live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه
سرفصل آموزش های این فایل:
- چگونه دلیل اصلی نتایج را از یاد نبریم؛
- چگونه از مسیر عمل به قانون، خارج نشویم؛
- درمان معلولیت باوری و خلق زندگی دلخواه؛
- انسان فراموش کار است. نتایج، خیلی زود برای ما بدیهی می شود، خیلی راحت فراموش می کنیم که دلیل نتایج، کار کردن روی باورهایمان بوده است. در نتیجه از بهبود باورها غافل می شویم و دوباره به مسیر قبلی بر می گردیم. سپس اوضاع هم به همان شرایط نادلخواه قبلی بر می گردد؛
- سپاسگزاری ابزاری است برای خلع سلاح ذهن و دوباره برگشتن به مسیر خلق زندگی دلخوه؛
- وقتی با این باور که : احساس خوب = اتفاقات خوب ذهن خود را کنترل می کنی، فارغ از اینکه شرایط چیست، ورق به نفع تو بر می گردد؛
- چقدر ما توانمند هستیم برای اینکه شرایط زندگی مان را تغییر دهیم و چقدر راحت می توانیم این توانایی را فراموش کنیم و وارد روزمرگی و حاشیه ها شویم؛
- قانون تغییر مکان زندگی؛
برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه194MB26 دقیقه
- فایل صوتی live | خروج از جامعه "معلولان باوری" و خلق زندگی دلخواه25MB26 دقیقه














خدایا شکرت
خدایا تک تک گام هایی که در پروژه خانه تکانی ذهن دارم گوش میدم،دقیقا جواب همون سوالاتیه که شب قبلش یا یک ساعت قبلش داشتم
همیشههه همینطور بوده
گاهی یک روز هم فاصله میفته بین گام ها اما دو روز بعد که گوش میدم دقیقا جواب سوالات همون روزم رو بهم میده
خدای من یعنی چقدر دقیق همه چیز در زندگی من چیده شده، همه چیز دقیقا در جای درست و در زمان درست قرار گرفته
چقدر درمورد کنترل ذهن من درگیرم این مدت و این قسمت از گام چقدر درس داد بهم
من هم دیروز ذهنم خیلی درگیر بود، همش دستاورد هامو کوچیک میکرد همش عصبی میشدم و باید داعم کنترل میکردم ذهنمو، حتی
در مورد انگشت پا استاد مثال زدند. من دیروز چندین بار شالم میفتاد رو شونم و همش باید درستش میکردم و سرم میکردم بخاطر مکانی که بودم
و چقدر عصبی شدم سر همین شال که باید درستش میکردم، ولی همونجا سعی کردم کنترل کنم و خداوند رو سپاسگذارم که موفق بودم چون قبلها خیلی عصبی بودم بخاطر همین موضوع کوچیک و مسخره
به محض اینکه استاد مثال انگشت شصت پارو زدند من یاد این موضوع دیروز افتادم
دیروز کلا درگیری ذهنی زیاد داشتم و در آخر سه یا چهار ساعت فقط رفتم تو دفترم نوشتم و سپاسگذاری کردم
دیروز حتی ذهنم آگهی تبلیغاتی ای که انجامش خیللی سخت بود رو واسم یک موضوع بی ارزش جلوه میداد و میگفت توکه کار خاصی نکردی، یک لحظه خودتو بزار حای اون شخص و ببین چقدر بهت خندیده از درون و گفته این دختره چقدر بیکاره و…
خلاصه حرف هایی که کلا باعث شد من باز ذهنم درگیر بشه که نکنه واقعا راهم اشتباهه
خلاصه کار به حایی رسید که دیگه گفتم نمیشه، کل کار و برنامه رو ول کردم و رفتم سه چهار ساعت فقط نوشتم
سپاسگذاری کردم، منطقی فکر کردم و ذهنم و جمع و جور کردم و چقدر حالم بهتر شد
