هم همینطور شده.
در متن این فایل دو مورد نوشته شده که باید پاسخ بدیم.
]]= مورد اول: رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمتها…. یا احساس گناه کنی که “وقتی خانواده من یا خواهر من رابطه خوبی ندارد، این ناجوانمردانه است که من اینقدر از رابطه ام لذت ببرم.
استاد میخوام بگم شما و مریم جانم معرکه هستید، بینظیرید. ببین چه جوری دارید با این سوالات ما رو به خودشناسی می رسونید.
راستش من داشتم فکر میکردم که دچار احساس عدم لیاقت نیستم و اینا…، که دیدم در ادامه اون جمله نوشتید: «ناجوانمردانه است که من اینقدر لذت ببرم…»
استاد دقیقاً زدید به هدف. و این مشکل من در تمام این سالها بوده. نمیخوام روی نکات منفی و اندوهبار تمرکز کنم و از خانوادهام و مشکلات زیادشون بگم.
گذرا اشاره کنم که من تازه 900 و خردهای روزه که کمکم دارم میفهمم چه جوری باید زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. و اصلاً لذت ببرم و لذت بردن رو گناه ندونم.
قبل از این، اگه فرصتی برای شادی و خوشی و لذت بردن پیش میاومد، اگه رستوران میرفتم، میوه نوبرونه و گرون میخوردم، غذای خوبی رو میچشیدم، اگه سفر میرفتم، تفریح میکردم، شیرینی خوشمزه میخوردم، کلاً اگه هر چیز خوب و لذتبخشی رو تجربه میکردم، پشت سرش یه فصل گریه میکردم و غصه می خوردم و آه می کشیدم و احساس می کردم یه سنگ به اندازه تموم عالم روی سینهم سنگینی می کنه. و در نتیجه، اون لذت بهم زهرمار می شد.
چرا؟ چون خانواده ام همونطور که قبلاً گفتم، سال هاست درگیر اعتیادند، و هم به دلیل شرایط خاص و بسیار بدِ بیمارگونه و هم به دلیل هزینه بالای مصرف، نمی تونن هیچ لذت و سفر و تفریحی داشته باشن. توان جسمی و مادی اون رو ندارند. اجاره خونهای که می گیرن، پساندازی که ازش خرج می کنن، و کمک های من هم کفاف مخارج سنگینشون رو نمی ده. و فقط خرج زنده بودنشون می شه. یعنی هرگز نمی تونن چیزهای خوشمزه بخورن، تفریح کنن، سفر برن، لذت ببرن.
استاد من تازه 900 و خردهای روزه که یاد گرفتم لذت ببرم، زندگی کنم، اینجا و در لحظه اکنون باشم. در این مدت، کمکم احساس گناه و احساس عذاب وجدان از من گرفته شد.
قبلاً احساس گناه داشتم که الان خانوادهم خوشحال و سالم نیستن و فلان نعمت و خوراکی رو ندارن، ولی من دارم. و هی اشک و غصه و ماتم. و نتیجهش این شد که من به انواع بیماری های روحی و جسمی مبتلا شدم و بارها تا آستانه مرگ رفتم.
اما کمی بعد، وقتی از این مسیر اشتباه و بیماری هام خسته شدم، و به خودم گفتم من باید فقط خودم رو نجات بدم، فقط خودم رو، اون وقت بود که اول شما رو و بعد سایت رو پیدا کردم.
امروز احساس لیاقت دارم. امروز فکر می کنم من لایق این زندگی خوب و آروم در یه خونه شیک در شمال شهر تهرانم، منطقه ای که قبلاً باید سه چهار کورس ماشین سوار می شدم تا بهش برسم و اصلاً در مخیلهم هم نمی گنجید روزی بتونم اونجا زندگی کنم. اما خدا رو شکر این امکان به آسااانی برام فراهم شده. خدای عزیزم برام فراهم کرده. خونه ای که با خونه پدری و مادریم از زمین تا آسمون متفاوته. امروز فکر می کنم من لیاقت سفر خارجی و هتل پنج ستاره و سلامتی و آرامش و لذت های دیگه رو دارم.
