live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه


سرفصل آموزش های این فایل:

  • چگونه دلیل اصلی نتایج را از یاد نبریم؛
  • چگونه از مسیر عمل به قانون، خارج نشویم؛
  • درمان معلولیت باوری و خلق زندگی دلخواه؛
  • انسان فراموش کار است. نتایج، خیلی زود برای ما بدیهی می شود، خیلی راحت فراموش می کنیم که دلیل نتایج، کار کردن روی باورهایمان بوده است. در نتیجه از بهبود باورها غافل می شویم و دوباره به مسیر قبلی بر می گردیم. سپس اوضاع هم به همان شرایط نادلخواه قبلی بر می گردد؛
  • سپاسگزاری ابزاری است برای خلع سلاح ذهن و دوباره برگشتن به مسیر خلق زندگی دلخوه؛
  • وقتی با این باور که : احساس خوب = اتفاقات خوب ذهن خود را کنترل می کنی، فارغ از اینکه شرایط چیست، ورق به نفع تو بر می گردد؛
  • چقدر ما توانمند هستیم برای اینکه شرایط زندگی مان را تغییر دهیم و چقدر راحت می توانیم این توانایی را فراموش کنیم و وارد روزمرگی و حاشیه ها شویم؛
  • قانون تغییر مکان زندگی؛

برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه
    194MB
    26 دقیقه
  • فایل صوتی live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه
    25MB
    26 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

590 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «خداهست» در این صفحه: 2
  1. -
    خداهست گفته:
    مدت عضویت: 1254 روز

    سلام استاد عزیزممممم

    بخداکه ارزش این فایل ها میلیاردیه وهیچ جوره قابل پرداخت نیست

    چقدخوبه که هسدین واین سایت وجودداره چقدخوبه که این قوانین رو درک وکشف کردین به الهاماتتون عمل کردین وخروجیش شده اینی که الان هس خداروصدهزاران مرتبه شکر

    یه سوال خیلی عمیقی توذهنم بود نمیدونستم درست چیه غلط چیه؟!چیکارکنم؟

    ازخدا پرسیدم که خدایا من چیکارکنم توبگو؟واقعاموندم (که جوابموگرفتم)

    بعدش طبق قولی که به خودم دادم اومدم یکی ازفایلهای خانه تکانی ذهن رو گوش بدم که قدم 17بود جالبه چندین بار خواسته بودم اینو گوشش بدم نشده بود یاگوشی زنگ میزد یادرو میزدن یا یه کاری پیش میومد فایل 16 رو چندین وچندددبارگوشش داده بودما ولی اینو نمیتونستم واقعااااا زمان بندی خدا عجیبه

    اومدم وگوش دادم وچقدحرفاتون هم مداربود بافکرایی که توسرم بود مثلا چند روزی هست که اینستارو گذاشتم کنار فقط وقتی این برنامه رو بازمیکنم که محتوایی آپلود کنم بعدسریع خارج میشم چون دارم عمیقا حس میکنم که وقت گذروندن تواین برنامه شدیدا منو باورهامو حسو حالمو فرکانسمو به هم میریزه ویجورایی فرکانس منفی ازش دریافت میکنم که فک کنم بخاطراینه که داره روحم خالص ترمیشه به سبب این دوره خانه تکانی ذهن که قدم به قدم باحوصله جلو میرم،

    روحم سریعا ناخالصی هارو حس میکنه وخلاصه ازهرچی ناخالصی داره سعی میکنم دوری کنم

    یه نکته هم بگم جالبه قبلا طبق گفته های اساتیداینستا که میگفتن بایدتعامل کنی هشتگ اینجوری،پست اونجوری ،ریلزهاتو اینجوری بذارو…کلیییییی پیچیدگی دیگه داره که قشنگ معلوم میکنه چقداین حرفاباقوانین جهان درتضاده ،همه اینکارارو میکردما ولی بجای افزایش فالوور هرروز ریزش داشتم واین منوشدیدا ناامیدوخسته میکرد

    تاکه به این موضوع رسیدم آغااااااااا بیخالش شو

    اینستاچیزی نیس که تورو به خواسته هات برسونه این مسیرالهی وآموزه های استادوسایتشه که تاحالا اینهمه نتایج برات آورده وازهمون چندروز بااینکه فعالیت چندانی ندارم هرچی به ذهنم مبرسه آپلودمیکنم وتمام !