کنترل ذهن سخت ترین کاره! و اینکه استاد با اینهمه تجربه و تلاش و موفقیت که بدست اوردن بازم تو بانک عصبی شدند بهم نشون داد که اشکالی نداره اسما، اگر توهم یه لحظهای عصبی میشی اشکالی نداره، استاد هم گاهی بعضی موضوعات ناخواسته اذیتشون میکنه ولی دلیل این همه موفقیت اینه که بعدش تونسته کنترل کنه
پس تو نمیتونی یک شبه زیر و رو کنی افکارتو، ذهن کارش همیشه همینه
درمورد توجه بر زیبایی ها که استاد توضیح دادند بیشتر درک کردم، که روی تکککک تکک چیزا توجه کن و وجه زیباشون رو ببین
ذهن من خیلی مقاومت میکنه
صبح ها که بیدار میشم تو ستاره قطبیم مینویسم خدایا شکرت بابت این تشک نرم، بابت اینکه داداش کوچولوم کنارم خوابیده
و همونجا ذهنم میگه…که چی الان، اینو که دیروز صبح هم گفتی، تکراری شده که، چیز خاصی نیستا یک تشکه و یک خوابه…
واقعا خندم میگیره از این حرفای مسخره اش که با چهههه منطقی میخواد منو قانع کنه از همونننن اول صبح که چشمامو باز کردم
ولی دیگه قدرت دست منه! کنترل دست منه
تا دیروز افسار من و زندگیم دست ذهن بود، یک بچه که به هر سازش باید برقصی، هرچی بگه باید بگی چشم، حتی اگه روهم روهم غذاهای ناسالم یا آشغال هم میخواست بخوره میگفتم چشم و بعد خودم رودل میکردم
ولی بازم نمیفهمیدم مشکل از کجاست…نگو یک بچه که خودشم نمیدونه با خودش چند چنده و هر لحظه یک چیزی میگه اون بالا افسار به دستش بود
حالا میخواد شالم بیفته بگه عصبی شو میگم ولم کن شهرو بچسب ببین چه ماشینای خفنی چه ساختمونای بلندی چه مغازه های زیبایی یا چه زوج دوست داشتنی ای سوار موتور دارن میخندن
و بعد حالم عوض میشه
دوستم مسخرم میکنه از روش زندگیم بعد ذهنم میگه راست میگه راهت خیلی مسخرس، کلا هیچکاری نکردی و اینطوری علی بی غمی
بعد میگم هیس، هیچی نگو، نگا تو سه ماه هیچ دعوایی نکردم، هیچ روزی نبوده که ورزش نکرده باشم، هرروز سالم غذا خوردم، هرروز مترو و اتوبوس به موقع اومدن، اون روز و یادته که که گفتی تا قبل ظهر پست بسته منو میرسونه بعد همون ساعت دوازده که من گفتم بسته رسید، اون روزو یادته که من عجله داشتم گفتم پستچی اولین بسته پستی که تحویل میده بسته منه و بعد ساعت هشت و نیم، نه صبح بسته من اومد. ببین تو این چند مدت چقدر کمتر ترس دارم و چه کارهایی کردم، که توی چندین سال درگیرش بودم و میترسیدم انجامش بدم. ببین منی که نمیتونستم برم سراغ یک مرد صحبت کنم چند وقت پیش آگهی تبلیغاتیم رو رفتم فقط به مردا گفتم و چقدر ترسم ریخت. دیدی؟!؟
و بعد قانع میشم
خداوند رو سپاسگذارم
چقدر عاشقتم من استاد، نمیدونی چقدر دوستت دارم که کمکم میکنی هرروز که من جدید رشد کنه و از دل خاک بیاد بیرون و اون منه قبلی که معتاد بود و بی هدف بود و بی انگیزه رو خاکش کنم
راستش
از خودم هم خیللی ممنونم که هرروز دارم انقد عالی عمل میکنم با وجود تمام این افکار
این قدرتیه که خداوند بهم داده، وگرنه تا همین دیروز من نمیتونستم یکککک قدم بردارم
اما الان
هرروز دارم تو ستاره قطبیم یه عالمه دستاورد بدست میارم
خداوند رو سپاسگذارم