خدا جونم صد هزار بار شکرتتت. این آیه خیلی برام الهامبخش بوده. خیلی نشونه بوده برام:
فَاصْبِر إِنَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا یَسْتَخِفَّنَّک الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ
پس صبر کن، که وعده خدا حق و حتمی است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیدهاند، تو را بىثبات و سبکسر گردانند.
چرا لیاقت دارم؟ چون براش بها پرداختم. چون وقتی اونا نتونستن ذهنشون رو کنترل کنن و درگیر اعتیاد شدن، من ذهنم رو کنترل کردم. من اوایل به سختی ذهنم رو کنترل کردم. ولی در نهایت به آسانی نجات پیدا کردم. و زندگی امروز حقمه. به قول استاد، نه که حقمه، قانونشه. قانون. من طبق قانون رسیدم و اونها طبق قانون نرسیدند. این زندگی امروز پاداش کنترل ذهن منه. به قول قران، پاداش تقوای منه.
]]= درباره تجربه هایی بنویس که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشی.
باز هم بزرگ ترین و شاخص ترین موردی که بتونم بگم، به همین موضوع خانواده ام برمیگرده. اوایل که نمیفهمیدم قانون چیه، وقتی با دو سه تا از دوستان صمیمی درددل می کردم و اونها دلسوزی می کردند و می گفتند آخی… چه وحشتناک، چطور تونستی که در این شرایط اینطور سالم بمونی و…، من بیشتر احساس قربانی بودن می کردم و یه طوری دلم می خواست بگم که بله، شرایط من خیلی بد بوده. هی بیشتر خودم رو در جایگاه قربانی نشون بدم و از این بابت لذت می بردم.
که گفتم نتیجهش هم شد اینکه من مدام مریض بودم، مریضیهای مختلف و عجیب و غریب که خوب نمی شدند. از این دکتر پنجهطلا به اون دکتر حاذق دستطلا! یه دورهای من همهش دکتر بودم. هم مریضی جسمی و هم روحی و ترس و استرس. آخرشم هیچی. یه مریضیم رو هیچ دکتری نمی فهمید چیه. بستری شدم…، تا پای جون رفتم… و خوب نمی شد. و وقتی هم دیگران می گفتن آخی مریضیت چیه، مفصل و با آب و تاب تعریف می کردم که بیشتر دلشون برام بسوزه… انگار اونا قراره کاری برام بکنن و نجاتم بدن!
آخ استاد… استاد عزیزم…
منِ اون موقع کجا و منِ الان کجا؟
استاد نمی دونید که چقدر عاشقتون هستم و چقدر این 900 و خرده ای روز رو مدیونتونم.
آخرشم مریضیم وقتی خوب شد که ام از درون خوب شدم، ذهنم خوب شد، ذهنم سالم شد، افسااار این ذهنم رو گرفتم و کشیدم!
استاد نازنینم، مریم جان بینظیرم، هزاران بار ازتون سپاسگزارم که این فایل عالی و توحیدی رو در این فضای رویایی و زیبا تهیه کردید. لباس هایی به این زیبایی پوشیدید، این قدر عاشقانه کنار هم ایستادید، زیبایی های همدیگه رو دیدید و بیان کردید، درونبچه رو فرستادید که برامون فیلم بگیره و ما رو شگفتزده کنه. و خودتون اینطور با عشق و این قدر قشنگ برامون صحبت کردید. عاشقتون هستم و دستِ یاریگرتون رو به نشانه سپاسگزاری و عشق می بوسم.
سلام یگانه جان
ممنون بابت کامنت زیبایت تازه می فهمم چرا استاد صبح ها کامنت بچه ها را می خونن تا فرکانسشون بالا بره من امروز اومدم تا کامنت یکی از دوستان که به کامنتم داده بود بخونم که تا الان دو تا کامنت عالی خوندم که منو پرواز داد
چقدر آیه قشنگی نوشتی بالای دفترم نوشتم
چقدر دلیل نعمتهای زندگی ات را درست نوشتی کنترل ذهن
چقدر تعجب کردم چرا کامنت شما پر بازدیدترین نشده چون اینقدر حرفاتون قشنگ بود و آموزنده که منو میخکوب کرد که اینقدر زیبا نوشتی به راحتی به جایگاه ثروت رسیدی
چرا لیاقت دارم؟ چون براش بها پرداختم. چون وقتی اونا نتونستن ذهنشون رو کنترل کنن و درگیر اعتیاد شدن، من ذهنم رو کنترل کردم. من اوایل به سختی ذهنم رو کنترل کردم. ولی در نهایت به آسانی نجات پیدا کردم. و زندگی امروز حقمه. به قول استاد، نه که حقمه، قانونشه. قانون. من طبق قانون رسیدم و اونها طبق قانون نرسیدند. این زندگی امروز پاداش کنترل ذهن منه. به قول قران، پاداش تقوای منه.