    دیگه درگیرحواشی وپیچیدگی هاش نمیشم تازه فالوور جدید هم هرروزمیاد وداستم فکرمیکردم که چقدددددماانسانها همه چیو براخودمون پیچیده وسخت کردیم

    که شماتوفایل گفتین 99درصدجامعه ورسانه ها تو درو دیوارن حالشون بده بس که تمرکزوانرژی میذارن روی چیزای پوچ ومنفی…

    هروقت اون آیه یادم میاد که شیطان به خدا گفته وتومیبینی که آنها شکرتورا بجانمیارن گریم میگیره…

    چقد راسته این آیه

    وچقدددددسپاس گذاری خوبه

    یادمه یبار باهمسرم رفته بودیم یه شهردیگه کار اداری وبیمارستانی داشت ،منم بادوستم قرارگذاشتیم که وقتی رسیدم شهر اونا میرم پیشش وباهم کلی خوش میگذرونیم دوستی که ازوقتی چشم بازکردم اون کنارم بود مث خواهر،خیلییییی وقت هم ندیده بودمش خیلی ذوق داشتم

    خلاصه 5صبح که قراربود راه بیوفتیم 7برسیم اونجا همسرم زودتربه کاراش برسه ومنم برم پیش دوستم ،

    نگوماکه خوابیدیم ساعت هارو رو کشیدن جلو وگوشی زنگ‌نخورده وخواب موندیم ساعت7بیدارشدیم عجله ای رفتیم،ینی عملا کل برنامه به هم خورده بود هنوزهیچی نشده !

    یکم عصبی بودم ولی گفتم ذهنتوکنترل کن نذار روزت همین ب بسم الله خراب شه توجاده عکس گرفتم ابرها کوها دشتها رو میدیدم حس سپاس گذاری بهم دست میدادوبغضی میشدم مث الان،

    خلاصه رسیدیم همسرم گفت من برم این مدارکو تحویل بدم توبشین توماشین من بیام

    بنده خدا دوستمم ازکله صبح منتظره منه وبهم پیام‌میده زنگ میزنه بدیش اینجاس اون بنده خداهم چون‌معلمه از فردا که قراربود مدارس بازشه اونروزشو جلسه گذاشتن بودن قراربودصبح زود برم خونشون ساعت10 منودخترش بریم بگردیم این بعده جلسه بیاد دوباره بریم بگردیم ساعت شد9 ایناماتازه رسیدیم وداره 10میشه هنوزخبری ازهمسرم نیس درحالیکه گفته بودچندثانیه طول میکشه میرم اینارو تحویل بدم سریع برمیگردم

    دیگه قاطی کردم زنگ زدم بابا کجاموندی 10شد من اون بنده خدارو کاشتم منتظره منه داره وقت جلسش میرسه بخاطرمن نرفته میگه بیام دنبالت

    همسرم گفت ماشینوقفل کن بیا یه سری مدارک هست باید بدم تو زودی بااسنپ ببر من بایدبمونم اینجا اینارو که تاییدکردن میبرم یجادیگه

    آغا انگار یه آب پاکی ریختن روسرم بابی میلی تمام رفتم مدارکو گرفتم بردم به اون آدرس سریع رفتم نوبت بگیرم توپذیرش ،

    که گفت فلانی امروزنیستن گفتم ینی چی نیستن؟ گفت نوشتیم زدیم رو در روزهای فرد نیستن کلا، تشریف ببرید فردا بیایید

    گفتم مازشهردیگه اومدیم الان چیکارکنیم؟گفت کاری ازم ساخته نیس شرمنده

    ازیه طرف روستم دیرش شده هی زنگ میزنه که بیام دنبالت؟میای باهم بریم؟نمیای؟کجایی؟

    از یه طرف همسرم زنگ پشت زنگ که چیشد؟برو باهاشون حرف بزن قبول کنن و…

    از یه طرف یه لباسی که مدتهالازمم بود وهروقت خواستم بگیرم موجودیش تموم شده بود واینبار یکی ازفروشکاه های اون شهرموجود کرده بود میخواستم برم بگیرم وهرلحظه داشت موجودیش تموم میشد

    از یه طرف شهرغریب هیچ جارو نمیشناسم ونمیتونم ول کنم بااسنپ وماشین بیرون برم

    از یه طرف همسرم میگفت وایسا اونجابهت کارمیسپرم

    ازیه طرف گشنمه

    از یه طرف دسشویی دارم میگم خانم سرویس کجاس؟ میگه خرابه قفل کردن

    دیگه پاک رد داده بودم

    گوشیو برداشتم زنگ بزنم شوهرم هرچی دهنم میاد بارش کنم بعدیهو به سرم زد آغا براچی اینجا معطل شم زمانم رو بکشم الکی وقت داره میره پاشو همینجوری سرتوبندازپایین گوشیتم خاموش کن برو دنبال کارای خودت

    پاشدم کمی هم ازمسیرو رفتم بعدکه پیاده روی میکردم مغزم آروم شدگفتم لعنت برشیطون،اینجوری نه تنها کاریو درست نمیکنی میزنی بدترش هم میکنی روزی که قراربود بهترین روزت باشه تبدیلش میکنی به زهرمار، نکن

    خلاصه برگشتم همون جای قبلی نجواها همینطورداشت وز وز میکرد به خودم گفتم اصلا شایدیه حکمتی بوده خب شده که شده یه لحظه خودتو بذار جای شوهرت عمدی نخواسته که اینجوری بشه اونم الان خودش آشفته اس

    بهترین کارچیه الان؟ اینکه ذهنتوکنترل کنی وبه رهایی برسی داشتم حرفای شمارو باخودم مرورمیکردم ومریض هایی که توبیمارستان میدیدم منو بیشترمجاب میکردکه سپاس گذارسلامتیم باشم هی شکرکردم به دوستمم گفتم توبرو به جلسه ات برس آدرس اونجارو برام بفرست کارام تموم شه میام.

    یه چنددیقه ای نشده بود شوهرم گفت دارم میام دنبالت بیا بیرون بریم دنبال کارای تو ومن دوباره برگردم پی کارای خودم ومن درلحظه دیدم قدرت شکرگذاری وکنترل ذهن رو،خیلی عجیب بود شوهرم چنددیقه قبلش خیلی استرس وفشارروانی زیادی داشت وتواینجور مواقع شدیدا پرخاش میکنه درحالیکه الان خیلی متین وآروم حرف میزدومیگفت هنوزحل نشده

    رفتیم ازفروشگاهه لباسه رو گرفتیم منو برد به آدرسی که دوستم فرستاده بودوخودش رفت دوباره کاراشو حل کنه دوستم منو برد خونشون کلی گفتیم خندیدیم حالمون خوبترشد بعدشم شوهرم اومددنبالم ورفتیم یه رستوران توپ بعدش کلی خریدکردیم وخندان وخوشحال شب برگشتیم خونه وچقدددددچسبید مث یک سفربود برام خیلی لذتبخش وخاطره انگیزباکلی اتفاقای خوب وبه یادماندنی

    واین برام درس عبرتی شد برای همیشه تومغزم موند که کنترل ذهن جادو میکنه قدرت اینو داره یک شرایط جهنم طورو تبدیل به بهشت کنه وبرعکس

    استاد درمورد خوابتون که جواب سوال من بود

    همین که گفتین من یه خوابی دیده بودم شاخک هام تکون خوردتمام تمرکزم جمع حرفاتون شد انگار قلبم میگفت که این اون حرفیه که دنبالشی همون جواب سوالته ذهنم خیلی با دو دوتا چهارتا اذیت میکرددلیل برهان میاورد که فلان تصمیم رو بگیر،

    بااین فایل ولی نجواهاش کمترشدباعث شدمسیراصلیم دوباره بهم یاداوری شه

    الان دقیقااااا تمام نجوای ذهنم درمورد ثروته

    چقد چیزایی که درمورد اون موقع خودتون گفتین وصف حال الان منه!