و عاشق این بخش کامنتت شدم
و دلیل این که منم اینهمه نعمت در کنارم هست همین هست و خداوند با کامنت شما به من وعده داد و بهم گفت وعده من حق است تا من در مسیر نلغزم یک جورایی بهم گفت این کنترل ذهن تو پاداش داره ببین این همه پاداش را که به یگانه دادم بابت کنترل ذهنش قانون جهان یکی است و تبدیلی ندارد
ممنون یگانه جان بابت کامنت زیبایت بسیار لذت بردم
همیشه همینطور شاد و موفق باشی عزیزم
سلام مرضیه عزیزم. وقتی دیدم برام پاسخ نوشتی خیلی خوشحال شدم. ازت سپاسگزارم که وقت ارزشمند خودت رو گذاشتی و کامنتم رو خوندی و با نظر لطف بهم جواب دادی.
دقیقاً همینطوره که می گی. خوندن کامنت دوستان خیلی فرکانس آدم رو بالا می بره و افکارمون رو جهتدهی می کنه. انگار باعث می شه ذهنمون از سر صبح کوک بشه و کوک بمونه.
عزیزم این آیه برای خودم هم همیشه الهامبخش بوده. اگه اشتباه نکنم، استاد در یکی از فایل ها صبر رو کنترل ذهن می دونن. به بیانی، صبر یعنی اینکه موقع بروز تضادها ذهنمون رو کنترل کنیم و نذاریم احساسمون بد بشه. یا سعی کنیم احساسمون رو کمی بهتر کنیم.
ممنونم که یه قسمت از کامنتم رو اینجا آوردی. خودمم دوباره خوندمش. واقعاً من هر چی که به دست آوردم از کنترل ذهنم بوده.
هر جا موفقیتی بوده، ثروتی رسیده، سلامتی بوده، رابطه خوبی داشتم، همه به خاطر کنترل ذهنم بوده.
و برعکس، هر جا افسار این ذهن چموش از دستم در رفته، اتفاقات بد پشت سر هم رخ دادند.
یعنی اگه یه جا یه اتفاق بد بیفته و وا بدی، اتفاق بدِ بعدی می افته و همینطور پشت سر هم.
هر روز باید کنترل ذهن رو تمرین کنیم تا برامون عادت بشه. اونجاست که پاداش های خداوند از راه می رسن.
آرزو می کنم بهترین ها نصیب دل مهربونت بشه مرضیه عزیزم، از سلامتی، ثروت بیحساب، رابطه عاطفی عالی، و آرامش.
یگانه جان ممنون از اینکه اینقدر زیبا جواب کامنت من را دادی
واقعا این کامنت شما را باید در جایی نصب کنم و
هر روز اینو ببینم چون اینقدر برام باورسازی می کنه که مطمئنم نتیجه پشتش دومینو وار می یاد
چقدر قشنگ دعا کردی
آرزو می کنم بهترین ها نصیب دل مهربونت بشه مرضیه عزیزم، از سلامتی، ثروت بیحساب، رابطه عاطفی عالی، و آرامش
خودت شاید ندونی ولی من با این دعای تو مطمئن شدم خداوند هر لحظه داره از طریق بی نهایت دستانش انرژی های زیبا به سمت زندگی مون می فرسته و دعای شما اینقدر به چشم من بولد شده که انگار کامل دریافتش کردم
ممنون یگانه عزیزم
من هم متقابلا برای تو ارتباط هر لحظه عاشقانه با خدا، غرق بودن در ثروت و نعمت و عزت و رابطه عاطفی پر از سرخوشی و حال خوب آرزو می کنم
مرضیه عزیزم چقدر از خوندن همین کامنت به ظاهر کوتاهت منقلب شدم. انقدر انرژیش خالص بود که کامل دریافتش کردم و بر جانم نشست.
و نتونستم رد شم و یه کامنت تشکر برات ننویسم.
خدا رو شکر می کنم به خاطر وجودت.
خدا رو شکر که بندههایی اینقدر خالص و مهربان داره که می تونن بیحساب و بی دلیل عشق بورزند، حتی به کسی که ندیدنش، نمی دونن کیه، کجاست…
ارتباط ما در این سایت واقعاً عجیب و خاصه…
برات بهترین حال ها رو از خدای وهاب می خوام. و خوشحالم که می تونم در این سایت کامنتات رو بخونم و ازت خبرهای خوب بگیرم.
یگانه جان
خدا را شاکرم بابت این همه فرکانسهای عالی که دریافت می کنم بابت کامنتها
شاید باور نکنی چندین بار کامنتهات را خواندم
و خدا را شاکرم که بانوشتن یک کامنت چقدر آگاهی کسب کردم
و انرژی خوب گرفتم
همشه شاد باشی و در آغوش خداوند
استاااد جانم سلام به شما و مریم عزیز
دقیقه 28 این فایلم نتونستم تحمل کنم و استپ زدم که کامنت بزارم پس احتمالا کامنت من دو تا باشه…
استاد باورم نمیشه باورم نمیشههه..که چقدر ذهن حرفه ای این کارو انجام میده و من اصلا نمیفهمم.من و همسرم مهدی بعد از یه مدت کوتاه توی زندگیمون به یه رابطه خوبی رسیدیمبه لطف شما.و من هر روز متوجه میشدم که چقدر این پسر قلب مهربونی داره،چند وقت پیش من به خاطر عشقی که به موتور دارم و دوست دارم یادبگیرم سوار موتور شدم وخوردم زمین:)پام اسیب دید و یه مدتی نتونستم راه برم.(تو پرانتز درمورد این بگم که همون لحظه اول مغزم شروع کرد گفت ببین چه فرکانسی فرستادی چه باورایی داشتی که این اتفاق افتاده،اما بالافاصله حرفای شما تو ذهنم بود که تو قدم گفتید ادمایی که قانون بلد نیستن اینکارو میکنن،اونایی که بلدن اون لحظه شروع میکنن کنترل ذهنشون و توجهشونو میزارن روی چیز دیگه و من با اینکه فک نمیکردم در اون لحظه ازم بربیاد ولی انجامش دادم و چقدر همه چیز بهتر پیش رفت.بخوام درموردش بگم خیلی طولانی میشه استاد)در ادامه بگم که من یه دو هفته ای نتونستم راه برم تا همین دیروز. و این دو هفته مهدی همه کار کرد و عین یه رفیق،پرستار،همسر خوب با من بود،بدون ذره ای ناراحتی و همه کار کرد در عین صبوووری .اوایلش خیلی خوشحال بودم خیلی ولی شروع کردم به خودم گفتم چرا انقدر خوب اخه.شکرت خدا امیدوارم لیاقت نعمتی که دادی داشته باشم.این پسر خیلی خوبه من چی منم خوبم،من لیاقت داشتنشو دارم
و استاااااد جان و استاااد جان اصلاااا متوجه این نبودم که دارم چیکار میکنم .دراز کشیده بودم رو تخت و فایل شمارو گوش میدادم
به اینجا که رسیدم از جام پریدم …چند دقه فکر کردم و گفتم باید بگم به استاد باید کامنت بزارم و بگم که داشتم میوفتادم تو چه مسیری و شما با یه فایل که به نظر شاید بعضیا یه فایلی باشه که خبببب استاد عباسمنش رفته لب ساحلو گفته چیکار کنم و چیکار نکنم، بزار یه ویدیو بگیرم…اصلاااا اینطور نیست.از دهن شما دورو گوهر میباره باید همشو جمع کرد و من همین لحظه فهمیدم داشتم کج میرفتم .عاشقتونم استاد عاشقتونم….
قسمت دیگه فایل که خیلی لذت بخش بود اونجا بود که شما تو اون ثانیه تو اون ساعت ذهنتو کنترل کن..فرداش همینکارو بکن..و این کلید تمرین کنترل ذهن بود برای من …
عاشقتونم استاد جانم