    توزندگیم همه چی دارم به هرچی میخواستم رسیدم ازآرامش،حال خوب،سلامتی،روابط عاشقانه،عزت نفس هرچیزی که یه روزی برام رویابود محقق شده بجزثروت واقعی!

    زیاد دارم تلاش میکنم بهش برسم وخداروشکرورودی مالی دارما ولی تکلیف شغلی وعلاقه ودرامدیم هنوز اونجوری که بایده مشخص نیس وازخدامیخوام هدایتم کنه امروزخواستم قران بخونم هرصفحه ای رو بازکردم نوشته بود انسان بسیارعجول وشتاب زدس منومیگفت که عجله نکن میرسی ولی ذهن خیلی اذیتم میکنه نشانه هامیادولی زیادنمیتونم خالص دریافتش کنم شک ودودلی زیاد دارم درمورد مسیرشغلیم

    چندوقت پیش باخداحرف زدم وازش ثروت واقعی میخواستم میگفتم چرابهش نمیرسم؟کِی وقتش میرسه بهم بگو؟خواب دیدم مفصل بود

    فقط اینوبگم یه پیرمردسالخورده نورانی چهره ریش سفیدوموسفیدکه خیلی آروم ومهربون بودمیگفت چته اینهمه جلزوولزمیکنی اونقدصداکردی خدامنوفرستادمخصوصا بیام جواب سوالاتتو بدم گفت من ازطرف خدام هرچی توذهنته بپرس

    یچی تودستش داشت هرچی میپرسیدم بصورت فیلم نشون میداد که چجوری میشه،باورم نمیشدچند روزبعدیکی دوهفته بعد دقیقا همون اتفاقایی افتادکه ازش پرسیده بودم وفیلمشو نشونم داده بود وهمون صحنه ها توزندگی واقعی برام اتفاق افتادو به خواسته هام رسیدم دقیقا همونجوری که نشونم داده بود

    یادمه ازش پرسیدم چراثروتمندنمیشم؟میگف میشی!گفتم دروغ میگی پس کونتیجه اینهمه تلاش میکنم

    گفت ببین ؛تواون چیزی که دستش بودفیلم منو به خودم نشون میداد که کنارپرنده ها بودم باهاشون قدم میزدم اونا یهوپروازکردن من اونارو دیدم شروع کردم به بال بال زدن اونقد بال زدم تانفسم برید افتادم زمین وگریه کردم میگفتم چرا برانمیشه؟منم‌میخوام پروازکنم برم به آسمون چرا نمیتونم پروازکنم؟هرچی تلاش میکردم نمیشدکه نمیشد

    پیرمرده گفت میبینی این تویی خودتوباپرنده ای مقایسه میکنی که پرداره ولی تونداری تواول باید راه بری رو زمین،

    راه برو نخواه که یهو پروازکنی گفت میل به پرواز وآسمان باعث شده اصلازمین رو نبینی پاهاتو نبینی که میتونی راه هم بری گفت خیلی داری باهوا میری یکم صبرکن میرسی

    بعدگفتم ایناحرفای صدمن یه غاز توکَت من نمیره میرسی میرسی اخه کِی؟چجوری؟گفت رو کاغذیه ذکری مینویسم بهت میدم اگراینوعمل کنی زمین وزمان مسخرت میشه تمام ثروت وسعادت دنیاواخرت بهت داده میشه،نبوده نیس ونخواهدبودچیزی که خواسته باشی وبهش نرسیده باشی اون کاغذو بهم داد وبه شکل پرنده دراومد پروازکرد رفت ازخواب پریدم…

    خیلی عجیب بود‌…هرجی فکرکردم یادم نیومد نوشته رو کاغذ چی بود

    فک میکنم اون پیرمرده آدرس سایت شمارو نوشته بوده.‌‌..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      خداهست گفته:
      مدت عضویت: 1254 روز

      درادامه کامنت اولم اینارو مینویسم که ردپا بذارم که یادم بمونه

      چون عجله داشتم این یه تیکه یادم رفت بنویسم

      این چندوقتی که رو دوره خانه تکانی ذهن کارمیکنم ازطریق هدایت ها به سمت یکی ازعلایقم رفتم یکی دو روزبعدش خواب دیدم داره ازدماغم شدیداخون میاد هرکاری میکنم بندنمیاد

      بعدِاینکه بیدارشدم مات ومتعجب توپوست خودم نمیگنجیدم ازشادی،

      این یک الهام بود یک نشانه یک مژده یک پیام ازطرف خدا…

      که ثروت داره میادوهرکاری میکنم این جریان ثروت بندنمیادینی وقتی جریان ثروت به زندگیم باز شه بخوامم نمیتونم جلوشوبگیرم

      ازخوشحالی گریه میکردم انگارکه ثروت زمین وزمان دست منه

      شایدمسخره بیاد ولی من میدونستم که این خواب تعبیرش چیه

      ثروت درکمین نشسته آماده وهیجان زده که بهم برسه

      پشت درِ باورهای محدودآمیزذهنم منتظره! حتی بیشترازمن برای رسیدن به من ذوق وعجله داره

      وای فاطمه

      رزق تو برتو ز تو عاشق تر است

      اینوبفهم

      خدابازبان بی زبانی داشت اینو بهت میگفت

      رزق تو بر تو ز تو عاشق تراست

      کاش باورکنی اینی که داری میگی

      روزی که اینوعمیقاباورکنی ثروت وارد زندگیت میشه چی بشه اونروز

      خدای من حتی تصورشم منو به وجد میاره

      راستش درمورد خوابهام واین مسائل باکسی حرف نزدم ونمیزنم چون فکرمیکنن توهم وخیاله بااینکه خوابهامو خیلی دیدم که تعبیرمیشه ولی منم قبل آشنایی باشما داشت باورم میشدکه این خوابها رو ول کن به دردنمیخوره ساخته وپرداخته ذهنته وجسارت گفتنشو دیگه ازدست داده بودم چه برسه به باورکردنش بااینکه میگم خیلی اتفاقاافتاده بود که قبلش خوابشو دیده بودم ولی باورمو یواش یواش ازدست داده بودم

      وتوسایت هم تاحالاحرفی ازش نزده بودم مثل ی راز براخودم نگه داسته بودم وفکر میکردم اگه اینارو بگم بقیه چی فکرمیکنن مسخرم میکنن باورشون نمیشه فک میکردم ادمای اینجا مث ادمای اطراف وجامعه هسدن قضاوت میکنن میگن توهم زدی

      تاااینکه دیدم نههههههه اتفاقاااااا کاملا برعکسه بیشترازخودت به گفته هات باوردارن تحسینت میکنن بهت باور میدن

      ازوقتی متعهدانه دارم روخودم و دوره هاتون کارمیکنم

      خیلی خوب میتونم خودافشایی کنم خیلی راحتترمیتونم بعضی چیزارو بنویسم هرچقدرمینویسم بیشترخودمو میشناسم نقاط ضعف وقوتم رو پیدامیکنم

      ازبچگی دلم میخواست یجای امنی باشه بتونم حرفامو بگم،حال خوبی ها،نقطه ضعفا،درسها،عبرت ها،تجربه ها،الهامات وخواب هاکه یادم بمونه

      ولی نبود یامقطی بود! مثلا توگوشی سیومیکردم خراب میشدمیسوخت تمام اطلاعات میپرید،تومموری سیومیکردم گم میشد یامیسوخت،تودفترمینوشتم راحت نبودم احتمال اینو داشت دست هرکی که افتاد بخونه ولی اینجا امن ترین جاست که هرلحظه دردسترسه وکلی آدم مثبت کنارت هسدن که کمکت میکنن باایمان تومسیرباشی نه مث مردم جامعه که دلسردت میکنن

      خداروشکربابت این مسیرزیبا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: